《weakness》I will kill you Jimin Park
Advertisement
🌑میکشمت پارک جیمین 🌑
اسمات 🔞
سرو صدای زیاد داخل محوطه ملاقات به اندازه کافی شنیدن صدای ضعیف و تحلیل رفته پارک جیمین و برای وکیل سخت میکرد چه بسا بخواد با تحلیل جرمش به ازاد شدنش کمک کنه ، هوف کلافه ای کرد و چشمش و از جیمینی که دستاشو روی میز گذاشته بود و سر پایین بی اهمیت به کفشاش زل زده بود گرفت و بلند شد
+ من باید با موکل ام یه جای آروم صحبت کنم
نگهبان تو صورت وکیل پلک زد و چند لحظه به در خواستش فکر کرد ، به هر حال اون وکیلی بود که خود چونگ هی برای جیمین گرفته بود که همچنین دوست نزدیکش هم محسوب میشد
_ صبر کن
دختر سرش و تکون داد و منتظر ایستاد ، چند لحظه بعد توی اتاق بازرسی جیمین پاهاشو توی شیکمش جمع کرده بود و دستشو دور زانوش حلقه کرده ، روی صندلی نشسته بود
که این بخاطر اندام ظریفش قطعا ممکن بود
کیم یونگ هی عینکش و روی صورتش نتظیم کرد و رو به روی جیمین روی صندلی نشست
+ خیله خب جیمین شی ، بیا راجب روز دستگیری صحبت کنیم
جیمین چشمای بی حالتش و بالا اورد به قیافه دختر رو به روش زل زد
_ تو قراره من و آزاد کنی ؟؟
یونگ هی سر تکون داد و گوشه لبشو توی دهنش کشید
+ من قراره کمکت کنم ، اگر همکاری کنی
جیمین پوزخند زد
_ چونگ هی چقدر گشته تا پیدات کرده ، احتمالا اولین پرونده ای که بهت میدن
وکیل فکش و سفت کرد و برای آروم شدنش دندوناشو روی هم فشار داد ، چند ثانیه پلک زد و خودکارشو و از جیب پیراهنش در اورد و روی کاغذ کوبید
+ تو اینجوری فکر کن ، حداقل من چیزایی حالیمه که تو حالیت نیست ، حالا برام از صبح روز دستگیریت بنویس
جیمین چند لحظه با تعجبی که تو چهرش مشخص نبود به دختر نگاه کرد
_ اسمت چی بود ؟
+ کیم یونگ هی ، میتونی سولار صدام کنی
( سولار از مامامو دختر نازم )
جیمین تک خنده ای کرد و دستش و روی دماغش کشد
_ اسم دادگاهیته ؟ ( مثل اسم استیج )
وقتی جوابی از دختر رو به روش دریافت نکرد لباش و جلو داد و شونه بالا انداخت
+ حوصله نوشتن ندارم
سولار سرش و تکون داد
_ خیله خب
کیف مشکیشو باز کرد و گوشیش و خارج کرد
+ بگو ضبطش میکنم
_ آمممم ، صبح که از خواب بیدار شدم و اب دهنم سمت چپ لپ و تا نیمه های گردنم و خیس کرده بود؛ حس میکردم مثانم داره میترکه و واقعا نیاز داشتم برم دستشویی ولی حدس بزن چی شد ؟ تهیونگ اون تو بود ! پس منم تصمیم ...
+ صبر کن تهیونگ کیه؟
_ واقعا ؟
+ من به تمام جزئیات نیاز دارم
جیمین سرش و به سمت چپ تکون داد و کم نیاورد
_ دوسال بعد از اینکه نقل مکان کردم به سئول دیدمش
+ از کجا ؟
_ بوسان
+ چرا ؟
_ کام آن مسخرم کردی ؟
+ من ؟ نه ! تو چی ؟ مسخرم کردی ؟
جیمین لبخنده دندون نمایی زد و حالت نشستنش تغییر داد و دستاشو روی میز به هم قفل کرد
سولار لبخند جیمین و با لبخند جواب داد و گوشیش و از روی میز برداشت و با زدن دکمه ضبط روی میز برگردوندش ، جیمین ابروهاشو بالا انداخت و لبخندش عمیق تر شد
_ من توی رستوران انتهای خیابون چانگ کار میکردم اسمش سوان احتمالا انقدری معروف هست که نیاز نباشه راجبش توضیح بدم, اکثر وقت ها ظرفارو میشورم ولی اگر نیاز باشه گاهی به رستوران شعبه دوم میرم
+ چه وقتایی
Advertisement
_ آم مثلا وقتایی که مشتری اونجا زیاده ونیرو میخوان یا اگر چیزی نیاز باشه مثل مواد اولیه با پیک رستوران میبرم ، اونروز هم یه کنفرانس توی شعبه دوم بود و از من خواستن به عنوان نیروی کمکی اونجا باشم عصر که برگشتم ته وو رو دیدم ، ته وو کارش بردن اشغالا و طی کشی و تمیز کاریه ، اونروزم مثل همیشه داشت میومد ته کوچه پشتی تا اشغالارو بندازه که دیدمش ، اشغالا فوق العاده سنگین بود پس من پیشنهاد کردم با موتور تا ته کوچه ببرم و خب اونم قبول کرد
+ خب
_ همون لحظه بود ، هنوزم شکه ام ، قبل اینکه من اون پاکت سبز و داخل سطل اشغال پرت کنن رسیدن و دستای من و از پشت گرفتن و جلوی چشمام اشغال هارو روی زمین ریختن
+ و از داخلش ۵۰ کیلو هروئین پیدا شد
_ دقیقا
+ دوربین کوچه ؟
_ هیچ دوربینی توی کوچه پشتی نیست ، پلیس ها میگن تمام دوربین های رستوران و چک کردن و مطمئنن که هیچ بسته مشکی رنگی و ته وو داخل مشمبای زباله ننداخته و ..
+ و ادعا کردن اونا مال توعه ؟
_ زدی تو خال
***
دم در سلول ایستاد و دیدتش که با هیجان چیزی و برای ووجین دوست صمیمیش تعریف میکرد
_ باورت میشه ؟ یعنی من میتونم این پنج ماه اخر و ازاد باشم فقط اگر بتونم یه شغل نیمه وقت پیدا کنم، میتونم برم پیشه..
ووجین با چشماش به جیمین اشاره کرد که داخل میشد ، هان سر چرخوند و با دیدن جیمین اخم کرد و دستش و مشت کرد
+ برو پی کارت جیمین
_ هان ، گوش کن ، من چیزی به فرماندار ...
مشت محکمی به سمت چپ صورتش خورد ، دستش و روی صورتش گذاشت و چشماش و بست
_ باشه ، بزار حرف بزنم ، بعد هرکاری خواستی بکن
هان چشماش و تو کاسه چرخوند
+ بجنب
_ من چیزی نگفتم ، باور کن ، من تمام مدتی که از دستشویی خارج شدم و پیش کای بودم میتونی ازش بپرسی ...
هان روی صندلی نشست و نگاهشو از جیمین گزفت
+ خب که چی ؟ بغلت کنم ؟ سلول جئون جونگ کوک خوش میگذره ؟
جیمین سوال اخر هان و نادیده گرفت و دستش و دو طرفش باز کرد و با حالت کیوتی سرش و به نشونه مثبت تکون داد
هان تمام تلاشش و کرد تا لبخندش و جمع کنه و اخمش و حفظ کنه اما در اخر جلوی قیافه کیوت جیمین کم اورد و لبخند زد و بلند شد و بغلش کرد
_ خاله زنک بازیاتونو جمع کنید برید بیرون
جیمین سمت صدا چرخید و با دیدن هوسوک و پسری که سریه قبلی ام دیده بود اخم کرد
دست هان و چسبید و از سلول خارج شدن
+ میدونی میخوان چیکار کنن که بیرونمون کرد ؟
هان بی تفاوت جواب داد
_ میخواد بکنتش
چشمای جیمین درشت شد و ایستاد
+ منظورت چیه ؟
هان جوری جیمین نگاه کرد انگار به یه احمق چشم دوخته
_ جیمین چه منظوری میتونم از میخواد بکنتش داشته باشم ؟ میخواد بگاش بده
+ اما اخه یونگی
هان متفکر به در سلول نگاه کرد
_ فکرکنم مشکلشون تو تاپ و باتم بودنه ، هوسوک اینجوری روحه تاپشو ارضا میکنه
جیمین به فکر فرو رفت ، یعنی اونم میتونست تاپ باشه ؟
با راه افتادن هان افکارش و کنار گذاشت و دنبالش راه افتاد
+ شنیدم به یه کار نیمه وقت نیاز داری !؟
_ اره که چی ؟
+ خب من یکیشونو سراغ دارم ، البته اگر بخوای
وارد حیاط شدن و هان روی سکو نشست
_ سرکارم گذاشتی ؟ کسی به من کار نمیده
جیمین جلوی پاهای هان ایستاد و از قصد دستش و روی شونش گذاشت تا جونگ کوک و حرص بده
Advertisement
+ نه سرکارت نذاشتم ، میخوام بذارم .. من قبل اینکه بیوفتم اینجا یه رستوران کار میکردم ، اونا یکی و میخواستن که شبا لباس عروسکی بپوشه و تراکت پخش کنه ، فکر هم نکنم کسی تا الان قبول کرده باشه
هان برای اولین بار مظلوم شد ، چشماش و گرد کرد و مثل پاپی به جیمین زل زد
_ جییمییینا ، ببخشید که زدم تو صورتت ، هوم ؟ میشه باهاشون حرف بزنی
جیمین چشماشو به صورت هان دوخت ، نه اینکه دلش سوخته باشه ، اون حالت کیوت و پاپی تور فقط و فقط مختص به یک نفر بود
تهیونگی که گشنشه یا چیزی میخواد
صداش تو سرش اکو شد
+ جیمینی هیونگ ، به منم گوشت بده .
و دهن باز و چشمای گرد شده تهیونگ ، مخصوصا صداش و هیونگ گفتنش که موقعیت های خاصی مثل الان استفادش میکرد
جیمین دستاشو از رو شونه هان برداشت ولی با تنه ای که به پشتش خورد صاف تو صورت هان فرود اومد و با سینش دماغ هان و نابود کرد
جیمین هینی از ترس کشید و چرخید با دیدن جونگ کوک که زبونش و به لپش فشار میداد و نگاهش میکرد چشماش و چرخوند
+ چه مرگته ؟
هان که حالا یکی از طرفتارای پر و پا قرص جیمین شده بود بلند شد و دست جیمین و کشید
_مهم نیست بیا بریم
جونگ کوک پوزخند حرصی زد و لب پایینشو تو دهنش کشید و رفتن جیمین و بی صدا تماشا کرد
جین کنارش ایستاد
+ جوجه کوچولوت با هان اشتی کرده ؟
_ مگه نگفتم نیای دور و برم ؟
جین دستش و به پشت شونه جونگ کوک کوبید
+ کام آن جونگ کوک ، من چیکاره ام ؟ تازه باید خداروشکر کنی نکشتش ، میدونی که خصلته نامجونو ؟
کوک چرخید سمت جین پوزخند زد
_ فکر میکنی اگر جیمین و میکشت من تورو زنده میزاشتم ؟
ابروهاشو بالا فرستاد و به قیافه شکه جین هیونگش زل زد
+ کوک ...
_ هیونگ ، نمیتونم .. مخم داره میترکه و دارم تمام تلاشم و میکنم از این خراب شده خارج شم ، خودت خوب میدونی نه ؟
فرصت جوابی به جین نداد و مشتش و بی هوا تو صورت فرد غریبه ای که از کنارش رد میشد کوبید
+ یاااا چه غلطی میکنی ؟
جونگ کوک مشت دیگه ای تو صورت پسر کوبید و هیستیریک خندید
_ چیه ؟ با قیافت حال نمیکنم
پاشو بالا اورد و محکم تو شیکم پسر کوبید نگهبان دستاشو از پشت چسبید و فریاد زد
+ اگه همین الان آروم نشی بهت شوکر میزنم جئون
جونگ کوک لبخندی به قیافه داغون پسر زد و زمزمه کرد
_ ببخشید خشگله
و با چشمکی همراه نگهبان سمت انفرادی رفت.
***
جیمین اخم کرد و انگشت اشارشو جلوی بینیش گرفت
+ پس تا اخر این هفته میای باهاش مصاحبه کنی هیونگ ؟ ... عالیه .. نه من تضمینش میکنم پسره خوبیه ... باشه ... به نونا سلام برسون خدافظ
گوشی و که سرجاش گذاشت لبخند دندون نمایی به هان زد ، هان هیجان زده جیمین و محکم تو بغلش گرفت و پست شونش و بوسید
+ مرسی ، واقعا ممنونتم جیمین
_ گفته بودم جبران میکنم
فلیکس ، یکی از آدمای کای از کنارشون رد شد و رو به هان کرد
_ رفیق اگر قبولت نکردن تنها کاری که باید بکنی ..
انگشتاشو جوری نگه داشت که انگار دیک کسی داخل دستشه ، سرش و نزدیک انگشتاش برد و دهنش و به حالت o در اورد
هان قیافش و جمع کرد و فاکشو به فلیکس نشون داد .
***
سمت خشک شویی رفت و ملافه های تمیزشو تحویل گرفت
_ اینم واسه جین و جونگ کوک
جیمین اخمی به مرد چاق رو به روش که ملافه اون دو نفر و روی ملافه خودش گذاشته بود کرد
+ من برای اونا چیزی نمیبرم برشون دار
بی اهمیتی مرد و که دید اخمی کرد و در خواستشو تکرار کرد
+ اجوشی ، اگر برشون نداری میندازمشون پایین
مرد تپل سمتش چرخید و با اخم دستاشو رو سینش قفل کرد و منتظر به جیمین چشم دوخت
جیمین خواست ملافه هارو پایین بندازه که دستی از کنارش دو ملافه رویی و برداشت و اونارو روی زمین انداخت
مرد با اخم نگاه حرصی بهشون کرد ، کم مونده بود از سرش دود بلند شه ولی حرفی نمیزد
جیمین با تعجب چرخید و چشماش به نیم رخ تمین برخورد کرد ، چشماش گرد شد و لپاش گل انداخت ، یاد میک لاو قبل سکسشون افتاد ، تمین واقعا فوق العاده بود و حالا به هر دلیلی داشت از جیمین دفاع میکرد
مرد نفس عمیقی کشید و ملافه های کثیف و از زیر پای تمین برداشت
_ روزی که کای به درک واصل شه دهنت و بدجور سرویس میکنم تمین
🔞🔞🔞
جیمین لبش و گاز گرفت و چند قدم رفت
تمین که متوجه فرار کردن جیمین شده بود چرخید و بازوشو محکم چسبید
+ کجا ؟
_ سلام
تمین لبخندی به قیافه خنگ جیمین و سلامش کرد زد و با خودش سمت پشت خشک شویی کشوند و به تیر اهن چسبوند و بی مقدمه لباش و روی لبای جیمین کوبید
جیمین واقعا روی مودش نبود پس اخم کرد و عقب هولش داد
+ نکن
_ ولی تو به من بدهکاری جیمین ، یادت رفته ؟
جیمین کلافه چرخید
+ واقعا الان حوصله ندارم
تمین عصبی نگاهش کرد ، جنتلمن بود ،ولی نه الان که علاوه بر پرداخت پول به کای به کتک هم از جئونخورده بود
جیمین سمت خودش کشید و ملافه توی دستاشو روی اهنی همون اطراف انداخت
_ مثل اینکه زیادی بهت اسون گرفتم پارک جیمین
جیمین چرخوند و دستاشو پشت بدنش قفل کرد و از پشت نزدیکش شد جیمین چشماش و بست و بی حرکت موند ، میدونست میتونه از دست تمین خلاص بشه اما انگار نمیخواست ، این زور یجورایی به مزاقش خوش اومده بود
تمین که آروم بودن جیمین و دید لباش پشت گردنش گذاشت و مک زد
دست ازادشو روی بوت جیمین گذاشت و فشاری وارد کرد جیمین ناله ای زیر لب کرد و از بغل تمین خارج شد
دستاشو دور گردنش حلقه کرد و لباش و روی لب تمین گذاشت
تمین دستش و روی گودی کمر جیمین گذاشت و زمزمه کرد
_ نمیدونم میفهمی یا نه اما من در مقابل تو نمیتونم خودم و کنترل کنم ، تمام ذهنمو بهم ریختی پارک جیمین
خمار چشماشو روی اجزای صورت جیمین چرخوند و در اخر روی لبای قرمز و خیسش زوم کرد
_ میخوامت ، خیلی زیاد ..
لباش روی لبای جیمین کوبید و با یه حرکت تیشرت سفید رنگشو از تنش خارج کرد ، دستشو روی نیپل جیمین کشید و نوازش وار داخل شلوارش برد و دیکش و توی دستش گرفت
جیمین با لمس شدنش ناله کرد و انگشتای پاش جمع شد
بدنش حساس شده بود ، اخرین سکسش برمیگشت به چند ماه پیش که جونگ کوک سر زده به خونش اومده بود
اخم کرد ، ذهنش لعنتی به جونگ کوک فرستاد ، حالا بین حس شهوت و عذاب وجدان دست و پا میزد
تمین که حواسش به تغییر مود جیمین نبود دستش و پشت شلوار جیمین برد و بی هوا انگشتش و داخل سوراخش کرد
جیمین شوکه تکونی خورد و به بدن داغ تمین چسبید
+ چیکار میکنی ؟ واقعا میخوای اینجا ادامه بدیم ؟
تمین که چشماش بیش از حد خمار شده بود با کمک دستش که روی بوت جیمین بود دیکش و از روی شلوار به دیک جیمین چسبوند تا جواب سوالش و داده باشه
جیمین با حس عضو سخت شده تمین روی عضو خودش چشماش و بست و سعی کرد ذهنش و خالی کنه
+ میدونی اگر کسی ببینه .. من مجبور میشم هرروز از کلی دیک سخت شده فرار کنم ؟
تمین پوزخندی زد و دست جیمین و روی دیک خودش کذاشت
_ کسی جرئت اینجا اومدن و نداره از این به بعد تو فقط مال منی
لباش و روی لبای جیمین گذاشت و بوسید ، زبونش و به کار انداخت و همراهش سعی کرد با انگشتش سوراخ جیمین و به بازی بگیره
جیمین که تحریک شده بود شلوار تمین و تا نصفه پایین کشید و به چشمای پسر رو به روش زل زد
روی زانو هاش نشست و دیک تمین و روی لبای خودش گذاشت
بعد بلوجاب خیسی که بهش داد بلند شد و شلوار خودش و از تنش خارج کرد
تمین لبخندش کش اومد و انگشت اشارش و پر شهوت روی خط باسن جیمین کشید
_ بالاخره به هم رسیدیم بهشته من
با گفتن جملش جیمین و بی هوا خم کرد و سر دیکشو به پشتش فشار داد
جیمین دستش و روی دهنش گذاشت و دست دیگش و به ستون اهنی تکیه داد
+ وات دِ ... وحشی نشو ... آروم
تمین بی توجه دیکش و با اب دهنش خیس کرد و با فشار بیشتری اونو داخل کرد و آروم اروم عقب جلو کرد
جیمین اخمی کرد و سعی کرد درد زیادشو نادیده بگیره
تمین بعد مدتی جیمین و چرخوند و بدنش و کمی بالا اورد وکمرش و به ستون اهنی تکیه داد ، جیمین حالا دردش به لذت تبدیل شده بود و همونطور که دستش و دور گردنه تمین حلقه کرده بود لباش و روی لبای نیمه بازش گذاشت و ناله هاشو توی دهنش خفه کرد ..
🔞🔞🔞
***
چونگ هی پنجره کوچیک و فلزیه انفرادی و باز کرد ، با دیدن شیئ سیاهی جلوش اخمیکرد
_ چه گوهی میخوری اون تو جئون ؟
صدای خندیدن جونگ کوک و بعد ناله مصنوئیش اومد
+ با یادت جق میزنم چونگ هیا ... آه
لباس و از جلوی پنجره برداشت و چهرش با خنده خرگوشیش درون قاب مستطیلی قرار گرفت
چونگ هی اخمی کرد و با دقت به چهره جونگ کوک زل زد
_ چیزی مصرف کردی ؟ اون لباس کوفتیت و چطوری انداختی جلوی پنجره ؟
+ آه چقدر خنگی خب معلومه که پشت در جا داره
چونگ هی سرش و تکون داد و جای اخمش و با پوزخندی عوض کرد
_ به هر حال ، من برات موضوعی جذاب تر از خودم اوردم ، میتونی با اون جق بزنی
جونگ کوک لبخند خرگوشیش مهو شد ولی بی تفاوتیشو حفظ کرد و منتظر به چشمای چونگ هی چشم دوخت
بازپرس گوشیش و از جیبش خارج کرد و چند ثانیه از فیلمی که توسط دوربین مدار بسته گرفته شده بود و بعدش با پارچه سیاهی پوشونده بودنش نشون جونگ کوک داد
توی اون فیلم جیمین دستاشو دور گردن پسری حلقه کرده بود و لباش و روی لباش میذاشت
جونگ کوک بی اختیار دستشو به سرعت نور از پنجره کوچیک رد کرد و گوشی چونگ هی و داخل کشید
فیلم و دوباره پلی کرد و دستش روی سرش گذاشت ، باورش نمیشد جیمین همین الان برای کسه دیگه ای ناله میکرد
چونگ هی لعنتی فرستاد و در انفرادی و با سرعت باز کرد اما همون لحظه گوشی به دیوار کوبیده شد و جونگ کوک نعره ای از ته دل زد
+پارک جیمین میکشمت ...
_____ 2833
های ... حدس بزنید امروز چه روزیه ؟
ماه گرد اپ بوک 🥺 و باورم نمیشه توی یک ماه سینش 1k شده ، ممنونم که همراهش بودیین و بهش عشق دادی
تمام تلاشم و برای این بوک میکنم دوستان پس شما هم یه کوچولو به من انرژی بدید با نظر هاتون
love you 💜
Advertisement
- In Serial55 Chapters
The Soul of MorningStar
MorningStar is a player in a virtual reality game and a mystery some people will pay a lot of money to unravel. He got the world in an uproar when he appeared in the middle of a war and single-handedly change the tides. He looks just like an angel with his feathery red wings and his gorgeous face. But wait! he says that he isn't an angel. Then, What is he? Read as he tells the story of his life and the many hardships that led him to become who he is. Beware! strong language, maybe mature content in the distant future.
8 319 - In Serial8 Chapters
Dreamland invasion
Dear Humans,I am very sorry that I have to inform you about the upcoming invasion of our world by foreign forces. We, the management, want to sincerely apologize for allowing this oversight. Sadly, the degree as to which we can interfere in this conflict is severely limited as this would allow the opposing party to act in a similar manner. But please don't worry, contingencies have already been implemented to maximize the effect of the little support we can give. Thus we ask you, to work together in stemming the coming tide, so that humanity may remain on the victorious side. As long as humanity beliefs, there is hope.Yours truly,God of public relations
8 75 - In Serial59 Chapters
Knights quest
EN, a being of pure immeasurable energy, tired of his lonely existence decided to create multiple universes to fulfill his wanting of love.But as time passed and these worlds advanced they grew to forget about EN....so to fill the void, EN created the nine stars...beings of pure light and with their creation they were each given two universes. As time passed each of the nine stars created five moons each.....these were beings of lesser light.....their task was to enter the universes and spread the Order and teachings of EN....as time passed the moons grew in power, which caused the stars to grow in power. This new found power caused some of the stars to question the strength of their creator,EN, however EN foresaw this, and created a being to rival any of the stars, The Black Sun, is what this being was called, and his sole purpose was to keep the stars in order. As the millenia passed the stars strength kept increasing, eventually the ones who questioned En persuaded the others to rise up against Black Sun, but they were unable to kill him, so they divided his body into six parts keeping them hidden in various worlds. Enraged even further by this, EN, placed the nine stars in a deep sleep, as he could not bring himself to kill his creations.The five strongest moons who were created by Black Sun took this chance to gather and revive The Black Sun, however before they could recover the last piece of him, the remaing moons,forty five in total, stood against them, unable to win they fled to the last remaining world, but they were out of time. So on this last remaining world they decided to spread their essence, which contained their memories and abilities so that someday they may be reborn. Years passed, before the first of the Five Great Moons had been reborn. He had awoken as a decent of one of the lesser Moons, he was known as King, a divine being task with the protection of the Ark. Now reborn as King, he retains his bodies pervious memories, to discover that the last piece of Blacksun's body is being used as the Ark, to give the knights of this world absurdly strong abilities. Hiding in plain sight as King he now waits for his chance to retake the last piece of BlackSun's body and to awake the rebirth of his fallen brothers.
8 145 - In Serial34 Chapters
The Matrimony (Completed)
Meet Aziah Glory A She's A Sweetheart With A Heart Of Gold She's Been Threw Some Things But We All Have After Seeing August Alsina She Falls Head Over Heels For Him August Immediately Fall In Loves With Her Sweet Charming Bubbly Personality Follow These Two On A Journey You'll Never Forget !!
8 200 - In Serial31 Chapters
Spider Web -Warrior Applyfic
Spiderpaw, an apprentice of FalconClan, has a prophecy to fulfill: To build up the Clans, make them strong; save them. But the Shadow Paws mission is to destroy him and the prophecy, starting with one unlucky cat...
8 229 - In Serial6 Chapters
aphmau meets dream-wastaken
in a crazy attempt to get away from everyone because dream was in prison and escaped, dream ends up in another dimension because he ran away but ended up falling into a steep hole after waking up he fined out that he was in another dimension after that he finds a girl who is braking a tree down dream and the girl become friends they were next to a village that looks cool and is named phoenix drop. finished
8 166

