《weakness》This is not an accident, I killed them
Advertisement
⚠️اون یه تصادف نبود من اونارو کشتم ⚠️
زل زده بود به دیوار سفید رنگ و خط خطی شده رو به روش ، بعد گذشت چند ساعت از اون اتفاق هنوزم بدنش به طور محسوسی میلرزید ، خبر این اتفاق وحشتناک تو کل زندان پیچیده بود حتی قاتلایی که ذره ای رحم تو جونشون نداشتن راجب ناعادلانه بودن کار فرمانده و بازرس حرف میزدن
تمین اخماشو تو هم کشیده بود و مثل ببر زخمی منتظر بود پشه اطرافش حرکت کنه تا زهر تو جونشون و روش خالی کنه
کمی اونطرف تر یونگی و هوسوک توی سکوت عجیب غریبی به در سلوله جیمین نگاه میکردن
+ این تقصیر توئه ، خبر داری که؟
هوسوک بدون اینکه به چهره یونگی نگاه کنه زمزمه کرد ،هرچند نیاز نبود بگه ، یونگی نمیخواست این اتفاق برای پسر بی گناهی که بی حال روی تخت بود بیوفته
_ بهش تجاوز نشده
+ اگه میشد چی ؟
یونگی اخم کرد ، اتفاقی که قرار بود برای جیمین بیوفته ترسناک بود ولی حالا که نشده بود
_ نمیدونم ، فکر نمیکردم چونگ هی تا این حد پیش بره
صدای گوش خراش باز شدن در میله ای توجهشونو جلب کرد ، قامت مرد خمیده ای که وارد میشد بیشتر اعصاب یونگی و تحریک میکرد ، جئون جونگ کوک شکسته بود ، داخل شد و همونجا کنار میله ها روی پاهاش نشست و سرش و توی دستاش گرفت
مغزش خاموش شده بود ، اگر نامجون جون سالم به در میبرد اتفاقات خوبی در انتظارشون نبود ، حتی اگر دستگیر میشد هم در اخر این جیمین بود که در خطر بود ، خودش و لعنت کرد که لیاقت جیمین و نداره ، توی زندگی نفرین شده جونگ کوک جایی واسه عشق دیوانه وارش به جیمین وجود نداشت ...
یونگی با قدمای آهسته سمتش رفت ، اون حس نفرتش حالا به طرز باور نکردنی کم رنگ شده بود ، مگه اون موقع لو دادن پارک جیمین همین نمیخواست ؟ قیافه نابود شده جونگ کوک ؟
حالا که بهش رسیده بود ، چرا انقدر قلبش درد می کرد ؟
دستش و روی شونه جونگ کوک گذاشت
پسر کوچیک تر سرش و بالا اورد و با نگاه بی روحش به چهره یونگی زل زد
+ باید بری پیشش
چطور میتونست این کارو بکنه ؟ علاوه بر اینکه چند ساعت قبل جیمین در معرض تجاوز وحشتناکی قرار گرفته بود ، بارها و بارها تا مرض مرگ رفته و برگشته بود ، حتی قاتل شدن جیمین بخاطر احساس جونگ کوک بهش بود ، چطور یونگی ازش اینو میخواست ؟
یونگی وقتی نگاه تیره شده و لبای دوخته شده جونگ کوک و دید کنارش روی زمین نشست و زمزمه کرد
+ میتونم همه چیز و درست کنم ... هوم ؟ باید قوی باشی
***
با دستی که روی شونش قرار گرفت وحشت زده چرخید ، با دیدن جونگ کوک اخم کرد و دستش و پس زد
+ جیمین
_ برو بیرون
جونگ کوک لباش و به هم فشار داد و نفس عصبی کشید
+ از اینجا میبر..
_ گفتم برو بیرون ، گمشو بیرون ...
با فریاد جیمین چند قدم عقب رفت ، پسر کوچولوی رو به روش میلرزید و رنگ پریده تر از همیشه به نظر میومد ، تمام وجودش میخواست که بدنش و بین بازوهاش بگیره و بهش دلگرمی بده اما این غیر ممکن بود ، توی نگاه جیمین نفرتی بود که جونگ کوک تمام این مدت ندیده بودش
قلبش حتی بیشتر از قبل درد گرفت ، سرش و پایین انداخت و به سرعت سمت سلول خودش قدم برداشت ، همین که جلوی اون اتفاق گرفته شده بود، همین که جیمین سالم بود برای کوک کافی بود ...
***
نا آروم بودن چیزی نیست که با یه سینی میوه یا گشت زدن داخل فضای مجازی بشه درستش کرد ، قلب نا آروم منتظره کیم تهیونگ از صبح نا آروم بود ، خودش و لعنت کرد که به قولی که به جیمین داده عمل کرده و به دگو اومده ، مادرش هرروز خوراکی های مختلفی جلوش میذاشت و هر ده دقیقه یبار سلامتیشو چک میکرد ولی تهیونگ فقط بوی بدن جیمین و نیاز داشت
Advertisement
بی حوصله گوشیش و روی میز گذاشت و با حرص خاصی سیب بریده شده رو گاز زد
با زنگ موبایلش تیکه نصفه سیب و توی سینی پرت کرد و گوشی و چنگ زد و بدون دیدن شماره جواب داد
+ الو
_ کیم تهیونگ ؟
+ بله ! شما ؟
صدای خش دار پشت تلفن کمی ساکت شد و بعد چند ثانیه فکر جواب داد
_ الان هر مدلی که توضیح بدم نمیشناسی اما باید به حرفام گوش کنی
تهیونگ از حالت نیمه دراز کش خارج شد و صاف سر جاش نشست ، از فکر اینکه اتفاقی برای جیمین افتاده باشه ضربان قلبش بالا میرفت
با سکوت تهیونگ پسر دوباره شروع کرد
+ اگر کاری که ازت میخوام نکنی ، جیمین تو دردسر بدی میوفته
نفس تهیونگ توی سینش حبس شد ، اون حاضر بود برای جیمین هرکاری بکنه مگه نه ؟
_ هرکاری بگی میکنم ، هرکاری
+ فردا به این ادرسی که واست میفرستم میری
حتما با خودت بیل و کلنگ ببر ، اگر خواستی کسی و به عنوان کمکت ببری مطمئن شو مورد اعتماده
ستون فقراتش به لرزه افتاد ، بیل و کلنگ ؟ قرار بود جنازه چال کنه ؟ شایدم برعکس ها؟
با ترس زمزمه کرد
+ بیل و کلنگ ؟
_ نترس ، بین دو تا سنگ و میکنی و منتظر میمونی تا بگم باید بعدش چیکار کنی
صدای بوق ممتد نشون میداد تماس تموم شده ، دستش و روی قلبش گذاشت ، آدم مورد اعتمادش کی بود ؟
اگر اون یه جنازه لعنتی بود چی ؟ بهتر بود خودش تنها بره ؟ باید چیکار میکرد ؟
با تقه ای که به در خورد از جاش پرید و با چشمای ترسیده به مادرش زل زد
+ تهیونگا ، حالت خوبه ؟
سر تکون داد و گوشیش و کنارش زیر پتو قایم کرد
+ رنگت پریده
_ خوبم اوما
+ میتونی چند لحظه بیای بیرون ، پدرت باهات کار داره ...
از جاش بلند شد و گوشیش و تو جیب اسلشه طوسیش گذاشت
با دیدن صورت نیمه قرمز پدرش لبش و گاز گرفت ، نکنه همه چیز و شنیده بود ؟
+ اپا ؟ چیش..
_ تهیونگ ، مادر جیمین به قتل رسیده...
***
چشماش و از انعکاس خودش توی آینه گرفت و به پسری که مثل روزای اول خودش گوشه از دستشویی اشک میریخت نگاه کرد
پسرک توی خودش جمع شده بود و با تکون دادن بدنش مثل کسایی که توی مرز دیوانگی هستن به جون ناخونای دستش افتاده بود .
جیمین گلوش و صاف کرد
+ هی
پسرک نگاه نمناکش و بهش دوخت ، ترس شدیدی توی چشماش موج میزد
+ زبون نداری؟
_ ب.. بله ؟
پوزخند زد ، حالا کسی پیدا شده بود که ازش بترسه؟
+ اسمت چیه ؟
_ بکهیون
جیمین دستاشو از روشویی برداشت و چرخید سمت پسر اخم کم رنگی کرد و نگاهی که جدیدا هیچ حسی توش پیدا نمیشد و به صورتش دوخت
_ ابغوره گرفتن چه فایده ای داره ؟
بکهیون نگاهشو از جیمین گرفت و سرش و پایین انداخت زمزمش بزور به گوشای جیمین میرسید پس زانوشو خم کرد و روی پاهاش نشست
+ اون مرده ..
_ چی ، کی مرده ؟
پسرک تو چشمای جیمین زل زد و لب برچید
+ وقتی اون ماشین و دزدیدیم فقط میخواستیم توش ماریجوانا بکشیم و بعدم یه گوشه ولش کنیم ، این کاری بود که همیشه میکردیم ، فکرشم نمیکردم انقدر بی احتیاطی کنیم ، اون بچه ...
جیمین راحت تر نشست ، شنیدن داستان پسر باعث میشد کمتر یاد تجاوزه چند روز پیش بیوفته دستش و روی شونش گذاشت و از فکر خارجش کرد
_ هی
+ وقتی گریه کرد متوجش شدیم ، یه بچه پشت اون ماشین بود ، ما جفتمون ام بچه بودیم ، هول کردیم و ماشین و گوشه ای رها کردیم
Advertisement
اشکاش کل صورتش و پوشوند ، دستش و روی صورتش گذاشت و هق زد
+ فکر میکردیم کسی پیدا میشه نجاتش بده ، اما اون بچه از گرما و گشنگی مرد.
جیمین دستش و روی دهنش گذاشت و سعی کرد صدا های ناجوری از دهنش خارج نشه لبش خیس کرد ، دنبال کلمه ای میگشت تا بتونه ذهن پسر و منحرف کنه اما نمیتونست
_ اون کجاست ؟
+ کی ؟
_ کسی که باهات بود ..
+ زندان زنان...
جیمین سر تکون داد ، تعجب کرده بود ، حتی برای اون بچه ناراحت شده بود ، اما احساسات پسر رو به روش هرچی که بود دیگه براش مهم نبود ، جیمین روحی براش نمونده بود ، وجدان ؟ وجود نداشت
..شایدم میخواست اینجوری فکر کنه ، از جاش بلند شد با گفتنه
+ پس زندان بهت خوش بگذره ..
از دستشویی خارج شد و یه راست سمت سلولش رفت ، دم در سلول ایستاد و به مسخره بازی های تمین و کای چشم دوخت .
تمین با دیدن جیمین ساکت شد و لبخند زد
+ چه خبر
_ از صبح تا الان هنوز اتفاقی نیوفتاده و این عجی...
+ پارک جیمین
جیمین پوزخند زد
_ دیگه عجیب نیست ..
چرخید سمت نگهبان و اخم کرد
+ باز چیه ؟
_ پدر و برادرت اومدن ملاقاتت
جیمین ابرو هاش بالا رفت ، این موقع شب ؟ ملاقات ؟
با استرس و حس عجیبی سمت اتاق ملاقات رفت و نگاه تیرش و به صورت های داغون شده خانوادش دوخت
+ اپا .. جیهیون ؟
مرد استواری که روزی پشت جیمین بود حالا خمیده به نظر میومد
از جاش بلند شد ، جیهیون برادر کوچیک ترش هم همینطور
جیمین و درون اغوشش کشید و می فشرد ، سرتاسر بدن جیمین از گرمایی خوش آیندی پر شد که خیلی وقت میشد حسش نکرده بود ، حسی مثل یه سرپناه امن توی جنگل سرد
جیمین هم متقابلن پدرش و بغل کرد و عطر مردونش و درون بینیش کشید
متوجه شد که جیهیون هم از کنار بغلشون کرده و بدنش میلرزه ، همون موقع بود که فهمید چیزی اینجا درست نیست ، خوب به یاد داشت پدر و مادرش پسش زده بودن
مادرش ؟
مادرش کجا بود ؟ با وحشت از بغل پدرش خارج شد و نامطمئن زمزمه کرد
+ اوما ... اوما کجاست ؟
گریه جیهیون شدت بیشتری گرفت ، جیمین هم شاهد شکستن چیزی درون قلبش شد
صدای پدرش از ته چاه در میومد
_ اون دیگه پیش ما نیست ... اونا کشتنش
گفت و روی صندلی فرود اومد جیهیون ترسیده کنارش اومد و شونه هاش و چسبید
+ اپا ... اپا حالت خوبه ؟
جیمین اما قدرت حرکت نداشت ... مادرش مرده بود ؟
مادرش به قتل رسیده بود ؟
چطوری میتونست این و باور کنه ؟ توسط کی ؟
_ جیمینا
پدرش دستای سرد جیمین و داخل دستش گرفت و فشار اورد تا بتونه اونو به خودش بیاره اما جیمین به نقطه نا معلومی خیره شده بود
جیمین زندگیش درد میکرد ، این حجم بدبختی های جدیدش دیگه خارج از تحملش شده بود ، دست پدرش و پس زد و چرخید
بدون توجه اسمش که پدرش و جیهیون صدا میکردن داخل زندان برگشت
( افکار جیمین )
اوما ؟ کجایی ؟
خوشمیگذره نه ؟ چقدر نامردی که من و با خودت نبردی
میدونی چقدر از تحملم خارج شده زندگی کردن ؟
چرا اخرین بار اونجوری شد ؟ چرا روت و ازم گرفتی و رفتی اوما ؟ میدونی ..
اگر میدونستم قراره اینجوری شه به دست و پات میوفتادم فقط یبار دیگه توی اغوشت باشم ..
اوما تمام این روزایی که توی زندان کتک خوردم دردم نگرفت . تمام مدتی که اون وحشیا بی رحمانه من و بین خودشون میچرخوندن و لمسم میکردن دردم نگرفت
ولی الان درد دارم
بدنم خیلی درد میکنه اوما ...
....
وسط راهروی سلول ها روی زانو هاش افتاد ، توان بلند شدن ، فریاد زدن ، گریه کردن نداشت
کسی داخل سالن نبود ، این موقع شب همه داخل سلول هاشون بودن ، کسی دلسوزیشو نمیکرد
نگهبان از زیر بغلش چسبید و بلندش کرد ، در سلولش و باز کردن و داخل هولش داد
تمین با دیدن حالت جیمین وحشت کرد
نکنه دوباره بهش تجاوز کردن ؟
حتی کای هم با تعجب نگاهش میکرد و برای اولین بار تشر نزده بود که خوابش میاد
تمین جلوی پای جیمین زانو زد و صورتش و قاب گرفت
+ جیمین چت شده ؟ چی شده جیمین ؟
جیمین سرش و بالا گرفت و پوزخند زد
_ من ... مامانم ... مامانم و کشتن
***
_ این اتفاق ناگوار ...
بغض کرد
_ تمام عمرم به این فکر میکردم خانواده ام چه احساسی خواهند داشت زمانی که من از بینشون میرم ، حالا تنها همدم من ...
اولین اشکش سرازیر شد
_ بیون سو ... از پیشم رفته و من آرزو میکنم ای کاش پله های نامرئی وجود داشته باشد تا من بتوانم به او برسم ... سو ازت میخوام پشت دروازه های بهشت منتظر من بشینی ! من قول میدم گوشه ای توی این دنیا منتظر بمونم تا دست سرنوشت مارو به هم برسونه ...
دستش و جلوی دهنش گذاشت و نتونست ادامه بده
جیمین گوشه ای ایستاده بود و به پدرش نگاه میکرد
گلوله ی کی قلب مادرش و هدف گرفته بود ؟
کیم نامجون ؟
کسی نمیدونست
اون زن معصوم فقط روی مبل خونش دراز کشیده بوده و بعد از کارای خونه میخواسته استراحت کنه ، ایا قبل خواب به این فکر میکرده که کسی با اسلحه ای قلبش و نشونه بگیره ؟
+ ما امنیت پدر و برادرت و تامین میکنم جیمین
جیمین نگاه بی روحش و سمت چونگ هی که بالا سرش ایستاده بود چرخوند پوزخند صدا داری زد
_ تو من و به گا نده نمیخواد امنیت خانوادم و فراهم کنی
+ من قصد نداشتم بهت اسیب بزنم ، اون کار لازم بود
جیمین از جاش بلند شد و دستش و روی سینه چونگ
هی گذاشت و به عقب هولش داد
_ خفه شو ...
در سکوت تعظیم های کوتاهی برای افرادی که بهش تسلیت میگفتن کرد و خودش و به جیهیون و پدرش رسوند
سر جیهیون و توی بغلش گرفت و در گوشش زمزمه کرد
+ مراقب پدر باش ، لطفا تنهاش نذار هیون
جیهیون مطیعانه سر تکون داد ، جیمین اطراف و نگاه دوباره ای انداخت ، هر لحظه بیشتر و بیشتر از اومدن تهیونگ و خانوادش نا امید میشد ، انتظاری هم نداشت
اون پسر بخاطرش چند ماه توی کما بود ...
نفس عمیقی کشید و سمت ماشین های پلیسی که اونجا بود رفت ، دلش میخواست از جمعیت دور باشه...
بعد از مراسم جیمین از پدر و برادرش خداحافظی کرد
اونا راهی جاده شدن
چونگ هی دستبند فلزی و درون ماشین گذاشت
+ نیازی بهش نیست
جیمین خندید
_ جدا ؟ این لطفت و جبران ...
حرفش با صدای وحشتناک لاستیک سمت جاده خاکی چرخید با دیدن ون مشکی رنگ قلبش از حرکت ایستاد
چونگ هی و به شدت هول داد
هیچ کدوم از افسر های پلیسی که اطرافش بودن قدرت این که جلوش و بگیرن نداشتن
سوار یکی از ماشین های پلیس شد و پاشو روی گاز گذاشت
اطرافش و به هیچ وجه نمیدید
بوق های پشت سر هم میزد و جلو میرفت
چونگ هی و بقیه پشت سر جیمین سوار ماشین شدن و راه افتادن
جیمین فریاد میزد و پاشو روی پدال گاز فشار میداد
+ لعنت بهت وایسا ... اپا لطفا
دستش و روی بوق گذاشت و فریاد بلند تری زد
+ جیهیونااا .. نه ..
میتونست ماشین پدرش و از دور ببینه ، ون سیاه رنگ ازش رد شد و جلوی ماشین اقای پارک ترمز کرد ، پدر جیمین با تعجب و ترس به ون سیاه رنگ نگاه کرد .
جیمین پاشو روی ترمز کوبید و به سرعت برق اسلحه داخل داشبرد و برداشت
حتی کار کردن با اون لعنتی و بلد نبود و فقط از توی فیلما کاکردش و دیده بود
از ماشین پیاده شد و فریاد زد
+ اپا فرار کن لطفا
قلبش وحشتناک میکوبید ، صدای ترمز ماشین چونگ هی و افرادش با باز شدن در ون و خارج شدنه سه مرد سیاه پوش با ماسک یکی شد
پدر جیمین هاج و واج ترسیده از ماشین خارج شد و به سمت چپ جاده جنگلی چرخید تا لا به لای درختا گم بشه که پسر قد بلند فرصت نداد و گلولش و درست پشت سرش خالی کرد
پدر جیمین روی جاده خاکی فرود اومد ..
جیمین فریادش توی گلوش خشک شده بود ، سرعت قدماشو زیاد کرد قبل اینکه به پدرش نگاه بندازه با کشیدن ماشه پسرارو هدف کرد
چونگ هی با فریاد هاش نتونست مانع جیمینی بشه که پشت هم شلیک میکرد
اون قاتل پدرش و کشت ، اون هر سه تای اون ها رو با شلیک های پی در پی کشت ..
چشماش خون نشسته بود و چیزی از اطرافش حس نمیکرد
چشماش و به رو به روش دوخته بود و بر عکس همیشه از دیدن خون لذت میبرد
جلو تر رفت و به پسرایی که حالا روی زمین افتاده بودن بیشتر و بیشتر شلیک کرد
صدای تیک تمون شدن گلولش ... با ریختن اولین قطره اشکش یکی شد
***
روی تک صندلی که وسط اتاق طوسی رنگ بود نشست
به دوربین در حال ضبط زل زد
+ یعنی شما میخواین بگین اون کار دفاع از خود بود ؟ یه اتفاق تصادفی ؟
جیمین ابرو بالا انداخت
_ من ؟ من همچین چیزی نگفتم ، اون یه اتفاق تصادفی نبود .. من اونارو کشتم ...
______ 2610
سلام عشقای من
چطورید ؟
تولد هوبی مبارکمون باشه💛💚💜
بابت تاخیر در اپ معذرت
واکسن زده بودم و دستم واقعا درد میکرد
love you 💜
Advertisement
- In Serial123 Chapters
Blightbane
Miscellaneous Notes: - I want to see about making a crude map of Shroud to help readers. - I also want to get back to writing Coalescence updates. Schedule Notes: - None for now, updates when I can. [ Thank you for your patience and support as I improve my writing and storytelling abilities. I'm also using this story to better develop lore that extends far beyond it. ] Thanks to another exceptionally talented artist, Hiroeth, Blightbane now has an official cover! Vera was alone again. “You’re completely unprepared. Never before has sending one of you off made me feel quite so guilty.” Whenever she found herself in doubt, she would weigh her actions against the guiding principles of the one whom she revered. “When you don’t know the rules of the game, start making them up. When you are constrained by unfavorable conditions, inject a little chaos.” It was the supplementary message that concerned Vera the most. It was difficult to follow because it was intentionally vague and mired in subjectivity. “How can I enjoy myself when you look so tormented? Are we in danger?” Vera fell silent. An experiment is taking place on a planetary scale. Across the surface of the planet, a phenomenon referred to as "Blight" is spreading. Festering regions defended by fierce creatures called “blightbeasts” taint the surface, warping the land and proliferating unceasingly. Among the sentient creatures of the planet, it is the Blightbane Guild’s responsibility to stem the tide. They endeavor to cleanse the land in a struggle of attrition, but they are losing ground. A young man named Caim has been uprooted from his former life and transported to The Shrouded Theocracy, an isolationist nation with fanatical policies. He must struggle to survive with only an unfamiliar strain of magic to aid him. There is a secret to this magic. One he knows very little about. He intends to explore just what makes this magic special. On the far border of the theocracy, a mage scientist named Inis discovers a revolutionary new way to infuse strength from defeated blightbeasts. Using herself as a test subject, this process allows her to grasp magical concepts previously thought beyond her reach. Though she tries to document any side effects that arise, something escapes her awareness. She is playing with a dangerous force that will claim her most treasured asset if she isn't careful. Everyone and everything on the planet is a part of the experiment. The experiment is a lie.
8 153 - In Serial21 Chapters
I Think I Got Stuck In My Favourite RPG :TFALM
After another night of drunken partying by himself, Dale wakes up to find that he is his character Azurith from an old MMO RPG he was playing the other night. Trapped in a magical world where elves, dwarfs and demons exist, he decides to play along and start a guild. Accompanied by a band of beautiful ladies, the self pro-claimed Booty-demon azurith will vanquish evil monsters, rebuild cities from scratch and make his guild or as he calls it, his "harem" famous across the world, but first, he will have to deal with all the stereotypes that came with becoming a demon. Writeathon challenge:"
8 114 - In Serial15 Chapters
Zoomchard: A Journey of War
In a world where the galaxy is dominated by Cybertronians and Earthians and both are in an endless war of immigration. One other robotic organism species are living in the same destroyed galaxy far away and are called Mechanians. One mechan named Zoomchard works in a convenience shop daily, the job does financially well but Zoomchard is tired of working near dead bodies and near the warzone that has taken the planet by the storm and is entering its thousandth year. On one eventful greeting, Zoomchard was walking back home when he gets a call from his best friend, with who he immediately spent a lot of time talking right after meeting each other again. His friend goes by the name "Jasmette" and she was planning on surprising her husband, Zoomchard obliged and planned it out until the moment came. It was a night of his nation's celebration and his best friend's reunion celebration. It was the beginning of new memories, but when Zoomchard woke up the next day, he noticed Jasmette has gone missing from a night stealth bombing. This led Zoomchard to join the Conhuy Army and avenge his fallen friends and parents.
8 174 - In Serial20 Chapters
The Heart of the New World
The world was destroyed, time fleeted. A century after the Worldfall, or Cataclysm, four nations were formed amidst the chaos, with different hubs of knowledge left behind by the UN in the region, which is known to be the last habitable place on the planet. The first of the main characters, James, is a student in an oppressing state and is someone, who wouldn't be desirable in the first place, since he has the ability to think for himself. Tyronne, who is the leader of the nation, battles with the Conspiracy, the inner rotten husk of the state, to keep his power. His hunger is insaitable for knowledge,thus he wants to know more about the Enigmatic Vault. The third is a girl, Mia, who lives in the capital city of the state in an inn, and has ties to the Resistance that seeks to overthrow Tyronne's power. How will they cope with their problems, their existence, their goals and their destiny?
8 191 - In Serial33 Chapters
The Due
Every sailor knows the tale of Davy Jones' Locker. That place drowned sailors are sent to, ever resting on sea's bed. Some tales recount of a ghostly ship, the Flying Dutchman. Many a story has spawned from these two tales. Countless retellings mixing in their own fictions. But all stories spawn with a kernel of truth to them, and the story of Davy Jones is no exception. Those who've met the legendary seaman and his ghostly ship might call him a ferryman, escorting the drowned to their respective afterlives. Others might call him a devil, meting punishment on those deserving. The true story is always slightly different. Davy Jones is a ferryman, but not one for the afterlife, as Walter finds out. No, Davy Jones manages those who die at sea while in debt, and Walter died with a lot of debt. Unable to pay, Davy puts Walter to work. The specter has just the job for the dead college graduate. Another god, Sod, needs an afterlife for his new world. Davy tasks Walter with the job. Suddenly, Walter finds himself having to run a fledgling underworld with little instruction from Sod. To top it off, the denizens of Sod's world have their own ambitions to achieve godhood, and they won't take kindly to Sod's newest employee shaking up the status quo. [Traumatizing Content tag is up just to let everyone know this will be a story that deals with different themes of death. Some of them won't be nice and so better to be safe than sorry.]
8 105 - In Serial53 Chapters
Stay With Me
"Unexpressed emotions will never die. They are buried alive and will come forth later in uglier ways." - Sigmund FreudWe're good in the day. The slogan "Fake it til you make" can never go out of style. That's til we're alone by ourselves.The mask begins to crack, there's no fixing it.The bottle of emotions begins to burst , you can tell all over your face , you're in agony. You're not alone.I'm here with you through every page. Stay with me, we'll push through together. Stay with me til the end, I promise we'll all here together."Stay with me" contains substances, raw emotions, and trauma. If sensitive to any of these topics, you have been advised.
8 93

