《Paranoia》«آسمان و سقوط ما»
Advertisement
احتمالا چندساعتی هست که جیمین از اینجا رفته. اون شب رو روی تخت من و تهیونگ خوابید و من تمام شب رو توی تراس سیگار کشیدم و اصلا احساس کمخوابی نمیکنم. البته میدونم که این موقتیه چون از روزی که تهیونگ رو ندیدم لحظه ای احساس میکنم از بی خوابی ممکنه تا صد سال به کما برم و لحظه ای بعد از خواب و استراحت سیرم.
چشمام رو با دستم مالیدم و بعد ستاره های نورانی رو توی فضای خونه دیدم. نگاهم به تلفن خونه افتاد و زیرلب فحشی نثار شوگا کردم.
دیشب یازده تماس بی پاسخ از تهیونگ داشتم و در مقابل اون همه فقط براش یه پیام فرستادم که بعدا باهاش تماس میگیرم.
سیم تلفن رو وصل کردم و امیدوارم بلافاصله بعد، شروع به زنگ زدن نکنه.
من احمقم که خودم رو جای تهیونگ نذاشتم و این کار احمقانه رو کردم.
برای فرار از جواب دادن به سوال های تهیونگ، ترسیدم و جای حل کردنش فقط جا زدم.
آمادگی این رو ندارم که الان زنگ زد چی باید جوابش رو بدم ولی باز هم گوشیم رو روشن کردم و برعکس انتظارم، بعد از اون پیام من دیگه هیچ تماسی از طرف تهیونگ نداشتم و این باعث ناراحتی من شد.
این عجیبه.
با آه گوشی رو سمت دیگه ای انداختم.
شاید من درحال سوختن توی آتش بودم! شاید یه دزد به خونه حمله کرده بود! شاید اصلا سکته قلبی کردم! اون نباید نگران میشد و حداقل یکبار دیگه از دیشب تا الان بهم زنگ میزد؟
البته که باید میزد.
دوباره سمت گوشی خیز برداشتم. ذهنم خالیه اما فقط میخوام بهش زنگ بزنم و صداش رو بشنوم. مهم نیست بعدش چه اتفاقی قراره بیوفته.
یه بوق...دو بوق.....پنج بوق....
جواب نداد.
عصبانی بلند شدم و زدم بیرون از خونه.
جیمین دیشب خیلی حرف زد. درواقع درد و دل کرد. دقیقا به یاد ندارم چون یه خط درمیون حواسم پیشش بود اما سر و ته حرفهاش رو که بزنی به این میرسی که اون خیلی تنهاست و بخاطر این عذاب میکشه.
اون گفت که مادرش رو، دوست قدیمیش رو، نامزد قبلیش و گربه ش و حالا هم همسرش رو از دست داده و حس میکنه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره.
سرم رو که بلند کردم خودم رو مقابل ساختمون استودیوی شوگا دیدم.
هم میدونم و هم نمیدونم که چرا اینجام.
یکبار دیگه پشت سرم رو نگاه کردم تا مطمئن شم اشتباه میکنم و کسی واقعا دنبالم نکرده و بعد از پله ها بالا رفتم.
به محض اینکه داخل رسیدم شوگا با یه لیوان دستش از اتاقی با در قرمز بیرون اومد و نگاهمون در هم گره خورد.
اون اینجاست و الان جیمین رفته سراغ وکیل برای جداشدن از اون.
"چی میخوای جئون؟"
چی میخوام؟
نمیدونم.
"اومدم حرف بزنیم."
"درمورد؟"
ابروهاش رو تاب داد.
درمورد سطح موسیقی کره در جهان!
"مشخصه. جیمین."
سرش رو تکون داد.
امروز هیچکس توی این استدیوی احمقانه ش نیست و این من رو خوشحال میکنه. هر چقدر تعداد آدمها بیشتر، اوضاع غیرقابل تحمل تر.
"تو با وحشی گری و دعوا نمیتونی اون رو برش گردونی...باید فقط بهش اهمیت بدی....صدبرابر بیشتر از قبل....اینجوری میتونی دلش رو بدست بیاری."
"خندم رو درنیار...اینا به تو چه ربطی دارن؟ میشه بپرسم چرا نگرانشی؟"
"غد بازی رو کنار بذار...جیمین خیلی تنهاست...اون به تو احتیاج داره...به کسی که کنارش باشه و بهش عشق بده."
"پس اگه تنهاست برگرده پیشم و لج نکنه! من خر خودمم از وجود اون بچه که حاصل یه رابطه ی فاکی یه شبه بود خبر نداشتم."
با حرص گفت و لیوان رو روی میز کرم رنگ کوبید و قهوه ی داخلش یکم به بیرون پرت شد.
Advertisement
نفس عمیقی کشیدم و زل زدم به قهوه ی ریخته شده روی میز.
"من دیگه نمیدونم شوگا...من ازت متنفرم و اومدن من به اینجا چیزی رو از این تنفر کم نمیکنه....من الان فقط بخاطر یه دوست اینجام...برای از بین بردن حس بدی که بخاطر از دست دادنای مکرر براش بوجود اومده...پس اگر دوستش داری هنوز یه کاری کن قبل از اینکه دیر بشه"
"شاید همین الانشم دیر باشه...."
بهش نگاه کردم. یعنی از قضیه ی طلاق چیزی میدونه؟ منتظر موندم تا جمله ش رو کامل کنه.
آروم لب زد.
"ما قرار بود بریم ژاپن....و فردا پروازمونه."
سرم رو چرخوندم و تازه فهمیدم هیچکس و هیچ چیز اینجا نیست. جز من و شوگا و یه میز گرد و خاک گرفته.
"چ-چی؟"
پس با این حساب، شوگا فقط یک روز دیگه برای برگردوندن جیمین وقت داشت. وگرنه....
"شش ماهه فاکیه دارم روی این پروژه کار میکنم و بهترین فرصت کاری برام بود. ده ساله منتظره همچین پیشنهادی بودم...نمیتونم-"
"یعنی تو میخوای جیمین رو اینجا بذاری و بری؟ به همین راحتی؟"
دستش رو به نشونه ی تهدید بالا گرفت و رنگ سفیدش به سرخی زد.
"قرار نیست جیمین اینجا بمونه..اونم با من میاد...راضیش میکنم بلاخره."
"و اگه راضی نشد؟"
هردومون به یه چیز فکر میکردیم. احتیاجی به کلمات نبود.
اونوقت خودش تنها میرفت!
چشمامو بستم و دلم میخواد وقتی بازش کردم دیگه اینجا نباشم.
پشیمونم از اینکه اومدم و فهمیدم که قرار بوده شوگا و جیمین فردا برای همیشه به ژاپن برن و حالا که میونشون شکرآب شده جیمین به فکر جداییه و نمیخواد که باهاش بره....شوگا هم وقت خیلی کمی برای بدست آوردن دل جیمین داره.
اما چیزی که من صبح از جیمین دیدم، یه آدم قوی بود و با کسی که شب قبلش ساعت ها گریه و دردودل کرده بود تفاوت داشت.
اون جیمین، بعید میدونم یک درصد هم به برگشتن پیش شوگا و ادامه ی زندگیش با اون توی یه کشور دیگه فکر کنه.
من دوباره بهش یادآوری کردم که ازش بدم میاد و نمیتونم برای بروزش جلوی خودم رو بگیرم اما اون لازمه که دل جیمین رو توی این مدت کم بدست بیاره و نذاره زندگیشون از هم بپاشه. چون اینجوری حس عذاب وجدانی که همیشه نسبت به جیمین ته دلم دارم هزار برابر میشه و اونوقته که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
در آخر وقتی اون اتاق گَرد و خاک گرفته و خالی رو ترک میکردم شوگا فقط یه جمله بهم گفت و فکر من نمیتونه ازش بیرون بیاد.
"جونگکوک...میخوام بدونی از الان که برای اتفاقی که قراره بیوفته خوشحال نیستم. اونموقع فقط عصبانی بودم."
کدوم اتفاق؟
رفتن خودش به تنهایی به ژاپن و تنها گذاشتن جیمین؟ یا...؟
یا چی؟
منظورش دقیقا چی بود؟
یه سیگار دیگه با همون فندک سفید تهیونگ روشن کردم و وقتی اون رو با انگشتام گرفتم حس خوبی بهم داد.
حس اینکه اون هم تکه ای از منه و همیشه جاش اینجاست. درست مثل دستای تهیونگ که جاشون برای همیشه باید بین انگشتای من بمونه.
تهیونگ؟
کنار دیوار توی سایه ایستادم و گوشی رو از جیبم درآوردم.
وقتی روی تماس زدم فکری مثل جرقه به ذهنم رسید و باعث شد برق بگیرتم.
نکنه منظورش از اون اتفاق این بود که ماجرای دیشب رو به تهیونگ لو داده؟
نه..امیدوارم این نباشه.
وقتی گوشی چندتا بوق خورد دکمه ی قطع رو زدم و سیگار از لای انگشتام سر خورد و جلوی پام افتاد.
معلومه که نباید جواب بده اگر که شوگا از دیدارهای آخر من و جیمین چیزی بهش گفته باشه.
از این نقطه ی لعنتی که من ایستادم تا شرکت نامجون فاصله ای نیست.
تا خود اونجا یک نفس دوییدم و خودم رو فقط داخل اتاقش پرتاب کردم.
Advertisement
خوشحالم که تنهاست و باعث نشد به جلسه یا قرار و اینجور چیزا گند بزنم.
با دیدن صورت عرق کرده ی من و نفس نفس زدنم با حیرت از صندلیش بلند شد و نزدیک اومد و براندازم ازم کرد.
"چی شده ؟"
سرم رو تکون دادم و نشستم روی یکی از اون مبل های گرون قیمت و سرم رو تکیه دادم به پشت.
نامجون سریع برام یه لیوان آب آورد و بالا سرم ایستاد.
چند ثانیه طول کشید تا بلاخره آروم گرفتم.
"ش-شماره هیونگ...شماره ی هوسو-"
با مشت به پیشونیم ضربه زدم و یادم افتاد که اینجا اسمش هوسوک نیست.
"نه...شت...شماره ی جیهوپ...رو بهم بده."
نفسش رو با فوت بیرون داد.
"خاک بر سرت...سکته دادی منو!"
بعد پشت میزش برگشت.
"این همه دوییدی که فقط یه شماره از من بگیری؟ فکر میکنی تلفن برای چی اختراع شده پسر؟"
پسر و کوفت.
"فقط بهم....بده..."
گوشیم رو سمتش پرت کردم و اگه توی هوا نمیگرفتتش حتما به هزار تیکه تبدیل شده بود. احتمالا شبیه قلبم.
داره شماره رو وارد میکنه و زیرلب غر میزنه. نمیخوام صداش رو بشنوم.
"شماره اونو میخوای چیکار؟ باز چه جنجالی میخوای راه بندازی؟"
باید اعتراف کنم نامجون دو سال بعد هیچ فرقی با نامجون دوسال قبل نداره. هر دو به یک اندازه روی مخن.
آب باقی مونده ته لیوان رو سر کشیدم و حس میکنم هنوز تشنمه.
"تهیونگ جوابمو نمیده...میخوام به اون زنگ بزنم"
دستش رو به سینه زد.
"چه گندی زدی که جوابتو نمیده؟"
"من هیچ گندی نزدم و اینجوری حرف زدن رو زودتر تمومش کن! گوشیمو بده"
بلند شدم و از روی میزش گوشیمو برداشتم.
"مطمئنم شاخ درمیاره وقتی ببینه رقیب عشقیش بهش زنگ زده و حال دوست پسرشو از اون میگیره "
نگاهم رو از گوشی به نامجون دادم و طولانی با غضب نگاهش کردم.
من دارم چه غلطی میکنم؟
به جیهوپ زنگ میزنم که چی بگم؟
دوباره با تردید به دکمه ی تماس خیره شدم و دروغ بافتم.
"فقط میخوام مطمئن شم که حالش خوبه."
نامجون سمتم اومد و دستش رو روی صفحه ی گوشیم گذاشت و با آرامش گفت:
"این کار رو نکن جونگکوک...شاید توی موقعیتی بوده که نتونسته جواب بده...تا شب صبر کن...نذار بقیه از جزییات رابطه تون با خبر شن."
جزییاتی وجود نداره...همه چیز فقط توی یه جمله ی کلی خلاصه میشه...تهیونگ مال منه ، نه هیچکس دیگه.
"الان هیجان زده ای و نمیتونی خوب فکر کنی...ممکنه رفتاری کنی که بعدا پشیمون شی...بشین یکم بذار مغزت درست کار کنه."
انگشت شستم رو از دکمه ی تماس دور کردم و نامجون لبخند رضایمندانه ای زد و گوشی رو آروم از دستم کشید و روی شونه م فشار داد تا بشینم.
اگر تهیونگ تا شب زنگ نزنه، بیست و چهار ساعت میشه که ازش بی خبر میشم و این...واقعا ترسناکه.
ترسناکه چون معنیش اینه که بیست و چهار ساعت لعنتی تهیونگ تونسته بی خبر از من سر کنه و نادیده بگیرتم.
با شجاعت تموم میتونم بگم بزرگترین ترسم، نادیده گرفته شدنم از طرف تهیونگه.
باید بهش زنگ بزنم...به محض اینکه از اینجا بیرون بزنم سعی میکنم باهاش ارتباط برقرار کنم.
"خیلی وقت بود ندیدمت جونگکوک...خوشحالم خوبی."
خوبم؟
واقعا من الان شبیه آدمی ام که خوب به نظر میرسه؟
اوه نامجون...تو باید حجم قرصهایی که هرروز میخورم رو ببینی تا بفهمی چقدر خوبم.
"منم خوشحالم که تو خوبی."
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم و واقعا توی حرفم جدی بودم.
پاهام رو روی میز دراز کردم و دستم رو روی شکمم قفل کردم.
دلم میخواد بخوابم و توی تخت خونه درست توی آغوش تهیونگ از خواب بیدارشم، اما یه صدایی مدام ته ذهنم بهم میگه احمق نباشم چون اونجا فقط یه تخت با یه قسمت خالی که هر روز بزرگتر میشه منتظرمه.
"روزات چطور میگذره؟"
با مهربونی پرسید.
من بی حال درحالیکه به یه نقطه خیره شده بودم لب زدم.
"بعضی وقت ها حس میکنم توی یه دیوونه خونه حبس شدم و هرروز توی یکی از اتاق هاش چشمهام رو باز میکنم..."
"مرز جنون و عاشقی فاصله ی باریکیه جونگکوک...مراقب باش این مرز رو نشکنی!"
یکبار دوبار سه بار...تا برگردم خونه شاید ده ها بار جمله ی نامجون توی سرم پخش شد. یعنی ممکنه من بدون اینکه خودم متوجهش شده باشم این مرز رو رد شده باشم؟
وقتی رسیدم خونه همه جا تاریک بود و من اول از همه سراغ شمع ها رفتم و اون هارو روشن کردم و با بوجود اومدن فضایی درست شبیه اون شبی که با تهیونگ رقصیدم چیزی راه گلوم رو بست.
آهی کشیدم و بدون اینکه لباسام رو عوض کنم فلش رو به تلوزیون زدم.
یکبار دیگه به گوشیم نگاه کردم و با دیدن اینکه از هر جنبنده ای پیام دارم بجز تهیونگ اون رو روی میز تلویزیون گذاشتم و سراغ عکسهای توی اون فلش رفتم.
تعداد زیادی عکس های تک نفره و دونفره از ما اینجاست. عکسهایی که من داخلشون بودم اما هیچوقت به یاد نمی آوردم که کی ازم گرفته شده.
با دیدن چهره ی تهیونگ قلبم لرزید و از دلتنگی چشمهام خیس شد و بوی عطرش رو توی مشامم حس کردم.
دونه دونه عکس هارو دیدم و توی همشون روی چهره ی تهیونگ زوم کردم و اجزای صورتش رو بررسی کردم و هر چقدر بیشتر عکس هارو میدیدم مطمئنم تر میشدم که تهیونگ یه آدم نمیتونه باشه.
اما تهیونگ...تو چطور یک روز کامل من رو به حال خودم رها کردی؟ چطور نگرانم نشدی و نذاشتی من نگرانت شم؟
تو باید اون گوشی لعنتی رو برمیداشتی فقط یکبار دیگه بهم زنگ میزدی تا من از سئول تا آلمان رو دنبالت پرواز کنم.
اما هیچ خبری از خودت بهم نمیدی و من رو توی یه قفس طلایی ای که برام ساختی حبس کردی.
بالهام...نکنه بالهامم بشکنی؟
مشغول پاک کردن اشکهام از گونه م بودم که لحظه ای عکسی نظرم رو جلب کرد.
یه عکس تکی از تهیونگ توی یه دشت پر از گل های زرد....
درست شبیه دشتی که توی کابوسم دیده بودم.
سریع به سراغ اطلاعات عکس رفتم و لوکیشن اون رو پیدا کردم و اسم اون مکان رو توی اینترنت سرچ کردم و اطلاعات و آدرس و عکسهایی ازش باز شد.
به عکسی از اون دشت، که توش یه تک درخت بزرگ بود زل زدم و احساس دلهره کردم.....
گوشیم رو برداشتم و یکبار دیگه به تهیونگ پیام دادم.
"احتیاج دارم باهات حرف بزنم ته...لطفاً جواب بده."
.
.
.
.
.
صبح روز دوازدهمه...
دیشب توی گریه هام جلوی تلویزیون روشن خوابم برد و الان که پلکام رو باز کردم خوشحالم که روی تخت نیستم تا جای خالی تهیونگ مثل یه سیلی به صورتم بخوره.
اما..دیگه وقتشه.
توی لیست گوشیم سراغ اسم جیهوپ رفتم و قبل از اینکه تماس رو برقرار کنم سری به پیام هام زدم.
بین اون همه مزخرف، عکس یه نفر باعث شد پیامش رو باز کنم.
عکس یه دختر با موهای نارنجی...این همون دختره که توی فرودگاه توی تیم شرکت بوده!
پیامش برای دیشب بوده...تقریبا نصفه های شب.
یه ویدئو با یه پیغام.
"گفته بودم که پشیمون میشی از اینکه دوست پسرت رو تنها میذاری."
با دیدن اون فیلم دستم شروع به لرزیدن کرد و گوشی از دستم روی سرامیک افتاد.
کاش خرد شده باشه...کاش هزار تیکه شده باشه جوری که نشه با بهترین چسب دنیا هم بهم چسبوندتش. یه جوری تبدیل به خاکستر بشه که انگار از اول همچین گوشی ای وجود نداشته.
اما صفحه ی اون فقط یه خراش بزرگ برداشت و اون فیلم لعنتی پشت سر هم اجرا میشد.
وقتی دیدم نمیتونم لرزشم رو کنترل کنم به زور خودم رو به آشپزخونه رسوندم و اون قرصای مسخره رو قورت دادم.نه یکی...من از هر کدوم دوتا خوردم و امیدوارم این منو از این رعشه خلاص کنه.
حالت تهوع دارم و دل و روده هام دارن بهم میپیچن و الانه که کل محتویات معده م رو بالا بیارم. احساس میکنم چند نفر با مشت دارن توی شکمم میکوبن و شاید بجای محتویات معده، فقط خون از دهنم خارج بشه.
چند دقیقه طول کشید تا قرصا اثر کنن و به خودم مسلط شم.
تا تلفن رو بردارم و به جیهوپ زنگ بزنم.
از اولم باید همین کار رو میکردم!
من همه جارو قرمز میبینم یا اینکه واقعا کل این خونه به رنگ خون دراومده؟
"گوشی رو بده به تهیونگ!"
داد زدم. با همه ی وجودم.
"الو...شما؟"
"جونگ...کوک!"
جیهوپ گوشی رو از خودش کمی دور کرد و با صدای بلند و خنثی تهیونگ رو صدا زد.
"تهیونگ...جونگکوکه و میخواد با تو حرف بزنه."
"بهش بگو بعدا بهش زنگ میزنم..نمیبینی دارم چه کار مهمی رو انجام میدم؟"
صدای بم تهیونگ از دور اومد و من از دلتنگی دردی رو حس کردم که توی کل بدنم پیچید.
انگار که صدساله این صدارو نشنیده باشم تلفن رو دو دستی چسبیدم و به گوشم فشار دادم تا تک تک کلمات تهیونگ رو مثل یه آمپول به بدنم تزریق کنم شاید که این درد دلتنگی کمتر بشه.
"شنیدی جونگکوک...ما الان سرمون خیلی شلوغه...فعلا"
هیچوقت انقدر از صدای بوق تلفن متنفر نبودم.
از صدای بوق تلفن...از جیهوپ...از اون دختر مو نارنجی...از آلمان و هر چیزی که به اون سفر مزخرف مربوط میشد.
ناخودآگاه گوشی رو از عصبانیت سمت دیوار پرت کردم و اون به قاب عکس دو نفره ی من و تهیونگ خورد و زمین افتاد و شکست.
بغضم ترکید و مثل یه بچه زانوام رو بغل گرفتم گریه میکنم.
احساس بی پناهی و تنهایی میکنم و نمیتونم انکار کنم که از اینکه تهیونگ کارش رو مهمتر از من خطاب کرد چقدر احساس خرد شدن میکنم،
درست مثل صفحه ی موبایلم و شیشه ی قاب عکس افتاده روی زمین....
نه..نمیتونم اینجا بشینم یه گوشه و زل بزنم به صفحه ی گوشی تا شاید تهیونگ زنگ بزنه و بهم درمورد اون فیلم توضیح بده.
بلند شدم و از خونه بیرون زدم ولی وقتی ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم جیمین جلوم ظاهر شد و تازه یادم افتاد که دیروز چه قولی داده بودم.
راستش از اینکه ندیدم چمدون همراهش نیست فهمیدم که شوگا نتونسته چیزی رو درست کنه.
"سوارشو"
اون به ساعتش نگاه کرد و سوار شد.
"فکر کردم زود رسیدم...خب...بلاخره میخوای بگی کجا قراره بریم یا نه؟ از دیروز که بهم زنگ زدی و گفتی میخوای یه جایی باهم بریم...راستش دل تو دلم نیست ببینم کجاست."
اون با هیجان گفت. مثل یه بچه ی هشت ساله که قراره شهربازی ببرنش و براش پشمک بخرن.
"ببینم...تو چرا این شکلی ای؟...حالت خوب نیست؟"
به فرمون کوبیدم.
خوب نیست. نه حال...و نه هیچ چیز دیگه.
اگر این قول رو نمیدادم هیچوقت بعد از فیلمی که دیدم حاضر نمیشدم جیمین رو سوار ماشین کنم و ببرمش به جایی.
"میخوای بیرون رفتن رو بذاریم برای یه وقت دیگه؟"
به فرمون سه بار پشت هم کوبیدم.
"لعنت...نه نه نه! جیمین نه! ما سر قرار نمیریم که قرار باشه بندازیم یه روزه دیگه...یا الان...یا هیچوقت."
اون با تعجب نگاهم کرد و نه من میتونم از چشمهاش چیزی بخونم نه اون.
"خیلی خب چرا داد میزنی حالا؟"
روش رو ازم برگردوند و سرش رو به شیشه تکیه داد.خوشبختانه اون به این روی وحشی من عادت داره.
"من که سر درنمیارم چی میگی..اما هروقت رسیدیم منو از خواب بیدار کن."
این مسیر طولانی رو خوب بلندم.
درست دوازده روز قبل وقتی این ماشین پر از عطر تهیونگ بود اون رو اینجا آوردم و قلبم رو سپردم دستش.
دوازده روز پیش، همینجا بدون خداحافظی تهیونگ رو راهی کردم و از وقتی اون فیلم رو دیدم هر دقیقه صدبار به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم بدون من بره.
آروم روی بازوی جیمین زدم و بیدارش کردم.
چشمهاش پف کرده.کش و قوسی به بدنش داد و وقتی که پیاده شد تازه فهمید کجاییم.
"نه...خدای من...جونگکوک برای چی منو آوردی اینجا؟"
دستش رو توی موهاش برد و چند قدم عقب و جلو رفت.
خدایا اصلا حوصله ی لوس بازی هاش رو ندارم.
دو ساعت گذشته.
تهیونگ چرا زنگ نمیزنه؟
"اومدیم فرودگاه که چی کار کنیم؟ها؟ نکنه توقع داری منم با شوگا برم ژاپن؟لعنت بهت...من فکر میکردم تو طرف منی."
"من طرفدار داستان های عاشقانه م. فقط برو ببینش و حرفهاش رو بشنو"
"شنیدم جونگکوک.به حد کافی توی این مدت شنیدم! من تصمیمم رو گرفتم..نمیخوام باهاش برم.من دیگه نمیتونم با شوگا ادامه بدم!"
دستمو روی صورتم گذاشتم و ثانیه هایی همه ی صداهای اطراف توی پارکینگ قطع شد.
"جونگکوک؟صدامو داری؟خوبی؟"
دست جیمین رو پس زدم.
"فقط سرم گیج رفت...باشه هر غلطی میخوای بکنی بکن. اما شوگا دیروز ازم خواست که تو رو ببرم پیشش تا لحظه ی رفتن ازت خداحافظی کنه...حداقل بخاطر....بخاطر من برو ببینش."
چند ثانیه ایستاد و از فاصله ی کمی که بینمون بود خیره به چشمام نگاه کرد.
"فکر میکردم شما دوتا از هم خوشتون نمیاد."
نیشخند زد و جلوتر از من راه افتاد.
من دوباره تاکید کردم.
"هنوزم همینه...فقط اینکه...من طرف عشق هستم جیمین!"
Advertisement
- In Serial41 Chapters
History of the Orcs According to, The Beginning: Breath Of War
For those interested in learning about the origins of the Orcs, their lifestyle, how they became the way they are. I will be taking an indepth look at the History of the Orcs. For those who enjoyed The Beginning : Breath of War, you will definletly love reading this.
8 221 - In Serial45 Chapters
Genesis Wave
Skills, Attributes, and Experience. These are familiar elements to any tabletop RPG. Jack is intimately familiar with these terms from years of playing games, so he is shocked and excited when the entire world is integrated into a system governed by those elements. Follow Jack as he works to understand and navigate the new world around him. From heartbreaking losses to amazing experiences, Jack's life will never be the same. A slow build, slice of life. Blue Mage MC who learns skills from monsters. Skills are not intuitively known and must be trained to be able to use properly. This is not a rapid rise to power story. It's more of a pseudo-Isekai. As the setting quickly changes to a Fantasy one. (with elements of steampunk and sci-fi but not until much later) The story does not get very adventure-y until chapter 17.
8 218 - In Serial30 Chapters
Holy World
The old world has ended in blood, fire and chaos. The new one is filled with endless possibilities but just as much blood.Andrew's enigmatic abilities and desire to grow stronger in order to protect his new family will bring his journey to an early end or further than anyone else before him.[System booting...][Welcome, host!]...[Quest Completed: Holy Power Acquired!]"Hah, that surely was an easy one"[Additional Quest: Kill a Guardian of the world]"Ah, I spoke too soon.."
8 246 - In Serial11 Chapters
Rise Of The Greatest Magician
At the end of the world, where only a few Gods, Devils, and humans were left to run away from the inevitable, impending darkness, one man managed to make a difference. Using some of the greatest items in the history of the universe, he managed to create a magic array that would send his soul back in time. He intended to take over the body of his younger self but failed, leaving only his instincts behind. Watch on as the troubled Aurus begins his rise to power in what seems to be just a game. ---------------------------- Consumables? I never got why nobody ever uses them, give them all to me! Player killing? Hell yeah I will! I'd love to get their stuff! Creating new types of magic? I mean... it's what I do!
8 82 - In Serial19 Chapters
Star Trek: Horizon
The Dominioon War has been over for three years, but the after-effects are still being felt. Starfleet lost a number of ships and personnel, and many of the member worlds of the Federation are becoming dissatisfied with the state of affairs. Some are even considering secession. In addition to this, the enemies of the Federation are seeking to exploit these signs of weakness. The Horizon is a newly launched Sovereign class starship led by Captain Sean Sheppard, their mission is to rise to the challenges presented in this post-war era and help the United Federation of Planets re-establish themselves as a force of stability, compassion, and freedom. In addition to this, the Horizon still maintains Starfleet’s standard mission of exploration and boldly going where no one has gone before. Dramatis personae Captain Sean Sheppard (Human) First Officer Kevia Turner (Human) Chief Medical Officer Julian Bashir (Human, genetically enhanced, canon character) Science Officer Ch’Qahrok (Andorian) Security Chief Ipesh Nod (Bajoran) Tactical Officer Tavika (Romulan) Chief Engineer Adriana Cunha (Human).
8 113 - In Serial238 Chapters
BuyMort: Rise of the Windowpuncher - How I Became the Accidental Warlord of Arizona. Apocalyptic GameLit
Tyson was just a handyman. A non-motivated slacker. The kinda dude that you inevitably find hanging out doing odd jobs at the local trailer park, a couple ragged bucks in their pocket and a jar of change on top of their ancient microwave. That was, of course, until the arrival of BuyMort.Nanobots of a mercantile sort, the robots of the Shopocalypse, these bad boys set up shop in everything with even an ounce of sapience and installed the only app anyone would ever need to have — BuyMort, the multidimensional monopoly with something for everyone. Priced appropriately in accordance with the market's desires.For some it was a nightmare. For others it was a travesty. For Tyson, it was the birth of an empire.
8 838

