《LET ME FOLLOW》♤ 17 ♤
Advertisement
.
.
هری به مرد رو به روش نگاه کرد و چشماشو چرخوند
:زین , آقای مجیک انگار به مدرک احتیاج داره
زین خلال دندون گوشه ی لبشو چرخوند و پاکت قهوهای رنگی رو روی میز بین هری اورلاندو مجیک گذاشت
اورلاندو نگاهی به پاکت کرد و بعد اونو برداشت برداشت و بازش کرد
چندتا عکس , یه لوکیشن و یه نمونه از جنسایی که الساندرو معامله کرده بود
هری رو میز خم شد و آرنجاشو بهش تکیه داد ابروهاشو بالا برد
:آره اورلاندو , هفتم همین ماه, وقتی داشتیم تو کونتیا اَدای بزرگ های گنگ و در میاوردیم الساندرو محموله هایی که تو محدوده ی تو بودنو جا به جا کرد
اورلاندو اخماشو تو هم برد و عکس هارو کوبید رو میز
:کی و کجا هری ?
هری نگاهی به ساعتش کرد
:آ ها , دارم میبینم که وقت بیدار شدن از خوابت ساعت ۲۲ شبه ! بهت خبر میدم اورلاندو , فقط اینو بدون هیچ کس پشت الساندرو نمونده
:اون , اون بخودش اجازه داد قوانین و دور بزنه , حتی فکرشم نکن بتونم باهاش کنار بیام
هری لبخندی زد و از جاش بلند شد , دستشو سمت اورلاندو دراز کرد
اورلاندو دست هری و گرفت و از جاش بلند شد
:فشار دادن این دست بهم ثابت میکنه گاهی میشه به بعضیا اعتماد کرد
اورلاندو سرشو تکون داد و محکم تر دست هری و فشار داد
:من منتظرم
هری دستشو پس کشید و همراه زین توسط اورلاندو بدرقه شد
از ساختمون بیرون اومدن و سوار ماشین شدن
:همه چی مرتبه , بریم
الک ماشین و روشن کرد و براه افتاد
:امکانش هست چیزی به الساندرو بگه ?
هری به صندلی تکیه داد و چشماشو بست
:سنت برای مردی مثل اورلاندو مثل یه چوب خشک میمونه انعطافی درکار نیست
زین سرشو تکون داد
:پس کی شروع میکنیم ?
:وقتش که برسه
:واو , لازم نبود انقدر دقیق جوابمو بدی ...
نگاهی به هری کرد
:آها اینم از اون زمان هاس که مثلا خوابی ! اوکی اوکی بخواب
هری دیگه چیزی نگفت تا اینکه به خونه رسیدن
ادوارد داخل اتاق مخفی مشغول رنگ کردن یه تابلو بود , اون اصلا نمیدونست چی میکشه , فقط علاقه داشت وقتایی که عصبیه بوم رو رنگ بزنه
:آقا ?
ادوارد نگاهی به جیک کرد و دوباره مشغول رنگ زدن شد
:چیزی شده ?
جیک ماگ قهوه رو روی میز گذاشت و نگاهی به در اتاق کرد
:کاری که گفتین و انجام دادیم اما ...
:اما چی?
:فکر نمیکنید برادرتون باهاش مشکل داشته باشن ?
:تو الان نگران هری هستی?
:من فقط ... معذرت میخوام
ادوارد سرشوتکون داد و دستشو رو بوم تکون داد
:فردا لازم نیست کاری بکنید, جمع کردن خرابکاریا دو سه روزی طول میکشه
:بله
:بهتره بری , الان زین میاد بالا
جیک با دستور ادوارد از اتاق مخفی بیرون اومد و جلوی در اتاق اصلی هری رو دید که وارد اتاق شد
:هی جیک
:سلام اقا
:اتفاقی افتاده ?
جیک نه ای گفت و سمت در رفت تا از اتاق بیرون بره
هری با تعجب به جیک نگاه کرد و بعد پالتوشو دراورد و سمت اتاق مخفی رفت
..............
لویی روی تخت نشسته بود از روزی که الساندرو تو خونه اورده بودش فقط وعده های غذا زنی رو میدید که براش نهار و شام میاورد , تنها کاری که میکرد یا حمام رفتن یا چرخیدن تو اتاق بود
توی خونه زیاد نمیتونست وقت بگذرونه و جمع کردن اطلاعات کار زیاد راحتی نبود
از جاش بلند شد و سمت در رفت چند ضربه به در زد که بعد چند لحظه در باز شد
:میشه کمی راه برم ?
مرد نگاهی به اطراف کرد و بعد دستشو رو گوشش گذاشت
:خانم کجا هستن ? .... باشه
مرد سرشو تکون داد و به لویی اجازه داد داخل خونه بچرخه و اولین چیزی که توجه لویی رو جلب کرد مکالمه ی اون مرد بود
خانم !
کسی که نباید خونه باشه ! یا نباید اونو ببینه?
Advertisement
توی ذهنش این نکته رو هم یادداشت کردو سمت سالن بزرگی که زیر پله های خونه بود حرکت کرد که دید الساندرو همراه دوتا مرد دیگه که پشت سرش هستن وارد خونه شد , عصبی بود و مدام داشت به اون دو نفر پرخاش میکرد
لویی سریع برگشت و کنار دیوار نزدیک پله ها ایستاد
:چطور ممکنه هیچ اثری ازش نباشه? باید بفهمید کار کی بوده دیروز بارهای ماسالا رو بردن امروزم محموله ی فابیو رو آتیش زدن
:قربان ما تمام تلاشمونو میکنیم اما تو زمانی اتفاق افتاده که هیچ کس اونجا نبوده
الساندرو با عصبانیت سمت اون مرد برگشت
:همین ثابت میکنه کسی که این کارو کرده خوب مارو میشناخته ... پیداش کن و محموله هامو برگردون وگرنه سری برات نمیمونه
اون مرد پایین پله ها ایستاد و الساندرو رو نگاه کرد که پله ها رو بالا میرفت
:ارتور
:بله قربان ?
:به جاناتان بگو محافظت از بقیه ی انبار هارو بیشتر کنه , فعلا معامله هارو بذارید برای هفته ی بعد , لیست کسایی که بار به انبار هاشون اضافه شده رو میخام , باید بدونم کی انبارامو خالی کرده
:چشم قربان
آرتور هم از اونجا بیرون رفت و الساندرو بدون توجه به اینکه درست پشت سرش لویی با ترس و وحشت به دیوار چسبیده گوشیشو دراورد و سمت اتاقش رفت
:لینکن .... باید پسرارو جا به جا کنی , نه اتاق شماره دو رو برگشت بزن به فیشر , ...... نه .... باشه
در اتاقشو باز کرد و داخل اتاق شد که لویی نفس حبس شده اشو بیرون داد و روی زمین نشست
نگاهی به اطراف کرد و برگشت سمت اتاق که لینکن از انتهای راهرو داشت سمت اتاقش میومد
:بیرون اتاقت چیکار میکنی ?
:ف..فقط خسته بودم و خواستم یکم راه برم
لینکن نگاهی به لویی کرد
:خیلی خب پس میتونی یه کار دیگه هم برای رفع خستگیت انجام بدی
دست لویی رو گرفت و به جلو هلش داد
:کجا میریم ?
لینکن کنار لویی حرکت کرد
:فقط دنبالم بیا
وقتی اونا سمت اتاق الساندرو حرکت کردن لویی فهمید که بیرون اومدن از اتاقش بزرگترین اشتباه زندگیش بود
دستاشو بهم فشار داد و سعی کرد تپش قلبشو کنترل کنه , آب دهنشو قورت داد و نگاهی به لینکن کرد که به در اتاق ضربه زد و بعد درو باز کرد
لینکن وارد اتاق نشد و پشت در منتظر موند تا لویی بره داخل
لویی با تردید وارد اتاق شد و بعد لینکن درو پشت سر لویی بست
لویی نگاهی به اتاق بزرگی که داخلش بود کرد و وقتی کسی رو اونجا ندید بدون تکون خوردن جلوی در ایستاد
چند دقیقه گذشت تا اینکه الساندرو رو دید که یه حوله ی حمام تنشه و حوله ی بزرگتری روی سرش کشیده بود و داشت موهاشو خشک میکرد
وارد اتاق دیگه ای شد و لویی نمیدونست که باید حضورشو به الساندرو نشون بده یا همونجوری ساکت اونجا وایسه
:میتونی بیای تو اتاق
لویی با شنیدن صدای الساندرو که از داخل اتاق میومد از جلوی در فاصله گرفت و سمت اتاق حرکت کرد , دم در اتاق ایستاد
جایی که الساندرو روی صندلی رو به روی آینه نشسته بود و داشت موهاشو سشوار میکشید
:بیا انجامش بده
لویی سمت الساندرو رفت و خواست سشوار رو از اون مرد بگیره اما الساندرو سشوار و پایین اورد
:لباستو در بیار
یه چیزی تو دل لویی پایین ریخت و استرس جایی بین قفسه ی سینه اش شروع به جوشیدن کرد
با تردید بدون نگاه کردن به الساندرو دستاشو پایین ژاکتش برد و اروم اروم اونو از سرش رد کرد دستاشو از آستیناش بیرون اورد و بعد اونو آروم روی زمین گذاشت , زیر پیراهنیشو هم از تنش بیرون آورد و کمی بدنشو جمع کرد , نه بخاطر اینکه بدنش کاملا معمولیه و حتی یه شکم کوچولو هم داره نه
اونجا هوا یکم با پوستش غریبگی میکرد و احساس سرما بهش میداد
Advertisement
الساندرو لبخندی زد و سشوار و سمت بدن لویی گرفت
:بچرخ بیبی
لویی اروم اروم چرخید و باد گرم سشوار باعث میشد حس بهتری پیدا کنه تا اینکه دیگه گرمایی حس نکرد پس از چرخیدن ایستاد و به الساندرو نگاه کرد
:بگیرم , حالا موهامو خشک کن
لویی خواست پشت اون مرد بایسته اما الساندرو با دستای بزرگش پهلوهای لویی رو گرفت و بین پاهاش اونو قرار داد
لویی شونه رو تو دستش گرفت و موهای اونو مرد و آروم و با دقت خشک میکرد تا اینکه الساندرو دستاشو رو پوست کمر لویی تکون داد
دستای بالا رفته ی لویی فضای کاملا بازی رو در اختیارش قرار میداد
لویی رو کمی عقب برد و بعد پاهاشو بهم چسبوند
:بشین
لویی روی پاهای الساندرو نشست و با تعجب به اون مرد نگاه کرد
:کارتو ادامه بده
لویی سشوار رو روشن کرد و دوباره مشغول خشک کردن موهای اون مرد شد
الساندرو صورتشو به سینه ی لویی چسبوند و بعد زبونشو رو پوست لویی کشید که لویی خیلی ناگهانی شکمشو عقب داد و خودشو خم کرد
الساندرو لبخندی زد و روی سینه ی لویی رو بوسید , دستاشو بیشتر به پشت لویی فشار داد تا اون پسر نتونه بدنشو ازش دور کنه
:به من نگفته بودن تو انقد تازه کاری بیبی
:م..متاسفم ... د ددی
لویی نمیتونست باور کنه این خودشه , گفتن این کلمات و هنوز روی پای اون مرد نشستن از ترس بود یا بخاطر کسی که پشت این قضیه بود , براش جای سوال داشت
الساندرو نوک سینه ی لویی رو با زبونش تکون میداد و چونه اشو به سینه ی لویی تکیه داد بود , لباشو دور سینه اش گرفت و بعد اونو به داخل دهنش میمکید
لویی تمام ناله ای که قرار بود از دهنش بیرون بیاد و با فشار دادن دسته ی سشوار خالی میکرد
صورتش کاملا مچاله شده بود و بدنشو به هر سمتی تکون میداد
شاید وقتی تو این موقعیت نبود قبول این ماجرا راحت تر بود اما الان , اون خطر و حس میکرد ,خطر خوابیدن با یه مرد !
الساندرو سمام شکم و سینه های لویی رو مکید و زبونشو روشون میکشید از جاش بلند شد و بدون توجه به افتادن سشوار از دست لویی سمت تخت بردش و اونو رو تخت خوابوند
روی زانوهاش بالای لویی ایستاد و به صورت لویی نگاه کرد
:صورت زیبا ... تو خیلی زیبایی بیبی
لویی فقط وحشت زده بود , هیچ کدوم از اون کلمات حتی ذره ای روش اثر نداشتن اونا آرومش نمیکردن
مرد حوله ی حمامشو از تنش بیرون اورد و دستای لویی رو بالا اورد و دور دیک نیمه سفت شده اش گرفت
:دستاتو ...تکون بده
لویی دستایی که بین دستای اون مرد در حال لرزیدن بودنو رو دیک اون مرد کشید
حس پوست اون مرد درست زیر دستاش داشت حالشو بهم میزد , سرشو پایین انداخت تا الساندرو متوجه نشه که چقدر این کار داره حالشو بد میکنه
الساندرو دستای لویی رو بیشتر فشار داد
:مگه تو یاد نگرفتی چطور کار کنی? بذار من اخلاق خوبمو باهات داشته باشم و کارتو درست انجام بده
و همین جمله کافی بود تا لویی بیاد بیاره , که اون مرد چقدر میتونه خشن و وحشتناک باشه
■ □
ادوارد لبخندی زد و لویی رو از رو کانتر پایین اورد
:ولی میتونی از من چیزی بخوای
و سمت قهوه ساز رفت اما لویی چیز دیگه ای ازش خواست
:اسمتو میخوام , اسم واقعیت چیه?
ادوارد قهوه ساز و روشن کرد و به لویی نگاه کرد
:اگه میخوایش , کارتو درست انجام بده و برگرد اینجا و همین پسری باش که دارم بهش نگاه میکنم
لویی لبخندی زد
:قول میدی?
:اره و من مرد قولم پسر
:بَدلت منو لویی صدا میزنه
:گفتم این بحث و تموم کن , برات دردسر میشه
:چشم قربان , حالا قهوه میخوام
ادوارد اینبار بلند زد زیر خنده و سرشو تکون داد
:ببرش و با ابنباتات بخورش
:نه , این اخرین روزیه که اینجام ... با هم میخوریم
ادوارد دو فنجون قهوه ریخت و پشت میز نشست و فنجون لویی رو رو به روش روی میز گذاشت و به لویی نشون داد که قبول کرده کنارش قهوه بخوره
:این اولین باره
ادوارد درحالیکه داشت از قهوه اش مینوشید پلکاشو بالا برد و به لویی نگاه کرد
:اولینباره که کسی بهم کادو میده , راستش اصلا دوست ندارم بخورمشون
ادوارد فنجونشو روی میز برگردوند و سرشو تکون داد
:اونا میان و منو میبرن و من هنوز خیلی از اولین هامو انجام ندادم
به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:نمیدونم چرا , نمیدونم چطور اما من ... بهت اعتماد دارم من ... کسی رو نمیشناسم , اما اینو میدونم که اون مرد نباید اولین من باشه ... اه این یه جورایی انگار
لویی با استرس دستشو رو صورتش کشید
:انگار عقلمو از دست دادم اما ... من فقط دستمو بوسیدم مثل این
لویی دستشو از فنجون جدا کرد و اونو رو به روی صورتش گرفت و بعد لباشو رو دستش گذاشت و اونارو بوسید
بعد دستشو پایین آورد و بدون بالا گرفتن سرش با بیچارگی فنجونشو جا به جا کرد
:مشکلت چیه لویی?
:تو ..قبلا بهم گفتی ...گفتی اولین بوسه ات رو بده به یه آدم خوب یکی که ارزششو داشته باشه تا ...پشیمون نشی
ادوارد ابروشو بالا برد
:خب?
:میشه ...
لویی زبونشو رو لباش کشید و بعد اونارو رو هم فشار داد و به ادوارد نگاه کرد
:این ... یعنی , اون تو باشی?
ادوارد ابروهاشو بالا برد و با تعجب به لویی لبخند زد
صورتشو رو به روی لویی گرفت و با انگشتش یه دایره ی فرضی دور صورتش کشید
:به من نگاه کن پسر ,... خوب به من نگاه کن .... من یه ادم خوب نیستم , من یه قاتلم لویی ... و قرار قاتل بمونم تا وقتی دستام به گردن اون مرد برسه .... من کسی نیستم که بعد بوسیدنش احساس پشیمونی نکنی
لویی کمی به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:برام مهم نیست
:چی?
ادوارد از جاش بلند شد و فنجونشو برداشت و قهوه ی لویی رو هم از جلوی دستش بلند کرد
:من بهت جیک و پیشنهاد میکنم اون از تمام مردهای توی این خونه با شرافت تره
:حتی از بدلت ?
ادوارد فنجون ها رو روی کانتر گذاشت و پلکاشو روی هم فشار داد
:من ده سال پیش جایی بودم که تو الان هستی , نه از لحاظ موقعیت .. از لحاظ فکری , تو فکر میکنی بهترین گزینه ات منم ? سخت در اشتباهی پسر
لویی از جاش بلند شد و پشت ادوارد ایستاد
:تو خدا نیستی , پس اگه قراره اشتباه کنم بذار ... خودم این کارو بکنم
ادوارد سمت لویی برگشت و لویی سرشو به شکم ادوارد تکیه داد
ادوارد دستشو رو صورتش کشید
:نه ...من خدا نیستم اما نمیدونم من از الساندرو بهترم یا بدتر
لویی سرشو بالا اورد
:این فقط یه اولینباره و من سرش ریسک میکنم برای من تو بهتری پس ...
ادوارد سرشو تکون داد و دستاشو زیر باسن لویی گرفت اونو بلند کرد
روی کانتر گذاشتش و بین پاهای لویی ایستاد به چشماش نگاه کرد
:چطوری بهت یاد دادن ? انجامش بده
لویی کمی دستپاچه شد و بعد دست راستشو بالا اورد اما سریع دستشو پایین انداخت و دست چپشو بالا اورد و کنار صورت ادوارد گذاشت
:این ..خب , یکم عجیبه
ادوارد سرشو تکون داد و چیزی نگفت , لویی پاشو تکون داد
:به ..به من گفتن اونیکه ...تاپه تورو میبوسه پس ..
ادوارد نفسشو با حرص بیرون داد
:کاش اون روز که بهت گفتم از اینجا میرفتی
و بعد سرشو کج کرد و لباشو رو لبای لویی گذاشت
دستشو رو خط فک لویی کشید و لباشو آروم و خیس رو لبای نرم لویی کشید ادوارد به چشمای بسته ی لویی نگاه کرد که اروم اروم چین خوردگی پلکاش از بین رفت و صورتش آروم شد
زبونشو رو لبای لویی کشید و به دندوناش فشار داد
بعد چند لحظه لویی دهنشو باز کرد و ادوارد بخاطر ناشی بودن اون پسر واقعا دلش میخواست بخنده
سرشو عقب برد و به لویی نگاه کرد که با دهن باز و چشمای بسته انگار تو این دنیا نبود
لبخندی زد
:لویی , تو باید از زبونت استفاده کنی
لویی فقط سرشو تکون داد و دستاشو دو طرف صورت ادوارد گرفت و سرشو نزدیک صورتش برد
ادوارد لبای لویی رو بار دیگه بین لباش گرفت و شروع کرد به بوسیدنش
زبون لویی رو با زبونش عقب زد و زبونشو داخل دهن لویی کشید , زبون لویی رو داخل دهنش برد و شروع کرد به مکیدنش که لویی ناله کرد و سرشو عقب کشید
که ادوارد چشماشو باز کرد و به لویی نگاه کرد
:فکر میکنم کافیه پسر
لویی دستشو رو لباش کشید و نفس های سنگین و پشت همشو سعی کرد کنترل کنه ادوارد لویی و بغل کرد و اونو پایین اورد
لویی سمت در رفت و قبل اینکه از در بره بیرون به ادوارد نگاه کرد
:ازش پشیمون نمیشم
و درو بست و سمت اتاقش رفت
............................
Advertisement
- In Serial73 Chapters
Tales of Teleios
Born as a noble free-man, the only daughter of a lord, Arete of Syracuse was an ambitious young woman who would do anything to succeed her father's position. One day, her father was exposed of his secret movement attempted to overthrow the emperor... Tales of Teleios set in the ancient Greco-Roman. It is a very standard adventure, low fantasy, alternate historical story with common archetype and predictable storyline. It is a form of artistic expression. 🏳️🌈 LGBTQIA+ Content Tag 🙇 ESL Author 📖 A Very Brief Summary 📖 (Unavoidable Spoiler) This story is about Arete of Syracuse (the protagonist) who was on a journey to find a mysterious Teleios of Eretria. Travelling with her servant Matea, her maternal cousin Agave and a former hetaira named Pryne. Throughout their journey, they discovered the conspiracy behind the Emperor Nero's eugenic system. This story explores the topic of human advancement. Tracing the idea back to the Greco-Roman world, the idea of eugenicism started when humans attempted to achieve perfection through breeding enhancements. However, The Three Elders realised that they couldn't afford waiting on the natural process of evolution. Thus, they came out with the controversial idea of experimentation through the building up of monstrosities using different body parts of animals and attempting to achieve immortality through taking over the younger human bodies. Teleios means perfection, and the center of this story is about the journey of four very flawed characters: The protagonist, Arete was a skinny noble woman who was born premature and had amenorrhea. She was supposed to be drowned by the order of Emperor Claudius due to her imperfection. While Matea was born a perfect healthy person, but has had everything taken away from her. Agave who was born out of wedlock but was fortunate enough to be adopted into a noble family. And Pryne who was on her way to have a loving family but drifted instead throughout the world after making a decision that she deeply regretted and needed to overcome her sense of guilt along the way. The story will explore some of the most controversial topics which involved detestable ancient practices such as pedarastry, where as the Empress Sporus, being the victim of it, coping with her tragic experience through acceptance of the oppressor and her struggle for not being able to conceive. In summary, the topics were largely related to gender and sex. There will be violence and gore, as most of the fantasy works does. while the author here would like to inform the readers that this is not an erotica, nor it has any sentences that involve depiction of sexual activities. Therefore, this story is not for those who seek thrill on its sexual content. A dialogue of Empress Sporus: "The world itself abused us to a level unimaginable! Yet we have to learn to love the world! Simply to live! To make our life a little easier, a little happier. So what is wrong with that? Are you expecting me to go against the emperor when he is the one and only reason I became the empress?" Said Sporus.
8 321 - In Serial7 Chapters
Demon Artificer
Something made for lols will be remade for comic...Not so good story about not so nice protagonist.This will be not just another tale about goody two-shoes hero.So if you are one, I advise you not to read this...
8 92 - In Serial29 Chapters
The Great War: Saturn's Factory
The Great War has ended. But the bloodshed has only just begun. The largest conflict in all of human history has just ended, with Europe at the center of the carnage. For fifty long and hard years, billions of men died each month for no gain. Not even the slightest of centimeters had been gained for some nations. While others struggle to hold on to their hard-fought victories. In the midst of all of this is The Second Roman Empire. At the center of the Middle Eastern world, the empire finds itself struggling to keep Eastern neighbors at bay while old enemies stir up trouble from within. When documents pertaining to the identities of the many men working to undermine the empire show themselves in domestic waters. The Empire readies itself to slice off the many parasites draining the government of both wealth and unity. If only the documents didn't also happen to end up on The Dotted Isles. Dozens of man-made islands, some even hundreds of miles large. And currently one of the most unstable areas of the entire empire. As Roman agents rush to the document, Italian forces move in tandem to set up Insurgencies to wrestle control away from the Romans. And as all this goes down, the common citizen remains, either Vat-Born or Birthed. As it turns out, sometimes the greatest players of these conflicts happen to be the men and women who know least about them. The Image is not mine and comes from the Alternative History Channel Monsieur Z, I'll take it down the moment I can make an image of my own.
8 236 - In Serial13 Chapters
Oddball
Hi there! I’m currently on medical hiatus! “Oddball” will return August 31st! Safety. Comfort.How far should we chase these things? "Oddball" is the self-given name of a mask-wearing young man living a life of social isolation in the coastal town of Sepike Bay; he spends his days wasting away in his dorm room, only venturing out every now and again to do some light photography. "Oddball" is also the name of a mask-wearing young man living in the vast, cavernous dimension known only as "Limbo", where he wanders aimlessly for all eternity, shutting doors and protecting his safe place. But one day, when "Oddball" meets a strange girl in an oversized raincoat, his life in both worlds is upheaved as the things that once kept him safe become the things that try to imprison him. Hunted, cornered, and faced with new, frightening challenges and experiences, Oddball stands on the precipice of a choice that will forever change his life: take a chance on a newfound freedom, or remained trapped in his world of isolation forever. Obsessions. Fears. Anxieties. Two worlds. Two masks. One story. This is the tale of a boy named "Oddball". NEW UPLOADS WEEKLY: WEDNESDAYS AND SUNDAYS AT 9:00 PM [PST] / 4:00 [UTC] Feel free to leave a comment! Your feedback (both the good and the bad) is valuable to me and helps me improve! I'd really appreciate it! CONTENT WARNING Some or all of the following may not be suitable for some audiences: Mild/Moderate use of language, imagery that may be disturbing or unsettling to some readers, moderate violence, and depictions of mental health topics such as: anxiety, self-hate, self-isolation. Content may not be suitable for younger audiences or those experiencing depression. [If you are experiencing depression, please seek help. There's still hope for you, I promise. :) ] Cover Art Credit: DanaArt42
8 122 - In Serial28 Chapters
When I Met You(Gakuen Alice fanfic)
The only thing important to him was her... his sister. Well that was until he met Mikan.But luck wasn't in his favor and so he must choose.Mikan or Aoi?In the perspective of Natsume Hyuuga:"Before I knew it, when I met her, I came to love her... more than myself, more than anyone... and more than anything else in the world."Gakuen Alice does not belong to me, it is thanks to Higuchi Tachibana:)
8 158 - In Serial37 Chapters
MaAn : The fairytale
So, its my first ff....hope u like it....Pls koi bhool ho gayi ho toh maaf kar dena..🥺🥺Enjoyyyy
8 413

