《Paranoia》«اگر من خدا بودم»
Advertisement
من زیر گرفته ترین تکه ی آسمون این شهر ، بالای سر قبر مادر جیمین ایستادم و منتظرم این مراسم زودتر تموم شه.
کنار من نامجون و کنار نامجون هم جیهوپ و بعد تهیونگ ایستادن و من چشمم درد گرفت از بس سعی کردم با گوشه ی چشمم تهیونگ رو نگاه کنم.
نم نم بارون داره میزنه و همه یکی یکی چترهاشون رو باز میکنن و بعد از تسلیت گفتن به خانواده ی جیمین اونجا رو ترک میکنن.
من جیمین غمگین رو نگاه میکنم و دقیقا کنارش جای خالی شوگا و مادرش رو میبینم.
من جیهوپ رو نگاه میکنم و بااینکه تهیونگ کنارش ایستاده اما جای خالی تهیونگی که میخواست عاشقش باشه رو میبینم.
من به نامجون نگاه میکنم و جای خالی اون دختری که چندتا روز پیش دستشون توی دست هم بود ولی بهش خیانت کرد و رفت رو میبینم
و من به این فکر میکنم که آیا اون ها هم جای خالی حفره ای که توی قفسه ی سینه م هست رو میبینن؟جای خالی خانواده م و تهیونگ و دو سالی که نمیدونم کجا رفته رو میبینن؟
دلم میخواد به تهیونگ هم نگاه کنم و به خلأ های اون هم فکر کنم، اما من نمیتونم ببینمش...اون شبیه یه توده ی مه به نظر میرسه و اگر اون چتر بالای سرش نبود، ممکن بود که باور کنم یه شبحه.
به خودم اومدم و دیدم که تهیونگ حرکت کرد و سمت جیمین رفت. چیزی بهش گفت و سرش رو تکون داد و بعد از نامجون و جیهوپ خداحافظی کرد و آروم آروم دور شد و باعث شد من با تعجب به دستم نگاه کنم تا ببینم چقدر نامرئی شدم که اون به همین راحتی از من رد شد؟
وقت برای تلف کردن ندارم. دقیقا مثل کارایی که تهیونگ انجام داد رو کردم و به تلاش نامجون برای اینکه صبر کنم تا با هم برگردیم توجهی نکردم.
من یجورایی خوشحالم، چون تهیونگ با جیهوپ اینجا اومده بود ولی با اون برنگشت.
حالا به اندازه ی کافی از اونجا دور شدیم و من میتونم تهیونگ رو صدا بزنم.
اون برگشت و خیالم راحت شد که وجود دارم.
ایستاد تا من بهش برسم.
"میشه ازت یه خواهشی کنم؟"
تهیونگ نفسش رو بیرون فوت کرد و سرش رو به نشونه ی اره تکون داد.
من باورم نمیشه اون کسی بود که یه زمانی هر جا من میرفتم دنبالم میومد.
"بیا با هم قهوه بخوریم."
تهیونگ به پشت سر من نگاه کرد و فهمیدم احتمالا چند نفر دیگه هم پشت سر من داشتن از قبرستون خارج میشدن تا به سمت ماشیناشون برن.
"نه جونگکوک..."
میدونستم مخالفت میکنه.
"بذار اینجوری بهت بگم. اونقدر باورم داری که اگه بهت بگم بیا با هم قهوه بخوریم بدون اینکه بپرسی چرا باهام بیای؟"
چند ثانیه به چشمهام نگاه کرد و من نزدیک بود قلبم از جوابی که قرار بود بده بایسته.
"باشه."
آروم لب زد و من درحالیکه لبخند میزدم چترم رو بستم و زیر چتر اون سمت ماشینم راه افتادم.
باورم نمیشه اون کنار من داره راه میره...امیدوارم این فقط یه رویا نباشه...وقتی اون کنارمه...من احساس شاه بودن میکنم.
تهیونگ...تو به من عشق، قدرت و اعتماد به نفس میدی...
اون غمگین و بی حوصله به نظر میاد. من میتونم این رو از چهره ی آویزون شده ش بفهمم اما دلیلش رو نمیدونم. ما هیچوقت انقدر با هم غریبه نبودیم، حتی اولین باری که هم رو دیدیم.
من چندبار سعی کردم سر صحبت با اون رو باز کنم ولی تهیونگ فقط زل زده به شیشه ی بخار گرفته ی کنارش و یه چیزی که نمیدونم چیه صدام رو توی گلو خفه میکنه.
دلم میخواد ازش بپرسم که کلیدی که دست نامجونه سومین کلید این خونه ست یا اینکه تهیونگ مال خودش رو به اون داده و اگر جوابش دومی باشه من مثل یه شیشه خرد میشم پس من این رو نمیپرسم و فقط روی پارک کردن ماشین تمرکز کردم.
Advertisement
وقتی داشتیم از ماشین دور میشدیم، من لحظه ای برگشتم و به شیشه ی بخار گرفته ش نگاه کردم، تهیونگ روی اون چیزی نوشته بود که تقریبا داشت از بین میرفت، چیزی شبیه به «عاشقم نباش...»
تهیونگ کتش رو درآورد و روی صندلی نشست و من قهوه ساز رو روشن کردم و رو به روی تهیونگ نشستم.
"چرا سرت رو بالا نمیاری؟"
اون به دستای من زل زده و پلک نمیزنه.
"میترسم نگاهت کنم."
"چرا؟"
"میترسم به چشمهات نگاه کنم و دیگه نتونم از این خونه برم."
"ترس تو، آرزوی منه...."
"یه آرزوی محاله...."
من سوزشی رو توی سینه م حس کردم و نمیتونم دلیل این حجم از ناراحتی تهیونگ رو بفهمم. من مطمئنم اتفاقی افتاده...یا قراره بیوفته.
"میخوای فراموشم کنی؟"
من گفتم و سرم رو خم کردم تا بتونم جلب توجه کنم که اون بهم نگاه کنه.
"مطمئن نیستم میخوام یا نه. انگار راهی نیست...کاش بتونم."
سرش رو بلاخره بالا آورد و من بعد از مدت طولانی اون نگاه خاص رو گرفتم.
"چرا میخوای فراموشم کنی؟ من چیکار کردم ته؟"
"نمیخوام کسی رو بیشتر از خودم دوست داشته باشم."
"اما این منم!"
"دقیقا فقط به این خاطر که این تویی که من بیشتر از خودم دوستش دارم!"
صدای اون یکم بالاتر از حد معمول رفت و این بخاطر اینه که با احساسات خودش درگیره.
"من....من عاشقتم...تو از وقتی ترکم کردی، نه درست میخورم و نه میخوابم و نه زندگی میکنم...تو این بلا رو سرم آوردی...تو یه کاری کردی من نتونم بدون تو زندگی کنم...تو بارها جون لعنتی من رو نجات دادی...بارها درست وقتی لب پرتگاه بودم دستم رو گرفتی...وقتی هیچ دلیلی برای زندگی کردن نداشتم پرستش تو تنها دلیل زنده بودنم شد....و الان تو چشمام نگاه میکنی و میگی نمیخوای دوستم داشته باشی؟تو چه مرگت شده؟"
"بخاطر همینه که نباید با هم بمونیم...این درست نیست جونگکوک...ما باید این وابستگی رو تمومش میکردیم تا خودمون رو پیدا کنیم...منم حالم بده...منم به طرز بدی دلم برات تنگ شده و نمیدونی چقدر سخته برام تو درست رو به روم باشی ولی من جلوی خودم رو بگیرم که بغلت نکنم بعد این مدت طولانی...دارم عقلم رو از دست میدم جونگکوک..."
"پس بده! عقلت رو از دست بده و منو بدست بیار!"
"این جنونه...طوری که ما با هم هستیم...نه به نفع توعه و نه من...."
من یکدفعه ساکت شدم و یه صدای بوق ممتدی رو برای چند ثانیه شنیدم. یه پرده ی سیاه رنگ جلوی چشمم بوجود اومد و من سریع سرم رو تکون دادم و دوباره تصویر تهیونگ واضح شد.
سرم رو چرخوندم و سریع از جام بلند شدم و دستم رو جلوتر از خودم حرکت دادم.
من دیدم که تهیونگ از تعجب پرید.
"اوه خدای من...چطور یادم رفت؟"
من گفتم و آب پاش رو برداشتم و سمت گلدون رفتم.
"تو...تو چیکار داری میکنی جونگکوک؟"
"دارم به این گلها آب میدم."
تهیونگ داد زد.
"جونگکوک! آب دادن به اون گل های خشک شده رو تمومش کن!"
نزدیکم اومد و دستش رو روی دستم گذاشت و این حس باعث سیخ شدن موهای تنم شد.
اون ممکنه یه روزی فراموش کنه که من حتی با لمس دستاش هم ضعف میکردم؟
"اما این گل هارو خودت برام خریدی...اون روز رو یادته؟ یادت میاد اون روز بهت چی گفتم؟"
دستم رو محکم گرفت.
"اره...اره یادمه."
دروغ گفت. اون یادش نیست.
آه کشید و ترس توی چشمهاش از بین رفت و درعوض غم صورتش حداقل هزار برابر بیشتر شد وقتی آب پاش رو ازو من گرفت و دستش رو پشتم گذاشت تا روی صندلی بشینم.
Advertisement
"خدا...من باید باهات چیکار کنم جونگکوک؟"
صداش جوریه که انگار تا چند ثانیه ی دیگه گریه میکنه. من بهش نگاه میکنم و منتظرم قطره های الماس رو ببینم روی صورتش ولی اونا فقط توی چشمهاش باقی موندن و هیچوقت پایین نیومدن.
بلند شد.
"من میرم قهوه رو بریزم."
من پریدم.
"نه...خودم میرم."
"تو مطمئنی حالت خوبه؟"
"اره اره...اونجوری نگاهم نکن. من کار عجیب غریبی نکردم، فقط به گلها آب دادم."
من سمت آشپزخونه رفتم و شنیدم که اون زیر لب چیزهایی رو گفت.
"آره...آب دادن به گل عجیب نیست...ولی نه تا وقتی که اونا خشک شده باشن!"
"تو با شکر میخوری؟"
من پرسیدم با اینکه جوابش رو میدونستم و قبل از اینکه تهیونگ جوابم رو بده قاشق رو خالی کردم توی لیوانش و هم زدم.
چند ثانیه به قهوه های جلومون زل زدم و ضربان قلبم بالا رفت و توی یک لحظه تموم قهوه هایی که دونفره با هم توی این فنجون ها خورده بودیم به یادم اومد...اگر میدونستم اون لحظه های خوب به این زودی قرار تموم شن زمان رو هر طور شده بود نگه میداشتم.
لبخند زدم و سعی کردم تصنعی به نظر نرسه. فنجونش رو جلوش گذاشتم و نمیدونم باید منتظر ادامه ی حرف های قبلیمون باشم یا نه.
این خالی که روی مچ دست تهیونگه، قبلا هم بود؟
"باید یه چیزی بهت بگم"
اون گفت و انگشت سبابه ش رو دور فنجون تکون داد و از نگاهم فرار کرد.
"میدونم که میدونی دوستت دارم...خیلی زیاد...دلم میخواد اینجا پیشت بمونم...باهات به سفر برم...بازم مراقبت باشم و صداتو وقتی که میخندی بشنوم....اما ادامه دادن این وضعیت، هر دوی مارو به کشتن میده...بخاطر همین...من...من برای اینکه به هردومون کمک کنم که این دوری برامون راحت تر باشه...میخوام دوباره برای پروژه ی کاری برم به آلمان...حداقل سه سال...."
تهیونگ به زور حرفش رو کامل کرد و من یه لایه عرق رو روی صورتش میبینم.
اون صدای احمقانه توی سرم، دوباره و دوباره ازم میخواد حرف های تهیونگ رو توی سرم ضبط کنم و از اول پخشش کنم.
من باید مطمئن شم از حرفی که زده. اون گفت میخواد بره آلمان دوباره؟ این دفعه برای سه سال؟ یعنی من حتی دیگه نمیتونم امید داشته باشم که اتفاقی اینور و اونور هم ببینمش؟
من میدونم جواب این نه هستش. من میتونم اون رو ببینم...هرروز...هر ساعت...هر لحظه ای که بخوام.
من به فکر خودم خندیدم و لب پایینی م رو گاز گرفتم. این حالات من تهیونگ رو میترسونه؟
"به چی میخندی؟"
من آب دهانم رو قورت دادم.
"تو...تو فقط خیلی خوش خیالی...."
یه ابروش رو بالا داد و چشمهاش رو نازک کرد.
"منظورت از خوش خیال بودن من چیه دقیقا؟"
من فقط سرم رو به طرفین تکون دادم. کاش یه آیینه جلوم بود تا ببینم که اون لبخند احمقانه هنوز روی صورتم هست یا نه.
"تو نمیتونی من رو فراموش کنی...تو برمیگردی...تو برمیگردی و دوباره با من توی این خونه زندگی میکنی..."
اون نفسش رو بیرون داد و با دستمال عرقش رو پاک کرد. توی دلم آرزو کردم کاش من این کار رو براش انجام میدادم.
یه لبخند زد و من تونستم توی چشمهای شفافش خودم رو ببینم.
"اگر یه روزی حال هر دومون به قدر کافی خوب بشه...اگر خودمون رو پیدا کنیم و این وابستگی از بین بره...و بعدش هنوز هم همدیگرو دوست داشته باشیم..چرا که نه؟"
این تهیونگ منه...رو به روم نشسته و داره مثل گذشته ها باهام قهوه میخوره....بهم میگه میخواد بره آلمان و فراموشم کنه ولی اگر خودش رو پیدا کنه و ببینه هنوز هم دوستم داره برمیگرده پیشم.
خودش هم نمیدونه چقدر داره توی پارادوکس دست و پا میزنه....اما اون هنوز هم با همه ی دروغ ها و تناقض ها دوست داشتنیه.
من دستم رو دور فنجون قهوه قفل کردم و زل زدم به قهوه ی جلوی تهیونگ و به این فکر میکنم که اون منظورم رو درست متوجه نشد. اون هیچوقت قرار نیست از این خونه بره که دوباره بخواد برگرده!
"این آخرین بازیه که هم رو میبینیم. حدس میزنم."
من پیش خودم خندیدم.
"پس میتونم بعنوان آخرین خواسته م، چیزی ازت بخوام؟"
"اره...هر چیزی که باشه...."
"بیا با هم بریم اون دشتی که توش گلهای زرد داره...همونی که تو با منظره ی تک درختش عکس داری!"
تهیونگ توی فکر فرو رفت و من میدونم که حتما داره خاطره ی اون روز رو برای خودش یادآوری میکنه...چون...خدای من...چون اون لبخند شیرینی زد و باعث شد ته دل من خالی بشه....
"باشه...میریم."
من به حالت لبهاش نگاه کردم و آب دهنم رو قورت دادم. این لب ها الان باید برای بوسیدن من باز میشدن نه گفتن اینکه قراره فراموش بشم.
اگرچه که این فراموشی فقط یه توهمه....
اون انگشتش رو دور دستگیره ی فنجون گرفت و نزدیک لبهاش برد.
"صبر کن!"
"چیشده؟"
"سرد شده...بذار برم عوضش کنم."
اون با دست دیگه ش دیواره ی فنجون رو لمس کرد و اوهومی گفت.
من بلند شدم و هر دوتا فنجون رو خالی کردم و از دوباره ریختم.
حالا ضربان قلبم آرومتر شده و حس عجیبی دارم که میتونم حتی یک دقیقه بیشتر تهیونگ رو کنار خودم نگه دارم.
قهوه هارو روی میز گذاشتم و بعد بالای سر تهیونگ ایستادم.
وقتی به زیباییش نکاه میکنم ذهنم خالی میشه و هیچ چیزی نمیتونه جاش رو پر کنه.
تهیونگ متوجه من شد و چرخید و سرش رو بالا گرفت و زل زد به من.
"من اگر خدا بودم، هیچ وقت تو رو از بهشت، روی زمین نمیفرستادم."
من تصور کردم این جمله رو فقط توی سرم گفتم اما انگار نتونستم چون ثانیه ای بعد لب های تهیونگ رو که وحشیانه لب هام رو میبوسید حس کردم.
من به لباسش چنگ زدم چون اصلا آمادگی این رو نداشتم...میخواستم سرم رو عقب ببرم تا این بوسه رو متوقف کنم اما تهیونگ متوجه حرکت من شد و دستش رو پشت گردنم برد و انقدر محکم فشار داد که یک لحظه فکر کردم صورتم از پوست اون رد شده و دارم داخل سرش رو میبینم.
چه اتفاقی داره میوفته؟ اون تا چند دقیقه ی پیش حتی توی چشم هام هم نگاه نمیکرد و الان داره لب های من رو از جاش میکنه؟
من پهلوی تهیونگ رو نیشگون گرفتم، راه دیگه ای نیست برای اینکه بهش بفهمونم نفس کم آوردم.
سرش رو بلاخره عقب برد و من ناخودآگاه حجم زیادی از هوا رو داخل شش هام فرستادم اما قاطی این هوا، بوی عطر تهیونگ رو هم حس کردم و این باعث شد جمله ای که قرار بود بهش بگم رو عوض کنم.
"صبر کن"
اون قرمز شده و من شهوت رو پشت نگاهش میبینم. این دوری ما انقدری بود که بخوام بهش حق بدم اینجوری من رو سمت خودش بکشه.
منتظر نگاهم میکنه و ایستاده تا من نفسم جا بیاد و شروع کنه. اما من هنوز مطمئن نیستم میخوام ادامه بدم یا نه.
نه اینکه اون رو نخوام، فقط این باعث میشه بخوام گریه کنم وقتی به این فکر میکنم که دارم تهیونگ رو برای آخرین بار لمس میکنم.
اون جواب "نه" به "صبر کن" من داد و دوباره شروع کرد به بوسیدن همه ی صورتم و من دستش رو حس کردم که رفت زیر پیرهنم و تنم رو لمس کرد.
هر لحظه دارم گیج تر میشم. من اون رو میخوام و نمیخوام.
من حتی نمیتونم از خودم دورش کنم، من قدرت ندارم بیشتر از این در برابرش مقاومت کنم.
خدای من...نفسم برید وقتی خودش پیراهنش رو سریع درآورد و اون رو روی زمین پرت کرد.
من با حیرت به بدنش نگاه کردم و با خودم کلنجار میرفتم که نه این آدم میتونه واقعی باشه و نه این لحظه که هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بگیرمش.
تهیونگ سرش رو تکون داد و من رو چرخوند و بعد مجبورم کرد روی میز خم بشم و وقتی به خودم اومدم فهمیدم که نباید اجازه میدادم دوباره باهم عشق بازی کنیم وقتی هر دومون خوب میدونستیم که با هر ثانیه که میگذره به این پایان نزدیک تر میشیم...
.
.
.
حالا این ماییم...دوباره روی تختمون...این رودخونه ی غمگین...که من برای دوباره دیدن تنش بین این ملافه های سفید ، شب های سیاه زیادی رو دعا کرده بودم.
سر من روی سینشه و ما بطور احمقانه ای سکوت کردیم.
این سکوت داره اذیتم میکنه چون میترسم برگردم و ببینم اون اینجا نیست.
من یه سرفه ی ساختگی کردم و بعد تهیونگ ملافه رو تا زیر چونه ی من بالا کشید و این به من حس امنیت و اطمینان داد.
من میخوام بگم که دوستش دارم ولی بلند گفتنش سخته. پس فکر کنم هیچوقت این رو نگم و در عوض فقط توی سرم تکرارش کنم...دوباره و دوباره.
درحالیکه زل زدم به پرده ی اتاق که باد داره آروم تکومش میده به این فکر میکنم که وقتی این عشق تموم بشه، بازم میتونم روی این تخت بخوابم یا نه؟ حدس میزنم این کار، بعد از جدایی جرأت زیادی رو بخواد.
تهیونگ تکون خورد و نشست و وقتی زیر سرم خالی شد دردی رو توی قفسه ی سینه م حس کردم.
"ما باید دوش بگیریم...و بعدش..."
من منتظر نگاهش کردم.
"میریم به اون دشت..."
به آرومی گفت و من لبخند زدم.
ما هر دو دوش گرفتیم و ساعتی بعد به سمت اون مکان که آدرسش رو از اینترنت پیدا کرده بودم راه افتادیم.
تمام طول راه یه نفر انگار داشت مثل یه مجری رادیو حرف میزد باهام، اون مدام از من میخواست همه ی لحظه های الان رو توی قلب و ذهنم هک کنم و من حدس میزنم این حس بخاطر اینه که فقط چندساعت تا رفتن تهیونگ باقی مونده و این راه گلوم رو میبنده...
ما بلاخره رسیدیم و اینجا از اون چیزی که توی عکس بود خیلی قشنگتره.
این منظره ی دلنشین وقتی تهیونگ داره کنارم قدم میزنم اصلا شبیه اون کابوسی که دیده بودم نیست.
هیچکس این اطراف نیست و هوا ابریه و دیگه بارون نمیزنه. ما با هم زیر اون تک درخت رفتیم و نشستیم.
با هم همزمان نفس عمیق کشیدیم و بهم نگاه کردیم و خندیدیم.
"من معذرت میخوام جونگکوک...من خیلی تند پیش رفتم...از خودم بیخود شدم وقتی تو منو تحسین کردی..مثل همیشه....خدای من...گمون نکنم جوری که تو من رو میبینی، کس دیگه ای بتونه ببینه...."
"نباید معذرت بخوای...منم به اندازه ی تو میخواستمش...."
من اعتراف کردم و جریان خون رو توی صورتم حس کردم.
"ن-نباید انجامش میدادیم وقتی بینمون یه چیزای مبهمی در جریان بود..."
"این که ما هم رو میخوایم مبهمه؟"
"اینکه ما دیگه نسبتی نداشته باشیم باهم و توی آخرین دیدارمون سکس کنیم...من حدس میزنم که طبیعی نیست و اشتباهه..."
من خندیدم بهش. گور بابای همه ی نسبت ها و حدس و گمون ها و اشتباه ها.
من وقتی به زندگیم و همه ی اشتباهام نگاه میکنم، دوست داشتن تهیونگ درست ترین چیزی بوده که انجامش دادم.
سرم رو روی شونه ی تهیونگ گذاشتم. حالا که آخرین باره حس میکنم که تا قبل از رفتن تهیونگ، من یه کوه رو پشتم داشتم که از این به بعد نخواهم داشت.
"ته؟"
"هوم؟"
"میشه یه بار دیگه بانی صدام بزنی؟"
وقتی چیزی نگفت سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم...اون تعجب کرده و گمونم نمیخواد این کار رو کنه.
آب دهنش رو قورت داد و توی فکر فرو رفت.
این خیلی شرم آوره که اسم من از زبونش بیوفته.
وقتی سکوتش ادامه پیدا کرد، حرفی نزدم و دوباره سرم رو روی شونه ش گذاشتم و به برگ های درخت بالا سرم که به آرومی میرقصیدن نگاه کردم.
زمان از دستم در رفته ولی کم کم پلکهام داشت سنگین میشد و نزدیک بود به یه خواب آروم فرو برم....اما من سرم رو تکون دادم و چندبار پلک زدم و تهیونگ رو نگاه کردم که سرش رو به تنه ی درخت تکیه داده بود و بعد فهمیدم که اون چقدر شبیه به یه درخته....
کاش اون یه درخت بود و من همیشه میتونستم زیر سایه ی اون به آرامش برسم.
از جام بلند شدم و چند ثانیه بعد تهیونگ بلند شد. من هنوز از دستش دلخورم که از رابطمون پشیمون شده بود و اسمم رو صدا نزد.
"من اول میرم."
من نمیخوام برم اما گمونم وقتی من شاهد رفتن تهیونگ باشم قلبم بیشتر میشکنه...پس با بغضی که داشت خفه م میکرد، بدون خداحافظی، حتی منتظر هیچ کلمه ای از طرف اون نموندم و فقط ازش دور شدم تا این تصویر رو وقتی که سرم روی شونه هاش بود رو تا ابد حفظ کنم.
من ازش چند قدم دور شدم تا اینکه صدایی رو پشت سرم شنیدم.
"بانی....خرگوش کوچولوی من....دوستت دارم لعنتی!"
من برگشتم با چشمهای گرد شده م به تهیونگ که دستاشو باز کرده بود نگاه کردم.
من برای عشق...برای رسیدن به آغوش گرم و امن تهیونگ، پرواز کردم....
.
.
.
.
این پنجمین زنگ از طرف نامجونه و من گوشیم رو سایلنت میکنم تا بیشتر از این آرامشمون بهم نخوره تهیونگ.
نمیدونم اونا از جون من چی میخوان، اما من تو رو میخواستم که الان اینجا دارمت.
تو توی خونه راه میری و سایه ات روی دیوارها میوفته و من درحالیکه صدمین سیگار رو روشن میکنم بهت لبخند میزنم.
گلدون آبی رنگ رو برمیداری اون گل هایی که فکر میکردی خشک شدن رو بیرون میذاری و جاش گل های زرد رنگی که از اون دشت چیدیم رو میذاری.
من هم بلند میشم و از کیفم عکسی ک دوتایی با هم اونجا گرفته بودیم و بعد چاپش کردیم رو توی یه قاب عکس سفید میذارم و به دیوار میزنم و تو بهم میگی که اون کجه و باید بیشتر به سمت راست بچرخونمش.
میریم روی کاناپه ی دو نفر لم میدیم و قرار میذاریم هر کدوممون یه سوال از اون یکی بپرسه...من بااینکه ازت دروغ زیاد شنیدم اما قبول کردم چون همیشه بازی با تو رو دوست داشتم.
ازم میپرسی اولین بار کی احساس کردم ازت خوشم اومده؟
این به فکر کردن نیاز نداشت و من سریع جواب دادم: وقتی که تو مست کرده بودی و شب رو خونه ی من موندی و بعد با چشمهای غمگینت ازم یه لیوان آب خواستی...
با یادآوری این خاطره هنوز هم بغض میکنم، با اینکه توی بغلتم.
نوبت منه...ازت میپرسم شب عروسی شوگا و جیمین، وقتی که ساختمون آتیش گرفته بود و من داشتم فرار میکردم که تو یهو اومدی و دستم رو کشیدی، یه جمله ای گفتی که هیچوقت فرصت نشد ازت دلیلش رو بپرسم.
تو به من گفتی دیگه اون کار رو تکرار نکنم...و من الان خواستم ازت که بهم بگی من چیکار کرده بودم؟
اخمت توی هم رفت و انگار ناراحت شدی، اما بعد چند لحظه با بی میلی جواب دادی:
"تو...اون شب کلی قرص خورده بودی برای اینکه...جونگکوک واقعا نمیخوام به زبونش بیارم...این خیلی اذیتم میکنه."
من ازت خواهش کردم که ادامه ی حرفت رو بگی..با کلافگی جمله ت رو کامل کردی و من موی تنم سیخ شد
"میخواستی خودت رو بکشی....اما درست قبل از اینکه بخوریشون من دیدم و نذاشتم."
میبینی؟
تو واقعا یه نجات دهنده ای!
چند بار دیگه بدون اینکه من حتی خودم بفهمم نجاتم دادی؟
لعنت بهت تهیونگ، فرشته ی نجات من...
تو پیشونیم رو بوسیدی و من گوشیم رو دستم گرفتم چون بخاطر پیام ،صفحه ش روشن شده بود.
اون پیام رو باز کردم.از طرف جیمین بود.
«جونگکوک کجایی؟ چند روزه تهیونگ رو پیدا نمیکنیم. تو ازش خبر داری؟میدونی اون کجاست؟»
Advertisement
- In Serial59 Chapters
A Gentleman's Curse: Arc 2
Moving forward from his past wasn't easy and the world of magic he has accepted continues to be drawn deeper and deeper into turmoil. Finally turning of age, the Mage Academy and all it holds awaits Damien, ready to turn his expectations upside down while the ones he loves must decide what it is they want in life. This is the second Arc of my series. Find the first part at https://www.royalroad.com/fiction/15983/a-gentlemans-curse. The unedited versions of these chapters are also up there after chapter 27, if you can't wait for the edits, and I will be posting my edits there and here. I'm making this in an attempt to separate the two arcs in the future, and pave an expectation for arc three later this winter. Thanks for your support!
8 170 - In Serial7 Chapters
Her Fragmented Mind
Nineteen year old Kristin O'Reilly, a first year university student, has had a tumultuous life so far. Living with her uncle, they have been striving to figure out all the issues she has been facing. When a new voice takes control it becomes apparent that there has been much more to her life than she ever knew. Will she be able to reconcile with these parts of herself, or will her life continue to spiral into chaos? *Cross Posted from Wattpad*
8 207 - In Serial39 Chapters
Decimating Gods and Demons
From Zero to One, One turning to Two, Two x Two equals Four, Four becomes Eight,Eight multiplied itself,Sixty-four symbols appear,Representing all... A boy who suddenly transcended to another world. A world that he dreamt day and night. It's a fantasy world where cultivators and cultivation exist! He easily adapted the new world as if he didn't care why he got there and only thinks to become a cultivator! In the midst of his immersion in his new life. He then suddenly wakes up and returned to the real world... He thought, "Was those experience that I felt so real were just a dream that I have created?" Warning: Contains Spoiler CULTIVATION SYSTEM Dantian has three parts. Lower Middle Upper. Upper - where the fog appears. Middle - will be revealed as the story progressed. Lower - the earth will appear. Mortal Realm - Measured the fog how dense it was. Earthen Realm - has nine earthen layers. - larger storage of elemental energy. - will be replenished by raining down the elemental energy from the formed fog at the upper level. Horizon Realm - Way of Recuperating Elemental Energy on Earthen Realm - has two ways. ¤ Gathers the elemental energy of Heaven and Earth ¤ Using the gathered fog at the upper level to replenish the earthen layered at the bottom level. I created this because of Daoist Trekshcool's concern. Thanks, fellow Daoist! Credits To All Daoists: Daoist Jaydcar - the first commenter. Daoist Trekshcool - the first Daoist who wrote and rated my story. Daoist Roknar - the 2nd commenter and the first who said, "ok this is one of the stupidest chapters you have written". Thanks to him I didn't write stupid chapters again. Hahaha. Daoist Roktah - gives me the insight in dao of a proofreader. Daoist IllusoryDemon - the first person who asked if he will be upgraded from the 'Daoist Invisibles'. Daoist Invisibles - to you all who read and even rated anonymously. Reminders: Their names are clickable except the Invisibles. BOOK ONE: Vivid Dreams
8 157 - In Serial40 Chapters
Player of Trials
Our main character, Leon, dies in an unfortunate event. But it was not an end for him. After his death, he founds himself in a weird place. A system pops up and gives him trials. But what are these trials and why he needs to complete them? Who created this place and what is his intention? With each trial, he gets stronger and stronger. But most importantly, what he will do after he gained unstoppable power? I will also be posting this novel on Webnovel. (The cover's background image doesn't belong to me. So, if anyone knows the artist, let me know and I will credit them.)
8 168 - In Serial9 Chapters
Chaos: Another World Betrayal
It feels like an eternity since I was trapped within this dungeon... My arms have been crushed, my spine is broken, and my friend is dead. I was summoned to this other world along with my classmates in order to save it, but being betrayed by one of my classmates, I fell deep into one of the dungeons. My friend sacrificed himself to keep me alive. And it also seems that the people of this kingdom have been lying... ‘Demons are evil!’ Don’t make me laugh! They’re the ones who saved me! I swear I’ll get back out of here and destroy everything. Not one person will survive my wrath. Wait for me motherf*ckers, because your worst f*cking nightmare’s still alive!
8 62 - In Serial41 Chapters
An Unexpected Seduction
Isabella Bradford is the only daughter of the impoverished Lord Bradford of Hertfordshire. She believes she is destined to marry a man of her fathers choosing until circumstances cause her life to be set on a different path. Meanwhile a stranger enters her life unexpectedly. He turns out to be the Duke of Rothbury and is a known rake within society. Isabella is drawn to his charm and enraged by his arrogance before fate throws them together in a series of events....
8 216

