《Paranoia》«دنیاهامون ادامه داره»
Advertisement
اوه من چی گفتم؟ تهیونگ؟
همیشه دلم میخواست اون رو توی موقعیت آرزوی بچگیش که خواننده شدن بود ببینم و الان که اون بالاست، بالاتر از من و همه ی مردم این شهر فکر کنم منم دارم به آرزوم میرسم.
یه تی شرت ساده ی مشکی پوشیده و یه کلاه هم سرشه. این کلاه رو من براش بدون مناسبت خریده بودم و گفته بودم که هروقت کاملا احساس خوشحالی داشت ازش استفاده کنه و حالا که اون کلاه روی موهای ابریشمی تهیونگ جا خوش کرده یعنی حالش خوبه.
این هم باعث خوشحالی من میشه و هم ناراحتی....بذار اعتراف کنم که وقتی میبینم بدون من هم خوشبخته دلم میشکنه...اما من خوبم که اون خوبه و میخنده.
خدای من...محو زیبایی و لبخند مستطیلی اون شدم! اگرچه تصویری که ازش دارم بخاطر این اشکای لعنتی تاره اما هنوز میتونم قسم بخورم که هیچکس امشب به درخشندگی تهیونگ نیست.
من خیره به تهیونگ بهش اشاره کردم و بعد رو به جیمین لب زدم.
"اون داره جادو میکنه...میبینی؟"
جیمین دنباله ی انگشت منو گرفت و با گیجی به رو به رومون زل زد.
"کیو میگی؟"
"تهیونگ...اونجا..."
جیمین و نامجون همزمان بهم نگاه کردن و نامجون سرش رو به طرفین تکون داد و صندلیش رو نزدیک من آورد و از شونه هام گرفت.
"جونگکوک تو مستی...اون تهیونگ نیست...از خیالاتت بیا بیرون!"
من به نامجون نگاه کردم. به هر دو نامجونی که رو به رومن. اون چهارتا چشم غضب آلود من رو هدف قرار داده بودن.
نامجون با چهارتا دستش منو تکون میده و حالت تهوعم هر لحظه داره بیشتر میشه.
من خندیدم و دوباره به سن نگاه کردم.
"نه چرند نگو هیونگ...عینک لعنتیتو بزن به صورتت و ببینش...اوناهاش-"
حرفم نیمه تموم موند و با چشمام دنبال تهیونگ روی اون سکو گشتم اما جز پسری که حتی شبیه به تهیونگ هم نبود، چیز دیگه ای ندیدم.
"دیدی؟اونجا نیست. توی راه به من قول دادی امشب واقعا خوش بگذرونی...بیخیالش پسر!"
"تهیونگ رو از ذهنت بیرون بنداز و حداقل یه امشب رو با ما باش."
جیمین اضافه کرد و با اینکه لبخند داشت اما من ناراحتی رو توی صورتش میدیدم.
ما همه مون یه مشت انسان غمگینیم که فقط داریم به زور لبخند تصنعی میزنیم و وانمود میکنیم که همه چیز داره خوب پیش میره.
حتی همین جیمین...من میدونم که اینجا توی فکر شوگاست و حتما شوگا هم اون سر دنیا هنوز داره به جیمین فکر میکنه....پس تنها کاری که لازمه بکنه اینه که اون لبخند فیک رو از روی لبش پاک کنه و بذاره دلتنگی از گوشه ی چشمهاش پایین بریزن...درست مثل من.
این دلتنگی های اصیل شرف دارن به همه ی خنده های زورکی.
آب دهنم رو قورت دادم و سوزش گلوم من رو از فکر بیرون آورد. به دستشویی رفتم و پیشنهاد بقیه برای همراهیم رو رد کردم.
با بی رحمی تمام، دلم میخواد تک تک اعضای بدنم نابود شن و از نو دوباره ساخته بشن...تا یه پوستِ لعنتیِ جدید داشته باشم که هیچوقت حافظه ای از لمس های تهیونگ نداشته باشه....تا دست های جدیدی داشته باشم که هرگز انگشتاش قفل انگشتای اون نشده باشن...تا لبی داشته باشم که تهیونگ رو نبوسیده و چشمهایی که نگاهش هرگز با نگاه پسری به نام کیم تهیونگ گره نخورده باشه.....
صورتم رو چندبار آب زدم و چند دقیقه همونجا موندم تا سرگیجه م برطرف شه.
من امشب برای بار هزارم به خودم قول دادم که دیگه اسم تهیونگ رو نیارم و بعد بیرون رفتم و بجای اینکه کنار آشناها برم ، سرپا کنار میز بار ایستادم و شروع کردم به تماشا کردن بقیه.
چند لحظه بعد الکس با یه لبخند گشاد و چشمهایی که برق میزد نزدیکم شد و کنارم ایستاد.
Advertisement
"خب نظرت درمورد اینجا چیه؟"
من سرم رو تکون دادم.
"خوبه...بزرگتر و....قشنگتر از قبلیه."
اون خندید.
"هنوزم وقتی مست میکنی کیوت میشی."
"مرسی."
من عادت ندارم در مقابل تعریف بقیه از خودم عکس العمل خوبی نشون بدم، مخصوصا وقتی که مست باشم و سرم پر باشه از توهم های رنگارنگ.
"اون جای قبلیو که از من گرفتی رو چیکار کردی؟ برنامه ای ریختی براش؟"
من سرم رو با آهنگ تکون میدم و مجبورم بخاطر صدای بلند آهنگ تقریبا جیغ بزنم...اما میترسم که این آهنگ فقط صدای توی ذهنم باشه و من اگر داد بزنم یه احمق به نظر برسم.
"من...خب...درواقع هیچی...من اصلا نمیدونم اونجارو برای چی ازت خریدم."
خندیدم و حس کردم که ممکنه هر لحظه از دهنم در بره که من دوسال لعنتی از زندگیم رو گم کردم و هیچ نمیدونم چه فکری برای اون بار داشتم.
"یعنی میخوای کار دیگه ای باهاش کنی؟ خودت بهم گفتی اونجا رو خریدی تا تبدیلش کنی به یه بار خصوصی که تهیونگ بعضی شبا اونجا بخونه...خدای من هیچوقت برق چشمات وقتی این رو برام تعریف میکردی یادم نمیره...اون همه ذوقت کجا رفت پس؟"
چند دور الکس و همه ی آدم ها و وسایل اونجا دور سرم چرخیدن و وقتی دوباره سرجاشون قرار گرفتن یادم افتاد که نفس بکشم.
پس من همچین چیزی توی سرم بوده؟ من میخواستم یه جورایی آرزوی تهیونگ رو که خوندن بود رو برآورده کنم؟ منی که الان چندهزار بار قسم خوردم که فراموشش کنم؟
"ساعت چنده؟ اوه دیگه الاناست که تهیونگ هم برسه."
من زمزمه وار مثل یه ماشین تکرار کردم.
"اره الاناست که اون برسه. چی؟!"
الکس با بیخیالی تکرار کرد.
"تهیونگ قراره بیاد.مگه نمیدونستی؟"
"اوه...من...من سرم خیلی گیج میره، میرم بشینم."
من عصبانی ام و یک نفر شبیه الکس کافی بود تا حال امشبم رو از اینی که هست خرابتر کنه.
حالا من باید چیکار کنم؟یعنی انقدر احمق بودم که حتی حدس هم نزده بودم که ممکنه امشب تهیونگ هم اینجا باشه؟
اون بزودی از در میاد تو و ما همدیگر رو بعد از چند روز طاقت فرسا میبینیم و من نمیدونم عکس العملم چی باید باشه و متقابلا هیچ فکری درمورد عکس العمل اون هم ندارم.
باید برم خودم رو گم و گور کنم تا هیچوقت باهاش چشم تو چشم نشم؟ یا اینکه جوری رفتار کنم که انگار اونم برام یه آدم عادیه مثل همه ی آدم های عادی دیگه ای که دور و برمن!
من میدونم اون هنوزم دوستم داره. اگر نداشت بعد از اینکه دید مگی من رو میبوسه اخم نمیکرد. اگه نداشت هیچوقت کلید خونه رو به نامجون نمیداد تا هر از گاهی بهم سر بزنه. اگه نداشت پیراهنش رو از قصد توی کشو جا نمیذاشت. اوه پاک یادم رفته بود! پیراهنش!
این خیلی افتضاحه که اون من رو توی لباس خودش ببینه. من حتما توی نگاهش یه بدبخت به نظر میام و بااینکه هستم اما نمیخوام اون اینجوری ببینتم.
من چند دقیقه ست که اینجا تنها نشستم و حتی یک ثانیه نگاهم رو از در نگرفتم و استرس داره مثل خوره همه ی جونم رو میخوره. این اضطراب به اوج خودش رسید وقتی این سری که در باز شد تهیونگ و یه نفر دیگه که اصلا دلم نمیخواست با اون ببینمش داخل اومدن. من خوشحال شدم حداقل دستشون توی دست هم نیست.
تهیونگ اول نگاه سرسری ای به کل بار انداخت و وقتی نامجون از اون طرف سالن براش دست بلند کرد تهیونگ هم براش سر تکون داد و جیمین روش رو برگردوند.
تهیونگ لبخند زنان سمت الکس که پشت صندلی من بود حرکت کرد و این یعنی بزودی من رو که تنها این گوشه نشستم رو خواهد دید.
Advertisement
آب دهنم رو قورت دادم و لعنتی!
من نمیتونم چشمام رو قانع کنم تا اون رو دنبال نکنن.
اون هنوز به الکس نگاه میکرد اما یکم جلو تر از میز من ایستاد و اول با گوشه ی چشمش و بعد سرش رو کامل چرخوند و نگاهم کرد.
من هیچ چیزی رو نمیتونم از صورتش بخونم. اگر اون بهم اخم میکرد حتما خیلی بهتر از این حالت خنثی ش بود.
تهیونگ دیگه اون حالت خاص خودش نگاهم نمیکنه. حتی از اولین باری که دیدمش هم بی احساس تر به نظر میرسه.
جیهوپ یه ضربه به پشت تهیونگ زد و اون سرش رو جوری که انگار از خیالاتش بیرون اومده باشه تکون داد و از من رد شد و مشغول احوال پرسی با الکس شد.
اون منو دید ولی نادیده م گرفت و خوشحالم که صدای موزیک انقدر بلند هست که صدای خرد شدنم توش گم بشه.
سرم رو روی میز گذاشتم و چشمهام رو بستم و این فرصت رو به مغزم دادم تا اگر این بار هم توهم زدم زودتر از بین بره و به واقعیت برگردم. واقعیتی که من اینجا نیستم و تنها دغدغه م بوی نم خونه ی جدیدم توی دنیای قبلی بود و اصلا از وجود تهیونگ توی جهان خبر نداشتم.
اما وقتی سرم رو بلند کردم و اون طرف سالن رو دیدم فهمیدم که این بار دیگه تهیونگ خیال نیست چون اون درست وسط سن رقص داره تکون میخوره و خدای من...اون عوضی ای که داره باهاش میرقصه باعث میشه از عصبانیت بخوام لبم رو با دندون بکنم.
نه جونگکوک...آروم باش...اون فقط داره میرقصه و کاری به تهیونگ نداره.
اما من حالم داره بهم میخوره که میبینم اون پسر هیکلی و بی ریخت توی شلوغی داره سعی میکنه هی خودش رو بیشتر به تهیونگ من بچسبونه و به کمر و باسنش دست بزنه. من واقعا نمیتونم اینجا بشینم و به این منظره ی رقت انگیز نگاه کنم.
دور و برم رو فقط رنگ قرمز گرفت و تنها چیزی که واضح بود تهیونگ و اون پسر بودن....
دستم رو مشت کردم و با قدم های محکم سمت پیست رقص رفتم و خیالم راحت شد وقتی یک مشت درست توی دهن زشت پسر زدم و اون روی زمین افتاد و من روش رفتم و شروع کردم به زدنش.
این خیلی حس خوبی داره...باید زودتر این کار رو میکردم و بیشتر رنج دیدن تهیونگم با یه نفر دیگه رو تحمل نمیکردم.
تمام مدتی که مشت میخوابوندم زیر گوش اون عوضی،حس میکردم تهیونگ با تعجب داره به ما نگاه میکنه و بعد صداهای نامجون و الکس و جیمین رو شنیدم که منو صدا میزدن و سعی میکردن من رو از روی اون بلند کنن.
اون ها بلاخره موفق شدن ما رو جدا کنن و من از اینکه میشنوم آهنگ نحسی که اون دوتا باهاش میرقصیدن دیگه پخش نمیشه خوشحالم.
حالا میتونم اون کثافت رو به فحش بکشم تا آرامش بیشتری حس کنم.
"یکبار دیگه جرأت کن و حتی توی هوای تهیونگ نفس بکش...اون وقت ببین که چجوری با همین دستای خودم میکشمت."
"جونگکوک! تمومش کن!"
نامجون داد زد و من پریدم و تازه به دور و برم خوب نگاه کردم.
همه دور ما حلقه زده بودن و داخل این حلقه من، تهیونگ، نامجون، جیمین ،جیهوپ و الکس و اون زباله بودیم.
صدای پچ پچ میومد و جمعیت مثل سینما درحال تماشا کردن ما بودن.
من برگشتم تا دوباره تهیونگ رو ببینم مطمئن شم که شنیده اون مزاحم رو تهدید کردم.
اول فکر کردم اون داره به من نگاه میکنه ولی وقتی دقت کردم متوجه شدم که زل زده به پیراهنی که تنمه...انگار که تازه متوجه اون شده باشه.
من ناراحتم که یه قطره خون از گوشه ی لبم روی اون افتاد و کاش تهیونگ بخاطر این یه قطره خون از همه چیز بگذره و برگرده...
اما خود من وقتی تهیونگ لباسش غرق دریای خون بود تنهاش گذاشتم و رفتم، پس چجوری توقع دارم اون بخاطر فقط یه لکه خون برگرده؟
این سزای منه.
من خیلی تو گذشته گیر کردم و این اصلا نشونه ی خوبی نیست.
"این چیزیه که تو میخوای؟ این انتخاب توئه؟ راه بیوفتی توی تمام بارهای این شهر و با آدما لاس بزنی؟اما اینجوری نمیمونه...چون من این رو دارم جلوی همه بهت میگم تهیونگ...تو یا مال منی یا هیچکس! این رو به خاطرت بسپار."
این شبیه یه بازی لج و لجبازی شده و شاید اگر من فرصت داده بودم تهیونگ هم همین حرف رو به من میزد که راه افتادم توی کافه های این شهر و اجازه میدم دخترا من رو ببوسن.
یکبار دیگه به موهای تهیونگ که اون کلاه سیاهی که توی خواب دیده بودم روش نبود نگاه کردم و دیدم که اون هنوز زل زده به تن رنجور من...
من همراه با نامجون که دستم رو گرفت و کشید، بیرون رفتم.
دستم رو محکم پرت کرد و یه ضربه با پاش بهم زد.
"چه مرگته جونگکوک؟ این چه کاری بود انجام دادی؟"
این آخرین چیزیه که امشب میخوام. اینکه همه الان یکی یکی بریزن سرم و اول سرزنش و بعد نصیحت و درنهایت برام دلسوزی کنن و باعث بشن که حالم ازشون بهم بخوره.
من تظاهر میکنم که به حرفهای نامجون گوش میدم اما من فقط زل زدم به لباش و منتظرم اونا از حرکت بایستن و اون برگرده داخل و بذاره من همین جا برای خودم آروم آروم محو شم.
"....شورش رو درآوردی...خجالت زدمون کردی پیش الکس...گند زدی پسر....نه توی مستی میشه تحملت کرد نه هوشیاریت..."
غر و غر و غر.
تمومش کن هیونگ..دیگه نمیتونم روی زانوها و بایستم.
"....میرم داخل و به جیمین میگم که بیاد برسونتت خونه تا اون پسره نیومده تا دهنتو سرویس کنه...برم ببینم چجوری میتونم گندی که زدیو درست کنم."
من لبخند زدم بااینکه نمیخواستم این کار رو کنم و فقط از روی اینکه بزودی صداش دیگه توی سرم نمیپیچه بود خوشحال بودم.
به قطره خونی که حالا خشک شده بود نگاه کردم و متوجه شدم که صورتم گرم و خیسه....من فقط برای آروم شدن دستهای تهیونگ رو دور صورت خودم احتیاج دارم اما این فقط یه خیال خامه....
"حالت چطوره؟"
جیمین با یه دستمال توی دستش نزدیکم اومد و اون رو گوشه ی لبم گذاشت.
"انقدر داری درد میکشی که نمیدونم دستمال رو برای کجا باید استفاده کنم. خون لبت رو پاک کنم یا اشک چشماتو....حس میکنم اگه قفسه ی سینه ت رو بشکافم، قلبت رو میبینم که اونم داره خون ریزی میکنه."
اون داره با خودش حرف میزنه و اصلا دلم نمیخواد تهیونگ از این در بیرون بیاد و این صحنه رو ببینه.
دستمال بعدی رو از بسته ش بیرون کشید و اون رو دستم داد.
"حدس میزنم خودت باید این کار رو کنی"
بعد خودش رو عقب کشید و من باهاش اشک هامو پاک کردم.
"آماده ای بریم؟ تاکسی رسید."
بدون هیچ حرفی سمت ماشین رفتم و خودم رو داخلش انداختم.
چشمام رو بستم و چند لحظه بعد پلکم گرم شد، توی خواب فرو رفتم. مدام صحنه ی مشت زدنم به اون پسر رو میدیدم اما این بار تهیونگ دیگه ساکت نبود...اون سرم داد میزد و عصبانی بود. میگفت دیگه من رو نمیخواد و دوستم نداره...من خیلی شانس آوردم که توی خواب ضربان قلبم متوقف نشد.
احساس کردم دارم به آرومی تکون میخورم...انگار که سوار موج های دریا باشم...اما وقتی صدای جیمین رو شنیدم که اسمم رو به آرومی صدا میزد فهمیدم که چه خوب که همه ش فقط کابوس بوده و ممکنه تهیونگ هنوزم منو بخواد.
چشمهام رو مالیدم و به بیرون نگاه کردم.
"اینجا کجاست؟"
"میشه بدون اینکه چیزی بپرسی پیاده شی؟"
من یکبار دیگه از شیشه پشتی ماشین بیرون رو برانداز کردم و باز هم نتونستم تشخیص بدم کجاییم.
"فقط منو ببر خونه جیمین...من خسته م"
اون با کلافگی دستم رو کشید و غر زد.
"گفتم فقط همین یکبار!"
من نمیخوام پیاده شم اما تا به خودم اومدم دیدم با جیمین داریم توی این پارک تاریک و خلوت قدم میزنیم و بعد روی تاب های زمین بازیش نشستیم.
سکوت اینجا یجورایی آرامش بخشه چون هیچکس این اطراف نیست و این فقط تهیونگه که داره توی سر من پرسه میزنه.
"چرا اینجاییم؟"
"میخواستم باهات یکم حرف بزنم."
"وقت خوبی اصلا نیست. تو امشب شاهد آواری که روی سرم خراب شد بودی...پس چرا عذابم میدی جیم؟"
جیمین نفس عمیق کشید. ما در طول مکالممون حتی یکبار هم به صورت هم نگاه نکردیم.
من آهسته تاب رو تکون میدم و دلم میخواست یه بچه ی هشت ساله بودم و نهایت علاقه م به چیزی، عشقم به خوردن بستنی و اسنک با هم بود.
بهش که فکر میکنم حالت تهوع میگیرم اما این هزار بار بهتر از طعم تلخی بود که وقتی تهیونگ رو دیدم که با یه نفر دیگه میرقصه، مزه ش حس کردم.
"جونگکوک...میخوام باهات رو راست حرف بزنم...فکر نکن دارم نصیحتت میکنم یا هر کوفت دیگه ای...فقط میخوام به خودت بیای...من نمیتونم ببینم داری ذره ذره نابود میکنی خودت رو..."
"من خیلی اذیتتون میکنم نه؟ اصلا چطوره تو هم برگردی به اونجا و سه تایی با هم برقصید و باسن همو بمالید و حال کنید...هان؟نظرت چیه؟"
"بسه انقدر چرت و پرت نگو...من کی همچین حرفی رو زدم؟بذار زرم رو بزنم بعد پاچه م رو بگیر"
من زیرچشمی نگاهش کردم و زیر لب "بگو" گفتم.
"ببین...من نمیدونم الان نسبت کوفتیم باهات چیه...ولی من دوستت دارم جونگکوک...نه اونجوری که تو فکر میکنی...یعنی...نمیدونم...من تو رو جای برادرم میبینم...جای دوست نزدیکم...جای هم دانشگاهی...جای نامزد سابق یا هر کوفت دیگه ای که بودیم و هستیم با هم...برام فرقی نداره....فقط من دوستت دارم و نمیخوام داغون باشی...میفهمم...سخته برات جدایی از تهیونگ...اما اجازه بده زمان جلو بره و برای یه مدتی همه چیز رو به حال خودش بسپار"
من بلاخره توی چشمهای خمارش نگاه کردم. اونم مثل من خسته ست.
من به حرفاش دارم فکر میکنم و بااینکه دوست ندارم اما بخشی از من داره بهم میگه که ممکنه اون درست بگه. من در هر صورت به این زودی ها قرار نیست دوباره تهیونگ رو کنار خودم داشته باشم پس باید دنبال راهی بگردم تا این زمان جدایی رو کمتر کنم.
"من میخوام بهت بگم که وقتشه یکم عقب نشینی کنی...وقتشه یکم زمان و فضا به تهیونگ بدی...این اتفاق برای منم افتاده بود، یه روزی اومد که حس کردم نیاز به تنهایی دارم...من واقعا یه مدت از شوگا دور موندم و بعد دوباره برگشتم و ما دوباره خوب شدیم باهم. مطمئنا خلأ تو رو بزودی حس میکنه و برمیگرده پیشت...من حدس میزنم این تنها راهیه که اون ممکنه برگرده...."
"این بزودی که میگی چقدر طول میکشه؟ممکنه خیلی باشه؟ اخه اون مگه چند شب دیگه رو میتونه بدون نوازشهای من بخوابه؟...من...من نمیخوام عادت اینکه هرروز صبح وقتی دستای من توی موهاش بود و از خواب بیدار میشد از سرش بپره...ممکنه اون بخواد منو برای همیشه فراموش کنه و کنار بذاره؟"
"اینطور نیست. تو فراموش نشدنی ترین آدم روی زمینی جونگکوک....."
من دیدم که جیمین بلند شد و پشت سرش تاب مثل یه گهواره آروم آروم تکون خورد. اون نزدیکم شد و سر من رو توی بغلش جا داد و من فقط به لباسش چنگ زدم و امیدوارم این آخرین گریه ای باشه که برای تهیونگ میکنم....
.
.
.
.
.
.
.
انگار نه انگار بیست روز از آخرین باری که تهیونگ رو دیدم میگذره و من هنوز زنده م با اینکه فکر میکردم مثل هوا بهش نیاز دارم. اما بیست روز گذشته و من هنوز نفس میکشم توی هوایی که اون نیست.
از اون روز دائم به این فکر میکنم چرا تهیونگ اون شب هیچی بهم نگفت و فقط حیرت زده من و پیراهنی که تنم بود رو نگاه کرد.
ولی هیچکدوم از این ها مهم تر از این نیستن که چرا وقتی که بیست هزار بار تهیونگ میتونست اون گوشی لعنتی رو برداره و بهم زنگ بزنه و فقط بپرسه که جای زخم کنار لبم خوب شده یا نه...این کار رو نکرده.
من تمام این بیست روز رو توی خونه موندم و انقدر فایل های توی اون فلش رو از اول دوره کردم که این بار بدون اینکه لازم باشه تلوزیون رو روشن کنم، میتونم توی ذهنم پخششون کنم.
من خوبم. منظورم اینه که واقعا خوبم چون دیگه گریه نمیکنم و یه صدایی توی سرم مدام ازم میخواد خاطراتم با تهیونگ رو یادآوری کنم و اینجوری باعث میشه جای خالیش کمتر اذیتم کنه.
اما بعضی از شب ها من اون رو واقعا بیرون از سرم میخوام و اینجا دقیقا همونجاییه که میفهمم جنون چقدر بهم نزدیکه.
ساعت هشت شبه...جیمین هرروز بهم زنگ میزنه اما من متعجبم که چرا تا الان باهام تماس نگرفته. یه حسی بهم میگه باید تلفن رو بردارم و زنگ بزنم بهش تا مطمئن شم حالش خوبه و اما بخش دیگه ای از من فقط میگه بیخیال و بی حس باش.
جیمین هرروز باهام حرف میزنه و میگه که من قوی ام و از پس این شکست برمیام و من هربار پیش خودم میخندم چون اون بهم گفته بود تهیونگ برمیگرده و اگر قراره برگرده پس دیگه شکست معنایی نداره...مگر اینکه جیمین بهم دروغ گفته باشه....
Advertisement
- In Serial200 Chapters
Level Up Hero!
In a world where the gods' gift a chosen few with great powers, Sam Shepard is among the weakest of the weak. His crappy healing ability can’t even cure minor injuries without having to drain Sam’s own life-force to do it. Hero society doesn't think he's useful, and after failing to heal those he was tasked to save, Sam couldn't help but agree. It’s why he quit. But it turns out that giving up the hero life isn’t easy, not when one’s caught in the machinations of the gods themselves. After Sam gets pulled into rescuing the hero, Thunder, he inherits a strange power from her; the training system that taught her how to become a top hero. It apparently holds the secret to leveling up one's power, a feat no one knew was possible. Not that it'll be easy to achieve... A series of challenging missions and the occasional hero lesson from the system’s creator guarantee a lot of cuts and bruises in Sam's immediate future. But at least he finally gets the chance to go from zero to hero. Oh, yeah, there's also ghastly horrors and megalomaniac super-villains to contend with on Sam’s path to becoming the symbol of hope that humanity needs. Release Schedule: 4 to 5 times a week Click here to get a copy of the Level Up Hero: Vol. 1, Rebirth ebook Click here to read up to 8 chapters ahead on my Patreon! Join the Discord server for my hub of stories! Follow me on Facebook: https://bit.ly/3o74RCp Follow me on Twitter: @WhoisGDCruz Web Cover by @OKAZE_ARTS Level Up Hero Logo by @BeccaMewlin Copyright © 2021 G.D. Cruz
8 429 - In Serial20 Chapters
A Magic Sniper in Another World
Zack Blake, a boy of contradictions. Stupidly smart, selfishly selfless and responsively reckless. How will he fare up in a world where he doesn't belong? Caught in the crossfires of a conspiracy, follow his adventures as he tries to save the two worlds he holds most dear. Above is a new, shorter synopsis whilebelow is the original one. Zack Blake. A normal high school student, was leisurely studying in his classroom. Or that was what's supposed to happen if he was normal. He was the son of a Major Genral and became a Special Lieutenant at the age of 17 and saved his school from terrorists, only to die due to a bullet wound. When he awoke. Yes. Awoke. He was in a completely white space and saw a white haired girl looking at him. "Hello, Zack. I'm an Overseer named Alia. And welcome to my realm" Given a choice to die as is or be sent into another world, what will he do? Watch over Zack as he tries to survive and enjoy a world of swords and magic full of action, mystery and adventure by battling demons, humans and even Gods. Constructive Criticism is accepted. I wish to improve my writing, and this story would be the first novel i've ever written... Updates will be posted very erratically. If you will rate this story less than 3 stars, please do leave a review so I will know what the problem was in the story. Cover art is not mine and I found it here. If the artist wants it taken down, I shall comply. Hiatus until summer kicks in. It's a bit of a mess right now. Also,please check out my other fiction, Alice in Magicland. AIML will be active since it's much easier to write than this novel.
8 104 - In Serial59 Chapters
World 2.0(DROPPED)
Jack was just out hiking when he accidentally fell through a portal to another world. This new world had everything from fantasy, including Orcs, Dryads, fairies, elves, dragons, and even MAGIC. A magic that he could use. But his specialty was not something most people knew of. Shapeshifting and primal magic. Read the adventures of Jack as he travels around this new world! Gaining fame and money along the way of course. Warning: The first few chapters are of low quality and do not represent the rest of the chapters(most of the time).
8 409 - In Serial9 Chapters
H*llmark: But Murder and Aliens
After a bustling big city lawyer has a fateful encounter with a body-snatching alien, her new co-pilot steers her back to her home town. The rekindling of an old friendship with the struggling neighborhood painter leaves the foreign mind confused--and smitten. But all's not well in the city she left behind; a string of bodies takes a brilliant detective on something of a goose chase leading right to the lovesick pair. Can romance blossom in this classic tale of murder and aliens?
8 240 - In Serial78 Chapters
Defiant [Epic Fantasy]
"Everything that I am is a gift as well as a curse." Rumors about an infamous Mage-sprout - Azalea "The Bewitched"- have been circling around the Hunter's Council. Such rumors tend to attract the attention of various organizations. It's easy to tell with the uncanny similarities the men inquiring often possess. These malicious gossips have produced troublesome situations for Azalea's demon hunting job. Most hunters are afraid to team-up with her and some people are reluctant to make a hunting request with her involved. During her solo hunt in Dimatagpuan Region, four students from the renowned school, AB Academy, appears before her with an odd offer. This academy's Headmaster had grown a sudden interest in her skills as a Mage and he wants her to enroll as one of his scholars. It is the most unexpected offer which might as well bring the greatest change in her current lifestyle. Is she prepared to leave behind her normal daily life of hunting and fighting, to turn it around into an unusual daily life of socializing and schooling? How will she respond to her new environment as she learns more about who she really is? TLDR: Infamous Demon Hunter enrolls in a renowned academy and struggles to keep a normal peaceful school life.
8 146 - In Serial35 Chapters
You're Safe with me // RICCI RIVERO
a girl who has a lot of tough experienced in life and met her cousins friends that treasure her as their princess in the group. she was very thankful to have them. (THIS STORY IS BASED ON IMAGINATION!!!)
8 122

