《weakness》hello kim teahyung
Advertisement
✋🏻سلام کیم تهیونگ✋🏻
هیاهو داخل فروشگاه خرید بیشتر از چند ساعت قبل شده بود احتمالا چون اون بیرون بارون خیلی یهویی شروع به باریدن کرده بود و تعداد زیادی از آدما دنبال یه سقف میگشتن تا بیشتر از اون خیس نشن
+ نقد پرداخت میکنید یا با کارت اعتباری ؟
_ کارت
کیف پولشو از او جیب کتش خارج کرد و کارتشو ازش بیرون کشید و سمت دختر پشت صندوق گرفت
+ احتمالا شما تنها کسی هستید که پیش بینی بارون و کرده بودید !
تهیونگ لبخندی زد و همونطور که کارتشو پس میگرفت جواب دختر و داد
_ احتمالا من تنها کسی ام که اخبار آب و هوا رو نگاه میکنه
+ بله درسته
از لا به لای جمعیت رد شد و از اونجا خارج شد چترشو بالای سرش گرفت و قدم هاشو به سمت خیابون برداشت درسته چتر همراهش بود اما این دلیل نمیشد بخواد مسیر طولانی تا خونشون و پیاده طی کنه
چند دقیقه بعد تاکسی نقره ای رنگ جلوی پاش ترمز کرد تهیونگ چترشو بست و به سرعت سوار شد .
از پنجره تاکسی بیرون و تماشا کرد و نفس عمیق و لرزونی کشید ، جیمین عاشقه بارون بود ، امکان نداشت بارون میبارید و جیمین اونو مجبور نمیکرد باهم قدم بزنند
+ باید خیلی ناراحت باشید
_ بله ؟
مرد از آینه بهش نگاه کرد و با دستش به صورتش اشاره کرد
+ کم مونده گریه کنید
تهیونگ اخم کرد نمیدونست به راننده تاکسی فضول چه جوابی بده که توی این هوای بارونی پیادش نکنه خواست جوابی محترمانه پیدا کنه ولی با چیزی که شنید چشماش به دو تا کاسه گرد تبدیل شد
+ حتما دوری پارک جیمین برات خیلی سخته
_ تو کی هستی ؟ من و میشناسی
+ لطفا ریاکشن بدی نشون نده ، من بازرس چونگ هی هستم ، کسی که پارک جیمین و دستگیر کرد
تهیونگ اخمش عمیق تر شد و منتظر شد تا شاید راننده تاکسی یا همون بازرس چونگ هی عجیب غریب بیشتر براش توضیح بده
+ دلیل اینکه اومدن سراغت اینه ، من میدونم پارک جیمین بی گناهه
_ پس آزادش ک...
+ لطفا صبر کن تا حرفم تموم بشه
_ میدونم و نمیتونم ثابت کنم مگر اینکه تو به ما کمک کنی و ..
+ من هرکاری لازم باشه برای جیمین میکنم
چونگ هی اخمی از تو آینه به تهیونگ عجول انداخت و از کنار دنده ماشین بهش بطری آبی داد تا بتونه آرامش خودش و حفظ کنه
_ داشتم میگفتم ، تو باید با پارک جیمین حرف بزنی و ...
***
صدای بالگرد های هلیکپوتر ، صدای دوییدن چند نفر ، صدای پارس سگ ، جیمین فریاد زد
_ تهیونگا این کار و نکن خواهش میکنم
صدای فریاد و صدای تیر اندازی و جیمین خواست فریاد بزنه اما صداش در نمیومد بدنش عرق کرد با وحشت از جاش بلند شد ، خواب وحشتناکی که دیده بود اونقدر تپش قلبش و بالا برد که دستش و روی سینش گذاشت و برای آروم شدنش تند تند نفس میکشید
دکتر بالافاصله بالا سرش اومد سعی کرد با دستش دوباره روی تخت هدایتش کنه
+ چیشده ؟
_ بیهوش شدی ، بخاطر ضعف و استرس
جیمین با یادآوردی اتفاقاتی که افتاده بود اخمی کرد با صدای گرفته ای پرسید
+ هان جیسونگ حالش خوبه ؟
_ آره اون خوبه ، دوست پسرت هم افتاد انفرادی
جیمین چشماشو برگردوند و با حرص زمزمه کرد
+ اون اشغال دوست پسر من نیست
دکتر شونه ای بالا انداخت و برگه ای که از تخته شاسیش کنده بود و مچاله کرد
_ هرچی ... اگر سرگیجه نداری برو ... تخت اشغال نکن
جیمین با چشماش که ازش اتیش میریخت رفتن دکتر و تماشا کرد و آروم از جاش بلند شد و اطراف اتاق و نگاه کرد ، تقریبا نصف بیشتره تخت ها خالی بود و خبری از هان اون دور و اطراف نبود
Advertisement
همینطور محوطه اصلی خالی به نظر میومد ، ناچار از یونگی پرسید
+ هی ..
_ چیه ؟
+ احیانا هان و ندیدی ؟
_ انفرادی
جیمین چشماش گشاد شد و ناباور زمزمه کرد
+ اما اون که کاری نکرده بود
_ اوه ، اینطور فکر میکنی ؟ پس احتمالا اون گوشی و تو خودت پیدا کردی
جیمین کمی عقب رفت و عصبی دستشو لای موهاش کشید ، اول کتک خوردنش ، حالا هم انفرادی ، از اونجایی که تا الان اون بیرون بود پس احتمالا هان هیچوقت قصد نداشت اسمی از جیمین بیاره ، مثل اینکه جیمین خیلی زیاد بهش بدهکار شده بود
به هرحال کاری هم از دستش بر نمیومد پس تصمیم گرفت همونجا روی سکو توی سرما بشینه بلکه ذهنش فریز بشه دست از فکر کردن برداره
دست به سینه نشسته بود که
+ هی معشوقه ی جئون ؟
سرش و با عصبانیت بالا اورد که مساوی شد با برخورد شی محکمی به صورتش ، خب ! توپ بسکتبال صاف خورد تو پیشونی جیمین و همین ضربه به شدت محکم بس بود تا پیشونی جیمین زخم بشه
یونگی سیگارش و روشن کرد و نگاه بی تفاوتی به پسر سیاه پوست انداخت
+ همین ؟ اینجوری میخوای از جونگ کوک انتقام بگیری ترسو ؟ وقتی اون انفرادیه ؟
_ سرت تو کار خودت باشه
جیمین شل شدن بدنش و بخاطر خون ریزی پیشونیش احساس میکرد ، نمیخواست برای بار دوم قش کنه پس با کمک دیوار خواست خودش و به بهداری برسونه که کسی زیر بغلش و چسبید ،سرش و بالا اورد و با یک چشم بازش که خونی نشده بود به شخص نگاه کرد و متعجب زمزمه کرد
+ کای ؟
_ هوم ؟ من و تو رفیقیم پسر هوم ؟
جیمین کمی مکث کرد ولی بخاطر سرگیجه و ضعف دوباره ، بدون گفتن حرفی با کمک کای به بهداری رفتن و سرش و باند پیچی کرد
+ شب ساعت چند قراره اینجا ببینمت پارک جیمین ؟
جیمین به شوخی بیمزه دکتر لبخندی زد و با صدای تحلیل رفته ای گفت
_ اگر یکم دیگه بدون اب و غذا بمونم احتمالا رفتنم از اینجا فایده نکنه
دکتر اوه متعجبی گفت و رو به یکی از زندانیای اونجا کرد
+ برو یکم براش غذا بیار
همون لحظه نگهبان داخل شد و با حرفی که زد سر جیمین تقریبا ۹۰ درجه به سمتش چرخید
_ پارک جیمین ملاقاتی داری
تهیونگ با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود و از استرس ناخون انگشت اشارشو تقریبا به گوشت رسونده بود ، صدای در اهنی توی گوشش پیچید و پشت سرش جیمین و با سر باند پیچی شده که دید
ناخوداگاه از جاش بلند شد و دستش و روی شیشه بینشون تقریبا کوبید
+ جیمینا چیشده
برعکس تهیونگ اما جیمین با دیدن تهیونگ خوشحال شد دستشو بالا اورد و علامت داد که آروم باشه و گوشی تلفن و روی گوشش بزاره
+ جیمین
_ ته ته من خوبم
+ چه اتفاقی افتاده ؟
_ نگران نباش دیشب از تخت افتادم پایین و سرم زخمی شد
تهیونگ مشکوک نگاهش کرد ، رنگ پریدش و چشمای گود رفتش نشون میداد اصلا اوضاعش خوب نیست
_ میخوای همینطوری بهم زل بزنی ؟ چیشد که گذاشتن بیای اینجا ؟
تهیونگ سعی کرد عصبانیتش و برای چند دقیقه کنار بزاره و سعی کنه لبخند رو لبای جیمینیش بیاره پاشو رو پاش انداخت و حالت قیافش و مغرور کرد
+ من و دست کم گرفتی ؟ گفتم یا میذارین من جیمین و ببینم ، یا اینجا رو اتیش میزنم
جیمین دستش و روی دهنش گذاشت و شروع کرد به خندیدن
_ یااا ، کیم تهیونگ کم دروغ بگو
تهیونگ خودش و نزدیک شیشه کشید و گوشی و به لباش چسبوند
+ جدی میگم باور نمیکنی ؟ ببین
Advertisement
فندکی از جیبش بیرون اورد و جلوی چشمای جیمین با صدای تقی روشنش کرد
+ حتی وسیله اتش زا هم با خودم اوردم
جیمین لباش و گرد کرد و سرش و تکون داد
_ واااو تهیونگا خطرناک شدی
تهیونگ خنده مستطیلی به سمت جیمین پرتاپ کرد و لحظه ای بعد جدی شد
+ جیمین واقعا اینجا راحتی ؟
_ نگران نباش ته ، اونقدرا ام سخت نیست
+ من دیگه نمیتونم تحمل کنم ، باید یه قدمی واسه ازادیت برداری جیمین
_ تو میدونی من پول وکیل ندارم
+ اما شاید تنها راهش اون نباشه ...
زل زد به قیافه درهم جیمین و انگشتای کشیدش و سمت شیشه برد
+ جیمینا .. وقت داره تموم میشه
جیمین سرش و بالا اورد و به چهره دوستش زل زد انقدر فکرش با حرفای تهیونگ درگیر شده بود که نمیدونست کی همونطور خیره به دکمه های پیراهن پسر رو به روش در حال فکر کردنه
+ دوست دارم
دستش و روی شیشه گذاشت و نگاه پر عشقش و به جیمین داد ، دست جیمین هم روی دست تهیونگ نشست و لبخند خسته ای زد
_ منم همینطور ته ته
تهیونگ لعنتی به شیشه بین دست هاشون فرستاد و تلفن و سر جاش گذاشت چرخید تا بره که با صدای دست محکمی به شیشه خورد برگشت و سریع تلفن و برداشت
+ چیشده ؟
_ هی تو ... سیگار نکش
تهیونگ گیج نگاهش کرد و با یاداوری فندکی که توی جیبش بود لبخندش پر رنگ شد
جیمین با انگشتاش قلبی درست کرد و بوس واسه دوست خندونش فرستاد و اونجا رو ترک کرد .
***
این پا و اون پا کرد ولی بالاخره داخل سلول رفت و سعی کرد خوب فکر کنه ، جونگ کوک قطعا انقدری زرنگ بود که سرنخ هاش و جاهایی مثل زیر تشک و بالش یا لای کتاب مخفی نکنه
سمت کیف حوله و شامپو هاش رفت و داخلشونو گشت ، پشت تمام عکسایی که از عقرب و مار روی دیوار چسبونده بود و بررسی کرد و در اخر کتاب بزرگ کنار تختشو برداشت
ورقه هاش و باز کرد سعی کرد با دقت نگاه کنه که عکسی از داخلش روی زمین افتاد
(هر کس که وانشات و ضعف و نخونده ، چیزی راجب داستان این عکس نمیدونه ، برای خوندنش به بوک وانشات مراجعه فرمایید 😁)
ب
رش داشت و نگاهش کرد ، با دیدن عکس خودش کتاب و روی زمین گذاشت و روی تخت پایین نشست
حتی نمیدونست این عکس با قاب عکسش از خونش ناپدید شده ، سر تکون داد و ناخوداگاه لبخنده شیرینی روی لباش نشست اما خیلی سریع ناپدید شد
آه کشید و زمزمه کرد
_ جئون جونگ کوک میمردی یه شیرینی فروش معمولی یا مثلا راننده تاکسی چیزی بودی ؟
سر تکون داد و جمله خودش و اصلاح کرد
+ بخاطر خودت میگم جوونی حیفه تو زندانی
عکس و لای کتاب گذاشت و شونه بالا انداخت
+ نه که مثلا خودت نیستی پارک جیمین
کتاب و سر جاش برگردوند و برگشت
_با خودت حرف میزنی ؟
جیمین مثل کسی که روح از تنش جدا شده به پسر مومشکی رو به روش زل زد
+ از ، از کی اینجایی
_ از اونجایی که آرزو میکردی جونگ کوک شیرینی فروش شه
جیمین اخم و لباش و جلو داد
+ آرزو نمیکردم
جین قدم سمتش تند کرد لپش و محکم کشید
_ یااا کیوووت
جیمین صورتش و خلاص کرد و لپش و فشار داد از کنار جین رد شد و غر زد
+ دست نزن بهم
_ اوه ، راستی اینجا چیکار میکردی
جیمین چرخید و دستپاچه هرچی به ذهنش میومد ردیف کرد
+ اومدم جونگ کوک و ببینم ، یعنی اومدم باهاش دعوا کنم
_ هنوز سه روز تا تموم شدنه یک هفته انفرادیش مونده
+ آها ، پس اونموقع میام
جین بیخیال سر تکون داد و از بالای تختش ظرف کرم صورتش و برداشت و درش باز کرد
ولی ندید که جیمین هنوز ایستاده و چیزی رو میبینه که نباید ببینه ...
***
_ فکر میکنی این کار جواب میده ؟
بازرس نگاهش و از سالن و جیمین گرفت و به فرماندار دوخت
+ اگر جواب نداد ، خب . نقشه اول و انجام میدیم
_ چرا نخواستی همون اولش انجامش بدیم ؟
+ نمیشد به حرفای یونگی اعتماد کرد ، میشد ؟
باید مطمئن میشدم پارک جیمین واقعا معشوقه جئونه
+ الان مطمئنی
_ من اون عصبانیت و میشناسم ، وقتی بهش گفتم جیمین کل دیشب و زیر هان گذرونده دیدم تمام عضلات بدنش چطوری میلرزید ، دیدم که چطور بهش حمله عصبی دست داد و به سمت هان حمله کرد و دماغش و شکست
+ این یعنی نقشه اولمون بی چون و چرا میگیره !
_ دقیقا مگر اینکه جیمین چیز بدردبخوری برامون بیاره
فرماندار سرتکون داد و بلند شد
+ من میرم خونه
چونگ هی ادای احترام کرد و دوباره پشت مانیتور زندان جاخوشکرد .
***
دستاشو بالا اورد و عضلاتش و کش داد ، یک هفته انفرادی ، به هر حال با ورزش و فکر کردن به گذشته کمتر حوصلش سر رفته بود
دستاشو تو جیب شلوارش کرد و سمت سلولشون رفت تا یخورده کنجکاوی نبودنش و بکنه که وسط راه نگاهش گره خورد به سر باند پیچی شده کسی که با دیدنش بند دلش پاره میشد و چند ثانیه مکث کرد و به راهش ادامه داد
جیمین با دیدن جونگ کوک دستاش و مشت کرد و سد راهش شد
+ وایسا
جونگ کوک بی اهمیت جیمین و دور زود به سلولش رسید
+ یا نمیشنوی صدامو نه ؟
جونگ کوک داخل سلولش رفت و ابرو بالا انداخت و انگشت اشارش و سمت تیونگ گرفت
_ تموم ؟
تیونگ لبخندی زد و انگشت اشارش و مثل جونگ کوک به سمتش گرفت
+ تموم
_ یا جئون جونگ کوک
جونگ کوک سمت صدای مورد علاقش که حالا اسمش و صدا زده بود چرخید و دیدش که دستاش و مشت کرد و از عصبانیت قرمز شده
+ بیا داخل سلول حرف بزنیم
جیمین چند قدم عقب رفت و سرش و به معنای نه به چپ و راست تکونداد
جونگ کوک ضعف کرد ، ضعف کرد اما ضعف نشون نداد و بیخیال سمت تختش چرخید و روش نشست
_ حالا که داری آزاد میشی شامپو و حولتو بده من
تیونگ بسته حمومش و سمت کوک پرت کرد و لبخند زد
+ من بیشتر از حوله باید برات جبران کنم ، اگر تو نبودی اینجا به فاک میرفتم
_ نگران نباش ، اگر نیاز باشه ، میکنی
تیونگ لبخند عمیق تری زد و دستاش و باز کرد و سمت جونگ کوک رفت
+ نمیخوای که بغلم کنی ؟
تیونگ شونه بالا انداخت وخودش و جمع کرد وسایلش برداشت و سمت خروجی سلول رفت
_ خدافظ جئون
جونگ کوک دستش و براش تکون داد و دراز کشید با این که تمام مدت انفرادی و به خواب گذرونده بود اما انگار گرمای این تخت و بیشتر دوست داشت
+ چرا هان و کتک زدی
چشماش و باز کرد و موجود دوست داشتنیشو کنار تختش دید از جاش بلند شد و جلوش ایستاد تا نزدیکش باشه
+ دلم خاص ، چیه ؟ نگران دوست پسر جدیدت شدی ؟
جیمین قدمی نزدیکش شد با عصبانیت یقش و چسبید ،
جونگ کوک با عشق به دستا و بعد صورت عصبانی و خوشگله جیمین نگاه کرد و نیمچه لبخندی زد
_ اون دوست پسر من نیست خب ، خودش نامزد داره و تمام شبی که فرداش تو مثل وحشیا بهش حمله کردی داشت راجب اون حرف میزد ، اخرین بارت باشه بهش دست میزنی فهمیدی جئون جونگکوک ؟
جونگ کوک اخمی کرد
+ یعنی چی ؟ باهاش نخوابیدی
چشمای جیمین از این گشاد تر نمیشد اولش تعجب کرد ولی بعدش ترش کرد
_ تو احمقی ؟ نمیتونی از روی توهماتت کسیو لت و پار کنی ، چرا داستان میبافی
+ جیمین ، تو باهاش نخوابیدی ؟
جیمین کلافه چشماش و چرخوند از جواب پس دادن به جونگ کوک اصلا خوشش نمیومد اما انگار نیرویی بود که باعث میشد این کارو بکنه کنار کشید و زمزمه کرد
_ نه ، نخوابیدم ، فقط کنارش دراز کشی...
حرفش تموم نشده بود که دستش بی هوا کشیده شد و توی بغل ضکوک افتاد ترسیده خواست هین بکشه که لبای کوک متوقفش کرد
لابه لای بوسهش کوتاهش زمزمه کرد
+ میدونستم ..
کمرش و از بین دستای کوک ازاد کرد و دستش و روی لباش کشید
_ ازت متنفرم جونگکوک
***
از در پشتی رستوران خارج شد و دستاش و داخل کاپشنش کرد تا از سرمایی زیادی که بهش حجوم اورد در امان باشه
نزدیک خیابون شد تا به اتوبوس برسه ولی هنوز به ابتداش نرسیده بود که دستمالی روی بینیش نگه داشته شد و تقلاش بدون داشتن فایده ای بعد یک دقیقه ساکت و خاموش شد
چشماش و با ضربه ای که به سرش خورد باز کرد ، امکان نداشت اون توی صندوق عقب یه ماشین بود و دست و پاهاش از قراره معلوم بسته بود وحشت زده سعی کرد دستمال دور دهنش و کنار بزنه و ناله کرد
+ کمممممک
با پاهای بستش به اطرافش کوبید و خودش و تکون داد
یک ربع بعد ماشین از حرکت ایستاد ، ترسیده به در خروجش زل زد و منتظر شد چند دقیقه بعد در ماشین باز شد و دو مرد تقریبا بیگ سایز بدون دادن زحمت به خودشون از صندوق خارجش کردن و به تقلاهاش اهمیت ندادن ، کمی اونور تر داخل یه ساختمون روی زمین انداختنش و چند تا لگد حسابی نثار شیکم و پهلو کمرش کردن
از درد ناله کرد و چشماش و بست دلیل کتک خوردن و همینطور دزدیده شدنش و نمیدونست اما توی دلش تنها کسی و که به فوش بسته بود شخصه جئون جونگ کوک بود
+ سلام کیم تهیونگ
صدای کلفت و مردونه ای اسمش و صدا میزد و تشخیص کی بودنش برای تهیونگ تقریبا غیر ممکن بود
سعی کرد بلند شه که به کمک همون نره قول ها تونست و روی زمین نشست و به پسر رو به روش چشم دوخت ، چیزی یادش نمیومد برای همین دهنش و باز کرد و فریادش داخل ساختمون متروکه پیچید
+ تو کی هستی ؟ مشکلت چیه ؟
_ من ؟
پسر بزرگتر جلو اومد فکش و توی دستاش گرفت
_ من کیم نامجونم تهیونگا ، مشکلمم جوجه فضولایی مثل تو ان که مثل بچه ها با پلیسا بازی میکنن .
تهیونگ نفس عمیقی کشید و لعنتی دوباره به جونگ کوک فرستاد ، بچه نبود ، میدونست با انکار کردن نمیتونه کسی مثل نامجون و گول بزنه ، پس آروم زمزمه کرد
+ میخوای من و بکشی؟
نامجون چند دقیقه با تعجب نگاهش کرد و بعد بلند خندید و تهیونگ به این فکر کرد ، چقدر شیطانی میخنده
_ بکشمت ؟ آه نه تهیونگا من به بچه ها اسیب نمیزنم
بعد از جاش بلند شد و نگاه سر سری و متفکر به سر تا پای تهیونگ انداخت
_ خب ... مثل اینکه با یکم اسیب مشکلی ندارم ...
_____2810
سلام جینگولیام
چه خبرا ؟ گیج که نشدین هوم ؟ فکر نکنم
لذت ببرید 😍
یه وانشات استریت از پارک جیمین فردا آپ میشه اگر از این پارت استقبال بشه 😁
love you 💜
Advertisement
- In Serial121 Chapters
I Didn't Even Want to Live, But God Forced Me to Reincarnate!
A duke’s daughter wanted nothing in her life but the sweet nothingness of death, as she felt like her life served no purpose. Her wish was granted when she was killed in an unfortunate accident, yet in a sudden turn of events, she was forced to reincarnate. As fate has it, she was reborn in her original world, but not directly after her death. As she is living her new life, she tries to forget the pain of her old life. But, what exactly is behind her reincarnation? Will she be able to live her new life to the fullest? This is a slow-paced life journey of a reincarnated girl who's trying to find the meaning behind her past life and reincarnation. This novel is heavily influenced with Japanese LN/WNs, so there will be the use of Japanese suffix (-sama, -san) and terms! Note : - This novel is originally posted in my site, and can also be accessed in CreativeNovels. If you're not sure you're reading the most up-to-date chapter, feel free to check there. If you want to support this series, gain access to rewards such as advanced chapters, and help in increasing this series' update rate, please check my Patreon page~. - Thanks for reading! Please don't hesitate to leave a comment and review, especially if you enjoy it, as it will boost my motivation ^^
8 331 - In Serial33 Chapters
Songs of Mercy
On the world of Nadi, there rests a single continent where many lives will intersect... Indigo is a young woman on the run from an oppressive, religious government that will stop at nothing to attain her supernatural powers. Hunted by Task, the relentless agent of the Royal First Company, she makes her way to the government's capital, to kill the High-Priest and put an end to his reign. Along her way she meets Rina, who is sent by a secretive organization to rescue a young girl, Svana, who may very well be the solution to the world's suffering. Tobias and Kip enter the fray as they are trying to escape the capital city, Shieldhome, so they can live peaceful lives together. These people, and many more, are notes on the scale of coming revolution. Together they form music that none will be able to deny. These are their stories, of retribution, forgiveness, struggle and discovery. These are their songs.
8 187 - In Serial10 Chapters
Pair of Madness
What to expect: Light novel, non-harem, instant wife, and Elves. After the calamity on Earth, two scientists reincarnated into a world ruled by mana. Forsadon, an ancient race also known as the Deprived, are the only Elves who were unblessed by elemental magic and unbeloved by nature. Being exploited for their unparalleled beauty, they have fled towards the lightless land. Will the darkness keep them safe forever or will the surface dwellers lay their filthy hands on them once more. --- Cover art by Lmarief
8 188 - In Serial126 Chapters
CHANNELERS
Astrid Hale is a Channeler. One of few humans with the innate talent to sense and transform energy. But in the emotionally unstable or unruly, it is a volatile, involuntary compulsion. Deemed too dangerous to live among mundane “Statics”, Astrid and others of her kind are restricted to isolation facilities known as Sanctuaries. Trained to suppress their nature, they are not permitted contact with the outside. And they can never leave. Until mysterious men in uniform come to Sanctuary Endra to request the aid of its most disciplined Channeler for a perilous mission. But Astrid's new calling evokes unprecedented abilities. And should they overwhelm her, she condemns her people to exile forever. Beset with ambitious allies, unfamiliar emotions, and violent opposition, Astrid is about to discover exactly why everyone feared what Channelers might grow capable of if pushed. CHANNELERS is an action/sci-fi series that depicts Humanity's future as "mages" in the space age. Follow Astrid from peaceful obscurity into the torrent of combat, intrigue, war, and purpose. If you are a fan of Mass Effect or Star Wars, you'll find something to enjoy in CHANNELERS.
8 282 - In Serial17 Chapters
[ Xuyên nhanh ] Tra nam tẩy trắng sổ tay
https://wikidich.com/truyen/tra-nam-tay-trang-so-tay-xuyen-nhanh-XDHyElS4CGWUrvwENhiệm vụ: Xuyên qua các thế giới biến thành tra nam, hoa thức tẩy trắng.Vệ nói rõ là cái kẻ lừa đảo, nhưng hắn không như vậy cho rằng.Lừa cả đời, giả cũng liền biến thành thật sự.Bổn văn vì tô sảng phục vụ, hư cấu vô logic, lôi giả thận nhậpCái thứ nhất thế giới: Tra cha không tra hoàn thànhCái thứ hai thế giới: 90 niên đại tra nam hoàn thànhCái thứ ba thế giới: Tám một tám cái kia tra ảnh đế hoàn thànhĐệ tứ thế giới: Đứa con bất hiếu / phượng hoàng nam hoàn thànhThứ năm cái thế giới: Hảo lão sư hoàn thànhThứ sáu cái thế giới: Trang bức bản phú nhị đại hoàn thànhThứ bảy cái thế giới: Thần côn hoàn thànhThứ tám cái thế giới: Học tra or chó con hoàn thànhThứ chín cái thế giới: Thổ phỉ hoàng đế hoàn thànhĐệ thập cái thế giới: Ta yêu thích là trang người ( quỷ chuyện xưa, sợ quỷ thận nhập ) hoàn thànhĐệ thập nhất cái thế giới: Tay súng tra nam hoàn thànhThứ mười hai cái thế giới: Mạt thế tìm thân lộ hoàn thànhThứ mười ba cái thế giới: Trọng nam khinh nữ gia đình ra tới tra nam hoàn thànhĐệ thập tứ cái thế giới: Ta là hảo hoàng đế hoàn thànhThứ 15 cái thế giới: Hư học sinh hoàn thànhĐệ thập lục cái thế giới: Tu đạo lão thái gia hoàn thànhThứ mười bảy cái thế giới: Tu Chân giới vai ác trưởng lão hoàn thành
8 167 - In Serial22 Chapters
Hermione Granger- Good Girl Gone Bad.
When Hermione's parents are murdered by the order what will Hermione do to get her revenge?
8 177

