《وقتی رسیدی که شکسته بودم》دکتر اخمو
Advertisement
وقتی وارد خونه شد، چند دقیقه بدون حرکت ایستاد. فقط نگاهش رو به عکسهایی که رو دیوار جا خوش کرده بودن، دوخت.
نمیدونست باید لبخند بزنه یا گریه کنه؟ جلوتر رفت. یکی از قاب عکسهارو از روی دیوار جدا کرد و بعد از چند دقیقه خیره شدن بهش، گفت:
دیر کردم درسته؟
سعی کرد لبخند از روی لبهاش کنار نره؛ چون لبخند توی عکس کاملا مسری بود. روی مبل نشست و در حالی که نگاه از قاب عکس بر نمیداشت، گفت:
یه کاری برام پیش اومده بود و میدونی مهم بود... یکی به کمکم نیاز داشت... اسمش ییبوئه! مثل خودت خندههای قشنگی داره و میتونه راحت دل آدم رو ببره.
روی مبل دراز کشید. قاب عکس رو بر روی سینهش گذاشت و گفت:
خیلی آسیب دیده هست و دوست دارم بهش کمک کنم و خوشحالم جان انقدر بهم اعتماد داره! توهم بهم اینطوری اعتماد داشتی؟
بغض بدی گلوی ییشوان رو احاطه کرده بود. کاش میتونست طوری از این بغض خلاص بشه.
روی مبلی دراز کشیده بود که بارها دختر رو به آغوش کشیده بود... تموم خونه بوی یانلی رو میداد و نمیدونست با این همه خاطره چطور قراره قلبش رو آروم کنه؟ دستی به صورتش کشید و گفت:
اگه الان زنده بودی، مطمئن بودم میتونستی یه خواهر خوب برای ییبو باشی...
و بعد قاب عکس رو محکم بغل کرد و چشمهاشو بست. باید کمی میخوابید تا شاید بتونه خواب دختر رو ببینه... اینطوری میتونست راحتتر نبودش رو طاقت بیاره!
***************************
دوباره در حال تجربه درد وحشتناکی بود. چندین بار توی اتاق قرمز رنگ خودش این درد رو حس کرده بود؛ اما الان شدیدتر وغیرقابل تحملتر شده بود. طوری که حس میکرد باید به جان بگه.
با هر زحمتی بود از روی تخت پایین اومد. در حالی که با دستش پهلوش رو فشار میداد از اتاق بیرون رفت. وقتی جان رو توی پذیرایی ندید، به سمت اتاق کار حرکت کرد.
حتما همونجا بود. در رو باز کرد و با دیدن جان که روی مبل خوابیده بود، خیالش راحت شد. کنارش روی مبل نشست و دستش رو بر روی شکم جان گذاشت:
جان میشه بیدار شی؟
تازه چشمهاش گرم خواب شده بود که احساس کرد کسی صداش میزنه. چشمهاشو باز کرد.
با دیدن چهره رنگ پریده ییبو سریع کنارش نشست و حالش رو پرسید؛ اما انگار حال پسر طوری نبود که بتونه همون لحظه جواب بده.
جان دست ییبو رو دنبال کرد و به پهلوهاش رسید:
پهلوت درد میکنه؟
و پسر فقط سرش رو تکون داد. جان نمیدونست عمق درد پسر تا چه حده؛ اما حتما انقدر شدید بود که به فکر بیدار کردنش افتاده بود. دستش رو بر روی پیشونی پسر گذاشت و با حس حرارتی اخم کرد:
میتونی بهم بگی دردت تا چه حده؟
ییبو در حالی که به پهلوش محکم فشار وارد میکرد، گفت:
زیاده... خیلی زیاد!
جان از روی مبل بلند شد. به سمت اتاق ییبو رفت و بعد از برداشتن کاپشنش دوباره کنار پسر برگشت. در حالی که سعی میکرد کاپشن رو به پسر بپوشونه، گفت:
نگران نباش الان میریم دکتر.
منتظر موند تا مرد هر کاری دلش میخواد انجام بده. حتی نمیتونست تکون بخوره.
وقتی جان کاپشن رو تن پسر کرد، بهش کمک کرد تا بلند بشه. اولین بار بود تا این حد پسر رو رنگپریده و دردمند میدید.
کتش رو پوشید و بعد از برداشتن سوییچ همراه با ییبو به سمت در حرکت کرد. بدون اینکه چیزی بگه، کوکو دنبالشون راه افتاد.
اومدنش بد نبود؛ مخصوصا با تمام ترسهایی که توی دلش لونه کرده بود.
بعد از بیرون رفتن از خونه، نگاهی به ردپاهای خودشون و آدمبرفی که درست کرده بودن، انداخت. لبخندی زد. کنار ماشین ایستاد و بعد از باز کردن در پشتی ماشین، اول کوکو سوار شد و بعد به ییبو کمک کرد که بشینه.
Advertisement
پسر بلافاصله بعد از نشستن توی ماشین، سرش رو بر روی بدن نرم سگ گذاشت. شاید اینطوری میتونست به دردی که توی پهلو و کلیههاش پیچیده بود غلبه کنه.
به این موضوع فکر میکرد کاش زودتر دردهایی که تجربه میکرد رو به جان میگفت. شاید اینطوری مجبور نبود پا توی جایی بگذاره که کلی آدم غریبه و ناشناس است.
***************
جان از آینه به ییبو نگاه کرد که چطور سعی در پنهون کردن نالهها و دردهاش داشت. انگار که این کار براش تبدیل به یک عادت شده بود.
میدونست امروز ییشوان شیفت نیست و این کارش رو سختتر میکرد؛ برای همین ترجیح داد پیش کسی بره که حداقل ییبو یک بار دیده بودتش... در حال حاضر چنگ مناسبترین فردی بود که جان میتونست روی کمکهاش حساب باز کنه.
وقتی به مقصد رسیدن، آهسته ماشین رو گوشهای پارک کرد و برای کمک به ییبو از ماشین پیاده شد. ییبو با حس ایستادن ماشین چشمهاشو باز کرد و آروم روی صندلی نشست. با حال خرابش دستی به موهای بهم ریخته کوکو کشید.
از دردش کم نشده بود و همین موضوع کمی برای خودش هم عجیب بود.
با کمک جان از ماشین پیاده شد. متوجه شد کوکو نمیتونه وارد بیمارستان بشه؛ برای همین آخرین نگاهش رو به سگ که توی ماشین نشسته بود انداخت و با کمک جان راه رفت.
هر چند آدم زیادی نمیدید؛ اما همین چند نفر هم براش ترسناک بودن... سعی کرد تمرکزش رو فقط روی دردش بذاره؛ چون در نظرش قابلتحملتر بود. متوجه شد جان در حال صحبت با فردی هست:
دکتر شیائو توی اتاقشون هستن درسته؟ میتونم ببینمشون؟
: بله آقای شیائو میتونید برید. آقای دکتر بیمار ندارن.
جان تشکر کرد و به سمت اتاق راه افتاد. قبل از اینکه وارد اتاق بشن، رو به ییبو که به زحمت از درد ایستاده بود، گفت:
اینجا که میخوایم بریم تو قبلا دیدیش... برادر منه و آدم بدی نیست. پس چیزی برای ترس وجود نداره. برای اینکه بفهمه چه مشکلی داری، باهاش همکاری کن، باشه؟
ییبو فقط سری تکون داد و منتظر موند جان مثل همیشه درمانی برای دردهاش باشه.
جان بعد از در زدن وارد اتاق شد. میتونست تعجب رو از چشمهای چنگ بخونه:
اینجا چیکار میکنی؟
جان در حالی که به ییبو توی نشستن کمک میکرد، گفت:
شب از شدت درد پهلوهاش بیدارم کرد. تب داره و رنگشم پریده. میشه کمکش کنی تا بفهمی مشکل چیه؟
ییبو آروم نگاهی به مرد انداخت. میشناختش... همون کسی بود که یک بار کمکش کرده بود.
وقتی لبخند مرد رو دید، خجالتزده روشو برگردوند.
چنگ با دیدن خجالت پسر سری تکون داد و از روی صندلی بلند شد:
کمکش کن روی تخت دراز بکشه.
ییبو با کمک جان روی تخت دراز کشید. قلبش به تپش افتاده بود و دوست داشت هر چه سریعتر از این وضعیت خلاص بشه.
وقتی دکتر کنارش اومد، استرسش بیشتر شد. جان میتونست متوجه استرس پسر بشه؛ برای همین در نزدیکترین فاصله باهاش ایستاد و از این راه سعی کرد بهش قوت قلب بده.
چنگ دستش رو با احتیاط روی پهلوی ییبو گذاشت و گفت:
اینجا درد میکنه؟
ییبو فقط سرش رو تکون داد. چنگ پسر رو به پهلو خوابوند تا راحتتر به کمرش دسترسی داشته باشه. آروم از پشت پسر رو لمس کرد و گفت:
اینجا هم اذیتت میکنه؟
و جواب ییبو دوباره تکون دادن سرش بود. چنگ یک حدسایی زده بود؛ برای همین گفت:
ییبو میخوام ازت سوال شخصی بپرسم. دوست داری جان اینجا باشه یا بره بیرون؟ هر کودومو انتخاب کنی، طبق همون پیش میریم.
ییبو نگاهی به جان انداخت. لبخند اطمینانبخش جان بهش نشون میداد هر تصمیمی بگیره از دستش ناراحت نمیشه.
Advertisement
نمیدونست منظور چنگ از سوالهای شخصی چی هست، اما میترسید باعث بشه یا خودش خجالت بکشه یا جان؛ برای همین با آرومترین صدای ممکن گفت:
میشه جان بره؟
جان لبخندی زد. موهای پسر رو بهم ریخت و گفت:
برادرم مراقبته. منم بیرونم و از چیزی نترس.
و بعد بدون هیچ کار دیگهای از اتاق بیرون رفت. بعد از اینکه جان از اتاق خارج شد، چنگ رو به پسر لبخند لطمینانبخشی زد و گفت:
موقع ادرار درد داری؟
ییبو سرش رو تکون داد و با صدای آرومی گفت:
بعضی وقتها.
دکتر ادامه داد:
خون هم توی ادرارت دیدی؟
و دوباره جواب ییبو همون بود. دکتر گفت:
به جان این چیزهارو گفتی؟
: نه.
میشه دلیلش رو بگی؟
ییبو به چهره چنگ خیره شد. مثل همون روز اول آروم بود و انگار سعی داشت کمکش کنه:
خجالت میکشیدم. قبلا هم پیش پدرم این درد رو داشتم؛ اما یک بار بهش گفتم و توجهی نکرد... اون میخواست من همیشه مریض باشم.
چنگ لبخندی زد. در حالی که با کمک پیام با بخش برای سونوگرافی هماهنگ میکرد، گفت:
اما ما اینجاییم تا کمکت کنیم. جان و من اجازه نمیدیم درد داشته باشی؛ پس نگران نباش.
و ییبو دیگه هیچ حرفی نزد. فقط دوست داشت این دردش کمتر بشه. به مرد نگاه کرد و گفت:
میشه به جان بگی بیاد؟
چنگ سری تکون داد و به سمت در رفت. جان بلافاصله بعد از ورود کنار ییبو روی صندلی نشست. چنگ در حالی که دستگاه مخصوص سونوگرافی رو آماده میکرد، گفت:
به داروی خاصی حساسیت داره؟
: وقتی داروهای آرامبخش بهش تزریق میشه، بالا میاره.
چنگ سری تکون داد. کنار دستگاه رفت. آروم پیراهن ییبو رو بالا داد و همین باعث شد ییبو چشمهاشو ببنده.
جان با فهمیدن این موضوع دست پسر رو گرفت و در حالی که موهای پیشونیش رو کنار میزد، گفت:
موهات دوباره بلند شده؟
ییبو چشمهاشو باز کرد و گفت:
دوباره کوتاهشون کن...
: بهت خیلی میاد، دوست نداری همینجوری بمونه؟
ییبو کمی به چشمهای جان خیره شد و بعد گفت:
میترسم.
: اگه میترسی وقتی خوب شدی، برات دوباره کوتاهشون میکنم. هر شکلی خودت دوست داری میتونی باشی.
چنگ میتونست صدای مکالمه هر دو رو بشنوه. قصد داشت مایع مخصوص رو بر روی پشت پسر بماله؛ برای همین گفت:
یکم خنکه؛ اما سریع اثرش میره.
ییبو منتظر موند. با حس مایعی که روی بدنش ریخته شد، لحظهای چشمهاشو بست. خنک بود اما کم کم بهش عادت کرد؛ ولی هنوز نتونسته بود به دردش غلبه کنه. محکم دست جان رو فشار داد و گفت:
خیلی درد دارم.
جان موهای پسر رو نوازش کرد و گفت:
میدونم عزیزم. اجازه بده دکتر دقیق بفهمه مشکلت چیه؛ بعدش بهت مسکن میدم باشه؟
و هیچ عکسالعملی از پسر ندید؛ برای اینکه توجه پسر رو به خودش جلب کنه، گفت:
یعنی الان کوکو توی ماشین چیکار میکنه؟
ییبو که توجهش جلب شده بود، گفت:
حتما خوابیده! الان شبه... اونم خسته کردیم.
جان با لبخند گفت:
اون همیشه مراقب توئه؛ پس مطمئن باش خوشحاله که باهات اومده... وقتی دردت کمتر شد دوباره با کوکو میریم برف بازی.
: کوکو چقدره که پیش توئه؟
جان کمی فکر کرد و گفت:
از وقتی که بچه بود پیش منه. خیلی بچه خوبیه، درسته؟
ییبو سرش رو تکون داد:
خیلی دوسش دارم.
و بعد بدون اینکه جان چیزی بگه، گفت:
چرا پیش مرد شکلاتی نرفتیم؟ مگه اونم دکتر نیست؟
: دوست داشتی پیش اونم بودیم؟
ییبو آروم نگاهی به چنگ انداخت که بادقت مشغول نگاه کردن به مانیتور بود. سرش رو تکون داد و گفت:
اون خیلی خوبه.
جان لبخند دندوننمایی زد. آروم سرش رو نزدیک ییبو برد و گفت:
اینم خیلی خوبه. فقط یکم اخم میکنه. ترسناک نیست...
: نه ترسناک نیست؛ چون برادر توئه!
و بعد خودش مثل جان آروم گفت:
برادرت چه کاری میتونه انجام بده؟ مثلا تو خوب غذا میپزی و نقاشیت خوبه، مادرت میدونه چطوری بهم درس بده، مرد شکلاتی میتونه لگو درست کنه، مرد موتوری هم توی موتورسواری خوبه... دکتر چه کاری بلده؟
جان به کنجکاوی ییبو آروم خندید و بعد از کمی فکر کردن گفت:
همه مثل من هنرمند نیستند. اون هیچی بلد نیست و فقط میخوره و میخوابه... البته خیلی خوب بلده چطور اخم کنه.
ییبو با شنیدن این حرف خندش گرفت و آروم توی گوش جان گفت:
این حرفارو بشنوه کتکت میزنه.
جان با اخم ساختگی گفت:
من قدرتم از همه بیشتره. تازه کسی بخواد منو کتک بزنه اول از هم کوکو میاد حسابشو میرسه.
و بعد وقتی مطمئن شد هنوزم چنگ حواسش بهشون نیست گفت:
واسه این دکتر چه اسمی میخوای بذاری؟
ییبو کمی فکر کرد و توی گوش جان گفت:
دکتر اخمو خوبه؟
جان بلند خندید و گفت:
عالیه...
چنگ که دیگه کارش تموم شد و فهمیده بود مشکل پسر چیه، رو به جان گفت:
به چی میخندی دقیقا؟
جان خندش رو جمع کرد و گفت:
داشتیم با ییبو درباره یه موضوعی صحبت میکردیم. مگه نه ییبو؟
ییبو با ذوق سری تکون داد و گفت:
آره. جان گفت برات اسم انتخاب کنیم.
جان سریع به دست ییبو فشار وارد کرد؛ اما چنگ زودتر دست به کار شد و گفت:
چه جالب. حالا اسم من چیشد؟
ییبو که انگار فقط منتظر سوال بود، گفت:
دکتر اخمو.
مرد میدونست همه این کارها زیر سر جان هست؛ برای همین در حالی که سعی میکرد لبخندی روی لبهاش نشینه، گفت:
به به... هر کی این اسم رو انتخاب کرده، قطعا آدم باهوشی بوده!
ییبو با افتخار لبخند زد و آروم طوری که فقط جان بشنوه، گفت:
با منه...
جان لبخندی زد و بعد رو به چنگ گفت:
نتیجه سونو چیشد؟
چنگ در حالی که مایع مخصوص رو از پشت ییبو پاک میکرد، گفت:
سنگ کلیه... وقتی تب داشت و رنگش تا اون حد پریده بود، حدس زدم. کم آبی و کمبود کلسیم باعث تشکیل سنگ کلیه میشه... مثل اینکه از خیلی وقته این سنگها توی بدنش هست؛ برای همین بزرگتر شدن و نمیتونیم منتظر دفع باشیم. سنگها باید بشکنند تا فرایند دفع هم راحتتر بشه.
جان سری تکون داد و گفت:
خودت متخصص کلیه هستی دیگه، انجامش بده. فقط بهش یه مسکن بده لطفا... خیلی درد داره.
چنگ با بخش پرستاری تماس گرفت. جان رو به پسر گرفت:
چیز خطرناکی نیست و زود خوب میشی. فقط میتونی یکم پیش دکتر اخمو باشی تا من بتونم کوکو رو بذارم خونه؟ نباید انقدر توی ماشین بمونه.
ییبو فشاری به دست جان وارد کرد و گفت:
زود برمیگردی؟ بهش بگو از اتاق بیرون نره!
جان دوباره دستش رو تو موهای پسر فرو برد و گفت:
نگران نباش! چنگ مراقبته و منم زودتر از چیزی که فکرشو میکنی پیشت میام.
*********************
نگاهش رو به در خروج دوخته بود. با دیدن مرد که سوار ماشینش شد، دوباره با فرد پشت تلفن صحبت کرد:
الان بیرون اومد؛ آپولون باهاش نیست...
فرد پشت تلفن با همون لحن پرصلابتش گفت:
ببین آپولون کجاست... میخوام ببینمش!
Sun Flower 🌻💫
:
Advertisement
- In Serial68 Chapters
The Dream Saga
We all get dreams, don't we? But what if those dreams turn into our reality?
8 525 - In Serial7 Chapters
The Tests in Life
Degen Vasir is being tested. He just doesn't know it. After death, he was given another chance at life. In his new life, he has the power to make a difference. The problem is living long enough to change the world. In a world with gods and monsters, death is always a looming threat. Can Degen survive without losing sight of who he is, or will he be forced to cover his hands in blood? Will he stand out or become like all the others who were given the same chance? Disclaimer: This is mainly just a test of commitment, to see how long I can keep this going. I'm not a particularly good writer and I'd appreciate criticism. This is set in the DC Universe
8 122 - In Serial47 Chapters
Return of the Soldier King
"We own the English License of this series and are posting here with the permission of RRL's staff." After returning from a special mission abroad, he is forced to accept a job as a bodyguard. He is then tasked with the mission of protecting the powerful (and beautiful) CEO of a multinational company based in Shanghai. Follow Ye Fei in a story that isn't afraid to go over the top and pokes fun at they typical Wuxia, Xianxia, and hero tropes found in most Chinese Web Novels.
8 841 - In Serial13 Chapters
War Of Mortal Gods
In the universe, twelve beings created everything, they then created the gods and gave them unique domains to rule and tasked them with overseeing and maintaining the natural equilibrium of the worlds containing sentient life, but restricted them from interacting with the worlds directly. The gods, who could only interact with souls that are crossing worlds in the reincarnation cycle discovered that there were two types of souls as well. There were normal mortal souls and unique souls that they called the heroes soul that are born at random. These gods then commincate with these unique souls after their first life ends and gives them a deal, either complete a certain number of tasks on various worlds to maintain the natural balance or go through the reincarnation cycle which will cleanse the soul and the memories they hold. This story is of heroes that sometimes must commit to maintaining the natural balance at any cost. There are times that these heroes save millions of innocent lifes and times that they must kill billions of innocent lifes to protect the natural balance, they arent always pure and righteous or corrupt and villaneous, these are just souls that walk the path of legendary figures and infamous killers, but who can save these heroes when they are broken and must suffer repeatedly from their role as defenders. This is the journey of a group of heroes and their growth as warriors, their traumas that make them mortal humans, and the moments that define then as immortal legends, but can they survive when faced with their greatest challenge to come that threatens to destroy whole worlds. This is the story of war that happens among mortals, Stories of wars on the inside and outside the realm of the soul, and war between mortal gods. Only one thing is certain, the side that loses the war, loses absolutely everything.
8 149 - In Serial46 Chapters
Arcana: The Rebel King
A man betrayed by the one he held most dear. A Goddess with a terrible secret. An enemy that threatens the world. Corus only wanted one thing in his life, peace. But when his greatest ally kills him in cold blood he believes that it's the end of his story. It is, however, only the beginning. When the Goddess Vitriss tell's him of a threat that could wipe out the continent, Corus must return from death and do battle once again with the forces of darkness. But first he must gather allies, build alliances and locate the other half of his soul. All in a day's work for The Rebel King. This is my first work on this site and I hope everyone enjoys it! I've planned out the first two books of this story and I have ideas for much more. UPDATE! I've decided to switch posting days to saturday and sunday every week. It will allow me to make each chapter much longer than before and just generally keep the quality up, something I think I was beginning to lack when doing three weekdays. Thank you!
8 220 - In Serial22 Chapters
My Favorite Tiger
Алиса Капырена - Девушка нашего любимого Юры Плисецкого. Все мы знаем его характер, и в этом фанфике будут любовные похождения между фигуристом и милым,заботливым и поехавшим отаку-яойщиком, тоесть Алисой.
8 466

