《" BLACK Out "》|| Season 3 • EP 6 ||
Advertisement
یاد آوری بخش قبل:
✍️ازدواج سوهیون و بوسه ی چانبک شب جشن .
✍️نامزدی لوهان با کریس .
✍️بهوش اومدن سونگین و رفتنش از عمارت به دستور کای .
✍️ فاش شدن حقیقت کیونگسو توسط سهون و رفتن کیونگ از عمارت .
.......................................................
صدای موسیقی سنگین-و آروم تو دفتر کارِ جدیدش حرکت می کرد و به گوش می رسید، بی اینکه هواسش باشه این چشم هاش بودن که بیشتر از کنجکاوی، حالا سرگردون محیط اطراف رو کَند و کاو می کردن.
انگار که با هر بار چرخیدن تو کاسه ی چشم، با امید واهی به دنبال نشونه ی آشنایی برای دلخوشی می گشتن . همه چیز با سرعت دیوانه واری به جلو حرکت می کرد و لوهان حالا احساس ضعف داشت؛ چرا تا قبل از اینکه ورق همه چیز برگرده برای بودن با کریس لحظه شماری می کرد ؟! مگه این وسط چی تغییر کرده بود ؟!
چرا الان-و تو این لحظه که به همه چیز رسیده باید این سوالها به ذهنش خطور می کردن؟!
اون عشق سرشار انگار، درست مثل حجمی خالی و پوچ با هر نسیمی از جا کنده می شد و جایی دیگه از قلبش رو اشغال می کرد.
احساسی که هیچ سنگینی نداشت اما، حجمش برای این قلب زیادی بود.
تنهایی انقدر بهش فشار آورد که حالا باعث بشه خاطره ی اون شبِ کذایی برای بار هزارم تو ذهنش نقش ببنده .
( یک ماه و نیم قبل )
چانیول عصبی تقریبا رو میز کارش به طرف لوهان نیم خیز شد و بی شک اگه هرکسی جای پسر مقابلش بود از همون طرف یقه ی لباسش رو می گرفت و مشتی که حالا از خشم بی اراده گره شده رو تو استخون فکش خالی می کرد، اما لعنت بهش چون کسی که حالا داشت با اعصابش این طور بازی می کرد هرکسی نبود، این پسر ریز نقش برای چانیول هرکسی نبود ...
« فکر می کنم شب جشن خیلی واضح بهت گفتم تو تصمیمِ-ت تجدید نظر کنی لوهان، نکنه کَر بودی یا من داشتم گِل لقد می کردم ؟»
فشاری که برای آروم کردن خودش داشت تحمل می کرد رو می شد به راحتی با سابیده شدن دندون هاش روی هم دیگه و تکون خوردن استخون فکش دید.
اما در مقابل لوهان حرفی برای گفتن نداشت، برخلاف همیشه که مقابل آتیشی شدن های چانیول بدتر سرکش می شد، این بار بی اینکه سرش رو بالا بیاره به نقطه ای نامعلوم روی میز خیره بود و انگار برای حرف زدن از اون جسم بی جون کمک می خواست.
« چان فکر می کنم داری زیادی حساسیت به خرج میدی »
اون شب قطعا هیچ چیز سر جای خودش نبود چون، برخلاف جو سنگین حاکم، سهون خیلی ریلکس به نظر می رسید.
شنیدن صداش اون هم اینطور بیخیال و عاری از هر احساس، تنها دلیلی شد تا لوهان بعد از اون همه وقت سرش رو بالا بیاره و خیره بهش نگاه کنه .
سهون توی جا تکونی خورد و همراه دودی که به ریه هاش می فرستاد ته مونده ی اون رو تو زیرسیگاری له کرد، بار دیگه به پشت تکیه زد و همون طور که مستقیم به چشم های پسر مقابلش خیره بود گفت :
« اون انقدر عاقل هست که خودش بتونه خوب-و بدش رو تشخیص بده... درست نمی گم دکتر کوچولو ؟ »
لوهان احساس سنگینی می کرد، چرا نمی تونست این رفتار های ضد و نقیض سهون رو بفهمه؟ یادش میاد این جمله رو هزار بار تو شرایط متفاوت _ خودش تو صورت سهون فریاد می زد، پس چرا الان که به خوردش رفت انقدر براش گرون تموم شد ؟
چانیول بُهت زده به طرف مردی که این جمله رو به زبون آورد نگاه کرد و برای لحظه ای احساس کرد اشتباه شنیده.
سهون، کسی که بیشتر از هرکس دیگه از اینکه پای کریس به زندگی لوهان باز شده مثل دیوونه ها خودش رو به هر آب و آتیشی می زد تا شر این آدم رو از زندگیش کم کنه، بهش می گفت داره زیادی حساسیت به خرج میده ؟
Advertisement
« الان وقت مزه پرونی نیست سهون »
سنگین به زبون آورد و به خیال اینکه واقعا حرفش یه شوخی بی مزه بوده باز هم برای توبیخ کردن لوهان به سمتش چرخید؛ اما درست قبل از این که کلمات تو دهنش شکل بگیرن باز هم صدای سهون به گوش رسید ...
« ما از کریس خوشمون نمیاد چون شریک پروژم-ونه، بهم بگو تو تمام سالهای کاریم-ون بجز کای، شریک کاری دیگه ای بوده که ازش خوشم-ون بیاد ؟ پس بزار خودش برای زندگیش تصمیم بگیره »
انگشت های لوهان آروم کنار پاش توی هم جمع شد و حالا مشتش با احساسی که خودش هم درست نمی فهمید، تو کاناپه فرو می رفت. چرا قلبش سنگین بود؟! مگه همیشه همین-و نمی خواست ؟!
« به هر حال که اونها تصمیم به ازواج گرفتن و کاملا هم جدی هستن، تو میتونی مانع این اتفاق بشی؟ در مورد سفرش به چین هم، به نظرم تصمیمش کاملا عاقلانَ-ست چطور میتونه بعد از ازدواج خودش کره باشه همسرش چین ؟»
باز هم این سهون بود که حرف می زد و مثل دقایقی پیش کاملا آروم به نظر می رسید، از سر جا بلند شد و مقابل نگاه های پرسشگر لوهان و چانیول به طرف کنسول رفت تا برای خودش کِنیاک بریزه .
چان نمی تونست درک کنه، حتم داشت مغز سهون تکون خورده، آخه چطور باور کنه کسی که براش می مرد و اجازه نمی داد اَحدی نزدیکش بشه، حالا حق رو بهش می داد و بخاطر تصمیمش از اون دفاع می کرد .
افکار پریشونش به زبون اومدن و درست لحظه ای که خطاب به سهون با عصبانیت پرخاش کرد (دیوونه شدی ؟) لوهان بلافاصله از سرجا بلند شد و توجه پسر خشمگین پشت میز رو به خودش جلب کرد .
« چان من نیومدم اینجا که بحث کنیم خواستم بهت بگم فردا پرواز دارم و دلم میخواست قبل رفتنم از نزدیک ببینمت »
واژه ی فردا انقدر سنگین بود که با گفتنش وقتی به گوش مردی که پشت بهش ایستاده رسید، وادارش کرد تا مشروبِ تو دستش رو لاجرعه سر بکشه، اما این وسط چان انگار حرف های لوهان براش درست مثل بنزین آتیش خشمش رو شعله ورتر کرد .
« تو فردا میری چین ؟ و الان به من خبر میدی ؟!! با این رفتارت می خوای چی رو بهم ثابت کنی لوهان ؟!! »
« فایده نداره چان بهتره برم انگار امشب وقت مناسبی برای خداحافظی نبود »
بلافاصله در جواب پرخاش چانیول به زبون آورد و تا مرد عصبانی پشتِ میز بخواد به خودش بیاد از دفترش بیرون رفت، و در _ مقابل صورت برافروخته و چشم هایی که حاج واج مقابلش رو نگاه می کرد بهم کوبیده شد .
« پایان فلش بک »
کمی از پنجره رو باز کرد و نسیمی خنک فورا از میون شکافی که بهش اجازه ی عبور می داد به پرده های کتون سفید رنگ خورد و اون هارو به رقص در اورد، هرچی بیشتر به این ساختمون های بلند و آسمون روبه روش نگاه می کرد بیشتر احساس تنهایی بهش دست می داد و می فهمید اینجا هیچ چیز براش آشنا نیست، و در نهایت این احساس با سردی تمام به رخش کشیده می شد و مثل کشیده ی آبداری تو صورتش می خورد .
صدای در، سکوت غم انگیزش رو شکست و با ورود پرستار به اتاقش برای بار ده هزارم فهمید مدتی میشه که بیمارستان عزیزش رو ترک کرده .
« ایشِنگ شائوشو شی جُنگ فِی هَولاو »
( آقای دکتر اتاق عمل آمادست )
براش غریب بود، این مکان، این زبان و حتی این آدم ...
چرا همه چیز انقدر به چشمش تاریک می اومد؟ دقیقا چه مرگش شده بود که حالا مثل بچه ننه ها مدام دلش بهونه ی همه چیز رو می گرفت ؟
Advertisement
بی اختیار لرزی خفیف به بدنش نشست و برای آروم کردن خودش دست هاش-و روی سینه بیشتر گره کرد، لبخند گرمی به دختر مقابلش زد و آروم زمزمه کرد :
«شِی شِی»
(ممنونم)
دختر بعد از ادای احترام بیرون رفت-و لوهان باز هم توی اتاق تنها شد اما اون لرز لعنتی انگار خیال تموم شدن نداشت .
*
*
مهمون خجالتی-ش با فنجونِ قهوه به دست در سکوت، گالریِ-ه الهه ی هنرش رو کَند و کاو می کرد.
نوری که از پنجره به پوست سفید-و رنگ پریدش می تابید باعث می شد تا چشم های مشکیِ خوش حالتش براق تر به نظر برسه، پیراهن اتو کشیده بنفش رنگی پوشیده بود و انگار با پوست بَرفیش سَرِ جنگ داشت که اینطور چهره ی مینیاتوریش رو جذاب تر به رُخ می کشید.
« متاسفم که تنها گذاشتمت ... »
با وارد شدن به پاگَرد گالریش درحالی که کتش رو آویزون می کرد به زبون آورد؛ و باعث شد هاروکی که تمام مدت عین مجسمه کنار پنجره ایستاده بود به سمتش بچرخه، و گیر کردن نگاهشون برای لحظه ای رنگ خجالت-و روی گونه هاش بشونه.
اتفاقی که بکهیون رو به این بارو می رسوند، پسر بچه مقابلش قطعا از وسط مانگایی جذاب-و پر طرفدار ژاپنی بیرون پریده .
لبخند گرمی بهش زد و وقتی نزدیک شد چارپایه ی کنار سالن رو جلو کشید و ازش خواست روش بشینه .
« فکر می کنید من مدل جذابی برای کشیده شدن هستم ؟»
درست با نشستن رو چارپایه به زبون آورد و از شدت خجالت حتی جرات نکرد سرش رو بالا بیاره، رفتاری که پیش چشم بکهیون خیلی شیرین اومد، با اینکه از سوال ناگهانیش کاملا شوکه بود اما، با لبخندی گرم پرسید :
« دوست داری مدل من بشی ؟»
« میدونم شما پُرتره کار نمی کنید * مکث می کنه * سوال ابلهانه ای بود معذرت می خوام »
و به دنبالش انگشت های ظریف و کشیدش به دور فنجون قهوه ای که حالا گرماش از نفش افتاده بود جمع شدند .
برخلاف تصورش بک باز هم با همون لبخند گرم بهش نگاه کرد و ادامه داد :
« اگه دوست داری من با کمال میل این کارو انجام میدم »
« اما من ... واقعا ... می دونید نمی خواستم جسارت کنم ... یعنی حقیقتش ... »
ولی بچه ی بیچاره هرچقدر تلاش می کرد تا این جمله های بریده بریده رو به سر انجام برسونه بی فایده بود، با این حال بک بار دیگه به دادش رسید و قبل از اینکه پسر خجالتی متوجه بک بشه که حالا کنارش ایستاده بود گفت :
« راستش الان که خوب نگاه می کنم انقدر چهرت معصوم-و بِکرهست که واقعا دلم می خواد روی بوم بیارمش »
به وضوح چشم های خوش حالت پسر گشاد شد و به دنبالش ابروهاش بالا پرید، برای یک لحظه فکر کرد درست نشنیده، اما وقتی بک به طرف انبار رفت تا بوم سفیدش رو با سایز دلخواه بیرون بیاره فهمید اگه واقعا داره خواب میبینه پس بهتره که اصلا بیدار نشه .
بی اختیار شوق این کار دلشوره ای شد که به دلش افتاد و حالا حس می کرد دستاش انقدر عرق کردن که اگه فنجون رو روی میز نزاره بی برو برگرد پخش زمین میشه .
تو چشم بهم زدنی بک سه پایش رو آماده کرد، و وصایلش رو کنار دست چید، چارپایه رو کنار پنجره گذاشت.
دست پسری که بُهت زده نگاه می کرد رو گرفت و آروم به سمت چارپایه برد تا روش بشینه. تو تمام مدتی که به دنبال ژست مورد نظرش می گشت، هاروکی درست مثل مسخ شده ها بی اینکه از بک چشم بگیره مثل خمیری تو دست های مرد مقابلش بی اختیار شکل می گرفت و این وسط قلبش انگار از شدت هیجان از کار افتاده بود .
بلاخره دلش اون چیزی رو که می خواست به دست آورد و ذوق زده به طرف سه پایه راه افتاد.
حسی که خیلی وقت می شد انگار از یاد برده بود حالا به شکل عجیبی تو دلش جوونه زد و اون رو وادار به نقاشی کرد، کاری که همیشه عاشقش بود.
قلمو تو نفت و رنگ چرخ خورد و درست قبل از این که روی بوم بشینه صدای ناگهانی زنگِ در علتی شد تا دست بک بی اینکه خطی کشیده باشه شکه تو هوا بمونه، و دلیلی بشه تا برای لحظه ای هر دو بی اختیار خیره بهم نگاه کنند .
آهنگِ دوباره ی زنگ این بار بکهیون رو به خودش آورد و با لبخندی نصفه نیمه درحالی که لباسش رو بیرون میاورد، از هاروکی معذرت خواست و به سمت در از پله ها پایین رفت .
درست بالای اولین پله ایستاد و سوالی که با شنیدن صدای زنگ به سرش خطور کرد حالا مغزش رو تو چنگ گرفته بود و باعث شد دل شوره عجیبی به جونش بندازه.
* اگه چانیول باشه چی ؟ *
و پژواک این سوال انگار دوست نداشت از چارچوب مغزش فراتر بره، همین با عث شد تا برای بار ده هزارم خاطره ی اون شب تو سرش نقش ببنده و مدام پیچ و تاب بخوره .
* چانیول عوضی ... عوضی پست *
با هر دفعه یاد آوری احساس بوسه و حرم نفس های چان روی گردنش با قیض بیشتری اون رو به پست بودن محکوم می کرد .
بالاخره پشت در رسید و حالا قلبش انگار می خواست از تو دهنش بیرون بزنه، چطور می تونست باهاش رو به روبشه ؟؟
اون عوضی چرا داشت این کارو می کرد ؟؟
می خواست نشون بده که هنوز هم واسه این عشق ضعیفه و هرچقدر هم که بخواد نقش کسی که همه چیز براش تموم شده رو بازی کنه باز هم نمی تونه به احساسش دروغ بگه ؟؟
توانایی اینو نداره تا پسش بزنه و برای همیشه بند این عشق رو ببره ؟؟ آره چان می خواست با این کارهاش نشون بده که در مقابل این رابطه بکهیون هیچ اراده ای نداره چون ... اون هنوز هم یه عاشق-ه ...
عصبی دستش رو دستگیره در چرخید و بازش کرد، شعاع نور از بیرون به پا گرد نیمه تاریک تابید و تصویری که شاید بکهیون هیچ وقت نمی تونست تصورکنه حالا زنده و حاظر جلوش ایستاده بود .
با همون لبخند و چال شیرینش، بی اراده زیر لب زمزمه کرد ...
« جانگ یشینگ ؟!! »
« مشتاق دیدار »
فورا به زبون آورد ...
دست هاش بی هوا رو دست گیره شُل شد و پایین افتاد؛ از آخرین باری که تو هتل همدیگه رو ملاقات کردند تا الان هیچ چیز این مرد عوض نشده بود، همون چشم ها، همون لبخند و همون صورت روشن-و مهربون ...
تنها یاد آوری یک موضوع باعث می شد تا برعکس چند لحظه ی پیش که تو بُهت فرو رفته بود حالا مثل دیوونه ها یقه ی لباس مرد مقابلش رو تو چنگ بگیره و اون رو به داخل پرت کنه ...
بدون هیچ مقاومتی اجازه داد تا بکهیون هر طور می خواد رفتار کنه، چون علت این خشم رو خوب می دونست ...
« کثافت عوضی چطور جرات کردی پات-و اینجا بزاری ؟ تو دیگه چطور حیوونی هستی ؟ »
از رو زمین بلند شد و در حالی که یقه ی لباسش رو درست می کرد به پسر مقابلش که حالا از شدت خشم و نفرت رنگ صورتش سرخ شده بود نگاه کرد، لحظه ای که خواست حرف بزنه باز هم زیر رگبار خشم بکهیون قرار گرفت .
« توعه لعنتی با خودت چه فکری کردی که پات-و اینجا گذاشتی ؟ چطور می تونی انقدر پست باشی و بعد از کاری که باهام کردی حالا به دیدنم بیای ؟ »
قفسه ی سینش از شدت نفس های عصبی بالا پایین می شد و یشینگ می تونست به راحتی این بی تابی رو ببینه، خواست بهش نزدیک بشه اما بکهیون پیش دستی کرد و بار دیگه در حالی که یقه ی لباس یشینگ رو تو چنگ می گرفت مشتش رو بالا آورد تا تو صورتش بکوبه ...
« فکر کردی انقدر ضعیف هستم که بعد از اون اتفاق حتی جرات این رو نداشته باشم که با دستای خودم همین الان جونت-و بگیرم ؟»
مستقیم به اون چشم ها نگاه کرد و در جوابِ سوالِ عصبی بک، فقط یک جمله گفت :
« تو نمی تونی آدم بکشی »
جمله ای که زامِن خشم بکهیون رو آزاد و کرد و به دنبالش صدای نعره ی اون به هوا رفت :
« خفه شو ... »
« تو شبیه ما نیستی بک، اگه خلاف این بود اون مشت گره کرده خیلی وقت پیش باید تو صورتم خالی می شد »
با همون آرامش خودش به زبون آورد و مثل چند دقیقه ی پیش اتصال چشم هاشون رو قطع نکرد. اما این باعث نشد تا مشت بکهیون صورتش رو به جهت مخالف کج نکنه، و دردِ ضربه ای که خورد تو استخون فکش به لرزه در نیاد .
در مقابل صدای نفس های خشمگین بک، با آرامش سرش رو صاف کرد و با اینکه خون فورا از گوشه ی لبش بیرون می ریخت باز هم خیره به چشم های بکهیون نگاه کرد .
....................................
بعد از زد و خوردی که تو پاگرد داشت حالا عصبی مقابلش به دیوار تکیه زده بود و یشینگ همچنان با فشار دادن دستمال روی زخمش سعی می کرد تا خونش رو بند بیاره .
« هر حرفی که می خوای بزنی رو زودتر بگو و گورت-و از اینجا گم کن »
آروم اما عصبی غرید و از اینکه فکر می کرد اون پسر بیچاره بی خبر همچنان تو گالری منتظرش مونده نارحتش می کرد، از طرفی وجود این مهمون ناخونده بدجور تو دلش رو خالی می کرد و بی اینکه هواسش باشه مدام از خدا می خواست ای کاش چان اینجا بود .
« بهت حق می دم از من متنفر باشی، درواقع کسی مثل من لیاقت اعتماد از طرف آدمی مثل تو رو نداره »
همون طور که سرش پایین بود به زبون آورد، صداش سنگین بود و لحن کلامش جدی .
« من اومدم اینجا تا بهت بگم کسی که عاشقش هستی اونی نیست که فکر میکنی ... میخوام نجاتت بدم ... »
صدای تلخ خند بکهیون دلیلی شد تا توی اون مدت برای اولین بار یشینگ سرش رو بالا بیاره و به پسر مقابلش نگاه کنه، لبخندی که به نظرش اصلا به این چهره ی معصوم نمی اومد.
« دیر رسیدی ... خیلی وقته دیگه چیزی بین من و مردی که اسمش چانیوله نمونده ... در ضمن این-و بدون اگه تنها آدم-ه تو دنیا باشی که می تونه بهم کمک کنه، حاظرم بمیرم، اما از آشغالی مثل تو کمک نخوام.»
« دروغ میگی ... هیچ چیز بین تو و چان تموم نشده »
این جوابی نبود که بکهیون می خواست بشنوه، پس باز هم باعصبانیت صداش رو بالا برد ...
« تنها چیزی که میدونم اینه که دهن کثیفت رو ببندی و هرچی زود تر از خونه من گورت-و گم کنی »
لی به کاناپه تکیه داد و مستقیم به چشم های پسر رو به روش که انگار خشمش تمومی نداشت نگاه کرد:
« من عشق رو میشناسم بکهیون حاظرم قسم بخورم تو همین الانش هم برای چانیول میمیری »
« گفتم خفه شو و اون دهن گشادت-و ببند »
« تو نمیتونی از چان دل بکنی چون با تمام بدیهاش، باز هم عشق توعه، تو قدرت پس زدن چان رو نداری اون هم وقتی که بعد از این همه تلاش با یه بوسه میتونه این جوری دست و دلت رو بلرزونه »
این حرف تیری تو تاریکی بود اما انگار درست به هدف اصابت کرد که حالا بکهیون به طرف ییشینگ حجوم برد و برای بار دوم یقه ی پیراهنش رو تو مشت گرفت.
صدای نفسش از بین دندون هاش بیرون می اومد و چشم هاش از سر خشم دو دو می کرد ...
« اگه یک کلمه دیگه به زبون بیاری دیگه نمی دونم ممکنه چه کاری ازم سر بزنه »
« این خشم نشون میده من دارم حقیقت رو میگم چیزی که تو میخوای ازش فرار کنی »
مشت بکهیون برای بار دوم بالا رفت اما اینبار درست قبل از اینکه تو صورت مرد مقابلش بشینه یشینگ مانع شد، یقه ی بکهیون رو گرفت و اون رو با شتاب به سمت خودش کشید و توی چشم به هم زدنی چاشون تغییر کرد ...
« چون دفعه ی پیش تونستی این کارو بکنی دلیل نمیشه باز هم بتونی، تو خشمت رو خالی کردی چون من این اجازه رو بهت دادم »
« هرچی زودتر از اینجا برو ... فقط از جلو چشمام گمشو »
رگ های پیشونیش به وضوح بیرون زد و موهاش آشفته تو صورتش ریخته بودند، بخاطر کشیده شدن یقه ی لباسش حالا دکمه هاش از جا کنده شدند و سینه ی سفید رنگش، بی تاب مقابل چشم های یشینگ بالا پایین می رفت ...
« چانیول اون آدمی نیست که تو فکر میکنی »
« من دیگه به اون عوضی هیچ اهمیتی نمی دم ... کسی به اسم چان برای من مرده »
فریادش بلند شد و با شدت تو گوش های مردی که همچنان روش خیمه زده فرو رفت ...
بلافاصه دستش-و رو قلب بکهیون گذاشت و مستقیم به چشمهاش نگاه کرد :
« خودتم خوب میدونی که داری دروغ میگی »
بکهیون عصبی با تمام زوری که سراغ داشت لی رو به عقب هل داد و از سرجا بلند شد، به طرف در خروجی رفت و بازش کرد :
« از خونه ی من گمشو بیرون تا با پلیس تماس نگرفتم، حتی اگه هیچ کس نتونه ثابت کنه تو چه قاتل آشغالی هستی، من یکی این حقیقت رو با چشم های خودم دیدم، پس خواهش میکنم ادای آدم های دلسوز رو واسه من در نیار، چون خیلی حال بهم زنه ...»
لی لبخند جذابی زد و به دنبالش کتش رو از روی کاناپه برداشت، یقه ی لباسش رو مرتب کرد و به طرف بک رفت، مقابلش ایستاد و با همون آرامش تکرار کرد :
« تاند رو من نکشتم ، و این تنها حقیقتی نیست که تو ازش خبر نداری اگه نمی خوای اون احمقِ ماجرا که از هیچ چیز خبر نداره تو باشی، ازت میخوام به دیدنم بیایی، باید ببینمت بکهیون، من نمی تونم اجازه بدم درست مثل عروسک بازیچه ی دستِ چانیول و سهون باشی »
بکهیون هنوز نتونسته بود جمله ی اول رو هضم کنه چه برسه به صحبت های بعدی، خواست هواسش رو جمع کنه و از شوک بیرون بیاد که صورتش تو کمترین فاصله از صورت لی قرار گرفت، انقدر نزدیک که می تونست صدای نفس هاش رو بشنوه ...
« چانیول لیاقت تو رو نداره، اگه واقعا میخوای اون-و از زندگیت بیرون کنی بهتر دلیل قانع کننده ای به خودت بدی، هرچند با فهمیدن حقیقت این اتفاق خیلی زود می افته »
بکهیون کمی سرش رو عقب کشید تا بین خودش و این مرد فاصله ایجاد کنه اما سرش محکم به در برخورد کرد و این اتفاق باعث شد تا عین مجسمه سرجا خشکش بزنه .
لی لبخند شیرینی بهش زد و آروم با دست پشت سر بکهیون رو نوازش کرد، اون هم در حالیکه چشم هاش به لب های صورتی پسر مقابلش دوخته شده بودند ...
« فکر نمی کنی دیگه داری از حدت میگذرونی ؟»
خشک به زبون آورد و با این کار خواست تا هواس لی رو پرت کنه، اما اون بدون اینکه کوچکترین تغییری تو جهت نگاهش بده آروم زمزمه کرد :
« اگه می خوای حدم رو بدونم _ بهتره دفعه ی بعد با اون چشم هات این طور بهم زل نزنی-و زبونت-و مدام روی لبهات نکشی »
عقب کشید و بک بالاخره تونست نفسش رو با خیال راحت بیرون بده لحظه ای که خواست سوالهایی که تو سرش چرخ می زدن رو بپرسه کاغذ کوچیکی کف دستاش گذاشته شد و یشینگ فورا از اونجا رفت .
بی درنگ با رفتنش کاغذ رو باز کرد و اولین چیزی که چشمش رو گرفت جمله ای بود که خطاب به خودش نوشته شده .
متن کاغذ :
( اگه میخوای از این قفسی که اسمش رو گذاشتی عشق آزاد بشی و دیگه بیشتر از این نقش یه احمق رو بازی نکنی، سشنبه هفته دیگه ساعت چهار بیا به این آدرس . )
* اون عوضی چی میدونه ؟ منظورش از این حرفها چی-ه؟ *
و این سوالها حالا داشت مثل موریانه مغزش رو می خورد .
*
*
یک ماه و نیم از شبی که عمارت رو ترک کرد گذشته بود، تو این مدت خیلی چیز ها تغییر کرد، اون شب وقتی با فهمیدن حقیقت مثل دیوونه ها از عمارت بیرون زد تا به امشب دیگه برنگشت.
شبی که مثل مرده های از گور بلند شده_ با وضعیت داغون به اولین ایستگاه پلیس رفت-و هویتش رو ثابت کرد .
تمام اموالی که توسط دولت توقیف بود خیلی زود بهش برگشت، و بالاخره به خونه ی امن خودش رفت، اتفاقی که براش درست مثل آرزو دور به نظر می رسید، حالا تحقق پیدا کرده بود .
اما با نشرِ خبر بازگشت تنها پسر وکیلی که حالا تقریبا مردم اون رو مثل قهرمان ها دوست داشتن _ شب و روز هم ازش گرفته شد .
تلفن های پی در پی، دعوت نامه از شبکه های معروف خبری و درخواست مصاحبه های زنده، مزید بر علت بود و این وسط پاپاراتزی هایی که هر لحظه منتظر، بیرون خونه کمین کرده بودند، اجازه ی خارج شدن رو هم ازش می گرفت.
درست مثل زندانی که سلولش رو عوض کرده باشند، به نظر می رسید اینجا هم میون چاردیواریش اسیر شده ...
این همه مدت رو تو اون عمارت خراب شده مثل یه سگ ترسویِ بدبخت زندگی کرد و هر کثافتی رو به جون خرید، حتی بهش تجاوز شد اما تحمل کرد تا هویتش رو از اون کای حروم زاده مخفی نگه داره در صورتی که تو تمام مدت بازیچه ی دستش بود، اون سعی می کرد چیزی رو پنهان کنه که کای از اولش هم خبر داشت.
تف به این همه حماقت ...
Advertisement
- In Serial15 Chapters
LMF = Legendary Midnight Farmer
""""I want to be a farmer like gradpa!"""" This was what I declared on my 16th birthday"""NO"""" was of course the natural response that I got from my parents that's in the middle of divorce. After a fight with my mom, I asked my dad to help me live by myselfMy unfaithful father who was the reason for the divorce then sends me a VR Capsule and tells me that since I can't become a farmer in the real world, why don't I become one in the Virtual One?Unfortunately being a farmer in the world of Royal Road isn't so simple or is it?Set in Royal Road 20 years after it launched. 4 Continents will be present in this Fanfic including VersaillesContinents: Versailles, Vermillion, Asgard, MU
8 149 - In Serial25 Chapters
The Warmonger's Runaway Princess (Complete)
With a few things in the dark of one’s knowledge, the Princess Consort Olivia thinks of ways to entertain herself and ends up saving her life in the process. Her maid, taking the fall and dying in her place, the Princess now decides that she can leave her warmonger of a husband and find her father. First things first, she needs to somehow not only leave the palace, but leave her status as a maid…The time of being abandoned was over, now it was time to leave with her good mate, Theo.The problem was, this vixen ‘Venus’ was giving her too much troubles and delaying her departure too much! Having to deal with the vixen, and having to find her father, she feels that nothing is going right! Luckily, Theo helps Olivia with many things, from as simple as leaving a mark upon someone, to as big as flying far and returning with news…Which sometimes Olivia gets wrong…Then, unexpectedly, the warmonger makes an appearance…“Ah, hehe, Your Highness…I don’t know what you’re talking about…” Set in the same place as ‘Compelled Substitution’. Could be somewhat a sequel.
8 220 - In Serial29 Chapters
The Elder of Mediocrity
In a world of cultivators, psykers, mages, witches, conspiracies and a Cold War, everything is extraordinary. Well, most everything. Oz “Da Shan” Elderweiss is just your average guy in a not average world. He’s not that strong, he’s not that weak — and he’s not getting any better. Da Shan discovers that you’re never too old to have your own coming of age saga. Filled with a burning desire for revenge, but the inability to carry it out, he hatches an insane scheme to change his potential and achieve exponential growth. But his enemies are quite literally the members of his own household and his close friends. He must fight tooth and nail for what he believes in and for the freedom to carve his own path. Join him as he battles people with both the best and worst intentions, with his life on the line. Current Word Count: 136 000, First arc complete. A lot of new content has been added to the early chapters since the end of May. The first chapters are still under construction and editing, but all the major changes are done. I was a webnovel junkie for a long time, but I found it hard to find novels with solid characters, decent plot, philosophical underpinnings and a fully painted world to keep me going. I've taken from every genre I've liked to make a story that satisfies my own cravings for a good story. If you like the story or have suggestions please leave a comment or review. I hope this novel is fun, provocative but above all fun. Enjoy. Yours truly, James Paul Addington PS I will release at least two chapters a week, or one really long chapter. Concerning the tags: The story is primarily Fantasy with Wuxia influence in some elements. Romance won't happen for the first two arcs or so (roughly 40 chapters), I want to build the world before I do that. Tragedy is because of an event that occurs in the book, not the tone of the book. The book is more lighthearted. Slice of Life doesn't occur till the third arc (the romance happens during that arc as well). Magic will also show up more in later arcs, but appears throughout. Reincarnation it's not a reincarnation like in the traditional sense, but it has a similar concept.
8 74 - In Serial38 Chapters
dream;catcher
When two perfect strangers wake to find themselves unlikely passengers on a mysterious train with no memory of how they got there, they are greeted by a devilish figure. Aku, who calls himself a god and devil, informs them of their unfortunate fate: they must fight each other in a world of dreams, and overcome their own demons if they want to make it out alive.
8 70 - In Serial34 Chapters
The Tale of Mally Biddle
When Mally Biddle agreed to spy upon the King of Lenzar and his overbearing knights she knew she was heading into danger. She didn't know she'd find a family unlike any other. Posing as a servant in Bosc Castle, Mally serves tea and restocks the fires for the most dangerous men in the kingdom. Her goal is to learn the truth of what happened sixteen years ago, when the infant princess met her death … a death that has more questions than answers. Along her search for the truth, Mally meets the energized Lita Stump, the strict and matriarchal Meriyal Boyd, and the opinionated Archibald Diggleby. Then of course there are the knights: Sir Leon Gibbs who is slicker than a greased hog, Adrian Bayard, hot tempered and violent, and the worst of the lot: Sir Illius Molick, Captain of the Knights. And then there is Maud, a mysterious woman who just might know everything… The Tale of Mally Biddle is also available on Kindle and Print on Demand via Amazon.com. Thanks for reading!
8 108 - In Serial81 Chapters
Journal of an Adventurer
Join Lone Solo in his adventures that will lead him from being an ex-soldier suffering ptsd to fighting an invasion of an unknown enemy as an Adventurer. Please note: Lake Merrin is in 1st person, in the style of stream of consciousness. 2nd note: Due to evolution of my story and feedback, I will be continuing from The Great Spoon Heist to a 3rd person PoV. Journal Entry One Twenty-third of Harvest, 1007 FK. Within two weeks I will be on the front line, fighting an enemy that has powers beyond our imagination! It reminds me of a book I read in school—about the end of the Massacre of Magic, and the invasion of those Beasts and their shambling, rotten minions! Back blurb: He is a face in the crowd; a nobody, but with every story, there is a beginning. Travel with this ordinary half-human as he works to find a roof over his head, to put food on the table and stumbles on something beyond his reckoning.This is his journey; this is his path. His Journal. A Journal of an Adventurer.Should he stand up to become a "hero"? ...Will it matter? Lake Merrin is a city in the North-Western part of Western Duchy, Favinonia. It is also known as Iron Dukedom. Duke Trahern Isenhart III is the ruler of Iron Dukedom, and his third cousin Count Darel Isenhart is the ruler of Lake Merrin, and it’s county. Lake Merrin is home to twenty thousand people, and it has the second oldest Adventuring Hall in Favinonia; nearly nine hundred years old. This is set in a gunpowder/industrial fantasy world.
8 166

