《weakness》One-sided love
Advertisement
🤍عشق یک طرفه 🤍
ملافه ی تخت و مرتب کرد ، پتوی نازک و تا کرد و روی تخت گذاشت و با ذوق چرخید
+
امروز هان از انفرادی در میاد
_ به تخمم
درسته آدم مناسبی و برای ابراز احساساتش انتخاب نکرده بود ، انتظار دیگه ای هم از مین یونگی نداشت
زبونش و برای یونگی در اورد و سمت در سلول قدم برداشت تا برای صبحانه به سالن غذاخوری بره که نگهبان سیاه پوست جلوش ایستاد و باعث شد جیمین چند قدم عقب بره
+ پارک جیمین وسایلت و جمع کن
متعجب زمزمه کرد
_ چرا ؟
+ از این سلول منتقل شدی
_ چرا ؟
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد و باتومش و به آهن سلول کوبید
+ زود باش
جیمین سمت یونگی چرخید و ملتمس نگاهش کرد اما در جواب یونگی شونه ای بالا انداخت
_ لابد کوکی برای داشتنت کنارش یه ساک مجلسی برای فرماندار زده
با نیشخند به هوسوک نگاه کرد با هم به داستانی که چیده بود خندیدن
جیمین چشماش و تو کاسه چرخوند و مشغول جمع کردن وسایلش شد کسی چه میدونست ، شاید اینجوری بهتر بود .
جین از سلول خارج شد و کنار جونگ کوک به دیوار تکیه داد
+ اینجوری فقط خودت و بگا دادی
_ دیگه نمیتونم هیونگ باور کن
+ اوضاع بدتر میشه کوک
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و سرش و به دیوار تکیه داد
_ یکاریش میکنم
زیر چشمی جیمین و دید که با حرص و اخمو تخمش وسایلش و بغلش گرفته و با نگهبان سمت سلول میان ، میدونست آوردن جیمین پیشه خودش یعنی مهر تایید به حرفای فرماندار یوو ، اما دیگه نمیتونست شب بیداری هاش و وقتی نگران بود یونگی بلایی سر جیمین بیاره رو تحمل کنه ، پشت سر نگهبان داخل سلول رفت و به تخت بالا سر خودش اشاره کرد
+ اینجا
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد
_ سرت تو کار خودت باشه ، اون تخت مال سوکجینه
جونگ کوک دست هاش و بالا اورد و سعی کرد ملایم برخورد کنه
_ هی رفیق ، این چیزیه که خود جین میخواد
نگهبان سمت جین چرخید و سوالی نگاهش کرد جین هم نگهبان و سوالی نگاه کرد و به این ترتیب چند دقیقه همدیگه رو نگاه کردن تا اینکه ...
_ میدونی ماهیا وقتی غذاشون تموم میشه چیکار میکنن ؟
جین پرسید درحالی که خیلی جدی به صورت نگهبان زل زده بود
نگهبان با خشم توی صداش از لای لب و دندوناش زمزمه کرد
_ چیکار میکنن ؟
+ سفره ماهیا رو جمع میکنن
بعد درحالی که اویزون میله های سلول شده بود از خنده قرمز شد ، نگهبان پره های دماغشو از عصبانیت تکون داد و فریاد زد
+ من تو این اشغال دونی راهی بیمارستان میشم ، مطمئنم
و همونطور که سرش و تکون میداد از اتاق بیرون رفت ، جونگ کوک نگاهش و سمت جیمین چرخوند ، بعد چند ماه دوباره چیزی و میدید که حاضر بود برای داشتن و دیدنش زندگیش و بده ، جیمین با چشمای حلالی شدش به جوک بابابزرگی جین هیونگش از ته دل میخندید ، مهو زیبایی لبخند جیمین به میله آهنی تخت تکیه داد سعی کرد بدون ایجاد سر صدا لذت ببره
جیمین بعد چند لحظه با یاد اوری موقعیتش لبخندش و جمع کرد و سمت تخت جونگ کوک چرخید
+ جرئت نکن هیچوقت بیای این بالا
جونگ کوک نیشخند شیطونی زد و از جلوی راه جیمین کنار رفت
_ باور کن نمیخواستم ...
جیمین چشماش و چرخوند و از نردبون تخت بالا رفت و مشغول چیدن وسایلش شد
جونگ کوک برای نشون ندادن ذوقش جلوی جیمین دست جین و که هنوز اثرات خنده روی صورتش بود گرفت و کشید و سمت حیاط برد
_ عجیب به نظر نمیاد ؟
Advertisement
+ چی ؟
_ این که بدون اعتراض و قرقر منتقل شدنش و حتی از اون جالب تر تخت بالایی تو خوابیدن و قبول کرد ؟
جونگ کوک روی سکو نشست و دستش و توی جیبش فرو کرد نفس عمیقی کشید و به جیپ سبز رنگی که پشت فنس ها بود زل زد
+ منم بهش فکر کردم اما شاید فهمیده نق زدن فایده نداره ، شایدم از بودن کنار من راضیه هیونگ
_ توهم ، توهم ، توهم .. کوک بیخیال ، واسه فرماندار ساک زدی ؟
جونگ کوک چرخید و به یونگی که کمی اونطرف تر همراه هوسوک روی سکو مینشست نگاه کرد
+ کلت تو کون خودت باشه مین یونگی
_ قورت دادی ؟
+ نه گفتم افتخاری قاطیش کنن تو شیر گرم اخر شبت پیشی کوچولو
یونگی اخم وحشتناکی کرد و انگشت فاکش و بالا اورد
_ تقدیم با عشق بانی خرگوشه
کوک خواست جواب بده که جین دخالت کرد و با بازوش به پهلوش کوبید
_ ولش کن ، دعوا درست نکن ...
***
گوشی و محکم جاش کوبید و دستش و به دیوار کنارش زد
+ لعنت بهش
این سومین بار بود که با در خواست از این و اون به شماره تهیونگ زنگ میزد ولی جوابی نمیگرفت ، دل نگرانی و ناراحتی از طرفی ندونستن راه حل مناسب برای کاری که میخواست توی سلول جونگ کوک انجام بده همگی با هم باعث شد تو دلش تهیونگی که تلفنش و جواب نمیداد به فوش بکشه
برای جمع و جور کردن افکارش وارد غذا خوری شد و با سینی تو دستش یه گوشه خلوت برای نشستن پیدا کرد ، سیب قرمزش و برداشت گاز درشتی ازش گرفت
باید خودش با چونگ هی صحبت میکرد باید ازش تضمین میگرفت به محض دریافت چیزی که میخواد از طرف جیمین ازاد میشه ، چون بعد اون موندن جیمین توی زندان غیر ممکن و خطرناک میشد
گاز دیگه ای از سیب زد که ایستادن کسی کنارش و خوردن سینی غذاش توی صورتش فقط چند ثانیه طول کشید ، جیمین شوکه از اتفاقی که افتاده بود از جاش بلند شد تا فرد کنارش و ببینه که سینی بعدی محکم تر از قبلی توی صورتش نشست و مطمئن بود دماغش به شدت اسیب دید
دستش و روی صورتش گذاشت و از درد زیادش روی پاش نشست که صدای فریاد هان توی غذا خوری پیچید
+ حروم زاده میکشمت
یغش و گرفت و به سمت بالا کشید ،جیمین ناباور به صورت عبوس هان زل زد
دلیل کتک خوردنش چی بود ؟ کاری که جونگ کوک کرد ؟
هان به سرعت مشت دیگه ای به گونه جیمین کوبید و قبل رسیدن نگهبان فریاد زد
+ دفعه بعدی که دستم به یه گوشی برسه به جای کمک کردن بهت میکنمش تو کون خوشگلت پارک جیمین فهمیدی ؟
جیمین سعی کرد با دستش جلوی خون ریزی دماغش و بگیره و دست دیگش و برای متوقف کردن هان بالا اورد ،
+ موش فوضول ...دهنت و بخیه میزنم ...
وضعیتش اصلا خوب نبود و درد زیادی تحمل میکرد .
چند تا نگهبان هان و برگردوندن به همونجایی که بعد یک ماه ازش در اومده بود و چند تای دیگه هم برای کمک به جیمین کنارش اومدن
لا به لای تمام این سر و صدا ها فرماندار و بازپرس از دوربین زندان تماشا میکردن اشوبی و که به پا کرده بودن
+ تو یه مار خطرناکی چونگ هی
_ اوه ، اینطوری بهم بر میخوره فرماندار یوو
+ چرا این کارو کردی ؟
_ منظورت دروغ گفتن به هان جیسونگه ؟ آه، میدونی یوو من پارک جیمین و اوردم تا دهنش همراه با قلب جونگ کوک سرویس شه ، اگر قرار باشه یکی قهرمان بازی در بیاره اوضاع خوب پیش نمیره
فرماندار بلند بلند خندید و به صورت تصنعی برای بازپرس کف زد ما بین خنده هاش ، جدی شد و دستش و زیر چونش قرار داد
Advertisement
+ واقعا جونگکوک برای انتقال جیمین به سلولش جای دو ملیون یوروی کیم نامجونو لو داد ؟
چونگ هی کیف مشکی رنگی واز کنار میزی که این روزا شده بود میز کارش برداشت سمت فرماندار گرفت
_ اون برای پارک جیمین هرکاری میکنه ، و این دور نوبت ماست که برونیم
***
با سر درد وحشتناکی چشماشو باز کرد باورش نمیشد زنده نزدیک در اپارتمان مشترکش با جیمین افتاده باشه
از دست باند پیچی شده و باندی که دور پیشونیش حس میکرد فهمید کیم نامجون بعد اینکه یه کتک حسابی مهمونش کرده ، درمانش هم کرده
دستش و نزدیک جیبش برد و گوشیش و خارج کرد ، با دیدن سه تماس ناموفق از شماره غریبه ای با حدس اینکه جیمین بهش زنگ زده باشه عصبی دستی به صورتش کشید و سعی کرد بلند شه ، در اپارتمانش و باز کرد و داخل شد
بعد یه دوش حسابی شماره زندان و گرفت و درخواست ملاقات با جیمین و کرد .
***
بی حوصله وارد سلول شد ، کل دیشب و به علاوه درد بدی که دماغ داغون شدش بهش تحمیل میکرد ، مغز خستگی ناپذیرش هم به این فکر میکرد هان چرا باید فکر میکرد جیمین لوش داده ؟
اهمیتی به جونگ کوک که بعد دیدنش صاف سر جاش نشسته بود و با نگرانی نگاهش میکرد نداد و روی تختش دراز کشید و سرش و زیر پتو پنهان کرد
+ جیمینا ، خوبی ؟
_ هوم
+ چیزی نیاز داشتی بگو
جیمین چشماش و فشار داد و چیزی نگفت
صدای جین و شنید که وارد سلول میشد
+ اوه جیمین اومد ؟ خوبی پسر؟
جوابی نداد و چشماش و تو کاسه چرخوند مطمئن بود اون اصلا نگرانش نشده
+ خوابه ؟
صدای زمزمه آروم جونگ کوک و شنید
_ نمیدونم، هیونگ جذابیتت بو میده چرا نمیای بریم حموم ؟
+ یا منظورت چیه ، من دیروز حموم بودم
از کم و زیاد شدن ولوم جین مشخص بود اونا فکر میکنن جیمین خوابیده جونگ کوک صداش و پایین اورد و زمزمه کرد
_ ولی اگر تو نیای اونجا به من خوش نمیگذره ، بیا بریم پشتمو کیسه بکش هیونگی..
جین خنده شیشه پاکنی کرد و صدایی که اومد مشخص بود یک قسمت از بدن جونگ کوک مورد اصابت دستش قرار گرفته
جیمین ناخوناش و به کف دستش فشار داد و سعی کرد بغضش و خلاص نکنه
اون هرروز خدا داشت توی اون جهنم بخاطر جونگ کوک عذاب میکشید ، هرروز کتک میخورد ، هر روز از یه تجاوز جون سالم به در میبرد ، اونوقت جونگ کوک به فکر حمام و کیسه کشی بود
قطره اشکش و رها کرد و با خودش فکر کرد ، موندن توی این جهنم دیگه از حد توانش خارج شده ، یا فردا برای همیشه از اونجا میرفت ، یا خودش و خلاص میکرد
با همین فکر از جاش بلند شد ، سلول خالی نشون میداد اونا برای حمام کردن رفتن و با تخمین تقریبی که زد ، حداقل بیست دقیقه برای کاری که میخواست بکنه فرصت داشت
از تختش پایین اومد و از سلول خارج شد
پسر ریز اندامی که برای کای کار میکرد پیدا کرد و جلوش و گرفت
+ نی کی
_ چی میخوای ؟
+ اگر الان کاری که میخوام و برام انجام بدی ، بعدش جبران میکنم
_ چطوری ؟ همین الانش هم بهم بدهکاری
جیمین با شنیدن صدای کای از پشت سرش چرخید و توی چشماش زل زد
+ هرجور که تو بخوای ، فرقی نداره
کای ابرو بالا انداخت و از شجاعت یهویی جیمینه کیوته زندان کاملا حیرت زده بود
سر تکون داد و لبخند زد
_ اکی ، نی کی هرکار میخواد بکن
نی کی ادای احترامی به کای کرد و دنبال جیمین که با عجله به سلولش برمیگشت راه افتاد
جیمین داخل سلول رفت و دستش و به کمرش زد
+ نی کی ازت میخوام یه کاغذ قلم برام گیر بیاری
پسر کوچیک تر سر تکون داد و به سرعت از اونجا دور شد
+ اکی ، حالا دم در سلول وایسا و هروقت که متوجه شدی جین یا جونگ کوک دارن میان دو بار سوت بزن
نی کی با تعجب از عجله زیادش ، اکی زیر لبی گفت و دم در سلول با زدن یک پاش به در اهنی تکیه داد
جیمین با راحت شدن خیالش از امنیت سلول ، به سرعت سمت تخت جین رفت و تمام سعیش و کرد تا گوشی ساده ای که اونروز توی ظرف کرم نرم کننده دیده بود پیدا کنه
بعد از چند دقیقه گشتن و پیدا کردن ظرف درش و باز کرد و با دیدن ظرف خالی نا امید روی تخت نشست و سرش و بین دستاش گرفت
سرش تیر کشید ، بهش یاد اور شد اینجا موندن از این لحظه ام براش نا امید کننده تره ، پس ظرف کرم و سرجاش برگردوند شروع به گشتن کرد
***
با شنیدن صدای سوت دست از گشتن برداشت و به سرعت سمت در رفت که با نگهبان زندان رو به رو شد
+ باز چیه
_ چونگ هی شی میخواد ببینتت
+ اکی
_ الان !
+ نه الان نه ده دقیقه دیگه خودم میام ، باید بشاشم
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد و قر زد
_ یه تو مثل آدم حرف میزدی ...
جیمین شونه ای بالا انداخت و با لبخند نگاهش کرد
با رفتن نگهبان چرخید و عمیق به کل سلول نگاه انداخت
+ دنبال چی میگردی ؟
_ کاری که گفتم و بکن نه اضافه کاری
نیکی اخمیکرد و دهن کجی کرد
+ پارک جیمین زبون در اورده
جیمین کلافه با پاش روی زمین ضرب گرفت و عمیق سلول و با نگاهش از نظر گذروند که با خوردن جرقه ای تو ذهنش امیدوار سمت تخت رفت و پایه لقش و بالا اورد
با افتادن گوشی ساده ای از وسط میله گرد آهنی از خوشحالی جیغی کشید و با برداشتن سریع تلفن دستش و روی دهنش گذاشت
به ساعت نگاه انداخت ، امید وار بود کارشون طول بکشه چون از زمان تقریبی که تخمین زده بود یک ربع هم میگذشت...
***
روی صندلی چرم و راحتی اتاق فرماندار نشست و اطرافش و از نظر گذروند
این اتاق هیچ شباهتی به جاهایی که خودشون میموندن نداشت، این اتاق واقعا اتاق ریاست بود
با دیدن شراب قرمز روی میز فرماندار لباش و خیس کرد و به چشمای چونگ هی زل زد
_ خب ؟
+ میتونم یکم شراب بخوام ؟ با چیزی که من میدونم فکر میکنم یک لیوان شراب ناقابل باشه
فرماندار پوزخندی زد و از شراب سرخ برای جیمین ریخت
جیمین سرش و پایین اورد لیوان پایه بلند واز فرماندار گرفت
_ او ، ممنون
کمی از شراب خورد
_من به طور اتفاقی توی سلول گوشی پیدا کردم و حدس بزنید چی فهمیدم ؟
جوابی نشنید و به نمایش خودش ادامه داد
_ این که کیم سوکجین هکره کیم نامجون نیست !
لبخندی زد و باز شرابش و مزهمزه کرد
چونگ هی که عصاب و صبری برای نمونده بود جلو اومد و توی صورت جیمین خم شد و غرید
+ خب ؟
_ فکر میکنی تا وقتی آزادیم قطعی نشه ، دهنمو باز میکنم ؟
چونگ هی خنده هیستیریکی کرد و از جیمین دور شد ، از کی تاحالا زندانیا براش شرط میزاشتن ؟
جیمین با دیدن عصبانی شدن بازپرس شیطون تر لبخند زد و دست درونجیب شلوارش کرد
+ او راستی ، این شماره کیم نامجونه
کاغذ تا شده ای رو در اورد و بازش کرد چونگ هی چرخید سمتش تا شماره رو بگیره اما جیمین سریع تر عمل کرد و کاغذ و توی دهنش گذاشت و باسر کشیدن شراب قورتش داد ، چونگ هی با عصبانیت فریاد زد
_ داری چه غلطی میکنی ؟
+ حفظش کردم
قطعا این شوی جیمین از حد تحمل بازپرسی که چند سال دنبال این پرونده بوده خارج بود به سمت پسر کوچیک حمله کرد و یقش و چسبید اما فریاد فرماندار باعث شد کناربکشه و نفس عمیقی و پر حرصی بکشه
_ بسه ، ازادی مشروطتو امضا میکنم
جیمین یقش و صاف کرد و با اخم زمزمه کرد
+ یعنی چی؟
چونگ هی حرکت کرد و به سمت میز فرماندار رفت
_ یعنی به محض اینکه ما مطمئن شیم این شماره مال نامجونه و جاش و ردیابی کنیم تو ازادی به شرط اینکه از کشور خارج نشی..
جیمین خوشحال از پیروزی که به دست اورده بود شونه بالا انداخت و خودکار و کاغذی از میز فرماندار برداشت
+ به هرحال پول رفتن نداشتم
بعد مهر و امضای ازادی مشروطش و نوشتن شماره تلفن نامجون به سمت در اتاق رفت و با مکث کوتاهی چرخید
+ او ، راستی ، راجب کیم سوکجین ...
لبخندی زد و دستاشو بهم کوبید
_ شوخی کردم ، فقط خواستم جو بدم
چرخید پوزخند دیگه ای به چهره های عصبانی پشت سرش زد
***
اون شماره مطلق بود به کیم نامجون ، شک نداشت ، ولی اون تکستی که دیده بود
+ سوکجینا به زودی بی تابیم برای داشتنت تموم میشه
_ نامجون تو برگشتی ؟
همین ، مطمئن نبود حس دو طرفه باشه یا نامجون ام یه روانی بود مثل جونگ کوک و حس یه طرفش ..
حس یه طرفه ؟ .. واقعا حس جونگ کوک یه طرفه بود ؟ اگر بود چرا الان درست قبل اینکه ازاد شه انقدر دلش بی تاب یک بار دیگه دیدنش یا بین بازوهاش بودن بود ؟
چرا دلش میخواست بهش بگه منه لعنتی فروختمت و حالا میخوام از اینجا برم ، اگر ازاد شدی ، بیا بوسان دنبالم
درسته برنامش برای بعد ازادی رفتن پیش خانوادش بود ، از اول هم اومدنش به سئول اشتباه بود
دیدتش توی دستشویی بود با بالا تنه برهنه آهنگی رو با صدای فوق العادش میخوند و مشغول خشک کردن موهای نم دارش بود
موهاش بلند شده بود و جیمین با خودش فکر کرد ، چقدر بلند بهش میاد ، یعنی اگر پیشنهادش و بدم تا وقتی میاد بوسان دنبالم کوتاهشون نمیکنه ؟
دستش و مشت کرد و افکارش و پس زد ، اون داشت چیکار میکرد ؟ به خودش قول داده بود کوک میاد بوسان دنبالش ؟ مگه همین الان برای ازادیش نفروختش ؟
با خودش زمزمه کرد
+ من جونگ کوک و نفروختم ، من کیم نامجون و فروختم ، من اونو فروختم نه کوکی و ...
بدون توجه به اطرافش سمت جونگ کوک رفت ..
اگر این اخرین دیدارشون بود ، پس اشکالی نداشت اگر یبار برای همیشه خواستش و عملی میکرد
با انگشتاش شونه کوک و لمس کرد ، با چرخیدنش کف دستاش و روی بدنش گذاشت و داخل دستشویی هولش داد و در پشت سرشون بست
لباش و تا جایی که میتونست نزدیک لبای جونگ کوک برد و با چشمای بسته زمزمه کرد
+ بابت همه چی متاسفم کوکا...
______2780
سلام مارشملو های مایلا
چه خبر ؟ داستان چطور پیش میره به نظرتون ؟
حدس زدن ادامه داستان براتون راحته ؟!
love you 💜
Advertisement
- In Serial40 Chapters
Soul Weapon Awakening, My Weapon Is A Harmonica
Traversing into this world where the Awakened was respected and where ferocious beasts were rampant, the Soul Weapons the others have awakened to were like the Spirit Lightblade, Moon Spear… but when it came to Copperfield, he awakened to the “piano” and “harmonica”. Copperfield gloriously became a support-type member of the Awakened. However, when people saw the tens of thousands of ghosts that flew out from the Gate of Hell behind Copperfield that subsequently laid siege to the shuddering beasts when he was playing the piano, their entire outlook on the world was struck, “How is he a support?!”
8 505 - In Serial106 Chapters
Dungeon Core Chat Room.
This is a slower-paced "experiment and dungeon building" web novel that tries to use the idea of peer-to-peer communication with Dungeon Cores instead of Dungeon to slave monster communication to break up the detailed dungeon building. Rank 1 description: (minimum met for system initialization...detailed description as follows) Each race was given a system by the gods to make up for their shortcomings and balance their place in this world. Humans: Abysmally bad at understanding and using magic unable to use more than the lowest of magic were given the "Skill System" magic in the form of premade skills with use, study, and mastery tied to experience. Elves: Intuitively understand magic and have long lives leading to vast knowledge and skill in their chosen fields. However, as a species, they have nearly zero sex drive and less than low fertility, so they were gifted the "World Tree System" with experience gained through the care of natural areas – gifting the chance of children to increase their numbers without dirty copulation. All “natural” or “wild” monsters are given an "Evolution system" designed around killing and consuming as many creatures as possible, slowly increasing strength and, at thresholds, allowing mutations to alter them multiple times. Dungeon cores are different. Unlike humans, they can see, manipulate and live off mana. Unlike Elves, they naturally crystallize after extended periods of time in high mana level areas. However, they cannot easily move or communicate and typically go insane without companionship. As a species other than the odd eccentric they are unimaginative. Brute forcing solutions without the drive to truly innovate. Thus they have been gifted with the "Dungeon Connection System" a magical version of the internet accessible by their peers that allows them to barter and sell: bait, traps, monsters, and knowledge, as well as entertain each other with “adventure streams” using exciting recorded battles and humorous reels of arrogant chumps biting off more than they can chew to often fatal effects. This is the casual story of a dungeon unluckily spawned far from potential adventurers forced to innovate beyond its peers to find its place in this world. Rank 2 Description: Justification. I've been on a dungeon core kick for months and while I love the genre – it's sparse with entries. Often the forced conflict gets repetitive and frantic solving of threats "power levels" the protagonist to god levels to progress the plot – taking away the nice steady progression fantasy I'm looking for. (Progression in this story is linked to how strong of monsters/traps/whatever he can create not his "level"...this is demonstrated by some of his newer monsters beating his older monsters not with discrete "this monster has 10 attack this one has 40") Additionally, the focus on 3rd parties with their drama takes away from the reason I’m reading dungeon core novels in the first place – I'm looking for magical crafting, experimentation and kingdom building – not defence from higher and higher levelled enemies looking to steal/destroy/control the MC. This novel is kind of just me writing the story I wish I could read. I like thinking about the experimentation that can be done in fantasy settings using 'mana' as an excuse to make up rules and try to keep them internally consistent. IE once I define how a rule works, I'm going to commit to keeping it – no breaking hard truths I've given when it's convenient, even if it backs me into a corner. Hopefully, that should make the story interesting to read even if it's SOL and less action-oriented. There will be problems to solve and a clear progression in strength (of created monsters and knowledge) however due to not wanting to force conflict for the sake of conflict the general theme will be closer to slice of life with few action sequences and no overarching goal so please keep that in mind when picking this up as the genre is not for everyone. Finally, I have a clear goal of what I want from this story (not an endless romp but a series of arcs and then a conclusion that's a couple of dozen medium-sized chapters long) I want to commit to finishing it or at least bringing it to a point of rest. I hate all the engaging stories that stop with a “hiatus” indefinitely so in the event I lose motivation I'll work to end this even if the ending becomes rushed/unsatisfying just to give a sense of closure. I’m planning on including several polls in terms of direction and taking feedback heavily into account if I get enough readers (but may choose to ignore it if it deviates too far from the direction I want to take this as in feedback like: “The MC needs a cartoonishly evil arch-enemy that wants to enslave him and force the mc to pump out magic items” or “the MC needs to make a body and learn teleportation then live with humans” will get shot down without consideration.)
8 270 - In Serial26 Chapters
Travel Through The Lands
Lief is the Prince in the city of Thright. Thright has been forgotten by the rest of the kingdom as it resides in the outer region of the Forgotten Forests.The Forgotten Forests is a region where once you enter you can't leave though normal means. As soon as the Huzina Kingdom got word that the City of Thright had moved they had little choice but to mark them off as dead... Add that to the fact its been hundreds of millions of years since then it's not really shocking... However, if you were to tell this to one of the members of Thright City they would probably laugh in you face, as they only moved here a few hundred years ago...Outside of the Forbidden Region of the Forgotten Forest...Kingdoms have declined and the old sects have vanished. Alchemy, Enchanting and many, many techniques have been lost over time... If you were to compare the City of Thright to the current Empires Dynasty?Just one commoner of Thright could completely destroy it within a day, but luckily for the Emperor, the City of Thright have no choice but to stay.As for Leif? Well, he's currently 10 years old and should by now be at the Low Earth Realm, but born with corrupted meridians he is unable to cultivate so he is stuck in the first realm of the Mortal realm.However, Liefs destiny was never confined to this forest. 18+ due to foul language and bloody scenes. RPG aspects start at the end of chapter 12. Currently on break for a while, I'll continue with this, just not right now. I'm unsure when I will continue writing this.
8 161 - In Serial8 Chapters
Through Norr's Eyes
Norr, children of Mary and Abbot, is thought of as a monster since the moment he is born by everyone but his own mother because of his dangerous eyes. Those eyes affect Norr as well as everyone around him, but no one knows to what extent...
8 196 - In Serial16 Chapters
Gamemaster's Adventures in another world
It's your typical "I got transfer to another world by death or some virtual reality game," but this time it's the Gamemaster who gets transferred to another world. Fortunately, he gets to keep his powers. (Think of this like light novel, The New Gate.) - - - - - - Verden Kyler is a gamemaster of a Game Master in a virutal world called Avant-Garde’s Mirror Sky. For unknown reason, he's been transported to another world that appears to be Avant-Garde’s Mirror Sky, but thirty years have passed and the players who once roam the world are considered distance legends. Fortunately, Verden gets to keep his powers as a Game Master only unrestricted now. What shall he do?
8 84 - In Serial13 Chapters
Inside Grayson Foster's Bedroom
Madison and her best friends step-brother, Grayson Foster have never really gotten along. He's always been troublesome and popular, while Maddi is down to earth and prefers to just let life flow. That is, until they both find themselves wrapped up in the same secret and the desperate need to hide it. *****Madison and Violet have been friends ever since they could walk. They've been a dynamic duo, attached at the hip through every year of high school, including their current one. To both of their dismay, a very cunning boy has always been around too, Grayson Foster- the egotistical, smug, overly popularized step-brother Violet never wanted. When Madison's mother leaves on a work trip out of country, Madison is more than ecstatic to be staying with Violet's family. There's only two downsides to the whole arrangement. Number one, is Grayson Foster. And number two, is unintentionally waking up in his bed after a party. With a new type of bond, Grayson and Madison have to keep it a secret. Although, that might not be so easy when real emotions begin to sprout. With troublesome drama, jealousy, boys with bad intentions and Madison's heart being tugged by more than one man... will their secret come out? More importantly... will it destroy everything when it does?© 2020
8 54

