《Paranoia》«آسمان و سقوط ما»
Advertisement
احتمالا چندساعتی هست که جیمین از اینجا رفته. اون شب رو روی تخت من و تهیونگ خوابید و من تمام شب رو توی تراس سیگار کشیدم و اصلا احساس کمخوابی نمیکنم. البته میدونم که این موقتیه چون از روزی که تهیونگ رو ندیدم لحظه ای احساس میکنم از بی خوابی ممکنه تا صد سال به کما برم و لحظه ای بعد از خواب و استراحت سیرم.
چشمام رو با دستم مالیدم و بعد ستاره های نورانی رو توی فضای خونه دیدم. نگاهم به تلفن خونه افتاد و زیرلب فحشی نثار شوگا کردم.
دیشب یازده تماس بی پاسخ از تهیونگ داشتم و در مقابل اون همه فقط براش یه پیام فرستادم که بعدا باهاش تماس میگیرم.
سیم تلفن رو وصل کردم و امیدوارم بلافاصله بعد، شروع به زنگ زدن نکنه.
من احمقم که خودم رو جای تهیونگ نذاشتم و این کار احمقانه رو کردم.
برای فرار از جواب دادن به سوال های تهیونگ، ترسیدم و جای حل کردنش فقط جا زدم.
آمادگی این رو ندارم که الان زنگ زد چی باید جوابش رو بدم ولی باز هم گوشیم رو روشن کردم و برعکس انتظارم، بعد از اون پیام من دیگه هیچ تماسی از طرف تهیونگ نداشتم و این باعث ناراحتی من شد.
این عجیبه.
با آه گوشی رو سمت دیگه ای انداختم.
شاید من درحال سوختن توی آتش بودم! شاید یه دزد به خونه حمله کرده بود! شاید اصلا سکته قلبی کردم! اون نباید نگران میشد و حداقل یکبار دیگه از دیشب تا الان بهم زنگ میزد؟
البته که باید میزد.
دوباره سمت گوشی خیز برداشتم. ذهنم خالیه اما فقط میخوام بهش زنگ بزنم و صداش رو بشنوم. مهم نیست بعدش چه اتفاقی قراره بیوفته.
یه بوق...دو بوق.....پنج بوق....
جواب نداد.
عصبانی بلند شدم و زدم بیرون از خونه.
جیمین دیشب خیلی حرف زد. درواقع درد و دل کرد. دقیقا به یاد ندارم چون یه خط درمیون حواسم پیشش بود اما سر و ته حرفهاش رو که بزنی به این میرسی که اون خیلی تنهاست و بخاطر این عذاب میکشه.
اون گفت که مادرش رو، دوست قدیمیش رو، نامزد قبلیش و گربه ش و حالا هم همسرش رو از دست داده و حس میکنه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.
سرم رو که بلند کردم خودم رو مقابل ساختمون استودیوی شوگا دیدم.
هم میدونم و هم نمیدونم که چرا اینجام.
یکبار دیگه پشت سرم رو نگاه کردم تا مطمئن شم اشتباه میکنم و کسی واقعا دنبالم نکرده و بعد از پله ها بالا رفتم.
به محض اینکه داخل رسیدم شوگا با یه لیوان دستش از اتاقی با در قرمز بیرون اومد و نگاهمون در هم گره خورد.
اون اینجاست و الان جیمین رفته سراغ وکیل برای جداشدن از اون.
"چی میخوای جئون؟"
چی میخوام؟
نمیدونم.
"اومدم حرف بزنیم."
"درمورد؟"
ابروهاش رو تاب داد.
درمورد سطح موسیقی کره در جهان!
"مشخصه. جیمین."
سرش رو تکون داد.
امروز هیچکس توی این استدیوی احمقانه ش نیست و این من رو خوشحال میکنه. هر چقدر تعداد آدمها بیشتر، اوضاع غیرقابل تحمل تر.
"تو با وحشی گری و دعوا نمیتونی اون رو برش گردونی...باید فقط بهش اهمیت بدی....صدبرابر بیشتر از قبل....اینجوری میتونی دلش رو بدست بیاری."
"خندم رو درنیار...اینا به تو چه ربطی دارن؟ میشه بپرسم چرا نگرانشی؟"
"غد بازی رو کنار بذار...جیمین خیلی تنهاست...اون به تو احتیاج داره...به کسی که کنارش باشه و بهش عشق بده."
"پس اگه تنهاست برگرده پیشم و لج نکنه! من خر خودمم از وجود اون بچه که حاصل یه رابطه ی فاکی یه شبه بود خبر نداشتم."
با حرص گفت و لیوان رو روی میز کرم رنگ کوبید و قهوه ی داخلش یکم به بیرون پرت شد.
Advertisement
نفس عمیقی کشیدم و زل زدم به قهوه ی ریخته شده روی میز.
"من دیگه نمیدونم شوگا...من ازت متنفرم و اومدن من به اینجا چیزی رو از این تنفر کم نمیکنه....من الان فقط بخاطر یه دوست اینجام...برای از بین بردن حس بدی که بخاطر از دست دادنای مکرر براش بوجود اومده...پس اگر دوستش داری هنوز یه کاری کن قبل از اینکه دیر بشه"
"شاید همین الانشم دیر باشه...."
بهش نگاه کردم. یعنی از قضیه ی طلاق چیزی میدونه؟ منتظر موندم تا جمله ش رو کامل کنه.
آروم لب زد.
"ما قرار بود بریم ژاپن....و فردا پروازمونه."
سرم رو چرخوندم و تازه فهمیدم هیچکس و هیچ چیز اینجا نیست. جز من و شوگا و یه میز گرد و خاک گرفته.
"چ-چی؟"
پس با این حساب، شوگا فقط یک روز دیگه برای برگردوندن جیمین وقت داشت. وگرنه....
"شش ماهه فاکیه دارم روی این پروژه کار میکنم و بهترین فرصت کاری برام بود. ده ساله منتظره همچین پیشنهادی بودم...نمیتونم-"
"یعنی تو میخوای جیمین رو اینجا بذاری و بری؟ به همین راحتی؟"
دستش رو به نشونه ی تهدید بالا گرفت و رنگ سفیدش به سرخی زد.
"قرار نیست جیمین اینجا بمونه..اونم با من میاد...راضیش میکنم بلاخره."
"و اگه راضی نشد؟"
هردومون به یه چیز فکر میکردیم. احتیاجی به کلمات نبود.
اونوقت خودش تنها میرفت!
چشمامو بستم و دلم میخواد وقتی بازش کردم دیگه اینجا نباشم.
پشیمونم از اینکه اومدم و فهمیدم که قرار بوده شوگا و جیمین فردا برای همیشه به ژاپن برن و حالا که میونشون شکرآب شده جیمین به فکر جداییه و نمیخواد که باهاش بره....شوگا هم وقت خیلی کمی برای بدست آوردن دل جیمین داره.
اما چیزی که من صبح از جیمین دیدم، یه آدم قوی بود و با کسی که شب قبلش ساعت ها گریه و دردودل کرده بود تفاوت داشت.
اون جیمین، بعید میدونم یک درصد هم به برگشتن پیش شوگا و ادامه ی زندگیش با اون توی یه کشور دیگه فکر کنه.
من دوباره بهش یادآوری کردم که ازش بدم میاد و نمیتونم برای بروزش جلوی خودم رو بگیرم اما اون لازمه که دل جیمین رو توی این مدت کم بدست بیاره و نذاره زندگیشون از هم بپاشه. چون اینجوری حس عذاب وجدانی که همیشه نسبت به جیمین ته دلم دارم هزار برابر میشه و اونوقته که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
در آخر وقتی اون اتاق گَرد و خاک گرفته و خالی رو ترک میکردم شوگا فقط یه جمله بهم گفت و فکر من نمیتونه ازش بیرون بیاد.
"جونگکوک...میخوام بدونی از الان که برای اتفاقی که قراره بیوفته خوشحال نیستم. اونموقع فقط عصبانی بودم."
کدوم اتفاق؟
رفتن خودش به تنهایی به ژاپن و تنها گذاشتن جیمین؟ یا...؟
یا چی؟
منظورش دقیقا چی بود؟
یه سیگار دیگه با همون فندک سفید تهیونگ روشن کردم و وقتی اون رو با انگشتام گرفتم حس خوبی بهم داد.
حس اینکه اون هم تکه ای از منه و همیشه جاش اینجاست. درست مثل دستای تهیونگ که جاشون برای همیشه باید بین انگشتای من بمونه.
تهیونگ؟
کنار دیوار توی سایه ایستادم و گوشی رو از جیبم درآوردم.
وقتی روی تماس زدم فکری مثل جرقه به ذهنم رسید و باعث شد برق بگیرتم.
نکنه منظورش از اون اتفاق این بود که ماجرای دیشب رو به تهیونگ لو داده؟
نه..امیدوارم این نباشه.
وقتی گوشی چندتا بوق خورد دکمه ی قطع رو زدم و سیگار از لای انگشتام سر خورد و جلوی پام افتاد.
معلومه که نباید جواب بده اگر که شوگا از دیدارهای آخر من و جیمین چیزی بهش گفته باشه.
از این نقطه ی لعنتی که من ایستادم تا شرکت نامجون فاصله ای نیست.
تا خود اونجا یک نفس دوییدم و خودم رو فقط داخل اتاقش پرتاب کردم.
Advertisement
خوشحالم که تنهاست و باعث نشد به جلسه یا قرار و اینجور چیزا گند بزنم.
با دیدن صورت عرق کرده ی من و نفس نفس زدنم با حیرت از صندلیش بلند شد و نزدیک اومد و براندازم ازم کرد.
"چی شده ؟"
سرم رو تکون دادم و نشستم روی یکی از اون مبل های گرون قیمت و سرم رو تکیه دادم به پشت.
نامجون سریع برام یه لیوان آب آورد و بالا سرم ایستاد.
چند ثانیه طول کشید تا بلاخره آروم گرفتم.
"ش-شماره هیونگ...شماره ی هوسو-"
با مشت به پیشونیم ضربه زدم و یادم افتاد که اینجا اسمش هوسوک نیست.
"نه...شت...شماره ی جیهوپ...رو بهم بده."
نفسش رو با فوت بیرون داد.
"خاک بر سرت...سکته دادی منو!"
بعد پشت میزش برگشت.
"این همه دوییدی که فقط یه شماره از من بگیری؟ فکر میکنی تلفن برای چی اختراع شده پسر؟"
پسر و کوفت.
"فقط بهم....بده..."
گوشیم رو سمتش پرت کردم و اگه توی هوا نمیگرفتتش حتما به هزار تیکه تبدیل شده بود. احتمالا شبیه قلبم.
داره شماره رو وارد میکنه و زیرلب غر میزنه. نمیخوام صداش رو بشنوم.
"شماره اونو میخوای چیکار؟ باز چه جنجالی میخوای راه بندازی؟"
باید اعتراف کنم نامجون دو سال بعد هیچ فرقی با نامجون دوسال قبل نداره. هر دو به یک اندازه روی مخن.
آب باقی مونده ته لیوان رو سر کشیدم و حس میکنم هنوز تشنمه.
"تهیونگ جوابمو نمیده...میخوام به اون زنگ بزنم"
دستش رو به سینه زد.
"چه گندی زدی که جوابتو نمیده؟"
"من هیچ گندی نزدم و اینجوری حرف زدن رو زودتر تمومش کن! گوشیمو بده"
بلند شدم و از روی میزش گوشیمو برداشتم.
"مطمئنم شاخ درمیاره وقتی ببینه رقیب عشقیش بهش زنگ زده و حال دوست پسرشو از اون میگیره "
نگاهم رو از گوشی به نامجون دادم و طولانی با غضب نگاهش کردم.
من دارم چه غلطی میکنم؟
به جیهوپ زنگ میزنم که چی بگم؟
دوباره با تردید به دکمه ی تماس خیره شدم و دروغ بافتم.
"فقط میخوام مطمئن شم که حالش خوبه."
نامجون سمتم اومد و دستش رو روی صفحه ی گوشیم گذاشت و با آرامش گفت:
"این کار رو نکن جونگکوک...شاید توی موقعیتی بوده که نتونسته جواب بده...تا شب صبر کن...نذار بقیه از جزییات رابطه تون با خبر شن."
جزییاتی وجود نداره...همه چیز فقط توی یه جمله ی کلی خلاصه میشه...تهیونگ مال منه ، نه هیچکس دیگه.
"الان هیجان زده ای و نمیتونی خوب فکر کنی...ممکنه رفتاری کنی که بعدا پشیمون شی...بشین یکم بذار مغزت درست کار کنه."
انگشت شستم رو از دکمه ی تماس دور کردم و نامجون لبخند رضایمندانه ای زد و گوشی رو آروم از دستم کشید و روی شونه م فشار داد تا بشینم.
اگر تهیونگ تا شب زنگ نزنه، بیست و چهار ساعت میشه که ازش بی خبر میشم و این...واقعا ترسناکه.
ترسناکه چون معنیش اینه که بیست و چهار ساعت لعنتی تهیونگ تونسته بی خبر از من سر کنه و نادیده بگیرتم.
با شجاعت تموم میتونم بگم بزرگترین ترسم، نادیده گرفته شدنم از طرف تهیونگه.
باید بهش زنگ بزنم...به محض اینکه از اینجا بیرون بزنم سعی میکنم باهاش ارتباط برقرار کنم.
"خیلی وقت بود ندیدمت جونگکوک...خوشحالم خوبی."
خوبم؟
واقعا من الان شبیه آدمی ام که خوب به نظر میرسه؟
اوه نامجون...تو باید حجم قرصهایی که هرروز میخورم رو ببینی تا بفهمی چقدر خوبم.
"منم خوشحالم که تو خوبی."
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم و واقعا توی حرفم جدی بودم.
پاهام رو روی میز دراز کردم و دستم رو روی شکمم قفل کردم.
دلم میخواد بخوابم و توی تخت خونه درست توی آغوش تهیونگ از خواب بیدارشم، اما یه صدایی مدام ته ذهنم بهم میگه احمق نباشم چون اونجا فقط یه تخت با یه قسمت خالی که هر روز بزرگتر میشه منتظرمه.
"روزات چطور میگذره؟"
با مهربونی پرسید.
من بی حال درحالیکه به یه نقطه خیره شده بودم لب زدم.
"بعضی وقت ها حس میکنم توی یه دیوونه خونه حبس شدم و هرروز توی یکی از اتاق هاش چشمهام رو باز میکنم..."
"مرز جنون و عاشقی فاصله ی باریکیه جونگکوک...مراقب باش این مرز رو نشکنی!"
یکبار دوبار سه بار...تا برگردم خونه شاید ده ها بار جمله ی نامجون توی سرم پخش شد. یعنی ممکنه من بدون اینکه خودم متوجهش شده باشم این مرز رو رد شده باشم؟
وقتی رسیدم خونه همه جا تاریک بود و من اول از همه سراغ شمع ها رفتم و اون هارو روشن کردم و با بوجود اومدن فضایی درست شبیه اون شبی که با تهیونگ رقصیدم چیزی راه گلوم رو بست.
آهی کشیدم و بدون اینکه لباسام رو عوض کنم فلش رو به تلوزیون زدم.
یکبار دیگه به گوشیم نگاه کردم و با دیدن اینکه از هر جنبنده ای پیام دارم بجز تهیونگ اون رو روی میز تلویزیون گذاشتم و سراغ عکسهای توی اون فلش رفتم.
تعداد زیادی عکس های تک نفره و دونفره از ما اینجاست. عکسهایی که من داخلشون بودم اما هیچوقت به یاد نمی آوردم که کی ازم گرفته شده.
با دیدن چهره ی تهیونگ قلبم لرزید و از دلتنگی چشمهام خیس شد و بوی عطرش رو توی مشامم حس کردم.
دونه دونه عکس هارو دیدم و توی همشون روی چهره ی تهیونگ زوم کردم و اجزای صورتش رو بررسی کردم و هر چقدر بیشتر عکس هارو میدیدم مطمئنم تر میشدم که تهیونگ یه آدم نمیتونه باشه.
اما تهیونگ...تو چطور یک روز کامل من رو به حال خودم رها کردی؟ چطور نگرانم نشدی و نذاشتی من نگرانت شم؟
تو باید اون گوشی لعنتی رو برمیداشتی فقط یکبار دیگه بهم زنگ میزدی تا من از سئول تا آلمان رو دنبالت پرواز کنم.
اما هیچ خبری از خودت بهم نمیدی و من رو توی یه قفس طلایی ای که برام ساختی حبس کردی.
بالهام...نکنه بالهامم بشکنی؟
مشغول پاک کردن اشکهام از گونه م بودم که لحظه ای عکسی نظرم رو جلب کرد.
یه عکس تکی از تهیونگ توی یه دشت پر از گل های زرد....
درست شبیه دشتی که توی کابوسم دیده بودم.
سریع به سراغ اطلاعات عکس رفتم و لوکیشن اون رو پیدا کردم و اسم اون مکان رو توی اینترنت سرچ کردم و اطلاعات و آدرس و عکسهایی ازش باز شد.
به عکسی از اون دشت، که توش یه تک درخت بزرگ بود زل زدم و احساس دلهره کردم.....
گوشیم رو برداشتم و یکبار دیگه به تهیونگ پیام دادم.
"احتیاج دارم باهات حرف بزنم ته...لطفاً جواب بده."
.
.
.
.
.
صبح روز دوازدهمه...
دیشب توی گریه هام جلوی تلویزیون روشن خوابم برد و الان که پلکام رو باز کردم خوشحالم که روی تخت نیستم تا جای خالی تهیونگ مثل یه سیلی به صورتم بخوره.
اما..دیگه وقتشه.
توی لیست گوشیم سراغ اسم جیهوپ رفتم و قبل از اینکه تماس رو برقرار کنم سری به پیام هام زدم.
بین اون همه مزخرف، عکس یه نفر باعث شد پیامش رو باز کنم.
عکس یه دختر با موهای نارنجی...این همون دختره که توی فرودگاه توی تیم شرکت بوده!
پیامش برای دیشب بوده...تقریبا نصفه های شب.
یه ویدئو با یه پیغام.
"گفته بودم که پشیمون میشی از اینکه دوست پسرت رو تنها میذاری."
با دیدن اون فیلم دستم شروع به لرزیدن کرد و گوشی از دستم روی سرامیک افتاد.
کاش خرد شده باشه...کاش هزار تیکه شده باشه جوری که نشه با بهترین چسب دنیا هم بهم چسبوندتش. یه جوری تبدیل به خاکستر بشه که انگار از اول همچین گوشی ای وجود نداشته.
اما صفحه ی اون فقط یه خراش بزرگ برداشت و اون فیلم لعنتی پشت سر هم اجرا میشد.
وقتی دیدم نمیتونم لرزشم رو کنترل کنم به زور خودم رو به آشپزخونه رسوندم و اون قرصای مسخره رو قورت دادم.نه یکی...من از هر کدوم دوتا خوردم و امیدوارم این منو از این رعشه خلاص کنه.
حالت تهوع دارم و دل و روده هام دارن بهم میپیچن و الانه که کل محتویات معده م رو بالا بیارم. احساس میکنم چند نفر با مشت دارن توی شکمم میکوبن و شاید بجای محتویات معده، فقط خون از دهنم خارج بشه.
چند دقیقه طول کشید تا قرصا اثر کنن و به خودم مسلط شم.
تا تلفن رو بردارم و به جیهوپ زنگ بزنم.
از اولم باید همین کار رو میکردم!
من همه جارو قرمز میبینم یا اینکه واقعا کل این خونه به رنگ خون دراومده؟
"گوشی رو بده به تهیونگ!"
داد زدم. با همه ی وجودم.
"الو...شما؟"
"جونگ...کوک!"
جیهوپ گوشی رو از خودش کمی دور کرد و با صدای بلند و خنثی تهیونگ رو صدا زد.
"تهیونگ...جونگکوکه و میخواد با تو حرف بزنه."
"بهش بگو بعدا بهش زنگ میزنم..نمیبینی دارم چه کار مهمی رو انجام میدم؟"
صدای بم تهیونگ از دور اومد و من از دلتنگی دردی رو حس کردم که توی کل بدنم پیچید.
انگار که صدساله این صدارو نشنیده باشم تلفن رو دو دستی چسبیدم و به گوشم فشار دادم تا تک تک کلمات تهیونگ رو مثل یه آمپول به بدنم تزریق کنم شاید که این درد دلتنگی کمتر بشه.
"شنیدی جونگکوک...ما الان سرمون خیلی شلوغه...فعلا"
هیچوقت انقدر از صدای بوق تلفن متنفر نبودم.
از صدای بوق تلفن...از جیهوپ...از اون دختر مو نارنجی...از آلمان و هر چیزی که به اون سفر مزخرف مربوط میشد.
ناخودآگاه گوشی رو از عصبانیت سمت دیوار پرت کردم و اون به قاب عکس دو نفره ی من و تهیونگ خورد و زمین افتاد و شکست.
بغضم ترکید و مثل یه بچه زانوام رو بغل گرفتم گریه میکنم.
احساس بی پناهی و تنهایی میکنم و نمیتونم انکار کنم که از اینکه تهیونگ کارش رو مهمتر از من خطاب کرد چقدر احساس خرد شدن میکنم،
درست مثل صفحه ی موبایلم و شیشه ی قاب عکس افتاده روی زمین....
نه..نمیتونم اینجا بشینم یه گوشه و زل بزنم به صفحه ی گوشی تا شاید تهیونگ زنگ بزنه و بهم درمورد اون فیلم توضیح بده.
بلند شدم و از خونه بیرون زدم ولی وقتی ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم جیمین جلوم ظاهر شد و تازه یادم افتاد که دیروز چه قولی داده بودم.
راستش از اینکه ندیدم چمدون همراهش نیست فهمیدم که شوگا نتونسته چیزی رو درست کنه.
"سوارشو"
اون به ساعتش نگاه کرد و سوار شد.
"فکر کردم زود رسیدم...خب...بلاخره میخوای بگی کجا قراره بریم یا نه؟ از دیروز که بهم زنگ زدی و گفتی میخوای یه جایی باهم بریم...راستش دل تو دلم نیست ببینم کجاست."
اون با هیجان گفت. مثل یه بچه ی هشت ساله که قراره شهربازی ببرنش و براش پشمک بخرن.
"ببینم...تو چرا این شکلی ای؟...حالت خوب نیست؟"
به فرمون کوبیدم.
خوب نیست. نه حال...و نه هیچ چیز دیگه.
اگر این قول رو نمیدادم هیچوقت بعد از فیلمی که دیدم حاضر نمیشدم جیمین رو سوار ماشین کنم و ببرمش به جایی.
"میخوای بیرون رفتن رو بذاریم برای یه وقت دیگه؟"
به فرمون سه بار پشت هم کوبیدم.
"لعنت...نه نه نه! جیمین نه! ما سر قرار نمیریم که قرار باشه بندازیم یه روزه دیگه...یا الان...یا هیچوقت."
اون با تعجب نگاهم کرد و نه من میتونم از چشمهاش چیزی بخونم نه اون.
"خیلی خب چرا داد میزنی حالا؟"
روش رو ازم برگردوند و سرش رو به شیشه تکیه داد.خوشبختانه اون به این روی وحشی من عادت داره.
"من که سر درنمیارم چی میگی..اما هروقت رسیدیم منو از خواب بیدار کن."
این مسیر طولانی رو خوب بلندم.
درست دوازده روز قبل وقتی این ماشین پر از عطر تهیونگ بود اون رو اینجا آوردم و قلبم رو سپردم دستش.
دوازده روز پیش، همینجا بدون خداحافظی تهیونگ رو راهی کردم و از وقتی اون فیلم رو دیدم هر دقیقه صدبار به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم بدون من بره.
آروم روی بازوی جیمین زدم و بیدارش کردم.
چشمهاش پف کرده.کش و قوسی به بدنش داد و وقتی که پیاده شد تازه فهمید کجاییم.
"نه...خدای من...جونگکوک برای چی منو آوردی اینجا؟"
دستش رو توی موهاش برد و چند قدم عقب و جلو رفت.
خدایا اصلا حوصله ی لوس بازی هاش رو ندارم.
دو ساعت گذشته.
تهیونگ چرا زنگ نمیزنه؟
"اومدیم فرودگاه که چی کار کنیم؟ها؟ نکنه توقع داری منم با شوگا برم ژاپن؟لعنت بهت...من فکر میکردم تو طرف منی."
"من طرفدار داستان های عاشقانه م. فقط برو ببینش و حرفهاش رو بشنو"
"شنیدم جونگکوک.به حد کافی توی این مدت شنیدم! من تصمیمم رو گرفتم..نمیخوام باهاش برم.من دیگه نمیتونم با شوگا ادامه بدم!"
دستمو روی صورتم گذاشتم و ثانیه هایی همه ی صداهای اطراف توی پارکینگ قطع شد.
"جونگکوک؟صدامو داری؟خوبی؟"
دست جیمین رو پس زدم.
"فقط سرم گیج رفت...باشه هر غلطی میخوای بکنی بکن. اما شوگا دیروز ازم خواست که تو رو ببرم پیشش تا لحظه ی رفتن ازت خداحافظی کنه...حداقل بخاطر....بخاطر من برو ببینش."
چند ثانیه ایستاد و از فاصله ی کمی که بینمون بود خیره به چشمام نگاه کرد.
"فکر میکردم شما دوتا از هم خوشتون نمیاد."
نیشخند زد و جلوتر از من راه افتاد.
من دوباره تاکید کردم.
"هنوزم همینه...فقط اینکه...من طرف عشق هستم جیمین!"
Advertisement
- In Serial414 Chapters
Reincarnated as a dragon’s egg ~Lets aim to be the strongest~
I woke up in an unknown forest. It seems like this place is a fantasy world where strange-looking beast run rampant. And just like in a game, I seem to be able to check mine and my enemies ability. Let’s hunt monsters and gather titles in order on level up and evolve into a higher dragon! And I heard a mysterious voice in my head, “Let’s aim to be the strongest!”
8 1074 - In Serial8 Chapters
The Knight's New Day
Succumbing to his final battle, a knight thinks that his death is the end of his story.... until he is given a chance to live again, to earn a place in paradise.
8 200 - In Serial7 Chapters
A Song of Gods and Mortals
Mortals exist for a blink of time. Gods persist until the heavens collapse. At the center of the grand continent rises a single valley ruling above all of humanity. A thousand clans fight a never-ending bloody war in the wildlands clashing against a milliard of other races. Mortals leave their flesh and blood on the barren grounds while Gods arise from the scattered ashes to continue the glory of their kin. A continent full of the echoes war, death and the strive for greatness combine into a cruel yet beautiful melody resounding over the battle-weathered lands. A Song of Gods and Mortals.
8 139 - In Serial38 Chapters
Axe from North
It's a rebirth story. Markus Ryley is an average 16 year old boy. Who is leading a pretty simple life. That is until the fateful school trip. Where he and most of his classmates died. But the circle of life doesn't stand still. So now the new world awaits them with magic running wild and dragons soaring in the sky. Follow MC through his journey, where he will meet his new enemies and old rivals. P.S. : This is my first novel also English isn't my first language so please don't be harsh. P.P.S: About mature context… There might be a bit of gore (if there is a battle so there got to be at least some blood) and I won't deny some adult material. On HIATUS
8 82 - In Serial46 Chapters
Heir To The Iron Crown: Butterfly ✓
[COMPLETED] (Book 2/3)I can't stand him. I don't understand him. Does he hate me? Does he not? He is undeniably confusing, obnoxious and can't take criticism. He is basically the stereotypical Alpha and I hate that about him. What would it take for him to be a little considerate?Maybe he's jealous I got my wolf before he did? That's probably it. The big bad wolf can't stand a little competition. So that's exactly what I'll give him. Some good, healthy competition....After being abandoned in a forest near Fathilagt, Rayne was found as an infant by Rosabelle soon after the first attack on the peaceful pack. Rosabelle raised Rayne as her own and shielded her from whatever hardships she could. But Rayne's experience in her pack wasn't always pleasant and some people did their best to make her feel like she didn't belong in Fathilagt. Especially a certain soon-to-be Alpha who takes more than necessary interest in her, in more ways than one. Staying out of the spotlight isn't easy when the universe has different plans for you, and Rayne struggles with finding a safe space to hide herself from those who blame her for things she is yet to understand. Too bad for her, because the boy she hates the most, seeks her out every single time. What will happen when he finally wants her to stay, she is forced to leave her home to never again return?...Book 2, HTTIC: ButterflyDisclaimer: This is the second installment of the 'Heir To The Iron Crown' story. Kindly check it out as this is not a stand-alone book.Highest Rank:#1 in butterfly#3 in iron
8 130 - In Serial17 Chapters
I'm Stuck! [The Umbrella Academy : Five Hargreeves X Reader]
You grimaced as you held your back, feeling it ache from falling on your ass, as you took a look around your surroundings in confusion.One moment you're outside, the next, you're surrounded by nine figures. But what surprised you more was who the figures were.You don't know how this even happened.**Join the Umbrella Academy as you all try and do your best to stop the apocalypse from ever taking place. Lots of chaos, therapy, and maybe a dash of romance ensues.
8 86

