《weakness》dreams come true
Advertisement
💔رویاها به حقیقت می پیوندد💔
فریاد نامجون مساوی شد با پوزخند جیمین ، حالا که هلیکوپتر به موقع نمیتونست به محل قرارشون برسه اونا هم مجبور بودن تا فردا صبح زود داخل دگو بمونن ، نامجون گوشی و قطع کرد و سمت پسری که با پوزخند روی تخته سنگی نشسته بود قدم برداشت و اسلحشو برای بار دوم رو شقیقش گذاشت و فشار داد
_ حقته مغزتو همینجا خالی کنم پسره عوضی
جونگ کوک مشتش و جمع کرد و ناخوناش و توی پوست کف دستش فشار داد تا جوش نیاره
جیمین سرش و بالا اورد و تو چشمای نامجون خیره شد
+ میدونم بهم اعتماد نداری اما ، من یه جایی و میشناسم که میتونیم تا فردا اونجا بمونیم
نامجون خندید ، طولانی و هیستیریک اما جیمین کم نیاورد و از جاش بلند شد و اسلحه نامجون و با دستش پس زد
+ خوب گوش کن حرومزاده ، واقعا به باسن خوشگلمم نیست که چقدر خطرناکی چون اعتقاد من اینه هرکی یه گوهی و یه بار بخوره براش عادی میشه ، من یه آدم و کشتم و اگر برگردم به اون زندان کوفتی قراره تا میانسالی اونجا بمونم پس دلیلی نداره من بخوام خودمو بقیه رو بگا بدم فقط چون از فیس تخمی تو متنفرم ...
صدای جین و شنید که به نظر برای اولین بار داشت جدی حرف میزد
_ تو یه بار این کارو کردی جیمین
+ من هیچ ایده ای نداشتم که تهیونگ بخواد با پلیس همکاری کنه
_ داری دروغ میگی
+ فرض کن دارم دروغ میگم ، میل خودتونه ... میتونین توی همین ون ها وسط کوها بمونید
نامجون عصبی دستی به صورتش کشید و به جین نگاه کرد ، درسته مغز متفکر خودش بود اما توی هر موردی به مشورت جین نیاز داشت
جین سمتش اومد و دستاشو دورش حلقه کرد و در گوشش زمزمه کرد
جونگ کوک سمت جیمین اومد و رو به روش ایستاد
+ جیمین
_ کوک ، یادته بهت گفتم اون چند روزی که غیبم زده بود کجا بودم ؟
+ کلبه جنگلی تهیونگ اینا
_ درسته ، اونا فقط پاییز و زمستون به اونجا میرن ، ما میتونیم ...
حرف جیمین نصفه موند وقتی نامجون سمتشون اومد و تهدید وار جیمین و نگاه کرد
+ قسم میخورم اگر ...
جونگ کوک تحملش تموم شد و حرف نامجون و قطع کرد
_ هیونگ تمومش کن ، با یه مافیا حرف نمیزنی ...
نامجون نا امید به جونگ کوک نگاه کرد ، اون پسر واقعا کور شده بود
+ کوکی ، اون پسر یه موبایل و دزدید و مارو به پلیس لو داد بدون اینکه بذاره ما متوجه بشیم
جونگ کوک سمت جین چرخید و بی حرف نگاهش کرد ، جین خوب میتونست خسته بودن جونگ کوک و از چشماش بخونه دستش و روی شونه نامجون گذاشت و به سمت ون حرکت کرد
+ ما پشت سر شما میایم
بعد از نیم ساعت سکوت که هر کدوم تو افکار خودشون غرق بودن جونگ کوک تحمل نکرد و پرسید
+ مطمعنی کسی الان اونجا نیس ؟
_ کوک من با ته بزرگ شدم ، خیلی خوب میدونم خانوادش کی میرن اونجا !!
+ چرا خیالم راحت نیست
جیمین کونش و چرخوند و پشت به جونگ کوک روی صندلی دو نفره سعی کرد تو پوزیشن درست حسابی کمی بخوابه
_ مشکله توعه
جونگ کوک چشماش روی باسن خوش فرم جیمین خشک شد و زمزمه کرد
+ پس اگر من با این حالت الانت سیخ کنم هم مشکل توعه
جیمین اخمی کرد و چرخید تا جونگ کوک و تحریک نکنه به شیشه ماشین تکیه داد و پاهاش و دراز کرد تا روی دو تا صندلی جا بگیره
_ فاک یو
+ چرا با تمین خوابیدی
سوال یهویی و کمی مظلوم جونگ کوک قلب جیمین و فشرد اما کم نیاورد و تخس موند
Advertisement
_ دلم خواست جونگ کوک حالا خفه شو میخوام بخوابم
با درد یهویی پایین تنش چشماشو باز کرد و جونگ کوک و دید که دست چپشو به پشتی صندلی جلوییش گرفته و دست دیگش روی دیک بیچارشه و سعی داره بدون ناقص کردنش بهش درد وارد کنه
جیمین ناله درد مندی کرد و دستاشو رو دست جونگ کوک گذاشت
_ وقتی بهش فکر میکنم تا حدی دیوونه میشم که قابلیتشو دارم خشک خشک انقدر بکنمت تا خونریزی کنی
جیمین ترسیده به چهره جدی و عصبی جونگ کوک زل زد و مغزش برای پیدا کردن راه حل یا جواب درست قفل شد و فقط نفس نفس زد ، جونگ کوک چندبار بهش گوش زد کرده بود که اگر دستی بهش بخوره اون دست و میشکونه و طرف و قطعا میکشه و اینکه الان فهمیده بود جونگ کوک از خوابیدنش با تمین خبر داره تمام معادلات بی محلی های جونگ کوک تو زندان براش حل میشد پس لباش و خیس کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد
+ مجبور شدم کوک
جونگ کوک فشار بیشتری به پایین تنش وارد کرد که دردش انقدر زیاد شد که امکان نداشت جیمین توی اون حالت تحریک بشه اما برعکس اون پسر بزرگتر با هر حرکت ریز بدن پسر زیرش حس میکرد نیاز داره بکنتش
_ دروغ نگو
+ دروغ نمیگم ، آدمای کای اونجا بودن ..
_ این دلیل میشد تو برای بوسیدنش جلو بری
+ گفت اگر این کارو نکنم وحشی میشه و ...، قسم میخورم
جیمین ناراحت بود ، اینجوری دروغ گفتن و نمیخواست اما مغز و قلب درگیرش ازش یه آدم پست ساخته بود ، قلبش برای جونگ کوک میزد ، از همون لحظه اول اعترافش تا همین امروز که چند سانتی صورتش بود یه حسی بود که فریاد میزد جونگ کوک اونیه که جیمین میخواد اما مغزش حتی یک ثانیه ام زیر بار حرفای قلبش نمیرفت و فقط چموشی میکرد و هرکاری از دستش بر میومد برای اذیت کردنه جونگ کوک و قلبی که به این اسم وابسته شده بود میکرد
جیمین حس کرد فشار دست جونگ کوک کاملا برداشته شده و فقط دستشه که روی دیکش باقی مونده ، حالا میتونست خوب بفهمه لمس شدن دیکش بدون اینکه فشار بهش وارد شه چقدر تحریک کننده ، درست مثل روز اولی که باورش نمیشد توسط یه پسر لمس بشه و اینطوری بی قرار بشه ، توی همین حالت ، ماشین جونگ کوک ، اولین قرارشون بود ...
(فلش بک )
وقتی ته وو بهش گفت کسی منتظرشه و باید یکم زودتر رستوران و ترک کنه هرچقدر به مغزش فشار اورد کسی جز جیهیون و پیشبینی نمیکرد ، چه برسه به پسری که دیشب بعد اینکه خیلی یهویی بهش پیشنهاد کرده بود برسونتش در کمال تعجب سرشو توی گردنش برده بود و مثل یه سگ بو کشیده بود و در اخر بهش گفته بود فردا میخواد ببینتش و حالا هم توی رستوران سفارش دست نخورده ای جلوش بود و منتظر جیمین نشسته بود ...
جیمین ناخوداگاه چند قدم عقب رفت و قبل اینکه پسر متوجه حضورش بشه از در پشتی رستوران خارج شد ، نمیدونست چرا اما انگار یه چیزی میترسوندش ، دلش نمیخواست چیزی بشنوه ، ولی خب زیادم موفق نبود ، جونگ کوک بعد از اینکه از گارسون شنید جیمین از رستوران خارج شده اخمی کرد و خواست بیخیال بشه و به خونش بره ، ولی حالا دم در خونه جیمین داخل ماشین نشسته بود و خودش برای خودش دل میسوزوند که با دیدن پسری اینطور قلبش به تپش میوفته
از ماشین پیاده شد و به پسر قد کوتاهی که با تعجب نگاهش میکرد سلام داد
+ اینجا چیکار میکنی
_ فکر کنم دیشب ازت خواستم باهام یه جایی بیای
+ و من دیشب جوابی ندادم
Advertisement
_ دقیقا ... نگران نباش ، میریم یه کلابه شلوغ
راست هم گفته بود تمام مدت داخل کلاب شلوغ ولی باکلاسی بودن و بدون اینکه نوشیدنیه الکی مصرف کنن ، جونگ کوک مثل یه اپلیکیشن شغل یابی سوال میکرد و جیمین به ناچار و با تعجب جواب میداد
+ اسمت و میدونم ، پارک جیمین ، سنت
_ بیست و پنج
+ درس خوندی ! ؟
_ آم...
و در اخر جونگ کوک با لبخند سوال اخرش و پرسید
+ دوست پسر داری ؟
و جیمین با چشمای گرد شده و لبایی که از هم فاصله گرفته بود جواب داد
_ چی ؟ منظورت چیه ؟ پسر ؟
جونگ کوک لبخندی زد و به ساعت گوشیش نگاه کرد
+ هیچی ، بهتره بریم ، من تا یک ساعت دیگه باید برم سرکار
جیمین با حرف بعدی کوک بیشتر تعجب کرد و ساعت گوشیش و نگاه کرد ، دو نصف شب !؟ اون حتما نگهبانی چیزی بود ...
لحظه خدافظی ( به سینه ام فشردمتتتتت)
«فان بازی های نویسنده »
لحظه خدافظی جونگ کوک برای بار دوم روی جیمین نیم خیز شد ، دست راستشو کنار سر جیمین روی صندلی پایه کرد و دست دیگه شو به منظور ران جیمین روی قسمتی از دیکش گذاشت و کمی به سمتش مایل شد
+ ازت میخوام بازم باهام وقت بگذرونی ، به من خیلی خوشگذشت
جیمین نفسش حبس شده بود ، اول به دستی که روی نیمه ای از دیکش بود و بعد به صورت جذابی که صاحب اون دست بود نگاه کرد ، با خودش فکر کرد ، من چرا دارم تحریک میشم ؟ چند بار بلند اسم خودش و توی مغزش فریاد زد و در اخر با فشار دندوناش روی هم با چشماش به دست جونگ کوک اشاره کرد
_ میشه اول دستت و برداری
جونگ کوک ابروهاش و بالا انداخت با ماساژ کوتاهی مثلا دلیل درخواست جیمین فهمید و تک خنده ای کرد
+ اوه ، متاسفم ...
دستش و کشید ، جیمین نفس حبس شدش و بیرون داد
_ من نمیدونم دلیل این درخواست هات چیه اما ، خوشحالم که با من بهت خوش گذشته و ... باشه اگر وقت داشتم .. حتما
گفت و بدون معطلی از ماشین فرار کرد و جونگ کوک و با لبخند و قلبی مملو از عشق تنها گذاشت
پایان فلش بک *
با توقف ماشین جونگ کوک دستش و برداشت چرخید و جیمین بلافاصله اشکی توی چشمش جوش اومده بود و پاک کرد
+ مثل اینکه رسیدیم ...
جونگ کوک گفت و بدون توجه به جیمینی که صورتش از غصه قرمز شده بود از در ون پایین پرید.
جیمین از ون پیاده شد و نگاهی به اطرافش انداخت ، طبق چیزی که توی لویکیشن ماشین زده بود حدود ده دقیقه پیاده روی داشتن تا به کلبه برسن
+ به هیونگت بگو صبر کنن تا من و تو بریم و یه نگاهی بندازیم ، حتی اگر میخواد با خودش میرم
جیمین گفت و منتظر شد تا جونگ کوک تصمیم بگیره ، جونگ کوک خودسر عمل نمیکرد ، البته این فقط وقتایی بود که بحث مشورت با نامجون پیش میومد نه هر کسه دیگه ای ، کمی اونور تر نامجون دستشو دور کمر جین حلقه کرده بود و با حوصله به خاطره های تموم نشدنی دوست پسرش از زندان گوش میکرد
جیمین به جونگ کوک چشم دوخت که بعد از کمی مشورت سمتش اومد و دستش و پشت کمرش گذاشت
_ بریم
شروع کردن پیاده روی سمت کلبه چوبی و از بین درختا با احتیاط رد میشدن جیمین نگاهی به اسلحه جونگ کوک انداخت و غر زد
+ زحمت بکش اونو پنهون کن ، اینجا چند تا کلبه دیگه ام هست ، میخوای آدمارو بترسونی
_ تو گفتی کسی این موقع سال اینجا نمیاد
+ جونگ کوک من پیشگو نیستم ، کاری که میگم و بکن
جونگ کوک لباش کش اومد ، جیمین مثل مامانا غر میزد دستش و پشت کمره باریکش انداخت و خیلی یهویی سمت خودش کشید
_ چشم عشقم
جیمین دماغشو چین انداخت و با دستش جونگ کوک و پس زد
+ گمشو چندش ...
با شنیدن صدای پا جیمین ترسیده اطرافش و نگاه کرد و با دیدن اقای جی نفس راحتی کشید و خداروشکر کرد
_ این کیه
+ صاحب چند تا کلبه اونور تر ، لطفا ضایه نباش
جونگ کوک ابروهاش و بالا انداخت و با تعجب به دست جیمین که توی بازوش قفل شده بود نگاه کرد و سعی کرد بی جنبه نباشه و مثل احمقا لبخند خنگی نزنه ، جیمین تا کمر خم شد و به مرد سلام کرد
+ سلام اقای جی
مرد با تشخیص دوست صمیمی تهیونگ پسر اقای کیم که هرسال یا چند سال یک بار باهاشون به کلبه میومد خم شد و لبخند زد
_ اوه ، سلام جیمینا ، اینجا چیکار میکنی پسر ...
جیمین دستش و توی دست جونگ کوک محکم کرد و مضطرب لبخند زد
+ با دوست پسرم اومدیم برای تفریح ، از عمو باید ممنون باشم که اینجارو بهمون پیشنهاد کرد
مرد با کنجکاوی به جونگ کوک چشم دوخت و کوک متوجه شد و خم شد
_ سلام
مرد با لبخند کجی به جیمین چشم دوخت
+ یاا ، اگر زودتر میدونستم تورو حتما برای هیون سیو میکردم ، به هر حال خوش بگذرونید پسرا ...
جونگ کوک اخم کمرنگی کرد ، حتما باید اشاره میکرد که پسرش هم گیه و دلش میخواسته جیمین با اون باشه ، اونم جلوی جونگ کوک ..
جیمین خندید و دستش و روی شونه مرد گذاشت و با دستش فشاری وارد کرد و لباش کش اومد
+ اوه ، تا جایی که من میدونم هیون دوست پسر داره ، حتما بهش سلام برسونید
مرد متعجب به فشار غیر عادی جیمین چشم دوخت و لباش و تر کرد
_ یااا من از اون اصلا خوشم نمیاد ، به هر حال من باید برم ، تا بعد ...
دو پسر با مرد خداحافظی کردن و ازش رد شدن ، جیمین چرخید و به مردی که هنوز سر جاش ایستاده بود ثانیه ای چشم دوخت و سرش و پایین اورد
به سرعت سمت جونگکوک چرخید ، کوک سرش و پایین انداخته بود و بی توجه حرص میخورد
+ هیون ... مردک عوضی
جیمین دستش و از بازوی جونگ کوک کشید
_ باورت شده دوست پسرتم !؟
+ باید دخلشو میاوردم ، مطمئنی به خانواده خرس کوچولوت زنگ نمیزنه ؟
جیمین با لفظی که جونگ کوک استفاده کرده بود غم تو دلش نشست و یاد روزی افتاد که با تهیونگ توی پارک مشغول خوردن بستنی بودن و جونگ کوک بدون توجه حمله کرده بود سمت ته
( یا جئون جونگ کوک اون دوست پسرم نیست اون خرس کوچولو دوستمه )
زمزمه آرومش و حتی خودش بزور شنید
+ مطمئنم
***
تهیونگ دسته صندلی چسبید و با خوشحالی زمزمه کرد
_ اوما مطمئنی گفت جیمین و با یه پسر دیده !؟
مادرش از پشت خط تایید کرد حتی نشونه هایی که از پسر جوون داده بود دقیقا نشونه های جونگ کوک بود .
تهیونگ تماس و قطع کرد و از اتاقش بیرون زد ، از دم دمای صبح که برگشته بودن تا همین الان که دیگه داشت تاریک میشد خواب به چشماش نیومده بود حتی سرکار هم نرفته بود و حس مردن میکرد ، حالا این خبر میتونست دوباره زندش کنه ..
بین راه با چونگ هی تماس گرفت و ازش خواست تا با کلی پلیس و افرادش به اونجا حمله نکنن تا دلیلشو بگه
+ چرا
_ من میترسم ، نمیتونی این ریسک و کنی ، همین الانشم یه خبرچین بین افرادت هست و تو نمیتونی رو جونه جیمین همچین ریسکی کنی ، خواهش میکنم
تهیونگ درمونده از مرد پیر درخواست کرد و منتظر جوابش موند ، چونگ هی بعد کمی فکر کردن سه تا از افرادی که بهشون اعتماد کامل داشت و خبر کرد و از مرکز زندان دگو درخواست کمک کرد ، حق با تهیونگ بود ، باید جونه جیمین و نجات میداد ، اون کسی بود که یک بار کمک کرده بود به نامجون برسه و حالا این بار دومش بود.
به سمت جنگل ها حرکت کردن و از نیروهای کمکی خواستن تا بعد از درخواست عملیات و شروع کنن
+ امید وارم این بار موفق بشیم
تهیونگ لبخندی زد و نفس عمیقی کشید
_ من انرژی خوبی دارم، حس میکنم اینبار موفق میشیم ...
چونگ هی تحت تاثیر لبخنده مستعطیلی پسر کنارش لباش کش اومد زمزمه کرد
+ تو من و یاد پسرم میندازی
_ اوه جدی ،،، اون چند سالشه ؟
دندوناش و روی هم فشار داد
+ اون مرده ... نامجون اونو کشت !
***
هرکس مشغول خوردن غذایی بود که جین با خوندن آهنگ های مختلف برای خودش پخته بود ولی جیمین ترجیح میداد پوست لبش و خون روشو بخوره ، به گوشه ای از شومینه خاموش زل زده بود و توی افکارش غرق شده بود
جونگ کوک ظرف رامیون و جلوش گذاشت و چاپستیک رو توش فرو کرد
+ جیمین
_ گشنم نیست
+ اخرین باری که چیزی خوردی کی بود !؟
جیمین چرخید سمت جونگ کوک و بی روح نگاهش کرد
_ یادم نیست
جونگ کوک اخمی کرد و چاپستیک و توی دستش گرفت خودش و لعنت کرد که جلوی افرادی که اونو دومین فرد ترسناک گروه بعد نامجون میدونستن باید به پسر تخس کنارش با دستاش غذا بده
ظرف رامیون و بالا اورد و رشته هارو جلوی دهن جیمین نگه داشت
+ زودباش
جیمین بی حرف دهنشو باز کرد و محتویاتو خورد تا جونگ کوک فکر نکنه داره براش ناز میکنه
_ صبح ساعت پنج دو تا هلیکوپتر میرسه همین نزدیکی ها و تو تا اونموقع از جلوی چشمای من جم نمیخوری
نامجون رو به جیمین گفت و با پوزخندی اضافه کرد
_ البته من خوشحال میشم اگر تو همین جنگل بمونی و دیگه مجبور نباشم تحملت کنم
جیمین حرصی با رامیون های توی دهنش و لپای پف کردش زمزمه کرد
+ کی کیو تحمل میکنه !؟
جونگ کوک ضعف کرد ، به معنای واقعی کلمه ضعف کرد و بی اختیار سرش و تو گردن سفید جیمین چپوند و گاز نسبتا محکمی از گردنش گرفت جیمین صورتش جمع شد و خودش و فاصله داد
+ یاااا ... دردم گرفت
نامجون چپ چپ به جونگ کوک نگاه کرد و برای اولین بار مثل جین غر زد
_ من اینو برات نمیگیرم جونگ کوک
جونگ کوک لبخند خرگوشی کم نظیرشو به هیونگی که کم از پدرش نداشت زد و سعی کرد مظلوم باشه ، تمام چیزی که جونگ کوک الان نیاز داشت یه ارامش توی یکی از خونه های نیویورکش با جیمین بود و برای این لحظه دقایق و میشمرد
+ لازمه کشیک وایستیم
_ لازمه
نامجون به پسری گفت و اضافه کرد
+ ضایه نباشید ، کلبه بزرگ نیس ، سه نفرتون کافیه ...
***
هوا گرگ و میش بود و سکوت جنگل ده دقیقه ای میشد درهم شکسته بود ، صدای دوییدن افرادی میومد که مشخص بود بدجور در تعقیب و گریز هستند ، صدای سگایی که پارس کنان از روی شاخه و برگ میپریدن و صدای ایست گفتن چند تا افسر پلیس که از افراد چند متر اونور تر درخواست میکردن تا بدون شلیک تسلیم بشن
جیمین نفسش بریده بود و تنها چیزی که مانع ایستادنش میشد علاوه بر سگ های ترسناک پشت سرش دست جونگ کوک بود که مثل دستبند اهنین دستش و چسبیده بود و همراه خودش میکشید ، صدای هلیکوپتری که چند کیلومتر اونور تر روی زمین نشسته بود با صدای دیگه قاطی شد و قلب جیمین شروع کرد به کند تر تپیدن
بالاخره به هلیکوپتر رسیدن
افرادی که با سوبین بودن به سرعت یکی ازهلیکوپترهارو تسخیر کردن و اون بلافاصله از زمین بلند شد ، دقیقا همون لحظه بود که صدای تیر اندازی به بقیه صداها اضافه شد ، جیمین کمی خودش و عقب کشید و با صدای تهیونگ که اسمشو فریاد میزد به سمتشون چرخید
اشک تو چشمای جیمین جمع شده بود حس میکرد مغزش اصلا کار نمیکنه ، اگر میتونست دست تهیونگ و میگرفت و از تمام اون افراد کیلومتر ها دور میشد جونگ کوک فریادی زد و دست جیمین و محکم تر کشید
+ سریع تر بدو لعنت بهت ...
نامجون سوار هلیکوپتر شد و دست جین و بالا کشید ، اسلحشو از کمرش خارج کرد و نشونه گرفت ، جونگ کوک جیمین و سمت بالای هلیکوپتر هل داد اما لحظه اخر جیمین چرخید با دیدن صحنه رو به روش قلبش از کار افتاد ، صحنه خوابش مثل روز جلوی چشماش روشن شده بود و جیمین دعا میکرد این یه خواب دیگه باشه نه واقعیت
نمیتونست واقعیت باشه ، نه تا وقتی که تهیونگ اونطور خونین روی زمین افتاده و چشماش بستس ، نه وقتی چونگ هی فریاد میزد و از کسی میخواست وضعیت زنده بودن تهیونگ و چک کنه ...
ج
یمین با قدرتی که خودشم شک داشت واقعی باشه جونگ کوک و پس زد و سمت تهیونگ پرواز کرد و کنارش زانو زد
دستش و روی صورت زخمی و پیراهن خونی تهیونگ کشید و با صدای دل خراشی اسمشو فریاد زد
+ تهیونگااااااا ...
✍️
( جفت عکس های این پارت ادیته های غیر حرفه ای این بنده حقیر هستش چون نمیتونستم عکسی که به داستان بخوره رو پیدا کنم )
______3166
سلام جیگرای من ...
من باز اومدم و تمام سعیمو کردم این پارت بیشتر باشه تا پارت قبلی و جبران کنم
عاشقتونم 💜 هرچند اکثرا بوک و فقط میخونین و دوسش ندارین تا بهش ووت بدید 🥲
love you 💜
Advertisement
- In Serial46 Chapters
The Great Dungeon
Dylan was an ordinary young man living on Earth, doing his best to enjoy a normal school life when tragedy struck. One day, at a meet for his sports, Dylan was caught in an explosion and promptly passed away. The regrets he had on how little he had done with his life, along with the regrets of others who died, caught the attention of the Will of the World, which decided to reincarnate Dylan into the world of Thunnberg as a Dungeon! Now Dylan must struggle to survive in this confusing new world in a 'body' that is no longer human, doing his best to survive in a world that aims to tear him apart. Will Dylan survive and grow while retaining his humanity, succumb to the dungeon's instincts and devour everything in his quest for power, or fail once again in his second chance at life? Cover credit: Gabz
8 251 - In Serial462 Chapters
Forging his own destiny
~~DROPPED~~Story Author: Anuel Proofreaders:Flubbykin (active)Chapters Proofread: 1-7; 28-39; 42-117; 120-133; 169-178; 197 - 211, 220-earliest) Ah, the world, the multi-universe made of perfect cycles. Cycles, which the only purpose is to purify soul – release it from the burden of its memories and experience, the process, that would let the soul be reincarnated again, to experience new life. The world is being born, it is being populated by souls, the smaller and bigger, the world would die and be reshaped anew. In a cycle. A never-ending process. Since the dawn of time, since the countless cycles, the pool of soul was closed, a soul that died could be reincarnated only within a System of its Administrator. Until now. Join us in our story of a single soul which because of certain events could no longer be reincarnated in its original world – being forced to be transferred into Universe ruled another Administrator – another God in world full of Fantasy and Magic, watch him casting aside his previous restriction and try living his life to the fullest… thought someone, somewhere, may have different plans for this weird, weird soul. Ps. There are game elements here Disclaimers and warnings: - This story uses clichés. Like, lots of it. - I am not a native English speaker, so my grammar may not be best (It actually is pretty horrible). First 80 or so chapters are a true butchery for eyes and I admit it. Shouldn’t I correct them then? I should. Why am I not doing it? Who knows. Maybe one day I will. - This story is pretty much an experiment. I try different perspectives, different styles, I can make some random Deus-ex-machina if I would consider that I made mistake in the story and decide to change it. - This story is written for pure fun, if you expect some mind-blowing plots and conspiracy of top-level authors – then you will be most likely disappointed. - Easter eggs. Easters eggs everywhere. Every now and then you will be able to spot single events, characters and lines of text that belong in different stories/mangas/movies/books and such. Of course, they do not belong to me but to the owners, though I am not listing them – I am sorry, but if you need to be told from where line comes, we won’t be friends. - And finally. The story is written for you and WITH YOU. If you have any suggestions, events, characters, skills, class… ANYTHING… you wish to see, please – tell me. In best case scenario I would use them, in worse – I would just not implement them, so what do you lose? Guyz I owe my thanks for their contribution: KenChi? IamacultivatorNetlordBasicBörjeDeimos Solyom tommyjl7 Arondight
8 257 - In Serial10 Chapters
The Demon King's Seventeenth Wife is Scary
Tao Jinghua [Crystal Flower], the deadliest and scariest Assassin to ever walk the earth, unknowingly, give up her life to save a city that is being purged. What she never know was how she died.... or so she thought. She herself didn't die, however, in her last minutes of helping a Taoist believer to safety, she accidentally swallowed a pearl and black out. When she wakes up, she found herself in the body of another existence with the same name and gender but different in look girl who is the 29 daughter of a Pottery family. Okay, fine. I don't need to live in a rich family to be happy. Okay, fine. I don't need people to say that I am not pretty. Huh? Wait, what? Is my fiancee dead? What? Could I cultivate to be immortal shall I wished it? What? You want me to marry the Fifth Princess?! Are you sure it's a princess and not a prince? What? The Demon King want me as his wife? Wait a second, first of all, who the hell are you, people?!!! Genres: Xianxia/Xuanhuan, Romance, Action, Drama, Martial Arts, Supernatural/Fantasy, Comedy PS: The cover photo does NOT belong to the author. If the owner wishes for the author of this fiction to take the photo/picture off, please PM the author.
8 120 - In Serial40 Chapters
I Wrote This: [An Author Reincarnated in his Own Webnovel]
Musnaf spends his days playing games and doing nothing. He has an acute case of being a loser. When a car hits him and he's dying, he accepts a notification asking him, if he wants to live. Why did he have his phone out while dying? Read to find out.
8 238 - In Serial7 Chapters
A Nekomancers delight
Just a story about a skeleton and a catgirl as roommates. Nothing weird happening in here at all. Yep, totally normal stuff. If you spot any mistakes in the current chapter, please write them down in the comments. If you spot mistakes in older chapters, send me a private message through Royal Road please. Thank you very much :) The cover art was made by Blazblack.
8 144 - In Serial8 Chapters
Do you know what I have become (RWBY x Male abused sith Reader)
(Y/N) Rose grew up only knowing pain, suffering, and anger. His adopted family would abuse and torture him, because they could and can. Then one day (Y/N) heard voices in his head, which lead him to discover his powers. he then ran away and followed were the voices told him where to go, they led him to a cave deep in a forest. And this is were (Y/N) will gain strength, get power, and this is were the sith will be reborn.
8 77

