《وقتی رسیدی که شکسته بودم》دکتر اخمو
Advertisement
وقتی وارد خونه شد، چند دقیقه بدون حرکت ایستاد. فقط نگاهش رو به عکسهایی که رو دیوار جا خوش کرده بودن، دوخت.
نمیدونست باید لبخند بزنه یا گریه کنه؟ جلوتر رفت. یکی از قاب عکسهارو از روی دیوار جدا کرد و بعد از چند دقیقه خیره شدن بهش، گفت:
دیر کردم درسته؟
سعی کرد لبخند از روی لبهاش کنار نره؛ چون لبخند توی عکس کاملا مسری بود. روی مبل نشست و در حالی که نگاه از قاب عکس بر نمیداشت، گفت:
یه کاری برام پیش اومده بود و میدونی مهم بود... یکی به کمکم نیاز داشت... اسمش ییبوئه! مثل خودت خندههای قشنگی داره و میتونه راحت دل آدم رو ببره.
روی مبل دراز کشید. قاب عکس رو بر روی سینهش گذاشت و گفت:
خیلی آسیب دیده هست و دوست دارم بهش کمک کنم و خوشحالم جان انقدر بهم اعتماد داره! توهم بهم اینطوری اعتماد داشتی؟
بغض بدی گلوی ییشوان رو احاطه کرده بود. کاش میتونست طوری از این بغض خلاص بشه.
روی مبلی دراز کشیده بود که بارها دختر رو به آغوش کشیده بود... تموم خونه بوی یانلی رو میداد و نمیدونست با این همه خاطره چطور قراره قلبش رو آروم کنه؟ دستی به صورتش کشید و گفت:
اگه الان زنده بودی، مطمئن بودم میتونستی یه خواهر خوب برای ییبو باشی...
و بعد قاب عکس رو محکم بغل کرد و چشمهاشو بست. باید کمی میخوابید تا شاید بتونه خواب دختر رو ببینه... اینطوری میتونست راحتتر نبودش رو طاقت بیاره!
***************************
دوباره در حال تجربه درد وحشتناکی بود. چندین بار توی اتاق قرمز رنگ خودش این درد رو حس کرده بود؛ اما الان شدیدتر وغیرقابل تحملتر شده بود. طوری که حس میکرد باید به جان بگه.
با هر زحمتی بود از روی تخت پایین اومد. در حالی که با دستش پهلوش رو فشار میداد از اتاق بیرون رفت. وقتی جان رو توی پذیرایی ندید، به سمت اتاق کار حرکت کرد.
حتما همونجا بود. در رو باز کرد و با دیدن جان که روی مبل خوابیده بود، خیالش راحت شد. کنارش روی مبل نشست و دستش رو بر روی شکم جان گذاشت:
جان میشه بیدار شی؟
تازه چشمهاش گرم خواب شده بود که احساس کرد کسی صداش میزنه. چشمهاشو باز کرد.
با دیدن چهره رنگ پریده ییبو سریع کنارش نشست و حالش رو پرسید؛ اما انگار حال پسر طوری نبود که بتونه همون لحظه جواب بده.
جان دست ییبو رو دنبال کرد و به پهلوهاش رسید:
پهلوت درد میکنه؟
و پسر فقط سرش رو تکون داد. جان نمیدونست عمق درد پسر تا چه حده؛ اما حتما انقدر شدید بود که به فکر بیدار کردنش افتاده بود. دستش رو بر روی پیشونی پسر گذاشت و با حس حرارتی اخم کرد:
میتونی بهم بگی دردت تا چه حده؟
ییبو در حالی که به پهلوش محکم فشار وارد میکرد، گفت:
زیاده... خیلی زیاد!
جان از روی مبل بلند شد. به سمت اتاق ییبو رفت و بعد از برداشتن کاپشنش دوباره کنار پسر برگشت. در حالی که سعی میکرد کاپشن رو به پسر بپوشونه، گفت:
نگران نباش الان میریم دکتر.
منتظر موند تا مرد هر کاری دلش میخواد انجام بده. حتی نمیتونست تکون بخوره.
وقتی جان کاپشن رو تن پسر کرد، بهش کمک کرد تا بلند بشه. اولین بار بود تا این حد پسر رو رنگپریده و دردمند میدید.
کتش رو پوشید و بعد از برداشتن سوییچ همراه با ییبو به سمت در حرکت کرد. بدون اینکه چیزی بگه، کوکو دنبالشون راه افتاد.
اومدنش بد نبود؛ مخصوصا با تمام ترسهایی که توی دلش لونه کرده بود.
بعد از بیرون رفتن از خونه، نگاهی به ردپاهای خودشون و آدمبرفی که درست کرده بودن، انداخت. لبخندی زد. کنار ماشین ایستاد و بعد از باز کردن در پشتی ماشین، اول کوکو سوار شد و بعد به ییبو کمک کرد که بشینه.
Advertisement
پسر بلافاصله بعد از نشستن توی ماشین، سرش رو بر روی بدن نرم سگ گذاشت. شاید اینطوری میتونست به دردی که توی پهلو و کلیههاش پیچیده بود غلبه کنه.
به این موضوع فکر میکرد کاش زودتر دردهایی که تجربه میکرد رو به جان میگفت. شاید اینطوری مجبور نبود پا توی جایی بگذاره که کلی آدم غریبه و ناشناس است.
***************
جان از آینه به ییبو نگاه کرد که چطور سعی در پنهون کردن نالهها و دردهاش داشت. انگار که این کار براش تبدیل به یک عادت شده بود.
میدونست امروز ییشوان شیفت نیست و این کارش رو سختتر میکرد؛ برای همین ترجیح داد پیش کسی بره که حداقل ییبو یک بار دیده بودتش... در حال حاضر چنگ مناسبترین فردی بود که جان میتونست روی کمکهاش حساب باز کنه.
وقتی به مقصد رسیدن، آهسته ماشین رو گوشهای پارک کرد و برای کمک به ییبو از ماشین پیاده شد. ییبو با حس ایستادن ماشین چشمهاشو باز کرد و آروم روی صندلی نشست. با حال خرابش دستی به موهای بهم ریخته کوکو کشید.
از دردش کم نشده بود و همین موضوع کمی برای خودش هم عجیب بود.
با کمک جان از ماشین پیاده شد. متوجه شد کوکو نمیتونه وارد بیمارستان بشه؛ برای همین آخرین نگاهش رو به سگ که توی ماشین نشسته بود انداخت و با کمک جان راه رفت.
هر چند آدم زیادی نمیدید؛ اما همین چند نفر هم براش ترسناک بودن... سعی کرد تمرکزش رو فقط روی دردش بذاره؛ چون در نظرش قابلتحملتر بود. متوجه شد جان در حال صحبت با فردی هست:
دکتر شیائو توی اتاقشون هستن درسته؟ میتونم ببینمشون؟
: بله آقای شیائو میتونید برید. آقای دکتر بیمار ندارن.
جان تشکر کرد و به سمت اتاق راه افتاد. قبل از اینکه وارد اتاق بشن، رو به ییبو که به زحمت از درد ایستاده بود، گفت:
اینجا که میخوایم بریم تو قبلا دیدیش... برادر منه و آدم بدی نیست. پس چیزی برای ترس وجود نداره. برای اینکه بفهمه چه مشکلی داری، باهاش همکاری کن، باشه؟
ییبو فقط سری تکون داد و منتظر موند جان مثل همیشه درمانی برای دردهاش باشه.
جان بعد از در زدن وارد اتاق شد. میتونست تعجب رو از چشمهای چنگ بخونه:
اینجا چیکار میکنی؟
جان در حالی که به ییبو توی نشستن کمک میکرد، گفت:
شب از شدت درد پهلوهاش بیدارم کرد. تب داره و رنگشم پریده. میشه کمکش کنی تا بفهمی مشکل چیه؟
ییبو آروم نگاهی به مرد انداخت. میشناختش... همون کسی بود که یک بار کمکش کرده بود.
وقتی لبخند مرد رو دید، خجالتزده روشو برگردوند.
چنگ با دیدن خجالت پسر سری تکون داد و از روی صندلی بلند شد:
کمکش کن روی تخت دراز بکشه.
ییبو با کمک جان روی تخت دراز کشید. قلبش به تپش افتاده بود و دوست داشت هر چه سریعتر از این وضعیت خلاص بشه.
وقتی دکتر کنارش اومد، استرسش بیشتر شد. جان میتونست متوجه استرس پسر بشه؛ برای همین در نزدیکترین فاصله باهاش ایستاد و از این راه سعی کرد بهش قوت قلب بده.
چنگ دستش رو با احتیاط روی پهلوی ییبو گذاشت و گفت:
اینجا درد میکنه؟
ییبو فقط سرش رو تکون داد. چنگ پسر رو به پهلو خوابوند تا راحتتر به کمرش دسترسی داشته باشه. آروم از پشت پسر رو لمس کرد و گفت:
اینجا هم اذیتت میکنه؟
و جواب ییبو دوباره تکون دادن سرش بود. چنگ یک حدسایی زده بود؛ برای همین گفت:
ییبو میخوام ازت سوال شخصی بپرسم. دوست داری جان اینجا باشه یا بره بیرون؟ هر کودومو انتخاب کنی، طبق همون پیش میریم.
ییبو نگاهی به جان انداخت. لبخند اطمینانبخش جان بهش نشون میداد هر تصمیمی بگیره از دستش ناراحت نمیشه.
Advertisement
نمیدونست منظور چنگ از سوالهای شخصی چی هست، اما میترسید باعث بشه یا خودش خجالت بکشه یا جان؛ برای همین با آرومترین صدای ممکن گفت:
میشه جان بره؟
جان لبخندی زد. موهای پسر رو بهم ریخت و گفت:
برادرم مراقبته. منم بیرونم و از چیزی نترس.
و بعد بدون هیچ کار دیگهای از اتاق بیرون رفت. بعد از اینکه جان از اتاق خارج شد، چنگ رو به پسر لبخند لطمینانبخشی زد و گفت:
موقع ادرار درد داری؟
ییبو سرش رو تکون داد و با صدای آرومی گفت:
بعضی وقتها.
دکتر ادامه داد:
خون هم توی ادرارت دیدی؟
و دوباره جواب ییبو همون بود. دکتر گفت:
به جان این چیزهارو گفتی؟
: نه.
میشه دلیلش رو بگی؟
ییبو به چهره چنگ خیره شد. مثل همون روز اول آروم بود و انگار سعی داشت کمکش کنه:
خجالت میکشیدم. قبلا هم پیش پدرم این درد رو داشتم؛ اما یک بار بهش گفتم و توجهی نکرد... اون میخواست من همیشه مریض باشم.
چنگ لبخندی زد. در حالی که با کمک پیام با بخش برای سونوگرافی هماهنگ میکرد، گفت:
اما ما اینجاییم تا کمکت کنیم. جان و من اجازه نمیدیم درد داشته باشی؛ پس نگران نباش.
و ییبو دیگه هیچ حرفی نزد. فقط دوست داشت این دردش کمتر بشه. به مرد نگاه کرد و گفت:
میشه به جان بگی بیاد؟
چنگ سری تکون داد و به سمت در رفت. جان بلافاصله بعد از ورود کنار ییبو روی صندلی نشست. چنگ در حالی که دستگاه مخصوص سونوگرافی رو آماده میکرد، گفت:
به داروی خاصی حساسیت داره؟
: وقتی داروهای آرامبخش بهش تزریق میشه، بالا میاره.
چنگ سری تکون داد. کنار دستگاه رفت. آروم پیراهن ییبو رو بالا داد و همین باعث شد ییبو چشمهاشو ببنده.
جان با فهمیدن این موضوع دست پسر رو گرفت و در حالی که موهای پیشونیش رو کنار میزد، گفت:
موهات دوباره بلند شده؟
ییبو چشمهاشو باز کرد و گفت:
دوباره کوتاهشون کن...
: بهت خیلی میاد، دوست نداری همینجوری بمونه؟
ییبو کمی به چشمهای جان خیره شد و بعد گفت:
میترسم.
: اگه میترسی وقتی خوب شدی، برات دوباره کوتاهشون میکنم. هر شکلی خودت دوست داری میتونی باشی.
چنگ میتونست صدای مکالمه هر دو رو بشنوه. قصد داشت مایع مخصوص رو بر روی پشت پسر بماله؛ برای همین گفت:
یکم خنکه؛ اما سریع اثرش میره.
ییبو منتظر موند. با حس مایعی که روی بدنش ریخته شد، لحظهای چشمهاشو بست. خنک بود اما کم کم بهش عادت کرد؛ ولی هنوز نتونسته بود به دردش غلبه کنه. محکم دست جان رو فشار داد و گفت:
خیلی درد دارم.
جان موهای پسر رو نوازش کرد و گفت:
میدونم عزیزم. اجازه بده دکتر دقیق بفهمه مشکلت چیه؛ بعدش بهت مسکن میدم باشه؟
و هیچ عکسالعملی از پسر ندید؛ برای اینکه توجه پسر رو به خودش جلب کنه، گفت:
یعنی الان کوکو توی ماشین چیکار میکنه؟
ییبو که توجهش جلب شده بود، گفت:
حتما خوابیده! الان شبه... اونم خسته کردیم.
جان با لبخند گفت:
اون همیشه مراقب توئه؛ پس مطمئن باش خوشحاله که باهات اومده... وقتی دردت کمتر شد دوباره با کوکو میریم برف بازی.
: کوکو چقدره که پیش توئه؟
جان کمی فکر کرد و گفت:
از وقتی که بچه بود پیش منه. خیلی بچه خوبیه، درسته؟
ییبو سرش رو تکون داد:
خیلی دوسش دارم.
و بعد بدون اینکه جان چیزی بگه، گفت:
چرا پیش مرد شکلاتی نرفتیم؟ مگه اونم دکتر نیست؟
: دوست داشتی پیش اونم بودیم؟
ییبو آروم نگاهی به چنگ انداخت که بادقت مشغول نگاه کردن به مانیتور بود. سرش رو تکون داد و گفت:
اون خیلی خوبه.
جان لبخند دندوننمایی زد. آروم سرش رو نزدیک ییبو برد و گفت:
اینم خیلی خوبه. فقط یکم اخم میکنه. ترسناک نیست...
: نه ترسناک نیست؛ چون برادر توئه!
و بعد خودش مثل جان آروم گفت:
برادرت چه کاری میتونه انجام بده؟ مثلا تو خوب غذا میپزی و نقاشیت خوبه، مادرت میدونه چطوری بهم درس بده، مرد شکلاتی میتونه لگو درست کنه، مرد موتوری هم توی موتورسواری خوبه... دکتر چه کاری بلده؟
جان به کنجکاوی ییبو آروم خندید و بعد از کمی فکر کردن گفت:
همه مثل من هنرمند نیستند. اون هیچی بلد نیست و فقط میخوره و میخوابه... البته خیلی خوب بلده چطور اخم کنه.
ییبو با شنیدن این حرف خندش گرفت و آروم توی گوش جان گفت:
این حرفارو بشنوه کتکت میزنه.
جان با اخم ساختگی گفت:
من قدرتم از همه بیشتره. تازه کسی بخواد منو کتک بزنه اول از هم کوکو میاد حسابشو میرسه.
و بعد وقتی مطمئن شد هنوزم چنگ حواسش بهشون نیست گفت:
واسه این دکتر چه اسمی میخوای بذاری؟
ییبو کمی فکر کرد و توی گوش جان گفت:
دکتر اخمو خوبه؟
جان بلند خندید و گفت:
عالیه...
چنگ که دیگه کارش تموم شد و فهمیده بود مشکل پسر چیه، رو به جان گفت:
به چی میخندی دقیقا؟
جان خندش رو جمع کرد و گفت:
داشتیم با ییبو درباره یه موضوعی صحبت میکردیم. مگه نه ییبو؟
ییبو با ذوق سری تکون داد و گفت:
آره. جان گفت برات اسم انتخاب کنیم.
جان سریع به دست ییبو فشار وارد کرد؛ اما چنگ زودتر دست به کار شد و گفت:
چه جالب. حالا اسم من چیشد؟
ییبو که انگار فقط منتظر سوال بود، گفت:
دکتر اخمو.
مرد میدونست همه این کارها زیر سر جان هست؛ برای همین در حالی که سعی میکرد لبخندی روی لبهاش نشینه، گفت:
به به... هر کی این اسم رو انتخاب کرده، قطعا آدم باهوشی بوده!
ییبو با افتخار لبخند زد و آروم طوری که فقط جان بشنوه، گفت:
با منه...
جان لبخندی زد و بعد رو به چنگ گفت:
نتیجه سونو چیشد؟
چنگ در حالی که مایع مخصوص رو از پشت ییبو پاک میکرد، گفت:
سنگ کلیه... وقتی تب داشت و رنگش تا اون حد پریده بود، حدس زدم. کم آبی و کمبود کلسیم باعث تشکیل سنگ کلیه میشه... مثل اینکه از خیلی وقته این سنگها توی بدنش هست؛ برای همین بزرگتر شدن و نمیتونیم منتظر دفع باشیم. سنگها باید بشکنند تا فرایند دفع هم راحتتر بشه.
جان سری تکون داد و گفت:
خودت متخصص کلیه هستی دیگه، انجامش بده. فقط بهش یه مسکن بده لطفا... خیلی درد داره.
چنگ با بخش پرستاری تماس گرفت. جان رو به پسر گرفت:
چیز خطرناکی نیست و زود خوب میشی. فقط میتونی یکم پیش دکتر اخمو باشی تا من بتونم کوکو رو بذارم خونه؟ نباید انقدر توی ماشین بمونه.
ییبو فشاری به دست جان وارد کرد و گفت:
زود برمیگردی؟ بهش بگو از اتاق بیرون نره!
جان دوباره دستش رو تو موهای پسر فرو برد و گفت:
نگران نباش! چنگ مراقبته و منم زودتر از چیزی که فکرشو میکنی پیشت میام.
*********************
نگاهش رو به در خروج دوخته بود. با دیدن مرد که سوار ماشینش شد، دوباره با فرد پشت تلفن صحبت کرد:
الان بیرون اومد؛ آپولون باهاش نیست...
فرد پشت تلفن با همون لحن پرصلابتش گفت:
ببین آپولون کجاست... میخوام ببینمش!
Sun Flower 🌻💫
:
Advertisement
- In Serial64 Chapters
Wildling
Blurb: Silas--a scavenger living off the ruins of humanity--has spent his entire life fighting tooth and nail to provide for himself and his crew. But when a scavenging run goes awry and he's snatched up by an android patrol, he finds himself thrown into a cage and priced to sell as a pet. And when a suitor comes calling, he fears the worst: that he'll be turned into a Domestic, a human lapdog brainwashed into total obedience. Instead, he discovers an equally disturbing truth: that the creatures who stole his world have created a videogame the likes of which Earth has never seen; a sprawling, game-like theme park where humans are the Avatars and androids are the players who control them. And to make matters worse, his android guide is as hopeless as they come, having gotten all of her previous Avatars killed in record time. So if Silas wants to regain his freedom, he'll not only have to fight his way through a world that was specifically designed to murder him in brutal fashion--he'll also have to convince his android guide that he should be the one calling the shots. FAQS: Q: Who are you, handsome stranger? A: I'm Kyle Kirrin, the author of Shadeslinger, book 1 of The Ripple System, published by Portal Books, and I write crunchy LitRPG. Q: What is Wildling? And is it complete? A: Wildling is a crunchy LitRPG mash up of Fantasy and Science Fiction. And yup, Wildling is already complete at 64 chapters, or about 120,000 thousand words. You're looking at something like a third draft here--it's fairly polished, but it hasn't been picked over by a copy editor yet nor has my developmental editor seen it. Q: Upload schedule? A: 5 initial chapters today (2/15/2021) and one chapter a day for the next month. After that I'll probably slow down to 2 or 3 chapters a week until the story is complete. Q: How crunchy is it? A: It's pretty crunchy. I'd put it on the same tier as Ascend/The Land/RSSG, but it might be a bit crunchier than those three? Q: Is this the first book in a series or a web novel or what? And what are your plans for it? A: It's currently a standalone with series potential. Full disclosure: this story may head the way of my publisher eventually, but will be available on RR for quite a while no matter what. Likely several months after it's complete with plenty of warning before/if it's taken down. Q: What kind of build does the MC create? A: Sword and board! Q: Crafting? A: Plenty! Crafting isn't as center stage as it is in The Way of the Shaman, but it's close. Q: Base building? A: Two fully separate, distinct bases, both of which play a major role in the story. Q: VRMMO? Portal? Reincarnation or what? A: This one's a bit tricky. Basically an advanced race has created a game-like world that closely resembles a theme park. Think Westworld but with copious amounts of loot. And the MC has to fight his way through that to earn his freedom. Q: Permadeath? A: Nope! The MC gets 3 lives to play through the entirety of the game world, and death is extremely punishing, but not fatal. Q: Harem? Or romance? A: No and no. Q: Cursing? Blood? A: Quite a bit of cursing, yeah. There's blood, too, but it's not a gory book by any means. Q: How can I support? A: Instead of a Patreon/donations etc, I'd ask that you consider giving my debut LitRPG Shadeslinger a chance. It's free on Kindle Unlimited and the audio is already out narrated by Travis Baldree. It's an epic fantasy VRMMO where the main character gets 3 days of exclusive access to a new game plus a snarky, talking axe to guide him through it in exchange for agreeing to become the target of a serverwide manhunt once the Head Start period ends. Q: How's it similar to Wildling? And how's it different? A. The crunch level is very similar, but Shadeslinger is a much lighter, epic fantasy take on the genre. It's also VRMMO, but without any real world components aside from the first chapter. The MC is very different--he comes off as a bit of a jerk early on and can take a bit to warm up to, especially before his backstory is revealed--but he's also got a talking axe that constantly puts him in his place. Shadeslinger's a much more humorous story in general, and it's a great deal more polished as well. Thanks for reading! I hope you enjoy Wildling!
8 319 - In Serial24 Chapters
Guardian's Folly, Dryad's Melancholy
With a life of retail getting him down, Cormac had long looked forward to his vacation of spending all week hiking in the woods. Accidentally saving a dryad and getting dragged into hidden world of magic brought that to an abrupt end. Ixia the dryad had been thrown into a long slumber, awoken by a kind man that she formed a fast bond with. She would need all the help she could get to reclaim her forest from sinister forces that had ruled her forest for ages in her absence. As both work together, they will find neither world is what they had thought. A modern world with magic lurking at the edges, and a hidden world of magic stretching the limits of "hidden". A dryad begins the slow path towards understanding the world she has awoken to as she tries to reclaim her forest, and a guardian wishes he had more than a shovel to help with all that. (Cover art by https://www.deviantart.com/betterefyu)
8 197 - In Serial18 Chapters
Grim Beginnings
For most, ghosts and monsters were fantasy. For Tessa Byrne-Reyes, they were a constant in her daily life as a reaper. The legendary gods and creatures of mythology were, to her, historical figures. From a young age, she carried the weight of the world on her shoulders, possessing what she saw as a curse but what her family considered a gift. It was her birthright, to use her abilities to guide the deceased to the afterlife of an eternity in peace or in torment. Her classmates viewed her as "the fainting girl" who would pass out in the middle of a lesson with inexplicable injuries. She experienced each death in the town of Belmont Falls, from the mundane to the gruesome. A gunshot wound in the gut, broken ribs, her heart ceasing to beat for several minutes. No one understood what caused these incidents but over the years, she gained a reputation for being abnormal. While Tessa is the freak of Belmont Falls, Fin Belmont, the charming rebel and son of the richest man in town, is her polar opposite. Knowing each other for years but never saying more than a dozen words between them, one night changes everything, thrusting them into each other's unfamiliar and daunting worlds. Together, with the help of her best friend/his ex-girlfriend Elena, they begin to unravel secrets about their town and their pasts, learning that some secrets are better left buried and grudges can be held for centuries.
8 173 - In Serial8 Chapters
Tower of Erase
Kyra is a fairy who was abused by her own father, the Fairy King. In the midst of disasters, she attempts to escape with her mother and live quietly in the mortal realm. But she failed. Facing her father's wrath, her mother rushes in to save her. Watching her mother die, her heart was pierced with uncontrollable fury, she raised her sword against her father but she died in his hands. By some miracle, a voice called out to her. Reviving her from the door's death. And yet, what she saw when she came back is a desolate hometown burned and crushed into crisp. Bodies of fairies were scattered in the streets, some were hung in the World Tree. Others were hung on display at the Elven Croft Palace. And one of them is her father. Then the voice speaks to her again, "Do you want to get revenge on the mortals who massacred your family?" Her body is shaking from the anger that eats away her mind. When she heard mortals, her body shivers uncontrollably. "They did this?" "Yes,""Where can I find them?""Come to the Tower of Erase." *****Seven realms. Seven race.Seven champions. But only one will prevail. _____________________________________ If you want to support this book, buy me kofi!
8 170 - In Serial8 Chapters
Territory (rus) || l.s.
Луи был очень молодым и впервые представлен как омега в ранние двенадцать лет, когда его изнасиловал альфа, и он стал беременным самым лучшим в его жизни - сыном Гарри. Гарри никогда не видел в Луи своего отца. Поскольку парень мог мыслить самостоятельно, он всегда понимал и чувствовал, что Луи - его половинка, даже если они были кровными родственниками. Он просто знал, что они должны быть вместе, и что он никогда не позволит никому забрать то, что принадлежит ему.Au, где Гарри - родной сын Луи и сделает все возможное, чтобы защитить то, что ему принадлежит. А принадлежит ему Луи.https://www.wattpad.com/story/131761065-territory-larry-stylinsonCredits belong to ishiplarry79.
8 95 - In Serial18 Chapters
Saradas twin
Mizuke uchiha is the sister of sarada, daughter to Sakura and Sasuke uchiha. Shes an emotionless girl who's been through a lot of pain but very few people know about it, will she be able to let the past go or will she follow down the dark path. What happens when she sees her father again? Will a certain blonde be able to help her feel emotion again?( btw I don't own Boruto, and this story won't completely follow Boruto next generation because most of it will be made up but some will stay the same as it would be in the anime, enjoyyyyyyy)
8 193

