《weakness》JungKook is mislukt
Advertisement
🪨شکست جئون جونگ کوک 🪨
سه ماه بعد
ضربه محکم و قدرتمندی به کیسه بکس پرتاب کرد و صدای آه بلندش کل فضای باشگاه و پوشوند ، موهاش از فعالیت زیاد خیس شده بود و تاپ سفید رنگش عرق کرده و چسبناک شده بود
جونگ کوک آب دهنش و قورت داد و لبش و توی دهنش کشید ، دستاشو دور کیسه بوکس پیچید و از تکون خوردنش جلوگیری کرد
_ خیلی سکسی شدی جیمین
جیمین لبخند مهوی زد و ابرو بالا انداخت
+ میخوای بگی نبودم؟
جونگ کوک تک خنده ای کرد و مست شده چشمای خمارشو به جیمین دوخت
_ دلم میخواد از لی هیومین تشکر کنم که مرد
میدونی از اون روز تا الان همه چیز خیلی آروم شده ...
جیمین لباشو نیمه باز کرد تا فوشی نثار پسر رو به روش کنه اما به جاش لبش و بست و به هم فشار داد تا بلند نخنده ...
حق با جونگ کوک بود از روزی که جیمین جسد سوخته لی هیومین و توی خشک شویی دیده بود سه ماه میگذشت و همه چیز خیلی بهتر از قبل شده بود ، تمین زیاد اذیتش نمیکرد و فقط در حد لاس زدن دور و برش بود ، کارش هیچجوره به کای نمیوفتاد و هان بعد از خوب شدنش تقریبا افسرده شده بود ولی کاری با کسی نداشت و این خوب بود
اونا مثل زندانیای عادی شده بودن ، دراما ها یا اتفاقات اکشنی که توی زندان میوفتاد برای جیمین از روزای اول به قدری عادی تر شده بود که این حجم از تغییر و حتی خود جیمین گاهی باور نمیکرد ، با اومدن زندانی جدید مثل بقیه زندانیا داد و فریاد راه مینداخت و مثل بقیه توی باشگاه تمرین میکرد ، دوش میگرفت و به چشمای هرزه دورش فاک نشون میداد چون به طرز شگفت انگیزی هربار که یکیشون به فاک واکنش نشون میداد تمین یا جونگ کوک یا حتی شوگا فقط با یه نگاه باعث عقب نشینی طرف میشدن و جیمین حس مافیای گنگی داشت که بادیگارد های ترسناکی دورشن ...
تاپ خیسش و از تنش خارج کرد و به ساعت نگاه انداخت ، تا یک ساعت دیگه وقت شام بود و باید قبلش دوش میگرفت
تاپشو روی بدن خیسش کشید و روی دوشش انداخت سمت در ورودی باشگاه قدم برداشت
+ برای شام توی سالن میبینمت مربی بوکس عزیزم
انتظار داشت جونگ کوک مثل همیشه بخنده و به شوخی جواب بده
_ کنار خودم برات جا نگه میدارم شاگرد عزیزم
ولی فقط سکوت نسیبش شد ، چرخید تا از خوب بودن حال کوک مطمئن بشه که به در بسته باشگاه برخورد کرد و بین در و جسم کوک قفل شد
جونگ کوک بدون گفتن کلمه ای لباش و روی لبای نرم و گوشتی جیمین گذاشت و به قدری تشنه مشغول بوسیدنشون شد که جیمین یادش رفت باید مقاومت کنه یا حداقل کمی بی میل باشه
دستای جونگ کوک بدن نیمه خشک جیمین و لمس میکرد و جوری انگشتاشو روی پوستش میکشید که جاش برای مدت کمی سفید میموند
جیمین حس میکرد نیاز داره نفس بکشه پس با دستاش سینه جونگ کوک و به عقب هل داد و لای به لای نفس کشیدن های منقطعش با چشمای خمار شدش پسری که مثل گرگ گرسنه بهش زل زده بود و تماشا کرد ، جیمین با یه نگاه سر سری ام میتونست بفهمه جونگ کوک خیلی وقته که براش سیخ شده ، شاید دلیل حمله یهوییش به لبای جیمین ام دقیقه همین بود
جیمین لبخند شیطانی زد و با گرفتن لبه های پیراهن جونگ کوک اونو سمت خودش کشید و خندید
+ فکر میکنی بهت میدمش ؟
جونگ کوک با شنیدن صدای شهوانی جیمین که داشت مسخرش میکرد پوزخندی زد و از لا به لای دندونای چفت شدش زمزمه کرد
Advertisement
_ فکر میکنی ازت میخوامش ؟
دیگه فایده نداشت اگر دندوناش و محکم فشار میداد تا کاری نکنن ، از هم بازشون کرد و گردن سفید جیمین و شکار کرد
جیمین ناله درد مندی کرد و با انگشتاش سر شونه های کوک و فشار داد
+ لعنتی
_ آره جیمین شی ... من هرچی که بخوام و میگیرم
خواست دوباره لبای جیمین و بین لباش اسیر کنه که در پشت سرشون باز شد و جیمین اگر حفظ تعادل نمیکرد و با چسبیدن یقه جونگ کوک توی بغلش نمیرفت قطعا جفتشون پخش زمین میشدن
نگهبان اخم غلیظی کرد و چپ چپ به وضعیت دو پسر نگاه کرد
+ پارک جیمین دادنت تموم شد بیا دفتر فرمانده
جیمین لبخندی به نگهبان زد و به سرعت از جونگ کوک جدا شد
_ خوب شد رسیدی ، اون عوضی میخواست بهم تجاوز کنه
افسر نگهبان که جمله جیمین و به هیچ عنوان باور نکرده بود دستش و روی شونه جیمین گذاشت و هولش داد
+ زر نزن راه بیوفت
جیمین چرخید و به جونگ کوکی تا اون لحظه با اخم نگاهش میکرد زبون درازی کرد
_ دیدی ؟ نجات پیدا کردم اقا گرگه
جونگ کوک که نمیتونست حتی درست راه بره نفس کلافه ای کشید و ابرو هاشو همونطور توی همین کشیده بالا انداخت
+ خواهیم دید ...
چند تقه به در زد و با اجازه فرمانده وارد شد
پیراهنش و نزدیک هم اورد تا بدن لختش توی دیدرس نباشه و باعث بی احترامی نشه
+ متاسفم ... میخواستم دوش بگیرم بعد بیام ولی ...
چونگ هی با لبخندی جمله جیمین و قطع کرد و با دستش اشاره کرد تا جلو تر بیاد
_ مشکلی نیست ، بیا اینجا
جیمین با تعجب و ابرو های بالا رفته ای جلو رفت و خواست چیزی بپرسه که فرمانده صفحه مانیتورشو چرخوند و جلوی جیمین گرفت
جیمین با گیجی اول به صورت چونگ هی سپس به صفحه مانیتور چشم دوخت و با چیزی که دید بلافاصله چشماش پر از اشک شد
+ تِه ...
تهیونگ لبخند خسته ای زد و لباش و با زبون طبق عادتش تر کرد
_ موچی...
جیمین روز زانو هاش خم شد و کنار میز فرمانده نشست دستاشو لبه میز گرفت و به اشکاش اجازه داد سرازیر بشن ، تهیونگش از کما خارج شده بود
بهترین خبری که میتونست کسی بهش بده ، حتی اگر حکم ازادیش میومد انقدر خوشحال نمیشد .
انگشتاشو روی صفحه برد و تهیونگ مجازی و که روی تخت دراز کشیده بود لمس کرد
+ حالت خوبه ؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت انگشتاشو وی مانند جلوی چشمش گرفت
_ آیم گود بوی
جیمین کوتاه و اروم خندید و زمزمه کرد
+ احمق اون به این معنی نیست
تهیونگ قیافه تاتا رو به خودش گرفت و رو به پرستار کرد
_ بهش بگید که من مریضم و نباید اذیتم کنه
جیمین مردمک لرزونشو سمت چونگ هی چرخوند و ملتمسانه نگاهش کرد
+ میتونم از نزدیک ببینمش ؟
چونگ هی سری به نشونه منفی تکون داد و محکم تکرار کرد
_ ممکن نیست جیمین
بعد نگاهی به فرمانده انداخت اضافه کرد
_ حتی اگر جونگ کوک و بفروشی
+ جیمین چند روز دیگه خوب میشم و اولین کاری که میکنم اونجا اومدنه
جیمین چشم غره ای به چونگ هی که مسخره کرده بودش رفت و نگاهش و دوباره سمت مانیتور چرخوند
_ نه کیم تهیونگ تو مستقیم میری دگو و تا وقتی خوب نشدی از پیش مامانت تکون نمیخوری
از روی زانو هاش بلند شد و انگشت کوچیکش و جلوی دوربین گرفت
_ قول بده
تهیونگ لبخندی به جیمین نگرانش زد خدا میدونست از وقتی چشماش و باز کرده فقط و فقط دلش دیدن جیمین و میخواسته و تمام ترسش از این بوده که اگر دیگه نمیتونست اونو ببینه چی ؟
Advertisement
انگشت کوچیکش و جلو گرفت و چشمک زد
+ قول میدم .. مراقب خودت باش
جیمین لبخند متقابل و شیرینی زد و بوسی با دستش به سمت مانیتور فرستاد ...
دستش و بالا سلول زد
+ هی ، جونگ کوک و ندیدی ؟
_ فکر کنم رفت دستشویی ...
جیمین خندش و کنترل کرد و سرش و برای هم سلولی جونگ کوک تکون داد ، بقیه راه و تا دستشویی دویید و از بین دو تا در بسته یکی و انتخاب کرد و دستشو محکم بهش کوبید
+ جونگ کوک در و باز کن
جونگ کوک لبای نیمه بازش و بست و چشماش با شنیدن صدای جیمین عصبی شد ، دست انداخت قفل دستشویی باز کرد و اماده شد تا قر بزنه که ...
( اسمات ⚠️⚠️)
جیمین در و با شتاب باز کرد و پشت سرش بست و قفل کرد
چرخید سمت پسری که روی کاسه توالت نشسته بود و قصد خودارضایی داشت ، دستشو دور دیک سفت شدش حلقه کرد و تکون داد
لباش و روی لبای جونگ کوک گذاشت و بوسه خیسی و شروع کرد ، زبونش و روی زبون کوک میکشید و انگشت شستشو سر دیکش تکون میداد
جونگ کوک شوکه شده موهای جیمین و گرفت و کمی عقب کشید
+ تو چه مرگته؟
حق داشت تعجب کنه ، تمام مدتی که عاشق جیمین شده بود این اولین بار بود جیمین علاقه نشون میداد ، خوب یادش میومد اولین بار چقدر تلاش کرده بود نسبت به نارضایتی جیمین بی اهمیت باشه و به جفتشون لذت بده
جیمین چشمای شیطونشو به چشمای کوک دوخت و لبش و گاز گرفت
_ امشب هرکار میخوای باهام بکن
جونگ کوک با چشمای حیرت زدش جیمین و برانداز کرد ، بعدا هم وقت داشت دلیلش و تحلیل کنه الان فقط شهوتش بود که اولویت داشت
پیراهن جیمین و از تنش دراورد و دستش و روی بدن لخت و خوش تراشش کشید پوزخندی زد و قیافه مغرورش سر جاش برگشت
+ پس جوری رفتار کن که من همیشه رفتار میکنم
جیمین متوجه منظور جونگ کوک شد ، شاید سر جمع پنج شیش بار باهم رابطه داشتن و توی تمام این مدت جیمین حتی به خودش زحمت نمیداد یه بلوجاب یا هندجاب برای جونگ کوک بره ، حتی جواب بوسه هاش و به ندرت میداد
از جاش بلند شد ، شلوار و باکسرش و پایین کشید و روی جا لباسی کنار در اویزون کرد
روی پاهاش جلوی کوک نشست و از پایین به چشماش زل زد
_ سعی کن ازش لذت ببری جئون
جونگ کوک موهای نرم و طلایی جیمین و نوازش کرد و زمزمش همراه با تمسخر به گوش جیمین رسید
+ با اینکه اینجا وی آی پی نیست ولی اکی ...
جیمین دیک جونگ کوک تو دستش گرفت و زبونش و دورش چرخوند
_ یکاری میکنم یادت بره تمام مدت برای من وی آی پی میگرفتی
لبای پفکیشو سر دیک جونگ کوک گذاشت و مک محکمی بهش زد که پریکام جونگ کوک به سرعت بیرون جهید ، جیمین اهمیت نداد و سعی کرد لباش و با فشار بالا پایین کنه و با زبونش حسابی خیسش کنه ، جونگ کوک چشمای خمار شدش و به صحنه زیبای جلو روش داد و لش تر از حالت قبل شد
جیمین همزمان برای آمادگی خودش انگشتشو سمت دهن کوک برد و روی لباش نگه داشت
جونگ کوک که متوجه شده بود انگشتای جیمین و داخل دهنش کشید و تا جایی که میتونست مک خیسی زد تا حداقل کمی از نقش لوب و اجرا کرده باشه
جیمین انگشتای خیسش و پشت خودش برد و اولی و وارد کرد
اخماش توی هم رفت و لباش از دور دیک کوک فاصله گرفت و ناله ای کرد که حتی خودشم تحریک میکرد
با دست ازادش دیک جونگ کوک و چسبید و تکون داد ، از اون حالت نشسته خارج شد و خم شد سمت صورته کوک
جونگ کوک به پسری که خم شده بود سمتش و خودش و انگشت میکرد نگاه کرد
اون جیمین بود ، چطور میتونست تحمل کنه و جوری به فاکش نده که جیغ بکشه ؟
از لای لب و دندوناش زمزمه کرد
+ زود باش جیمین ...
جیمین لبش و گاز گرفت و انگشتاشو از خودش خارج کرد و با حس خالی شدنش لباش فاصله گرفت
جونگ کوک بی طاقت گردن جیمین و که درست جلوی صورتش بود چسبید و لباشونو بهم رسوند
جیمین همونطور که لب پایین پسری که جلوش بود و مک میزد پاهاشو باز کرد و با دستش دیک پسر و جلوی سوراخ خودش تنظیم کرد و با گذاشتن دستش پشت گردن کوک سعی کرد روش بشینه
جونگ کوک با کمک دستش دیکش و به آرومی داخل پسر کوچیک تر فرستاد و با بازی دادن زبونش توی دهن پسر از ناله بلندش جلو گیری کرد
جیمین خودش و بعد مدتی که عادت کرد تکون داد و خیلی سریع نقطه حساس خودش و پیدا کرد با سرعت پایین خودش و بالا پایین میکرد و با چشمای خمارش چشمای تیره شده جونگ کوک و هدف گرفته بود
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و با چسبیدن پهلو های جیمین همونطور که داخلش بود بلندش کرد و کمرش و به دیوار کنارشون تکیه داد و سرعتشو بیشتر کرد
جیمین یکی از دستاشو روی داور مایل کرد تا تعادل داشته باشه و دست دیگش و روی دهنش گذاشت تا ناله های بلندش تا سلول ها نره ، خداروشکر میکرد که داخل دستشویی به اندازه ای شلوغ بود که کسی متوجه ناله های آرومش نشه
کمی بعد کوک جیمین و پایین اورد چرخوند
جیمین دستاشو به لبه توالت فرنگی تکیه داد و خم شد
جونگ کوک خودش و آروم وارد کرد و لبش و گاز گرفت ، این حجم از شهوت براش زیادی بود دلش میخواست انقدر محکم داخلش بکوبه که باهاش یکی بشه
جیمین اخم کمرنگی کرد و خودش کمی بالا کشید و دستش و روی شونه کوک گذاشت و صورتش و کمی مایل کرد تا لبای جونگ کوک و لمس کنه
جونگ کوک لبش و بوسید و با ضربه محکمی نزدیک بودن خودش و حس کرد
جیمین و سر جاش برگردوند و ضربه هاشو پشت هم و تند تند میزد ، دستش و روی دیک جیمین گذاشت و همزمان براش هندجاب رفت
جیمین با ناله بلندی اسم جونگ کوک و صدا زد و روی دستش خالی شد ..
وقت شام بود و کسی داخل حمام دیده نمیشد جونگ کوک جیمین و توی بغلش گرفت و زیر دوش آب آروم تکون داد و دستش و روی باسنش کشید
+ مرسی خوشگلم
_ تهیونگ بهوش اومده کوک
جونگ کوک ناخوناش و توی گوشت باسن جیمین فرو کرد و به شوخی لب زد
+ یعنی بخاطر این باهام خوابیدی ؟
جیمین خندید دستش و روی دست جونگ کوک گذاشت و از روی باسنش جدا کرد و زمزمه کرد
_ دلیلش مگه مهمه ؟
لباش و روی لبای کوک گذاشت و انقدر همو بوسیدن تا نگهبان با اخم وحشتناکی داخل اومد و باتومش و به در کوبید
+ اون دوش فاکی و بندید و بعدش هر گوهی میخواید بخورید ...
⚠️پایان اسمات ⚠️
+ اینجا دیگه کدوم جهنمیه
جونگ کوک با اخم به چونگ هی گفت و دستش و به کمرش زد
چونگ هی لبخند چندشی زد و شونه بالا انداخت
_ اینجا ؟ چرا خودت یه نگاه نمیندازی ؟
انباری خاک گرفته بود ، جونگ کوک حس بدی داشت ، تمام بدنش استرس شده بود و برای اولین بار بی دلیل ترسیده بود
پاشو روی جعبه های قهوه ای رنگ گذاشت و از داخل پنجره کوچیک مربعی که یک چشمش بزور جلوش جا میشد نگاهی به طرف دیگه انداخت
چهار تا پسر که دو تا از اونا سیاه پوست بودن و تقریبا هیچکدوم اهل کره نبودن ، این و میشد از هیکل به شدت درشتشون و چهرشون فهمید ، جونگ کوک زبونش و به لبش فشار داد و سمت چونگ هی چرخید
+ خب که چی ؟ چهار تا نره قول تو یه اتاق !
پوزخندی زد و ابرو بالا انداخت
+ به کونم رحم کن چونگ ، من باکره ام
چونگ هی خنده بلند هیستریکی کرد ، انگار به سرش زده بود و این اصلا خوب نبود
دستش و به باسن جونگ کوک کوبید و بلند تر خندید ومابینش زمزمه کرد
_ قشنگ نگاه کن جئون ، کسی با کونه تو کاری نداره
جونگ کوک به سرعت سمت سوراخ مربعی و نحس چرخید و چشمش و کنارشقرار داد ، با چیزی که دید تعادلش بهم ریخت و از روی جعبه ها زمین افتاد و جلوی پای چونگ هی زانو زد ، لمس اون بدن دیشب مال خودش بود و حالا فقط چندین ساعت بعدش ممکن بود ...
دستاشو روی هم چسبوند و بالا اورد با صدایی که مطمئن بود فقط چند جمله دیگه تا گرفتن کاملش فاصله داره فریاد زد
+ نه ... التماست میکنم نه ...
زانو هاش و روی زمین کشید و جلو رفت و پیراهن آبی رنگ پیر مرد و چسبید و نگاهش کرد
+ جای نامجون و میگم ، قصم میخورم میگم فقط جیمین و از اون اتاق لعنتی بیار بیرون
وحشت زده از جاش بلند شد و سمت سوراخ نحس رفت
جیمین جیغ میکشید و التماس میکرد تا ولش کنن، پسرای گشنه و قول مانند بدنش و لمس میکردن و قطعا مقاومت جیمین هیچ فایده ای نداشت
جونگ کوک مشت هاشو به دیوار کوبید و اسم جیمین و نعره میزد باورش نمیشد این اتفاق داره توی واقعیت میوفته پس چند باری توی گوش خودش کوبید ، دردش میگرفت و این وحشت زده ترش میکرد...
اشکش گونش و خیس کرد ، چرخید و بار دیگه روی زانوهاش افتاد و تقریبا جلوی چونگ هی سجده کرد
+ التماست میکنم بگو ولش کنن ، هرچی که بخوای و میگم لعنت بهت چونگ هیه حروم زاده زودباش جیمینم داره اسیب میبینه...
چونگ هی پوزخندی زد و بیسیمشو جلوی دهنش گرفت
+ جیمین و از اونجا خارج کنید
جونگ کوک چشمای درشتش بالا اورد وقتی بیسیم واقعی جلوی صورت چونگ هی دید سمت سوراخ جهید و وقتی جیمین و دیگه اونجا ندید نفس راحت و لرزونی کشید و همونجا کنار دیوار روی زمین سر خورد
+ نامجون توی نیویورکه ...اون ...
________ 2775
های گایز
دومین ماه گرد بوک 😍
چه خبرا ...
این پارت هم قاطی پاتی بود و البته شروعه یه داستان جدید...
یکی اینکه من با stayalive گوش هامو خون آوردم
دوم اینکه دلم برای جیمینی تنگ شده
سوم اینکه دوستون دارم .
love you 💜
Advertisement
- End1596 Chapters
Spirit Realm
Thirty thousand years ago, the Heaven Fighting Race who called themselves “Gods” invaded the Spirit Realm. Hundreds of races rose up in resistance, but ultimately suffered a crushing defeat. The Human Race was the first to concede, and the rest of the Hundred Races soon followed in succession. During the subsequent ten thousand years, all of the races were enslaved by the Heaven Fighting Race. They were cruelly treated, and lived beneath the shadow of terror. The Heaven Fighting Race’s march of conquest did not stop there. With the Spirit Realm as the starting point, they invaded other secret dimensions, and spread war to all corners of existence. After greatly exhausting their combat strength, they were finally defeated by the Hundred Races who took advantage of this opportunity. With no other choice, they fled to the starry skies outside the realm. Thirty thousand years later, in an era where the Heaven Fighting Race has already faded to become ancient legend, an amnesiac youth possessing the Heaven Fighting Race’s bloodline is being fostered in an insignificant household. Whilst struggling to live on, he silently awaits the day of the bloodline’s awakening.Thank you for reading novel Spirit Realm @ReadWebNovels.net
8 3313 - In Serial14 Chapters
Kervet, the Oathkeeper
I am Kervet, the lone guardian of the Sar Varok sanctuary. I have sworn an oath that I will never leave this place. The sanctuary is the resting place of Dimas Aretin, the savior of High Larael. No evil force shall desecrate this sanctuary while I draw breath. I have my sword "Asilan" and my oath candle to fulfill my vows. This is my diary.
8 138 - In Serial16 Chapters
Outlook: The Stars (Consciousness Unbound Book 1)
The year is 2152. Rune Yahui is a nineteen-year-old failure, not having gained entrance to college or the military, with no significant prospects in life. Even worse, Rune is the poorest of the poor, hailing from the mega-slums of New Southern Chicago, the lowest pit of America. In a desperate last-ditch attempt to gain a future more lustrous than toiling the rest of his days away in abhorrent conditions in one of the near sweat-shop level factories that dot the megapolis, Rune signs up for the Virtual Citizen program, a program to cull the excessive world population by transferring just their brains into a video game. In a stroke of rare luck, Rune is admitted into the program and happily submits himself to the surgery and digitization process. Unfortunately for him, he wakes up several hundred years later than he expected... or does he? **Author's Note** This isn't a type of story typical to RRL. You may have noticed LitRPG in the tags, but it's a relatively minor element in the story until later. You may also notice Slice of Life is in the tags. This story is going to be slow and there won't be any power tripping until way later if at all. The focus will be on character development. That doesn't mean I won't still have action/excitement, however. I encourage you to give the story a try. Maybe it will be your thing, maybe it won't. Thanks for even taking the time to read this, and if you do give my fiction a try, I hope you enjoy it. If you don't, well, I hope you find something that you do enjoy. Happy reading!
8 245 - In Serial25 Chapters
Fools of Fate
One boy survives an ordeal. Another man is killed by one. Their fates become twisted around while those who lurk behind the scenes plot and scheme against them. What happens when one stranger helps another live with himself, only to be put in his friend's shoes? "At least it is far away from that damn princess..." This is their story. This is his story. =Warning! Chapter 9 has content that may be considered extreme for some people. View at your own risk.=
8 59 - In Serial6 Chapters
A.I.
Artificial Intelligence in Cultivation World Discord: https://discord.gg/mXMRjzF
8 135 - In Serial37 Chapters
Only a Demon can Slay the Gods
Gust steps into a world of cultivation and magical arts after his father’s death sends him searching for answers. With his father’s lucky coin in hand, and an indecipherable journal in his back pocket, Augustus Perry stumbles into a world he never knew existed. There, he finds a school of mages who speak of Gust’s father as if he were a long-lost legend. They fear Gust’s world and some even call him a demon. It is only out of respect for the coin’s former master that the mages take him in and teach him their methods for cultivating mana. But how could an immortal renegade swordsman turn into the quiet, withdrawn man Gust always knew? What brought him to Gust’s world in the first place, and why did he never go back? If Gust ever wants to know who his father truly was, he’ll need to embark on the very same quest that drove his old man insane. New Chapters M-W-F. **This is my attempt at western progression/cultivation fantasy, inspired by stories like Cradle, the works of Er Gen, and more mainstream fantasy like the Wheel of Time and the Cosmere books.**
8 201