《Paranoia》« لبخندی که جعل کردیم »
Advertisement
بااینکه از صبح که بیدار شدم هیچ اتفاق بدی نیوفتاده اما دلم شور میزنه.
این احساس دلشوره برام تبدیل به عادت داره میشه و اگه یه روز نداشته باشمش حتی ممکنه دلم براش تنگ بشه.
بوی کیکی که توی فر گذاشتمش کل فضای خونه رو پر کرده و این بو و بوی دسته گلی که دیروز تهیونگ برام خریده بود برای نفوذ کردن تا مغزم دارن باهم رقابت میکنن.
فایلا و پوشه های مربوط به اطلاعات اولیه ی شرکت رو که تهیونگ بهم داده تا بخونمش جلومه اما ذهنم جای دیگه ست.
شاید پیش اون کیک تو فر یا پیش معشوقه ی خواهرم که نمیدونم بلاخره بهش اعتراف کرده بود یا نه...یا شایدم پیش تهیونگ که الان داره چیکار میکنه.
به ساعت نگاه میکنم و الاناست که پیداش بشه و از شرکت برگرده.
نگاه اجمالی به صفحات نخونده انداختم و بعد رفتم که شمع های روی میز ناهار خوری رو روشن کنم و میز رو بچینم.
هیچوقت این کارارو برای جیمین کرده بودم؟
گمون نکنم.
شام هرشب ما یه پرس دعوا قاطی بوی الکل بود.
ما همیشه باهم بودیم اما همدیگرو حتی کنار هم از دست میدادیم.
بعد تلوزیون رو روشن کردم و گذاشتم تا یه موزیک ملایم پخش بشه.
روی کاناپه دراز کشیدم و به آونگ ساعت که به چپ و راست تکون میخورد زل زدم.
اگر میشد من هیچوقت از خونه بیرون نرم و کار هر شبم این میشد که منتظر تهیونگ میموندم تا برگرده خیلی خوب میشد.
اما این نشدنیه و خودمم اینو خوب میدونم.
باید یه راهی پیدا کنم این ترسی که مثل یه همزاد همیشه همراهمه رو از بین ببرم. ترس اینکه درست وقتی احساس خوب دارم یکدفعه ای دوباره جا به جاشم و برگردم.
نمیدونم این درسته یا نه اما آرزو میکنم دیگه هیچوقت به گذشته برنگردم...نمیخوام با جیمینی که ترکش کردم رو به روشم...یا حتی با تهیونگی که دوست صمیمیش رو بوسیده فقط برای اینکه ببینه بهش حسی فراتر داره یا نه...اما شاید بیشتر از همه ی این ها، در حقیقت نمیخوام با خودم رو به روشم.
دیگه حوصله م داره کم کم سر میره که صدای زنگ فر دراومد و بلند شدم تا کیک رو از توی اون دربیارم.
درست وقتی که دستکش دستم کردم و ظرف کیک رو روی کابینت گذاشتم تهیونگ از راه رسید.
"چه بوهای خوبی میاد...سلام بانی!"
داره سعی میکنه پر انرژی باشه اما من میتونم خستگی رو توی چهره ش تشخیص بدم.
"شاید باورت نشه ولی این اولین کیکیه که من در تمام عمرم پختم...ببین چقدر بااستعدادم که بوش تو رو مست کرده!"
از پشت من رو بغل کرد و سرشو توی گردنم فرو برد.
"البته که هستی...اما من بوی این کیک خوشمزه و خوردنی رو گفتم"
خندید و گاز ریزی از گردنم گرفت و منو محکم تر به خودش چسبوند.
"ببینم خبریه امشب؟ نکنه میخوای خبر حامله شدنتو بهم بدی؟"
اون واقعا دیوانه ست.
با آرنجم به شوخی به شکمش ضربه ی آرومی زدم و اون با ادا از من جدا شد و بعد به حرف خودش قاه قاه خندید.
هیچوقت نمیتونم کسایی که به حرف خودشون میخندن رو درک کنم...حتی اگر اون آدم کیم تهیونگ باشه.
"خیلی بی مزه ای! برو لباساتو عوض کن شام بخوریم"
"شام؟ تو شامم پختی؟ اوه خدا باورم نمیشه"
وقتی اون روش رو برگردوند و سمت اتاق رفت گفت و من سعی میکنم جلوی خنده م رو بگیرم.
این واقعا برای خودمم عجیب و غیرقابل باوره...اما من فکر میکنم این بهای عشقه...عشق وادارمون میکنه کارهایی رو بکنیم که هرگز فکر نمیکردیم روزی از پسش بربیایم. ما همه مون یه جورایی قوانین مون رو برای عشق شکستیم.
با بشکنی که جلوی صورتم زد از فکر بیرون اومدم و با لبخند به اون که پشت میز مینشست نگاه کردم.
Advertisement
"امیدوارم شماره تلفن دکترت رو حفظ باشی"
با شیطنت گفتم و نگاهم رو به غذاهای روی میز دادم.
"یعنی انقدر به خودت شک داری؟"
با تعجب پرسید و من دیگه نتونستم جلوی لبخند گشاده م رو بگیرم.
"خب من زیاد آشپزی نمیکنم...احتمال هر اتفاقی هست که بیوفته!"
"اشکال نداره اگه مُردم هم با غذایی که تو بهم دادی میمیرم...هیچ اعتراضی ندارم اگه جونگکوک منو بکشه."
خندید و یه چشمک زد و بلاخره شروع کرد به کشیدن غذا توی بشقاب خودش.
نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی برای کسی که اولین باره که اینطور مفصل آشپزی کرده کارم واقعا درسته و حداقل خیالم راحته آبروی خودم رو حفظ کردم. حتی این رو از سریع غذا خوردن اون میفهمم که انگاری خوشش اومده...ولی....
اون یکم عجیب بنظر میاد.
میخواستم ازش بپرسم که حالش خوبه یا نه اما حواسم با آهنگی که پخش شد، پرت شد و انگار من افتادم وسط یه زمان و مکان دیگه.
من این آهنگ رو حفظم.
دارم ناخودآگاه اون رو زیر لب میخونم با اینکه مطمئنم قبلا هرگز گوشش ندادم.
این آهنگ خیلی آشنا و خیلی دوره....
با هرثانیه که جلو میره احساس غریبی بهم دست میده... انگار که قاشق قاشق ته دلم رو دارن خالی میکنن.
برای لحظه ای کوتاه ، صحنه ی محوی مثل یک فیلم درنظرم اومد.
یک نفر من رو به سمت ماشینی هدایت میکنه...من سوار ماشین میشم...یک نفر دیگه هم پشت سر من میشینه...اونا با هم دیگه یا شایدم با من حرف میزنن...صداشون برام آشناست...انگار که میدونم کی ان...طوری که حتی اسم هاشون ورد زبونمه....اما من نمیتونم یک کلمه از حرفاشون رو متوجه شم و تصویرشون رو توی ذهنم کامل کنم.
همین آهنگ داره توی ماشین پخش میشه و من درحالیکه تکیه دادم به پشتی صندلی زیر لب متن آهنگ رو زمزمه میکنم.
وحشت زده از لبه ی میز گرفتم و بلند شدم و همه ی اون تصویرها مثل یه دود توی هوا محو شدن.
با چشمهای گرد زل زدم به رو به رو و منتظرم اتفاق ترسناکی برام بیوفته.
مثلا جا به جاشم...یا اون فیلم دوباره پخش شه...یا....نمیدونم....
"هی هی...جونگکوک...چیشده؟تو حالت خوبه؟"
تهیونگ بلند میشه و جلوی نقطه ای که بهش خیره بودم رو میگیره...این بهترین کاری بود که میتونست بکنه.
"جونگکوک...چت شد یهو؟ حالت خوبه؟"
من بلاخره رو میزی رو رها کردم و آب دهانم رو قورت دادم.
"من..."
نزدیکم اومد و دستش رو زیر چونه م گذاشت.
"باهام حرف بزن عزیزم."
"من فقط...برای یک لحظه انگار...انگار از اینجا کنده شدم و وارد یه جایی شدم که نمیدونم کجا بود...انگار داشتم یه فیلمی رو میدیدم...خودمم توی اون فیلم بودم....اما تهیونگ...همه چیز خیلی واقعی بود..."
اون آروم بغلم کرد و عطرش توی بینیم پخش شد. شاید همیشه این برای آروم کردن من کافی بود اما این بار به حدی هراسونم که به چیز قوی تری احتیاج دارم.
"نترس عزیزم...چیزی نیست...تو الان اینجایی..پیش من...و قرار نیست دوباره جایی بری...پس نگران نباش...باشه؟"
سرم رو تکون دادم...اما بعید میدونم دوباره این اتفاق برام نیوفته.
حسش مثل زلزله ست...مثل آواری که روی سرت خراب میشه و تو اون زیر موندی و کمک میخوای ولی کسی نمیبینتت تا بخواد به دادت برسه.
"حتما بخاطر شوک و ناراحتی برای خانوادته که این خیالات اومده سراغت...بذار برات آرامبخش بیارم."
وقتی این رو گفت توقع داشتم من رو ببوسه چون دوایی بالاتر از اون برای کم کردن اضطراب من وجود نداره اما تهیونگ سمت یخچال رفت و دوباره اون قرص های رنگی رو بهم داد.
"الان ضربان قلبت عادی میشه و احساس بهتری پیدا میکنی."
Advertisement
یه لبخند دلگرم کننده زد و همون برام کافی بود.
"جونگکوک...برای اینکه حالت رو عوض کنم میخوام یکی از عادتامون رو بهت بگم."
من منتظر با نگاهم دنبالش کردم که رفت کنترل تلویزیون رو برداشت و دوباره گذاشت که اون آهنگ مرموز از اول پخش بشه.
"بیا جلو"
"چی؟"
"بیا جلو...رو به روی من وایسا و یه دستت رو بالا بگیر"
من با گیجی کاری که اون گفت رو انجام دادم و بعد گرمی یه دستش رو روی شونه م و دست دیگه ش رو که به آهستگی قفل دست من کرد حس کردم.
"چی-چیکار میکنی؟"
"میرقصیم"
اون با صدای کشیده گفت و با حرکات ظریف شروع کرد به تکون دادن خودش....من با دهان نیمه باز یکبار دیگه سرتا پای تهیونگ رو چک کردم و هماهنگ با اون شروع کردم به رقصیدن.
من حتی توی رقص هم خوب نیستم.
"ما...واقعا میرقصیدیم باهم؟"
"آره...هرشب..با همین آهنگ..."
چشم هام رو بستم و پشت پلکام هیچچیزی جز سیاهی رو ندیدم...خودم رو دست تهیونگ سپردم و من ناخودآگاه با حرکات اون هماهنگ میشدم...
دارم فکر میکنم هر شب رقصیدن با تهیونگ میتونست چقدر برام دست نیافتنی باشه اگر اون هیچوقت من رو بخاطر غرورم نمی بخشید.
اما حالا این منم که دارم توی یک خونه با اون میخوابم و از خواب بیدار میشم، با اون غذا میخورم و میرقصم، دقیقا خود منم که حرارت بدن تهیونگ در چندسانتی متریم قرار داره و حتی حرم نفس هاش رو هم روی پوست صورتم حس میکنم.
اون آهنگ تموم شد و تهیونگ دست از حرکت برداشت و همزمان که من چشمهام رو باز میکردم اون لبش رو روی لبم قرار داد.
اینجا خیلی داغه و انعکاس نور شمع ها که توی چشمهای اون میرقصن من رو از خود بی خود میکنه...
اون نقطه نقطه ی صورت منو میبوسید و من آروم دستم رو سمت دکمه های لباسش بردم و یکی یکی اونارو باز میکردم.
من دیگه شبیه یه باکره ی احمق به نظر نمیام.
پیراهنش رو از تنش درآوردم و اون رو روی زمین انداختم.
دیگه شک دارم این آتیش توی چشمهاش از انعکاس نور شمع ها باشه....این آتیش، آتیشیه که خودم روشنش کردم و خوب بلدم چجوری گرم نگهش دارم.
لبخند شیطنت آمیزی زدم و اول بوسه ای به سیب گلوش زدم و بعد گردنش رو مک زدم.
اوه من خیلی احمقم که فکر میکردم غذایی خوشمزه تر از چیزی که من پختم وجود نداره.
وقتی لبم رو از گردنش فاصله دادم اون یه گاز کوچیکی از ترقوه م گرفت و بعد خم شد و من رو از زمین بلند کرد و سمت اتاق رفت و من رو روی تخت پرت کرد و خودش درحالیکه شلوارش رو از تنش درمیآورد روی من خیمه زد.....
.
.
.
.
شما نمیتونید بفهمید هرروز صبح باز کردن چشمتون درست مقابل یه الهه ی زیبایی چه حسی داره....مخصوصا وقتی که زل زدین به صورتش و اون هم چشمهاش رو باز میکنه و نگاهتون در هم قفل میشه.
به ظاهرش نمیاد اما مثل انفجار احساسات میمونه....
بوسه ای به دستای خوش فرمش زدم اما خبر نداشتم تا چند دقیقه ی دیگه دوباره قراره چه حالی پیدا کنم.
"جونگکوک؟"
"هوم؟"
"من دیشب میخواستم به چیزی بهت بگم...اما وقتی حالت بد شد..دلم نیومد."
میدونستم اشتباه نمیکنم و حال تهیونگ دیشب مثل همیشه نبود و من بیخود دلشوره نداشتم
"چی شده ته؟"
"من باید برم."
فقط میدونم خیلی ناخودآگاه لبخندم چمدونش رو جمع کرد و از روی صورتم ناپدید شد.
"کجا بری؟"
"آلمان...این یه سفر کاری و ضروریه...که اگر توی پروژه ش موفق شیم همه چیز خیلی تغییر میکنه."
چشمهاش برق زد و من هنوز هیچ حسی ندارم
"چقدر طول میکشه؟"
"یه ماه."
چشمهام رو محکم بهم فشردم و ستاره های نورانی رو پشت پلکم دیدم.
من میدونستم که عمر لحظه ی شادی من و تهیونگ به کوتاهی یه چشم بهم زدنه.
"داری باهام شوخی میکنی؟ تو میخوای یکماه بری آلمان؟"
من دست تهیونگ رو از روی صورتم جدا کردم و پتو رو کنار زدم و دست به سینه نشستم...دارم شبیه پسربچه های تخس رفتار میکنم.
"آره عزیزم..منو ببخش ولی مجبورم ..این یه موقعیت خیلی عالی برای پیشرفت شرکتمونه...نباید هیچ جوره از دستش بدیم"
"گور بابای اون شرکت و پیشرفتش...تو میدونی من نمیتونم اینجا تنها بمونم.اینو خوب میدونی!"
داره تن صدام بالاتر میره و این رو اصلا دوست ندارم.
"من قرار نیست تنهات بذارم..فقط یه مدت کوتاه از هم دور میمونیم"
"انقدر مزخرف نگو...کوتاه؟ یک ماه کوتاهه برای تو؟...منم باهات میام..من نمیتونم"
"نمیشه جونگکوک...تو باید همینجا بمونی...اولا تو ممکنه هر لحظه دوباره جا به جاشی و وقتی برگردی معلوم نیست سر از کجا درمیاری..دوما هنوز حال روحیت اونقدرا رو به راه نیست....سوما حضور تو برای شرکت لازمه.."
من پوزخند زدم.
"درمورد کدوم شرکت کوفتی حرف میزنی؟همونی که حتی یکبارم تا حالا ندیدمش؟"
اون بلند شد و رو به روم چهارزانو نشست.
داره باهام حرف میزنه و فکر من مونده پیش روزی که دوباره اتفاقی مثل اتفاق دیشب برام بیوفته و این بار تهیونگی نباشه که من رو از اونجا نجات بده و بغل کنه.
بدون اون قراره چه بلایی سرم بیاد؟
"ببین من کلی پوشه بهت دادم که تو اونارو بخونی...مطمئن باش راه و چاه خیلی سریع دستت میاد..لازم نیست نگران چیزی باشی. کلی مسئول و کارمند اونجا هست که همه شون کارشون رو به نحو احسن انجام میدن...تو فقط کافیه هرروز چند ساعت سر بزنی اونجا...کار سختی نیست..."
دستاش رو توی هوا تکون میده و توضیح میده..داره خسته م میکنه کم کم.
"خدایا...من چی میگم تو چی میگی تهیونگ؟ مسئله اصلا شرکت نیست..میفهمی اینو؟ میفهمی که من میترسم اگه تو کنارم نباشی؟ لعنتی من هروقت که داشتم سقوط میکردم این تو بودی که منو نجات میدادی...حالا من باید چیکار کنم بدون تو؟"
"جوری حرف نزن که انگار من برای همیشه میرم...ما با هم درارتباطیم بازم...نمیذارم کمبود چیزیو حس کنی..باور کن این یه ماه زود تموم میشه و من برمیگردم"
سرم حسابی سنگین شده و دستم رو مشت کردم و سرم رو بهش تکیه دادم تا گردنم بتونه وزنش رو تحمل کنه.
نمیخوام تهیونگ دوباره بفهمه دارم میلرزم و نفس هام یکی درمیون شده چون سریع میپره میره و به دستم اون قرصهای آبی و قرمز رو میده.
یقین دارم بعد از رفتن تهیونگ من توی دردسر میوفتم، همینطور که قبل از اومدن اون توی زندگیم هم میوفتادم اما من حتی یادم نمیاد بدون اون چجوری از پسشون برمیومدم.
مغزم به هیچوجه کمکم نمیکنه تا چیزی به اون بگم..تا فحشش بدم و بگم نرو...تا التماسش کنم و بگم من رو هم با خودت ببر...تا بیخیال شم و بگم برو و زود برگرد....
چیکار میتونم کنم در برابر این سرنوشت ناسازگار؟
یک ماه...یک ماه کامل....امیدوارم بعد از این یک ماه زنده بمونم.
"جونگکوک...قبوله؟ این آسیبی به رابطمون نمیزنه"
نمیتونم بهش نه بگم...شاید این منم که باید این حصار امنی که دورم کشیدم رو بشکنم و دنیایی که توی آغوش تهیونگ خلاصه کردم رو از خودم بگیرم...راستش یه وقتایی خودمم از این حد وابستگی به اون میترسم.
از طرفی هم شاید این زندگی ای که من میخوام باشه، زندگی ای که توش فقط من و اون توی خونه صبح تا شب با هم بمونیم اما قطعا این نشدنیه و هرگز تهیونگ این رو نمیخواد و نگرانم که اون رو با این سخت گیری هام فراری بدم.
"فقط یه ماه...بیشتر نه تهیونگ...باشه؟"
سینه ش بالا و پایین شد و یه نفس عمیق کشید...جوری که فکر کردم تمام مدت اون رو توی سینه ش نگه داشته بوده.
"باشه...اوممم...یه چیز دیگه هم هست...جیهوپ...من امروز اون رو توی شرکت دیدم و خب...در این مورد باهاش حرف زدم...اون وکیل ما هم هست و حضورش حتما لازمه کنار تیم."
یک ماه تمام....توی یه کشور دیگه...با جیهوپ....
"ببین خودت بهم گفتی که دیگه هیچ چیزی در مورد اون رو ازت مخفی نکنم...منم فکر کردم که تو هم باید بدونی این رو که جیهوپ هم توی این سفر با تیم هست...اما جای نگرانی نیست...خواهش میکنم درک کن..."
اون ملتسمانه نگاهم میکنه و چشم هاش داد میزنن که داره راست میگه و من میدونم ممکن نیست دوباره اتفاقی مثل وقتی که توی سونا بودن بیوفته چون این یه سفر کاریه و اون دو نفر تنها نیستن. حتی اگرم تنها باشن، تهیونگ نمیتونه به من خیانت کنه...یعنی....امیدوارم که نکنه.
سرم رو تکون دادم و الان باید جوری صحبت کنم که حرفام رو جدی بگیره.
"خیلی خب...این دیوونه کننده ست...واقعا هست و خودتم این رو میدونی...اما...هوف خدا...اما تهیونگ تو باید بهم قول بدی که حتی یه نگاه اشتباه هم بین تو و جیهوپ رد و بدل نشه...باید قول بدی وقتی یکماه تموم شد برگردی....باید قول بدی مراقب خودت باشی...این مراقبت فقط مربوط به تو نیست...تو با مواظبت از خودت، درواقع از قلب من محافظت میکنی...میفهمی که چی میگم؟"
با رضایتمندی لبخند زد.
"قول میدم وقتی برگردم ، زندگی ای رو نشونت بدم که توی خیالاتت هم تصورش رو نمیکنی..... "
.
.
.
شبیه اینه که یک عالمه کارگر با کلنگ افتادن به جونم وقتی تهیونگ رو به روم نشسته و از توی کشوش لباس هاش رو با حساسیت داخل چمدون میذاره.
نمیخوام ناراحتیم رو بروز بدم اما هر کار میکنم نمیتونم اخم و لب های افتاده م رو جمع و جور کنم.
"بنظرت این رو بردارم یا این یکی؟"
دوتا پیرهن یکی سفید و اون یکی که بنفش بود رو بالا گرفت.
"قطعا سفید نه!"
"چرا؟"
"چون رنگ سفید خیلی بهت میاد...نمیخوام اونجا توجه کسی رو به سمت خودت جلب کنی."
اون خندید و پیراهنی که سفید بود رو برگردوند توی کشوش و من دیدم که خیلی یواش گفت "کوچولوی حسود!"
"حداقل بیا کمکم کن جای اینکه اونجا بشینی و زل بزنی به من"
" میخوای با دستای خودم راهیت کنم بری؟ "
"حداقل از توی کمد پاسپورت و کارت ملی و شناسنامه اینام رو بردارم"
اون لبهاش رو آویزون کرد و صداش رو تغییر داد.
"لطفااااا...وقتی نمونده برام..."
من روم رو ازش برگردوندم و با بی میلی سمت کمد رفتم.
"بخاطر همین بود که چند روزه دارم میگم زودتر وسایلات رو جمع کن تا استرس نداشته باشی تنبل خان"
وقتی از توی کمد یکی یکی مدارکش رو برمیداشتم با گوشه ی چشمم اون لبخند پیروزمندانه رو روی لبش دیدم.
"این دم آخری غر نزن که من برم دلت برام تنگ میشه و اونوقت پشیمون میشی که چرا جای اینکه ناز و نوازشم کنی سرم غر میزدی"
همون دو واژه ی رفتن و دلتنگی کافی بود تا ته دل من یکبار دیگه خالی بشه و احساس ضعف کنم. اون اشتباه میکنه که دست روی بزرگترین نقطه ضعف من میذاره.
روی زانوش بلند شد و خودش رو خم کرد تا زیپ چمدون رو ببنده. وقتی تموم شد پا شد و دستاش رو به هم کوبید.
"خب اونو برداشتم و...اینم که برداشتم و....مدارکامم که اونجاست...اوممم...فکر کنم تمومه دیگه...ساعت چند شد؟"
هر دو هم زمان به ساعت روی دیوار نگاه کردیم.
ساعت دو شب بود و ما کم کم باید راه می افتادیم به سمت فرودگاه تا چندساعت قبل از پرواز اونجا باشیم.
"آخ خدا...شارژر آیپدم یادم رفت."
من به سمت دستشویی رفتم و شیر آب رو باز کردم تا صدای بغضم که دقیقا مرز شکستن بود شنیده نشه.
قوی باش جونگکوک...تو میتونی دووم بیاری...این یکماه سریع میگذره و طبق قولی که داد وقتی بیاد، زندگیمون جوری برمیگرده که به عمرت ندیدی....
آب رو روی صورتم پاچیدم تا اشک هام رو پاک کنم.چند دقیقه به خودم توی آیینه نگاه کردم تا مطمئن شم قرمزی توی چشم هام از بین رفته.
وقتی بیرون اومدم اون داشت لباسش رو عوض میکرد.
"عجله کن...میترسم دیرمون شه...و یه چیز دیگه....لطفا باهام سرسنگین نباش جونگکوک...نذار با ناراحتی برم...."
با بی حسی پوزخندی زدم.نمیخواستم بزنم اما شد و دلخوری رو توی صورت تهیونگ دیدم.
چهل و پنج دقیقه ی دیگه ما توی فرودگاه بودیم...اون کاملا حواسش پرته جوری که انگار اصلا فراموش کرده که ما قراره چه مدت طولانی ای رو از هم دور بمونیم...من هم همچنان با اخمی غلیظ روی صورتم اون رو نگاه میکنم که یک جا بند نمیشه و با تلفنش با بقیه ی اعضای تیم در تماسه.
این جا زمان حسابی از دست آدم فرار میکنه....هیچ چیزی برای دیدن نیست جز خداحافظی ها و بوسه هایی که در تمام مدتی که کنار هم هستیم از هم دریغ میکنیم و وقتی اونارو هدیه میدیم که زمان سر رسیده و خیلی دیره....
اعضای تیمی که قراره به این سفر برن یکی یکی سر میرسن و من بین اون ها جیهوپ رو میبینم که خیلی معمولی با من و تهیونگ سلام و احوال پرسی کرد اما بین اون ها نگاه های نه چندان دوستانه ی یه دختر نظرم رو جلب کرد.
تهیونگ به من گفت که تشنه ش شده و میره که آب بخره و من رو با اون جمع غریب تنها گذاشت.
وقتی رفت خودم رو به صندلی ای که گوشه قرار داشت رسوندم و همون جا کز کردم.
"رئیس جئون بنظرتون کار اشتباهی نکردین که دوست پسرتون رو تنها میذارین؟"
من به سمت صدا برگشتم و از قضا این صدا از همون دختر با موهای نارنجی بود.
نزدیک بود بخاطر کلمه ی رییس جئون بزنم زیر خنده.
"بنظرت این چیزا به تو ربط داره؟"
اون یک لحظه خشکش زد اما سریع خودش رو جمع و جور کرد و درحالیکه بند کیفش رو روی دوشش جا به جا میکرد گوشه ی لبش بالا رفت.
"نداره...اما من فکر میکنم پشیمون میشین."
"از چی؟"
جیهوپ متوجه ی مکالمه ی عجیب ما دو نفر شد و از فاصله ی چند متری اون دختر رو صدا زد.
"هی مگی...میشه به لحظه بیای؟"
نمیدونم چرا به نظر میاد که جیهوپ برای رها کردن من از دست این دختر نفرت انگیز اون رو صدا کرد. اگرچه بعید میدونم اون بخواد برای من این کار رو کنه چون من یه رقیب عشقی برای اون محسوب میشم.
اون دختر با کفش های پاشنه بلند و صدادارش دور شد و من دوباره سرم رو توی گوشیم کردم که یکباره یک پیام با شماره ی ناشناس برام اومد.
"میتونم ازت چیزی بخوام؟"
این شماره ناشناسه اما من همه ش رو حفظم چون روزهای زیادی صبح تا شب با این اعداد سر و کار داشتم.
این پیام از طرف کسی نیست جز جیمین.
Advertisement
- In Serial47 Chapters
Flame Beneath The Snowfall
Alto is a world governed by Tones. Magic, as one might call it. Manifested through deep mental and physical conditioning, one can control the Tones in a way that is unique to them. The power to store items in gems, transfer life, affect a person's mind, and even the more primal abilities such as control of the elements. Those who have these supernatural abilities are called 'Vassals.' People that fully manifest their abilities are not as common as one might think, and not all Vassals acquire their ability through practice, given if conditions are met. In fact, those who had received much trauma manifest the Tones more frequently, albeit spontaneously. However, the rare kind of Vassals are those who manifest it from childhood. A gift, but not without its repercussions. Alto is stuck in a transitional era, where the line between modern and dated technology is blurred. One can travel to a city that has a tall skyline, bustling with people in sophisticated clothing, or a mere town governed by a lord, all the while riding on a powered vehicle. Cultures vary: Some turn to the more dated practices such as castes, others are more inclined to set equal footing on their people, led by nobility. Some are dedicated to become scholars, studying Alto's Tones, while others set foot on hunts, protecting lone towns from the creatures of some of the still-untamed lands. And the Vassals? Those willing are took under The Organization, an elusive group, its presence said to permeate all throughout Alto, taking care of Rogue Vassals that abuse their abilities and other businesses related to their side. But what is this story all about, you may ask? Well, set your sights on the upper portions of this huge landmass that is Alto. Yes, the 'whole' world is called Alto, but that is because the majority of the known people live on this large continent. Relieve yourself of the worrying tensions everywhere, and see the white snow. Trace the piercing mountaintops and focus your eyes between the valley. A town sits there. Mido. After realizing that the memories only left in his mind was the night of his town's imminent destruction in flames, a boy finds himself grasping for every fiber of his life as he lays down flat on the ground. Beneath him was soot mixed with the white snow. Fortunately, a group of investigators, who were supposed to answer their call for help, saved him from his sorry state. With a newfound second wind, but hampered by his loss of memory, he must solve his own case: Who had the audacity to set Mido, his town, aflame? Flame Beneath the Snowfall focuses on action, with a sense of adventure, but mostly the discovery of an outside world, and the protagonist's exposure to it. Add in a whisk of soft magical elements, and you get a story that I hope will be interesting to the readers. That is not to say that my work is without the sense of unnerving atmosphere, however. As a forewarning, there are elements of gore, horror, minor elements of mental trauma, etc. so it is not for all audiences. *The book is already completed. Although I have plans to continue the story (it would have to involve much larger scope in terms of world-building), I have yet to decide when to start the next entry.
8 149 - In Serial7 Chapters
Slam No Basuke
This is an experimental Light Novel. The life of an ordinary basketball player started to change as he began to use his hidden powers to enjoy the game he loves. Read as he navigates the pitfalls of life as he tries to balance his basketball career, his love life and the responsibilities given to him as a Master Ki practitioner known simply as the “Batoh.” I just feel that Fantasy Sports is not fully represented in Royal Road and this is my attempt to do one. Additional chapters will come haphazardly since I am juggling another story. And now that I am doing this, I suddenly realize that I need to research a lot of the sports and this may or may not affect the speed of delivery for the next chapters. MATURE [17] FOR FOUL LANGUAGE AND SEXUAL INNUENDO. And without further ado, I gave you SLAM NO BASUKE.
8 119 - In Serial42 Chapters
Dark Of The Sun
Jordan, the last living Sorceress of Bal’Talanor blood, has come of age at last. She is the rightful Heir, but she has grown up on Earth, unmindful of her identity. She has never heard of the world of Andoherra, nor of World Queens, and, to her, magic is nothing but a parlour trick. When she accidentally finds her way back to her homeland, she discovers her true nature, her awakening power – and the flamboyant Fire Queen who stands between her and her destiny. Calyx is a deadly Sorceress bound by duty to protect Jordan. She will stop at nothing to restore the heir to the throne and slay all those who stand in the way. This should be an easy task – well within the capabilities of her immense magic – but there are three things she didn’t bargain for: losing Jordan, a vengeful dragon, and the small problem of feelings for her mortal enemy, Nerys. Most frustrating of all, she doesn’t have long to debate which issue is the more pressing concern. The starving world of Andoherra is sliding toward total self-destruction, and all the magic in existence doesn't appear to be able to make a damned thread of difference.
8 159 - In Serial16 Chapters
Left the World as Villager A. Came Back a Mecha Pilot.
Synopsis:Myst Evrard was your typical rural village kid. He once dreamed of fame and a life of adventure but quickly gave up on the idea after realizing he just wasn't cut out for that sort of stuff.It doesn't really help that his best friend became a monster and demon slaying hero and his first crush turned out to be a long lost princess of the kingdom. As he finally resolves himself to live a mundane village life, he suddenly encounters an unfortunate accident and dies. Just when he thought things couldn't possibly get any worse...But when he opened his eyes next, fully expecting to find himself in the netherworld, what he saw was... Giant robots?! What the heck was going on?
8 166 - In Serial9 Chapters
An Akshan FF- Sauda(deal of love)
Akshat and Guddan are happily married couple. Peep in to know what happens when their past comes in front of them in unexpected way..
8 210 - In Serial24 Chapters
The Light of Destruction (Palutena X Godzilla shifter Reader)
So this is a Palutena X Godzilla reader, it's about a guy named Y/N who can turn into a Godzilla incarnation (have to do a poll), he is known as a God of Destruction to almost all the gods, He however interests Palutena, she knows the story of Y/N, will the two hook up, we shall se
8 119

