《LET ME FOLLOW》♤ 17 ♤
Advertisement
.
.
هری به مرد رو به روش نگاه کرد و چشماشو چرخوند
:زین , آقای مجیک انگار به مدرک احتیاج داره
زین خلال دندون گوشه ی لبشو چرخوند و پاکت قهوهای رنگی رو روی میز بین هری اورلاندو مجیک گذاشت
اورلاندو نگاهی به پاکت کرد و بعد اونو برداشت برداشت و بازش کرد
چندتا عکس , یه لوکیشن و یه نمونه از جنسایی که الساندرو معامله کرده بود
هری رو میز خم شد و آرنجاشو بهش تکیه داد ابروهاشو بالا برد
:آره اورلاندو , هفتم همین ماه, وقتی داشتیم تو کونتیا اَدای بزرگ های گنگ و در میاوردیم الساندرو محموله هایی که تو محدوده ی تو بودنو جا به جا کرد
اورلاندو اخماشو تو هم برد و عکس هارو کوبید رو میز
:کی و کجا هری ?
هری نگاهی به ساعتش کرد
:آ ها , دارم میبینم که وقت بیدار شدن از خوابت ساعت ۲۲ شبه ! بهت خبر میدم اورلاندو , فقط اینو بدون هیچ کس پشت الساندرو نمونده
:اون , اون بخودش اجازه داد قوانین و دور بزنه , حتی فکرشم نکن بتونم باهاش کنار بیام
هری لبخندی زد و از جاش بلند شد , دستشو سمت اورلاندو دراز کرد
اورلاندو دست هری و گرفت و از جاش بلند شد
:فشار دادن این دست بهم ثابت میکنه گاهی میشه به بعضیا اعتماد کرد
اورلاندو سرشو تکون داد و محکم تر دست هری و فشار داد
:من منتظرم
هری دستشو پس کشید و همراه زین توسط اورلاندو بدرقه شد
از ساختمون بیرون اومدن و سوار ماشین شدن
:همه چی مرتبه , بریم
الک ماشین و روشن کرد و براه افتاد
:امکانش هست چیزی به الساندرو بگه ?
هری به صندلی تکیه داد و چشماشو بست
:سنت برای مردی مثل اورلاندو مثل یه چوب خشک میمونه انعطافی درکار نیست
زین سرشو تکون داد
:پس کی شروع میکنیم ?
:وقتش که برسه
:واو , لازم نبود انقدر دقیق جوابمو بدی ...
نگاهی به هری کرد
:آها اینم از اون زمان هاس که مثلا خوابی ! اوکی اوکی بخواب
هری دیگه چیزی نگفت تا اینکه به خونه رسیدن
ادوارد داخل اتاق مخفی مشغول رنگ کردن یه تابلو بود , اون اصلا نمیدونست چی میکشه , فقط علاقه داشت وقتایی که عصبیه بوم رو رنگ بزنه
:آقا ?
ادوارد نگاهی به جیک کرد و دوباره مشغول رنگ زدن شد
:چیزی شده ?
جیک ماگ قهوه رو روی میز گذاشت و نگاهی به در اتاق کرد
:کاری که گفتین و انجام دادیم اما ...
:اما چی?
:فکر نمیکنید برادرتون باهاش مشکل داشته باشن ?
:تو الان نگران هری هستی?
:من فقط ... معذرت میخوام
ادوارد سرشوتکون داد و دستشو رو بوم تکون داد
:فردا لازم نیست کاری بکنید, جمع کردن خرابکاریا دو سه روزی طول میکشه
:بله
:بهتره بری , الان زین میاد بالا
جیک با دستور ادوارد از اتاق مخفی بیرون اومد و جلوی در اتاق اصلی هری رو دید که وارد اتاق شد
:هی جیک
:سلام اقا
:اتفاقی افتاده ?
جیک نه ای گفت و سمت در رفت تا از اتاق بیرون بره
هری با تعجب به جیک نگاه کرد و بعد پالتوشو دراورد و سمت اتاق مخفی رفت
..............
لویی روی تخت نشسته بود از روزی که الساندرو تو خونه اورده بودش فقط وعده های غذا زنی رو میدید که براش نهار و شام میاورد , تنها کاری که میکرد یا حمام رفتن یا چرخیدن تو اتاق بود
توی خونه زیاد نمیتونست وقت بگذرونه و جمع کردن اطلاعات کار زیاد راحتی نبود
از جاش بلند شد و سمت در رفت چند ضربه به در زد که بعد چند لحظه در باز شد
:میشه کمی راه برم ?
مرد نگاهی به اطراف کرد و بعد دستشو رو گوشش گذاشت
:خانم کجا هستن ? .... باشه
مرد سرشو تکون داد و به لویی اجازه داد داخل خونه بچرخه و اولین چیزی که توجه لویی رو جلب کرد مکالمه ی اون مرد بود
خانم !
کسی که نباید خونه باشه ! یا نباید اونو ببینه?
Advertisement
توی ذهنش این نکته رو هم یادداشت کردو سمت سالن بزرگی که زیر پله های خونه بود حرکت کرد که دید الساندرو همراه دوتا مرد دیگه که پشت سرش هستن وارد خونه شد , عصبی بود و مدام داشت به اون دو نفر پرخاش میکرد
لویی سریع برگشت و کنار دیوار نزدیک پله ها ایستاد
:چطور ممکنه هیچ اثری ازش نباشه? باید بفهمید کار کی بوده دیروز بارهای ماسالا رو بردن امروزم محموله ی فابیو رو آتیش زدن
:قربان ما تمام تلاشمونو میکنیم اما تو زمانی اتفاق افتاده که هیچ کس اونجا نبوده
الساندرو با عصبانیت سمت اون مرد برگشت
:همین ثابت میکنه کسی که این کارو کرده خوب مارو میشناخته ... پیداش کن و محموله هامو برگردون وگرنه سری برات نمیمونه
اون مرد پایین پله ها ایستاد و الساندرو رو نگاه کرد که پله ها رو بالا میرفت
:ارتور
:بله قربان ?
:به جاناتان بگو محافظت از بقیه ی انبار هارو بیشتر کنه , فعلا معامله هارو بذارید برای هفته ی بعد , لیست کسایی که بار به انبار هاشون اضافه شده رو میخام , باید بدونم کی انبارامو خالی کرده
:چشم قربان
آرتور هم از اونجا بیرون رفت و الساندرو بدون توجه به اینکه درست پشت سرش لویی با ترس و وحشت به دیوار چسبیده گوشیشو دراورد و سمت اتاقش رفت
:لینکن .... باید پسرارو جا به جا کنی , نه اتاق شماره دو رو برگشت بزن به فیشر , ...... نه .... باشه
در اتاقشو باز کرد و داخل اتاق شد که لویی نفس حبس شده اشو بیرون داد و روی زمین نشست
نگاهی به اطراف کرد و برگشت سمت اتاق که لینکن از انتهای راهرو داشت سمت اتاقش میومد
:بیرون اتاقت چیکار میکنی ?
:ف..فقط خسته بودم و خواستم یکم راه برم
لینکن نگاهی به لویی کرد
:خیلی خب پس میتونی یه کار دیگه هم برای رفع خستگیت انجام بدی
دست لویی رو گرفت و به جلو هلش داد
:کجا میریم ?
لینکن کنار لویی حرکت کرد
:فقط دنبالم بیا
وقتی اونا سمت اتاق الساندرو حرکت کردن لویی فهمید که بیرون اومدن از اتاقش بزرگترین اشتباه زندگیش بود
دستاشو بهم فشار داد و سعی کرد تپش قلبشو کنترل کنه , آب دهنشو قورت داد و نگاهی به لینکن کرد که به در اتاق ضربه زد و بعد درو باز کرد
لینکن وارد اتاق نشد و پشت در منتظر موند تا لویی بره داخل
لویی با تردید وارد اتاق شد و بعد لینکن درو پشت سر لویی بست
لویی نگاهی به اتاق بزرگی که داخلش بود کرد و وقتی کسی رو اونجا ندید بدون تکون خوردن جلوی در ایستاد
چند دقیقه گذشت تا اینکه الساندرو رو دید که یه حوله ی حمام تنشه و حوله ی بزرگتری روی سرش کشیده بود و داشت موهاشو خشک میکرد
وارد اتاق دیگه ای شد و لویی نمیدونست که باید حضورشو به الساندرو نشون بده یا همونجوری ساکت اونجا وایسه
:میتونی بیای تو اتاق
لویی با شنیدن صدای الساندرو که از داخل اتاق میومد از جلوی در فاصله گرفت و سمت اتاق حرکت کرد , دم در اتاق ایستاد
جایی که الساندرو روی صندلی رو به روی آینه نشسته بود و داشت موهاشو سشوار میکشید
:بیا انجامش بده
لویی سمت الساندرو رفت و خواست سشوار رو از اون مرد بگیره اما الساندرو سشوار و پایین اورد
:لباستو در بیار
یه چیزی تو دل لویی پایین ریخت و استرس جایی بین قفسه ی سینه اش شروع به جوشیدن کرد
با تردید بدون نگاه کردن به الساندرو دستاشو پایین ژاکتش برد و اروم اروم اونو از سرش رد کرد دستاشو از آستیناش بیرون اورد و بعد اونو آروم روی زمین گذاشت , زیر پیراهنیشو هم از تنش بیرون آورد و کمی بدنشو جمع کرد , نه بخاطر اینکه بدنش کاملا معمولیه و حتی یه شکم کوچولو هم داره نه
اونجا هوا یکم با پوستش غریبگی میکرد و احساس سرما بهش میداد
Advertisement
الساندرو لبخندی زد و سشوار و سمت بدن لویی گرفت
:بچرخ بیبی
لویی اروم اروم چرخید و باد گرم سشوار باعث میشد حس بهتری پیدا کنه تا اینکه دیگه گرمایی حس نکرد پس از چرخیدن ایستاد و به الساندرو نگاه کرد
:بگیرم , حالا موهامو خشک کن
لویی خواست پشت اون مرد بایسته اما الساندرو با دستای بزرگش پهلوهای لویی رو گرفت و بین پاهاش اونو قرار داد
لویی شونه رو تو دستش گرفت و موهای اونو مرد و آروم و با دقت خشک میکرد تا اینکه الساندرو دستاشو رو پوست کمر لویی تکون داد
دستای بالا رفته ی لویی فضای کاملا بازی رو در اختیارش قرار میداد
لویی رو کمی عقب برد و بعد پاهاشو بهم چسبوند
:بشین
لویی روی پاهای الساندرو نشست و با تعجب به اون مرد نگاه کرد
:کارتو ادامه بده
لویی سشوار رو روشن کرد و دوباره مشغول خشک کردن موهای اون مرد شد
الساندرو صورتشو به سینه ی لویی چسبوند و بعد زبونشو رو پوست لویی کشید که لویی خیلی ناگهانی شکمشو عقب داد و خودشو خم کرد
الساندرو لبخندی زد و روی سینه ی لویی رو بوسید , دستاشو بیشتر به پشت لویی فشار داد تا اون پسر نتونه بدنشو ازش دور کنه
:به من نگفته بودن تو انقد تازه کاری بیبی
:م..متاسفم ... د ددی
لویی نمیتونست باور کنه این خودشه , گفتن این کلمات و هنوز روی پای اون مرد نشستن از ترس بود یا بخاطر کسی که پشت این قضیه بود , براش جای سوال داشت
الساندرو نوک سینه ی لویی رو با زبونش تکون میداد و چونه اشو به سینه ی لویی تکیه داد بود , لباشو دور سینه اش گرفت و بعد اونو به داخل دهنش میمکید
لویی تمام ناله ای که قرار بود از دهنش بیرون بیاد و با فشار دادن دسته ی سشوار خالی میکرد
صورتش کاملا مچاله شده بود و بدنشو به هر سمتی تکون میداد
شاید وقتی تو این موقعیت نبود قبول این ماجرا راحت تر بود اما الان , اون خطر و حس میکرد ,خطر خوابیدن با یه مرد !
الساندرو سمام شکم و سینه های لویی رو مکید و زبونشو روشون میکشید از جاش بلند شد و بدون توجه به افتادن سشوار از دست لویی سمت تخت بردش و اونو رو تخت خوابوند
روی زانوهاش بالای لویی ایستاد و به صورت لویی نگاه کرد
:صورت زیبا ... تو خیلی زیبایی بیبی
لویی فقط وحشت زده بود , هیچ کدوم از اون کلمات حتی ذره ای روش اثر نداشتن اونا آرومش نمیکردن
مرد حوله ی حمامشو از تنش بیرون اورد و دستای لویی رو بالا اورد و دور دیک نیمه سفت شده اش گرفت
:دستاتو ...تکون بده
لویی دستایی که بین دستای اون مرد در حال لرزیدن بودنو رو دیک اون مرد کشید
حس پوست اون مرد درست زیر دستاش داشت حالشو بهم میزد , سرشو پایین انداخت تا الساندرو متوجه نشه که چقدر این کار داره حالشو بد میکنه
الساندرو دستای لویی رو بیشتر فشار داد
:مگه تو یاد نگرفتی چطور کار کنی? بذار من اخلاق خوبمو باهات داشته باشم و کارتو درست انجام بده
و همین جمله کافی بود تا لویی بیاد بیاره , که اون مرد چقدر میتونه خشن و وحشتناک باشه
■ □
ادوارد لبخندی زد و لویی رو از رو کانتر پایین اورد
:ولی میتونی از من چیزی بخوای
و سمت قهوه ساز رفت اما لویی چیز دیگه ای ازش خواست
:اسمتو میخوام , اسم واقعیت چیه?
ادوارد قهوه ساز و روشن کرد و به لویی نگاه کرد
:اگه میخوایش , کارتو درست انجام بده و برگرد اینجا و همین پسری باش که دارم بهش نگاه میکنم
لویی لبخندی زد
:قول میدی?
:اره و من مرد قولم پسر
:بَدلت منو لویی صدا میزنه
:گفتم این بحث و تموم کن , برات دردسر میشه
:چشم قربان , حالا قهوه میخوام
ادوارد اینبار بلند زد زیر خنده و سرشو تکون داد
:ببرش و با ابنباتات بخورش
:نه , این اخرین روزیه که اینجام ... با هم میخوریم
ادوارد دو فنجون قهوه ریخت و پشت میز نشست و فنجون لویی رو رو به روش روی میز گذاشت و به لویی نشون داد که قبول کرده کنارش قهوه بخوره
:این اولین باره
ادوارد درحالیکه داشت از قهوه اش مینوشید پلکاشو بالا برد و به لویی نگاه کرد
:اولینباره که کسی بهم کادو میده , راستش اصلا دوست ندارم بخورمشون
ادوارد فنجونشو روی میز برگردوند و سرشو تکون داد
:اونا میان و منو میبرن و من هنوز خیلی از اولین هامو انجام ندادم
به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:نمیدونم چرا , نمیدونم چطور اما من ... بهت اعتماد دارم من ... کسی رو نمیشناسم , اما اینو میدونم که اون مرد نباید اولین من باشه ... اه این یه جورایی انگار
لویی با استرس دستشو رو صورتش کشید
:انگار عقلمو از دست دادم اما ... من فقط دستمو بوسیدم مثل این
لویی دستشو از فنجون جدا کرد و اونو رو به روی صورتش گرفت و بعد لباشو رو دستش گذاشت و اونارو بوسید
بعد دستشو پایین آورد و بدون بالا گرفتن سرش با بیچارگی فنجونشو جا به جا کرد
:مشکلت چیه لویی?
:تو ..قبلا بهم گفتی ...گفتی اولین بوسه ات رو بده به یه آدم خوب یکی که ارزششو داشته باشه تا ...پشیمون نشی
ادوارد ابروشو بالا برد
:خب?
:میشه ...
لویی زبونشو رو لباش کشید و بعد اونارو رو هم فشار داد و به ادوارد نگاه کرد
:این ... یعنی , اون تو باشی?
ادوارد ابروهاشو بالا برد و با تعجب به لویی لبخند زد
صورتشو رو به روی لویی گرفت و با انگشتش یه دایره ی فرضی دور صورتش کشید
:به من نگاه کن پسر ,... خوب به من نگاه کن .... من یه ادم خوب نیستم , من یه قاتلم لویی ... و قرار قاتل بمونم تا وقتی دستام به گردن اون مرد برسه .... من کسی نیستم که بعد بوسیدنش احساس پشیمونی نکنی
لویی کمی به ادوارد نگاه کرد و بعد سرشو پایین انداخت
:برام مهم نیست
:چی?
ادوارد از جاش بلند شد و فنجونشو برداشت و قهوه ی لویی رو هم از جلوی دستش بلند کرد
:من بهت جیک و پیشنهاد میکنم اون از تمام مردهای توی این خونه با شرافت تره
:حتی از بدلت ?
ادوارد فنجون ها رو روی کانتر گذاشت و پلکاشو روی هم فشار داد
:من ده سال پیش جایی بودم که تو الان هستی , نه از لحاظ موقعیت .. از لحاظ فکری , تو فکر میکنی بهترین گزینه ات منم ? سخت در اشتباهی پسر
لویی از جاش بلند شد و پشت ادوارد ایستاد
:تو خدا نیستی , پس اگه قراره اشتباه کنم بذار ... خودم این کارو بکنم
ادوارد سمت لویی برگشت و لویی سرشو به شکم ادوارد تکیه داد
ادوارد دستشو رو صورتش کشید
:نه ...من خدا نیستم اما نمیدونم من از الساندرو بهترم یا بدتر
لویی سرشو بالا اورد
:این فقط یه اولینباره و من سرش ریسک میکنم برای من تو بهتری پس ...
ادوارد سرشو تکون داد و دستاشو زیر باسن لویی گرفت اونو بلند کرد
روی کانتر گذاشتش و بین پاهای لویی ایستاد به چشماش نگاه کرد
:چطوری بهت یاد دادن ? انجامش بده
لویی کمی دستپاچه شد و بعد دست راستشو بالا اورد اما سریع دستشو پایین انداخت و دست چپشو بالا اورد و کنار صورت ادوارد گذاشت
:این ..خب , یکم عجیبه
ادوارد سرشو تکون داد و چیزی نگفت , لویی پاشو تکون داد
:به ..به من گفتن اونیکه ...تاپه تورو میبوسه پس ..
ادوارد نفسشو با حرص بیرون داد
:کاش اون روز که بهت گفتم از اینجا میرفتی
و بعد سرشو کج کرد و لباشو رو لبای لویی گذاشت
دستشو رو خط فک لویی کشید و لباشو آروم و خیس رو لبای نرم لویی کشید ادوارد به چشمای بسته ی لویی نگاه کرد که اروم اروم چین خوردگی پلکاش از بین رفت و صورتش آروم شد
زبونشو رو لبای لویی کشید و به دندوناش فشار داد
بعد چند لحظه لویی دهنشو باز کرد و ادوارد بخاطر ناشی بودن اون پسر واقعا دلش میخواست بخنده
سرشو عقب برد و به لویی نگاه کرد که با دهن باز و چشمای بسته انگار تو این دنیا نبود
لبخندی زد
:لویی , تو باید از زبونت استفاده کنی
لویی فقط سرشو تکون داد و دستاشو دو طرف صورت ادوارد گرفت و سرشو نزدیک صورتش برد
ادوارد لبای لویی رو بار دیگه بین لباش گرفت و شروع کرد به بوسیدنش
زبون لویی رو با زبونش عقب زد و زبونشو داخل دهن لویی کشید , زبون لویی رو داخل دهنش برد و شروع کرد به مکیدنش که لویی ناله کرد و سرشو عقب کشید
که ادوارد چشماشو باز کرد و به لویی نگاه کرد
:فکر میکنم کافیه پسر
لویی دستشو رو لباش کشید و نفس های سنگین و پشت همشو سعی کرد کنترل کنه ادوارد لویی و بغل کرد و اونو پایین اورد
لویی سمت در رفت و قبل اینکه از در بره بیرون به ادوارد نگاه کرد
:ازش پشیمون نمیشم
و درو بست و سمت اتاقش رفت
............................
Advertisement
- In Serial7 Chapters
Sett
Sett, like many other of his age, dreamt of adventure and glory. This dream, however, would all too soon turn into a horror filled nightmare. Chaos erupts all around Sett as an entire town turns into a no man’s land where only monsters thrive. Sett will struggle and bleed, but also uncover many secrets along the way, some of which were never meant to be revealed. Who is Sett truly? Who or what is his father whom he had never met? Why is his mother’s former life shrouded in mystery? Only time will tell…
8 140 - In Serial60 Chapters
Black Wind, White Lotus
In this world, there are haves and have nots. The former are pureblooded humans, some of whom are capable of manipulating qi, the mysterious energy that flows through every living creature, to miraculous results that defy the laws of nature and physics. Wen Feili was one such cultivator. However, she allied with the have nots- the anthropomorphic hybrids incapable of channeling qi-and dabbled in forbidden demonic arts, seeking to change the very composition of reality. This did not end well for her, and she was consumed by her own flames. A decade later, far in the northwestern mountains, her daughter Wen Fengli is working as a lowly servant of the minor Shuangshan sect. In between sweeping the floor and avoiding bullies, she secretly trains with a wooden sword, hoping to become a warrior cultivator at some point in the future. However, since she's part-human, part-wolf, it's just a pipe dream. ....or so she bitterly thought. However, one day a mysterious amulet that belonged to her mother falls into her hands. A deranged old master, a terrible conspiracy, a mysterious past? None of that matters to tomboyish wolfgirl, who only seeks to become stronger. She embarks on a journey of adventure and self-discovery, towards the mysterious southern lands where pure demi-humans are said to live...as spectre of war once again envelops the world of man. This is a Chinese-themed fantasy story set in a fictional world. You can classify it as xianxia, if you wish, but it's a rather low fantasy variant; the heavenly realm is silent, no one reached immortality in generations, and magical artifacts of old are locked away and feared. Magical beasts and spirits have been driven to the corners of civilisation, and "ordinary" abilities such as flying or controlling swords through telekinesis are considered spectacular feats. The main plot of this book revolves around a kemonomimi girl who seeks power, no matter the cost. This story also features multiple character pov, and will not always follow the perspective of the mc- there are two major plotlines, one connected to conspiracy and war ongoing in the political background of the presented world, and the other focusing on the main character's physical and metaphorical journey. The cover image was drawn by minyaxj, per my request, on a commercial license.
8 102 - In Serial8 Chapters
Irrationality
Life is not a game. Nor is it something to enjoy. No. What it was is a challenge. A challenge to us, to see who can live longer. My first work, if you have suggestions as to writing style, please tell me in the comments. I also wont update that regularly. I am after all simply a normal person writing his first story, please be lenient.
8 194 - In Serial8 Chapters
Do not forget me
Дахен никогда не думала, что из-за своей любопытство, вляпается в неприятности, от которого спасет лишь он. Вторая часть из серий BangTan Boys SeriesВот и вторая часть из серий BangTan Boys Series. Не забываем дарить любовь и этой части.09.05.2018. #44 В ДРАМА #16 В АНГСТ #14 В ЭКШН #137 В POV #936 В COMFORT #14 В ПЕРВЫЙРАЗ
8 158 - In Serial16 Chapters
Heroine? Yeah, no.
ISEKAI TITLE - It seems I've been reincarnated as a heroine in another world. Yeah, how about no? IMPORTANT NOTES - While the story is not allergic to wholesome moments, I would like you to understand that this is the story of a villain, not an anti-hero protagonist. Depression, psychopathy, dark themes, uncensored violence, horriffic suggestive themes; these are all a mainstay of the series. I would strongly advise anyone who wants to experience "Dr. Feelgood" to go look elsewhere. Summary - Kamiyama Nori is many things; a bully, a delinquent, gamer and fanatic of all things martial. What she is not however, is anyone's 'hero', and she will do everything she can to rid herself of that title, even if it means the deaths of many, many other people. Her jaded, manipulative and opportunistic nature, combined with a 'noble', divine birthright is bound to quake the hearts of any whom would dare to stand in her way, good and evil alike.
8 77 - In Serial56 Chapters
fear street imagines
1994- Deena- Josh - Simon- Kate- Sam- Heather1978- Young Nick- Ziggy- Cindy- Alice- Joan- Tommy1666- Sarah- Hannah- Lizzie- Issac- Abigail- Constance - Henry
8 206

