《LET ME FOLLOW》♤ 16 ♤
Advertisement
🌟
■□■□■□■□■
لویی یه ژاکت اور سایز کرمی پوشید شلوار جین آبی اسکینی پاش کرد
پاچه هاشو تا زد , کفش های اسپورت سفید و صورتیشو پوشید و نگاهی به خودش تو آینه کرد , موهای لخت فندقیشو از رو چشماش کنار زد و در اتاق و باز کرد
دستشو تو جیبش برد و به چیزی که تو جیبش بود مشت زد و نفس عمیقی کشید
سرشو چرخوند و نگاهی به اتاق هری کرد و بعد همراه جیک از پله ها پایین رفت
وارد پارکینگ شدن که یه ماشین جدید رو اونجا دید , با راننده ای که داخلش ماشین و آماده ی حرکت نگه داشته بود
جیک در ماشین رو باز کرد و لویی سوار ماشین شد
:راننده میدونه کجا میرم?
:اره لویی , موفق باشی
لویی فقط سرشو تکون داد و برای آخرین بار سرشو بیرون اورد تا شاید کسی که به اسم هری میشناختش رو در حال بدرقه اش ببینه اما ... انگار خبری نبود
جیک در ماشین رو بست و لویی دستاشو رو پاهاش گذاشت و چیزی که تو جیبش داشت و دراورد و بهش نگاه کرد
توی شب چراغونی خیابونا که به سرعت نورشون دونه دونه رد میشد تنها سرگرمی لویی بود
انگشتشو از رو شیشه برداشت و به این فکر کرد که ساعات پیش رو چه اتفاقی میفته!
:ببخشید آقا , کی میرسیم ?
مرد هیچی نگفت و براهش ادامه داد تا اینکه توی تاریکی یه کوچه ی خلوت ماشین رو پارک کرد که فاصله ی زیادی با ساختمون پر زرق و برقی که با لیت استیک "Bright Bar " نوشته شده بود نداشتن
لویی دستشو سمت دستگیره برد که صدای راننده باعث شد دلشوره بگیر و درو باز نکنه
:GOOD LUCK KID
:ت..تو ?
لویی از بین صندلی ها خودشو جلو کشید و کپ رو از روی سر ادوارد برداشت و بهش لبخند زد
:خودتی , ممنونم که اومدی
ادوارد سرشو تکون داد و هیچی نگفت تا اینکه لویی فهمید وقت رفتنه پس بسختی خودشو از لای صندلی به عقب برگردوند و درو باز کرد و سمت اون بار رفت
وقتی لویی وارد بار شد ادوارد کلاهشو رو سرش گذاشت و از اونجا رفت
گوشیش رو برداشت و به هلن زنگ زد
:بلیت ها چی شدن ? ..... پسره وارد بار فیشر شد , اونا میبرنش اونجا ..... من نمیتونم اونجا باشم هری بیرونه زین میره اونجا , .... فقط بلیتای فاکی رو بهش بده و بعد به زین
تماس رو قطع کرد و سمت خونه براه افتاد
وقتی ماشین و داخل پارکینگ پارک کرد نگاهی به ساعتش کرد و از پله ها بالا رفت
:الو ... زین هلن بلیتهارو بهت داد ? .... هی مرد فقط باید بری و شرط ببندی همین , من نمیتونم اونجا باشم دارم با چندتا از کله گنده ها مذاکره میکنم ...... کمپل و که یادته? ..... اره همون , بهش بگو 7آوریل 23 آگوست خودش اسم برنده ی مسابقه رو بهت میگه , روی اون شرط ببند ...... خفه شو زین , 7آوریل 23 آگوست , یادت نره
تماس و قطع کرد و در اتاق و باز کرد , دستشو تو موهاش برد و خودشو روی مبل انداخت
پاشو مدام تکون داد و صورت عرق کرده اشو با دستش پاک کرد , حس کرد بدنش داره داغ و داغ تر میشه از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید , کتشو دراورد و دکمه های لباسشو باز کرد
دور خودش میچرخید و صدای شعله های آتیش توی گوشش میپیچید
در حمام و باز کرد و وان و توی اون سرما پر آب سرد کرد و با شلوارش داخلش نشست زانوهاشو به شکمش زندیک کرد و ارنجاشو روش گذاشت و دستاشو رو صورتش گذاشت
.....................
هری وارد خونه شد و با سکوت عجیب خونه ابروشو بالا برد
اروم از پله ها بالا رفت که دید جیک از اتاقش بیرون اومد
:چه خبره?
:سلام آقا , حالشون خوب نبود , خودشونو انداخت بودن تو وان آب یخ و میگفتن دارن آتیش میگیرن
Advertisement
هری جیک و کنار زد و داخل اتاق دوید , در کمد رو وا کرد و وارد اتاق مخفی شد که ادوارد رو روی تخت دید چندتا پتو روش زده بود و موهای خیسش روی پیشونی رنگ پریده اش بود
کنارش نشست و دست یخ زده ی ادوارد و تو دستش گرفت
:اوه اد ... اد , چی شده?
:بهترم بیگ برادر
لبخند بی جون ادوارد هری رو ناراحت کرد , دست ادوارد رو محکم تر فشار داد
:چرا بازم این اتفاق افتاد ? چند سال بود اینجوری نمیشدی اد
ادوارد فقط به سقف خیره موند و دیگه چیزی نگفت , هری پتو هارو کنار زد و کنار ادوارد دراز کشید و برادرشو تو بغلش گرفت
:ارزو میکردم کاش قدرت اینو داشتم که زمان و به عقب برگردونم , تا نجاتتون بدم , تو ... مادر اما نمیتونم اد , منو ببخش اد , منو ببخش
ادوارد یه هو لرزید و هری اونو سفت گرفت تا اینکه آروم شد ,سر ادوارد و تو بغل گرفت و پیشونیشو بوسید
:تو شجاعی اد , تو شجاعی
کمی تو بغلش تکون داد تا اینکه حس کرد ادوارد آروم تر شده , صدای تلفنش باعث شد سریع تماس و صل کنه چون سریع به خط ادوارد متصل میشد و معلوم نبود اون گوشی الان کجاست
:هی زین ? .... خیلی خوبه , شرط بندی به کجا رسید ? .... باشه پس موفق باشی رفیق
هری تماس و قطع کرد و گوشی رو تو جیبش برگردوند
:زین اونجاست , کمپبل به الساندرو اطلاعات غلط میده مودش بد میشه و میره یکی از پسرای فیشر رو میبره ... ماهی طعمه رو میبلعه
دستشو رو صورت ادوارد کشید
:ما داریم انجامش میدیم , بعد میدمش دست خودت , اون مال توعه و تو هر بلایی میخوای سرش بیار برادر کوچولوی من
.................
زین پوزخندی زد و رو یکی صندلی های دور تا دور رینگ مسابقه نشست
نگاهی به اطراف انداخت و با انگشت فاکش کنار سرشو خاروند تا اینکه الساندرو رو دید , با تیپ همیشگی , شلوار و جلیقه ی دست دوز و پیراهن مردونه ای که استیناشو تا میزد تا تاتوهاشو شاید بخودش نشون بده !
وقتی نوبت به طرف شرط زین شد , زین حواسشو جمع کرد و بعد نگاهی به الساندرو انداخت که داشت با خنده به حرف های فیشر که کنارش نشسته بود واکنش نشون میداد
با شروع شدن راند اول زین ابروشو بالا اندانخت
:من رو این فسقلی شرط بستم ! این که تو هوک اول افتاده زمین که!
زین نگاهی به اطرافش کرد صدای داد و بیداد مردمی که اونجا نشسته بودن معلوم نمیکرد چه خبره , یه سریا یا رودریگو رو صدا میزدن یا متیو بوگمن رو
:متیو بوگمن?
کسی که کنار دست زین نشسته بود و با مشت توی هوا مدام میگفت بزنش بزنش به زین نگاه کرد
:چی?
:اون یگی متیو بوگمنه ?
:اره بچه
و بازم روشو کرد به رینگ و شروع کرد به داد و بیداد کردن , زین سرشو تکون داد و برگه ی شرط شو نگاه کرد
:من باید رو این متیو بوگمن شرط میبستم
الساندرو بلند شد و برای صربه ای که متیو به رودریگو زد دست زد و هیچ کس تو اون لحظه نمیتونست نیش تا بناگوش باز شده اشو ببنده
رودریگو گوشه ی رینگ گیر افتاده بود و راند ها رو میباخت تا اینکه راند آخر شد و زین دیگه هیچ انگیزه ای برای دیدن ادامه ی اون سیرک نداشت
:مرتکیه , مگه دستم بهت نرسه ...
که یکباره سالن با صدای "اُووووو " به سکوت مطلق رسید , جوری ساکت شد که زین سرشو بلند کرد و با دیدن کسی که وسط رینگ افتاده و داور داره بالای سرش اعداد رو میخونه دهنش تا مرز پاره شدن از هم باز موند
با شنیدن عدد ده , همه ی اونایی که روی رودریگو شرط بسته بودن جیغ و داد کشیدن و الساندرو مثل مجسمه ای شد که انگار فقط زمان لازم داشت تا بادی بهش بخوره و خشک بشه
Advertisement
نه لبخندی , نه شوخی های مسخره ای که با فیشر میکرد !
سکوت مطلق ,
چند بار پلک زد و از جاش بلند شد فیشر که فهمید اوضاع کاملا مناسبه خودشو به الساندرو چسبوند و زین از شدت هیجان یه برد چند میلیونی سریع از اونجا بیرون زد
گوشیش و دراورد و پیامی برای هری فرستاد
" این کار کرد , شرط به نفع من , ماهی سمت طعمه میره "
و مثل فاتحان جنگ بلیت بختشو تو هوا تکون داد و برای به پول تبدیل کردنش سمت باجه رفت
...............
لویی روی صندلی چرم اتاق تقریبا تاریکی کنار دوتا مرد کت شلواری درشت هیکل نشسته بود
دستش تو جیبش بود و تنها دلخوشی که تو جیبش داشت و مدام فشار میداد
در های اتاق باز شدن و اقای فیشر رو دید که کنار ایستاد تا مرد خوش قیافه ی میانسالی وارد اتاق بشه
:بفرمایید آقای مانفردینی
لویی روی صندلی منتظر موند , طبق حرفایی که بهش زده بودن اون مرد اصلا دوست نداشت کسی بدون اجازه اش کاری بکنه
مانفردینی که تا اون لحظه عصبی از شکست پیشونیش آتیش گرفته بود با دیدن لویی متعجب از نوک پا تا سر لویی رو چند بار نگاه کرد
:بلند شو
فیشر به اون دوتا مرد با سر علامت داد که از اتاق برن بیرون
و خودشم همراه اون دو نفر از اتاق بیرون رفت و در هارو بست و پشت در منتظر دستور الساندرو موند
لویی سر پا ایستاد و الساندرو با قدم های کنجکاوش سمتش رفت دورش چرخید و دستاشو تو جیبش برد
:چند سالته?
:17 سال
:daddy
:17سال ددی
الساندرو از شنیدن صدای شیرین لویی پوزخندی زد و پلکاشو رو هم گذاشت
:دوباره
:17 سال ددی
روی مبل نشست و دستاشو رو باسن لویی گذاشت و رو پاهاش کشید
:بشین
لویی چرخید تا جایی روی مبل پیدا کنه ولی الساندرو لویی رو عقب کشید و لویی روی پاهای الساندرو نشست
:اسمت چیه ?
لویی که از نشستن رو پاهای اون مرد حس بدی بهش دست داد , نمیدونست حتی باید دستاشو کجا بذاره گیج شده بود
:ل ..لویی
:اسمت بهت میاد , بلند شو
لویی سریع بلند شد و ایستاد الساندرو دستاشو بهم کوبید که فیشر درو باز کرد , الساندرو از کنار رد شد
:میبرمش
فیشر سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و به لویی نگاه کرد
:ببریدش تو ماشین آقای مانفردینی
لویی دستشو رو سینه اش گذاشت اما این هیچ اثری تو تپش قلب بالاش نداشت
و همراه اون دوتا مرد سمت آینده ی نامعلومش حرکت کرد
.....................
هلن خواست از پله ها بالا بره که با دیدن هری تو آشپزخونه برگشت و سمتش رفت
:بیرون هوا بارونیه
:هی هلن
:های هری , میدونستی بلیتای ادوارد داشت منو به کشتن میداد ?
:طوریت که نشد ?
:نه ولی , انتظار داشتم بهم زنگ بزنی !
هری باقی مونده ی قهوه اشو سر کشید و فنجون رو روی کانتر رها کرد , از جاش بلند شد و روی صندلی کنار هلن نشست
:منتظر زین ام
هلن لبخندی زد و دستشو رو فک هری کشید
:شاید بتونی تا وقتی میاد کمی سرگرم بشی
هلن انگشتشو زیر چونه ی هری گرفت و سرشو کج کرد لباشو رو لبای هری گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش که صدای باعث شد سرشو پس بکشه وچشماشو بچرخونه
:واو واو من چیزی رو قطع کردم ?
هری لبخندی زد و از رو صندلی بلند شد
:قهوه ?
:ممنونم
زین روی صندلی که هری تا چند دقیقه قبل روش نشسته بود نشست و ابرویی برای هلن بالا انداخت
:کی اومدی?
:مهم نیست , بنظر زمانبندی اومدن تو خیلی مهم تر بود
هلن از جاش بلند شد و روی مبل نشست و به هری و زین نگاه کرد
هری یه فنجون قهوه به زین داد و اونطرف کانتر داخل آشپزخونه رو به روی زین نشست
:خب ?
:پولای شرط بندی رو که گفتی ببرم برا خودم
:من? ...باشه الساندرو چیکار کرد ?
:اونم همراه فیشر رفت , من بیرون منتظر موندم بعد دیدم دوتا نره غول لویی رو بردن تو ماشین فیشر
هری به هلن نگاهی کرد
:فیشر کارشو انجام داده , نصف حسابشو تصویه کن , بعدیشم برای وقتیکه اطلاعات و از لویی دریافت کردیم
هلن سرشو تکون داد
:لپ تاپت کجاست ?
:تو اتاقم
هلن سرشو تکون داد و از پله ها بالا رفت که صدای پیامک گوشیش باعث شد , اونو چک کنه
H
" وارد اتاق مخفی نشو "
هلن چشماشو چرخوند
To H
"معلومه که نمیرم "
گوشیشو تو جیبش برد و در اتاق و باز کرد
.
.
.
زین سرشو چرخوند تا ببینه هلن رفته یا نه و بعد به هری نگاه کرد
:میشه بهم بگی اون چی بود ?
:هیچی , فقط میخام ادمای خطرناک و بخودم نزدیک نگه دارم
:هلن مگه کیه , گاهی قصد کشتنشو داری گاهی اینجوری! هری تو چت شده!
:تا وقتی الساندرو زنده اس , من یه دو قطبی ام بیا بریم به سالن , باید برنامه ی فردا رو برات توضیح بدم
هری از جاش بلند شد و سمت سالنی که گفت حرکت کرد
:شوخی میکنی? لعنتی من خوابم میاد
زین با ناباوری به هری نگاه کرد که بدون توجه بهش وارد سالن شد
:لعنتی
از جاش بلند شد و دنبال هری رفت , نگاهی به پله ها کرد , با یاد اوری هلن نفسشو بیرون داد و وارد سالن شد
....................
لویی از ماشین پیاده شد و همراه اون دوتا مرد که با کمی فاصله پشت سر الساندرو حرکت میکردن وارد یه خونه ی بزرگ شد , توی ذهنش داشت هرچی که یاد گرفته بود و مرور میکرد و مهم ترینش ثبت جزئیات بود , اون باید به اطرافش دقت میکرد حتی چطوری راه رفتنا , چطور باز کردن دکمه های کت !
همراهشون به طبقه ی بالا رفت و به راهروی سمت راست که اتاقی با در قهوه ای روشن داشت رسیدن
یکی از اون مرد ها کنار ایستاد تا الساندرو کلید اتاق و بهش بده
اون مرد درو باز کرد و کلید رو به الساندرو پس داد
هردو مرد پشت در ایستاد ن و الساندرو داخل اتاق شد , لویی متعجب به اونها نگاه کرد که صدای الساندرو توجهشو جلب کرد
:بیا تو اونا حق ندارن داخل بشن
لویی از کنار اون دوتا مرد رد شد وارد فضای نیمه روشن اتاق شد و در پشت سرش بسته شد
با فاصله تقریبا یه قدم پشت سر الساندرو جلو رفت تا جایی که اون مرد ایستاد و لامپی رو روشن کرد
لویی سرشو چرخوند و اتاق رو از نظر گذروند , برعکس تخیلاتش با دیوار هایی با سنگ های سیاه به غل و زنجیر کشبده شده , اونجا تخت کینگ سایز با پرده های سلطنتی , رنگ بندی سورمه ای و طلایی وجود داشت , مبل هایی با همون رنگ و وسایلی که میدونست قراره فقط اون ازشون استفاده کنه
:ازشون خوشت میاد
لویی از جا پرید و سرشو پایین انداخت
:ب..بله آ...ددی
:خوبه , فیشر گفت خانواده ای نداری , درسته?
:بله ددی
:توی کمد لباس هست , اون دری که اونجاست به سرویس حمام و دستشویی باز میشه
الساندرو اخمی کرد و به لویی نگاه کرد
:از من میترسی? چرا بهم نگاه نمیکنی?
لویی سرشو بالا گرفت ولی بازم به چشمای اون مرد نگاه نکرد
:ما ... حق نداریم به سفارش دهنده ها نگاه کنیم آ ... ددی
الساندرو سرشو تکون داد , سمت تخت رفت و روش نشست
:انگار به "آقا " گفتن عادت کردی , به هر حال اجازه ی اینو داری که بهم نگاه کنی , مگه اینکه عصبی باشم , در اون صورت بنفعته واقعا سرتو بالا نگیری
لویی به الساندرو نگاه کرد
:باشه
روی تخت اروم ضربه زد و به لویی اشاره کرد
:بیا اینجا
لویی سمت الساندرو رفت شاید میتونست ظاهرشو خونسرد نشون بده اما تپش قلبش چیز دیگه ای رو نشون میداد
لویی کنارش رو تخت نشست و به پاهایی که بین هوا و زمین بودن نگاه کرد
:اون چیه تو جیبت که مدام چنگش میزنی?
:ه..هیچی
الساندرو چشماشو چرخوند
:بهت یاد ندادن فقط جوابو بگی و وقت منو تلف نکنی?
لویی با ناچاری دستشو تو جیبش برد و آبنباتی که تو جیبش داشت و بیرون آورد و به الساندرو نشون داد
الساندرو لبخندی زد و آبنبات رو از لویی گرفت
:این! بذار حدس بزنم تو از اونایی هستی که خودتو جلوی دوربین بفاک میدی در حالیکه یه آبنبات دست گرفتی و بعد تو شبکه ی مجازی پخشش میکنی? لالی پاپ!
لویی دستاشو تند تند تکون داد و بدون چشم برداشتن از آبنباتش
:نه نه , این برای خوردن نیست , این فقط اولین هدیه ایه که تو عمرم بهم دادن
الساندرو ابروشو بالا برد و با تعجب به پسر نگاه کرد , دستشو پایین اورد , آبنبات و تو دست لویی گذاشت
دلیلش صداقت اون پسر بود , یا معصومیت یا ترحم بخاطر حماقت ... الساندرو واقعا لال شده بود
از جاش بلند شد و سمت در رفت
:شببخیر لویی
:ش..شب بخیر ددی , عام..میتونم بخوابم ?
الساندرو سرشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت و لویی تو اون لحظه بلاخره تونست یه نفس راحت بکشه , در کمد رو باز کرد تا لباس راحتی برای خواب پیدا کنه هر چند که مطمئن بود تو جهنم افکارش محاله خوابش ببره
.......................
...........OK
LUV YA GUYS 😉🍺
Its for your CM 😂
Sincerely writer
Advertisement
- In Serial12 Chapters
A-Zero
Prisoner 145 is a high-risk criminal kept at the world renowned prison complex Militant Base Prison Zexar aka MBPZ. Due to the numerous, horrendous crimes he had committed before arriving at the prison, it was assumed that Prisoner 145 would be sentenced to death. In the meantime, the King of Zeria, suddenly thought of an ingenious plan to expand Zerian territory without incurring the wrath of surrounding countries. This plan just happened to involve sending the most dangerous of criminals into the world. In a wicked twist of fate Prisoner 145 is released back into the world after ten years of solitary confinement as a part of this plan. How will he adapt to a world he has never seen? Who will still remember him? Does he even remember himself after all this time? I'm completely rewriting it. Cause I'm upping the quality. So uh, yeah. UPDATE: As suggested, old chapters (1-19) have been removed from RRL. If you feel like reading it, then visit my wordpress site: https://aspiringnewbie.wordpress.com/ For more information on this change go to my blog post: https://aspiringnewbie.wordpress.com/2016/03/19/welp-im-sorry-but-im-back/ Updates are super slow. Be Warned.
8 149 - In Serial7 Chapters
They Who Hunt the Forest
As a rule of nature, breaking a wave before it peaks halts and disperses built-up energy. Unfortunately, Fate doesn't play by the rules of nature. The cost of a Fourth war: an equal number of lives, a thousand thousand generations of lost futures, and one infinitely unspeakably tortured soul of a child never given chance to be one. Or, the one where some power-hungry immorals decided to put the words "bijuu," infinite," "natural energy," and "psuedo" together in one sentence, not necessarily in that order. Naruto Fanfiction, please excuse the tags. AU ANBU OC, 3/4th Hokage era. Originally posted on Fanfiction.net Current release rate: 1 per week until caught up to Fanfiction.net Goal release rate: 1 per 1-2 months Actual release rate: 1 per 2+ months Explanation: average word count per chapter ~10,000+
8 186 - In Serial37 Chapters
Battle Maidens
A vacant throne. Seven contenders and a princess with a mysterious necklace. Shahzadi Rouya's days as a princess come to a bloody end. When rebels storm the castle and murder the emperor, Rouya vows to reclaim the throne but is forced to flee with an army on her heels and a necklace in her pocket. The rebels won't stop chasing her until they've pried the relic off her dead body and unleashed the ancient spirit trapped within. Evelyn has served many masters throughout the centuries and seen them all inevitably fall. As a Battle Maiden, she's a warrior spirit bound to the summoner in possession of her relic and capable of defeating entire armies. Evelyn isn't alone, for each of the seven relics contains within it a Battle Maiden of equal strength sworn to another master. Seven combatants, each bearing one of the relics, lays claim to the throne but only the summoner who unites all the pieces will become the next emperor and rule supreme
8 227 - In Serial18 Chapters
The Calling: Awakening
Irnoc is a young street rat just trying to survive in a world where mystical beings are summoned to obey the will of the Priests. When a burglary goes wrong Irnoc and his best friend Cat gets sold into slavery. Irnoc makes a daring escape during a monster attack and awakens some of his latent abilities, only to be picked up by the priests of Corana as he wandered the desert. All with power must be trained, and all Callers must belong to the temple, so it’s follow or die. The priests aren’t the only ones that Want Irnoc for their plans, and Irnoc has plans of his own, he must rescue Cat from a fate worse than death, a brothel slave.
8 105 - In Serial200 Chapters
Ocean of Poems (Completed)
[Completed]In this book, you will a see a lot of poems of various themes. Currently, there are only 2 poems of mine in it.Cover is made by Humna20Enjoy!"Out of the light that covers me,Black as the Pit from pole to pole,I than whatever gods may be For my unconquerable soul.In the fell clutch of circumstancesI have not winced nor cried aloud.Under the bludgeonings of chance My head is bloody, but unbowed. Beyond this place of wrath and tears Looms but the Horror of the shade, And yet the menace of the yearsFinds, and shall find, me unafraid.It matters not how strait the gate, How charged with punishments the scroll I am the master of my fate: I am the captain of my soul." ©️ All Rights Reserved No part of this publication may be reproduced, distributed, or transmitted in any form or by any means, including photocopying without prior written permission from the author. I do not own any of these poems, credit goes to respected authorsDone on 9/7/18 subject to changeRankings: #79 in relatable out of 1.6k stories #70 in literature out of 700 stories #201 in deep out of 1.9k stories #11 hardtimes out of 102 stories #28 in meaning out of 150 stories #35 in relate out of 187 stories
8 197 - In Serial34 Chapters
MY PREY IS A MAFIA QUEEN✔
[COMPLETED]Taehyung - YOU ARE A POOR AND A NERDY BITCH !Y/n - *smirks* yes I am.what will happen when Korea's most successful business man's son and Korea's most dangerous mafia queen will go to school together?will taehyung ever come to know who actually y/n is??will taehyung continue bullying y/n when he will come to know who y/n is?will y/n kill taehyung?what will happen between them ??What will happen when taehyung will come to know that the girl he bully is a mafia queen stay tuned follow me!!vote,comment....#1 in taeff#1 in ffs #1 in mafiaqueen#1 in taehyungff#1 in work out of 13k stories💕
8 97

