《Paranoia》«اگر تو...»
Advertisement
وقتی احساس مور مور شدن بهم دست داد نگاهم رو از اون سنگ قبرها جدا کردم و پیش تهیونگ رفتم.
صبحانه پنکیک و قهوه بود.
لقمه ی اول رو قورت دادم و شروع کردم به پرسیدن یکی از صدها سوال توی مغزم.
"تهیونگ..لی لی واقعا برادرزاده ی شوگاست؟"
تهیونگ همچنان که یه تیکه از پنکیک رو داخل دهانش میذاشت توضیح داد:
"بعد از اینکه من و شوگا لی لی رو از دست جی جی خلاص کردیم، اون رو سپردیم دست برادر و زن برادر شوگا که بچه دار نمیشدن...هیچکس رو نداشت"
اوهومی گفتم و یه جرعه از قهوه که هنوز داغ بود نوشیدم.
"تهیونگ؟"
اون فنجون رو نزدیک لبش برد.
"جیهوپ کیه؟"
قهوه ای که توی دهنش بود رو توی فنجون تف کرد و چند ثانیه بی حرکت به من نگاه کرد و بعد اون رو پایین گذاشت و با یه دستمال دور لبش رو پاک کرد.
"اون...خب...یعنی میخوای بگی اونو نمیشناسی؟"
"منظورت اینه اون کسی هستش که من باید بشناسم؟ اون شب که تو زخمی شده بودی شوگا به من گفت که بخاطر یه نفر به اسم جیهوپ از دست تو خیلی عصبانی بودم."
منتظر نگاهش کردم ولی اون سعی داشت از زیر نگاه های من فرار کنه.
"قاعدتاً تو باید بدونی اون کیه...اما...اوف..نمیدونم...بهرحال اون دوست منه"
"کدوم دوستت؟"
"خب تو که یادت نمیاد...چه فرقی داره من بگم یا نه؟"
"کدوم دوستت؟و چرا من باید بخاطرش ازت عصبانی میبودم؟"
من شمرده شمرده تکرار کردم و امیدوار بودم لحنم اونقدرها هم تهدیدوار به نظر نیاد.
تهیونگ سرفه کرد.
یه سرفه ی ساختگی.
"اوممم...چجوری بگم که متوجه شی...آها اره...وکیل شرکت پسرخاله اینات."
این کلمه ها خیلی غمگین بودن چون من دلم میخواست دیگه اون آدم مرموز توی زندگی ما نباشه اما ظاهرا بود. پررنگ هم بود. پس جیهوپ همون جانگ هوسوک دوست صمیمی تهیونگ و کسی که رابطه ی نامعلوم و نه چندان روشنی باهاش داره ست.
"خب من...بدون اینکه به تو خبر بدم یه سفر یه روزه باهاش رفتم."
لب پایینیم رو گاز گرفتم.
"همین؟"
"اره دیگه...مثل همیشه به زمین و زمان مشکوک شده بودی و بعدش قاطی کردی"
من بهت زده حس کردم که چیزی در درونم شکست وقتی لحن تهیونگ جوری بود که انگار از دست من عاصی شده.
و بعد من از خودم پرسیدم واقعا من اینم؟ یه آدم مشکوک که به همه چیز گیر میده؟
نه...بعید میدونم.
تهیونگ سریع متوجه حالت صورت من شد و یه لبخند زد.
"عزیزم...منظوری نداشتم...آخه تو واقعا اون موقع سر یه مسئله ی ناچیز غوغا به پا کرده بودی"
من لبخند اون رو جواب ندادم.
"مطمئنی چیز دیگه ای نبوده؟"
اون با مکث آره گفت و انگشتش رو دایره وار روی لبه ی فنجون کشید.
"تهیونگ...به چشمام نگاه کن و بگو که چیزی بین شما نبوده و نیست."
اون سرش رو بالا کرد.
"نبوده و نیست."
میدونم که اگه بفهمم باز هم بهم دروغ گفته به شکل بدی خواهم شکست.
کاش راستشو بگه.
صبحونه رو خورده و نخورده از جاش بلند شد.
"من باید برم شرکت...تو هم میای؟"
قاشق رو کنار نعلبکی گذاشتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم نه.
اوهومی گفت و رفت.
رفت و من فضای سنگین خونه رو احساس کردم...انقدر درمونده شدم که نمیدونم الان دلم میخواد که تنها باشم یا اینکه ته دلم آرزو میکنم کاش منو تنها نمیذاشت و بره.
لعنتی...اولین صبحمون بعنوان یه زوج اصلا خوب پیش نرفت.
ظرفا رو توی ماشین چیدم و تلویزیون رو روشن کردم اما حرفهای تهیونگ مثل مته داره مغزم رو سوراخ میکنه.
با شناختی که از خودم دارم، اگر تهیونگ و جیهوپ فقط دوست صمیمی بوده باشن پس دلیلی نداشته که من بخاطر یه سفر ساده انقدر بهم ریخته باشم...مگر اینکه چیز دیگه ای هم این وسط بوده باشه که من نمیدونم چیه.
Advertisement
باید امروز ازش بپرسم؟
باید بپرسم اون و جیهوپ تا حالا همدیگرو بوسیدن یا نه؟
حتی گفتنش هم حالت تهوع بهم دست میده.
همینکه میخواستم برم و توی حیاط چرخی بزنم یکدفعه صدای گوشی اومد. من تا جای اون رو پیدا کنم تماس روی پیغامگیر رفت.
"الو...تهیونگ خواهش میکنم ازت جوابم رو بده...چندبار باید ازت معذرت بخوام؟ چرا باور نمیکنی اون کار از قصد نبود و من یه جورایی خودم نبودم. وقتی تو تا اون حد نزدیکم شدی من...من کنترل خودمو از دست دادم...از اون روز یکبار هم تماسهام رو جواب ندادی.لطفا منو ببخش و حرف بزن باهام...قول میدم دیگه تکرار نکنم اون کارو..."
با دست لرزون و یخم گوشی رو گرفتم و بعد صدای بوق اومد.
به اسم روی صفحه خیره موندم.
جیهوپ...
تهیونگ گوشیش رو جا گذاشته و جیهوپ همین الان براش یه پیغام صوتی گذاشت و...
لعنتی...!
لعنتی......!
دوباره و دوباره اون پیام رو گوش دادم.
نه!من دارم درست میشنوم...حتی شک ندارم که درمورد صحبتهای اون هم درست حدس میزنم.
این درمورد اون مسافرت کوفتی و دلیلی که من بخاطرش از دست تهیونگ عصبانی بودمه.
تهیونگ بازم بهم دروغ گفت؟
تهیونگ بازم بهت دروغ گفت.
همونجا روی مبل کنار کنسول وا رفتم که صدای در اومد و تهیونگ با قیافه ی هراسون وارد شد و وقتی گوشیش رو توی دست من دید تقریبا خم شد و به دیوار تکیه زد.
معلومه که تموم راه رو دویده تا گوشی ای که جامونده و مدرک جرمه رو ازم دور کنه...اما دیر کرده.
گوشی رو بالا گرفتم و پوزخند زدم.
"دنبال این اومدی؟"
"اره...برنامه ی قرارها و اینا توش بود...و تماسای ضروری که از طرف شرکتی که قراره باهاش قرارداد ببندیم"
نفس نفس میزد و مشخصا پرت و پلا میگفت.
"منظورت از تماس ضروری، تماس از طرف جیهوپه؟"
اون یکدفعه قیافه ی جدی به خودش گرفت.
"اوه..اونم زنگ زد؟"
من خندیدم.
"اره...پیغامم گذاشت حتی."
من دیدم که رنگ تهیونگ از قرمز به سفید تبدیل شد.
"فکر کردم قرار نیست دیگه بهم دروغ بگی."
باعصبانیت گفتم.
"معلومه که نگفتم...چیکار میکنی؟ اونو بدش به من"
پرید که گوشی رو از دستم بگیره اما دیر شده بود و من پیام رو گذاشتم تا اجرا بشه.
وقتی تموم شد اون رو ازم قاپید و چند ثانیه دستاش رو روی صورتش گذاشت.
"تو خجالت نمیکشی؟ این همه منتظرم بودی که بیام و باز منو احمق فرض کنی؟ آخرشم بگی که بخاطر این دروغ گفتم که از دستت ندم؟"
من پوفی کردم و روم رو ازش برگردوندم.
"لعنتی حتی بیست و چهار ساعت هم نگذشته..."
بغضم رو قورت دادم.
این بار غم همه ی وجودم رو گرفته بود چون من دیوانه وار دوستش داشتم و میدونستم که این بار هر چقدر هم دروغ بزرگی بهم گفته باشه دیگه نمیتونم ترکش کنم و این به من آسیب میزد.
سرش رو بالا گرفت و ازم خواست که نگاهش کنم.
"همه چیو بهت میگم عزیزم...ریز به ریز...بدون یه کلمه دروغ"
من با چشمهای خیس پوزخند زدم.
"حتی همین جمله ت هم یه دروغه بزرگه دیگه ست."
اون بی قرار چهارزانو روی مبل نشست و دستام رو گرفت.
نه کیم تهیونگ...اگه تو دستم رو بگیری من شل میشم و حتی قبل از اینکه تو معذرت بخوای میبخشمت!
"جونگکوک...عزیزم...ببین...ما رفتیم سفر دوستانه...توی اون سفر ما...ما توی سونا رفتیم...فقط ما دوتا...من فقط یکم روغن ریختم که شونه های اون رو که بخاطر رانندگی زیاد درد میکرد ماساژ بدم..اما اون احمق فکر دیگه ای به سرش زده بود و خودشو چسبوند به من و شروع کرد من رو به شکل غیرمعمولی لمس کرد..من فهمیدم چی تو سرشه و سریع عقب کشیدم و حتی نزدیک بود بزنمش...بخدا که خودشم همون موقع فهمید چه غلطی کرده و از اون موقع دائم داره ازم معذرت خواهی میکنه....همین..همه ش همین بود."
Advertisement
وقتی اون داستان رو تعریف میکرد من ناخودآگاه توی ذهنم تصویرسازی میکردم و از عصبانیت دندونام رو بهم فشار میدم...اگر یکم دیگه ادامه بدم حتما سرم منفجر میشه.
فشار دستش رو محکم تر کرد و من میبینم که چشمهای اون هم خیس شدن اما یک قطره هم روی صورتش نچکید و من به این فکر میکنم که کدوم یک از ما آسیب پذیر تره.
سکوت کردم و دستم رو از توی دستای خیسش که قطره های اشک من روی اون ریخته بود بیرون کشیدم.
"یه چیزی بگو"
"ما واقعا کاری باهم نکردیم...قسم میخورم جونگکوک"
"نگام کن..."
پشت سر هم حرف میزد و من موفق شدم دندون هام رو از هم فاصله بدم و با صدایی که اصلا شبیه صدای من نبود لب زدم.
"توی این دوسال...توی این دوسال کوفتی چی؟"
فشار دستاش کم شد و کمی خودش رو عقب کشید.
"یکبار فقط ما هم رو بوسیدیم...اون موقع شرایط خیلی فرق داشت...من فقط یک روز بود تو رو شناخته بودم و بینمون چیزی نبود."
اوه...پس این پازل داره کامل میشه.
اون داره درمورد اون شب خاص حرف میزنه و واضحه فردی که نیمه شب وارد خونه ی تهیونگ شده بود جانگ هوسوک یا همون جیهوپ بوده.
توی یک لحظه تمام وجودم پر از نفرت شد...توی ذهنم بارها تصویر جیهوپ اومد که من در حال مشت زدن به صورتش هستم و فک اون پر از خون شده.
از روی مبل بلند شدم.
نمیدونم باید چیکار کنم.
نمیدونم باید حرفاش رو باور کنم یا نه.
درست وقتی فکر میکردم بلاخره دارم یکم از رنگ خوشی رو میبینم یکدفعه همه ی تصوراتم روی سرم خراب شدن.
من عملا باید مثل قبل تهیونگ رو همین جا رها کنم و برم.
برم به جایی که ندارم.
اما این بار اوضاع خیلی فرق میکنه...حتی اگر اون قولش رو توی کمتر از یک روز شکسته و باز هم بهم دروغ گفته...من دیگه نمیتونم ازش دست بکشم.
من یه جورایی اسیر اون شدم؟
"اون دوسال پیش بهم اعتراف کرد که حسش بهم فراتر از دوستانه ست...اما من بهش گفتم که درمورد حسم مطمئن نیستم...بخاطر همین اون بوسه اتفاق افتاد..من فقط میخواستم از طرف خودم مطمئن شم...و شدم...جونگکوک به جان خودم من هیچ احساسی بهش نداشتم و ندارم...همون وقت بهش گفتم که باید دوست هم باقی بمونیم"
"اگر همه چیز به همین راحتیه که داری میگی...پس چرا ازم قایمش کردی وقتی سر صبحونه پرسیدم بینتون چیزی بوده یا نه؟"
" من..من بهت دروغ نگفتم...واقعا هیچ چیزی بینمون نیست...حداقل از طرف خودم مطمئنم که نیست...بجز اون بوسه ی چندسال پیش...ما نه تا حالا با هم قرار گذاشتیم و نه هیچ کوفت دیگه ای...باورم کن جونگکوک..."
اون با بیچارگی التماسم کرد.
شاید حق با اونه در عین حال که حق با منم هست.
میدونم که نباید زیاد بزرگش کنم چون هنوز صدای تهیونگ وقتی که بهم گفت اگر یکبار دیگه اون رو از خودم برونم من رو رها میکنه توی گوشم هست و این ترس مثل خوره افتاده به جونم و هر عکس العمل منطقی و به جایی رو توی این موقعیت از من میگیره.
"بسه! نمیخوام صداتو بشنوم"
به همین اکتفا کردم و گذاشتم خودش اوضاع رو مدیریت کنه. باورم نمیشه چیزی رو به زبون آوردم که دلم نمیخواست بگم.
من به وضوح سیل اشک رو روی صورت خودم حس میکنم.
وقتی دیشب بهش گفتم که اون پناه منه دروغ نگفتم چون دیگه نمیتونم از این خونه بیرون برم و در عوض در طول اتاق دور سر خودم میچرخیدم.
اگر واقعا تنهام بذاره چی؟
اگر بره و دیگه برنگرده و من هرگز نتونم صدای مردونه ش رو بشنوم و چهره ی زیباش رو ببینم چه بلایی سرم میاد؟
اگر من بی تهیونگ بشم...اگر بی پناه و بی خونه بشم، حتما دیوونه خواهم شد و بعد میمیرم.
این غیرعادی بود اما من واقعا داشتم توی دلم دعا میکردم که تهیونگ حرفم رو جدی نگیره.
"بازم گند زدم...بازم گند زدم...لعنت به من..."
فریاد زد و تا من برگردم سمتش با دستش کل میز جلوی مبل رو بهم ریخت و ظرفها دونه دونه روی زمین افتادن و شکستن و من از ترس یک قدم عقب برداشتم.
این رو از تهیونگ رو هیچوقت ندیده بودم...این که از عصبانیت سرخ شده و نفس نفس میزنه و دستاش مشت شده.
بدون اینکه حتی به من نگاه کنه بلند شد و بیرون رفت و در رو محکم پشت سر خودش بست.
حتی تلفنش رو همراه خودش نبرد.
هوای اتاق برای تنفس کمه و انگار که هر ثانیه که میگذره دیوارهای اتاق سمت من حرکت میکنن تا من رو توی چهار دیواری تنگ محاصره کنن و تنبیه شم.
از خونه بیرون زدم و به حیاط رفتم و وقتی خاطرات بچگیم از جلوی چشمام رد شد احساس دلتنگی غیر منتظره ای رو برای خانواده م کردم.
سمت استخر رفتم و خودم رو درونش پرتاب کردم و روی آب شناور و به آسمون نیمه ابری خیره شدم که داره دایره وار دور سرم میچرخه.
اگر مرده بودم حداقل الان مجبور نبودم با خودم کلنجار برم که چه کار باید بکنم برای بدست آوردن ذره ای آرامش.
حتما سه ساعت یا بیشتر شده که من اینجام...شکمم از گشنگی به صدا دراومده و پوست انگشتهای دستم چروک شده.
از استخر بیرون اومدم که برگردم داخل اما نیرویی من رو به سمت اون سنگ ها هل داد.
یه نفس عمیق کشیدم و نزدیک اونا شدم و یکدفعه باد گرمی شروع به وزیدن کرد.درست شکل فیلم های ترسناک.
خم شدم روی سنگ قبر رو خوندم.
وو بین جئون سال مرگ 2017
این...این اسم پدربزرگ منه!
من جز چندتا عکس قدیمی از جوانی های اون هیچوقت دیگه ندیدمش چون آمریکا زندگی میکنه...یا میکرد...تنها چیزی که ازش میدونستم این بود که خلبان بوده.
برای یک لحظه ای که نفهمیدم سریع گذشت یا کوتاه، گمان های زیادی توی ذهنم بوجود اومدن.
نکنه اون پیرمردی که من توی خونمون دیدمش پدربزرگ من بوده؟
و اگه اینطور باشه...پس...پس این سنگ قبرهایی که اینجان...برای خانوادشه؟
هراسون و بدون تلف کردن وقت سمت سنگ های دیگه یورش بردم و دونه دونه اسم های روشون رو میخوندم و بعد زانوهام شل شدن و گلوم سفت شد و همه چیز اطراف من شروع کرد به چرخیدن و چرخیدن....
نمیدونم چجوری هنوز سرپام و دارم نفس میکشم چون مثل یه بچه دارم از ترس و شوک میلرزم و نمیتونم خودم رو نگه دارم.
فقط به چیز نرمی که تکیه داده بودم نگاه کردم و تک تک سلولای مغزم دستور دادن که آروم باشم...
آره اون چیزی که مانع از افتادن من روی زمین شد و حالا من توی آغوشش دارم تقریبا جون میدم تهیونگه...
اون به موقع اومد...مثل همیشه سر بزنگاه اومد تا من رو از سقوط به سمت پرتگاه نجاتم بده....اون ناجی منه....حتی اگه دروغ بگه.
اون ناجی دروغگوی منه....
با یه دستم چنگ زدم به آستین لباسش و با دست دیگه ام به رو به رو اشاره کردم.
"این...اینا...."
اون دستم رو گرفت و پایین آورد و من رو بیشتر به خودش چسبوند.
"میدونم...میدونم عزیزم...آروم باش...نفس بکش."
"اما...ته...تهیونگ..."
همونجور که سفت منو نگه داشته ،داره به سمت خونه میبرتم و من با هر یک قدم که برمیدارم، برمیگردم و عقب رو نگاه میکنم.
ما داخل خونه رفتیم و اون منو نشوند کنار شومینه و سریع رفت تا برام حوله و پتو بیاره.
وقتی برگشت با چهره ی هراسون کنارم زانو زد و پتو رو روم انداخت و سریع با حوله ی کوچیک شروع کرد به خشک کردن موهام.
لحظه ای دست نگه داشت و با انگشتش که زیر چونه م گذاشت وادارم کرد سرم رو بالا بگیرم.
"جونگکوک...جونگکوک منو نگاه کن!
نفس بکش جونگکوک...تو رو خدا آروم باش و نترس"
دارم سعی میکنم نفس بکشم تا بتونم باهاش حرف بزنم و بگم که اگر این یه کابوسه...لطفا منو هر جوری که هست بیدار کنه...اما نمیتونم زبونم رو تکون بدم.
اون نوچی کرد و کلافه بلند شد رفت اشپزخونه و چند ثانیه بعد با یه لیوان آب و دوتا قرص اومد و اون رو روی لب من گذاشت و من بی اختیار اون هارو قورت دادم.
حوله رو کنار گذاشت و روی پیشونیم رو بوسه ی آرومی زد.
"الان بهتر میشی بانی"
و بعد کنارم نشست و دستش رو دورم حلقه کرد و من بهش تکیه زدم.
چند دقیقه ای گذشت و من دستم رو سمت چپ قفسه سینه م گذاشتم و ضربان قلبم رو که آرومتر شده بود رو حس کردم اما مطمئن نیستم زبونم هنوز باز شده باشه یا نه.
"ته-تهیونگ..."
اون بهم نگاه کرد.
"الان آرومتری...؟"
سرم رو تکون دادم.
"اونا...چ-چی بودن؟"
من هنوز لکنت زبون دارم و نمیتونم چیزی که چند دقیقه ی پیش دیدم رو هضم کنم.
"اونا....جونگکوک..."
من میترسم از چیزی که قراره از لب های اون بیرون بیاد.
"خانواده ی تو فوت کردن...متاسفم"
سرش رو پایین گرفت و من غم زده به لباش خیره شدم.
این ممکن نیست...به هیچوجه...
"داری دروغ میگی بازم بهم...تو دروغگوی عوضی بازم...."
من دوباره کنترلم رو از دست دادم و دارم بی اختیار اون رو میزنم و هق هق گریه میکنم. مچ دستام رو قفل دست خودش کرد و تقلا کرد جلوی دست و پا زدن های من رو بگیره و تا حدی هم موفق شده بود.
من خسته از تکون های وحشیانه م یکباره همه ی انرژیم خالی شد و مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشه بی حال روی تهیونگ افتادم ولی همچنان غر میزدم و به اون فحش میدم.
"توی لعنتی دا_داری چرند میگی...این امکان نداره...من-من میدونم اونا زنده ن..."
تهیونگ دستش رو روی سرم گذاشت و آروم نوازشم کرد.
"جونگکوک...گریه کن...هرچقدر میخوای گریه کن و خالی شو.."
میتونم صدای توام با بغضش رو به راحتی تشخیص بدم.
"یه تصادف وحشتناک باعث این اتفاق بود."
و بعد یادم اومد اون روز پیرمرد بهم گفته بود که خانواده ش که اینجا زندگی میکردن توی یه تصادف فوت کردن....
"بعد از اون حادثه...پدربزرگت از آمریکا اومد سئول و توی این خونه زندگی کرد...اما اونم دو سال پیش فوت کرد..."
صبر کن...اون چی گفت؟
اگر پدربزرگ من دوسال پیش اینجا اومده...یعنی خانواده ی من قبل از این دوسال گمشده مردن؟
"اونا کی ت-تصادف کردن؟"
بهت زده پرسیدم.
"دوهزار و شونزده."
حسابی گیج شدم.
الان دوهزار و نوزده ست...و سالی که من اولین بار پدربزرگم رو توش دیدم دوهزار و هفده بوده....و خانواده ی من دوهزار و شونزده فوت کردن. یکسال قبلش!
پس چرا من چیزی نمیدونستم تا الان؟
چرا هیچکس هیچ چیزی بهم نگفت؟
نکنه این دلیلیه که جیمین و نامجون اجازه نمیدادن تا من به خونه ی مادر و پدرم برم؟ چون اگر میرفتم باید بجای خانواده م با سنگ قبرهاشون مواجه میشدم؟
اون اشک های روی صورتم رو پاک کرد...جوری الان توی همدیگه قفل شدیم انگار نه انگار که صبح یه دعوای مفصل کردیم و منی که الان سفت چسبیدمش همون کسی ام که بهش گفت تنهام بذاره.
"میدونم بهم ریختی...میدونم گیج شدی...اره اونا سه سال پیش توی یه تصادف وحشتناک جونشون رو از دست دادن...اما بخدا قسم من فکرشم نمیکردم تو وقتی از اون دنیای دیگه برگردی ندونی که این اتفاق افتاده...وقتی از در اومدم تو و دیدم که اونجوری حیرون و سرگردون رو به روی سنگ قبرها وایسادی و داری تقریبا از هوش میری تازه فهمیدم که نکنه تو نمیدونستی و حالا که نوشته های روی سنگ قبر رو خوندی شوکه شدی..."
اون سرم رو به سمت سینه ش هول داد و من توی آغوش گرمش آروم گرفتم...صدای نبض قلبش...قشنگترین اهنگیه که تا بحال به گوشم خورده...
آرزو میکنم کاش یه جفت گوش دقیقا کنار قفسه ی سینه ی تهیونگ داشتم.
"متاسفم عزیزم..."
دلم نمیخواد چیزی بگم...نمیخوام توی گوشم صدایی جز صدای تهیونگ بپیچه.
"اما نگران هیچ چیزی نباش...قبلا هم بهت گفتم...تا وقتی تو باهام خوب باشی و ازم دوری نکنی من باهاتم...تو اونارو از دست دادی و من میدونم که این خیلی سخته اما تو من رو داری جونگکوک...من تنهات نمیذارم..."
اتاق توی سکوتی دلنشین فرو رفت. من حرفهای زیادی برای گفتن دارم که گفتن یا نگفتنشون به یه اندازه برام دردناکه.
نمیدونم چرا بعد از شنیدن این چیزا آرومم و صدای توی سرم داره کم میشه...شاید اثر قرصاییه که تهیونگ بهم داد...چون پلکام دارن سنگین میشن و چند ثانیه ی بعد من غرق خواب شدم....
.
.
.
.
چشمهام رو باز کردم...رو تختم و به گمونم تهیونگ من رو اینجا گذاشته. از خودش خبری نیست.
کاش همه ی چیزایی که شنیده بودم یه کابوس باشه اما سنگ قبرهایی که با گوشه ی چشمم از پنجره دارم میبینمشون هرگونه احتمال کابوس بودن رو نقض میکنن.
سرم داره از درد منفجر میشه و منتظرم هر لحظه مغزم رو ببینم که روی دیوار پاشیده میشه.
آهسته سمت پذیرایی رفتم...انگار که کسی جز من خونه نیست..ایستادم و به پتو و حوله ای که تهیونگ برام آورده بود و همچنان همونجا کنار شومینه مونده بود زل زدم.
چشمام یکم تار میبینن.
هیچ اثری از ظرف ها و شیشه های شکسته دیگه روی زمین نیست. حتما تهیونگ اونارو جمع کرده.
روی کنسول یه دسته گل توی گلدون گذاشته شده که قبلا نبود.
به نظر میاد آفتاب تازه غروب کرده.
گلوم خشکه و هرچقدر آب دهنم رو قورت میدم فایده نداره...سه لیوان پشت سرهم آب خوردم و شاید الان صدام دربیاد.
دوباره کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم.
بجز یه چراغ کوچیک که اون بیرون روشنه هیچ نور دیگه ای اونجا نیست.
ناخودآگاه دوباره به گریه افتادم...آروم و بی صدا...
دارم کم کم از این تاریکی میترسم.
Advertisement
- In Serial17 Chapters
Ortus (Old Version)
This is an old version of the heavily edited and rewritten Ortus This is the story of a woman named Riza. Riza is a woman who wakes up in a forest with nothing, remembering nothing, and on the cusp of death. The only thing she has is a weapon stuck in her side and, after a tangle with a wild boar, something called 'life aspect'. Little does she know that life magic is considered a dead-end branch and is largely outlawed across the world. None of this matters to her, of course. For one, even if someone tried to tell her, she doesn't know the language. Number two, have you heard about the sunk cost fallacy? Riza is not some chosen one, nor is given any boon she doesn't deserve. Instead, she's smart and methodical, and experiements on how to maximise every opportunity, every ability, presented to her. She doesn't just take things at face-value but instead explores just what limitations there are. This often involves maths.
8 114 - In Serial155 Chapters
Isekai Gundam (Reboot)
A reincarnated baby gets the ability to summon Miniturized Autonomous Mobile Suit Golems (Henceforth to be known as Mobile Suit Golems) as well as the equipment to arm them. Watch him go from a baby that grinds his stats to a man with a vendetta and the inevitable conflicts that come about from his lust for revenge. (I did not make the art.) (This is a fan made novel. I did not make the Gundam series, go support the actual creators of the Gundam series. GPlease support the official works.) (WARNING! THIS NOVEL MAY CONTAIN CONTENT UNSUITED TO THOSE UNDER THE AGE OF ADULTHOOD! DEPICTIONS OF NSFW CONTENT, WHILE UNCOMMON, DO EXIST IN THIS NOVEL! DO NOT READ SPECIFIC CHAPTERS WHILE IN POLITE COMPANY OR WHEN IN CERTAIN SITUATIONS! BE PREPARED FOR WAR, IN ALL IT'S HORROR, AND IN ALL IT'S GLORY!) (There are acts and opinions in this novel that I do not condone. Read at your own peril and watch out for depictions of violence, cruelty, exterminatus and more.)
8 122 - In Serial61 Chapters
Tails of life
Edmond Morrow is 16 year old boy who's summer vacation was a blast till the last week of it when his world he thought he know was transformed into a new life. "This is my first novel so sorry if it's bad but If you do like it the I will try to update offen but I'm slow at writing." Please feel free to drop a comment. -Lavolpe3
8 190 - In Serial129 Chapters
The Accidental Summoning
Meet Melvin Murphy, your average everyday teen trying to make his way through high school. One day he awakens and learns of a system that governs all magic. In his attempt to summon a master to show him the ropes, he accidentally botches the ritual and summons Kalliphae. This is the story of how two kids from different worlds grow into their own while surviving things like school, bullies, and vampires. Release schedule: Monday/Wednesday/Friday at 00:30 PST. Come join the discussion. I'd love to hear from you. I also include 2 bonus chapters on my discord. Discord Link You can join me for live streams of my writing at: Twitch Link You can preorder book 1 here: Amazon Link - Comes out 12/6
8 187 - In Serial95 Chapters
In a Civilized Manner
A self-proclaimed seeker of peace and his trusty "system" venture on a journey to flip the world on its back—in a civilized manner, of course. Edris has always aimed for a peaceful, carefree life, but the world around him? Not so much. It started with encountering the amnesic, system-like entity in his head. From there, only absurdities followed. Aristocratic conspiracies, mismatched identities, intercontinental wars... Hold on—did he just get called a prophet? In any case, as the world descends into chaos, Edris's carefree life may be just a bit further away than expected. UPDATES TUES-THUR-SAT NOTE: This is a progression fantasy with LITRPG/GameLit elements planned for later arcs. Once the story reaches that point, I'll then add the tags.
8 179 - In Serial6 Chapters
Love between two jinchuuriki (Gaaraxnaruto)
during the chunin exams after gaara fought Lee temari noticed something when naruto ran pass gaara.
8 85

