《LET ME FOLLOW》♤ 16 ♤
Advertisement
🌟
■□■□■□■□■
لویی یه ژاکت اور سایز کرمی پوشید شلوار جین آبی اسکینی پاش کرد
پاچه هاشو تا زد , کفش های اسپورت سفید و صورتیشو پوشید و نگاهی به خودش تو آینه کرد , موهای لخت فندقیشو از رو چشماش کنار زد و در اتاق و باز کرد
دستشو تو جیبش برد و به چیزی که تو جیبش بود مشت زد و نفس عمیقی کشید
سرشو چرخوند و نگاهی به اتاق هری کرد و بعد همراه جیک از پله ها پایین رفت
وارد پارکینگ شدن که یه ماشین جدید رو اونجا دید , با راننده ای که داخلش ماشین و آماده ی حرکت نگه داشته بود
جیک در ماشین رو باز کرد و لویی سوار ماشین شد
:راننده میدونه کجا میرم?
:اره لویی , موفق باشی
لویی فقط سرشو تکون داد و برای آخرین بار سرشو بیرون اورد تا شاید کسی که به اسم هری میشناختش رو در حال بدرقه اش ببینه اما ... انگار خبری نبود
جیک در ماشین رو بست و لویی دستاشو رو پاهاش گذاشت و چیزی که تو جیبش داشت و دراورد و بهش نگاه کرد
توی شب چراغونی خیابونا که به سرعت نورشون دونه دونه رد میشد تنها سرگرمی لویی بود
انگشتشو از رو شیشه برداشت و به این فکر کرد که ساعات پیش رو چه اتفاقی میفته!
:ببخشید آقا , کی میرسیم ?
مرد هیچی نگفت و براهش ادامه داد تا اینکه توی تاریکی یه کوچه ی خلوت ماشین رو پارک کرد که فاصله ی زیادی با ساختمون پر زرق و برقی که با لیت استیک "Bright Bar " نوشته شده بود نداشتن
لویی دستشو سمت دستگیره برد که صدای راننده باعث شد دلشوره بگیر و درو باز نکنه
:GOOD LUCK KID
:ت..تو ?
لویی از بین صندلی ها خودشو جلو کشید و کپ رو از روی سر ادوارد برداشت و بهش لبخند زد
:خودتی , ممنونم که اومدی
ادوارد سرشو تکون داد و هیچی نگفت تا اینکه لویی فهمید وقت رفتنه پس بسختی خودشو از لای صندلی به عقب برگردوند و درو باز کرد و سمت اون بار رفت
وقتی لویی وارد بار شد ادوارد کلاهشو رو سرش گذاشت و از اونجا رفت
گوشیش رو برداشت و به هلن زنگ زد
:بلیت ها چی شدن ? ..... پسره وارد بار فیشر شد , اونا میبرنش اونجا ..... من نمیتونم اونجا باشم هری بیرونه زین میره اونجا , .... فقط بلیتای فاکی رو بهش بده و بعد به زین
تماس رو قطع کرد و سمت خونه براه افتاد
وقتی ماشین و داخل پارکینگ پارک کرد نگاهی به ساعتش کرد و از پله ها بالا رفت
:الو ... زین هلن بلیتهارو بهت داد ? .... هی مرد فقط باید بری و شرط ببندی همین , من نمیتونم اونجا باشم دارم با چندتا از کله گنده ها مذاکره میکنم ...... کمپل و که یادته? ..... اره همون , بهش بگو 7آوریل 23 آگوست خودش اسم برنده ی مسابقه رو بهت میگه , روی اون شرط ببند ...... خفه شو زین , 7آوریل 23 آگوست , یادت نره
تماس و قطع کرد و در اتاق و باز کرد , دستشو تو موهاش برد و خودشو روی مبل انداخت
پاشو مدام تکون داد و صورت عرق کرده اشو با دستش پاک کرد , حس کرد بدنش داره داغ و داغ تر میشه از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید , کتشو دراورد و دکمه های لباسشو باز کرد
دور خودش میچرخید و صدای شعله های آتیش توی گوشش میپیچید
در حمام و باز کرد و وان و توی اون سرما پر آب سرد کرد و با شلوارش داخلش نشست زانوهاشو به شکمش زندیک کرد و ارنجاشو روش گذاشت و دستاشو رو صورتش گذاشت
.....................
هری وارد خونه شد و با سکوت عجیب خونه ابروشو بالا برد
اروم از پله ها بالا رفت که دید جیک از اتاقش بیرون اومد
:چه خبره?
:سلام آقا , حالشون خوب نبود , خودشونو انداخت بودن تو وان آب یخ و میگفتن دارن آتیش میگیرن
Advertisement
هری جیک و کنار زد و داخل اتاق دوید , در کمد رو وا کرد و وارد اتاق مخفی شد که ادوارد رو روی تخت دید چندتا پتو روش زده بود و موهای خیسش روی پیشونی رنگ پریده اش بود
کنارش نشست و دست یخ زده ی ادوارد و تو دستش گرفت
:اوه اد ... اد , چی شده?
:بهترم بیگ برادر
لبخند بی جون ادوارد هری رو ناراحت کرد , دست ادوارد رو محکم تر فشار داد
:چرا بازم این اتفاق افتاد ? چند سال بود اینجوری نمیشدی اد
ادوارد فقط به سقف خیره موند و دیگه چیزی نگفت , هری پتو هارو کنار زد و کنار ادوارد دراز کشید و برادرشو تو بغلش گرفت
:ارزو میکردم کاش قدرت اینو داشتم که زمان و به عقب برگردونم , تا نجاتتون بدم , تو ... مادر اما نمیتونم اد , منو ببخش اد , منو ببخش
ادوارد یه هو لرزید و هری اونو سفت گرفت تا اینکه آروم شد ,سر ادوارد و تو بغل گرفت و پیشونیشو بوسید
:تو شجاعی اد , تو شجاعی
کمی تو بغلش تکون داد تا اینکه حس کرد ادوارد آروم تر شده , صدای تلفنش باعث شد سریع تماس و صل کنه چون سریع به خط ادوارد متصل میشد و معلوم نبود اون گوشی الان کجاست
:هی زین ? .... خیلی خوبه , شرط بندی به کجا رسید ? .... باشه پس موفق باشی رفیق
هری تماس و قطع کرد و گوشی رو تو جیبش برگردوند
:زین اونجاست , کمپبل به الساندرو اطلاعات غلط میده مودش بد میشه و میره یکی از پسرای فیشر رو میبره ... ماهی طعمه رو میبلعه
دستشو رو صورت ادوارد کشید
:ما داریم انجامش میدیم , بعد میدمش دست خودت , اون مال توعه و تو هر بلایی میخوای سرش بیار برادر کوچولوی من
.................
زین پوزخندی زد و رو یکی صندلی های دور تا دور رینگ مسابقه نشست
نگاهی به اطراف انداخت و با انگشت فاکش کنار سرشو خاروند تا اینکه الساندرو رو دید , با تیپ همیشگی , شلوار و جلیقه ی دست دوز و پیراهن مردونه ای که استیناشو تا میزد تا تاتوهاشو شاید بخودش نشون بده !
وقتی نوبت به طرف شرط زین شد , زین حواسشو جمع کرد و بعد نگاهی به الساندرو انداخت که داشت با خنده به حرف های فیشر که کنارش نشسته بود واکنش نشون میداد
با شروع شدن راند اول زین ابروشو بالا اندانخت
:من رو این فسقلی شرط بستم ! این که تو هوک اول افتاده زمین که!
زین نگاهی به اطرافش کرد صدای داد و بیداد مردمی که اونجا نشسته بودن معلوم نمیکرد چه خبره , یه سریا یا رودریگو رو صدا میزدن یا متیو بوگمن رو
:متیو بوگمن?
کسی که کنار دست زین نشسته بود و با مشت توی هوا مدام میگفت بزنش بزنش به زین نگاه کرد
:چی?
:اون یگی متیو بوگمنه ?
:اره بچه
و بازم روشو کرد به رینگ و شروع کرد به داد و بیداد کردن , زین سرشو تکون داد و برگه ی شرط شو نگاه کرد
:من باید رو این متیو بوگمن شرط میبستم
الساندرو بلند شد و برای صربه ای که متیو به رودریگو زد دست زد و هیچ کس تو اون لحظه نمیتونست نیش تا بناگوش باز شده اشو ببنده
رودریگو گوشه ی رینگ گیر افتاده بود و راند ها رو میباخت تا اینکه راند آخر شد و زین دیگه هیچ انگیزه ای برای دیدن ادامه ی اون سیرک نداشت
:مرتکیه , مگه دستم بهت نرسه ...
که یکباره سالن با صدای "اُووووو " به سکوت مطلق رسید , جوری ساکت شد که زین سرشو بلند کرد و با دیدن کسی که وسط رینگ افتاده و داور داره بالای سرش اعداد رو میخونه دهنش تا مرز پاره شدن از هم باز موند
با شنیدن عدد ده , همه ی اونایی که روی رودریگو شرط بسته بودن جیغ و داد کشیدن و الساندرو مثل مجسمه ای شد که انگار فقط زمان لازم داشت تا بادی بهش بخوره و خشک بشه
Advertisement
نه لبخندی , نه شوخی های مسخره ای که با فیشر میکرد !
سکوت مطلق ,
چند بار پلک زد و از جاش بلند شد فیشر که فهمید اوضاع کاملا مناسبه خودشو به الساندرو چسبوند و زین از شدت هیجان یه برد چند میلیونی سریع از اونجا بیرون زد
گوشیش و دراورد و پیامی برای هری فرستاد
" این کار کرد , شرط به نفع من , ماهی سمت طعمه میره "
و مثل فاتحان جنگ بلیت بختشو تو هوا تکون داد و برای به پول تبدیل کردنش سمت باجه رفت
...............
لویی روی صندلی چرم اتاق تقریبا تاریکی کنار دوتا مرد کت شلواری درشت هیکل نشسته بود
دستش تو جیبش بود و تنها دلخوشی که تو جیبش داشت و مدام فشار میداد
در های اتاق باز شدن و اقای فیشر رو دید که کنار ایستاد تا مرد خوش قیافه ی میانسالی وارد اتاق بشه
:بفرمایید آقای مانفردینی
لویی روی صندلی منتظر موند , طبق حرفایی که بهش زده بودن اون مرد اصلا دوست نداشت کسی بدون اجازه اش کاری بکنه
مانفردینی که تا اون لحظه عصبی از شکست پیشونیش آتیش گرفته بود با دیدن لویی متعجب از نوک پا تا سر لویی رو چند بار نگاه کرد
:بلند شو
فیشر به اون دوتا مرد با سر علامت داد که از اتاق برن بیرون
و خودشم همراه اون دو نفر از اتاق بیرون رفت و در هارو بست و پشت در منتظر دستور الساندرو موند
لویی سر پا ایستاد و الساندرو با قدم های کنجکاوش سمتش رفت دورش چرخید و دستاشو تو جیبش برد
:چند سالته?
:17 سال
:daddy
:17سال ددی
الساندرو از شنیدن صدای شیرین لویی پوزخندی زد و پلکاشو رو هم گذاشت
:دوباره
:17 سال ددی
روی مبل نشست و دستاشو رو باسن لویی گذاشت و رو پاهاش کشید
:بشین
لویی چرخید تا جایی روی مبل پیدا کنه ولی الساندرو لویی رو عقب کشید و لویی روی پاهای الساندرو نشست
:اسمت چیه ?
لویی که از نشستن رو پاهای اون مرد حس بدی بهش دست داد , نمیدونست حتی باید دستاشو کجا بذاره گیج شده بود
:ل ..لویی
:اسمت بهت میاد , بلند شو
لویی سریع بلند شد و ایستاد الساندرو دستاشو بهم کوبید که فیشر درو باز کرد , الساندرو از کنار رد شد
:میبرمش
فیشر سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و به لویی نگاه کرد
:ببریدش تو ماشین آقای مانفردینی
لویی دستشو رو سینه اش گذاشت اما این هیچ اثری تو تپش قلب بالاش نداشت
و همراه اون دوتا مرد سمت آینده ی نامعلومش حرکت کرد
.....................
هلن خواست از پله ها بالا بره که با دیدن هری تو آشپزخونه برگشت و سمتش رفت
:بیرون هوا بارونیه
:هی هلن
:های هری , میدونستی بلیتای ادوارد داشت منو به کشتن میداد ?
:طوریت که نشد ?
:نه ولی , انتظار داشتم بهم زنگ بزنی !
هری باقی مونده ی قهوه اشو سر کشید و فنجون رو روی کانتر رها کرد , از جاش بلند شد و روی صندلی کنار هلن نشست
:منتظر زین ام
هلن لبخندی زد و دستشو رو فک هری کشید
:شاید بتونی تا وقتی میاد کمی سرگرم بشی
هلن انگشتشو زیر چونه ی هری گرفت و سرشو کج کرد لباشو رو لبای هری گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش که صدای باعث شد سرشو پس بکشه وچشماشو بچرخونه
:واو واو من چیزی رو قطع کردم ?
هری لبخندی زد و از رو صندلی بلند شد
:قهوه ?
:ممنونم
زین روی صندلی که هری تا چند دقیقه قبل روش نشسته بود نشست و ابرویی برای هلن بالا انداخت
:کی اومدی?
:مهم نیست , بنظر زمانبندی اومدن تو خیلی مهم تر بود
هلن از جاش بلند شد و روی مبل نشست و به هری و زین نگاه کرد
هری یه فنجون قهوه به زین داد و اونطرف کانتر داخل آشپزخونه رو به روی زین نشست
:خب ?
:پولای شرط بندی رو که گفتی ببرم برا خودم
:من? ...باشه الساندرو چیکار کرد ?
:اونم همراه فیشر رفت , من بیرون منتظر موندم بعد دیدم دوتا نره غول لویی رو بردن تو ماشین فیشر
هری به هلن نگاهی کرد
:فیشر کارشو انجام داده , نصف حسابشو تصویه کن , بعدیشم برای وقتیکه اطلاعات و از لویی دریافت کردیم
هلن سرشو تکون داد
:لپ تاپت کجاست ?
:تو اتاقم
هلن سرشو تکون داد و از پله ها بالا رفت که صدای پیامک گوشیش باعث شد , اونو چک کنه
H
" وارد اتاق مخفی نشو "
هلن چشماشو چرخوند
To H
"معلومه که نمیرم "
گوشیشو تو جیبش برد و در اتاق و باز کرد
.
.
.
زین سرشو چرخوند تا ببینه هلن رفته یا نه و بعد به هری نگاه کرد
:میشه بهم بگی اون چی بود ?
:هیچی , فقط میخام ادمای خطرناک و بخودم نزدیک نگه دارم
:هلن مگه کیه , گاهی قصد کشتنشو داری گاهی اینجوری! هری تو چت شده!
:تا وقتی الساندرو زنده اس , من یه دو قطبی ام بیا بریم به سالن , باید برنامه ی فردا رو برات توضیح بدم
هری از جاش بلند شد و سمت سالنی که گفت حرکت کرد
:شوخی میکنی? لعنتی من خوابم میاد
زین با ناباوری به هری نگاه کرد که بدون توجه بهش وارد سالن شد
:لعنتی
از جاش بلند شد و دنبال هری رفت , نگاهی به پله ها کرد , با یاد اوری هلن نفسشو بیرون داد و وارد سالن شد
....................
لویی از ماشین پیاده شد و همراه اون دوتا مرد که با کمی فاصله پشت سر الساندرو حرکت میکردن وارد یه خونه ی بزرگ شد , توی ذهنش داشت هرچی که یاد گرفته بود و مرور میکرد و مهم ترینش ثبت جزئیات بود , اون باید به اطرافش دقت میکرد حتی چطوری راه رفتنا , چطور باز کردن دکمه های کت !
همراهشون به طبقه ی بالا رفت و به راهروی سمت راست که اتاقی با در قهوه ای روشن داشت رسیدن
یکی از اون مرد ها کنار ایستاد تا الساندرو کلید اتاق و بهش بده
اون مرد درو باز کرد و کلید رو به الساندرو پس داد
هردو مرد پشت در ایستاد ن و الساندرو داخل اتاق شد , لویی متعجب به اونها نگاه کرد که صدای الساندرو توجهشو جلب کرد
:بیا تو اونا حق ندارن داخل بشن
لویی از کنار اون دوتا مرد رد شد وارد فضای نیمه روشن اتاق شد و در پشت سرش بسته شد
با فاصله تقریبا یه قدم پشت سر الساندرو جلو رفت تا جایی که اون مرد ایستاد و لامپی رو روشن کرد
لویی سرشو چرخوند و اتاق رو از نظر گذروند , برعکس تخیلاتش با دیوار هایی با سنگ های سیاه به غل و زنجیر کشبده شده , اونجا تخت کینگ سایز با پرده های سلطنتی , رنگ بندی سورمه ای و طلایی وجود داشت , مبل هایی با همون رنگ و وسایلی که میدونست قراره فقط اون ازشون استفاده کنه
:ازشون خوشت میاد
لویی از جا پرید و سرشو پایین انداخت
:ب..بله آ...ددی
:خوبه , فیشر گفت خانواده ای نداری , درسته?
:بله ددی
:توی کمد لباس هست , اون دری که اونجاست به سرویس حمام و دستشویی باز میشه
الساندرو اخمی کرد و به لویی نگاه کرد
:از من میترسی? چرا بهم نگاه نمیکنی?
لویی سرشو بالا گرفت ولی بازم به چشمای اون مرد نگاه نکرد
:ما ... حق نداریم به سفارش دهنده ها نگاه کنیم آ ... ددی
الساندرو سرشو تکون داد , سمت تخت رفت و روش نشست
:انگار به "آقا " گفتن عادت کردی , به هر حال اجازه ی اینو داری که بهم نگاه کنی , مگه اینکه عصبی باشم , در اون صورت بنفعته واقعا سرتو بالا نگیری
لویی به الساندرو نگاه کرد
:باشه
روی تخت اروم ضربه زد و به لویی اشاره کرد
:بیا اینجا
لویی سمت الساندرو رفت شاید میتونست ظاهرشو خونسرد نشون بده اما تپش قلبش چیز دیگه ای رو نشون میداد
لویی کنارش رو تخت نشست و به پاهایی که بین هوا و زمین بودن نگاه کرد
:اون چیه تو جیبت که مدام چنگش میزنی?
:ه..هیچی
الساندرو چشماشو چرخوند
:بهت یاد ندادن فقط جوابو بگی و وقت منو تلف نکنی?
لویی با ناچاری دستشو تو جیبش برد و آبنباتی که تو جیبش داشت و بیرون آورد و به الساندرو نشون داد
الساندرو لبخندی زد و آبنبات رو از لویی گرفت
:این! بذار حدس بزنم تو از اونایی هستی که خودتو جلوی دوربین بفاک میدی در حالیکه یه آبنبات دست گرفتی و بعد تو شبکه ی مجازی پخشش میکنی? لالی پاپ!
لویی دستاشو تند تند تکون داد و بدون چشم برداشتن از آبنباتش
:نه نه , این برای خوردن نیست , این فقط اولین هدیه ایه که تو عمرم بهم دادن
الساندرو ابروشو بالا برد و با تعجب به پسر نگاه کرد , دستشو پایین اورد , آبنبات و تو دست لویی گذاشت
دلیلش صداقت اون پسر بود , یا معصومیت یا ترحم بخاطر حماقت ... الساندرو واقعا لال شده بود
از جاش بلند شد و سمت در رفت
:شببخیر لویی
:ش..شب بخیر ددی , عام..میتونم بخوابم ?
الساندرو سرشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت و لویی تو اون لحظه بلاخره تونست یه نفس راحت بکشه , در کمد رو باز کرد تا لباس راحتی برای خواب پیدا کنه هر چند که مطمئن بود تو جهنم افکارش محاله خوابش ببره
.......................
...........OK
LUV YA GUYS 😉🍺
Its for your CM 😂
Sincerely writer
Advertisement
- In Serial9 Chapters
The Shadow Domain - A litRPG
Carter Hart receives a pair of glasses which allows him to enter the Virtual fantasy world of Baria. He is pulled into the dark underworld of an MMORPG and has to fight to survive. Literally. On his quest he meets another adventurer named Alora with her own secret, a plot for revenge. Not any revenge, revenge against the elite, for they have taken something that was very precious to her, her hardcore account. Together they venture forth into this magical world, Gnome wizard and Human ranger. But as soon as the son of Elite businessman Chang, finds out about her revenge plot, he sends assassins after her. In real life. This is the start of the Baria tales. The story of how an a-grade student on his way to engineering school in a dystopian world meets a girl from a rich elite background and together they find a way to show the elite how to have humanity again.
8 174 - In Serial36 Chapters
One Man's Journey (2nd Draft)
Adam's life was normal; he teased his sister, daydreamed of becoming a powerful spiritualist and slaying evil dragons, and absolutely loved staring at the colorful night sky. All of that changed on one nightmarish night. AN: Hello once again! This is the second draft of my work that makes many changes tothe first. It's not just an edit, but an entire rewrite! Hopefully I am fixing some of the issues both I and others perceived with the first draft as well as improve the overall quality with everything I learned from writing the first draft. I hope you enjoy my work ^_^ Current cover by ChaosPenguin
8 120 - In Serial21 Chapters
Ellie x male reader *SEQUEL*
Welcome back! You ready for another journey?! I hope so because it's part 2 time!!!
8 94 - In Serial958 Chapters
Legend of the Lost Star
[More placeholder space for the next Writahon...] [Completed the October 2020 Royal Road Writathon challenge] [Completed the April 2020 Royal Road Writathon challenge] Book 1: First Light Synopsis: As a war of epic proportions enters a ceasefire, a soul from another world enters a dead boy's body. Without any memories of who he was, with only a little companion by his side, the lost soul begins his long, arduous journey to recover his memories, while unraveling the mysteries of a war-torn world. Why was he sent here? And where will he go now? Even he himself does not know. But one thing is for certain: the world will never be the same again. Book 2: Foredoomed to a Rendezvous Synopsis: As war continues to break out between the Five Lands, Gaius finds himself inheriting a legacy of ancient times. With the flames of battle spreading through the South once again, the lost soul throws himself into battle over and over, in an attempt to protect his home and those he holds dear. How will the boy, nearly unrivalled in martial might, fare in a web of conspiracies beyond his ken? Book 3: The Last and the Lost Synopsis: The boy has set himself an unbelievable target in a bid to save someone precious to him. With his former home now out of reach, he stalks the Southern Continent, inciting rebellion and revolution where possible to lure his prey out. Meanwhile, in the heart of the South, embers of war begin to rekindle. Will it be the death knell of yet another nation millennia old? Book 4: The Unravelling World Synopsis: Time is not on Gaius' side. Everyday life, already disturbed by the flames of mortal war, falls apart entirely as beings of legend once again appear on Orb. Forced to a foreign land to treat his injuries, the boy must confront the outcomes of his actions, directly and indirectly. But the tide is rising. Countless enemies are throwing themselves against the nations of Orb, cleaving a path of blood wherever they go. Gaius has to hurry...or drown with the rest. Book 5: World's End, Divines' Rondo Synopsis: The great gods of Orb have staked their claim on the world itself, killing all in their way. Each of the Cardinal Continents are fighting their own battles and making their own peace, but none are aware of the growing threat from the Wildlands, where a self-exiled legend continues to gather strength. Meanwhile, a new threat stalks the whole of Orb, killing whatever remains of the Constellation Heroes. Against such a chaotic backdrop, a boy continues to protect a semblance of daily life for his loved ones, but will he be successful when the curtains finally open? Book 6: The Frenzied Tide Synopsis: A sword hangs above the Eastern Territories. The Human God, progenitor of all life, the direct cause of the beastfolk genocide, has made his will known to the rulers of the East — make peace with the God of Water, or be destroyed in three months. Gaius, who has left the battlefield to return home, is once again called to fight, to support a do-or-die offensive upon their foe's territory. But in the background, the threads of destiny are beginning to come together. Plots set in motion long ago are coming to fruition... Book 7: Limina of Ruin Synopsis: The chalice has broken. The East is beset with turmoil, as factions turn on each other. The Great Divide, however, brims with a setting radiance, ensuring a final, transient peace. And in the midst of it all, one young boy follows the fettered winds and the unshackled waters, heading to a new land to uphold a promise. For him, the days of fighting will be a distant memory before long...and a daily event in the years to come. Uncovering ancient memories, putting to rest regrets, enjoying the last of a peaceful life...the people of the Five Lands will live to their fullest. Yet, this is but the calm before the storm. Book 8: Power Talks Synopsis: Fate. A curious word to most...and a frightening word to Gaius. Alongside the rulers of the North, Gaius witnesses frightening truths, proof of an inevitable future. Spurred by a myriad chilling revelations and urged by a god's killer, the Mortal Light Dynasty gathers both mortal rulers and divine sovereigns, covering past conflicts with a offer of cooperation of an unprecedented scale. However, can this unity, first of its kind, stand up to time, fate and mortal nature? Or will it burn, along with the Five Lands? Book 9: Homeland Song Synopsis: Gazing out at the Orb of old, Gaius ponders his destiny and the great stakes with it. Time and again, he has led a life of choices, making one after another for the sake of those he cares about. His latest choice, however, carries implications of an immeasurable scale. Charged with the protection of the future, all that awaits him is an eternal solitude... On the other side of the false world, a single star shines, one whose light is meant to protect. Gemini, who has long found a homeland in the form of Ark City, has spent years defending it with friends and family alike. However, an inexorable end is approaching. The day the Great Divide falls looms ever closer. At the crossroads of destiny, when the chains of fate bind him fully, what will the last Constellation choose? And what will his choice mean for the rest of the Five Lands? Book 10: Immortal Indignant Synopsis: As the Five Lands reel from an unexpected revelation, Gaius continues his struggle to accept his immortal destiny of eternal vigilance. Mortal fetters continue to tie him down, with the prospect of breaking them a heart-rending prospect. There is little light for him in the darkness; his emotions seemingly a poisoned apple. For him, the days ahead are one of balancing his emotions; his immortal destiny is antithetical to the aspects that make one mortal. However, he isn't the only immortal indignant at the current state of affairs. Behind the scenes, huge powers push and pull, tussling in an insane game of wrestling sanity. The Five Lands and the great gods prepare in the background, awaiting their time to strike... Book 11: Cause Convergent Synopsis: As Orb reels from an unexpected turn of events, the crumbling of the Great Divide speeds up. With time now at a premium, Gaius travels the world, addressing a particular personage's last will, while ensuring that he leaves no regrets behind. Revisiting the Five Lands with his beloved one last time, he casts his eyes to a new future, a world full of a peace forged by collective resistance. Far away from Gaius, at the very borders of the Southern Continent, soldiers train day and night, awaiting the day the rift between worlds crumble. But the battlefield there isn't just between the Five Lands and the Wildlands... Book 12: Boundary Belligerent Synopsis: The rift between worlds crumble. The moon, the sun and the sky shatter, revealing the vast expanse beyond. The cold light of the stars gaze down upon Orb, illuminating a bloody battlefield at World's End, where gods and mortals wrestle. Immortal troops charge the Five Lands, over and over again, only to be repelled by vast engines of war. For many, the moment of destiny has arrived. The Third Extermination has begun. However, Gaius gazes not at the present, but at the future beyond. What does he see there? And what will he do? Book 13: Destiny Divergent Synopsis: Bells ring, and destiny veers. Mortal miracles, having pierced a divine destiny, now turn their light of annihilation upon the legendary land of dangers and dark myth. A single being who should have slept forever reawakens, carrying out a inherited duty to protect. Under a dome of absolute law, the hulks that darken the skies are grounded, forcing the Five Lands to move ahead on foot. Hidden differences erupt, comrades turn upon comrades, and the alliance begins to crumble. What should have been a happy ending begins to fall apart. Watching from high above, the Abyss Sovereign laments his weakness, cursing the new destiny laid upon the world. And yet, he will never give up. Book 14: Abyss Ascendent Synopsis: As a future of never-ending conflict draws closer, Gaius stands at the centre of Orb, his will tempered and set. What the Wildlands has ceased to be, he will inherit. Divine Kingdoms and mortal nations clamour for peace to prepare for greater wars, but Gaius will no longer stand for that. For the sake of his dream, the Five Lands — and now, the Wildlands — must be unified against a common enemy. Gaius himself. Raising the flag of rebellion against mortal nature and destiny, the Abyss Sovereign commences a festival of creation for his new world, a paradise unimaginable to both mortal and divine minds. With his intentions made known now, there is no going back. He will succeed. Or die trying. Book 15: Terminus Transcendent Synopsis: ??? This is a story that may, depending on how impatient you are, take some time to spin up. I have enough in my mind for a long run, so it's essential that I lay out a great deal of groundwork at the start. Eleven books have been released so far, and this work will end at Book 15. Be aware of late arrival spoilers! My Patreon link is here, which allows for up to sixty-five advanced chapters ahead of the free releases, or if you'd just like to support me. Release schedule: My original promise was 2 a week, minimally, but it's been a daily release for a long time. So yeah...
8 835 - In Serial7 Chapters
The Death Eater with a Choice
Draco has finally gotten what he always wanted. He is one of them. He is a Death Eater. But is it truly what he wants or is it just what Potter said: Because of his wish to make his father proud? Draco has to choose a side.This is the follow up to my other story "Love Revealed by Fear".and yes, it is Drarry, now your warned.
8 99 - In Serial10 Chapters
Kiddnapped (A parent's worst nightmare)
North and South America have been kidnapped !! It's up to the other countries to find them. Their fathers Portugal, France, England, and Spain are having panic attacks since they don't know where their kids are or if they're okay. But these dads are willing to do anything they can to get their babies back safe and sound. After all, someone's child being kidnapped and hurt by some one is every parent's worst nightmare.Disclaimer: I don't own Hetalia.
8 288

