《weakness》One-sided love
Advertisement
🤍عشق یک طرفه 🤍
ملافه ی تخت و مرتب کرد ، پتوی نازک و تا کرد و روی تخت گذاشت و با ذوق چرخید
+
امروز هان از انفرادی در میاد
_ به تخمم
درسته آدم مناسبی و برای ابراز احساساتش انتخاب نکرده بود ، انتظار دیگه ای هم از مین یونگی نداشت
زبونش و برای یونگی در اورد و سمت در سلول قدم برداشت تا برای صبحانه به سالن غذاخوری بره که نگهبان سیاه پوست جلوش ایستاد و باعث شد جیمین چند قدم عقب بره
+ پارک جیمین وسایلت و جمع کن
متعجب زمزمه کرد
_ چرا ؟
+ از این سلول منتقل شدی
_ چرا ؟
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد و باتومش و به آهن سلول کوبید
+ زود باش
جیمین سمت یونگی چرخید و ملتمس نگاهش کرد اما در جواب یونگی شونه ای بالا انداخت
_ لابد کوکی برای داشتنت کنارش یه ساک مجلسی برای فرماندار زده
با نیشخند به هوسوک نگاه کرد با هم به داستانی که چیده بود خندیدن
جیمین چشماش و تو کاسه چرخوند و مشغول جمع کردن وسایلش شد کسی چه میدونست ، شاید اینجوری بهتر بود .
جین از سلول خارج شد و کنار جونگ کوک به دیوار تکیه داد
+ اینجوری فقط خودت و بگا دادی
_ دیگه نمیتونم هیونگ باور کن
+ اوضاع بدتر میشه کوک
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و سرش و به دیوار تکیه داد
_ یکاریش میکنم
زیر چشمی جیمین و دید که با حرص و اخمو تخمش وسایلش و بغلش گرفته و با نگهبان سمت سلول میان ، میدونست آوردن جیمین پیشه خودش یعنی مهر تایید به حرفای فرماندار یوو ، اما دیگه نمیتونست شب بیداری هاش و وقتی نگران بود یونگی بلایی سر جیمین بیاره رو تحمل کنه ، پشت سر نگهبان داخل سلول رفت و به تخت بالا سر خودش اشاره کرد
+ اینجا
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد
_ سرت تو کار خودت باشه ، اون تخت مال سوکجینه
جونگ کوک دست هاش و بالا اورد و سعی کرد ملایم برخورد کنه
_ هی رفیق ، این چیزیه که خود جین میخواد
نگهبان سمت جین چرخید و سوالی نگاهش کرد جین هم نگهبان و سوالی نگاه کرد و به این ترتیب چند دقیقه همدیگه رو نگاه کردن تا اینکه ...
_ میدونی ماهیا وقتی غذاشون تموم میشه چیکار میکنن ؟
جین پرسید درحالی که خیلی جدی به صورت نگهبان زل زده بود
نگهبان با خشم توی صداش از لای لب و دندوناش زمزمه کرد
_ چیکار میکنن ؟
+ سفره ماهیا رو جمع میکنن
بعد درحالی که اویزون میله های سلول شده بود از خنده قرمز شد ، نگهبان پره های دماغشو از عصبانیت تکون داد و فریاد زد
+ من تو این اشغال دونی راهی بیمارستان میشم ، مطمئنم
و همونطور که سرش و تکون میداد از اتاق بیرون رفت ، جونگ کوک نگاهش و سمت جیمین چرخوند ، بعد چند ماه دوباره چیزی و میدید که حاضر بود برای داشتن و دیدنش زندگیش و بده ، جیمین با چشمای حلالی شدش به جوک بابابزرگی جین هیونگش از ته دل میخندید ، مهو زیبایی لبخند جیمین به میله آهنی تخت تکیه داد سعی کرد بدون ایجاد سر صدا لذت ببره
جیمین بعد چند لحظه با یاد اوری موقعیتش لبخندش و جمع کرد و سمت تخت جونگ کوک چرخید
+ جرئت نکن هیچوقت بیای این بالا
جونگ کوک نیشخند شیطونی زد و از جلوی راه جیمین کنار رفت
_ باور کن نمیخواستم ...
جیمین چشماش و چرخوند و از نردبون تخت بالا رفت و مشغول چیدن وسایلش شد
جونگ کوک برای نشون ندادن ذوقش جلوی جیمین دست جین و که هنوز اثرات خنده روی صورتش بود گرفت و کشید و سمت حیاط برد
_ عجیب به نظر نمیاد ؟
Advertisement
+ چی ؟
_ این که بدون اعتراض و قرقر منتقل شدنش و حتی از اون جالب تر تخت بالایی تو خوابیدن و قبول کرد ؟
جونگ کوک روی سکو نشست و دستش و توی جیبش فرو کرد نفس عمیقی کشید و به جیپ سبز رنگی که پشت فنس ها بود زل زد
+ منم بهش فکر کردم اما شاید فهمیده نق زدن فایده نداره ، شایدم از بودن کنار من راضیه هیونگ
_ توهم ، توهم ، توهم .. کوک بیخیال ، واسه فرماندار ساک زدی ؟
جونگ کوک چرخید و به یونگی که کمی اونطرف تر همراه هوسوک روی سکو مینشست نگاه کرد
+ کلت تو کون خودت باشه مین یونگی
_ قورت دادی ؟
+ نه گفتم افتخاری قاطیش کنن تو شیر گرم اخر شبت پیشی کوچولو
یونگی اخم وحشتناکی کرد و انگشت فاکش و بالا اورد
_ تقدیم با عشق بانی خرگوشه
کوک خواست جواب بده که جین دخالت کرد و با بازوش به پهلوش کوبید
_ ولش کن ، دعوا درست نکن ...
***
گوشی و محکم جاش کوبید و دستش و به دیوار کنارش زد
+ لعنت بهش
این سومین بار بود که با در خواست از این و اون به شماره تهیونگ زنگ میزد ولی جوابی نمیگرفت ، دل نگرانی و ناراحتی از طرفی ندونستن راه حل مناسب برای کاری که میخواست توی سلول جونگ کوک انجام بده همگی با هم باعث شد تو دلش تهیونگی که تلفنش و جواب نمیداد به فوش بکشه
برای جمع و جور کردن افکارش وارد غذا خوری شد و با سینی تو دستش یه گوشه خلوت برای نشستن پیدا کرد ، سیب قرمزش و برداشت گاز درشتی ازش گرفت
باید خودش با چونگ هی صحبت میکرد باید ازش تضمین میگرفت به محض دریافت چیزی که میخواد از طرف جیمین ازاد میشه ، چون بعد اون موندن جیمین توی زندان غیر ممکن و خطرناک میشد
گاز دیگه ای از سیب زد که ایستادن کسی کنارش و خوردن سینی غذاش توی صورتش فقط چند ثانیه طول کشید ، جیمین شوکه از اتفاقی که افتاده بود از جاش بلند شد تا فرد کنارش و ببینه که سینی بعدی محکم تر از قبلی توی صورتش نشست و مطمئن بود دماغش به شدت اسیب دید
دستش و روی صورتش گذاشت و از درد زیادش روی پاش نشست که صدای فریاد هان توی غذا خوری پیچید
+ حروم زاده میکشمت
یغش و گرفت و به سمت بالا کشید ،جیمین ناباور به صورت عبوس هان زل زد
دلیل کتک خوردنش چی بود ؟ کاری که جونگ کوک کرد ؟
هان به سرعت مشت دیگه ای به گونه جیمین کوبید و قبل رسیدن نگهبان فریاد زد
+ دفعه بعدی که دستم به یه گوشی برسه به جای کمک کردن بهت میکنمش تو کون خوشگلت پارک جیمین فهمیدی ؟
جیمین سعی کرد با دستش جلوی خون ریزی دماغش و بگیره و دست دیگش و برای متوقف کردن هان بالا اورد ،
+ موش فوضول ...دهنت و بخیه میزنم ...
وضعیتش اصلا خوب نبود و درد زیادی تحمل میکرد .
چند تا نگهبان هان و برگردوندن به همونجایی که بعد یک ماه ازش در اومده بود و چند تای دیگه هم برای کمک به جیمین کنارش اومدن
لا به لای تمام این سر و صدا ها فرماندار و بازپرس از دوربین زندان تماشا میکردن اشوبی و که به پا کرده بودن
+ تو یه مار خطرناکی چونگ هی
_ اوه ، اینطوری بهم بر میخوره فرماندار یوو
+ چرا این کارو کردی ؟
_ منظورت دروغ گفتن به هان جیسونگه ؟ آه، میدونی یوو من پارک جیمین و اوردم تا دهنش همراه با قلب جونگ کوک سرویس شه ، اگر قرار باشه یکی قهرمان بازی در بیاره اوضاع خوب پیش نمیره
فرماندار بلند بلند خندید و به صورت تصنعی برای بازپرس کف زد ما بین خنده هاش ، جدی شد و دستش و زیر چونش قرار داد
Advertisement
+ واقعا جونگکوک برای انتقال جیمین به سلولش جای دو ملیون یوروی کیم نامجونو لو داد ؟
چونگ هی کیف مشکی رنگی واز کنار میزی که این روزا شده بود میز کارش برداشت سمت فرماندار گرفت
_ اون برای پارک جیمین هرکاری میکنه ، و این دور نوبت ماست که برونیم
***
با سر درد وحشتناکی چشماشو باز کرد باورش نمیشد زنده نزدیک در اپارتمان مشترکش با جیمین افتاده باشه
از دست باند پیچی شده و باندی که دور پیشونیش حس میکرد فهمید کیم نامجون بعد اینکه یه کتک حسابی مهمونش کرده ، درمانش هم کرده
دستش و نزدیک جیبش برد و گوشیش و خارج کرد ، با دیدن سه تماس ناموفق از شماره غریبه ای با حدس اینکه جیمین بهش زنگ زده باشه عصبی دستی به صورتش کشید و سعی کرد بلند شه ، در اپارتمانش و باز کرد و داخل شد
بعد یه دوش حسابی شماره زندان و گرفت و درخواست ملاقات با جیمین و کرد .
***
بی حوصله وارد سلول شد ، کل دیشب و به علاوه درد بدی که دماغ داغون شدش بهش تحمیل میکرد ، مغز خستگی ناپذیرش هم به این فکر میکرد هان چرا باید فکر میکرد جیمین لوش داده ؟
اهمیتی به جونگ کوک که بعد دیدنش صاف سر جاش نشسته بود و با نگرانی نگاهش میکرد نداد و روی تختش دراز کشید و سرش و زیر پتو پنهان کرد
+ جیمینا ، خوبی ؟
_ هوم
+ چیزی نیاز داشتی بگو
جیمین چشماش و فشار داد و چیزی نگفت
صدای جین و شنید که وارد سلول میشد
+ اوه جیمین اومد ؟ خوبی پسر؟
جوابی نداد و چشماش و تو کاسه چرخوند مطمئن بود اون اصلا نگرانش نشده
+ خوابه ؟
صدای زمزمه آروم جونگ کوک و شنید
_ نمیدونم، هیونگ جذابیتت بو میده چرا نمیای بریم حموم ؟
+ یا منظورت چیه ، من دیروز حموم بودم
از کم و زیاد شدن ولوم جین مشخص بود اونا فکر میکنن جیمین خوابیده جونگ کوک صداش و پایین اورد و زمزمه کرد
_ ولی اگر تو نیای اونجا به من خوش نمیگذره ، بیا بریم پشتمو کیسه بکش هیونگی..
جین خنده شیشه پاکنی کرد و صدایی که اومد مشخص بود یک قسمت از بدن جونگ کوک مورد اصابت دستش قرار گرفته
جیمین ناخوناش و به کف دستش فشار داد و سعی کرد بغضش و خلاص نکنه
اون هرروز خدا داشت توی اون جهنم بخاطر جونگ کوک عذاب میکشید ، هرروز کتک میخورد ، هر روز از یه تجاوز جون سالم به در میبرد ، اونوقت جونگ کوک به فکر حمام و کیسه کشی بود
قطره اشکش و رها کرد و با خودش فکر کرد ، موندن توی این جهنم دیگه از حد توانش خارج شده ، یا فردا برای همیشه از اونجا میرفت ، یا خودش و خلاص میکرد
با همین فکر از جاش بلند شد ، سلول خالی نشون میداد اونا برای حمام کردن رفتن و با تخمین تقریبی که زد ، حداقل بیست دقیقه برای کاری که میخواست بکنه فرصت داشت
از تختش پایین اومد و از سلول خارج شد
پسر ریز اندامی که برای کای کار میکرد پیدا کرد و جلوش و گرفت
+ نی کی
_ چی میخوای ؟
+ اگر الان کاری که میخوام و برام انجام بدی ، بعدش جبران میکنم
_ چطوری ؟ همین الانش هم بهم بدهکاری
جیمین با شنیدن صدای کای از پشت سرش چرخید و توی چشماش زل زد
+ هرجور که تو بخوای ، فرقی نداره
کای ابرو بالا انداخت و از شجاعت یهویی جیمینه کیوته زندان کاملا حیرت زده بود
سر تکون داد و لبخند زد
_ اکی ، نی کی هرکار میخواد بکن
نی کی ادای احترامی به کای کرد و دنبال جیمین که با عجله به سلولش برمیگشت راه افتاد
جیمین داخل سلول رفت و دستش و به کمرش زد
+ نی کی ازت میخوام یه کاغذ قلم برام گیر بیاری
پسر کوچیک تر سر تکون داد و به سرعت از اونجا دور شد
+ اکی ، حالا دم در سلول وایسا و هروقت که متوجه شدی جین یا جونگ کوک دارن میان دو بار سوت بزن
نی کی با تعجب از عجله زیادش ، اکی زیر لبی گفت و دم در سلول با زدن یک پاش به در اهنی تکیه داد
جیمین با راحت شدن خیالش از امنیت سلول ، به سرعت سمت تخت جین رفت و تمام سعیش و کرد تا گوشی ساده ای که اونروز توی ظرف کرم نرم کننده دیده بود پیدا کنه
بعد از چند دقیقه گشتن و پیدا کردن ظرف درش و باز کرد و با دیدن ظرف خالی نا امید روی تخت نشست و سرش و بین دستاش گرفت
سرش تیر کشید ، بهش یاد اور شد اینجا موندن از این لحظه ام براش نا امید کننده تره ، پس ظرف کرم و سرجاش برگردوند شروع به گشتن کرد
***
با شنیدن صدای سوت دست از گشتن برداشت و به سرعت سمت در رفت که با نگهبان زندان رو به رو شد
+ باز چیه
_ چونگ هی شی میخواد ببینتت
+ اکی
_ الان !
+ نه الان نه ده دقیقه دیگه خودم میام ، باید بشاشم
نگهبان چپ چپ نگاهش کرد و قر زد
_ یه تو مثل آدم حرف میزدی ...
جیمین شونه ای بالا انداخت و با لبخند نگاهش کرد
با رفتن نگهبان چرخید و عمیق به کل سلول نگاه انداخت
+ دنبال چی میگردی ؟
_ کاری که گفتم و بکن نه اضافه کاری
نیکی اخمیکرد و دهن کجی کرد
+ پارک جیمین زبون در اورده
جیمین کلافه با پاش روی زمین ضرب گرفت و عمیق سلول و با نگاهش از نظر گذروند که با خوردن جرقه ای تو ذهنش امیدوار سمت تخت رفت و پایه لقش و بالا اورد
با افتادن گوشی ساده ای از وسط میله گرد آهنی از خوشحالی جیغی کشید و با برداشتن سریع تلفن دستش و روی دهنش گذاشت
به ساعت نگاه انداخت ، امید وار بود کارشون طول بکشه چون از زمان تقریبی که تخمین زده بود یک ربع هم میگذشت...
***
روی صندلی چرم و راحتی اتاق فرماندار نشست و اطرافش و از نظر گذروند
این اتاق هیچ شباهتی به جاهایی که خودشون میموندن نداشت، این اتاق واقعا اتاق ریاست بود
با دیدن شراب قرمز روی میز فرماندار لباش و خیس کرد و به چشمای چونگ هی زل زد
_ خب ؟
+ میتونم یکم شراب بخوام ؟ با چیزی که من میدونم فکر میکنم یک لیوان شراب ناقابل باشه
فرماندار پوزخندی زد و از شراب سرخ برای جیمین ریخت
جیمین سرش و پایین اورد لیوان پایه بلند واز فرماندار گرفت
_ او ، ممنون
کمی از شراب خورد
_من به طور اتفاقی توی سلول گوشی پیدا کردم و حدس بزنید چی فهمیدم ؟
جوابی نشنید و به نمایش خودش ادامه داد
_ این که کیم سوکجین هکره کیم نامجون نیست !
لبخندی زد و باز شرابش و مزهمزه کرد
چونگ هی که عصاب و صبری برای نمونده بود جلو اومد و توی صورت جیمین خم شد و غرید
+ خب ؟
_ فکر میکنی تا وقتی آزادیم قطعی نشه ، دهنمو باز میکنم ؟
چونگ هی خنده هیستیریکی کرد و از جیمین دور شد ، از کی تاحالا زندانیا براش شرط میزاشتن ؟
جیمین با دیدن عصبانی شدن بازپرس شیطون تر لبخند زد و دست درونجیب شلوارش کرد
+ او راستی ، این شماره کیم نامجونه
کاغذ تا شده ای رو در اورد و بازش کرد چونگ هی چرخید سمتش تا شماره رو بگیره اما جیمین سریع تر عمل کرد و کاغذ و توی دهنش گذاشت و باسر کشیدن شراب قورتش داد ، چونگ هی با عصبانیت فریاد زد
_ داری چه غلطی میکنی ؟
+ حفظش کردم
قطعا این شوی جیمین از حد تحمل بازپرسی که چند سال دنبال این پرونده بوده خارج بود به سمت پسر کوچیک حمله کرد و یقش و چسبید اما فریاد فرماندار باعث شد کناربکشه و نفس عمیقی و پر حرصی بکشه
_ بسه ، ازادی مشروطتو امضا میکنم
جیمین یقش و صاف کرد و با اخم زمزمه کرد
+ یعنی چی؟
چونگ هی حرکت کرد و به سمت میز فرماندار رفت
_ یعنی به محض اینکه ما مطمئن شیم این شماره مال نامجونه و جاش و ردیابی کنیم تو ازادی به شرط اینکه از کشور خارج نشی..
جیمین خوشحال از پیروزی که به دست اورده بود شونه بالا انداخت و خودکار و کاغذی از میز فرماندار برداشت
+ به هرحال پول رفتن نداشتم
بعد مهر و امضای ازادی مشروطش و نوشتن شماره تلفن نامجون به سمت در اتاق رفت و با مکث کوتاهی چرخید
+ او ، راستی ، راجب کیم سوکجین ...
لبخندی زد و دستاشو بهم کوبید
_ شوخی کردم ، فقط خواستم جو بدم
چرخید پوزخند دیگه ای به چهره های عصبانی پشت سرش زد
***
اون شماره مطلق بود به کیم نامجون ، شک نداشت ، ولی اون تکستی که دیده بود
+ سوکجینا به زودی بی تابیم برای داشتنت تموم میشه
_ نامجون تو برگشتی ؟
همین ، مطمئن نبود حس دو طرفه باشه یا نامجون ام یه روانی بود مثل جونگ کوک و حس یه طرفش ..
حس یه طرفه ؟ .. واقعا حس جونگ کوک یه طرفه بود ؟ اگر بود چرا الان درست قبل اینکه ازاد شه انقدر دلش بی تاب یک بار دیگه دیدنش یا بین بازوهاش بودن بود ؟
چرا دلش میخواست بهش بگه منه لعنتی فروختمت و حالا میخوام از اینجا برم ، اگر ازاد شدی ، بیا بوسان دنبالم
درسته برنامش برای بعد ازادی رفتن پیش خانوادش بود ، از اول هم اومدنش به سئول اشتباه بود
دیدتش توی دستشویی بود با بالا تنه برهنه آهنگی رو با صدای فوق العادش میخوند و مشغول خشک کردن موهای نم دارش بود
موهاش بلند شده بود و جیمین با خودش فکر کرد ، چقدر بلند بهش میاد ، یعنی اگر پیشنهادش و بدم تا وقتی میاد بوسان دنبالم کوتاهشون نمیکنه ؟
دستش و مشت کرد و افکارش و پس زد ، اون داشت چیکار میکرد ؟ به خودش قول داده بود کوک میاد بوسان دنبالش ؟ مگه همین الان برای ازادیش نفروختش ؟
با خودش زمزمه کرد
+ من جونگ کوک و نفروختم ، من کیم نامجون و فروختم ، من اونو فروختم نه کوکی و ...
بدون توجه به اطرافش سمت جونگ کوک رفت ..
اگر این اخرین دیدارشون بود ، پس اشکالی نداشت اگر یبار برای همیشه خواستش و عملی میکرد
با انگشتاش شونه کوک و لمس کرد ، با چرخیدنش کف دستاش و روی بدنش گذاشت و داخل دستشویی هولش داد و در پشت سرشون بست
لباش و تا جایی که میتونست نزدیک لبای جونگ کوک برد و با چشمای بسته زمزمه کرد
+ بابت همه چی متاسفم کوکا...
______2780
سلام مارشملو های مایلا
چه خبر ؟ داستان چطور پیش میره به نظرتون ؟
حدس زدن ادامه داستان براتون راحته ؟!
love you 💜
Advertisement
- In Serial20 Chapters
Dungeon Devotee
Through all of Linaria, no dungeon holds such a grip on the dreams of men as the Eternal Depths. Hundreds throw themselves against its trials each day. Dozens survive, walking away with power and wealth beyond their wildest dreams… until they go back for more. One way or another, they all eventually feed the Depths. Edmund Montgomery Ahab has sworn to destroy it. Underleveled, undertrained, and underprepared, Edmund steps into the maw of the world’s greatest predator, a sword in his hand and vengeance on his mind. At first his task seems impossible, but with every level he earns, every piece of loot that drops, every secret he uncovers, and especially every bit of power he can squeeze from his mysterious connection to the Aspect of Madness, Edmund crawls closer to accomplishing that insurmountable feat. With nothing else to lose, Edmund has already given the Depths his life. All that remains to be seen is whether he takes the dungeon’s right back. Dungeon Devotee is an episodic serial. It will never be taken down for KU. Each chapter details a single floor of Edmund’s journey through the vast Eternal Depths, with all the levels and loot and lack of cliffhangers that entails. New chapters come out on the first of each month.
8 113 - In Serial6 Chapters
A World In Motion
The world is great and so much remains shrouded in darkness. We can stand on the shoreline and see the outline far in the distance but too often we fail to grasp what goes on. We limit ourself to our immediate surrounding and claim our small piece of land to be the center of it all. A king meets his end so it falls upon the son to wield the power of the crown. What if things were different? What can i do to facility such changes? With a need for something the newly raised king embarks on a journey to find out just what is possible in this world, his world. Historical fiction - The world has the same principal rules as our own but from the perspective of culture/technology/and more its different. Multiple Lead Characters - With time more characters will become relevant so you will experience this world from different vantage points but it's all connected and with purpose. Drama - True depth to a story rests in the arms of character you grow to love or hate, their humanity. Drama is an inevitable feature of humanity so if i succeed in creating fictional humans then drama will surely follow. Action - Place one human in the same room as another and you'll eventually witness action. Action with all the blood and pain associated will it is a natural extension of the human experience. Welcome to my world. ------------------------------------------------------------------------------ Image by Peder Balke (1849) Nationalmuseum. Public domain.
8 154 - In Serial6 Chapters
Weapon Attraction
What does the word 'Super power' make you think of? Do you think of the awesome powers like laser-eyes or super strength? Or do you make up your own power? Would you trade your family for a super power? When Jrake Finley first developed his powers he didn't think that his uselessness would intensify, being a nobody in everything. The worst of it all was that he had gotten kidnapped by an agency that supposedly 'helps people like you'. Being assigned to an obnoxious team of assasins they had dragged him into a mission without even any training and probably going to getting themselves killed. Little did they know there is more to their 'agency' than meets the eye. --------------------------------------------- You can also find this story on Wattpad.
8 189 - In Serial460 Chapters
Refining the Heavens
[A.K.A. Kairos Astroire & the Snowdrifts] Kairos, a poor village boy, was born in a warring state without a decent shred of cultivating talent. In a world of Ki and Magic where only the mighty will rise while the weak are trodden upon, the Empire judges one’s potential in the academy. Fated to be expelled and starve on the streets, his struggles only turned him into the perfect stepping stone for his affluent aristocrat classmates. When an ancient enemy of humanity awoken during an assessment, life took a turn for the worst... Until he unlocked the power to refine any cultivation manuals and seized fate in his own hands. Since the heavens bore down cruelly, then why not refine the heavens?
8 248 - In Serial60 Chapters
Mayhem on Earth
Set in 2151, Drake is an average teen who daydreams a lot. One day, a meteorite crashes in the woods near his home, and then monstrous mutated animals come out and start eating people. With no clue as to what is happening, Drake and other survivors have to work together to survive and fight back against these enemies in this Apocalypse.Inspired by Attack on Titan, by Hajime Isayama. Original story and characters by Srikar D. Palmite.
8 125 - In Serial19 Chapters
Cultivator's Fantasy
A former Immortal died in a great heavenly war, but when he expected death to wipe his memories he woke up in the body of an infant. However instead of getting reborn back into a world he knew, he found himself in a world of swords, magic, and fantasy! Join the newly reborn Glen on his new journey to defy the heavens and reach the apex! And maybe learn a few new things in the process. ** There will be some profanity, but not much however you have been warned **
8 209

