《LET ME FOLLOW》♤ 17 ♤
Advertisement
.
.
هری به مرد رو به روش نگاه کرد و چشماشو چرخوند
:زین , آقای مجیک انگار به مدرک احتیاج داره
زین خلال دندون گوشه ی لبشو چرخوند و پاکت قهوهای رنگی رو روی میز بین هری اورلاندو مجیک گذاشت
اورلاندو نگاهی به پاکت کرد و بعد اونو برداشت برداشت و بازش کرد
چندتا عکس , یه لوکیشن و یه نمونه از جنسایی که الساندرو معامله کرده بود
هری رو میز خم شد و آرنجاشو بهش تکیه داد ابروهاشو بالا برد
:آره اورلاندو , هفتم همین ماه, وقتی داشتیم تو کونتیا اَدای بزرگ های گنگ و در میاوردیم الساندرو محموله هایی که تو محدوده ی تو بودنو جا به جا کرد
اورلاندو اخماشو تو هم برد و عکس هارو کوبید رو میز
:کی و کجا هری ?
هری نگاهی به ساعتش کرد
:آ ها , دارم میبینم که وقت بیدار شدن از خوابت ساعت ۲۲ شبه ! بهت خبر میدم اورلاندو , فقط اینو بدون هیچ کس پشت الساندرو نمونده
:اون , اون بخودش اجازه داد قوانین و دور بزنه , حتی فکرشم نکن بتونم باهاش کنار بیام
هری لبخندی زد و از جاش بلند شد , دستشو سمت اورلاندو دراز کرد
اورلاندو دست هری و گرفت و از جاش بلند شد
:فشار دادن این دست بهم ثابت میکنه گاهی میشه به بعضیا اعتماد کرد
اورلاندو سرشو تکون داد و محکم تر دست هری و فشار داد
:من منتظرم
هری دستشو پس کشید و همراه زین توسط اورلاندو بدرقه شد
از ساختمون بیرون اومدن و سوار ماشین شدن
:همه چی مرتبه , بریم
الک ماشین و روشن کرد و براه افتاد
:امکانش هست چیزی به الساندرو بگه ?
هری به صندلی تکیه داد و چشماشو بست
:سنت برای مردی مثل اورلاندو مثل یه چوب خشک میمونه انعطافی درکار نیست
زین سرشو تکون داد
:پس کی شروع میکنیم ?
:وقتش که برسه
:واو , لازم نبود انقدر دقیق جوابمو بدی ...
نگاهی به هری کرد
:آها اینم از اون زمان هاس که مثلا خوابی ! اوکی اوکی بخواب
هری دیگه چیزی نگفت تا اینکه به خونه رسیدن
ادوارد داخل اتاق مخفی مشغول رنگ کردن یه تابلو بود , اون اصلا نمیدونست چی میکشه , فقط علاقه داشت وقتایی که عصبیه بوم رو رنگ بزنه
:آقا ?
ادوارد نگاهی به جیک کرد و دوباره مشغول رنگ زدن شد
:چیزی شده ?
جیک ماگ قهوه رو روی میز گذاشت و نگاهی به در اتاق کرد
:کاری که گفتین و انجام دادیم اما ...
:اما چی?
:فکر نمیکنید برادرتون باهاش مشکل داشته باشن ?
:تو الان نگران هری هستی?
:من فقط ... معذرت میخوام
ادوارد سرشوتکون داد و دستشو رو بوم تکون داد
:فردا لازم نیست کاری بکنید, جمع کردن خرابکاریا دو سه روزی طول میکشه
:بله
:بهتره بری , الان زین میاد بالا
جیک با دستور ادوارد از اتاق مخفی بیرون اومد و جلوی در اتاق اصلی هری رو دید که وارد اتاق شد
:هی جیک
:سلام اقا
:اتفاقی افتاده ?
جیک نه ای گفت و سمت در رفت تا از اتاق بیرون بره
هری با تعجب به جیک نگاه کرد و بعد پالتوشو دراورد و سمت اتاق مخفی رفت
..............
لویی روی تخت نشسته بود از روزی که الساندرو تو خونه اورده بودش فقط وعده های غذا زنی رو میدید که براش نهار و شام میاورد , تنها کاری که میکرد یا حمام رفتن یا چرخیدن تو اتاق بود
توی خونه زیاد نمیتونست وقت بگذرونه و جمع کردن اطلاعات کار زیاد راحتی نبود
از جاش بلند شد و سمت در رفت چند ضربه به در زد که بعد چند لحظه در باز شد
:میشه کمی راه برم ?
مرد نگاهی به اطراف کرد و بعد دستشو رو گوشش گذاشت
:خانم کجا هستن ? .... باشه
مرد سرشو تکون داد و به لویی اجازه داد داخل خونه بچرخه و اولین چیزی که توجه لویی رو جلب کرد مکالمه ی اون مرد بود
خانم !
کسی که نباید خونه باشه ! یا نباید اونو ببینه?
Advertisement
توی ذهنش این نکته رو هم یادداشت کردو سمت سالن بزرگی که زیر پله های خونه بود حرکت کرد که دید الساندرو همراه دوتا مرد دیگه که پشت سرش هستن وارد خونه شد , عصبی بود و مدام داشت به اون دو نفر پرخاش میکرد
لویی سریع برگشت و کنار دیوار نزدیک پله ها ایستاد
:چطور ممکنه هیچ اثری ازش نباشه? باید بفهمید کار کی بوده دیروز بارهای ماسالا رو بردن امروزم محموله ی فابیو رو آتیش زدن
:قربان ما تمام تلاشمونو میکنیم اما تو زمانی اتفاق افتاده که هیچ کس اونجا نبوده
الساندرو با عصبانیت سمت اون مرد برگشت
:همین ثابت میکنه کسی که این کارو کرده خوب مارو میشناخته ... پیداش کن و محموله هامو برگردون وگرنه سری برات نمیمونه
اون مرد پایین پله ها ایستاد و الساندرو رو نگاه کرد که پله ها رو بالا میرفت
:ارتور
:بله قربان ?
:به جاناتان بگو محافظت از بقیه ی انبار هارو بیشتر کنه , فعلا معامله هارو بذارید برای هفته ی بعد , لیست کسایی که بار به انبار هاشون اضافه شده رو میخام , باید بدونم کی انبارامو خالی کرده
:چشم قربان
آرتور هم از اونجا بیرون رفت و الساندرو بدون توجه به اینکه درست پشت سرش لویی با ترس و وحشت به دیوار چسبیده گوشیشو دراورد و سمت اتاقش رفت
:لینکن .... باید پسرارو جا به جا کنی , نه اتاق شماره دو رو برگشت بزن به فیشر , ...... نه .... باشه
در اتاقشو باز کرد و داخل اتاق شد که لویی نفس حبس شده اشو بیرون داد و روی زمین نشست
نگاهی به اطراف کرد و برگشت سمت اتاق که لینکن از انتهای راهرو داشت سمت اتاقش میومد
:بیرون اتاقت چیکار میکنی ?
:ف..فقط خسته بودم و خواستم یکم راه برم
لینکن نگاهی به لویی کرد
:خیلی خب پس میتونی یه کار دیگه هم برای رفع خستگیت انجام بدی
دست لویی رو گرفت و به جلو هلش داد
:کجا میریم ?
لینکن کنار لویی حرکت کرد
:فقط دنبالم بیا
وقتی اونا سمت اتاق الساندرو حرکت کردن لویی فهمید که بیرون اومدن از اتاقش بزرگترین اشتباه زندگیش بود
دستاشو بهم فشار داد و سعی کرد تپش قلبشو کنترل کنه , آب دهنشو قورت داد و نگاهی به لینکن کرد که به در اتاق ضربه زد و بعد درو باز کرد
لینکن وارد اتاق نشد و پشت در منتظر موند تا لویی بره داخل
لویی با تردید وارد اتاق شد و بعد لینکن درو پشت سر لویی بست
لویی نگاهی به اتاق بزرگی که داخلش بود کرد و وقتی کسی رو اونجا ندید بدون تکون خوردن جلوی در ایستاد
چند دقیقه گذشت تا اینکه الساندرو رو دید که یه حوله ی حمام تنشه و حوله ی بزرگتری روی سرش کشیده بود و داشت موهاشو خشک میکرد
وارد اتاق دیگه ای شد و لویی نمیدونست که باید حضورشو به الساندرو نشون بده یا همونجوری ساکت اونجا وایسه
:میتونی بیای تو اتاق
لویی با شنیدن صدای الساندرو که از داخل اتاق میومد از جلوی در فاصله گرفت و سمت اتاق حرکت کرد , دم در اتاق ایستاد
جایی که الساندرو روی صندلی رو به روی آینه نشسته بود و داشت موهاشو سشوار میکشید
:بیا انجامش بده
لویی سمت الساندرو رفت و خواست سشوار رو از اون مرد بگیره اما الساندرو سشوار و پایین اورد
:لباستو در بیار
یه چیزی تو دل لویی پایین ریخت و استرس جایی بین قفسه ی سینه اش شروع به جوشیدن کرد
با تردید بدون نگاه کردن به الساندرو دستاشو پایین ژاکتش برد و اروم اروم اونو از سرش رد کرد دستاشو از آستیناش بیرون اورد و بعد اونو آروم روی زمین گذاشت , زیر پیراهنیشو هم از تنش بیرون آورد و کمی بدنشو جمع کرد , نه بخاطر اینکه بدنش کاملا معمولیه و حتی یه شکم کوچولو هم داره نه
اونجا هوا یکم با پوستش غریبگی میکرد و احساس سرما بهش میداد
Advertisement
الساندرو لبخندی زد و سشوار و سمت بدن لویی گرفت
:بچرخ بیبی
لویی اروم اروم چرخید و باد گرم سشوار باعث میشد حس بهتری پیدا کنه تا اینکه دیگه گرمایی حس نکرد پس از چرخیدن ایستاد و به الساندرو نگاه کرد
:بگیرم , حالا موهامو خشک کن
لویی خواست پشت اون مرد بایسته اما الساندرو با دستای بزرگش پهلوهای لویی رو گرفت و بین پاهاش اونو قرار داد
لویی شونه رو تو دستش گرفت و موهای اونو مرد و آروم و با دقت خشک میکرد تا اینکه الساندرو دستاشو رو پوست کمر لویی تکون داد
دستای بالا رفته ی لویی فضای کاملا بازی رو در اختیارش قرار میداد
لویی رو کمی عقب برد و بعد پاهاشو بهم چسبوند
:بشین
لویی روی پاهای الساندرو نشست و با تعجب به اون مرد نگاه کرد
:کارتو ادامه بده
لویی سشوار رو روشن کرد و دوباره مشغول خشک کردن موهای اون مرد شد
الساندرو صورتشو به سینه ی لویی چسبوند و بعد زبونشو رو پوست لویی کشید که لویی خیلی ناگهانی شکمشو عقب داد و خودشو خم کرد
الساندرو لبخندی زد و روی سینه ی لویی رو بوسید , دستاشو بیشتر به پشت لویی فشار داد تا اون پسر نتونه بدنشو ازش دور کنه
:به من نگفته بودن تو انقد تازه کاری بیبی
:م..متاسفم ... د ددی
لویی نمیتونست باور کنه این خودشه , گفتن این کلمات و هنوز روی پای اون مرد نشستن از ترس بود یا بخاطر کسی که پشت این قضیه بود , براش جای سوال داشت
الساندرو نوک سینه ی لویی رو با زبونش تکون میداد و چونه اشو به سینه ی لویی تکیه داد بود , لباشو دور سینه اش گرفت و بعد اونو به داخل دهنش میمکید
لویی تمام ناله ای که قرار بود از دهنش بیرون بیاد و با فشار دادن دسته ی سشوار خالی میکرد
صورتش کاملا مچاله شده بود و بدنشو به هر سمتی تکون میداد
شاید وقتی تو این موقعیت نبود قبول این ماجرا راحت تر بود اما الان , اون خطر و حس میکرد ,خطر خوابیدن با یه مرد !
الساندرو سمام شکم و سینه های لویی رو مکید و زبونشو روشون میکشید از جاش بلند شد و بدون توجه به افتادن سشوار از دست لویی سمت تخت بردش و اونو رو تخت خوابوند
روی زانوهاش بالای لویی ایستاد و به صورت لویی نگاه کرد
:صورت زیبا ... تو خیلی زیبایی بیبی
لویی فقط وحشت زده بود , هیچ کدوم از اون کلمات حتی ذره ای روش اثر نداشتن اونا آرومش نمیکردن
مرد حوله ی حمامشو از تنش بیرون اورد و دستای لویی رو بالا اورد و دور دیک نیمه سفت شده اش گرفت
:دستاتو ...تکون بده
لویی دستایی که بین دستای اون مرد در حال لرزیدن بودنو رو دیک اون مرد کشید
حس پوست اون مرد درست زیر دستاش داشت حالشو بهم میزد , سرشو پایین انداخت تا الساندرو متوجه نشه که چقدر این کار داره حالشو بد میکنه
الساندرو دستای لویی رو بیشتر فشار داد
:مگه تو یاد نگرفتی چطور کار کنی? بذار من اخلاق خوبمو باهات داشته باشم و کارتو درست انجام بده
و همین جمله کافی بود تا لویی بیاد بیاره , که اون مرد چقدر میتونه خشن و وحشتناک باشه
■ □
ادوارد لبخندی زد و لویی رو از رو کانتر پایین اورد
:ولی میتونی از من چیزی بخوای
و سمت قهوه ساز رفت اما لویی چیز دیگه ای ازش خواست
:اسمتو میخوام , اسم واقعیت چیه?
ادوارد قهوه ساز و روشن کرد و به لویی نگاه کرد
:اگه میخوایش , کارتو درست انجام بده و برگرد اینجا و همین پسری باش که دارم بهش نگاه میکنم
لویی لبخندی زد
:قول میدی?
:اره و من مرد قولم پسر
:بَدلت منو لویی صدا میزنه
:گفتم این بحث و تموم کن , برات دردسر میشه
:چشم قربان , حالا قهوه میخوام
ادوارد اینبار بلند زد زیر خنده و سرشو تکون داد
:ببرش و با ابنباتات بخورش
:نه , این اخرین روزیه که اینجام ... با هم میخوریم
ادوارد دو فنجون قهوه ریخت و پشت میز نشست و فنجون لویی رو رو به روش روی میز گذاشت و به لویی نشون داد که قبول کرده کنارش قهوه بخوره
:این اولین باره
ادوارد درحالیکه داشت از قهوه اش مینوشید پلکاشو بالا برد و به لویی نگاه کرد
:اولینباره که کسی بهم کادو میده , راستش اصلا دوست ندارم بخورمشون
ادوارد فنجونشو روی میز برگردوند و سرشو تکون داد
:اونا میان و منو میبرن و من هنوز خیلی از اولین هامو انجام ندادم
به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:نمیدونم چرا , نمیدونم چطور اما من ... بهت اعتماد دارم من ... کسی رو نمیشناسم , اما اینو میدونم که اون مرد نباید اولین من باشه ... اه این یه جورایی انگار
لویی با استرس دستشو رو صورتش کشید
:انگار عقلمو از دست دادم اما ... من فقط دستمو بوسیدم مثل این
لویی دستشو از فنجون جدا کرد و اونو رو به روی صورتش گرفت و بعد لباشو رو دستش گذاشت و اونارو بوسید
بعد دستشو پایین آورد و بدون بالا گرفتن سرش با بیچارگی فنجونشو جا به جا کرد
:مشکلت چیه لویی?
:تو ..قبلا بهم گفتی ...گفتی اولین بوسه ات رو بده به یه آدم خوب یکی که ارزششو داشته باشه تا ...پشیمون نشی
ادوارد ابروشو بالا برد
:خب?
:میشه ...
لویی زبونشو رو لباش کشید و بعد اونارو رو هم فشار داد و به ادوارد نگاه کرد
:این ... یعنی , اون تو باشی?
ادوارد ابروهاشو بالا برد و با تعجب به لویی لبخند زد
صورتشو رو به روی لویی گرفت و با انگشتش یه دایره ی فرضی دور صورتش کشید
:به من نگاه کن پسر ,... خوب به من نگاه کن .... من یه ادم خوب نیستم , من یه قاتلم لویی ... و قرار قاتل بمونم تا وقتی دستام به گردن اون مرد برسه .... من کسی نیستم که بعد بوسیدنش احساس پشیمونی نکنی
لویی کمی به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:برام مهم نیست
:چی?
ادوارد از جاش بلند شد و فنجونشو برداشت و قهوه ی لویی رو هم از جلوی دستش بلند کرد
:من بهت جیک و پیشنهاد میکنم اون از تمام مردهای توی این خونه با شرافت تره
:حتی از بدلت ?
ادوارد فنجون ها رو روی کانتر گذاشت و پلکاشو روی هم فشار داد
:من ده سال پیش جایی بودم که تو الان هستی , نه از لحاظ موقعیت .. از لحاظ فکری , تو فکر میکنی بهترین گزینه ات منم ? سخت در اشتباهی پسر
لویی از جاش بلند شد و پشت ادوارد ایستاد
:تو خدا نیستی , پس اگه قراره اشتباه کنم بذار ... خودم این کارو بکنم
ادوارد سمت لویی برگشت و لویی سرشو به شکم ادوارد تکیه داد
ادوارد دستشو رو صورتش کشید
:نه ...من خدا نیستم اما نمیدونم من از الساندرو بهترم یا بدتر
لویی سرشو بالا اورد
:این فقط یه اولینباره و من سرش ریسک میکنم برای من تو بهتری پس ...
ادوارد سرشو تکون داد و دستاشو زیر باسن لویی گرفت اونو بلند کرد
روی کانتر گذاشتش و بین پاهای لویی ایستاد به چشماش نگاه کرد
:چطوری بهت یاد دادن ? انجامش بده
لویی کمی دستپاچه شد و بعد دست راستشو بالا اورد اما سریع دستشو پایین انداخت و دست چپشو بالا اورد و کنار صورت ادوارد گذاشت
:این ..خب , یکم عجیبه
ادوارد سرشو تکون داد و چیزی نگفت , لویی پاشو تکون داد
:به ..به من گفتن اونیکه ...تاپه تورو میبوسه پس ..
ادوارد نفسشو با حرص بیرون داد
:کاش اون روز که بهت گفتم از اینجا میرفتی
و بعد سرشو کج کرد و لباشو رو لبای لویی گذاشت
دستشو رو خط فک لویی کشید و لباشو آروم و خیس رو لبای نرم لویی کشید ادوارد به چشمای بسته ی لویی نگاه کرد که اروم اروم چین خوردگی پلکاش از بین رفت و صورتش آروم شد
زبونشو رو لبای لویی کشید و به دندوناش فشار داد
بعد چند لحظه لویی دهنشو باز کرد و ادوارد بخاطر ناشی بودن اون پسر واقعا دلش میخواست بخنده
سرشو عقب برد و به لویی نگاه کرد که با دهن باز و چشمای بسته انگار تو این دنیا نبود
لبخندی زد
:لویی , تو باید از زبونت استفاده کنی
لویی فقط سرشو تکون داد و دستاشو دو طرف صورت ادوارد گرفت و سرشو نزدیک صورتش برد
ادوارد لبای لویی رو بار دیگه بین لباش گرفت و شروع کرد به بوسیدنش
زبون لویی رو با زبونش عقب زد و زبونشو داخل دهن لویی کشید , زبون لویی رو داخل دهنش برد و شروع کرد به مکیدنش که لویی ناله کرد و سرشو عقب کشید
که ادوارد چشماشو باز کرد و به لویی نگاه کرد
:فکر میکنم کافیه پسر
لویی دستشو رو لباش کشید و نفس های سنگین و پشت همشو سعی کرد کنترل کنه ادوارد لویی و بغل کرد و اونو پایین اورد
لویی سمت در رفت و قبل اینکه از در بره بیرون به ادوارد نگاه کرد
:ازش پشیمون نمیشم
و درو بست و سمت اتاقش رفت
............................
Advertisement
- In Serial50 Chapters
The Great Devourer
Thousands of years ago, Nox, the Goddess of Eternal Night tried to destroy the world and was sealed into an eternal prison for her crimes. Now the world wants to finish her off along with the girl who was unlucky enough to accidentally find and let her out.
8 159 - In Serial51 Chapters
A Spirit Vein's Guide to Immortality
TL;DR Synopsis: Man dies from falling banana, gets interrogated but answers vaguely, suffers consequences Actual synopsis: Spirit veins. Many consider them to be the pillar on which the world of cultivation is built. These things served as the foundation for the first few realms that would allow humanity to achieve its everlasting dream of immortality. However, in the present age, these pockets of condensed energy only exist to be under the foundations of massive organizations, fostering a new generation of fighters while passively radiating the energy they contain. Nevertheless, spirit veins are still an important element in the world of cultivation, albeit much less so. With that in mind, have you ever considered what it would be like for someone to turn into a spirit vein? No? Well, Arthur never thought about it either. Going through the usual reincarnation schtick (if one could consider it usual), Arthur was eventually brought into a place where a god asked him where he would like to be reborn. Unsurprisingly, Arthur told the god his ideal rebirth. However, soon enough, he would come to realize that he should have been more specific with it. Now being reborn as the smallest spirit vein, or if you could even consider him a spirit vein, Arthur wondered what he could do other than wait for time to consume him…and that’s where the system came in. With it, he would experience multiple stories of hardships, adventure, romance, and action…all underground. Unless…? Do keep in mind that English is not my first language, so I would like to apologize in advance if there are any grammatical errors, typos, miscalculations and so on. In fact, I'd highly appreciate it if you tell me those mistakes. Also, this story focuses quite a lot on the gradual progression of the MC at the beginning, but in the long run, upgrading sprees would probably be more common. Thanks for reading this small note! Word count per chapter: 1.6 - 1.8k words Minimum update rate: 2-3 chapters per week Normal update rate: 1 chapter a day Cover art by Zuharu. Also, join the Discord!
8 196 - In Serial16 Chapters
The Other Crew
To some the call to adventure is irresistible, for others well they kind of just tag along. The other crew is a story of a former acting duo who, inspired by tales of heroism and the famous quests they used to portray, decide to head out and make a name for themselves... That is a year or so after they spent all the money they stole. Now with their accumulated ragtag group that includes a cowardly thief, a barbarian turned cook and a nine-foot horny crocodile-man. They set off to take up a quest and earn fame, fortune and glory. Though far from being the steadfast group of mercenaries that common folk turn too to save them from pain and peril. They are fast turning into the undesirable, the last pick... The Other Crew. Interested in joining discussions about this story? Then join the discord! Link: https://discord.gg/Jfbkthr
8 117 - In Serial12 Chapters
Anaraknakrium: The Cursid
This is my first time writing a story so any and all advice is welcome, i hope it is satisfactory and i will continue to make it better thank [email protected] The image is not mine i obtained from: https://charlottecarrendar.com/category/dead-nation-series-carrendar-writers/ It started with a whimsical thought of the gods that was all but tossed aside, never to bear fruit for all eternity awakens in the dark undisturbed. Now shall we see what a creature so abhorred and hated by the gods, where their very existence is blasphemous and chaotic may bring upon the world of Leis. Where endless races come and go with only the strongest remaining through the tides of change.
8 180 - In Serial52 Chapters
Ascension: Rise of the Crimson Wizard
Harry Potter Fanfiction Kaiser was one of the most brilliant scientists in his world, making breakthroughs that would shape the future of the humanity, until someone decided he should be eliminated. But life had other plans for him. How will the events of his previous life shape his personality? And what changes will he bring to the wizarding world? No Slash, Self-Insert, AU
8 338 - In Serial41 Chapters
Hail to the King (RE8 Harem/fanfic)
[I do not own Resident Evil. This is a Y/N insert where you've traveller to the Village to find your missing friend who went missing in the area regardless the local police say about no findings.]This will be a semi-lemon mature action/harem plot, completely Fan-Con for those who love to r34 the lady of the castle, This is clearly a mature novel meant for mature readers so you've been warned my friends. !! Heads up, best read in scrolling mode since i wrote this on my phone !!-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-~ Teaser ~ Y/N had landed himself on the exact coordinates Travis had left behind, the message itself didn't matter but where he stood is where the message was sent from a week or so ago. He listened to the locals babble on the bus ride over about hunters and hikers disappearing in the woods this deep into the mountain scape, those who did make it back where sent to a asylum for uttering such absurdities like lycans and cultists. While bus left him behind, a unscheduled stop for the driver, Y/N sighed and pocketed his phone. Y/N: {Thoughts} Travis... You better be screwing around with some European model cause im gonna be really upset with your dumbass...Y/N peered over a guard rail, a narrow trail in the snow leading off the slope into the woods, a faint red dusted by the fresh white is barely visible through the dead shrubbery. Y/N hops the rail sliding his way down to the trail below, the red he was a scarf lightly buried alongside a few other random odds and ends like mittens and hats but this only told Y/n somes bag must've fallen open or it was tossed off the road. Until stepping forwards something beneath the white sheet tripped, face first into the fluff. He wiped his face looking down into the snow to find something staring back.....
8 153

