《weakness》Return to prison
Advertisement
⛓️بازگشت به زندان ⛓️
میدونید مچاله شدن قلب ، ناله کردنش و زجه زدنش از درون بدن چطوریه ؟
تصویر لبای اویزون و مظلوم تهیونگ وقتایی که از جیمین ماساژ درخواست میکرد خنده های مستعطیلیش وقتی یه گندی به اشپزخونه زده بود ...
جیمین حس میکرد قلبش خونریزی داره وقتی حتی نتونست با تدی خرسش توی امبولانس بشینه و تا بیمارستان بره ، چشمای بسته تهیونگ و تکون های اسلوموشن شدش وقتی روی تخت داخل امبولانس گذاشته میشد و پلیسی که با بی رحمی دستای ظریفش و دستبند میزد ...
جیمین داشت میمرد و کسی نمیفهمید ، کی کارشون به اینجا رسید ، کی مقصر بود ؟
سرش و بلند کرد به مسیر هلیکوپتری که حالا خیلی وقت میشد از روی زمین بلند شده بود چشم دوخت
کیم نامجون ...
اسمی که جیمین حاضر بود قسم بخوره حتی با شنیدنش به جنون میرسه ، اول جیهیون و حالا ام تهیونگ ، یعنی تهیونگ و از دست میداد ؟
روی زانو هاش خم شده بود و اگر کمک پلیس ها نبود قطعا روی زمین میوفتاد ، نگاهش روی پسری که با سری افتاده سوار ماشین پلیس میشد افتاد ، ازش متنفر بود نه ؟ حتی نمیخواست به حس خاصی فکر کنه ...
جیمین قطعا توی خلاء بود در طول مسیر برگشت به زندان چشماش روی صندلی جلویی اتوبوس زرد رنگ مونده بود و به هیچی فکر نمیکرد ، نمیتونست فکر کنه
جونگ کوک از نگاه کردن به جیمین دست کشید و سرش و به پشت صندلی تکیه داد ، تنها باز مانده ها فرارشون فقط خودش و جیمین بودن ، میتونست بره ، میتونست لحظه اخری که جین دستشو دراز کرد ، بگیرتشو برای همیشه به نیویورک بره اما حس میکرد هیچکدوم از اعضای بدنش کار نمیکنه
فقط زجه ها جیمین و میشنید و لباساش که خون تهیونگ روشون بود و میدید
نفهمید کی بهش دست بند زدن ، حالا توی برگشت به زندانی که فقط سه روز ازش خارج شده بود
***
قطعا اگر تو وضعیت دیگه ای بودن جونگ کوک میچرخید و تا جایی که میتونست با چشماش جیمینه لخت کنارش و که پاهاشو به عرض شونش باز کرده بود و دستاشو به دیوار چسبونده بود میخورد ولی الان خودش هم تو وضعیت مشابه در حال تفتیش شدن بود و مغزش پردازش نمیکرد بهترین و خوش تراش ترین بدن دنیا کنارش ایستاده
مرد سیاه رنگ با خشونت بی سابقه ای که معلوم نبود از کجا میاد دو تا از انگشتاشو تا اخر و بدون خبر قبلی داخل سوراخ باسن جیمین فرو کرد تا از خالی بودنش مطمئن بشه .
جیمین لباش و با دندونش فشار داد و جیکش در نیومد ، این روزا بیشتر از اون درد لعنتی باسنش قلبش درد میکرد ، جالب اینجا بود که توی اون زندان لعنتی مهم نبود جونگ کوک چقدر تا حالا کونش و در مقابل انگشت و دیک حفظ کرده مرد سیاه پوست خشن دستکش یبار مصرفشو عوض کرد و برای انتقام از جونگ کوک سه تا از انگشتاشو به کار گرفت
جونگ کوک کمی خودش و سفت کرد و زیر لب فوشه زیبایی نثار مادر نگهبان کرد
لباس های سیاه رنگی جلوشون گذاشتن و هان با خشم به کوک زل زد
+ از برگشتت خوشحال نیستم جئون
جونگ کوک انگشت فاکشو به هان نشون داد و جوابشو نداد
جیمین با تعجب به لباس های مشکی زل زده بود که هان با صدای حرصی و آرومی زمزمه کرد
+ مشکی بهت میاد جیمین شی
جیمین بغض سنگین گلوشو با اب دهنش قورت داد ، فراموش کرده بود کسی که بهش تیکه مینداخت مسبب حال و روز الانش و اون لباسه لعنتیه ...
لباس و تنش کرد خیلی خوب میدونست فرق لباس زرد زندانیا با لباس مشکی چیه
مشکی یعنی خطرناک ...
Advertisement
مشکی یعنی قاتل ...
وارد محوطه زندان شدن و جلو رفتن ، نفرت توی چشمای تمامی زندانیا یه دلیل محکم داشت اونم وضعیتی بود که بعد فرار اونا دچارش شدن
فرماندار بعد فرار چندتا از زندانیاش دیوونه شد
ول چرخیدن توی زندان و تلفنی صحبت کردن ، بیشتر از ده دقیقه توی حیاط رفتن و ممنوع کرده بود ، حتی حموم رفتن هم نوبتی و کارتی شده بود و همه اینا فقط یه مقصر داشت
جئون جونگ کوک و دار و دستش ...
_ جئون زندانیا حتی بیشتر از قبل عاشقتن
صدای مین یونگی بود ، دستاشو روی نرده های طبقه بالا گذاشته بود و خم شده بود تا بتونه قیافه باطل شده جونگ کوک و خوب تماشا کنه
جیمین با راهنمایی نگهبان توی سلولی رفت و توی دلش خدارو شکر کرد که مثل دفعه قبل با جونگ کوک توی یه سلول نیوفتاده ، هرچند نمیدونست توی دردسر بزرگتری افتاده
هم سلولی شدن با هان ، کای و تمین ؟
با دیدن عکس تمین نفس حبس شدش و با حرص فوت کرد و وسایلش و کنار تخت رها کرد
زیر پتوش پنهان شد تا حداقل برای یک ساعت هم که شده فقط خودش باشه و دنیای خالیه زیر پتو ...
***
چشماشو ریز کرد و با زدن یکم دیگه ژل به نوک انگشتش یه تیکه از تار موهای هان و جلوی صورتش تنظیم کرد
کف دستش و به شونش کوبید
+ من یه ارایشگره پرفکت ام
هان دستشو روی کتفش گذاشت و با اخم از توی اینه به فیلیکس چشم دوخت
_ مطمئنی خوشش میاد
فیلیکس موهاش و پشت گوشش فرستاد و با دستش صورت هان و سمت خودش چرخوند ، صداشو دخترونه کرد و صورتش و به صورت هان نزدیک کرد
+ هان جیسونگ ، انقدر سکسی شدی که دلم میخواد سه بار پشت سر هم بهت بدم
هان دماغشو چین انداخت و با جفت دستاش فیلیکس و پس زد
_ حالم و بهم زدی گمشو
با شنیدن اسمش از دهن نگهبان ضربان قلبش تند شد و مثل ندید پدید ها دست و پاش کمی لرزید
سمت اتاق ملاقات قدم برداشت و با عشق به دختری که با موهای بلند قهوه ای روشنش ور میرفت چشم دوخت
دستاشو باز کرد تا چند ثانیه توی اغوش گرمش دل تنگیشو برطرف کنه اما یری دستشو بالا اورد به نشستن دعوتش کرد
+ باید باهم حرف بزنیم
هان اخم کم رنگی کرد و پشت صندلی نشست
_ اتفاقی افتاده
یری با استرس لبای خشکش و تر کرد و انگشتاشو به هم قفل کرد و سرش و پایین انداخت
+ من اومدم تا ... بهت بگم که ، میدونی که فقط یک ماه تا پایان دانشگاهم مونده و ... و من ...
هان کلافه دستش و مشت کرد و با نگرانی زمزمه کرد
_ چاگیا ( عزیزم ) لطفا عجله کن ، چیشده ؟ اگر اتفاقی افتاده بگ...
+ باید تمومش کنیم
هان با دهنی باز مونده کمی فکر کرد، چی شنیده بود ؟
_ یعنی چی که باید تمومش کنیم ، چیو ؟
یری با بی رحمی که خودش هم نمیدونست از کجا اومده سرش و بلند کرد حرفش و بدون من من کردن بیان کرد
+ بیا کات کنیم ، من به زودی ازدواج میکنم ...
هان ناباور با چشمایی که اندازه پیاله شده بود زل زد به اجزاء صورت دختر رو به روش تا بتونه لبخند یا شوخی بودن حرفش و از میمیک صورتش تشخیص بده اما یری کاملا جدی بود
هان تک خنده هیستریکی کرد و دستشو روی دست یری گذاشت
+ این شوخی بو..
_ لمس ممنوعه
با اخم به نگهبانی که با تلخ رویی فریاد زده بود نگاه کرد و دستش و برداشت
+ شوخی میکنی .. مگه نه ؟ اصلا با مزه نبود
یری از جاش بلند شد و رگبار کلمات مرگبارش و ردیف کرد
Advertisement
_ شوخی نمیکنم من تا ماه دیگه ازدواج میکنم و خب ... زندگی بهتری میسازم ، سالن خودم و میزنم و .. و دوستش دارم پس سعی کن به خوشحالیم فکر کنی و مزاحم زندگیم نشی ... ممنونم که درک میکنی ، خداحافظ هان جیسونگ
حس میکرد قلبش نمیزنه ، از جاش بلند شد و خواست فریاد بزنه و صداشو به دختری که با عجله از در خارج شده بود برسونه ، میخواست بگه نره ، میخواست بگه قول میده تمام خواسته هاشو با هر زحمتی که بود براورده کنه و لازم نیست برای اون خواسته ها با کسه دیگه ای ازدواج کنه اما یری خیلی وقته پیش از در خارج شده بود
نگهبان بدون درک وضعیت داغون هان دستش و به شونش کوبید
+ یالا ، اینجا واینستا
هان دست مشت شدش و محکم تر کرد و به خودش قول داد و تا وقتی توی صورت جیمین میکوبتش بازش نکنه
شاید اگر جیمین بهش دروغ نمیگفت و اون میتونست با داشتن کار نیمه وقت ازادی مشروط داشته باشه یری ترکش نمیکرد ...
***
پتو از روی صورتش کشیده شده بود ، اخرین چیزی که جیمین دلش میخواست
با اخم وحشتناکی که ازش بعید بود به مزاحمیش چشم دوخت
+ پاشو با من بیا
همزمان دست انداخت و وسایل حمام جیمین و چنگ زد
جیمین با صدایی که از ته چاه در میومد زمزمه کرد
_ بهتره دست از سرم برداری جئون
+ جیمین ، سه روزه فاکیه اب به تنت نخورده ، لجبازی نکن تنهایی بخوای بری دهنت وسرویس میکنن
جونگ کوک با لحن ملتمسی گفت و کلافه بازوشو بین دست خودش فشرد
جیمین میدونست حق با پسر بزرگتره پس از جاش بلند شد و وسایلش و از دست کوک کشید و جلو تر راه افتاد ، شاید یه دوش کمک میکرد وضعیتش کمی بهتر بشه
نگاه تلخ و متنفر همه روشون بود ، تنها چیزی که جیمین و متعجب میکرد این بود که با تمام تنفری که حس میکرد هیچکدوم از اونا قدمی سمتشون برنمیداشت
لباساش و از تنش خارج کرد و با سر افتاده سمت دوش اب رفت ، دستاشو به دیوار جلوش تکیه داد و زیر اب داغ موند ، حس بهتری داشت ، حالا کمتر از قبل کلافه بود اما چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا تصویر چهره خونی تهیونگ جلوی صورتش نمایان بشه ، اون هیچ خبری از زنده بودن یا نبودن بهترین دوست ، همخونه و نیمه دیگرش نداشت و این میتونست تا حدی ببرتش که بدون در نظر گرفتن مکانی که توش ایستاده بغض لعنتیش بشکنه و زیر دوش اب سر بخوره و زجه بزنه
اشکاش با قطره های اب قاطی شده بود و حجم دردی که تحمل میکرد باعث میشد دهنش و برای صداهای غمناکی باز کنه
جونگ کوک دستای مشت شدش و به دیوار رو به روش میکوبید و میدونست نباید هیچ جوره سمت جیمین قدم برداره ...
زندانیا با نیشخند یا تعجب نگاهش میکردن اما مهم نبود
سرش و روی زانوهاش گذاشت تا بتونه صورتش و پنهان کنه اما چند لحظه بعد با دستی که روی شونش نشست سرش و بلند کرد و صورتش مهمون مشت به شدت محکمی شد و سرش به دیوار کنارش برخورد کرد
هان شیر اب و بست و گردن جیمین و چسبید تا برای مشت دوم بلندش کنه که جیمین با چشمای قرمزش یقه لباش زرد رنگشو توی مشتاش گرفت و با زور غیر قابل کنترلی به دیوار سرد پشت سرش کوبید و جاشونو عوض کرد
هان جوری نگاهش میکرد که مطمئنن اگر چاقویی دستش بود بی درنگ توی قلب جیمین اونو فرو میکرد
+ توعه حروم زاده با چه جرئتی مشتی که لایقشی و به من میزنی
هان با پاش توی تخمای جیمین کوبید و جیمین و از درد روی زانو هاش افتاد
جونگ کوک دیگه طاقت نیاورد و با لگد محکمی که نثار پهلوی هان کرد اون به دیوار کوبید
_ لاشی بازی در اوردی جیمین شی ، توعه لعنتی دروغ گفتی ...
با حرص دو برابری سمتش رفت که جونگ کوک بازوشو دور گردنش پیچید و حملشو مهار کرد
جیمین که دردش آروم تر شده بود از جاش بلند شد و انگشت اشارشو سمت خودش گرفت
_ لاشی بازی و کی در اورد ، من ؟ من قاتل شدم ، با چهار تا قاتل و مجرم هم سفر شدم و در اخر به بهترین دوستم شلیک شد فقط بخاطر اینکه توعه مادر جنده بخاطر بدهکاریت به کای من و فروختی ...
جونگ کوک با شنیدن جملات جیمین چشماشو تو کاسه چرخوند و دستش و از گردن هان جدا کرد و زیر لب غر زد
_ بی تربیت ..قاتل خودتی
هان لبش و گاز گرفت ، نمیتونست انکار کنه ، این کاری بود که انجام داده و خوب میدونست اگر جیمین از تمین یا کای بپرسه اون ها راستش و میگن ، نفس های عصبی و بلندی کشید و با صدای تهدید واری زمزمه کرد
+ پس مساوی شدیم
جیمین مثل خودش سرش و پایین اورد از زیر با چشمایی که میشد خشم و نفرتی به راحتی تشخیص داد زمزمه کرد
_ نه هان جیسونگ ، ما حتی نزدیک به مساوی هم نیستیم ...
***
با صدای نگهبانی که اسمش و صدا میزد سرش و که دوباره زیر پتو کرده بود و بیرون اورد
_ فرماندار کارت داره ، راه بیوفت
جیمین بدون حرف پشت نگهبان راه افتاد و در اخر پشت در اتاق فرماندار متوقف شدن
بعد از چند دقیقه با اجازه ورود جیمین با سر افتاده پایین داخل شد و همونجا ایستاد
_ بیا جلوتر جیمین شی
صدای چونگ هی بود
جیمین بلافاصله سرش بالا اورد ، چونگ هی قطعا از وضعیت تهیونگ خبر اورده داشت
چشمای ملتمس و اشک دارشو به مرد پیر دوخت و با صدایی که از ته چاه در میومد ازش سوال کرد
+ چونگ هی شی ... کیم تهیونگ ... ته حالش خوبه ؟
چونگ هی دستش و به صورتش کشید و سمت جیمین قدم برداشت ، دستش و روی شونه لرزون جیمین گذاشت و با لحن اروم و غمگینی زمزمه کرد
_ اون خون زیادی از دست داده بود اما گلوله رو از شونش خارج کردن و ... متاسفانه ..
جیمین روی زانوهاش افتاد ، به هیچ عنوان طاقت شنیدن کلمه متاسفم و نداشت چونگ هی با دیدن وضعیت جیمین سریع کنارش خم شد و تکونش داد
_ هی .. پسر آروم باش ، اون فقط توی کماس ، نمرده ، تهیونگ زندس و پسر قویه ، نگران نباش
تهیونگ زنده بود ...
جیمین گریش به حق حقه خوشحالی تبدیل شد و بدون در نظر گرفتن اینکه شخصیت رو به روش یه افسر پلیسه که دستگیرش کرده دستاشو باز کرد و مرد چاق و نرم و توی بغلش کشید
چونگ هی لبخند پدرانه ای به جیمین زد و چند با به کمرش زد تا آروم باشه
_ لطفا ... ازتون میخوام من و از حالش با خبر کنید ، خواهش میکنم هرکاری بخواین میکنم
چونگ هی سر تکون داد و به جیمین اطمینان بخشید
+ نگران نباش ، خبرشو زود به زود بهت میرسونم اما الان مسئله اون نیست ، باید جدی باشی جیمین شی
جیمین روی صندلی نزدیکی نشست و سعی کرد آروم باشه و گریه نکنه تا چونگ هی حرفاشو بزنه
+ وضعیتت خوب نیست جیمین ، علاوه بر اینکه یه فراری به حساب میای ، یه قتل انجام دادی و تمام جزئیاتش توی دوربین وجود داره من میتونم توی دادگاه شهادت بدم که تو با پلیس همکاری کردی و خواستی که تسلیم بشی و میتونم بگم که به عنوان گروگان همراه جئون بودی اما مسئله قتل ...
جیمین سرش و پایین انداخت و حرفی نزد ، چی میتونست بگه ؟
_ من نمیخواستم بکشمش ، اون یه اتفاق بود ... من هولش دادم تا بتونم برگردم به اینجا قسم میخورم
چونگ هی سرش و به معنای تایید تکون داد
+ میدونم جیمین ، تو باید همه اینارو به قاضی بگی و مطمئن شی جئون جونگ کوک لاشی بازی در نیاره و به دروغ شهادت نده
جیمین بدون مکس زمزمه کرد
_ اون اینکارو نمیکنه ...
چونگ هی نگاه معنی داری به فرماندار انداخت و دستش و به سینش زد
+ پس با این حساب ، باید برای دادگاه پس فردا اماده باشی و یه خبر دیگه
جیمین سرش و بالا اورد و با کنجکاوی به چونگ هی چشم دوخت
_ ما خانوادت و خبر کردیم و اونا همه چیز و میدونن ...
________2465
سلاااام ...
چطورین ؟ میدونم مثل من تا یه خبر از طرف خوده جیمین نگیرین عالی نیستین ، امید وارم به زودی انقدر حالش خوب باشه که بهمون نوتیف بده ...
امیدوارم لذت ببرید
love you💜
Advertisement
- In Serial62 Chapters
Dungeon Scholar
Girl meets dungeon. What could go right? A story of a good-hearted Scholar driven by her compassion and curiosity. She might be a little combat averse, but um, isn't that only logical? Love me a good grimdark, but sometimes I want to read feel-good fiction that isn't pure action, romance, or comedy. The plot and characters of Dungeon Scholar won't be all happy and fluffy, and the world will be more dungeons and monsters than rainbows and puppies, but overall the sweet moments should overshadow the bitter. Let's say three dollops of sugar for every pinch of salt, with lemon slices left on the saucers? Enjoy. Note: This is NOT a typical dungeon story. If you are here for the dungeon aspect, then fair warning this will seem incredibly slow-burn to you. The dungeon will eventually become the most important 'character,' arguably, or the second-most important narratively, but you might jump out the window in frustration long before that happens. At its heart, the story's core remains 'girl meets dungeon,' not 'dungeon meets world.' (To be clear, this does or will have a plot! It's just the more conventional story-like elements contribute to Rowena Loress's greater story, not the other way around; no conflict takes center stage until it becomes personally significant to her. Meanwhile, have some Slice of Life.) Updates every Friday Cover made using Waifulabs Written using 4thewords (referral code: UZJRY55368)
8 105 - In Serial15 Chapters
Cold Space, a LITRPG space story.
A Litrpg story that takes place in the future. Mankind has conquered the solar system at least digitally, and with 2 billion players in the game there are a lot of options for players. The only thing the Mc wants is to deal with the person who was instrumental in getting him banned from the game a year ago. He might have a chance if he can survive a out of control spaceship about to crash on an asteroid, a crazy pirate that wants him dead and a abandoned Russian secret base. Pretty rough for your first log in to the game.
8 163 - In Serial47 Chapters
Legend of the immortal robot
Imagine what would happen if a robot that has cultivated to the immortal realm fell onto planet earth in its current state.As the war between the Farrons and the Celestial gods reached the peak on planet Khami, the Farrons created a robot and passed their knowledge of cultivation into a device called the matrix. The robot is made with a dantian such that it can absorb sun ki and cultivate until it reaches the immortal realm. It is then tasked with protecting the matrix until a successor has been found, but then tragedy strikes as the robot is ambushed by some Celestial gods, the fight leading to its fall from Khami to earth. After the fall, a fifteen year old named Ryan Avariz discovers the matrix and it attaches itself to his arm.
8 151 - In Serial62 Chapters
Cupid's Match | Wattpad Books Edition
He's mythologically hot, a little bit wicked, almost 100% immortal. And he'll hit you right in the heart . . .---Lila Black doesn't believe in matchmaking, let alone soul mates. So why is she constantly being hassled by the Cupids Matchmaking Service? But this gilded, cherub-bedecked dating agency isn't exactly what it seems . . . and it's about to turn Lila's entire world upside down.It turns out that Cupids Matchmaking is the real deal. As in, it's run by actual cupids―who don't look at all like they do in the paintings―and they have a serious problem with Lila's "match." Because this guy shouldn't be in the system. He shouldn't have a match. And while he's irresistibly hot, he's also incredibly dangerous. Because Lila's true love match is Cupid. The original bad boy of love. And he wants her.Now Lila's once-normal teenaged world has exploded into a mythological nightmare overrun by crime-lord sirens, wrathful cupid hit men, magic arrows that cause no end of trouble, and a mischievous, not-so-angelic love god she can't seem to stop herself from falling for . . .
8 157 - In Serial7 Chapters
Pictures of You
Tiva One-Shots//Each update is a separate Tiva quick fic. They'll probably mostly be based on OTP story prompts.
8 175 - In Serial35 Chapters
Silence - Adopted By Elizabeth Olsen
Elizabeth is an actress preparing for her next big movie by following a teacher's internship in a small, conservative town.It doesn't take long for one of her students, Casey, to win over Elizabeth's heart.Casey is a 6-year-old girl who lives with her grandmother. Being an outcast she is used to rejection, but Elizabeth treats her like she is any other kid. Even though she isn't. Casey hasn't talked in over two years. Not a word. Noticing the daily struggles Casey has to go through, Elizabeth seems determined to improve Casey's life. Will frustration get the best of her? Or will Casey's trust issues break them apart?What happens when the kid who doesn't talk meets the woman whose heart is way too pure for this world?🥇 #1 in Adoption🥇 #1 in Scarlettjohansson🥈 #2 in Elizabetholsen🥈 #2 in Adopted🥈 #2 in Fanfiction
8 142

