《" BLACK Out "》|| Season 3 • EP 7 ||
Advertisement
تنها منتظر کریس نشسته بود و تیک تاک ساعت، بعد از صدای نفس هاش تنها چیزی بود که این سکوت رو می شکست.
برای بیدار شدن خیلی دیر به نظر می رسید اما هنوز هم می تونست جلوی حماقتش رو بگیره، شاید باید وارد این رابطه می شد تا بفهمه اون همه نفرتی که هر بار باهاش خودش رو گول می زد چیزی جز عشق نبوده، هنوز هم نمی تونست بوسشون رو فراموش کنه، اتفاقی که با هر دفعه یادآوریش، بدنش درد می گرفت-و قلبش صد تیکه می شد...
چقدر بچه بود وقتی فکر می کرد حسی که فقط از سر لجبازی بروز کرده واقعیت داشته، چقدر احمق _ که به بودن سهون کنارش برای همیشه مطمئن بود.
پرده ی اشک جلوی چشم هاش رو گرفت-و یاد آوری اون لحن بی حسش قبل از رفتن به چین، روحش رو مچاله می کرد. یعنی واقعا اون-و از دست داده بود؟
حالا که می تونست حقیقت رو به وضوح ببینه، برای برگشتن پیش سهون تقریبا داشت عقلشو از دست می داد. اون باید امشب تکلیف همه چیزو روشن می کرد و به کره برمیگشت.
هرچند با همه ی این مسائل طاقت دیدن چهره ی شکسته ی کریس بعد از گفتن حقیقت رو نداشت، این مرد به معنای واقعی رویایی بود که همه آرزوی دیدنش رو دارن. چقدر پست و غیر مسئولانه که برای فهمیدن احساس خودش باید قلب کریس رو زیر پا می گذاشت و تا اینجا پیش می رفت .
خوب یادش میومد اولین بار بکهیون بهش هشدار داد که همه ی نفرتش نسبت به سهون فقط یه توهم بچگانست؛ اما انقدر احمق بود که فکر می کرد با این کار میتونه سهون رو تا همیشه دنبال خودش بکشه...
لوهان سهون رو می خواست، درست با اولین دیدارشون قلبش از جا کنده شد، فقط نمی تونست قبول کنه دکتره همیشه مغروری که برای همه دَم از منطق می زد، روزی با یک نگاه تا این حد عاشق یه نفر بشه. کسی که علاوه بر قدرتش، توی بی بند و باری هم شُهره عالم بود.
چطور تونست با اون استاندارد های بالا تو دام عشق کسی مثل سهون بیفته؟ برای همین شروع به انکار کرد، به قدری که تصور واحی رو از احساس خودش ساخت و هر روز سعی کرد تا ازش متنفر باشه.
ولی تمام این بازی بچگانه با گفتن احساس سهون براش جذابیت احمقانه ای پیدا کرد، به حدی که احساس غرور کودکانش دلیلی شد که تا به این لحظه به انکار کردن خودش و احساسش ادامه بده...
حالا وقتی به خودش نگاه می کرد، پسری رو می دید که تنها تو خونه ی نامزدش نشسته در حالی که قلبش برای اون سهون عوضی تو سینه می کوبه، سخته قبول بازی که از همون اول باخته بود.
صدای رمز در توی فضا پیچید و این فرصت رو به لوهان داد تا در کسری از ثانیه تمام حرف هایی رو که میخواست بزنه تو ذهنش مرور کنه.
فضا نیمه تاریک بود و قامت بلند کریس تو هاله ای از نور کم رنگ نمایان شد، به دنبالش لوهان سر جا ایستاد و درست لحظه ای که گوشه ی لبهاش به لبخند محزونی بالا می رفت، با دیدن مردی هیکلی و کچل شوکه به صورت کریس که حالا به خاطر نور اطراف واضح تر دیده می شد چشم دوخت.
لبخند عجیب کریس چیزی نبو که بتونه برای خودش تفسیر کنه، حتی اگه برای درکش موفق هم می شد، کلمات با شنیده شدنِ-شون فرصت رو ازش گرفتن-و بی رحم رو سرش، مثل آواری پایین ریختن...
«خب.. خب برای یه بازی هیجان انگیز آماده ای عزیزم؟»
لوهان حتی فرصت پایین دادن آب گلوش رو نداشت اون هم وقتی مرد غریبه در کثری از ثانیه به سمتش اومد و با گذاشتن دستمال روی بینیش اونو به تاریکی دعوت کرد...
Advertisement
چقدر مسخره، چرا لحظه ای که میخواست همه چیزو درست کنه باید رو دست می خورد؟
هیچ وقت بازیکن خوبی نبود، کم کم سرش سنگین می شد و چشم هاش برای فرار تا پشت پلکش بالا رفت، تنها چیزی که قبل از بیهوش شدن برای نجاتش به زبون آورد، اسم مردِ بی رحم و عزیزش سهون بود.
…………………….
سنگین و بی رمق تلاش می کرد تا پلک هاش رو از هم فاصله بده اتفاقات گذشته درست مثل برق از ذهنش عبور کرد و بی اینکه بخواد می تونست بار تمام زندگیو روی شونه هاش احساس کنه.
بالاخره میون اشباحی از تصاویر در هم و نامعلوم تونست تشخیص بده، مقابلش توی کاناپه فرو رفته و انگار منتظر به نظر می رسید.
کریس، کسی که فکر می کرد وجودش مثل موهبتی از آسمون بهش رسیده_حالا عین کابوس روبه روش نشسته بود...
چرا همیشه حق با سهون و چان بود؟ چرا؟
«کثافت حروم زاده»
هنوز هم بدنش سنگین بود اما با این وجود خشمش باعث می شد تا دندونهاش رو با قدرت روی هم فشار بده .
«اوه... عزیزم به نظر می رسه کاملا بهوش اومدی»
«خفه شو، عوضی... پس ذات کثیفی که از من قایمش می کردی این شکلیه»
مهم نبود کجا هستن یا داره چه اتفاقی می افته، فقط به همون اندازه که لوهان از شدت خشم و نا امیدی تقریبا داشت سکته می کرد، کریس در مقابل این طغیان خیلی آروم رفتار می کرد انگار پسر ظریف و دست و پا بسته ی مقابلش درست مثل غذای گرونی می موند که از سر سیری فقط باهاش بازی می کنه...
در جواب پرخاش لوهان صفحه ی گوشی رو مقابلش بالا آورد و اشاره کرد:
«مثل اینکه میخواستی حرف مهمی بهم بزنی، اینجا نوشتی (عزیزم باید خیلی زود ببینمت و باهات حرف بزم) خب من تا قبل از رفتن به کره وقت دارم... گوش می کنم بگو»
بدون توجه به بهش بار دیگه پرخاش کرد:
«فکر کردی با کیا طرفی؟ حتم دارم از خیلی وقت پیش سهون و چان هویتت رو فهمیدن، توبرای اونا مثل اسباب بازی میمونی یه سرگرمی کوچولو... فقط بگو چرا واسه ی بازی با من تا این حد جلو اومدی کثافت؟»
خنده ای کرد و از سر جا بلند شد، آروم به طرف لوهان قدم از جا برداشت، و وقتی بهش رسید با دستش آروم چونه ی لوهان رو گرفت و سرش رو بالا آورد:
«چون زیادی قشنگی، حیف بود با عروسکی مثل تو بازی نکرد»
هنوز گرمای کلمات تو دهنش حس می شد که آب دهن لوهان رو صورتش تف شد...
«عوضی پست، حتم دارم فاتحت خوندست آدمای خوبی رو برای بازی انتخاب نکردی، اونا مثل من احمق نیستن... کاری میکنن از زندگیت پشیمون بشی»
در حالی که با دستمال سعی می کرد ابراز علاقه ی لوهان رو از رو صورتش پاک کنه، با این حرف خنده های بیخیالش بلند شد...
«انگار خیلی بهشون ایمان داری؟ ولی بزار بهت بگم من فقط اونا رو به طرف لی هدایت کردم؛ کسی که قراره باهاش بازی کنن جانگ یشینگ نه من. اون یک عمر برای این روز برنامه ریخته عزیزم و حتم دارم مو لای درز انتقامش نمیره، حتی اون دوتا قهرمانی رو هم که انقدر سنگشون رو به سینه میزنی نمی تونن زیر بارش کمر خم کنن»
دیگه نمی تونست تحمل کنه _ این حرفا، موقعیتی که توش بود و حقیقتی که خیلی بی رحم براش آشکار شد دلیل های محکمی بودند تا حالا برای خلاصی از این وضعیت مثل دیوونه ها دست-و پاش رو تکون بده و فریاد خشمش فضا رو پر کنه:
«پس تو کثافت با لی هم دست بودی؟ خدای من مدیر عامل شرکت کابکام خودش یه خلاف کاره حروم زادست؟ (با خشم صداش رو از بین دندونهاش بیرون داد) دستام-و باز کن کثافت... شما هیچ غلطی نمی تونین بکنین»
Advertisement
کریس لحظه ای به این نمایش مهیج چشم دوخت و بعد خم شد و شونه های پسری که حالا بخاطر تحرک صورتش برافروخته شده و موهای خوش حالتش رو پیشونیش ریخته بود-و گرفت:
«باید اعتراف کنم خیلی احمقی، برخلاف جذابیتت که میتونه هرکسی رو شیفته کنه حماقت و سادگیت تو ذوق میزنه، اما باز هم انقدری خوب هستی که بخوام چشممو روی این مورد ببندم و تحملت کنم»
«دستامو باز کن حرومزاده ی پست»
پریشون و عصبی برای بار هزارم غرید...
«متاسفم عزیزم سهون باید برای تو با پای خودش به تله بیاد، اینجا قراره میعادگاه ابدیتون بشه، بهم قول بده اون دنیا اذیتش نکنی...»
قبل از اینکه لوهان بخواد متوجه ی منظورش بشه لب هاش توسط کریس مکیده شد، انقدر ناگهانی که بی اختیار گردنش جلو اومد و تا خواست با تکون دادن سر، خودش رو از این جهنم نجات بده _ دست های بزرگ کریس سرش رو محکم نگه داشت و بی توجه به فریاد های عاجزانه ای که تو گلوش خفه می شد به بوسیدن ادامه داد.
شاید همش چند دقیقه زمان برد اما برای لوهان به اندازه یک عمر طول کشید، احساس کرد جونش از کالبد بیرون کشیده شد، کریس بالاخره ازش فاصله گرفت و تونست نفسی تازه کنه _ همونطور که خیسی بوسه رو از روی لبهاش پاک می کرد به سمت در خروجی راه افتاد و سرخوش تکرار کرد:
«این هم یکی دیگه از محاسن برازندت حساب میشه دکتر جان، باید اعتراف کنم لب های خوشمزه ای داری، حس میکنم در آینده ممکنه دلم براشون تنگ بشه»
و انقدر زمان متلاطم و عجول بود که لحظه ای بعد از مقابل چشم های لوهان محو شد، تو ساختمانی که سرو تهش معلوم نیست تنها به صندلی بسته شده-و تو این لحظه حاظر بود بمیره اما سهون برای نجاتش به این جهنم نیاد، حتی فکر آسیب دیدنش هم می تونست قلبش رو از وحشت تو سینه نگه داره ...
*
*
(سه شنبه روز قرار داد _ روز ملاقات بکهیون با لی)
فرمون رو با دست هاش سفت چسبید و سعی کرد آورم باشه، تمام این یک هفته، سعی کرد حرف های اون عوضی رو نادیده بگیره اما فقط یک چیز همیشه تمام مقاومتش رو زیر سوال می برد، چرا باید تو رابطه با چان اون نقش احمق رو بازی کنه؟
نفسش رو بیرون داد و برای بار هزارم سعی کرد به خودش مسلط باشه، برای مهمونی به دفتر یشینگ نمی اومد، فقط با تمام وجود می خواست اون دلیلی روکه باعث میشه برای همیشه عشق چان رو از سرش بیرون کنه رو از این عوضی بگیره.
حالا کمی آروم تر به نظر می رسید، پس با جرات بیشتری از ماشین پیاده شد...
......................................
با دیدنش، دختر عین فنر از جا کنده شد و بعد از ادای احترام فورا به طرف دفتر مدیر حرکت کرد.
«قربان مهمونتون تشریف آوردن، آقای بیون بکهیون»
برای یک لحظه برق تعجب از چشم هاش گذشت و در حالی که بی اراده از سر جا بلند می شد درخواست کرد تا اونو به دفترش راهنمایی کنه.
لحظه ای بعد، بکهیون توی قاب در ایستاده بود و نگاهشون به هم گره خورد.
«می دونستم آدم منطقی هستی»
هنوز هم آثار تعجب تو چهرش مشخص بود که سعی داشت از بکهیون پنهان کنه، بعد از گفتن این حرف به دختری که منتظر ایستاده بود اشاره کرد تا تنهاشون بزاره.
«فقط اون چیزی رو که میخواستی بهم بگی رو هر چه زود تر بگو، چون بیشتر از این نمی تونم تو این آشغال دونی نفس بکشم»
درجواب خنده ای کرد و به مرد سرکش مقابلش اشاره کرد تا بشینه.
«برای گفتن چیزایی که قراره بشنوی فکر میکنم بهتره یکم زمینه چینی کنم چون، خبر دارم شوک ناگهانی خیلی برات خوب نیست»
باید اعتراف می کرد با شنیدن این حرف، تو دلش خالی شد و قلبش بیشتر از قبل تو سینه می کوبید...
«خفه شو برو سر اصل مطلب»
«آروم باش بک، چیزی که میخوام بگم گفتنش برای خودم هم سخته، پس در نظر بگیر که ممکنه بعد از شنیدنش از رفتار الانت شرمنده بشی»
لحن خاص یشینگ وقتی به گوش بکهیون رسید، باعث شد برای اولین بار حس کنه شاید واقعا تمام این مدت یه احمق بوده چون، چه دلیلی داشت تو این لحظه حس کنه باید به این آدم اعتماد کرد؟ انکار نمی کرد هنوز هم باور داشت این چهره ی یه قاتل نیست...
*
*
به محض ورودش فلاشر های دوربین دیوانه وار به صدا در اومد و هر کسی سعی می کرد با صدا زدن اسم بزرگ ترین تاجر کره بهترین شات رو از صورت بی نقصش بگیره.
با قدم های محکم در حالی که تو کت شلوار مشکیش هرکسی رو مجذوب خودش می کرد، به طرف اتاق انتظار رفت تا برای دیدار دو جانبه با شریک حرومزادش _ و بستن قرارداد مقابل دوربین حاظر بشه.
بالاخره از اون شلوغی و سرو صدا به اتاق پناه برد و فورا از منشی شخصیش سوال کرد:
«خبری از سهون نشد؟»
با اینکه قرارشون بَر این شد تا سهون خودش شخصا به چانیول خبر بده، اما باز هم نمی تونست جلو نگرانیش رو بگیره، نمی دونست چرا ولی یه چیزی این وسط اذیتش می کرد که نمی تونست پیداش کنه.
«قربان... شک نکنین که جناب اوه، مثل همیشه کارها رو مرتب میکنه، پس لطفا آروم باشید.»
اگه هر وقت دیگه ای بود بخاطر اینکه از خودش ضعف نشون داده که حالا کسی بخواد آرومش کنه اوقاتش تلخ می شد، اما امروز به قدر کافی ذهنش پریشون و بهم ریخته هست که این موضوع به چشمش نیومد و در جواب فقط سری تکون داد.
صدای در اتاق سکوتِ لحظه ای پیش رو شکست و به دنبالش کارگردان شبکه با احترام وارد اتاق شد...
«جناب پارک، سِت آماده شده لطفا دنبال من تشریف بیارین.»
بی هیچ مکثی سرجا ایستاد و بعد از خم کردن سرش، به طرف در خروجی راه افتاد. قد و هیکلش باعث شد تا بی اختیار کارگردان مقابلش احساس حقارت بکنه _ آخه جذبه ای رو که این مرد از خودش ساطع می کرد شوخی بردار نبود، پس بی اختیار با فاصله ی زیادی عقب ایستاد و سعی کرد خیلی تو دست و پای چنین شخصیتی نباشه.
......................................
وقتی وارد اتاق اصلی شد کریس رو دید که منتظر پشت میز نشسته، با دیدن لبخند گشادی که می زد، چان بیشتر مطمعن شد امروز یه چیزی سر جاش نیست.
اما سعی کرد آروم باشه ومتقابلا با زدن لبخند مردونه ای جواب استقبالش رو داد.
میونِ هم همه ی داخل اتاق بالاخره قرار داد مقابل دو شریک گذاشته شد و توجه هر دو مرد رو به خودش جلب کرد.
درست بعد از لحظه ای سکوت کریس تکیه ای به صندلی زد و در حالی که همچنان سرخوش به نظر می رسید زیر چشمی چانیول که با دقت کاغذِ تو دستش رو مطالعه می کرد زیر نظر گرفت:
«مایل هستم بند جدیدی رو به قرار داد اضافه کنم، و میخوام قبلش نظر جناب پارک رو بدونم.»
صدای پچ پچ بلافاصله بعد از گفتن این جمله اتاق رو پر کرد و چان با اینکه هنوز هم خودش رو مشغول به خوندن نشون می داد اما توجهش جلب شد، بی اختیار از ذهنش گذشت:
*میدونستم یه چیزی تو چنته داری، خوبه... چون منم دلم میخواد زود تر کارتمو رو کنم*
«دوست دارین به پیشنهاد من گوش کنین؟!!»
باز هم این کریس بود که با غرور به زبون آورد و برای گرفتن جواب به چهره ی مرد مقابلش که از همیشه سرد تر به نظر می رسید نگاه کرد.
«البته...»
لحظه ای بعد آدم های اضافی از ست خارج شدن و عوامل اصلی با حفظ فاصله، فضا رو برای این دو تاجر سرشناس خالی کردن.
تو این حین چان برای بار هزارم گوشیش رو واسه گرفتن خبر از طرف سهون چک کرد.
*
*
فقط خدا میدونه از دیشب که تنها شد تا به الان چقدر سعی کرد خودش رو از این شرایط خلاص کنه اما نشد، دستهاش زخم شدن و حالا خون روش خشکیده بود، احساس ضعف می کرد و از اینکه دستش به هیچ جایی بند نبود از خودش بدش می اومد، حالا که فکر می کرد می دید اون همیشه برای چانیول و سهون مایه ی درد سر بوده.
اگه همون شب با چان موافقط می کرد و به چین نمی رفت، اگه اینطور مثل احمقا خام کریس نمی شد و برای فرار از واقعیت _ خودش رو دو دستی تقدیدم اون کثافت نمی کرد... الان قطعا وضعیت طور دیگه ای بود.
صدای مهیب تیراندازی اون هم درست پشت در بسته سالن باعث شد بند افکارش پاره بشه و از ترس تو جا تکون بخوره.
با اینکه خیلی نمی تونست حرکت کنه اما سعی کرد به طرف در برگرده، صدای تیر اندازی وحشتناک بود و لوهان از ترس تا دَم مرگ رفت وقتی فکر می کرد نکنه طبق نقشه ی اون عوضی سهون به اینجا اومده باشه؟
وقتی به خودش اومد که مثل احمقا توی غرش مهیب اسلحه ها که صدا به صدا نمی رسید اسم سهون رو بی وقفه فریاد می زد، بدنش به لرزه افتاد و حالا مغزش از افکار مصموم داشت منفجر می شد.
لحظه ای بعد همه ی اون سرو صدا تو چشم بهم زدنی خوابید، جوری سکوت همه جا رو گرفت انگار اون جنگ پشت در، توهم ذهن خسته ی خودش بوده.
در با صدای وحشتناکی از جا کنده شد و به دنبالش مردی گفت:
«قربان پیداشون کردیم دستور چیه؟»
لوهان خواست برگرده اما باز هم نمی تونست، و صاحب صدا انگار خیال نداشت بیاد جلو خودش رو نشون بده .
«تو کی هستی؟»
سراسیمه به زبون آورد، باز هم مثل احمقا سعی کرد با توجه به شرایط مسخره ای که توش گیره کرده پشت سرش رو نگاه کنه اما شدنی نبود
وقتی جواب نگرفت این بار داد کشید:
«نفهمیدی چی گفتم؟ بهم بگو کی هستی؟»
فریادش خسته تر از خودش تو فضا پیچید و قبل از اینکه درست مثل آب سردی بدون جواب به صورتش ریخته بشه _ ناگهان قلبش از جا کنده شد و بدنش از احساس های مختلفی که باهم بهش حجوم آورده بودن تیر کشید، وقتی صداش رو شنید که گفت:
«برید برون و منتظر بمونین»
با چشم هایی گشاد شده که حالا به اشک نشسته در حالی که هنوز هم نمی تونست صورت کسی رو ببینه خواست تا حرف بزنه اما صدا تو گلوش شکست _ و بغضی شد که از چشم هاش پایین ریخت...
«سهون!!»
صدای قدم های آروم-و مطمعنش حالا نزدیک تر احساس می شد، و هر بار شنیدنش قلب لوهان رو از جا می کند، زمانیکه قامتش روی لوهان سایه انداخت سرش رو بالا آورد و بالاخره دیدش، چهره ی مردی رو که عاشقشه، کسی که می تونست قلبش رو بلرزونه و کاری کنه از خودش متنفر بشه... تنها آدمی که می تونست تمام منطق و عقایدش رو به باد بده.. اما حتی برام آدم خُشک و مبادی آدابی مثل لوهان اصلا مهم نباشه، آره دیگه هیچ چیز مهم نیست جز این آدمی که روبه روش ایستاده.
مشتاق و پشیمون در حالی که سعی می کرد تک تک اجزای صورتش رو واسه جبران دلتنگی از نظر بگذرونه بهش خیره بود که سهون بدون حرفی به سمتش اومد و چاقوی ظریف کنده کاری شده ای رو از کنار کمرش بیرون کشید و دست هاش رو باز کرد.
به ثانیه ای طول نکشید که با آزاد شدنش مستقیم دستاش رو دور گردن سهون که کمی مقابلش خم شده بود حلقه کرد و اشک هاش بدون خودداری پایین ریختن.
اما سهون بی حرف درست مثل مجسمه سر جا ایستاده بود و کوچکترین عکس العملی نشون نمی داد. انگار نه انگار که این حلقه ی دست های لوهان، همون دکتر کوچولوش بودن که اینطور تنگتر می شد...
«چرا اومدی؟ وقتی می دونستی که این تله هست؟ چرا برای نجات کسی اومدی که تو رو مسخره ی خودش کرد؟؟»
ازش فاصله گرفت، با دستاش صورت سهون رو که حالا بهش خیره بود قاب کرد:
«چرا جون خودتو واسه احمقی مثل من به خطر انداختی؟ ممکن بود بمیری...»
دست سهون آروم رو مچ لوهان نشست و بدون اینکه جهت نگاهش رو تغییر بده تکرار کرد:
«خودتو جمع و جور کن باید بریم»
گفت-و زود تر از لوهان به جلو راه افتاد، اما هنوز قدم از قدم برنداشته بود که لوهان بازوش رو گرفت و اون رو به طرف خودش چرخوند، بار دیگه صورت سهون رو تو دست گرفت و خودش رو بالاکشید و لب های مرد محبوبش رو با بیشترین میل بوسید، درست تو چشم بهم زدنی این اتفاق افتاد اما انقدر ها دوام نیاورد چون پاهاش بخاطر ضعف هنوز هم سست بودن و باعث شد تا برای لحظه ای نیروش رو از دست بده که سهون فورا مانع شد و زیر بغلش رو گرفت.
حالا بوسَش جدا شده بود و لوهان در حالی که دستاش آروم سُر می خورد و پایین می اومد قبل از افتادن یقه ی سهون رو تو مشت گرفت، و در حالی که اشک، صداش رو هم به لرزه انداخته بود فریاد زد:
«چرا میزاری ببوسمت؟!! چرا کمکم میکنی تا زمین نخورم هان؟!! من باهات بازی کردم سهون... هر بار بهت دروغ گفتم و باهات مثل احمقا رفتار کردم... چرا منو پس نمی زنی؟!! چرا باهام مثل یه آشغال رفتار نمیکنی؟ درست مثل کاری که من باهات کردم؟!!...»
لوهان اشک می ریخت و با صدایی که هربار تو گلوش میشکست مردی رو مورد بازخواست قرار داده بود که حالا مثل یه تیکه سنگ بی هیچ حسی مقابلش ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.
این بی حسی سهون درد داشت.. خیلی زیاد، اما حقش بود حالا می فهمید که لیاقتش رو نداره... دستش رو اینبار رو قلبش گذاشت و سکشت خورده تر از قبل زمزمه کرد:
«قلبم درد می کنه، فکر می کردم عشق من به تو اشتباهه... نمی خواستم باورش کنم، چون می ترسیدم بعد از مدتی مثل یه دستمال کثیف منو دور بندازی، فکر می کردم بودن با کریس بهترین راه برای نادیده گرفتن توباشه اما نبود... چرا جلومو نگرفتی هان؟»
«دهنتو ببند»
کلافه اما سنگین در جوابِ سوالِ ملتمسانه ی پسر مقابلش به زبون آورد.
«منِ احمق بخاطر لجبازی با تو و احساسم اجازه دادم اون عوضی بهم دست بزنه»
«گفتم خفه شو»
صدای نعره ی سهون کل سالن رو بلعید و محکم تو گوش های لوهان فرو رفت، اما انگار پسر کوچیکتر تو حال خودش نبود وقتی در جواب، متقابلا فریاد کشید...
«من با اون کثافت خوابیدم سهون، منِ آشغال بخاطر لجبازی با...»
اما کلمات دیگه به گوش نرسیدن چون بوسه ی وحشیانه ی سهون اونها رو بلعید، بوسه ای که از سر حرس و خشم بیشتر شبیه به انتقام بود تا عشق یا ابراز دلتنگی. صدای نفس های عصبی سهون مدام بلند و بلندتر می شد.
مردی با جسه ی اون روش خیمه زده بود و بدون اینکه بهش اجازه نفس کشیدن بده تقریبا داشت با دندوناش لب های لوهان رو بهم می دوخت، اینجا بود که وحشت و درد به لوهان چیره شد-و وادارش کرد خودش رو عقب بکشه، اما سهون دستش رو میون موهاش برد و محکم از ریشه کشید جوری که گردن لوهان با صدا به پشت سر خم شد، این کار بالاخره بین بوسشون فاصله انداخت و جداشون کرد.
به چشم های شیشه ای و براقی که حالا اشک بی امون از کنارش سُر می خورد نگاه کرد، صدای نفس زدن های عصبیش نشون از خشمی بود که لوهان نمی تونست مقابلش حتی نفس بکشه...
«بهت گفتم خفه شو، نمی خوام صداتو بشنوم»
درواقع لوهان تسلیم بود، اون مقابل سهون تسلیم بود چون با همه ی دردی که لحظه ای پیش از این بوسه تحمل کرد خودش رو مستحق بدترین ها می دونست.
*
*
کریس، نگاهی به صورت شریکش انداخت و از مرور شرطی که قرار بود به زبون بیاره لبخند معنی داری رو لبهاش نشست، دستاش رو تو هم قلاب کرد و کمی به طرف چان خم شد، از این که برای گفتن مخاطبش رو منتظر می گذاشت لذت می برد، برای همین هم بیخیال و با حوصله رفتار می کرد...
«میخوام تمام حق این قرار داد رو به من بدی، و تو فقط سی درصد از سود حاصل رو برای خودت برداری»
به قدری مطمئن به زبون آورد، که انگار مخالفت باهاش غیر ممکن بود، چان با شنیدنش برای اولین بار تو اون مدت بالاخره سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد...
«وقت منو فقط واسه گفتن این شوخی بی مزه گرفتی؟ بچه تر از اونی هستی که فکر می کردم»
«تو با پیشنهاد این بچه موافقت میکنی چون، مخالفت تو تبعات بدی میتونه داشته باشه، مثلا اینکه سهون لوهان دیگه تو این دنیا نباشن»
Advertisement
- In Serial12 Chapters
Shizen: A Reader's Journey
Every reader has wished to live life in a fantasy and rule the world. Kim Sheon also wished the same and was transmigrated into a world of magic and martial arts. But reality is different from fantasy. Seven years into the world, he finds himself as a weak and ordinary warrior. In a cruel twist of fate, his life changes.
8 220 - In Serial32 Chapters
The Overspace Magus Emperor
Alex was a normal 18-year-old late teenager or so it supposed to be It started when he found a white spherical object containing futuristic technology That thing named itself Vonix to memorial it’s former master species Follow Alex or now called Wyne von Xendra to uncover the mystery of the world And explore the vastness of space “With this technology, no one is worthy of being my enemy…. With technology in my left hand and the Magus power in my right hand… The world is under my mercy… But to have the power you need an endless resource and knowledge?" But is this power and technology really for him to keep? If you are enjoying my novel, this is a link for my new novel : Magical Cosmic --------------------------------------------------------------------------------- This is a Science Fantasy story where technology will eventually change the civilization. A lot of Kingdom Building will be here as it will be. Despite the Kingdom Building, the MC won't be sitting in one place only. Although there is Comedy and Romance here and there, it wasn't the main focus of the story. The Harem tag in the story didn't mean a lot of bland 2D girl as even the first female MC was shown at chapter 21. --------------------------------------------------------------------------------- P.S. The cover is only temporary
8 216 - In Serial68 Chapters
The Healing Thief
Many past choices ended up with what we have present. Some were important, some were trivial. And some were... just tragic. Who knows, maybe we do have some sort of past lives and we’re just harvesting the karma we sowed. ~/``````````````````````````/~ A sick lady with hazy eyes leaned her body to the man she loved. Sitting by his side, awaiting death. She then eyed her arms and legs which already turned into wood. A sad curse. No one knew why she had a sad smile on her. Or as to what she told her knight. As only the Queen and the knight were there in that lonely wooden cabin. In the middle of an icy storm. ~/`````````````````````````/~ A young girl with red hair, hiding behind a wooden door. Overhearing her sister's voice. Jealousy was what she felt most. ~/`````````````````````````/~ A gray haired boy sitting down on the cold cobbled ground. Having his hands soaked in blood as he stares onto the corpses. He failed them by being too greedy. ~/`````````````````````````/~ Exchanges of sword clashes could be heard, before a badly beaten boy fell to the ground. He was then told to get up or bare the daily consequences. ~/`````````````````````````/~ A lady with golden eyes sat down as she wailed. She felt the sting of betrayal once more even though she was sure that it wouldn’t happen... at least from him. ~/`````````````````````````/~ “So what? Those were people that would die either way! Why are you now ignoring me!” “I thought so much more from you... but I was wrong.” A long journey to perfection. Turning an amateur novel into something... great. Follow the journey of countless characters with their intertwining predestined pathways.
8 730 - In Serial24 Chapters
Set It Off Fanfic
(Warning) i do not know them personally so sorry if i get something wrong.
8 121 - In Serial30 Chapters
HP The Birth Of Darkness
A man sentenced to one of the worst deaths, is swallowed by a black hole and is reborn in the world of Harry potter.amazed by magic he embarks on the path of learning to master magic, whatever the cost
8 334 - In Serial106 Chapters
The Younger Agent - Natasha Romanoff x OC
Natasha Romanoff has a complicated past, when faced with one of her many ghosts how will she cope? Follow the unlikely pair of Natasha and Eleanor through their life at SHIELD, to making their way with the Avengers. (Pre-Avengers - Endgame (Follows MCU plot but will stray slightly to keep these two happy and healthy))Natasha Romanoff x Female OC(Obviously the Marvel Characters are not owned by me).
8 214

