《weakness》war
Advertisement
☠️جنگ ☠️
مرد میان سال دست گل و دست دیگش داد و دم در اتاق ایستاد ، قصد داشت در بزنه اما پسری که داخل روی تخت نشسته بود بدون عکس العمل نگاهش به بیرون بود پس فقط منتظر موند تا افکارش و بهم نریزه
جیمین چند ثانیه بعد چرخید و با دیدن چونگ هی پوزخند زد
بازپرس داخل اومد دسته گل و روی میز گذاشت
_ پشمام جیمین هنوز از کما در نیومدی زدی یه پرستار و ناکار کردی
جیمین سر تکون داد و حق به جانب انگشتشو بالا اورد
+ اون لاشی باید خیلی چیزا یاد میگرفت
چونگ هی سمت پنجره چرخید
_ اینجا چه غلطی میکنی...
+ چی ؟
چونگ هی چرخید و لبخند عمیقی زد
_ امیدوار بودم اون در و باز کنم و ببینم فرار کردی
جیمین از جاش بلند شد و ساکی که روی صندلی کنارش گذاشته بود و برداشت
+ باید ببریم به زندان مگه نه ؟
_ جیمین
+ اوپس ، جانم ؟
چونگ هی سکوت کرد و سرش و پایین انداخت ، همین حرکتش کافی بود تا تمام وجود جیمین پر شه از استرس و حس های بد
جلو رفت و جلوی مرد پیر ایستاد ، قد خم نمیکرد تا خبر بد زانوهاشو سست نکنه
+ هی ، جونگ کوک خوبه ؟
_خوبه ، اون خوبه جیمینا ولی...
جیمین دیگه اون صبر و مهربونی قدیم براش نمونده بود پس اخم کرد و نگاه وحشت ناکی به بازپرس انداخت
چونگ هی دیگه بیشتر از این معطل نکرد باید میگفت دوست جیمین از بینشون رفته
_ هان جیسونگ مرده ...
***
چشماشو باز کرد از ترس هینی کشید ، چشمای خرگوشی پسر با اون تتو های روی گردنش اصلا همخونی نداشت
+ ترسوندیم منگل
_ گوشات و بده من چون فقط یه بار میگم
+ از روم پاشو احمق
جونگ کوک که تقریبا روی یونگی خیمه زده بود پاشو از کنار پهلوش برداشت و صاف کنارش نشست ، یونگی که حالا میتونست از جاش بلند شه خودش و بالا کشید و به پشت تخت تکیه داد
+ قضیه از این قراره ، طول عمر متوسط یه مرغ تخم گذار پنج ساله یا یکمی کمک میتونه زودتر بمیره !
جونگ کوک سکوت کرد و با چشمای گردش به یونگی زل زد انگار انتظار داشت دوستش بقیه نقشه ای که خودش توی چند وقت ریخته بود و حدس بزنه
_ عالی بود و البته تاثیر گذار
+ نه..نه گوش کن ، مرغای مرده توی یه فرغون جمع میشن و به یه کامیون هر جمعه به بیرون برده میشن ! جالب اینجاست که هیچکس هیچی راجب اونا نمیپرسه
_ آره واقعا جالبه
+ یبار دیگه وسط حرفم بپری خودت میدونی
یونگی لبخند جنتلمنی تحویل جونگ کوک داد و صورتش و نوازش گونه لمس کرد
_ قهر نکن بیبی
جونگ کوک ترش کرده صورتش و عقب کشید و اخم وحشتناکی تحویل پسر رو به روش داد
+ اون کامیون میرسه به پرورشگاه حیوانات اهلی و اونارو اتیش میزنن ، اینجاست که جان دست به کار میشه
_ متاسفم حرفت و قطع میکنم ولی جان دیگه کدوم خریه ؟
+ میبخشمت ! تازه شروع به کار کرده ، اونم به طور اتفاقی با یه حقوق معقول
یونگی سر تکون داد و منتظر شد تا جونگ کوک حرفش و ادامه بده
+ جان اون پولایی که توی فرو کننده تامپون ها میزاریم برمیداره و هیچ سوالی نمیپرسه توی اون تامپون ها هر چیزی که بخوای جا میشه ، مواد سیمکارت پول !
_ از کجا متوجه میشه کدوم مرغا پره ؟
جونگ کوک خودش و بیشتر کنار یونگی جا کرد
+ بزار یه سوال ازت بپرسم ، مرغ چند تا انگشت پا داره ؟
_ سه تا
جونگ کوک چرخید و از داخل کتابی که همراهش بود دنبال عکسی از پای مرغ گشت
Advertisement
+ خدای من همه انگشت سیخونک یادشون میره...
به عکسی که از پای مرغ بود اشاره کرد
+ این انگشت بریده میشه
_ اه
جونگ کوک چپ چپ نگاهش کرد
+ اه چیه خیر سرت ده ساله تو زندانی ، بعدشم مرغا مردن
یونگی سر تکون داد لباش و برای جونگ کوک کج و کوله کرد
+ میرسیم به مرغ زنده که هر دوشنبه میرسه و..
_ از کجا بفه...
نگاهی به قیافه جونگ کوک کرد دهنش و جمع کرد
+ اگر دقت کرده باشی تویوپ زرد رنگی به پای هر مرغ بسته میشه و همش بدون نوشته ولی مرغایی که متعلق به ماست با عدد یک علامت گزاری شده!
***
نگاهی به پسری که به فضای بیرون پنجره زل زده بود انداخت و زمزمه کرد
_ من دارم بازنشسته میشم ! دیگه به این کار نیاز ندارم
جیمین حواسش جمع چونگ هی شد و ابرو بالا انداخت
+ پس شاید خیلی ام بد نباشه که کنارم بمونی
_ گوش کن جیمین ..
جاش و عوض کرد و کنار زندانیش نشست و صداش و پایین اورد
_ فردا اخرین روز کاریه منه پس اخرین کاری که میتونم برات کنم ...
تمام مدت داشت به حرفاش گوش میکرد اما تمام نقشه اینطوری بود که فقط جیمین بود و جیمین !
شاید بد نمیشد که تنها از اون جهنم فرار کنه و دیگه برنگرده اما قلبش برعکس مغزش فریاد میزد اون نمیتونه جونگ کوک و تنها بزاره ، تمام مدتی که داخل زندان بازرسی میشد و لباساش و عوض میکرد به همین موضوع فکر میکرد .
ظرف حاوی شامپو حوله و لوازم شخصیشو از روی میز برداشت و داخل سالنی شد که چندین ماه پیش فکرشم نمیکرد قراره تا نیم متری مرگ بره
+ کدوم گوری داری میری تازه کار ؟
با فریاد پسر سنگین وزنی که روبه روش با ابنبات چوبی داخل دهنش نطق میکرد ایستاد و تخم چشماش و دورانی داخل چشمام گردوند
وسایلش و روی زمین کوبید
_ چرا نمیذارید ادم از راه برسه
اخم ریزی کرد و سرش و کج کرد
_ هوم ؟ چرا ؟
با لبخند گشاد پسر چاق مشکوک به اطرافش نگاه کرد ، عجیب غریب سکوت بود
+ پارک جیمین خوش اومدی
صدای نامجون و بالا سرش شنید و پشت سرش روی سرش کاغذای خورد شده فرو ریخت لبخندی زد و با چشماش دنبال کسی گشت که گمون میکرد تنها دلیل برگشتش به این زندگی باشه.
راهش و به سمت سلولشون کج کرد و جلوی درش ایستاد ، جونگ کوک انگشت شصتشو توی دهنش گذاشته بود و پشت به در با استرس پاشو تکون میداد
+ جونگ کوکا
جیمین اسمش و به نرمی صدا زد و پسری که تا چند ثانیه پیش روی ویبره بود از حرکت ایستاد و خشک شده نفسش و حبس کرد
قدرت دیدن کسی و که ماه ها دلتنگ ترینش و بود نداشت ، میترسید مثل دختر بچه ها گریه کنه یا از خوشحالی زیاد از حال بره
جیمین که بی حرکتی جونگ کوک و دید بهش نزدیک شد و از پشت دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرش و توی گودی گردنش فرو کرد
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و قطره اشکش روی گونش سر خورد و با صدای گرفته زمزمه کرد
+ جیمینم
با تکون های ریز بدن جونگ کوک جیمین متوجه شد چه اتفاقی افتاده ، سرش و پایین انداخت و جونگ کوک و دور زد جلوش ایستاد و دستاشو روی سرش گذاشت و با کمی خم کردنش سرش و توی بغلش گرفت و محکم دستاشو دورش پیچید تا علاوه بر خودش هیچکس نتونه اشکای مردش و ببینه
چند ثانیه بعد جونگ کوک با چشمای قرمزش سرش و بالا اورد و تو چشمای جیمین نگاه کرد ، حس میکرد کل بدنش از خون کثیف و دی اکسید کربن خالی شده و فقط همه چیز زیادی تمیز و آرومه
Advertisement
دستاشو قاب صورت جیمین کرد و با آرامش خیلی خاصی جلو کشید و شروع کرد بوسیدن لباش چند قدم عقب رفت و با خوابیدن آرومش روی تخت جیمینم مجبور کرد روی بدن خودش دراز بکشه و فقط قسمت خیلی کمی از بدنش کنار باشه
دلش میخواست تا ابد همینطوری بمونن
+ بوی آرامش میدی
جونگ کوک زمزمه کرد و دستایی که روی صورت جیمین بود و دور بدنش حلقه کرد
+ دلم نمیخواد دیگه هیچوقت دستامو باز کنم
جیمین لبخند شیرینی زد و سرش و توی گودی گردن جونگ کوک پنهان کرد تا لپای صورتیش مشخص نشه!
با صدای وحشتناک خوردن چیزی به آهن از خواب پریدن و جونگ کوک با ترس دستش و جلوی جیمین سپر کرد
نامجون راضی از کاری که کرده بود جلوتر اومد و دستاشو پشتش قفل کرد
+ بعضی وقتا واقعا پی میبرم احترام ها از بین رفته ...!
جیمین نیمچه لبخندی زد قبل اینکه از کنار جونگ کوک بلند شه لباشو نرم بوسید
سمت نامجون چرخید
_ بهم گفتن تو بودی که از ماشین لباسشویی درم اوردی !
نامجون سرش و تکون داد
+ درست میگن !
جیمین شونه بالا انداخت
_ دمت گرم
نامجون صدای نامفهمومی با لباش دراورد و ابرو بالا انداخت
+ میخواستم خودم بکشمت
جونگ کوک چشماش و روی هم فشار داد از اینهمه تنش بین کسی که عاشقش بود و بهترین فرد زندگیش خسته شده بود
_ به این راحتی نمیتونی
+ سعی میکنم
جیمین از در خارج شد و جونگ کوک روی تخت نشست
_ هیونگ ، تا کی ؟
+ تا وقتی که یکیمون بمیره
نامجون اخمی کرد و همینطور که به سمت خروجی سلول میرفت زمزمه کرد!
بعد از خروج نامجون و جیمین ، جونگ کوک هم از سلول خارج شد و راهش و سمت مرغداری کج کرد ، باید این مسئله زودتر تموم میشد ، نمیتونست بشینه و شاهد مرگ دوستاش یا اسیب دیدن جیمین باشه و دل ببنده به فرار چینی ها یا تکون خوردن هوسوک بیرون از زندان
مرغداری پر بود از چوب هایی که گوشه کنار افتاده بودن پس جونگ کوک نذاشت اونا بلا استفاده باشن و با کمکشون چاقوی نوک تیزی برای خودش ساخت و اونو داخل استینش پنهان کرد
نزدیک ناهار بود پس بلافاصله بعد از انجام کارش سمت سالن غذاخوری رفت و منتظر وقت مناسب موند
تمین جلو رفت و کنار پسری که جدیدا با چینی ها حسابی در گیر بود ایستاد و به همهمه ای که توی سالن غذاخوری بود خیره شد
+ چه خبره ؟
_ میخوان لینو رو ببرن تیمارستان ، مثل اینکه بعد مرگ هانجیسونگ اوضاعش خوب نیست و دست به خودکشی زده
چیزی که مشخص بود حال بده لینو موقع انتقال بود ، مقاومتی که میکرد و گاز اشک اوری که بی رحمانه به صورتش میپاچیدن و شوکر برقی که باهاش تهدید به همکاری میکردن
جین کلافه از دیدن بیچارگی پسری که به تازگی عشقش و از دست داده از جاش بلند شد و رو به روی مسئول انتقال ایستاد
+ داره میگه نمیخواد امروز منتقل شه ، چرا انقدر کشش میدی ؟
_ به تو ربطی نداره گمشو اونور
نگهبان گفت و باتومی که دستش بود و سد راه جین کرد
نامجون بی حرف به طرفتاری دوست پسرش نگاه میکرد و در ارامش قاشق برنج و توی دهنش میذاشت که با صدای اخ بلند جین سرش به شدت بالا اومد و قاشق از دستش افتاد
نگهبان باتومش و به شیکم جین کوبیده و اونو روی زمین انداخته بود
خواست از جاش بلند شه که با شنیدن صدای سوت کسی سرش چرخید
جونگ کوک بعد سوتی که کشید دستش و پایین اورد و سر تکون داد
+ بسه ، اروم بگیر
جلو تر رفت و رو به روی هیونجین که نظاره گر این اتفاقات بود ایستاد
+ یادته بهت گفتم من با نگاه کردن به چشمای آدما گذشتشون و میخونم ؟
هیونجین ابرو بالا انداخت و منتظر ادامه صحبتای پسر شد
+ میدونی من تو چشمات چی دیدم ؟
هیونجین دندوناشو روی هم فشار داد و رگای پیشونیش بیرون زد
_ زودتر بنال کار دارم
جونگ کوک پوزخند زد
+ اوه ، لطفا عصبی نشو ، نکنه نمیخوای یادت بیوفته وقتی بچه کوچولو بودی پدرت و کشتی ؟
_ حرومزاده
هیونجین گفت و شک الکتریکی که دست یکی از نگهبانا بود و ازش قاپید و بدون ملاحظه به جایی نزدیک قلب جونگ کوک کوبید و پسر رو به روش بعد از تکونای شدیدی بی جون روی زمین افتاد
هیونجین فریاد زد
_ ببرینش ,زود
+ کجا با این عجله ؟ ...
صدای نامجون و شنید و بلافاصله صندلی غذاخوری روی صورتش خورد شد.
رده خون بلافاصله از کنار پیشونی هیونجین سرخورد و نگاه سرخ شدش و به نامجون دوخت
+ اوه ، یادم رفته بود تو عصاب درست نداری
هیونجین با شنیدن صدای نیشدار نامجون دستش و سمت اسلحه برد ولی نتونست ، تمین خیلی سریع تر عمل کرد و دست هیونجین و پشتش پیچوند توی چشم بهم زدن جو غذاخوری با همهمه زندانیا بهم ریخت
همه بجز چینی ها
یونگی ظرف غذاشو بی هدف تو صورت مسئول انتقال کوبید و گااون لینو رو از سالن خارج کرد
***
نگاهش به چونگ هی بود اما فکرش جایه دیگه ای میچرخید ، فقط تا یک ساعت دیگه برای همیشه ازاد میشد نه به طور عمقی حداقل سطحی از بند این خراب شده رها میشد و این باعث میشد تمام مدت لبخند ریزی داشته باشه
، چشماش و بست و یاد روزی افتاد که وارد زندان شد
لحظه ای که لباساشو با لباسای زرد رنگ عوض کرد و فاصله بین سیاه شدن و قاتل شدنش فقط چند ماه بود
اونم جیمینی که بی گناه وارد اینجا شده بود و ترس وجودش و گرفته بود
حالا خودش باعث وحشت و ترس خیلیا شده بود ، روزای که با کای درگیر میشد یا از بکهیون طرفتاری میکرد
روزایی که همراه جونگ کوک بوکس کار میکرد و یه وقتایی گوشه کنار زندان زیرش نفس نفس میزد
+ جیمین اماده ای ؟
صدای چونگ هی جیمین و به خودش اورد و سرش بالا اورد ، اماده بود !
_ کلیه واحد ها ، کلیه واحد ها ، توی سالن غذا خوری احتیاج به کمک داریم ، تکرار میکنم تمامیه واحد ها به سالن غذاخوری بیان !
***
چشماش و باز کرد و گیج به بالا سرش نگاه کرد ، کتک کاری شدیدی بین نگهبانا و افرادی که لباس زرد تنشون بود صورت گرفته بود و این وسط جونگ کوک توجهش به رئیس زندان جلب شد که سعی میکرد هیونجینی که دیوونه شده بود و خون جلوی چشماش و گرفته بود آروم کنه
چاقویی که زیر استینش پنهان کرده بود و خارج کرد و از جاش بلند شد
به آرومی از لا به لای جمعیت رد شد و پشت رئیس زندان ایستاد
دستی که بی سلاح بود و روی شونش گذاشت و چرخوندش
+ هی بیبی
و بلافاصله چاقو رو توی شیکمش فرو کرد و ضربه ی دیگه به سمت دیگه شیکمش وارد کرد
هیونجین وحشت زده به اتفاقی که افتاده بود نگاه کرد
جونگ کوک نگاهش کرد
+ توام میخوای ؟
رئیس زندان روی زانو هاش افتاد و قبل اینکه جونگ کوک کار دیگه ای کنه چاقوش توسط نگهبانی گرفته شد و با باتوم به شیکمش کوبید
هیونجین از این فرصت استفاده کرد و با گرفتن موهای جونگ کوک بدنش و به میز کوبید و سرش و روی میز چسبوند و سرش و نزدیک گوشش برد
_ یه چیزی رو خوب تو مغزت فرو کن شیطان رجیم از جهنم ، بهت اطمینان میدم انقدر توی انفرادی میمونی و شب کاری میکنی تا اینکه از جق زدن زیاد بمیری و آب خودت و به عنوان نوشیدنی استفاده کنی !
موهاش و بیشتر کشید و خواست ادامه بده که در سالن غذا خوری به شدت باز شد و...!
***
جیمین لبش و گاز گرفت و به چونگ هی چشم دوخت
+ فقط همین یبار
_ جیمین تو همین الانشم میتونی بری و ازاد باشی
جیمین سر تکون داد ، تنها چیزی که دلش میخواست همراهی جونگ کوک بود وقتی از اینجا ها برای همیشه میره
+ پیرمرد ، لطفا ... من عاشقشم
چونگ هی سر تکون داد ، چشماش و بست و جلو رفت با کلیدش دستای جیمین و باز کرد
_ لطفا مراقب خودت باش
جیمین عقب رفت و لبخند زد خواست بچرخه و بره که مکث کرد
+ این اخریشه و اینم بخاطر خودته
به سرعت جلو رفت و با کشیدن اسلحه چونگ هی از کمرش ضربه محکمی به پشت سرش زد تا بیهوش بشه و به سمت سالن غذاخوری دویید
از پشت در میتونست صدای همهمه رو بشنوه
عقب رفت و با ضربه محکمی به در بازش کرد
داخل رفت و شاهد صحنه ای شد که خونش و به جوش میاورد
اسلحش و بالا گرفت و سه بار شلیک کرد
یک
دو
سه
اسلحه پایین اورد و اون رو به سمت هیونجین گرفت
+ دست کثیفت و از رو جونگ کوک بکش
جونگ کوک نیشخندی زد
جیمینش اومده بود
سرش و سمت بقیه گرفت فریاد زد
_ همگی .. بجنگید !
________2558
سلام
بوی چی میاد ؟ ☹️
نظرت مهمه
معذرت میخوام که دیر شد !
love you 💜
Advertisement
- In Serial17 Chapters
Violence of Action- Cyberpunk/ Mil Sci-fi
Abby Emerson, mercenary drone developer, thinks she found her dream job when she assigned to Professional Tactical Solutions. But her team leader, and lover, Kane Seok, hasn’t left all of his old ties to the infamous street gang behind. When given a chance to steal the rare mineral known as Amber Pearls, he draws his team, and Abby, into the scheme which leads to a bloodbath unlike anything Abby could expect. After the failed Op Abby finds herself paralyzed from the waist down, drowning in debt, self pity and cheap booze. With only her skills as a drone developer keeping her afloat, she makes a deal with a devil. Kane’s younger brother and current gang leader, for the funds to develop a new Combat Exo-skeleton, but there’s a problem. Like everything else in the world, power is limited and she would need an Amber Pearl to make her dream come true. But, when her debts come due, and the only amber pearl she can get her hands on a dud, she is forced to flee the city to try to through both the gang and the corporation off her trail. Now, with her body undergoing a change she cannot explain, and stakes climbing every day, she has to face the outland and the people who reside there if she ever wants to survive. But, the outlands aren’t friendly and Abby must face her own demons, forge new alliances, and somehow find something she can believe in, maybe even herself.
8 107 - In Serial6 Chapters
Femitokon Series III - Tribal Warfare
The Femitokon Series continues as Kul and Dox travel to North America’s wasteland to terminate the insane hybrid Utahraptor Sil. Meanwhile, back home in Ramaxia, the ambitious Obiz Banto hopes to serve as Cloister Aid for the newly elected Velto Wram. [UPDATES on the last Friday of every Month]
8 64 - In Serial11 Chapters
The Wind Shifts
A wandering loner rescues a young exile, and by doing so is forced to reassess his place in the world. Elloreah is one of the rare Ethereal. There is a demand for rare creatures such as Elloreah among the Mythic black markets. Mingan cannot turn a blind eye knowing what will become of her should she fall prey to poachers. By rescuing her, he finds himself pulled back into the vast network and influences of the Tutelar, the shadow organization that keeps the magical elements of Earth under wraps. His fate is soon intertwined with Elloreah's, whose exile from her homeworld is far more complicated than either of them realize. This was an earlier draft of this novel. I'll be removing the majority of the story shortly. I hope anyone reading it got the chance to finish it. If not, and you'd like to do so let me know. I can link you to a finished version. In the meantime, I'm working on the rewrite.
8 149 - In Serial123 Chapters
Unlucky
How does a 65 year old, ex navy seal survive the integration into the multiverse? What if, in the case of wrong time wrong place, that individual was integrated as a monster and hunted by fellow humans in the noob zone for easy XP? What if, to top it all off, that individual has a really low luck score and can't get it any higher? Well, it takes a love of pot roasts, an ability to talk to oneself, and 40+ years of survival skills to make it all happen. Oh, and maybe just enough unluckiness and a proclivity to undergo hardship to become unstoppable.
8 254 - In Serial9 Chapters
The LEGO Movie: "Life Moves On" (Rex Dangervest x OC)
(Book 2)(This is a sequel to my previous story "Life Before", I recommend you read that one first.) ^^(Rex Dangervest X OC) Rex finds himself alone once again, since Emmet and Lucy are happily enjoying their marriage together.If life is to move on for Rex, he needed to find happiness too. The universe sends him that happiness in the form of a beautiful princess dressed in pink. Her eyes sparkle like starlight, and her hair holds mysterious powers.Rex must learn to conquer his fear of falling in love. A journey of true love stands before him once again.
8 90 - In Serial50 Chapters
The Lone Survivor
"You sure he's here?""Yeah, I'm sure. Can't you smell him? And haven't you heard about the young leopard shifter who's been spotted around these parts? Talk is that he's the lone survivor, and he's going to be ours"~~~My name is Fabian Davies, and I am a rogue leopard shifter. But it wasn't always this way.I used to have a family, a leap. We all lived in a huge house in the forest together, and we were one of the strongest leaps of our kind. Now, I live alone, scared to let go of the past or venture far from the house that I used to call my home. My leap disappeared five years ago, leaving me with nothing, no trace of where they went. Not even a note.Zion and Chase. The twins who stumbled upon my home and changed my life for good. They seem to know something about my pack, but without knowing their intentions, how can I possibly trust them?I am a rogue leopard shifter, cast aside by everyone I meet. I am the lone survivor.
8 251

