《weakness》dreams come true
Advertisement
💔رویاها به حقیقت می پیوندد💔
فریاد نامجون مساوی شد با پوزخند جیمین ، حالا که هلیکوپتر به موقع نمیتونست به محل قرارشون برسه اونا هم مجبور بودن تا فردا صبح زود داخل دگو بمونن ، نامجون گوشی و قطع کرد و سمت پسری که با پوزخند روی تخته سنگی نشسته بود قدم برداشت و اسلحشو برای بار دوم رو شقیقش گذاشت و فشار داد
_ حقته مغزتو همینجا خالی کنم پسره عوضی
جونگ کوک مشتش و جمع کرد و ناخوناش و توی پوست کف دستش فشار داد تا جوش نیاره
جیمین سرش و بالا اورد و تو چشمای نامجون خیره شد
+ میدونم بهم اعتماد نداری اما ، من یه جایی و میشناسم که میتونیم تا فردا اونجا بمونیم
نامجون خندید ، طولانی و هیستیریک اما جیمین کم نیاورد و از جاش بلند شد و اسلحه نامجون و با دستش پس زد
+ خوب گوش کن حرومزاده ، واقعا به باسن خوشگلمم نیست که چقدر خطرناکی چون اعتقاد من اینه هرکی یه گوهی و یه بار بخوره براش عادی میشه ، من یه آدم و کشتم و اگر برگردم به اون زندان کوفتی قراره تا میانسالی اونجا بمونم پس دلیلی نداره من بخوام خودمو بقیه رو بگا بدم فقط چون از فیس تخمی تو متنفرم ...
صدای جین و شنید که به نظر برای اولین بار داشت جدی حرف میزد
_ تو یه بار این کارو کردی جیمین
+ من هیچ ایده ای نداشتم که تهیونگ بخواد با پلیس همکاری کنه
_ داری دروغ میگی
+ فرض کن دارم دروغ میگم ، میل خودتونه ... میتونین توی همین ون ها وسط کوها بمونید
نامجون عصبی دستی به صورتش کشید و به جین نگاه کرد ، درسته مغز متفکر خودش بود اما توی هر موردی به مشورت جین نیاز داشت
جین سمتش اومد و دستاشو دورش حلقه کرد و در گوشش زمزمه کرد
جونگ کوک سمت جیمین اومد و رو به روش ایستاد
+ جیمین
_ کوک ، یادته بهت گفتم اون چند روزی که غیبم زده بود کجا بودم ؟
+ کلبه جنگلی تهیونگ اینا
_ درسته ، اونا فقط پاییز و زمستون به اونجا میرن ، ما میتونیم ...
حرف جیمین نصفه موند وقتی نامجون سمتشون اومد و تهدید وار جیمین و نگاه کرد
+ قسم میخورم اگر ...
جونگ کوک تحملش تموم شد و حرف نامجون و قطع کرد
_ هیونگ تمومش کن ، با یه مافیا حرف نمیزنی ...
نامجون نا امید به جونگ کوک نگاه کرد ، اون پسر واقعا کور شده بود
+ کوکی ، اون پسر یه موبایل و دزدید و مارو به پلیس لو داد بدون اینکه بذاره ما متوجه بشیم
جونگ کوک سمت جین چرخید و بی حرف نگاهش کرد ، جین خوب میتونست خسته بودن جونگ کوک و از چشماش بخونه دستش و روی شونه نامجون گذاشت و به سمت ون حرکت کرد
+ ما پشت سر شما میایم
بعد از نیم ساعت سکوت که هر کدوم تو افکار خودشون غرق بودن جونگ کوک تحمل نکرد و پرسید
+ مطمعنی کسی الان اونجا نیس ؟
_ کوک من با ته بزرگ شدم ، خیلی خوب میدونم خانوادش کی میرن اونجا !!
+ چرا خیالم راحت نیست
جیمین کونش و چرخوند و پشت به جونگ کوک روی صندلی دو نفره سعی کرد تو پوزیشن درست حسابی کمی بخوابه
_ مشکله توعه
جونگ کوک چشماش روی باسن خوش فرم جیمین خشک شد و زمزمه کرد
+ پس اگر من با این حالت الانت سیخ کنم هم مشکل توعه
جیمین اخمی کرد و چرخید تا جونگ کوک و تحریک نکنه به شیشه ماشین تکیه داد و پاهاش و دراز کرد تا روی دو تا صندلی جا بگیره
_ فاک یو
+ چرا با تمین خوابیدی
سوال یهویی و کمی مظلوم جونگ کوک قلب جیمین و فشرد اما کم نیاورد و تخس موند
Advertisement
_ دلم خواست جونگ کوک حالا خفه شو میخوام بخوابم
با درد یهویی پایین تنش چشماشو باز کرد و جونگ کوک و دید که دست چپشو به پشتی صندلی جلوییش گرفته و دست دیگش روی دیک بیچارشه و سعی داره بدون ناقص کردنش بهش درد وارد کنه
جیمین ناله درد مندی کرد و دستاشو رو دست جونگ کوک گذاشت
_ وقتی بهش فکر میکنم تا حدی دیوونه میشم که قابلیتشو دارم خشک خشک انقدر بکنمت تا خونریزی کنی
جیمین ترسیده به چهره جدی و عصبی جونگ کوک زل زد و مغزش برای پیدا کردن راه حل یا جواب درست قفل شد و فقط نفس نفس زد ، جونگ کوک چندبار بهش گوش زد کرده بود که اگر دستی بهش بخوره اون دست و میشکونه و طرف و قطعا میکشه و اینکه الان فهمیده بود جونگ کوک از خوابیدنش با تمین خبر داره تمام معادلات بی محلی های جونگ کوک تو زندان براش حل میشد پس لباش و خیس کرد و با صدای آرومی زمزمه کرد
+ مجبور شدم کوک
جونگ کوک فشار بیشتری به پایین تنش وارد کرد که دردش انقدر زیاد شد که امکان نداشت جیمین توی اون حالت تحریک بشه اما برعکس اون پسر بزرگتر با هر حرکت ریز بدن پسر زیرش حس میکرد نیاز داره بکنتش
_ دروغ نگو
+ دروغ نمیگم ، آدمای کای اونجا بودن ..
_ این دلیل میشد تو برای بوسیدنش جلو بری
+ گفت اگر این کارو نکنم وحشی میشه و ...، قسم میخورم
جیمین ناراحت بود ، اینجوری دروغ گفتن و نمیخواست اما مغز و قلب درگیرش ازش یه آدم پست ساخته بود ، قلبش برای جونگ کوک میزد ، از همون لحظه اول اعترافش تا همین امروز که چند سانتی صورتش بود یه حسی بود که فریاد میزد جونگ کوک اونیه که جیمین میخواد اما مغزش حتی یک ثانیه ام زیر بار حرفای قلبش نمیرفت و فقط چموشی میکرد و هرکاری از دستش بر میومد برای اذیت کردنه جونگ کوک و قلبی که به این اسم وابسته شده بود میکرد
جیمین حس کرد فشار دست جونگ کوک کاملا برداشته شده و فقط دستشه که روی دیکش باقی مونده ، حالا میتونست خوب بفهمه لمس شدن دیکش بدون اینکه فشار بهش وارد شه چقدر تحریک کننده ، درست مثل روز اولی که باورش نمیشد توسط یه پسر لمس بشه و اینطوری بی قرار بشه ، توی همین حالت ، ماشین جونگ کوک ، اولین قرارشون بود ...
(فلش بک )
وقتی ته وو بهش گفت کسی منتظرشه و باید یکم زودتر رستوران و ترک کنه هرچقدر به مغزش فشار اورد کسی جز جیهیون و پیشبینی نمیکرد ، چه برسه به پسری که دیشب بعد اینکه خیلی یهویی بهش پیشنهاد کرده بود برسونتش در کمال تعجب سرشو توی گردنش برده بود و مثل یه سگ بو کشیده بود و در اخر بهش گفته بود فردا میخواد ببینتش و حالا هم توی رستوران سفارش دست نخورده ای جلوش بود و منتظر جیمین نشسته بود ...
جیمین ناخوداگاه چند قدم عقب رفت و قبل اینکه پسر متوجه حضورش بشه از در پشتی رستوران خارج شد ، نمیدونست چرا اما انگار یه چیزی میترسوندش ، دلش نمیخواست چیزی بشنوه ، ولی خب زیادم موفق نبود ، جونگ کوک بعد از اینکه از گارسون شنید جیمین از رستوران خارج شده اخمی کرد و خواست بیخیال بشه و به خونش بره ، ولی حالا دم در خونه جیمین داخل ماشین نشسته بود و خودش برای خودش دل میسوزوند که با دیدن پسری اینطور قلبش به تپش میوفته
از ماشین پیاده شد و به پسر قد کوتاهی که با تعجب نگاهش میکرد سلام داد
+ اینجا چیکار میکنی
_ فکر کنم دیشب ازت خواستم باهام یه جایی بیای
+ و من دیشب جوابی ندادم
Advertisement
_ دقیقا ... نگران نباش ، میریم یه کلابه شلوغ
راست هم گفته بود تمام مدت داخل کلاب شلوغ ولی باکلاسی بودن و بدون اینکه نوشیدنیه الکی مصرف کنن ، جونگ کوک مثل یه اپلیکیشن شغل یابی سوال میکرد و جیمین به ناچار و با تعجب جواب میداد
+ اسمت و میدونم ، پارک جیمین ، سنت
_ بیست و پنج
+ درس خوندی ! ؟
_ آم...
و در اخر جونگ کوک با لبخند سوال اخرش و پرسید
+ دوست پسر داری ؟
و جیمین با چشمای گرد شده و لبایی که از هم فاصله گرفته بود جواب داد
_ چی ؟ منظورت چیه ؟ پسر ؟
جونگ کوک لبخندی زد و به ساعت گوشیش نگاه کرد
+ هیچی ، بهتره بریم ، من تا یک ساعت دیگه باید برم سرکار
جیمین با حرف بعدی کوک بیشتر تعجب کرد و ساعت گوشیش و نگاه کرد ، دو نصف شب !؟ اون حتما نگهبانی چیزی بود ...
لحظه خدافظی ( به سینه ام فشردمتتتتت)
«فان بازی های نویسنده »
لحظه خدافظی جونگ کوک برای بار دوم روی جیمین نیم خیز شد ، دست راستشو کنار سر جیمین روی صندلی پایه کرد و دست دیگه شو به منظور ران جیمین روی قسمتی از دیکش گذاشت و کمی به سمتش مایل شد
+ ازت میخوام بازم باهام وقت بگذرونی ، به من خیلی خوشگذشت
جیمین نفسش حبس شده بود ، اول به دستی که روی نیمه ای از دیکش بود و بعد به صورت جذابی که صاحب اون دست بود نگاه کرد ، با خودش فکر کرد ، من چرا دارم تحریک میشم ؟ چند بار بلند اسم خودش و توی مغزش فریاد زد و در اخر با فشار دندوناش روی هم با چشماش به دست جونگ کوک اشاره کرد
_ میشه اول دستت و برداری
جونگ کوک ابروهاش و بالا انداخت با ماساژ کوتاهی مثلا دلیل درخواست جیمین فهمید و تک خنده ای کرد
+ اوه ، متاسفم ...
دستش و کشید ، جیمین نفس حبس شدش و بیرون داد
_ من نمیدونم دلیل این درخواست هات چیه اما ، خوشحالم که با من بهت خوش گذشته و ... باشه اگر وقت داشتم .. حتما
گفت و بدون معطلی از ماشین فرار کرد و جونگ کوک و با لبخند و قلبی مملو از عشق تنها گذاشت
پایان فلش بک *
با توقف ماشین جونگ کوک دستش و برداشت چرخید و جیمین بلافاصله اشکی توی چشمش جوش اومده بود و پاک کرد
+ مثل اینکه رسیدیم ...
جونگ کوک گفت و بدون توجه به جیمینی که صورتش از غصه قرمز شده بود از در ون پایین پرید.
جیمین از ون پیاده شد و نگاهی به اطرافش انداخت ، طبق چیزی که توی لویکیشن ماشین زده بود حدود ده دقیقه پیاده روی داشتن تا به کلبه برسن
+ به هیونگت بگو صبر کنن تا من و تو بریم و یه نگاهی بندازیم ، حتی اگر میخواد با خودش میرم
جیمین گفت و منتظر شد تا جونگ کوک تصمیم بگیره ، جونگ کوک خودسر عمل نمیکرد ، البته این فقط وقتایی بود که بحث مشورت با نامجون پیش میومد نه هر کسه دیگه ای ، کمی اونور تر نامجون دستشو دور کمر جین حلقه کرده بود و با حوصله به خاطره های تموم نشدنی دوست پسرش از زندان گوش میکرد
جیمین به جونگ کوک چشم دوخت که بعد از کمی مشورت سمتش اومد و دستش و پشت کمرش گذاشت
_ بریم
شروع کردن پیاده روی سمت کلبه چوبی و از بین درختا با احتیاط رد میشدن جیمین نگاهی به اسلحه جونگ کوک انداخت و غر زد
+ زحمت بکش اونو پنهون کن ، اینجا چند تا کلبه دیگه ام هست ، میخوای آدمارو بترسونی
_ تو گفتی کسی این موقع سال اینجا نمیاد
+ جونگ کوک من پیشگو نیستم ، کاری که میگم و بکن
جونگ کوک لباش کش اومد ، جیمین مثل مامانا غر میزد دستش و پشت کمره باریکش انداخت و خیلی یهویی سمت خودش کشید
_ چشم عشقم
جیمین دماغشو چین انداخت و با دستش جونگ کوک و پس زد
+ گمشو چندش ...
با شنیدن صدای پا جیمین ترسیده اطرافش و نگاه کرد و با دیدن اقای جی نفس راحتی کشید و خداروشکر کرد
_ این کیه
+ صاحب چند تا کلبه اونور تر ، لطفا ضایه نباش
جونگ کوک ابروهاش و بالا انداخت و با تعجب به دست جیمین که توی بازوش قفل شده بود نگاه کرد و سعی کرد بی جنبه نباشه و مثل احمقا لبخند خنگی نزنه ، جیمین تا کمر خم شد و به مرد سلام کرد
+ سلام اقای جی
مرد با تشخیص دوست صمیمی تهیونگ پسر اقای کیم که هرسال یا چند سال یک بار باهاشون به کلبه میومد خم شد و لبخند زد
_ اوه ، سلام جیمینا ، اینجا چیکار میکنی پسر ...
جیمین دستش و توی دست جونگ کوک محکم کرد و مضطرب لبخند زد
+ با دوست پسرم اومدیم برای تفریح ، از عمو باید ممنون باشم که اینجارو بهمون پیشنهاد کرد
مرد با کنجکاوی به جونگ کوک چشم دوخت و کوک متوجه شد و خم شد
_ سلام
مرد با لبخند کجی به جیمین چشم دوخت
+ یاا ، اگر زودتر میدونستم تورو حتما برای هیون سیو میکردم ، به هر حال خوش بگذرونید پسرا ...
جونگ کوک اخم کمرنگی کرد ، حتما باید اشاره میکرد که پسرش هم گیه و دلش میخواسته جیمین با اون باشه ، اونم جلوی جونگ کوک ..
جیمین خندید و دستش و روی شونه مرد گذاشت و با دستش فشاری وارد کرد و لباش کش اومد
+ اوه ، تا جایی که من میدونم هیون دوست پسر داره ، حتما بهش سلام برسونید
مرد متعجب به فشار غیر عادی جیمین چشم دوخت و لباش و تر کرد
_ یااا من از اون اصلا خوشم نمیاد ، به هر حال من باید برم ، تا بعد ...
دو پسر با مرد خداحافظی کردن و ازش رد شدن ، جیمین چرخید و به مردی که هنوز سر جاش ایستاده بود ثانیه ای چشم دوخت و سرش و پایین اورد
به سرعت سمت جونگکوک چرخید ، کوک سرش و پایین انداخته بود و بی توجه حرص میخورد
+ هیون ... مردک عوضی
جیمین دستش و از بازوی جونگ کوک کشید
_ باورت شده دوست پسرتم !؟
+ باید دخلشو میاوردم ، مطمئنی به خانواده خرس کوچولوت زنگ نمیزنه ؟
جیمین با لفظی که جونگ کوک استفاده کرده بود غم تو دلش نشست و یاد روزی افتاد که با تهیونگ توی پارک مشغول خوردن بستنی بودن و جونگ کوک بدون توجه حمله کرده بود سمت ته
( یا جئون جونگ کوک اون دوست پسرم نیست اون خرس کوچولو دوستمه )
زمزمه آرومش و حتی خودش بزور شنید
+ مطمئنم
***
تهیونگ دسته صندلی چسبید و با خوشحالی زمزمه کرد
_ اوما مطمئنی گفت جیمین و با یه پسر دیده !؟
مادرش از پشت خط تایید کرد حتی نشونه هایی که از پسر جوون داده بود دقیقا نشونه های جونگ کوک بود .
تهیونگ تماس و قطع کرد و از اتاقش بیرون زد ، از دم دمای صبح که برگشته بودن تا همین الان که دیگه داشت تاریک میشد خواب به چشماش نیومده بود حتی سرکار هم نرفته بود و حس مردن میکرد ، حالا این خبر میتونست دوباره زندش کنه ..
بین راه با چونگ هی تماس گرفت و ازش خواست تا با کلی پلیس و افرادش به اونجا حمله نکنن تا دلیلشو بگه
+ چرا
_ من میترسم ، نمیتونی این ریسک و کنی ، همین الانشم یه خبرچین بین افرادت هست و تو نمیتونی رو جونه جیمین همچین ریسکی کنی ، خواهش میکنم
تهیونگ درمونده از مرد پیر درخواست کرد و منتظر جوابش موند ، چونگ هی بعد کمی فکر کردن سه تا از افرادی که بهشون اعتماد کامل داشت و خبر کرد و از مرکز زندان دگو درخواست کمک کرد ، حق با تهیونگ بود ، باید جونه جیمین و نجات میداد ، اون کسی بود که یک بار کمک کرده بود به نامجون برسه و حالا این بار دومش بود.
به سمت جنگل ها حرکت کردن و از نیروهای کمکی خواستن تا بعد از درخواست عملیات و شروع کنن
+ امید وارم این بار موفق بشیم
تهیونگ لبخندی زد و نفس عمیقی کشید
_ من انرژی خوبی دارم، حس میکنم اینبار موفق میشیم ...
چونگ هی تحت تاثیر لبخنده مستعطیلی پسر کنارش لباش کش اومد زمزمه کرد
+ تو من و یاد پسرم میندازی
_ اوه جدی ،،، اون چند سالشه ؟
دندوناش و روی هم فشار داد
+ اون مرده ... نامجون اونو کشت !
***
هرکس مشغول خوردن غذایی بود که جین با خوندن آهنگ های مختلف برای خودش پخته بود ولی جیمین ترجیح میداد پوست لبش و خون روشو بخوره ، به گوشه ای از شومینه خاموش زل زده بود و توی افکارش غرق شده بود
جونگ کوک ظرف رامیون و جلوش گذاشت و چاپستیک رو توش فرو کرد
+ جیمین
_ گشنم نیست
+ اخرین باری که چیزی خوردی کی بود !؟
جیمین چرخید سمت جونگ کوک و بی روح نگاهش کرد
_ یادم نیست
جونگ کوک اخمی کرد و چاپستیک و توی دستش گرفت خودش و لعنت کرد که جلوی افرادی که اونو دومین فرد ترسناک گروه بعد نامجون میدونستن باید به پسر تخس کنارش با دستاش غذا بده
ظرف رامیون و بالا اورد و رشته هارو جلوی دهن جیمین نگه داشت
+ زودباش
جیمین بی حرف دهنشو باز کرد و محتویاتو خورد تا جونگ کوک فکر نکنه داره براش ناز میکنه
_ صبح ساعت پنج دو تا هلیکوپتر میرسه همین نزدیکی ها و تو تا اونموقع از جلوی چشمای من جم نمیخوری
نامجون رو به جیمین گفت و با پوزخندی اضافه کرد
_ البته من خوشحال میشم اگر تو همین جنگل بمونی و دیگه مجبور نباشم تحملت کنم
جیمین حرصی با رامیون های توی دهنش و لپای پف کردش زمزمه کرد
+ کی کیو تحمل میکنه !؟
جونگ کوک ضعف کرد ، به معنای واقعی کلمه ضعف کرد و بی اختیار سرش و تو گردن سفید جیمین چپوند و گاز نسبتا محکمی از گردنش گرفت جیمین صورتش جمع شد و خودش و فاصله داد
+ یاااا ... دردم گرفت
نامجون چپ چپ به جونگ کوک نگاه کرد و برای اولین بار مثل جین غر زد
_ من اینو برات نمیگیرم جونگ کوک
جونگ کوک لبخند خرگوشی کم نظیرشو به هیونگی که کم از پدرش نداشت زد و سعی کرد مظلوم باشه ، تمام چیزی که جونگ کوک الان نیاز داشت یه ارامش توی یکی از خونه های نیویورکش با جیمین بود و برای این لحظه دقایق و میشمرد
+ لازمه کشیک وایستیم
_ لازمه
نامجون به پسری گفت و اضافه کرد
+ ضایه نباشید ، کلبه بزرگ نیس ، سه نفرتون کافیه ...
***
هوا گرگ و میش بود و سکوت جنگل ده دقیقه ای میشد درهم شکسته بود ، صدای دوییدن افرادی میومد که مشخص بود بدجور در تعقیب و گریز هستند ، صدای سگایی که پارس کنان از روی شاخه و برگ میپریدن و صدای ایست گفتن چند تا افسر پلیس که از افراد چند متر اونور تر درخواست میکردن تا بدون شلیک تسلیم بشن
جیمین نفسش بریده بود و تنها چیزی که مانع ایستادنش میشد علاوه بر سگ های ترسناک پشت سرش دست جونگ کوک بود که مثل دستبند اهنین دستش و چسبیده بود و همراه خودش میکشید ، صدای هلیکوپتری که چند کیلومتر اونور تر روی زمین نشسته بود با صدای دیگه قاطی شد و قلب جیمین شروع کرد به کند تر تپیدن
بالاخره به هلیکوپتر رسیدن
افرادی که با سوبین بودن به سرعت یکی ازهلیکوپترهارو تسخیر کردن و اون بلافاصله از زمین بلند شد ، دقیقا همون لحظه بود که صدای تیر اندازی به بقیه صداها اضافه شد ، جیمین کمی خودش و عقب کشید و با صدای تهیونگ که اسمشو فریاد میزد به سمتشون چرخید
اشک تو چشمای جیمین جمع شده بود حس میکرد مغزش اصلا کار نمیکنه ، اگر میتونست دست تهیونگ و میگرفت و از تمام اون افراد کیلومتر ها دور میشد جونگ کوک فریادی زد و دست جیمین و محکم تر کشید
+ سریع تر بدو لعنت بهت ...
نامجون سوار هلیکوپتر شد و دست جین و بالا کشید ، اسلحشو از کمرش خارج کرد و نشونه گرفت ، جونگ کوک جیمین و سمت بالای هلیکوپتر هل داد اما لحظه اخر جیمین چرخید با دیدن صحنه رو به روش قلبش از کار افتاد ، صحنه خوابش مثل روز جلوی چشماش روشن شده بود و جیمین دعا میکرد این یه خواب دیگه باشه نه واقعیت
نمیتونست واقعیت باشه ، نه تا وقتی که تهیونگ اونطور خونین روی زمین افتاده و چشماش بستس ، نه وقتی چونگ هی فریاد میزد و از کسی میخواست وضعیت زنده بودن تهیونگ و چک کنه ...
ج
یمین با قدرتی که خودشم شک داشت واقعی باشه جونگ کوک و پس زد و سمت تهیونگ پرواز کرد و کنارش زانو زد
دستش و روی صورت زخمی و پیراهن خونی تهیونگ کشید و با صدای دل خراشی اسمشو فریاد زد
+ تهیونگااااااا ...
✍️
( جفت عکس های این پارت ادیته های غیر حرفه ای این بنده حقیر هستش چون نمیتونستم عکسی که به داستان بخوره رو پیدا کنم )
______3166
سلام جیگرای من ...
من باز اومدم و تمام سعیمو کردم این پارت بیشتر باشه تا پارت قبلی و جبران کنم
عاشقتونم 💜 هرچند اکثرا بوک و فقط میخونین و دوسش ندارین تا بهش ووت بدید 🥲
love you 💜
Advertisement
-
In Serial9 Chapters
The Daily Cheats System
Cloud is your everyday average gamer that uses cheats in non online games. As he writes the cheat for his character to be sent to the next map. A blue box pops up in his face and he reads ''You have been teleported to the next map'' As an apology unknow from who, he gets a one of a kind system,never before seen by the inhabitance of the world. After Cloud feels ready, he goes on an adventure to explore the whole world, go taste testing all the different cuisines and do some crazy quests the system gives him from time to time.Do some smithing and beat up the summoned hero when he gets annoying, beat up the demon lord as well while at it. The MC is OP but is not OP as to beat someone 20 levels above him. By the way his system kinda got crazy while he was knocked out and killed a God but don't mind that too much. Join Cloud and his cheat system on exploring the world while doing crazy stuff and doing quests to level his system to level 100. Join me and have fun thinking of cheats you would like to have and use. message them or comment them to me and I might just use yours.
8 200 -
In Serial149 Chapters
Aggravated Defense (Progression LitRPG)
A quick TL;DR pitch. LitRPG Apocalypse with group progression, a non-overpowered mc, a limited skill-slot System where having a single skill over your opponent could make a big difference. A barrier mage mc who isn’t an Edgelord A sentient System that’s a character in its own right. And no harem or cheat skills. ~<>~<>~ Steven knew the world had ended when a great green and purple dome covered the city of Anchorage. Then things got weirder. First earthquakes, then bolts fell from the sky, changing and twisting the things they hit. Steven, stuck in the throes of apathy, had sought shelter out of boredom more than anything else. But when some fellow survivors are separated and trapped by a rampaging moose, an emotion breaks through his apathy. He can’t turn away. Some people say it’s everyone for themselves at the end of the world. Steven disagreed ~<>~<>~ Will update every Sunday and Tuesday at 9:00am, unless the chapter is beefy, then we'll just have one that week. For some more meta details about this story, it’s a LitRPG Apocalypse with a focus on abilities and how they are used over stats and numbers. It will have group progression, a non-overpowered protagonist, and a focus on unique and interesting classes. No overwhelming advantages for the main crew or broken cheat skills. No harem, some amount of gore, decent levels of profanity.
8 133 -
In Serial8 Chapters
Gun Run
Humanity has turned against its greatest benefactor, to gain back their autonomous rulership of planet Earth. Pressed with false allegations, the Citadel administration gets forced to surrender to the new world order, or suffer consequences of a hostile takeover. While recovering from incidents prior to their current troubles, our heroes must find new resources to make one final effort for saving their people from harms way. Story contains heavy subjects, that may occur difficult for some people. © 2019-2021 Thomas Pine. Story, characters, cover art and illustrations. All rights reserved.
8 105 -
In Serial6 Chapters
Into The Mirror Sea
Sequel to 'A 24th Century Ship in Azur Lane'I Don own anything related to Azur Lane and Star Trek.
8 240 -
In Serial8 Chapters
Unexpected love (Austin x Eteled)
Idek anymore
8 123 -
In Serial5 Chapters
Du Nhiên Mạt Thế - Lão Bối (Van edit)
Du nhiên mạt thế 悠然末世 Lão Bối 老貝 Thể loại: mạt thế, trọng sinh, NP (nhất thụ tam công), tùy thân không gian, HE Tình trạng : Hoàn (77 chương + 3 PN) Edit: Hoàn (Xôi thịt đầy đủ hê hê) Nhà chính: https://builongthivan.wordpress.com/ Nguồn QT: https://datuquynh.wordpress.com/2013/10/21/du-nhien-mat-the-lao-boi/ Nguồn raw: http://bbs.txtnovel.com/ Truyện dịch chưa được sự cho phép của tác giả, vì mình không biết tiếng Trung nên chưa xin, có vấn đề gì mong tác giả thứ lỗi. Truyện có tính chất nhạy cảm, về tình yêu giữa nam x nam, nếu không thích, xin click back. Truyện dịch không mang mục đích thương mại, chỉ mang tính giải trí và sở thích cá nhân, nếu đưa lên trang web nào khác, xin hãy dẫn đường link và chú thích đầy đủ! Văn án Giãy dụa tại mạt thế 15 năm, cuối cùng chết tại ốc đảo huyền bí, Lâm Phàm bởi vì không cam lòng, trước khi chết lại ăn được bạch quả thần kì, vì vậy hắn trọng sinh; lần nữa mạt thế, có được tùy thân không gian, Lâm Phàm càng trở nên tùy tính tùy tâm. "Bắc Cực" theo lời cha mẹ rốt cuộc là căn nguyên tai nạn mạt thế hay là chỗ ở an toàn? Ngẫu nhiên lại gặp được những người tu tiên đó là người tốt hay xấu? Không sao, tất cả đều không quan trọng, hắn thế nhưng tại trước mạt thế bùng nổ nửa năm gặp biến dị thể, nhiễm siêu vi trùng SR - Bán Thú nhân, là trong truyền thuyết binh khí hình người cường đại vô song Bán Thú nhân, thật là tên đang bán manh kia?! Còn bạn trẻ lạnh lùng kiêu ngạo họ Nghiêm này, là vị thành niên a, hắn ăn không tiêu! Thảm nhất là Lôi tiểu ca, ngươi thật là mẹ kế ta nhặt được
8 198
