《Paranoia》«به خونه خوش اومدی»
Advertisement
چند ثانیه بعد به خودم اومدم و گوشی رو از زمین برداشتم...یونگی اونور خط مدام اسم من رو صدا میزد.
"اون-اون کی بود؟"
"نمیدونم...من بلند شدم که سرویس برم که یکدفعه در درودی با کلید آروم باز شد و یه پسر جوون اومد داخل و رفت توی یکی از اتاق ها"
"چه شکلی بود؟"
"همه جا تاریک بود واضح ندیدم...اما اون قد بلندی داشت و هیکلش عضله ای بود...و موهای حالت دار داشت."
پس جیمین درست شنیده...نیمه شب صدای بوسه توی خونه پیچیده بود، اما اون بوسه برای من و تهیونگ نبوده...بلکه برای تهیونگ و یه غریبه ی دیگه بوده،
و من اشتباه کردم که فکر کردم قسمتی از اون شب رو از خاطر بردم...از اولش هم چیزی بین ما ، توی اتاق اتفاق نیفتاده بود تا من بخوام اون رو به یاد بیارم....و از همه جاش دل شکننده تر....اونجاییه که تهیونگ تمام شب رو کنار من نخوابیده بوده......
درد ناشناخته ای رو حس کردم که از نوک پام حرکت کرد تا به سرم رسید.
اگر جلوی خودم رو نگیرم همین الان برمیگردم خونه ی تهیونگ و کل اتاق هاش رو زیر و رو میکنم تا اون غریبه ای که از شب تا صبح که ما از اونجا بریم ، توی اتاق قایمش کرده بود رو پیدا کنم و بعد اون رو زیر مشت های خودم له کنمش.
توی تصورات خودم یه آدم با ویژگی هابی که یونگی گفت تصور کردم و کشتمش!
از درد توی دستم، تازه فهمیدم که خیلی وقته مشتم رو سفت نگه داشتم و رنگش قرمز شده.
ای کاش میشد یک نفر رو با یه بوسه ی ساده مال خودمون کنیم.
اون وقت تهیونگ الان برای من بود و تمام بدن من از حسادتِ بودنِ اون با یه نفر دیگه توی آتیش نمیسوخت.
در گم ترین حالت خودم به سر میبرم...انگار که یک نفر من رو از جا بلند کرده باشه و یکدفعه پرتم کنه توی یه سیاره ی دیگه و بگه حالا زندگی قبلیت و الانت رو مدیریت کن. آدم های آشنا رو توی زندگی جدیدت هم داری ولی نسبتاشون با تو فرق میکنه و در هر صورت ما این رو به تو تحمیل کردیم و باید با همه دوست بمونی.
خوشحال؟ دوست؟ موندن؟
من با این واژه ها غریبه م...چطوری باید احساساتم رو مدیریت کنم وقتی من دلداده ی کسی شدم که عاشقمه اما الان پیشم نیست...وجودش هست اما مال نیست....مال من نیست و حتی تا چند روز پیش نمیدونست کسی به اسم جئون جونگکوک هم توی این دنیای نفرین شده وجود داره که قلبش با هر دفعه دیدن اون چهره ی بی نقص، هزار برابر حالت عادی میتپه!
من عقلم رو کامل از دست دادم.
واقعا دادم و کسی دیگه نمیتونه منو از این وضعیت نجات بده.
دو نفر از کنارم رد شدن و شونه ی من با اونا برخورد کرد. اگر ناخودآگاه کلمه ی ببخشید از دهنم بیرون نمی اومد اونا با چهره های عصبانیشون حتما من رو تیکه پاره کرده بودن.
همونجا روی زمین و جلوی کرکره ی یه مغازه ی بسته شده نشستم و حتی تلاش نکردم ببینم تماسم با یونگی قطع شده یا نه.
یه پام رو دراز کردم و به نوک سفید کفشم زل زدم.
تهیونگ من چجوری طاقت بیارم اگه تو به اون آدم غریبه، مدل خاصی که به من همیشه نگاه میکردی، زل بزنی؟
چجوری تحمل کنم اگه لب های نرمت، جوری که من رو بوسیدن، لب های یه نفر دیگه رو ببوسه؟
چجوری همینجا بشینم و دم نزنم از اینکه بدن فریبنده ت رو یه نفر دیگه زیر نظر بگیره؟
Advertisement
یه نفر دیگه دستاشو توی دستای گرمت قفل کنه و دوستت دارمی که من هیچوقت بهم نگفتم رو بهت بگه.
لعنت به اون یه نفر دیگه...یه نفر دیگه ای که من نیستم....
کاش الان میومدی پیشم.
میومدی بالای سرم می ایستادی و بهم میگفتی بخاطر حرفهام کنجکاوی و اومدی که ازم بپرسی چرا انقدر باهات عجیب رفتار میکنم؟
بعد من در جواب بهت بگم چون تو دلیل ادامه ی این زندگی نحس و نفس کشیدن منی...چون اون کسی که دلتنگشم تویی و کسی که باید بهش بگم متاسفم و دوستت دارم تویی.....
اما همه ی اینا یه خیال باطله.
چون تو هیچوقت اینجا نمیای و منم هیچوقت قرار نیست بهت بگم دلتنگتم.
از جام بلند شدم...حالا میدونم میخوام چیکار کنم و کجا برم.
از مغازه یه بطری آب و از داروخونه قرص خواب آور گرفتم...یک عالم قرص های خواب آور قوی....برای خوابیدن به مدت طولانی...خیلی طولانی.....
قبل از این خواب احتیاج به دیدن خواهر دوقلوم دارم..اگر مادر و پدرم من رو رد کنن خیلی مهم نیست..اما اون هیچوقت منو رها نمیکنه...باید بهش بگم دوستش دارم.
به ساعت نگاه میکنم...به درک که از نیمه شب گذشته...اگر برای هر چیزی دیر بود، با گفتن جمله ی اینکه چون باره آخره اشکالی نداره...خودتون رو توجیه کنید.
از تاکسی پیاده شدم و مقابل خونه قرار گرفتم.
میدونم دلیل اینکه دیر در رو باز میکنن اینه که همه شون حتما خوابن.
اما وقتی در باز شد و من چهره ی یه پیرمرد لاغر با بیژامه ی راه راه آبی سفید و چشمهایی که ریز کرده بود رو دیدم جا خوردم.
"این وقت شب چی شده مرد جوان؟"
ثانیه های زیادی طول کشید تا کلمات مناسب رو پیدا کنم.
"اینج-اینجا منزل آقای جئون نیست؟"
البته که باید باشه.
"نه مرد جوان."
مرد جوان خطاب کردن من همون قدر توی مخمه که نامجون آخر هر جمله ش بهم میگه پسر!
چند قدم عقب رفتم و پلاک و شکل خونه رو چک کردم.
نه.
همه چیز سر جاشه. پلاک و شکل خونه درسته.
"این...این ممکن نیست...اینجا خونه ی خانواده ی منه!"
اون مرد به کیسه ی توی دستهای من نگاه کرد و من متعجم چرا حتی یک ذره هم برای مزاحمت من عصبانی نشده.
"اشتباه میکنی...من اینجا تنها زندگی میکنم."
آب دهانم رو قورت دادم و هیچ سر در نمیارم این چطور ممکنه.
طبق گفته ی نامجون اونا فقط چند روز مسافرت بودن...نه خونه رو فروختن و نه اثاث کشی کردن.
"تو خیلی آشفته به نظر میای...بیا تو اگه میخوای...من تنهام."
به لبخند اون مرد نگاه کردم و اون از جلوی در کنار رفت تا من داخل بشم.
مغزم هنوز جوابی به اون نداده بود که پاهام حرکت کردن و داخل شدن.
اینکه بدنم ازم فرمان نمیبره از خستگی و درموندگیمه.
توی کل خونه فقط یه چراغ کم نور روشن بود...پیرمرد من رو به داخل هدایت کرد.
"چه اتفاقی افتاده؟"
اون پرسید و هر از گاهی زیر چشمی به کیسه ی توی دستم نگاه میندازه.
"من راستش...نمیدونم....خیلی با خانواده م ارتباط نزدیکی ندارم اما...نمیدونم هیچ نمیفهمم آقا...این ممکن نیست که بدون اینکه من بفهمم اثاث کشی کرده باشن و جای دیگه رفته باشن!"
"پسرم خستگی از چشمهات داره میباره و وقتی به خواب احتیاج داری برای چی این همه قرص خواب با خودت حمل میکنی؟"
و با دستش به اون ها اشاره کرد.
اون خوب میدونست این همه قرص برای یک شب خواب نیست....
اما حق با اونه...تک تک سلولای من دارن خواب رو فریاد میزنن و برای لحظه ای از خستگی ذهنی زیاد، همه چیز از خاطرم رفت.
Advertisement
جیمین..تهیونگ...یونگی..پسرناشناس و خانواده م...
انگار که من یه آدم تنهام و هیچکسی رو نمیشناسم.
"بلند شو...من بهت لباس راحتی میدم...بخواب و استراحت کن."
اون کنار من ایستاد و کیسه رو از دستم گرفت.
"همه چیز درست میشه...احتیاجی به این نیست مردجوان...تو قوی تر از این هستی که بخوای با مشکلاتت اینجوری برخورد کنی...این همه قرص خواب برای مردهای ترسوعه...ببینم...تو که ترسو نیستی؟"
من به دهانش خیره شدم...انگار دارم توسط اون هیپنوتیزم میشم.
باید جوابشو بدم اما زبونم نمیچرخه...میخوام صادق باشم...آره من ترسوام...یه ترسو که دیگه نمیتونه فشارهایی که روی دوششه رو تحمل کنه و تنها راه نجاتش رو حذف کردن خودش از این بازی مرموز میدونه....
اون دو ضربه ی محکم به شونه م زد و سمت یکی از درها رفت.
اون رو باز کرد و چراغش رو روشن کرد و دستش رو دراز کرد.
"بیا...."
بی اختیار سمتش رفتم. از آیینه ی دراور توی اتاق به خودم نگاه کردم.
تهیونگ حق داشت ، من یه جورایی ترسناک شدم....
چند لحظه بعد اون پیرمرد لباس های تا شده ای رو روی دراور گذاشت و شب بخیر گفت و رفت.
حالا من موندم و تصویر خودم توی آیینه....
از گودی زیرچشمهام بلاخره دل کندم و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم روی تخت دراز کشیدم.
من یه جورایی بی حس شدم و این سِر شدن حتی تا مغزمم داره نفوذ میکنه...اونقدری که قبل از اینکه به جواب این سوال فکر کنم که اگر این پیرمرد مدتیه که داره اینجا زندگی میکنه، پس یعنی ممکنه من دوباره برگشته باشم به دنیای دوم یا نه؟....خوابم گرفت.
.
.
.
.
با صدای کوبیده شدن در کابینت ها بهم از خواب پریدم و پلکهام تا بیشترین حد خودش باز نگه داشته شد.
چند دقیقه طول کشید تا کامل بیاد بیارم کی هستم و کجام.
آخرین چیزی که قبل از خواب بهش فکر میکردم رو به یاد نیاوردم تا وقتی که توی آیینه خودم رو برانداز کردم.
همینه.
این امکان نداره که خانواده ی من از اینجا رفته باشن و من خبر نداشته باشم، مگر اینکه من بلاخره از اون جهنمی که تهیونگ نمیدونست من کی ام خارج و وارد دنیای دیگه شده باشم.
هنوز از این قضیه مطمئن نیستم اما احساس شور و اشتیاق میکنم...اینکه الان از اینجا مستقیم پیش تهیونگ میرم و میگم بهش که چقدر منتظر دیدنش بودم...حتی شاید ازش معذرت خواهی هم کردم!
پنجره ی اتاق رو کنار زدم تا نور وارد اتاق شه و توی حیاط پشتی بزرگ خونه چیزی نظرم رو جلب کرد.
سنگ؟ سه تا سنگ قبر زیر درخت؟
شونه هام رو بالا انداختم. با دیدن این صحنه لحظه ای دلم ریخت اما اهمیتی نداره چون اینجا سالهاست متعلق به این مرده.
"صبحتون بخیر آقا"
"تو بیدار شدی؟صبحت بخیر...خوب خوابیدی؟"
"اوه البته."
دروغ نگفتم. بعد از مدت های طولانی من به خواب راحت داشتم.
از اینکه اجازه دادید شب رو اینجا بمونم ممنونم...من باید برم دیگه...
و بعد توی دلم ادامه دادم:
امروز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم...مهمترینش هم دیدن تهیونگه. برای دیدنش استرس دارم...اون حتما از دیدنم خوشحال میشه...اینو میدونم.
"صبر کن صبحانه بخوریم باهم."
لبخند اون پیرمرد توی روشنایی روز درخشنده تره.
"نه...خیلی عجله دارم..ممنونم برای همه چیز."
وقتی گفتم ممنونم واقعا بودم...چون اون اجازه نداد من اون قرص هارو بخورم و به زندگیم پایان بدم....اگر من اونارو خورده بودم، دوباره هیچوقت نمیتونستم تهیونگ رو ببینم و فکر کردن به این مسئله قلبم رو به درد میاره.
اون سرش رو تکون داد و تا جلوی در بدرقه م کرد.
وقتی از در خارج شدم..دوباره به سمت اون برگشتم.
"راستی...اون...میدونید شاید درست نباشه این رو بپرسم ولی...اون سنگ قبر های حیاط پشتی...؟"
من ادامه ی حرفم رو خوردم وقتی اون بی اختیار برگشت و عقب رو نگاه کرد اما لبخند از روی لبش پاک نشد.
"اه اونارو میگی...من خانواده م رو توی یه تصادف وحشتناک از دست دادم."
ناخودآگاه آهی از دهانم خارج شد...احساس ناراحتی کردم از اینکه باعث تجدید همچین خاطره ای برای اون شدم اما اون انگار سالها بود که با این قضیه کنار اومده بود
"شما خبری از صاحب قبلی این خونه دارین؟"
نگاه اون عجیب و لبخندش محو شد وقتی بعد مکث کوتاهی گفت: "نه...پسرم...."
هنوز چند قدم دور نشده بودم که کسی اسمم رو صدا زد.
من به طرف نامجون برگشتم...تمام صورتش خیس عرق بود و نفس نفس میزد..وقتی به من رسید خم شد و دستاش رو روی زانوهایش گذاشت تا نفسش بالا بیاد.
"هیونگ...تو اینجا چیکار میکنی؟"
"من...نتونستم پیدات کنم و حدس زدم اینجا باشی...اومدم برات توضیح بدم"
هنوز تنفسش منظم نشده اما حالت صورتش منو نگران میکنه.
"الان نه..من باید پیش تهیونگ...تا همین الانشم خیلی دیر کردم."
"پیش کی؟ اون دیگه کیه؟"
من شمرده شمرده گفتم.
"کیم تهیونگ...دوست پسرم."
چشمهای اون تقریبا از حدقه بیرون اومدن.
"چقدر این اسم آشناست...ببینم همونی نیست که یکبار توی رستوران ازم پرسیدی اسمشو تا حالا شنیدم یا نه؟"
با اخم ادامه داد:
"ببینم اصن مگه تو دوست پسر داری؟ پس با نامزدت جیمین بهم زدی؟"
نه!
نه نه نه!
نگو که من جا به جا نشدم!
نگو که من هنوز توی این جهنمم!
من روم رو از نامجون برگردوندم و به خونه ی پیرمردی که چند دقیقه پیش ازش خارج شدم زل زدم و زیر لب زمزمه کردم.
"این امکان نداره....."
نامجون از آرنج من گرفت..انقدر محکم که داشت دستم کنده میشد.
"بیا بریم...باید یه چیزیو بهت بگم."
من حیرون بین نامجون و خونه ی اون پیرمرد مونده بودم و نمیفهمم چرا اون تا این حد بهم ریخته به نظر میرسه.
"عجله کن."
"صبر کن هیونگ...من کاملا گیج شدم...اگر من هنوز اینجام.....پس..پس این پیرمرد که توی خونه ی ماست کیه؟"
"همینو میخوام بهت بگم اگه انقدر لج بازی درنیاری..بیا سوار ماشین شو بریم شرکت بابام"
برای بار آخر نیم نگاهی به پنجره انداختم و دنبال نامجون رفتم.
چندبار توی ماشین سعی کردم از زیر زبونش حرف بکشم اما اون نم پس نمیداد.
هیچ ایده ای درمورد چیزی که میخواد بهم بگه ندارم و همه ی شور و شوقی که وقتی فکر میکردم توی دنیای دیگه وارد شدم داشتم زیر یک ثانیه مثل دود هوا ناپدید شده.
کاش اون قرص هارو ازش میگرفتم.
منشی شرکت، با لبخندی مصنوعی از ما استقبال کرد و از مستخدم خواست تا برامون قهوه بیاره. نامجون در رو پشت سرش بست و روی مبل نشست .
"ببین تهیونگ...میدونم سوالای زیادی الان ذهنت بوجود اومده...که چرا خانواده ت اون خونه رو فروختن و تو هیچی نمیدونی."
اره...پنجاه درصد مغز من درگیر این سواله...و پنجاه درصد دیگه درگیر اینکه چرا من دیگه جا به جا نمیشم؟
"بگو زودتر..انقدر منو دیوونه نکن."
"خیلی خب...ببین...حقیقتش خاله اینا از اون خونه رفتن...چون...."
من روی میز نشستم که در یکدفعه باز شد و مردی قد بلند با اندام عضله ای و موی حالت دار و عینکی رو چشمش، توی چهارچوب در ظاهر شد.
جانگ هوسوک...وکیل شرکت خانواده ی کیم و دوست تهیونگ!
Cover
Advertisement
- In Serial539 Chapters
Falling In Love : I Love You, Today And Forever
Aria and Ivy are twin sisters whose father has gone missing for three years. They have left no stone unturned to find him, but all in vain.
8 9946 - In Serial37 Chapters
Man Vs Edythe
Military veteran, survivalist, and now transmigrator?! While driving to meet some old military friends to go camping with. 33-year-old Dante Santos finds himself mysteriously transported to the world of Edythe. A mystical world populated with only women and where men are thought of as only mythical beings. At a glance, this world may seem like every man’s fantasy, but there lie many dangers in this paradise. From monstrous creatures that prowl the lands, to sinister individuals who scheme in the shadows. It’ll take everything Dante has to adapt and overcome all which Edythe has to offer as well as to find out why he was brought here. This is my first story so any and all constructive criticisms are welcome! Updates once a week on Thursday. Also if you want more, my site will be one chapter ahead of others, so do check it out. I also post on Scribble and Moonquill as well.
8 129 - In Serial30 Chapters
Red Wheat
Skylar Kylee Wintersong was born an Indigo Child. Celebrated by her parents, who ensured that she suffered no restrictions that might hinder her powers, ability or genius, she has grown up knowing that she was a member of the elite, born to rule and guide. However, the cruel whims of beings who are Gods have intervened, and not only dropped Skylar in a savage reality of magic, muscle, steel, and blood, but granted her all the powers she thought she was entitled to. Her knowledge that she's been born to rule and guide, that she was a chosen one, has been made real, with all the terrible burden that entails. How will a 21st Century Earth girl survive on the Six Worlds of Shtar? A place known as "The War Worlds." The entire thing is somewhat tongue in cheek, fun high fantasy with a touch of satire. Rather than adding in likable and relatable characters, the three Earthlings are supposed to be caricatures and somewhat satirical, as I was making fun of the type of fantasy that was being spit out all over the place at the time I wrote this about a decade ago. It is currently unfinished and on hiatus.
8 175 - In Serial38 Chapters
The Aftermath
Humans are extinct, and vampires lose all of their powers as a result. Sophie Dresden, the new vampire leader, never imagined her once proud race would come to an end like this--starving in trailer parks. ******* All humans are dead and magical creatures run amok. This arrangement suits everybody just fine. Everyone except the only ones who need the humans to live--vampires. Now it's the werewolf's reign, and they've got a few scores to settle. Meet Sophia Dresden, the current vampire leader left holding the bag. She's on a mission to keep this ragtag race of the undead from extinction. But with her childhood pet werewolf now her boss and all remaining vampires sequestered in trailer parks, that's easier said than done. Her trusty harpy, and only confidant, is determined to help her. But time's running out and if they don't find a new feeding ground fast, the vampires are doomed to an eternity of a fate worse than death. And no, it's NOT peasantry.
8 97 - In Serial19 Chapters
The Forsaken America
The year is 3007. Earth has been divided into two super continents; Beauland, and The Forsaken America. Beauland was formed by the users of Xenopram; a drug that makes one immortal, but impotent. These people call themselves 'Eternals', and have deemed all mortal as 'The Rotten Evil', condeming them all to death and exile. The Forsaken America is a nuclear wasteland home to foul raiders, murderous cannibals, and an evergrowing presence of Beauland's government, The Eternal Protectors. This is a tale of two perspectives. The first is of KC Homstov, a Rotten Evil women who must escape the tyrannical Beauland due to an unwanted pregnancy. The second is of an immortal man with no name wandering the barren wastes of The Forsaken America in a strenuos fight for survival.
8 226 - In Serial12 Chapters
BORING | YOONSEOK
❝why does everyone leave me.❞
8 131

