《weakness》I promise Jimin
Advertisement
🌈قول میدم جیمین 🌈
از لای چشمای نیمه بازش داخل سلول و نگاه کرد , همونطور که انتظار داشت ، کای بعد خارج کردن مواد از پای پرنده از پنجره کوچیک سلول رهاش کرد و به سرعت از اونجا خارج شد تا قبل بیدار شدن زندانیا بتونه پنهانشون کنه
جیمین لبخندی زد و پتوشو کنار زد ، از جاش بلند شد و وقتی مطمئن شد نگهبان داخل راهرو نیست از پله تخت بالا رفت و کنار تمین دراز کشید
+ هی
انگشتش و روی بازوش کشید و منتظر چشم دوخت تا بیدار شه ، تمین با حس انگشتای کسی روی بازوش با وحشت چشماش و باز کرد و با دیدن چشمای خمار جیمین شوکه کمی عقب کشید و دستاشو تکون داد تا از بسته نبودنشون مطمئن شه
جیمین با دیدن ریاکشن پسر خنده ریزی کرد و زبونش و رو لبش کشید
+ نترس ، قرار نیست اسمم و همه جا تتو کنم
تمین به خودش اومد و دستش و پشت قوس کمر جیمین انداخت و با صدای گرفتش زمزمه کرد
_ پس احتمالا مردم و الان توی بهشتم
جیمین انگشتاشو روی صورت سافش کشید و زمزمه کرد
+ هنوز نه ولی .. امکان داره بهشت و تجربه کنی ...
کاملا مشخص بود که منظور پسر کوچیک تر چیه ولی تمین اونقدر گیج نبود که نفهمه این جیمینه جدید دیگه اون پسر مظلوم قدیم نیست
_ چی میخوای پارک جیمین !؟
جیمین لبخندی زد و صورتش و جلو برد تا لباش کنار لبای تمین و لمس کنه و همونجا زمزمه کرد
+ تو میدونی که کای میخواد من و مجبور کنه تا فاحشش بشم نه ؟
تمین گیج فاصله گرفت و لب زد
_ تورو ؟ اما اون ..
جملش با فریاد عصبی کسی قطع شد و بالافاصله با کشیده شدن کمرش روی زمین سفت سلول فرود اومد
+ لعنت بهت پارک جیمین تمومش کن
تمین فریاد خاموشی از درد کشید و دستش و به کمرش گرفت
_ آه گاییدمت جئون
جونگ کوک بدون توجه به جیمین که اخم کرده بود و تمینی که کمرش نصف شده بود دستشو گرفت و تقریبا از سلول پرتش کرد بیرون و پیراهنش و توی صورتش انداخت .
با زدن دکمه قرمز رنگ پشت سلول در آهنیش و بست و با برداشتن تشک سفید رنگ روی تخت و گذاشتنش جلوی در آهنی دید بیرونو نسبت به داخل سلول به کلی بست
+ چه غلطی میکنی ؟
_ گمشو پایین
جیمین چشماش و چرخوند و با ملایمت از پله های آهنی پایین اومد و همین که پاش به زمین رسید دستش کشیده شد و دستای جونگ کوک پشت کمرش قفل شد
+ چرا آروم نمیگیری جیمین ؟ چرا عذابم میدی ؟ میخوای تک تک آدمایی که توی این اشغال دونی ان و بکشم ؟
جیمین ابرو بالا انداخت
_ یعنی میتونی ؟
+ مسخره بازی و تموم کن ..
_ جونگ کوکا ...
تو چشماش زل زد و منتظر شد تا جونگ کوک هم همینکارو بکنه ...
+ دکتر میگه افسردگی دارم و خودمو و مقصر مرگ پدر و مادرم میدونم
_ تقصیر تو نبود
قطره اشکی از چشمای قرمز جیمین خارج شد و قلب جونگ کوک فشرده شد
_ میشنوی چی میگم ؟
+ آره
_ تو کار درست و انجام دادی ...
+ پدرم اعتقاد خاصی روی خوب و بد بودن داشت دائما اونارو بهم گوشزد میکرد ، به دیگران بدی نکنید , دروغ نگید
جونگ کوک تحمل غمی که توی لحن جیمین بود و نداشت سرش و پایین برد تا با لباش ، لبای جیمین و بهم بدوزه که جیمین سرش و کج کرد و با بستن چشماش ادامه داد
+من اینطوری بار اومدم کوک ... ولی اونا اینجا به دردم نخوردن
چرخید و چشماش و باز کرد
+ هیچوقت ...
ساکت شد و به چشمای جونگ کوک که رگه های قرمزی توش پیدا بود زل زد ، دستاش و پشت گردنش قفل کرد و با لحن آرومی ادامه داد
Advertisement
+ تمام اشتباهاتی که توی زندگیم مرتکب شدم بخاطر این بود میخواستم آدمی بشم که پدرم میخواد ، ولی نمیتونم باشم ...
قدش و بالا کشید و لباش و به نرمی به لبای جونگ کوک رسوند و بوسه سبکی روش کاشت
+ نمیخوام باشم
_ میخوای چیکار کنی ؟
دستش و پشت موهای مشکیش گذاشت و نوازشش کرد
+ الان ؟ میخوام هر آدمی که تا الان زندگیمو سخت کرده تقاص کاراشو پس بده
جونگ کوک بی طاقت لباش و رو لبای جیمین کوبید و با تموم جونی که توی تنش بود کام گرفت ، دل تنگ ، کلافه و عصبی بود و میخواست تمام حس های بدش و با بوسیدن جیمین بیرون بریزه
جیمین با فشار آرومی به پشت گردن کوک لباش و جدا کرد و سرش و روی سینش گذاشت و به ریتم تند قلبش گوش کرد
+ خواهش میکنم ، فقط یکم دیگه جیمینم و نگه دار .. همه چیز و درست میکنم جیمین قول میدم
_ میدونم .. میتونی ..
زمزمه آروم جیمین که به گوشش رسید لبخند شیرینی زد و چشماش و با آرامش بست ..
***
اشکای روی گونش و پاک و کرد و عکس دوتایی پدر و مادرش و سر جاش برگردوند
+ حالت خوبه ؟
چرخید سمت صدا و با دیدن مردی که عامل دومه بدبختی برادرش بود اخم کرد
_ به تو چه ؟ اینجا چی میخوای !
چونگ هی ابرو بالا انداخت ، انتظار این برخورد و از پسر جوون تر نداشت ، اون برعکس جیمین با دل و جرئت به نظر میومد ، البته فقط از نظر اون ...
+ هی آروم باش ، منم تو زندگیم آدمایی رو از دست دادم
رنگ نگاه جیهیون به سرعت تغییر کرد و پرده از شرمندگی جای اون نگاه گستاخش کشیده شد
_ اوه .. متاسفم
چونگ هی جلوتر اومد و دستش و روی شونه پسر جوون گذاشت و فشرد
+ خیلی خوشحالم که زنده ای ... تو باید قوی باشی پارک جیهیون ، جیمین به تو نیاز داره
جیهیون اخم کرد
_ نمیذارم اتفاقی برای برادرم بیوفته ..
چونگ هی پوزخندی توی دلش زد ، اون چه کاری از دستش بر میومد
+ ما اجازه نمیدیم اتفاقی براش بیوفته ، نگران نباش و سعی کرد قوی ...
با صدای زنگ گوشیش حرفش قطع شد و با گفتن ببخشیدی جواب مرکز و داد
_ قربان ، چند نفر اومدن و دارن اتاقتونو میگردن
چونگ هی لعنتی زیر لب گفت و گوشیش و قطع کرد
+ جیهیون شی ، من باید برم ، لطفا مراقب خودت باش و به دیدن برادرت برو ...
نگاه اخری به قاب عکس اونطرف سالن انداخت و به سرعت از در خارج شد ، جیهیون با کنجکاوی سمت جایی که چونگ هی چند ثانیه پیش نگاه کرده بود رفت و با دیدن دسته گلی که مشخص بود تازس چشماش رو قاب عکس خشک شد ...
***
_کای میخواست یه پسر و توی حموم بفروشه بهش میگن بامبی چون مثل یه آهوی جوونه بی دفاعه ...
سرش و بالا گرفت و به چشمای مرد نگاه کرد
_ اسمش بکهیونه ..
+ میشناسمش ادامه بده
_ به عنوان یه برده ازش کار میکشید ، توی حموم اونو به زندانیای پیر اجاره میداد تا باهاشون سکس دهانی بکنه ...
مرد بزرگتر از جاش بلند شد و دور جیمین چرخید
_ نمیدونم کسی و گاز گرفته یا نافرمانی کرده که ... تصمیم گرفت اونو بفروشه منم روش قیمت گذاشتم و حالا کای میگه بهش بدهکارم و دائم تعقیبم میکنه ..
تو چشمای فرماندار زل زد و ادامه داد
_ حس میکنم جونم در خطره فرماندار
+ جیمین اتهاماتی که داری میزنی خیلی سنگینه
_ اسم من و روی ساعدش حک کرده و هر دفعه که میبینمش نشونم میده
نفس عمیقی کشید و مضطرب به در ورودی زل زد
_ بدجور بهم گیر داده ...
Advertisement
+ پارک چانیول اداعا های پارک جیمین بر علیه کای رو تایید میکنی
چانیول به زمین خیره شد
_ بله حقیقت داره ، کای زندانی هارو میترسونه و بعد به عنوان فاحشه اجاره میده هیچکس حرفی نمیزنه چون همشون میترسن ...
تمین روی صندلی نشست و سعی کرد با فشار اوردن دستای قفل شدش به همدیگه تردیدش و کنار بزاره و به جیمین کمک کنه
_ کای از روز اول این برنامه رو برای جیمین داشت و حالا میخواد جیمین و مجبور کنه فاحشه باشه
فرماندار دست به سینه نشست
+ کای تاحالا زندانی هارو به عنوان فاحشه اجاره میدادی ! چند زندانی هستن که ادعا های پارک جیمین و تایید میکنن
_ اتهامات یه قاتل ؟
پوزخند زد
_ من درست تربیت شدم فرماندار من به خاطر خلاف و خشونت نیومدم اینجا ، نمیتونی به اینا اعتماد کنی ، اینا یه مشت جانی ان
+ البته فرضا نباید به حرف اونا اعتماد کنم
_ کاملا واضحه که شما رو فریب دادن
فرماندار با سر تایید کرد و با دستش اشاره کرد تا کای از در خارج بشه ، کای لبخندی زد و از جاش بلند شد ، ادای احترام کرد و چرخید تا از در خارج بشه
_ ازت میخوام ساعدت و نشونم بدی
پسر ایستاد ، رو پاشنه پا چرخید و پیراهن زرد رنگش و در اورد و ساعد زخمیش و که اسن جیمین روش خودنمایی میکرد نشون فرماندار داد ، فرمانده پوزخندی زد و به نگهبان اشاره کرد
_ ببرش انفرادی ...
***
در اتاق باز شد و پسر با پوزخند و وسایل تو دستش وارد شد ، سرش و بالا گرفت و به پسری که با اخم وحشناکی وسط اتاق دست به سینه ایستاده بود نگاه کرد
+ بیبی اینجوری اخم کنی نمیکنمتا ...
تهیونگ دهنش و پر کرد تا فوش ابداری نثارش کنه که جونگ کوک به سرعت دستش و روی دماغش گذاشت و بی صدا لب زد
+ خفه شو
تهیونگ و دور زد و لبش و روی ساعد دست خودش گذاشت و صدایی مثل بوسه ابدار در اورد و بلند تر ادامه داد
+ دلم برا وقتایی که دور از چشم جیمین تا دمه صبح برام ناله میکردی تنگ شده بود
تهیونگ با چشمای درشت شده به پسری که انگار دنبال چیزی میگشت زل زد
جونگ کوک دستش و زیر تخت کشید و لب زد
+ همراهیم کن ...
تهیونگ گیج شده زمزمه کرد
_ منم همینطور ... دلم تنگ شده بود
جونگ کوک لبخندی زد و بلند تر ادامه داد
+ واسه دیکم ؟ میدونم بیبی بوی ، لباسات و درار
تهیونگ فاکش و نشون داد و تن صداش مثل پسره در حال جست و جو بالا برد
_ چرا خودت اینکارو نمیکنی ؟
جونگ کوک پشت و لبه های تخت سفید رنگ و دست کشید و با اخم سمت تهیونگ چرخید و برای بار دوم بی صدا لب زد
+ میشه انقدر خشک نباشی ؟
تهیونگ صورتش و جمع کرد و انگار که کار چندشی انجام میده و لباش و مثل جونگ کوک به ساعدش چسبوند و صدای بوسیدن در اورد
_ آه کوک .. اروم تر لبامو کندی
ادای بالا اوردن در اورد و خودش و پرت کرد رو تخت همزمان با صدای جیرجیر تکون شدیدی خورد
جونگکوکی که لبه تخت روی زانوهاش ایستاده بود روی زمین پرت شد و سرش به لبه صندلی کنارش برخورد کرد
شاکی با اخم وحشتناکی به تهیونگی که کولی بازی درمیاورد زل زد
+ بیبی نمیدونستم انقدر خشن دوسشداری ..
از جاش بلند شد و به تهیونگی که مثل بچه ها سر پا روی تخت آروم بپر بپر میکرد تا صدای فنرش در بیاد توجی نکرد و دستش و پشت میز کشید
_ آه جونگ کوکا با اینکه خیلی کوچیکی ولی لعنت بهش زودتر منو بکن ...
جونگ کوک دستش روی شی کوچیک پشت میز خشک شد و با دهن باز سمت تهیونگی که با لبخند بزرگ و مستعطیلی نگاهش میکرد چرخید و لب زد
+ میکنمتا ...
تهیونگ نگاه خیرش و از چشمای جونگ کوک نگرفت و همینطور که ادای پوزیشن سکس و در میاورد و روی زانو هاش تکون میخورد شهوت و توی صداش ریخت
_ آخ ... لعنتی
جونگ کوک سرش و با تاسف تکون داد و سراغ شنود سیاه رنگ رفت و از پشت میز کندش ، با اشاره به تهیونگ منتظر شد تا پسر بی حیای روی تخت سمتش بره بعد زمزمه کرد
+ ناله کن
شروع کردن ناله کردن جونگ کوک پیراهنش و کند و تهیونگ هم ناچار با چشم غره شلوارش و از تنش خارج کرد
چند ثانیه بعد جونگکوک شنود و داخل لیوان اب کرد و با انگشتش هم زد
_ چهار دقیقه بیشتر وقت نداریم خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم ...
***
وارد سلول شد و بی هدف نگاهش و اطراف سلول چرخوند ، حالا که هم کای و هم هان نبودن خالی بودن اون سلول توی ذوقش میزد
توی افکار خودش غرق بود و بدون اینکه متوجه باشه به کتابای قانون طبقه بالای تختش نگاه میکرد که دستی از پشت دور شیکمش پیچیده شد
+ بهت رو میدم سوار میشی جونگکوکا
_ بابت همه چیز ممنونم هیونگ ، زندگیمو نجات دادی ، تا اخر عمر مدیونتم ...
با شنیدن صدای بکهیون پوزخندی به افکار و گافی که داده بود زد و دستای پسر و از دور کمرش باز کرد و چرخید
+ قابلی نداشت بامبی
بکهیون ابرویی بالا انداخت و متعجب لب زد
_ بامبی ؟
+ آره ، اسم جدیدته خودم انتخاب کردم
پسر کوچیک تر لبخند شیرینی زد و زمزمه کرد
_ دوسش دارم
بالافاصله به حالت اولیه برگشت و جوری نگران زمزمه کرد که انگار اون اتفاق هنوز درست نشده
+ خیلی نگرانه پولی بودم که قرار بود به کای پرداخت کنی ، حتی به چانی گفتم کمکت کنه اما وقتی شنیدم ازش کمک خواستی واقعا حسرت خوردم که مغزم مثل تو کار نمیکنه
جیمین سعی کرد لبخندش و نگه داره و مشخص نکنه از تمام حرفای پسر فقط به کلمه چانی دقت کرده ، اون پسر و با دوست دخترش دستگیر کرده بودن و فقط یکماه بعد از ورودش به زندان دوست پسری به اسم چانی پیدا کرده بود
اونوقت خودش چهارسال در مقابل جونگ کوک با پشتکار مقاومت میکرد ..
+ هیونگ
صدای بکهیون اونو از افکارش خارج کرد و لبخند کم جونی زد
_ باشه ، برام جبرانش میکنی ...
+ به محض اینکه با پدرم آشتی کنم بهت کلی پول میدم ، من پدر پولداری دارم ...
با شنیدن کلمه پدر فک جیمین سفت شد و چشماش پر اشک ، پدرش .. گلوله هایی که مستقیم توی قلبش رفتن ... اون عوضیا ..
سرش و پایین انداخت تا بامبی اشکاش و نبینه و با صدای گرفته ای زمزمه کرد
_ خیله خب .. برو بیرون
بکهیون با نگرانی چند قدم عقب رفت و زمزمه کرد
+ جیمینی هیونگ
_ زودباش
لبش و گاز گرفت و از سلول خارج شد و خودش و لعنت کرد که بی موقع دهنش و باز کرده
جیمین سرش و توی دستاش گرفت و زمزمه کرد
+ از اینجا در میام ، به هرقیمتی شده و مطمئن باش با دستای خودم میکشمت نامجون شی
سرش و بالا اورد و دوباره به کتاب هاش قانونی که توی قفسه تمین بود نگاه کرد ، اون پسر چرا باید کتاب قانون میخوند ؟!
از جاش بلند شد و کتاب قطور و از جاش برداشت لاش و باز کرد و چند بار نگاه کرد ، یه چیزی اینجا درست نبود ..
کتاب و تکونی داد و سنگینی غیر قابل باور کتاب توجهشو جلب کرد ، جلد زرد و مشکی رنگش و از تنش خارج کرد و با شگفتی به پولای گرد شده ای که با کشی دورشون محکم و داخل ورقه هایی که قسمت وسطیش مثل گودال کندن شده گذاشته شده بودن زل زد
با لبخند دسته گرد شده اسکناس و خارج کرد و ابرو بالا انداخت
+ جیمین ...
_ توعه حرومزاده ...
+ من فقط به عنوان یه بانک عمل میکردم ، باور کن همدستش نبودم ، اگر اونا کم بشه ... اون من و میکشه جیمین
+ این لعنتیا الان دیگه مال منه ...
_ ولی اون ... منو میکشه جیمین !
جیمین پول داخل کتاب برگردوند و اونو کنار بالشت خودش گذاشت
+ نه ... دیگه نه
_ جیمین خواهش میک..
+ قدرت با چی به دست میاد تمین ؟!
تمین شقیقش و فشار داد
_ نمیدونم
+ احمق
خم شد و با دستش به کتاب ضربه زد
+ پول ... و الان قدرت دست منه...
______ 2450
سلام جینگولیااا ...
این حد از خفنی جدیده جیمین و من یکی که نمیتوانم
یکم راجب پسرا نظر بدین
کدوم شخصیت مورد علاقتونه ؟
نظر یادتون نره ها ...
love you 💜
Advertisement
- In Serial808 Chapters
Gate of Revelation
After an unexpected incident, Chen Xiaolian, an ordinary high school student, came to discover that the world he lived in is nothing more than a program. That he and those around him exist as NPCs, serving only as a source of entertainment for others. That every decision he had ever made was simply the effect of a predetermined script.Now, Chen Xiaolian must adapt, gather allies to fight and survive, and uncover the truth of this world.Life: In life, we attend school, find love, work, buy a house, pay our housing loans, insert weird faces in WeChat, watch movies… do any of you find anything amiss? One day, a group of strange people entered this world, equipped in strange clothing and possessing extraordinary powers, cold-blooded killers! They call themselves [Players].Wait! Wait! You people want to kill me? You say I am NPC (Non Playable Character)? Stop joking around! You crazy bastards! I will fight you to the death! I will survive!NPCs beating up Players! Original residents beating up Transmigrants!My world, my rules! What makes you think you bastards can come over and boss us around?Threading the path of the strongest saviour in history, one destined to be filled with excitement!…Chen Xiaolian: From today onward, an organization whose sole purpose is to oppose those bastards is established! Our guild shall be named… Jokesters Alliance![1]Guild Member: Leader, this name, if we are to say it out, I fear we will be beaten up…
8 832 - In Serial11 Chapters
Feral: The Story of a Half Orc
Char has lived in Jarvin his entire life, subjected to hatred and suspicion for his Half-Orc heritage. He avoids the crowd, only wanting to focus on his blacksmithing and runes. Right up until the girl who is prophesized to save the world decides to become his friend, pulling him into assassination plots, conspiracies, and caves full of giant spiders. Yay?
8 164 - In Serial247 Chapters
Sovereign Cipher: Overpowered Evolution (LitRPG)
“In some way unknowable but instinctively felt, Pneuma was both royalty and a monster. To be respected and feared. Trint was in awe. He wasn’t even sure what Pneuma looked like… but his fear was justified.“ Trint, an average, middle-aged nobody who suffered a terrible encounter, finds himself thrown for a loop when Earth is integrated into the Iterations. He must ascend through level-gated realms till he either hits the top or dies. Adopted by a mysterious family Dynasty, Trint receives an equally-mysterious companion and faces his greatest challenge yet: he must now succeed at becoming a monster-wrecking machine or he will never recover what he lost. ---------------------- Release Schedule: Monday/Wednesday/Friday. Bonus chapters when I feel like it. Author Background This is my very first time writing a story. The first time I've shared it with more than one person. I know it's not perfect, but I'd appreciate any comments you wish to share. Be honest but respectful, and I know I can get better. I hope someone enjoys this story as much as I did writing it. Story Elements: The story included LitRPG elements that help build the world but will not have constant readouts of stat sheets. There will be nothing rated beyond PG-13 romantically/sexually. Violence is the main contributor to reader discretion. This will be a story involving violent battles and detailed death. Patreon https://www.patreon.com/MavTech
8 558 - In Serial14 Chapters
The Devils Of The Biterrain
Zavier was an unremarkable suburbanite living just outside of Seattle. He was finishing up his final semester of high school and preparing to go to college despite a nagging lack of excitement for his future. In the blink of an eye, his life is thrown into chaos when Zavier meets a young man from an alien world named Yafu. Yafu has accidentally been thrown to Earth via portal while chasing the dangerous Poison Fang cult on his world. These two boys quickly come into contact with Arigo, a mysterious and powerful defender of Earth from various interlopers from Yafu’s world, known as the Biterrain. When Arigo discovers that Zavier was used as an unknowing and seemingly impossible vessel for the Fang to try to invade Earth, Arigo decides to send the two boys, along with his faithful assistant Anenna, to the Biterrain for answers on Zavier’s anomalous condition. In this new and dangerous world, Zavier weighs his own feelings of personal inadequacy against the backdrop of his sudden and mysterious importance. Meanwhile Yafu struggles with the limits to his thirst for vengeance and ultimately his future without it. Finally, Anenna must begin to confront a new identity as the last parts of her old one abandon her. In the background of their journey is the mystery around the Immortal King, the mythic founder of the Biterrain’s dominant religion who allegedly disappeared to Earth many millennia ago. Despite the planet being central to the dogma around their messiah figure, Earth has been relegated to myth and conjecture by the general populace of the Biterrain due to their inability to validate its existence in the present time. How will Zavier navigate in a world where he holds its holy grail within his own identity and who can he really trust in a world of such contrived obliviousness?
8 123 - In Serial47 Chapters
Forced Development (What does it truly mean to live a fulfilling life?)
To get things started I would like to admit that this story does not bring much new to the table when it comes to the over-saturated Litrpg genre in terms of things like mechanics and power systems. Then what exactly am I trying to bring to the table with this work? A nice slow-paced novel about people maturing and growing older think of it as the re: zero or jobless reincarnation of Litrpgs. A story that tries to take into consideration how a worldwide system would affect the economics and culture of a world. A story that is much more character-focused than the typical heavy progression-focused novels this genre is known for. The RPG system, like any good power system, is there to actually explore the themes of the story and not just as a plot device for characters to get stronger. This is a story where we will see the growth of the Mc from being a baby to when he dies of old age. With plenty of heart-racing actions and intriguing plot developments along the way. Exploring themes like; What does it mean to improve at something and what does it mean to mature as a person? How does magic, the constant threat of monsters and people so much stronger than the average joe that they can destroy countries affect one's culture both on the micro and the macro scale? How people are affected by the culture in general? Generational trauma Nature vs Nurture Talent vs hard work What is morality, society, and people's opinions on both? What does it mean to be human and what does it mean to be alive in the context of a world with multiple sapient species vastly different from one another in basic biology? All these questions are going to be explored from multiple angles using the system as a catalyst for those discussions. So if any of does questions sound interesting to you what are you waiting for, I'm sure you are going to love this story. PS - Chapter come out every Friday at about the same time.
8 193 - In Serial35 Chapters
Orphan Girl
Oakley has no one. No family and most definitely no friends. She doesn't fit in anywhere and she gets that. There isn't any point in trying to after all those years of being bullied by her peers. It's not only school that she doesn't fit in at, but also at home. Sharing a house with fifteen little kids that she isn't related to can get pretty difficult sometimes. That's what you get living in a Orphanage. Oakley's always being pushed around, and forced to work all the time. Although she is used to it, it would still be nice to have someone to talk to about it. Scott enters Oakley's life with big hopes and dreams to make her happy. Although maybe wolf boy Scott is the complete opposite of what Oakley needs. Tune in and read to find out what happens on the whirl wide ride between Oakley and Scott. Claire Fastuca - copyright 2012
8 208

