《chocolate and ice》•9•
Advertisement
کتش دراورد و به دست گارسونی که منتظر بود، سپرد. درحالی که گردنش کمی ماساژ میداد نگاهش داخل بار چرخوند. آخرین باری که گی بار اومده بود رو یادش نمیومد. همیشه بخاطر اینکه پدرش از هویتش باخبر نشه توی بار های معمولی شانسش امتحان میکرد، اما حالا پدری براش نمونده بود که بخواد براش پسر خوبی باشه. نیشخند کمرنگی زد و سمت بارمن هایی که با بالاتنه لخت درحال پذیرایی بودن حرکت کرد.
روی صندلی پایه بلند نشست و شات کوچیک ویسکیش رو سر کشید.
قبل اینکه لیوان پایه کوتاه رو روی کانتر شیشه ای بذاره، شخصی کنارش ایستاده بود.
دستی روی شانه اش نشست
-: تنهایی؟
نگاهش که به پسری که با لباس های توری جلوش ایستاده بود، چرخید
گوشواره ی بلند نقره ای رنگی از یکی از گوش هاش آویزان بود و آرایش غلیظی روی صورتش نشسته بود. بدون اون خط چشم ها و برق لب قرمز رنگ، حتما خیلی قشنگ تر دیده میشد
شانه ای بالا انداخت
+: مشخص نیست؟
لب های قرمز رنگ پسر کمی کش اومدن و روش خم شدن تا بتونه توی گوشش زمزمه کنه
-: میخوای دیگه تنها نباشی؟
شات دیگه ای رو سر کشید و نگاهی به استیج رقص انداخت و دوباره به پسر
+: میدونی چیه؟ تا وقتی مست میکنم ببین میتونی متقاعدم کنی که باهات بیام برقصم؟ بعدش انعام خوبی گیرت میاد.
مگه نیومده بود که فشارهای این چند وقت خالی کنه؟ خب پس اشکالی نداشت اگه دیوانه بازی درمیورد.
به بارمن اشاره زد که شاتش رو دوباره پر کنه و اجازه داد پسر رو به روش هرطور که دوست داره لمسش کنه.
دست هاش بزرگ و مردونه بودن و کاملا با اعتماد بنفس و کاربلد حرکت میکردن. کاملا برعکسش دست های ظریف و نابلد بکهیون
لعنتی به ذهنش فرستاد و شات دیگه ای رو سرکشید.
..........................................
ماشین جلوی ورودی برج نگه داشت و مرد مست همراه پسری که کتی به رنگ بنفش تنش بود؛ از ماشین پیاده شدن.
مرد کمر پسر رو که خودش بهش چسبونده بود گرفت و دنبال کارت خونش توی جیبش گشت
-: واو.. اینجا زندگی میکنی؟
نیم نگاهی بهش انداخت. پسر هم مست بنظر می رسید. با سر به ورودی اشاره کرد
+: میتونی راه بیای؟
سعی کردن بدون تلو تلو خوردن سمت ورودی حرکت کنند. با سرگیجه ی ناشی از مستی کمی تلو تلو خورد و قبل اینکه بیوفته پسر بازوش گرفت
-: اونی که نمیتونه راه بره تویی!
پسر با خنده گفت و سمت ورودی کشیدش. لحظه ای که خواست جوابش بده نگاهش به پسری افتاد که کنار ورودی به دیوار تکیه زده و مشغول سیگار کشیدن بود.
شلوار جین مشکی رنگ، پیراهن مردونه ی مشکی رنگی که دو دکمه ی اول باز بود و کت جین مشکی رنگی که توی دست ازادش گرفته بود.
از کی تاحالا انقدر سیگار میکشید؟
این رو از روی فیلترهای مصرف شده ی سیگاری که پایین پاش افتاده بودن، فهمید.
بعد از دقیقه ای تازه ذهنش تونست تحلیل کنه که پسری که کنار دیوار منتظر بود، بکهیون بود!
پسری که حالا توی چشمهاش زل زده بود.
اوه!
پوک آخر به سیگارِ نیم سوخته زد و فیلتر روی زمین انداخت، نگاهی به پسر بنفش پوش که توی بغلش بود اندلخت و بعد از له کردن فیلتر سیگار روی زمین، بدون حرف دیگه ای تکیه اش از دیوار گرفت و چرخید تا بره.
Advertisement
.........................................................
...................................................
چه فکری کرده بود؟
با احساس حماقت شدیدی که از دیدن چانیول توی اون حالت بهش دست داده بود چرخید تا بره. برای چی فکر کرده بود هنوز راهی مونده؟ تمام پل های پشت سرش رو خراب کرده بود.
دستی به بازوش چنگ زد
+: بک؟
سمتش چرخید. لباس هاش نامرتب و موهاش کاملا بهم ریخته بود. یه افتضاح کامل.
اخم کرد و بازوش رو کشید
×: ول کن..
خواست سمت خیابان حرکت کنه که دست های چانیول دوباره مانع شد
+: بکهیون.. وایسا
برگشت و اینبار محکم به شکم مرد هولی وارد کرد
×: چیه؟ میخوای به احمق بودنم بخندی؟
چانیول دستی بین موهای بهم ریختش فرو برد. حالت مستیش حالا کاملا پریده بود و بیشتر عصبانی بنظر می رسید
+: چرا چرت و پرت میگی؟ با دلایلی که نمیفهمم چین من رو چند ماهه که کاملا از زندگیت بیرون انداختی، و این وضعیت؟
به پسر بنفش پوشی که حالا داشت سوار تاکسی میشد که نشون ازین داشت که فهمیده باید محل رو ترک کنه، اشاره کرد
+: بعد همه ی این کارات، این بلاییِ که سر من اوردی! من رو ببین!!قیافم شبیه کساییِ که خیلی خوشحال و خوشبختن؟ این بلاییِ که سر من اوری. ازم انتظار چی داری بکهیون؟
مرد با خستگی فریاد کشید. تمام تنهایی، دلتنگی و درد این چندماه راه خودشون رو به گلوش باز کرده و مثل چنگگ های داغ سعی در آزاد شدن داشتن.
پسر کوچک تر لحظه ای سکوت کرد و چشم هاش به چشم های خشمگین مرد مقابلش خیره شد
-: انتظار اینکه درکم کنی؟ نمیفهمی؟
خندید
خشک و سرد
-: ندیدی چانیول.. دست و پا زدنام رو ندیدی؟ نمیفهمی؟ چطوری نمیفهمی..
دستی به صورتش کشید
صحبت کردن براش سخت بود. خیلی
-: چطوری نمیفهمی اون بکهیونی که میشناختی دیگه مرده! من اینم. یه پسر صدمه دیده که مشکلات روانی داره. چرا نمیخوای قبول کنی که من تلاش کردم برش گردونم؟ اما نمیشه.. من دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشم.
نگاه خشمگین رو به رو حالا بهت زده بود.
بغض تیزی مزه ی گلوش رو تلخ کرده بود
-: همه دنبال چیزی میگردین که دیگه نیست. چرا فقط هیچ کس نمیخواد این بکهیون رو قبول کنه و سعی کنه بشناستش و تکیه گاهش باشه؟ همه به درک.. تو چرا نفهمیدی چانیول؟ تو چرا نفهمیدی؟
رنگِ بهت زده ی نگاه چشم های براق چانیول ارام آرام درحال تحلیل صحبت های پسر رو به روش به سمت شرمنده، غمگین و خجالت زده تغییر میکرد.
-: حداقل تو باید میفهمیدی که من دارم دست و پا میزنم. با صدمه زدن به تو به خودم صدمه میزدم. اما..
نگاه ناامیدی بهش انداخت
دست های چانیول مشت شده بود و توی چشم های سرخش، موج احساساتی جریان داشت که اگر چند ثانیه ی دیگه بهش نگاه میکرد، با اون موج غرق میشد.
چرخید و اینبار دستی مانع رفتنش نشد.
رفت و شکسته شدن مرد پشت سرش ندید..
.......................................................................
..............................................................
دست های ظریفش بین موهاش چرخ میخورد
داشت آرومش میکرد؟
-: دوباره داری همون کارت رو میکنی، مگه نه؟
ازش پرسید و مرد زندانی جوابی نداد جز محکم تر کردن آغوشش.
میشناختش. حتی از خودش بهتر
لوهان بیشتر از هرکس دیگه ای جونگینِ بدون کای رو میشناخت. همون پسربچه ی بدون نقاب رو.
Advertisement
-: داری خودت رو تنبیه میکنی؟ من رو ببین جونگین
دست هاش صورت جونگین رو قاب کردن و از توی آغوشش بلند کردن
+: اندازه ی ۱۰ سال حرف نگفته هست بینمون..
پوزخندی زد
+: میدونستی بچه دارم؟ دلم میخواست نشونت بدم. دوست داشتم بهش جاز یاد بدی
لبخندی لب های ظریف لوهان تزیین کرد. چشم هاش دوباره اشکی شده بودن
جونگین با چشمای تار شده، ادامه داد
+: البته خودش کله شقه. بیشتر سبک های پر جنب و جوش تر مثل هیپ هاپ رو دوست داره.
-: همه ی این ۱۰ سال رو جبران میکنیم جونگین. هر روز برام تعریفش میکنی. هرچقدر که طول بکشه.. نمیخوام بذارم دوباره از دستت بدم. بهترین دوستت برگشته جونگین. یادت که نرفته نمیتونی منو بپیچونی؟
سر مرد به سمت پایین بود
و دست هاش بی حرکت شده بودن
-: اینطوری نکن جونگین.. اینطوری نکن با خودت
به ارامی سر مرد بالا آورد
-: من رو نگاه کن.
با انگشت شستش رد اشک پاک کرد
-: اذیت کردن خودت هیچ فایده ای نداره. اذیت کردن خودت با اذیت کردن کسایی که برات مهمن رو دوباره تکرار نکن.
نگاه جونگین کمی رنگ تعجب گرفت و لوهان لبخند زد
-: خرسیِ احمقم.
لطیف و مهربون با کلی حسرت زمزمه کرد. مثل سالهای قدیم
-: نفهمیدی؟ ۱۰ سال پیش، برای آزار دادن خودت، نیومدی. تقصیرارو گردن گرفتی و با نیومدنت هم خودت آزار دادی هم من رو
قطره ی اشک دیگه ای از چشم های مرد روی ویلچر چکید
نگاه تار شده ی هردو بهم خیره بود
-: چرا داری دوباره خودت آزار میدی؟ یه اشتباه رو دوبار تکرار نکن
مرد زندانی کمی از لوهان فاصله گرفت و دستی به سر و صورتش کشید
-: میدونی؟ اگرم اون نبود بالاخره یکی دیگه اینکارو میکرد. چه فرقی میکنه؟ مقصر کس دیگه ای بوده. و میدونی چیه؟
دستش بین موهای مرد برد
-: برای من دیگه اهمیتی نداره. من خیلی وقته به زندگی برگشتم. نبخشیدمشون ولی تونستم ازشون بگذرم. اون اتفاق تموم شده و ما الان اینجاییم..
آرام زمزمه کرد و بوسه ای روی گونه ی تر مرد نشوند
دست های مرد دورش حلقه شدن
...............................
در الکتریکی اتاق باز شد.
نگاه مرد روی ویلچر به طرف سرباز کشیده شد و بعد به مردی که کنارش ایستاده و به مرد زندانی زل زده بود.
بی حرف، عقب رفت و به کمک سرباز از اتاق خارج شد و نگاه مرد زندانی به مردی که حالا توی اتاق ایستاده بود کشیده شد
مرد قدبلند کمی جلوتر اومد
×: پاشو..
با خشم نهفته و صدای محکمی دستور داد
×: جلوی هیچ کس حق نداری زانو بزنی
بازوی مرد زندانی رو گرفت و از روی زمین بلند کرد
×: جلوی هیچ کس، حق نداری گریه کنی.
چونه اش گرفت و سمت خودش بالا آورد تا توی چشم های اشکیش نگاه کنه
×: برای هیچ کس حق نداری ضعیف باشی جونگین.
با نگاه خشمگین جونگین، دست هاش کمی شل شدن اما عقب نکشید
نگاهش روی بدن و صورت جونگین چرخی میخورد.
دلتنگ
×: لعنت بهت جونگین..
آرام زمزمه کرد.
فضای اتاق ملاقات خصوصی زندان سرد شده بود؟
دست برنزه ی مرد به گردنش چنگ زد و کمی جلو کشیدش
+: کار خودت رو میکنی نه؟ مهم نیست چی بشه، کار خودت میکنی.
سهون با خنده ای کوتاه و عصبی مشتش بالا آورد اما نزدیک به صورتش نگهش داشت
×: عوضی میدونی باهام چیکار کردی؟ تو اصلا نمیدونی باهام چیکار کردی. نمیدونی که اینطوری زجرم میدی.
باید میگفت که دیدن اینکه اینقدر لاغر شده، داره روانیش میکنه؟ باید میگفت که دیدنش با لوهان داغونش کرده؟
دیدنِ ضعفش براش درداور بود. جونگین باید همون جونگین ِ شکلاتیِ لعنتیش میموند نه این مردِ رنجور توی لباس های زندان.
+: معلومه.. نه؟ جواب سوالت رو تو حال و روزم فهمیدی..!
به عنوان جمله ی خبری گفت و انگار که ایستادن براش سخت باشه، تکیه اش به میز کوتاه پشتش داد
+: اینکه چه بلایی سرم اومده. زندان اینکارو باهات میکنه. خوب نگام کن سهون
بعد از دو سال و ۶ روز اسمش صدا کرده بود.
+: نگام کن. من همه چی رو بخاطرت کنار گذاشتم. میدونی چی جالبه؟ اینکه برگردیم عقب، بازهم همینکارو میکنم. زندان رو انتخاب میکنم، برگردیم عقب بازم توی اون بار لعنتی میام پیشت.
نگاهش روی هیکل سهون چرخ میخورد. عضله ای تر شده بود. پخته تر.
+: بهم اعتماد نکردی و کار خودت کردی، تقصیر خودم بود که نفهمیدم تو رو نمیتونم رام کنم. تورو نمیتونم کنترل کنم.
لب های درشتش کمی کش اومد و سرش به طرفی کمی خم شد
+: یادم رفته بود که گربه های وحشی رو نمیشه خونگی کرد
مرد رنگ پریده جلوتر اومد
حالا به اون مطمئنی ِ لحظه ی ورودش نبود
تمام سلول های بدنش برای بغل کردن مرد رو به روش فریاد میزدن و اما سهون مطمئن بود تحمل رد شدن رو نداره
پس با فشار زیادی درحال کنترل خودش بود تا سعی نکنه خودش تو بغل مردِ شکلاتی مقابلش حل کنه
اگه زندان بوی شکلاتش رو برده بود چی؟ مثل عضلاتش که حالا خیلی کمتر از قبل دیده میشد؟
+: و حالام که..
نگاهش سمت دری که مرد ویلچری ازش خارج شده بود، کشیده شد.
×: ازش نخواستم که ببخشتم
بهش اطلاع داد.
×: بارها و بارها خواستم برات توضبح بدم اما تو حاضر نبودی حتی من رو ببینی.. لعنتی من یه بچه ۱۷ ساله بودم که برای پول هرکاری میکردم. فقط بدشانسی من و اون بود که ما بهم خوردیم. اینطوری نبوده که..
قبل اینکه صحبتش تموم شه، محکم داخل آغوشی فرو رفته بود
حرفش تو گلو شکست و تبدیل به بغضی شد که گلوش رو خراش میداد
+: هیس.. میدونم.
مرد در گوشش زمزمه کرد و خودش توی آغوشش تکیه داد
دست هاش دور کمرش حلقه شد و سرش داخل گردنش فرو برد
قبل اینکه بتونه بفهمه، اشک هاش گردن مرد خیس کرده بودن
حتی بیشتر از چیزی که تصورش میکرد، دلتنگ اغوشش بود. انگار حالا رسیدن به منبع دلتنگی تازه متوجه دلتنگیش شده بود.
×: خداروشکر.. هنوز بوی شکلات میدی. البته کمتر
آرام توی گردنش زمزمه کرد و جونگین خندید
با گریه
کمی سر جونگین رو بلند کرد و لب هاش رو روی لب های خندونش کوبید
حسِ برخورد صاعقه با امواج دریا
پخش شدن جریان الکتریکی سراسر بدنش و گرم شدن کل بدنش
جونگین محکم پشت سرش گرفت و به موهاش چنگ زد
بوسه از حالت نرم به خشن تبدیل شد
هردو برای بیشتر مکیدن، تقلا میکردن
عقب عقب رفتن تا کمر سهون به دیوار سرد و بتنی اتاق ملاقات محکم برخورد کرد
+: سهون..
جونگین ناله کرد و سهون هق آرامی زد
لعنت به بدنش و واکنش های احمقانه اش
دلتنگیش برای شنیدن اسمش توی این حالت از زبونش اونقدری بود که ناخوداگاه باعث گریه اش بشه
اشکالی نداشت نه؟ جونگین هم درحال گریه بود
+: منم همینطور سهون.. منم همینطور
جونگین بود که بین بوسه ها با صدای خش دار حاصل از بغضش زمزمه میکرد.
.......................................................................................................................................
Advertisement
- In Serial1363 Chapters
VRMMO: The Unrivaled
Lu Chen used to be a ranker of the most popular VRMMO game, Spirit of Grief. After a car accident turned his dreams into dust, his disability left him incapable of escaping the pit of mediocrity he was thrown into. Helpless and defeated, his story ended.Two years later, the Eternal Moon Corporation launched a new VRMMO called "Heavenblessed", and Lu Chen stumbled into another terrible accident that left him in a complicated situation far beyond his ability to handle. That won't stop him from rising to the top, however. Not again.Come witness the rise of the sword-wielding zombie and the relationships he makes during his journey to the apex! For riches and bi- ahem, for career and love!He wields a demonic sword from Hell, he dons armor shining with Heaven's light. His boots stride across the sky as his helmet devours the souls of his enemies. On his left side sits the Goddess of Death. On the other, the Angel of Beauty.From the land of ice and death, a generation of Asura Kings rises, their roars reverberating throughout the world.Tremble in fear, noobs!
8 8158 - In Serial1353 Chapters
Refining the Mountains and Rivers
A young man's life changes when he stumbles upon a mysterious item. Qin Yu had never been a lucky person. Weak of body, bullied by his peers, and with only his friend as his family, he struggles day-by-day to live. But everything changes when he stumbles upon a little blue lamp. An immortal and demonic cultivating adventure.
8 3346 - In Serial2455 Chapters
Mortal Cultivation Biography
A poor and ordinary boy from a village joins a minor sect in Jiang Hu and becomes an Unofficial Disciple by chance. How will Han Li, a commoner by birth, establish a foothold for himself in in his sect? With his mediocre aptitude, he must successfully traverse the treacherous path of cultivation and avoid the notice of those who may do him harm. This is a story of an ordinary mortal who, against all odds, clashes with devilish demons and ancient celestials in order to find his own path towards immortality.
8 1057 - In Serial1503 Chapters
Dragon Prince Yuan
Destiny stolen at birth, the prince of the once mighty Great Zhou Empire, Zhou Yuan, has been plagued all his life by a fatal poison, forced to suffer powerlessly until one day when fate draws him into a mysterious domain where he meets a beautiful girl in green, a bizarre dog-like creature and an unfathomable old man in black.Join Zhou Yuan as he is thrust into the whirlpool of destiny while he seeks the pinnacle of cultivation.
8 1060 - In Serial677 Chapters
Ranker's Return
In the early days of the virtual reality game, Arena, meleegod was the strongest ranked player! He deleted his character and suddenly left. In order to restore his bankrupt family, he returned to Arena!"Do you want to create a character?"
8 1719 - In Serial1525 Chapters
Monarch of Evernight
Qianye rose from hardship but was felled by betrayal. From then, one man, one gun; he tread the path between Evernight and Daybreak and became a legend. Even if Evernight was destined to be his fate, he still intends to become the ruler who dictates.
8 22867

