《Paranoia》«عشق هرگز نمیمیره»
Advertisement
امروز هفتمین روز پاییزه...اون میگه!
اون منظورم دختر نوزده ساله ی اتاق بغلیه...همون که همیشه موهاش رو با کش زرد، دم اسبی میبنده!
راستی! گفتم زرد...اوه هر چیز زرد رنگی منو مستقیم پرتم میکنه روی اون گل های زرد...تو میدونی من از چی حرف میزنم..درسته تهیونگ؟
اون دختر رو وقتی اولین بار دیدمش ازم پرسید که تا حالا عاشق شدم یا نه؟
تصورش یکم سخته که یه نفر وقتی فقط پنج دقیقه ست دیدیش این رو ازت بپرسه، اما اون پرسید و من سکوت کردم و فقط حالت چشمهام عجیب شد.
من این اتاق کوچیک رو دوست دارم...اینجا دیگه از اون دوتا مزاحم، منظورم جیمین و نامجونه...از اونا دیگه خبری نیست و من میتونم تا بی نهایت به خودمون فکر کنم.
سعی میکنم زیاد از اونا چیزی به دل نگیرم. مثلا وقتی میگن اون قاب عکس روی دیوار خالیه و من نباید بیشتر از این زل بزنم بهش! دوستشون دارم اما واقعا احقمن...من با همین دستای خودم آخرین عکسی که باهم زیر اون تک درخت گرفتیم رو گذاشتم توی اون قاب...چطور نمیتونن ببینن؟
یا حتی وقتی هرروز به گل هایی که از دشت چیده بودیم آب میدم سرم داد میزنن و اخماشون توی هم میره و میگن که اون گلدون آبی رنگ از اول خالی بوده و من نباید به این کار ادامه بدم.
من یجورایی از حرص خوردن اونا خنده م میگیره.
بین خودمون بمونه تهیونگ اما من هنوز بهشون نگفتم که کیف پولی که پیشم جا گذاشته بودی رو نگه داشتم چون میترسیدم ازم بگیرنش...مثل اون پیراهن سفیدت که نامجون وقتی فهمید با خودم آوردمش ازم گرفت و....اوه ! حتی وقتی ازش حرف میزنم هم بوی عطرت توی بینیم میپیچه!
دیروز جیمین اومده بود اینجا...میگفت اگر به حرف اون آدما گوش بدم و داروهایی که بهم میدن رو بخورم بزودی از اینجا میتونم برم...این خیلی خوبه...پس فکر کنم یه مدت تو کمتر باید بیای اینجا تهیونگ...لطفا ازم دلخور نشو که ازت اینو میخوام...این فقط برای یه مدت کوتاهه.
من هرجور شده از اینجا بزودی بیرون میام و اون وقت دوباره یه زندگی جدیدی رو با هم شروع میکنیم...بیرون از این اتاق...بیرون از این سر....
.
.
.
.
زمستان 2020 _سئول_اکنون
امروز زمستون شروع میشه...من اومدم بیرون و تموم مغازه های این خیابون رو بالا و پایین میکنم تا یه چیزی برای هدیه ی تولد تهیونگ بخرم...اما من هنوز چیزی که مناسب باشه رو پیدا نکردم.
خدایا...هیچ چیزی که در حد اون باشه اصلا روی کره ی زمین وجود داره؟ بعید میدونم.
یه بطری آب گرفتم و دوتا دونات تا وقتی خونه برگشتم با هم بخوریم، البته اگر باز اون مزاحما اونجا نباشن.
روی جدول کنار خیابون نشستم و هنوز نصف آب بطری رو نخورده بودم که یه ماشین جلوم نگه داشت و دو نفر پیاده شدن.
یکیشون اومد و از بازوم گرفت و دست دیگه ش رو پشتم گذاشت و من رو سمت ماشین هدایت کرد.
"بهت گفتم خواهشا امروز بازی درنیار...باز کجا رفته بودی؟"
خواستم بگم بهش چند روز دیگه تولد تهیونگه و اون هم بعنوان یه دوست قدیمی باید دنبال کادو باشه اما من هیچی نگفتم وقتی در رو برام باز کرد. بعد از اینکه من نشستم کمربند رو برام بست و خواست جعبه ی دونات هارو ازم بگیره که من سرش داد زدم و گفتم که اینا برای تهیونگه و حق نداره بهشون دست بزنه.
پس اون دیگه تلاشی نکرد و فقط روی صندلی راننده نشست، چند ثانیه بعد دوباره صدای باز و بسته شدن در اومد و یه نفر دیگه درحالیکه نفس نفس میزد روی صندلی عقب نشست.
میتونم قسم بخورم اون کل شیشه ی ادکلنش رو خالی کرده روی لباسش.
Advertisement
این عطر آشنا....برای نامجون هیونگه.
"اون کجا بود؟"
نامجون پرسید و جیمین درحالیکه ضبط ماشین رو روشن میکرد لب زد.
"جلوی مغازه ی شیرینی فروشی نشسته بود روی جدول."
نامجون نفسش رو بیرون داد.
"فکر کردم گمش کردیم باز...کل این خیابون رو بالا و پایین کردم و تک تک مغازه هارو گشتم...نزدیک بود سکته کنم."
نمیدونم درمورد چی صحبت میکنن. برام مهم نیست و الان فقط دارم توی ذهنم نقشه ی تولد اون رو میکشم. من دلم میخواد همه ی وجودم و تک تک نفس هام رو تقدیم تهیونگ کنم و دارم فکر میکنم که این ممکنه شدنی باشه؟
جیمین صدای آهنگ رو زیاد کرد و من با دقت بهش گوش دادم. این صحنه قبلا اتفاق نیفتاده بود؟..دژاوو؟ من شک ندارم قبلا این صحنه رو دیدم و دلم میخواد درموردش با اونا صحبت کنم اما من هیچ انرژی ای برای حرف زدن ندارم.
چرا انقدر خسته م تهیونگ؟
من فقط سرم رو تکیه دادم به ماشین و سفت جعبه ی دونات هارو چسبیدم و چشم هام رو روی هم گذاشتم و لحظه ای صدای حرف زدن اونا برام مثل یه زمزمه مبهم میشد و لحظه ای بعد واضح.
تهیونگ تو حتما منو بخاطر این دونات ها میبخشی، مگه نه؟
جیمین پشت چراغ قرمز ترمز کرد و با اکراه اول دستای منو و بعد صورتم رو نگاه کرد.
"ازت خواهش میکنم جونگکوک...امروز بار آخره...لطفا با ما باش...باشه؟"
من نگاهش کردم و آروم سرم رو تکون دادم و به روم نیاوردم که نمیدونم درمورد چی صحبت میکنن.
بار آخر چی؟
نامجون آهی کشید و دستش رو لحظه ای روی شونه م گذاشت اما من با تکون دادن شونه م اون رو از خودم دور کردم و اون از حرفی که میخواست بزنه پشیمون شد.
جیمین از توی آیینه به نامجون نگاه کرد، اون خیلی عصبانیه.
"هیونگ چقدر بهت گفتم اون هنوزم باید بمونه! اصلا صلاح نبود به این زودی بیرون بیاد."
"میدونم جیمین..ولی اون نسبت به قبل خیلی بهتره...من مطمئنم چیزی نمونده"
صداش پر از ناراحتیه.
"تو به این حال میگی خوب؟بنظر من فقط کمتر درمورد اون با دنیای بیرون حرف میزنه...وگرنه هنوزم همون قدر توی سرش اون تصورات دارن میچرخن که روزای اول میچرخیدن...."
"هر چیزی زمان خودش رو میبره جیمین...ما باید صبر کنیم."
من دیگه به مکالمه ی مسخره ی اونا گوش ندادم چون فکر نمیکنم به من ربطی داشته باشه...بهرحال دوباره چشمهام رو بستم و با آهنگ لبخونی کردم تا اینکه جیمین ماشین رو نگه داشت و ما وارد یه ساختمون بزرگ شدیم و بعد از چند دقیقه یک نفر مارو به سمت یه اتاق هدایت کرد اما قبل از اینکه من پام رو داخل بذارم نامجون بهم گفت که چند دقیقه اینجا منتظر بمونم و جایی نرم.
من همونجا موندم و در پشت سر اون ها بسته شد ،با این حال صدای اون ها تا این بیرون میاد و خنده م گرفته که چطور میتونن انقدر احمق باشن که ندونن من حرفاشون رو میشنوم.
نامجون و جیمین با یه مرد دیگه احوال پرسی کردن.
"دکتر...جلسه ی امروز آخرین امید ما برای اینه که ببینیم جونگکوک از تهیونگ خبری داشته یا نه...لطفا همه ی سعیتون رو بکنید."
جیمین التماس گونه گفت.
"ببین جیمین قبلا هم بهت گفتم...هدف ما از این جلسات هیپنوتیزم چیز دیگه ایه...اولویت اولمون این بود به ناخودآگاه جونگکوک دسترسی پیدا کنیم و خاطرات واپس زده ش رو از پشت پرده بیرون بیاریم تا بتونیم علت مشکلش رو پیدا کنیم و بعد درمانش کنیم....توی این بین اگر خبری از دوست گمشده تون شد که خب عالیه...اما اگر نشد ما نمیتونیم جونگکوک رو تحت فشار قرار بدیم."
Advertisement
منظورشون از اون دوست گمشده کی میتونه باشه؟
"اما آخرین بار که تهیونگ دیده شده بود توی مراسم خاکسپاری مادر من با جونگکوک سوار یه ماشین شده بودن...این رو پسر عموم دیده بود...حتی چند روز بعد که من رفته بودم خونه ی جونگکوک یه کیف پول مشکی اونجا بود که برای خودش نبود...ازش پرسیدم برای کیه و اون فقط گفت تهیونگ اون رو اینجا جا گذاشته"
"خیلی خب جیمین آروم باش"
نامجون گفت.
"امیدوارم امروز روز خوبی برامون باشه بچه ها...بگید جونگکوک بیاد داخل که شروع کنیم"
این صدای دکتر بود و بعد در باز شد و نامجون توی چهارچوب در ظاهر شد.
اینا چی از جون من میخوان؟
نامجون دستم رو گرفت و داخل برد و من بهت زده به مرد قد بلند رو به روم که عینک گرد به چشمش زده بود و لبخند ترحم انگیزی تحویلم میداد نگاه کردم.
قیافه ش آشناست.صداش هم...چند ثانیه طول کشید تا من بفهمم این صدا از زمانی که جا به جایی های من شروع شده بودن همیشه توی سرم بوده و باهام حرف میزده...اوه....صبر کن! اونا گفتن من هیپنوتیزم میشدم؟
من روی صندلی ای که جین بهش اشاره کرد نشستم.
"حالت چطوره جونگکوک؟"
"خوبم."
من گفتم و به حرفهای جیمین فکر کردم.
تهیونگ گمشده؟ پس اینی که هرروز برای دیدن من ،توی اون اتاق کوچیک میومد کی بود؟
جین نور اتاق رو کم کرد و پنجره ها و در رو بست و خودش هم درست روی صندلی کنار من نشست.
"با منی جونگکوک؟ میخوام کمکم کنی امروز با هم پیش بریم...باشه؟"
من هنوز نمیدونم اون میخواد چیکار کنه اما فقط سرم رو تکون دادم.
"هروقت احساس کردی داری اذیت میشی و بیشتر از این نمیتونی ادامه بدی فقط کافیه بهم بگی...قبوله؟"
"اره."
من گفتم و نامجون آروم جعبه ی دونات رو از دستم بیرون کشید و روی میز گذاشت و بعد جین شروع کرد با یه صدای آروم و شمرده به حرف زدن. انگار که بخواد یه فرد ترسیده یا نگران رو آروم کنه.
"همه چیز امن و آرومه...با خیال راحت بنشین و توی افکارت غرق شو.....چشمهات سنگین شده و دوست داری که اون هارو ببندی...اجازه بده بدنت ریلکس کنه و ماهیچه هات استراحت کنن...حالا نفس های منظم و عمیق بکش و اکسیژن رو داخل شش هات ببر..."
اون چند دقیقه ی دیگه با من به آرومی صحبت کرد و ازم خواست که قسمت به قسمت بدنم رو ریلکس کنم و من هر لحظه بیشتر احساس خلسه و بی وزنی میکردم....تا اینکه یک آن متوجه شدم از مکان و زمانی که توش بودم یجورایی کنده شدم میتونم مثل یه روح سبک همه جا سفر کنم.
"خیلی خب جونگکوک...امروز چهاردهم می دوهزار و نوزده ست...تو الان توی تختت از خواب بلند شدی...بهمون بگو اون روز صبح چیکار کردی؟"
"امروز خاکسپاری مامان جیمینه و حتما تهیونگ هم میاد و من میتونم ببینمش...من از شب قبل پیرهن و شلوارم رو اتو کردم و اون ها آماده ن...از هیجان تمام شب خوابم نبرده ولی خسته هم نیستم...آخه من دیگه به بی خوابی عادت کردم...تن اون که کنار من نباشه هیچ آرامشی ندارم...من صبحانه فقط آب پرتقال خوردم و بقیه ی روز تا وقتی هیونگ بیاد دنبالم فقط با عکسهای تهیونگ حرف زدم...."
"توی این مدت، تهیونگ تا حالا بهت زنگ زده؟ یا اومده ببینتت؟"
"نه نه...من واقعا توقع داشتم بیاد و درمورد اون شبی که با مشت زدم تو دهن اون پسره ی لاشی که باهاش می رقصید حرف بزنه باهام...اما اون نیومد...حتی زنگ هم نزد...شرم آوره ولی من کور شدم از بس زل زدم به صفحه ی گوشیم تا خبری ازش بشه"
"تو سعی کردی تماسی باهاش بگیری؟"
"نه...اون جوابم رو خیلی وقته نمیده."
"حالا هیونگ اومده دنبالت و شما میرین مراسم...برام تعریف کن اونجا چه اتفاقی افتاد؟"
"وقتی ما رسیدیم چند دقیقه بعدش تهیونگ و جیهوپ باهم اومدن...من خیلی عصبانی شدم وقتی کنار هم دیدمشون...اما خیلی عصبانی نموندم چون تهیونگ با اون برنگشت. وقتی اون داشت میرفت دنبالش رفتم و بهش گفتم باهام بیاد قهوه بخوریم...گمون کنم خوشحال شد ولی به روی خودش نیاورد...اون قبول کرد و ما رفتیم خونه....دل توی دلم نبود..."
"توی ماشین درمورد چی با تهیونگ صحبت میکردی؟"
"هیچی...واقعا هیچی....داشت بارون میومد و شیشه ها بخار گرفته بود...من چندبار اومدم حرف بزنم ولی پشیمون شدم...داشتم از سکوت بینمون هم حتی لذت میبردم...اما توی ذوقم خورد وقتی همه ی چیزی که احتیاج داشتم این بود که بجای سکوت، ته بهم بگه هنوز هم میخوامت، اما در عوض فقط روی شیشه ی بخارگرفته نوشت عاشقم نباش.
عاشقش نباشم؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟ تهیونگ خونه و مکان امنه منه...کدوم خونه و مکان امنی برای صاحبش دوست داشتنی نیست؟
ما داخل خونه رفتیم و حرف زدیم باهم. بهم گفت داره میره آلمان برای اینکه منو فراموش کنه...اون میخواست پناهی که داده بود رو ازم بگیره...
تهیونگ خیلی فراموش کاره....اون روزی که برام گل خریده بود..بهش گفته بودم که میترسم از خودم برای اون روزی که کنارم نباشه....اما اون یادش رفته بود و به دروغ بهم گفت که اون روز و حرفهام رو یادش میاد...اگر واقعا بخاطرش میاورد، ممکن بود این اتفاق هیچوقت نیوفته؟"
"کدوم اتفاق جونگکوک؟"
صدای جیمین اومد و بعد جین ازش خواست ساکت بمونه اما هنوز صدای نفس های تند جیمین توی گوشمه.
"من حتی اخطار داده بودم...توی بار...بهش گفته بودم یا مال منه یا هیچکس....اون احمق...باید به حرفم گوش میکرد..."
"جونگکوک...منظورت از این اتفاقی که میگی چیه؟"
"خب...من قهوه ریختم براش...ازش پرسیدم با شکر میخوره یا نه...میدونستم میگه نه...اما من قاشق رو خالی کردم توی لیوانش"
"اون گفت شکر نمیخوره..پس چرا براش شکر ریختی؟"
"اون قاشق توش شکر نبود."
با قاطعیت گفتم و چند لحظه سکوت عجیبی برقرار شد.
"پس چی جونگکوک؟ لعنت بهت...پس چه غلطی کردی؟"
"جیمین ساکت باش فقط"
نامجون گفت و من دعا میکنم اون بیشتر از این برای دعوت کردن جیمین به سکوت تلاش کنه..چون هر صدایی از بیرون دوباره احساس سنگینی به من میده و از اونجا دورم میکنه.
"من....من....."
"آروم باش جونگکوک...هیچکسی قرار نیست اینجا سرزنش یا تنبیهت کنه...ادامه بده خواهش میکنم...اون اتفاقی که ازش حرف میزنی چیه؟"
"من...یه قاشق سیانور توی فنجون قهوه ی تهیونگ ریختم......"
شنیدم که بغض جیمین ترکید...اون مدام زیر لب ناسزا میگفت و شنیدم که جین ازشون خواست که بیرون برن از اتاق. صدای بسته شدن در که اومد همه جارو سکوت برداشت..گمونم نامجون اون رو برد بیرون....
چند ثانیه جین مکث کرد و بعد ازم خواست ادامه بدم.
"خوب تمرکز کن...تهیونگ فنجون قهوه ش رو خورد؟"
"من...نمیدونم....اون تا لبش فنجون رو برده بود بالا...اما...من...یعنی اون یه لبخند لعنتی زد...وقتی لب هاش رو دیدم که به اون زیبایی میخندن پشیمون شدم و نذاشتم بخوره...گفتم سرد شده و براش عوض کردم.....یا نکردم؟ نمیدونم....."
"نفس های عمیق بکش جونگکوک و مسلط باش به خودت...خوب فکر کن و به یاد بیار...تهیونگ اون قهوه رو خورد؟"
"مطمئن نیستم...من فنجونش رو واقعا عوض کردم؟اگه...اگه عوض کردم پس چرا اون...افتاد زمین؟"
'"جونگکوک..الان تهیونگ رو به روی توعه...تو بلند شدی و قهوه ی اول رو ریختی بیرون؟ یا اینکه-"
"من...خدا...نه! من نگفتم قهوه ش سرد شده...من....من اون کارو کردم! من عوضی گذاشتم تهیونگ جام مرگی که به دستش داده بودم رو سر بکشه...تهیونگ قهوه ش رو خورد...با همون لبخند لعنتی خورد و خوابید...خیلی عمیق خوابید..."
"گریه نکن جونگکوک...من اینجام...میتونی ادامه بدی؟آروم باش...بهم بگو بعدش چه اتفاقی افتاد؟"
"من....من قرار بود ازش بخوام که بریم اون دشت....اما نشد....من اونو سوار ماشین کردم.....بردمش اونجا....بردم زیر اون تک درخت....نوازشش کردم....بوسیدمش....من باهاش خیلی حرف زدم....من تا تونستم بهش دوستت دارم هایی رو گفتم که هیچوقت نگفته بودم.....اما اون...اون بیدار نشد.....یه لحظه به خودم اومدم و فکر کردم که چیکار کنم که باز تهیونگ رو داشته باشم و سایه ی اون پناه من باشه...اخه...اخه من که بدون اون نمیتونستم....اونجا بود که تازه فهمیدم تهیونگ چقدر شبیه به یه درخته...اره یه درخت سبز با شکوفه های روی شاخه هاش...من دلم میخواست تهیونگ و ریشه های اون درخت در هم تنیده بشن تا هوای تهیونگ تمام اون دشت رو پر کنه....پس من خاک زیر اون درخت رو کندم و .....همه ی وجودم رو...تمام زندگیم رو...با دستای خودم... به خاک سپردم تا دوباره داشته باشمش..."
من میلرزیدم...همه ی صورتم خیسه و دلم میخواد چنگ بزنم و همه ی این تصویرهارو از توی ذهنم بیرون بندازم...اما چنگ زدن به صورت و موهای سرم نتونست اون صحنه ها رو از جلوی چشمم محو کنه...این میتونه فقط یه کابوس وحشتناک بوده باشه؟
"من...دیگه نمیتونم...خواهش میکنم...نمیتونم....کمکم کنین..."
"باشه جونگکوک..الان دیگه باید بیدار شی...با شمارش من نفس های عمیق بکش و بلند شو"
"من چیکار کردم؟ خدایا من چیکار کردم؟ چرا فکر میکردم همه چیز یه جور دیگه بوده......تهیونگ منو ببخش...ته..."
"جونگکوک!جونگکوک! حالت خوبه؟منو میبینی؟بلند شو...هی...."
صدای اون چند نفر بالای سرم محوتر شد وقتی که همزمان توی سیاهی مطلق فرو رفتم و حس کردم این سیاهی خیلی بهتر از اون خاطرات آزاردهنده و دردآوره....
.
.
با ناله ی خودم چشمام رو باز کردم....اینجا شبیه به یه اتاقه و به من یه چیزای مسخره ای وصله...یه نفر بالا سرمه...اون جیمینه...
اینا هم جز خاطراتمن یا واقعا جیمین اینجاست؟
من به زحمت ماسک اکسیژن رو از روی صورتم پایین کشیدم.جیمین تا چند ساعت پیش میخواست من رو بکشه اما الان بالای سرمه و با مهربونی نگاهم میکنه و با دستاش موهام رو نوازش میکنه.
من یه جورایی امیدوار بودم تهیونگ منو از این خواب بیدار کنه.
دلم میخواد تصور کنم جای اون، تهیونگ اینجاست و نگرانمه اما من فکر کنم که این دیگه هیچوقت اتفاق نمیوفته...
از جیمین آب خواستم و اون بلاخره دستاش رو از جای دستای تهیونگ روی موهام برداشت.
کمکم کرد بشینم و لیوان آب رو سر بکشم.
کاش هیچوقت به هوش نمیومدم.
"تو بعد اینکه با واقعیت مواجهه شدی...از شدت شوک و گریه از حال رفتی..."
چشمهاش قرمز و بادکرده ست و معلومه که تازه گریه رو تموم کرده.
نفسم رو بیرون دادم و به زحمت حرف زدم.
"برام تعریف کن..."
اون آماده ست که بگه. چشماش میگن که هست. چشمهاش اتفاق هایی رو فریاد میزنه که من بی خبرم و اون هم اینو میدونه.
"سال دوهزاروشونزده...خانواده ت توی تصادف فوت کردن...بعد از اون تو عجیب شدی...هر از گاهی انگار یادت میرفت خونواده ت نیستن...کارها و رفتارهای غیرمعمولی میکردی و به زمین و زمان شک داشتی...فکر میکردی همه دشمنتن... این هی داشت شدید تر میشد...تااینکه ما بردیمت پیش روانپزشک...اون گفت تو هم پارانویید حاد هستی و هم بخاطر فوت کل اعضای خانواده ت و اینکه نتونسته بودی بپذیری این قضیه رو دچار اختلال های روانی شده بودی...بهمون پیشنهاد کرد که یه مدت توی آسایشگاه روانی بستری بشی....تو حالت بهتر شد ولی مرگ اونارو هرگز نتونستی قبول کنی...ما مجبور میشدیم همیشه یه جوری رفتار کنیم تا تو فکر کنی اونا زنده ن وگرنه دوباره دچار شوک میشدی...چندماه بعد که بهتر شدی آوردیمت بیرون و...بعدشم که خودت میدونی....تهیونگ وارد زندگیت شد و با اون دوسال رفتی آمریکا و برگشتی...اما تو هیچوقت کامل خوب نشده بودی جونگکوک...یه دردی همیشه توی قلبت بود...اونقدر عذاب آور که میخواستی بخاطرش خودت رو حذف کنی همیشه...بیماریت برگشته بود...تهیونگ توی این مدت همیشه کنارت بود و ازت محافظت میکرد...باوجود اعتمادی که هیچوقت بهش نداشتی و پسش میزدی...تااینکه اون هم....هی...جونگکوک...تو خوبی؟"
نمیدونم چقدر دیگه اشک دارم که بریزم...یا شایدم چشمام دیگه خشک شدن که انقدر میسوزن....به من یه دستگاه اکسیژن لعنتی وصله ولی بازم هوایی که باید بهم نمیرسه و انگار دیوارها با هرجمله ای که از دهن جیمین بیرون میاد تنگ تر میشن...من همه جور احساس بهم داره مثل یه حیوون درنده و بی رحم حمله میکنه و نمیدونم کی ازش خلاص میشم....
"تا اینکه اون هم تنهام گذاشت."
از لا به لای دندونام گفتم و جیمین با ناراحتی اه کشید.
"خسته شده بود...اون عاشقت بود...و همیشه توی خودش برای موندن و نموندن جنگ داشت...تو وحشتناک وابسته ش بودی...تااینکه مشاور گفت شاید بهتر باشه یه مدت از هم فاصله بگیرین..."
از اینکه هر جمله ای درمورد تهیونگ به فعل گذشته ختم میشه منو خرد و سست میکنه...
"اما اوضاع بهتر نشد که هیچ...بدتر هم شد....آخرین روز..منظورم روز خاکسپاری مادرمه...تهیونگ آخرین روز اونموقع دیده شد و بعد ناپدید شد....چند روز بعد هم ما مجبور شدیم دوباره تو رو به آسایشگاه ببریم...حالت واقعا بد شده بود...انگار همه چیز رو از یاد برده بودی بخاطر یه اتفاقی که نمیدونستیم چی بود. مرتب هذیون میگفتی و دکتر جین...از دوستای نزدیک نامجون درمانت رو با هیپنوتیزم به عهده گرفت...ما خواستیم از این راه وارد اون قسمت خاطراتی که پسشون زدی و بخاطر دردناک بودنشون از یاد بردی رو دوباره به یادت بیاریم و درمان رو طبق تشخیص دکتر از اول شروع کنیم...توی این بین یکی از اقوام من گفت که اون روز تهیونگ رو دیده که با تو سوار یه ماشین شده...اونجا بود که بهت شک کردیم...یکسال جونگکوک...یکسال ما از تهیونگ بی خبر بودیم تا امروز....."
جیمین این رو گفت و من به این فکر کردم که یکسال لعنتیه که همه چیز درمورد تهیونگ به طرز احمقانه ای مال گذشته ست.
"من...من تمام مدتی که داری ازش حرف میزنی هیپنوتیزم میشدم فکر میکردم دارم توی دوتا دنیای احمقانه جا به جا میشم....و صدای...صدای دکتر مدام توی سرم بود...انگار من داشتم بین خواب و بیداری...بین توهم و واقعیت زندگی میکردم...."
"این اواخر یکم بهتر شده بودی...دیگه با تهیونگ بلند بلند حرف نمیزدی...این بهترین نشونه بود...نامجون هم گفت بهتره بیای از اونجا بیرون...سخت بود دیدنت توی اون چهاردیواری...ما فکر میکردیم شاید همه چیز واقعا داره خوب پیش میره ولی حتی فکرشم نمیکردیم این اتفاق افتاده باشه...جونگکوک....تو..."
اون آب دهنش رو قورت داد و با انگشتش اشکش رو از روی صورتش زد کنار....
"تو...واقعا تهیونگ رو کشتی و این دیگه یه خواب یا توهم نیست..."
همین لحظه نامجون و جین از در اومدن داخل...گریه ی جیمین شدت گرفت و ازش خواستن که بیرون وایسه.
Advertisement
- In Serial15 Chapters
The Violet's Knight
Discovering that you've reincarnated into the world of your most hated visual novel would infuriate anyone. Especially if that world treats its female characters like helpless dolls begging to be rescued by the nearest male character. Freya certainly isn't going to take this lying down, and especially not when the "villainess" of this world is just a girl struggling to please a cruel father. She doesn't deserve the horrific fate that awaits her... and Freya can't stand the thought of standing by and doing nothing. But how can a poor commoner with no power or influence get close to the daughter of the terrifying Duke Rhinestadt? Freya will have to fight tooth and nail to change the fate of "The Monster's Daughter"... This story is also published on Scribblehub and Tapas
8 203 - In Serial19 Chapters
Remembering Rock
According to legend, Guardian has always been the keeper of the stone known as Remembering Rock, therefore, she must be immortal. Few people have actually seen the rock itself, though eye-witness reports have provided a fairly dependable description of Memory Grove and the special rock found there. It is said the rock can tell you your deepest secrets, help you overcome traumas from your past. Is it true? Maybe you’ll find out if you visit Memory Grove Village and get invited to visit Remembering Rock.
8 369 - In Serial25 Chapters
Sunny Winchward Beach - A Grand Eye Tale
A cautionary tale about the dangers of small-town tourism. There is no sun in Sunny Winchward Beach. ATTENTION MORTALS: THE GRAND EYE IS CURRENTLY IN THE PROCESS OF REWRITING THE EXISTING CHAPTERS OF WINCHWARD BEACH. NEW CHAPTERS SHALL COMMENCE ONCE THIS IS DONE. TO ATTEMPT TO READ BEYOND THE MOST RECENTLY REWRITTEN CHAPTER IS TO INVITE A LEVEL OF CONFUSION INTO YOUR LIFE THAT NO MORTAL MAN, WOMAN OR CHILD CAN WITHSTAND. YOU HAVE BEEN WARNED.
8 306 - In Serial66 Chapters
How About Heresy?
Jeffrey's a guy who's most certainly a heretic but likes to believe he's not. Like we all do. Though, being a villain, there are many do gooders that'd like to exchange a strong word— or rather fisticuffs with him. Doing the deeds of villains, he places his own strange lens of justice over it, all the while, being an absolute fool. How will Jeffrey fare against the might of the good? —————————— "You tryin' ta shill me heresy?" "Ye- I mean yesn't," That's absurd why would I shill heresy? I'm not a heretic godsdamnit! In a realm of heretics and apostles alike, what to do? Well, I'm not sure of that myself. Though I have a feeling joining a cult may not be the best action... "No way. Are we being clapped by the power of friendship?" "Indeed we are," Shite. NOTE: - Don't expect an overpowered main character, nor a weak character. Strength isn't a plot point. - This is mainly a comedy, so it ain't as dark as you think it'd be despite the numerous mentions of cultists, heretics and murder... - There isn't going to be any face slapping scenes.
8 461 - In Serial33 Chapters
SON OF THE HERO KING
My aunt, the acting queen regent, told me: “Work hard my dear nephew. You have a royal family to re-build.” ---------------------- He was once a simple boy, the personification of what it meant to be ordinary, drifting aimlessly along with the flow of the world. But one day, he awakened to find himself being different from his usual self, finding himself now hosting the body of a newborn. He had been reincarnated, that too as the sole prince and heir of the human empire. He had been reincarnated, now living in a world of sword and magic, filled with fantastical beasts, demi-humans, divine beasts, Goddesses and so much more. Life finally seemed to take a turn for the better for the reincarnated boy. However, as always, reality had its cruel ways of disappointing him. His parents died shortly after his birth in a war to save humanity, subjecting him to the life of an orphan. All the people vying for the throne turned against him, looking for any and all opportunities to kill him, the last living heir to the throne. Fortunately, he had his aunt, his last living family, who helped protect him by becoming the acting queen but this came with the price of being holed up in his palace till his ‘awakening’ which would enable him to defend himself and survive in this cruel world… Witness the story of the young boy now called Sol, the son of the hero king. The man who sacrificed himself and his beloved wife to save the world, the legendary figure resonating in everyone’s heart, either in admiration or fear of his all-encompassing might and chivalry. Witness his story as he grows and evolves to form his own path, moving forward to make his own mark in this world of fantasy, to make his own legend to be foretold for generations to come. Witness his tale of struggle, of valor, of love, of lust as he goes against his fate and destiny and embarks on a path that would lead him to the very center of the conflict, of the mystery, of the truth that spanned since the very creation of this world and finally learn its hidden truth. Will he be triumphant at the end of his journey? Will there be what he desires waiting for him at the end of his path? Or would he be lost in his path, unable to break the shackles of his destiny like so many others before him? Witness and find out!!! ***** Disclaimer: The cover picture does not belong to me. Notice: * mean that it will be a kinky chapter with some preliminary. ** means that's it will be a kinky chapter with actual sex. Release schedule: MONDAY, WEDNESDAY, AND FRIDAY Give a try and the full vol 1( CH 1 to Interlrud 2) before deciding if it's for you or not.
8 146 - In Serial58 Chapters
Trust Me (Daryl Dixon x OC)
Raven Walker is a Marine Sniper when she returns home to surprise her brother and honoree family. When she discovered the world she use to know a rotting and disgusting mess. She spends most of her time by herself trying to survive and find her family. That is till she finds herself helping to save a certain cop, who reunited her with her long lost family. She certainly wasn't expecting to fall in love in this new world. But a new world will bring unexpected surprises. What will these surprises bring her?"If I was to kiss ya' would you remember. Or would you push me away?" -Daryl DixonTHERE IS SOME STRONG LANGUAGE IF YOU'RE NOT OKAY WITH THAT OR OVERLY EASY OFFENDED DO NOT READ IT!!!I DO NOT own any of the TWD characters all that credit goes to those creators. The only character that I own is Raven Walker. I have already had people steal her from me and I will not tolerate that. Now if you want to do a side story for her message me. But don't try to be sneaky. Thank you so much darlings.
8 131

