《Paranoia》«ما تموم شدیم»
Advertisement
این لحظه برام مثل یه خواب خوش کوتاه بود،
یه خواب خوش که حتی با بال زدن پروانه هم میتونست در هم بشکنه.
تمام مدتی که لب هاش روی لبم بود و چشمهام رو بسته بودم، باز تصویر اون رو میدیدم...حتی توی تاریکی....
وقتی طعم شیرین لباش ازم جدا شد، چشم هام رو باز کردم و دیدم که اون مضطرب شده.
"این...من میدونم این درست نبود...تو نامزد داری و....من نتونستم خواهش تو چشمات رو نادیده بگیرم..."
سعی داره کاری که ما کردیم رو توجیه کنه اما نمیدونه که من اصلا برام اهمیتی نداره و گوش نمیدم...من هنوز از طعم لبای اون مستم و نمیدونم کی دوباره هوشیار میشم.
"من دیگه میرم."
اون داشت میرفت اما من دستش رو محکم گرفتم.
"نرو...لطفا...."
اون چند لحظه با بی تابی اول به ساعتش و بعد دوباره به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد و برگشت سرجاش و با آهی، نفسش رو بیرون فرستاد.
"به نظرت اون منو میبخشه؟"
"ها؟ کی؟"
با تعجب پرسید.
"همونی که دلتنگشم."
"نمیدونم."
"تو اگه جای اون بودی میبخشیدی؟"
"من گناهت رو نمیدونم...اما...من زیاد آدم بخشنده ای نیستم...امیدوارم اون مثل من نباشه."
اما اون دقیقا مثل توئه تهیونگ.
خیره م به لب های زیباش و حتی کلمات بی رحمانه ای هم که گفت باعث نشد یک ذره از زیباییش بکاهه...در عوض شک ندارم رنگ من مثل گچ سفید شده.
لطفاً حرفت رو پس بگیر و بگو که اگر کسی رو خیلی دوست داشته باشی میبخشیش.
تو کیم تهیونگی که من میشناختم نیستی.
هستی....اما الان و اینجا نیستی.
تو منو اندازه ای که توی دنیای دیگه دوست داشتی، دوست نداری.
رازم و سختی هایی که کشیدم رو نمیدونی و حتی ذهنت خالی از خاطره های مشترک با منه.
تو منو جای کسی که باید این کار رو میکرد بوسیدی بدون اینکه حسی به من داشته باشی و در عوض من غرق عطر تنت شدم وقتی نزدیکم شدی.
من دارم هر لحظه بیشتر گیج میشم و این عذاب داره من رو به جنون میرسونه....
"چی بیشتر از هرچیزی عذابت میده؟"
اون چند لحظه غرق فکر شد.
"اینکه به آرزوم نرسیدم...من از بچگیم دلم میخواست خواننده و رقاص بشم...تو چی؟"
تمام مدتی که ادای فکر کردن به سوالش رو درمیاوردم، درواقع صدای آواز خوندن تهیونگ رو توی اون روزی که داخل تاکسی بودیم و اون سرش رو روی شونه م گذاشته بود تصور میکردم...اون اگر خواننده میشد و روی صحنه میرفت ، همه توسط اون طلسم میشدن.
"میدونی...این خیلی عذاب آوره....جیمین داره با یکی دیگه توی یه دنیای دیگه به من خیانت میکنه و منم چندلحظه پیش، با تو به اون خیانت کردم...."
و مستقیم توی جفت چشمهاش خیره شدم و ادامه دادم:
"و از کجا معلوم تو هم یه جای دیگه به من خیانت نمیکنی؟"
اون تند تند پلک زد و آب دهنش رو قورت داد.
میتونم ذهنش رو بخونم که هیچ ایده ای برای چرت و پرتهایی که من گفتم نداره.
"من از حرفات هیچ سردرنمیارم جئون جونگکوک...تو یه جورایی ترسناکی!"
نگاهش رو ازم دزدید...من یه خنده ی کوتاه کردم و یه سیگار دیگه روشن کردم.
"بسه دیگه...ترکش کن..چقدر میکشی"
به سیگار بین لبهام اشاره کرد.
"من هیچوقت اینو ترک نمیکنم...حداقل نه تا زمانی که برگردم و به اون یه نفر بگم که دیگه هیچوقت ترکش نمیکنم...اونه که فقط جایگزین آرامشی که سیگار بهم میده ست."
تهیونگ سرش رو به طرفین با گیجی تکون داد. روحشم خبر نداره آدمی که مدام دارم درموردش حرف میزنم خودشه.
احساس تو خالی بودن میکنم.اینکه هر چیزی که توی فکرمه رو نمیتونم بهش بگم، چون نمیفهمه...چون اون الان کسی نیست که باید بفهمه....
Advertisement
نمیدونم چقدر گذشته اما تکون های آروم و صدای ناله ی خودم باعث شد از خواب بپرم.
"چیزی نیست..تموم شد...کابوس میدیدی..."
اطرافم رو برانداز کردم، من توی اتاق تهیونگم...روی تختش خوابیدم و اون الان کنارمه و روی یه دستش تکیه داده و داره از خواب بیدارم میکنه.
خودم رو بالا کشیدم و نشستم و توی تاریکی چشمم رو چرخوندم تا چراغ خوابی رو پیدا کنم. قبل از اینکه من چیزی بگم خود تهیونگ آباژور رو روشن کرد و اون هم مثل من نشست و به صورتم نگاه کرد.
من هنوز بلند نفس نفس میزنم و با گوشه ی لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک میکنم..من یه خواب بد دیدم و هر چقدر بیشتر میگذره جزییاتش بیشتر از خاطرم میره.
"آروم باش...صبر کن برات یه لیوان آب بیارم."
اون بلند شد و رفت و من تازه متوجه شدم که اون هیچ تی شرتی تنش نداره و این باعث شد من دوباره یاد تهیونگ خودم بیوفتم....شبی که بخاطر حرفای من مست کرده بود و من اون رو روی تخت خودم خوابوندمش و چون گرمش بود لباسش رو از تنش درآوردم و اون ازم آب خواست و زیبایی حیرت انگیزش باعث شده بود تا یادم برم برای چی وارد آشپزخونه شده بودم...کاش الان هم اون باعث شه این کابوس از خاطرم محو بشه.
دارم همزمان توی ذهنم به خوابم و اتفاقات قبل از خوابیدنم فکر میکنم.
اینکه من از پشت بوم پایین اومدم و اتاق تهیونگ خوابیدم اما تا وقتی که من خوابم ببره اون اصلا وارد اتاق نشد و حالا من اواسط شب از خواب می پرم و میبینم که اون درست کنارم خوابیده بوده.
هرچقدر بیشتر هوشیاریم رو بدست میارم قلبم بخاطر این موضوع تندتر میزنه...یعنی تن نیمه برهنه ی تهیونگ، تمام این مدت درست کنار من بوده؟
اون توی چهارچوب در ایستاد و نور آفتابی رنگ آباژور روی بدنش رقصید.
بعد از یه مکث طولانی نزدیکم شد و لیوان رو دستم داد و دوباره روی تخت نشست و منتظر به من نگاه کرد تا لیوان آب رو سر کشیدم.
"چه خوابی دیدی؟"
"یه دشت بزرگ بود...پر گلای زرد رنگ...انتها نداشت...آدمهایی که دوستشون داشتم کنارم بودن...اما تا شروع کردم به سمتشون رفتن...همشون از من فرار میکردن و هرچقدر تند تر میرفتم فاصله شون ازم بیشتر میشد...خیلی دویدم اما نتونستم بهشون برسم....هرچقدر صداشون میکردم نمیشنیدن....شاید میشنیدن اما به روی خودشون نمی آوردن...."
یه دستش رو روی شونه هام گذاشت و فشرد و گرماش تا استخونم نفوذ کرد...
"فقط یه خواب بد بوده...فراموشش کن."
حتما باید فراموشش کنم...چون الان چیزهای بهتری در کنارم هستن که باید روشون تمرکز کنم...مثل خط فک تهیونگ...بینی خوش فرمش...چشمهای خمارش...لب های برجسته ش و موهای بهم ریخته ی ابریشمیش...
من تا ابد میتونم وجب به وجب از اون رو ستایش کنم و هیچوقت از این کار خسته نشم.
"کی صبح میشه...؟"
اون آروم زمزمه کرد:
"به زودی...."
.
.
.
جیمین صندلی عقب نشست و در ماشین رو محکم کوبید و غرید.
"چرا وقتی من گفتم نمیخوام با تهیونگ صحبتی کنم شماها انقدر اصرار میکردین؟اصلا نمیفهمم"
"شماها دوست قدیمی همین...این کینه تا کی ادامه میخواست پیدا کنه؟"
یونگی کمربندش رو بست و اشاره کرد که منم ببندم.
چند لحظه بعد ماشین روشن شد و من برای بار آخر از پشت شیشه، پنجره ی ساختمون تهیونگ رو نگاه کردم و یونگی راه افتاد.
"دوست قدیمی؟ ما هیچ رابطه ی کوفتی ای باهم نداریم و حالم از اینکه اونو دوست من خطاب میکنین بهم میخوره."
"ببین جیمین...اون اتفاقا که تقصیر تهیونگ نبوده...حداقل باید بهش فرصت حرف زدن میدادی."
"بسه لطفا مین یونگی...دیگه نمیخوام چیزی درموردش بشنوم."
Advertisement
وقتی مکالمه ی مزخرف اون دو نفر تموم شد به بیرون اشاره کردم.
"همینجا نگه دار...من پیاده میشم...میخوام برم پیش خانواده م."
"چی؟"
یونگی گفت و سردرگم از آیینه ی جلوی ماشین به جیمین نگاه کرد.
"محض رضای خدا جونگکوک...الان وقتش نیست."
جیمین ناله کنان گفت.
"وقت چی نیست؟ من خیلی وقته ازشون بی خبرم و حتی خواهرمم جواب تلفنامو نمیده...فکر کنم دیگه تا الان از مسافرت باید اومده باشن."
یونگی دوباره از آیینه با جیمین حرف زد.
"اون چی داره میگه؟"
جیمین کلافه سرش رو تکون داد و خودش رو جلو کشید و لبه ی صندلی نشست و نزدیک من شد.
"جونگکوک...ما الان باید بریم تکلیف اون خونه ی داغون شده رو مشخص کنیم."
اون باز داره من رو حرصی میکنه...جیمین خودش تنهایی میتونه بره و هر کاری که دلش میخواد با اون خونه انجام بده...
اون یادش رفته آخرین بار که اونجا بودیم چی بهش گفتم؟
یا خودش رو زده به اون راه؟
من دارم آرامشم رو از دست میدم.
"تو برو و بعد اینکه من بهشون سر زدم، یه ساعت بعد میام."
یونگی با دهان نیمه باز نگاهش رو از مستقیم به من میداد و هر از گاهی پشت اون لب های باریکش پوزخند مسخره ای هویدا میشد.
"یونگی..لطفا فقط برو آپارتمان ما."
جیمین روی شونه ی یونگی زد و تند گفت.
"فاک! اگه همین الان نگه نداری مین یونگی هر بلایی سر شیشه ی ماشینت اومد تقصیر خودته"
"هیییی..چته تو روانی!"
"نگه دار ماشینتو!"
چند ثانیه بعد ماشین یونگی کنار خیابون پارک شد و من ازش پیاده شدم و جیمین هم پشت سر من اومد.
"تو چرا پیاده شدی؟مگه نمیخواستی بری خونه؟ "
با عصبانیت گفتم و اون دستش رو جلوی صورتش سایه بون کرد.
"منم باهات میام."
"میدونی که اونجا جای تو نیست.برگرد..."
من آروم تر گفتم.
"میام باهات...اصلا شاید وقتی شنیدن ما بهم زدیم خوشحالم بشن."
سر جام میخکوب شدم و اون با قدمهای بلندش از من جلو زد.
"ما بهم زدیم؟"
وقتی گفتم به احساساتم شک دارم، جیمین این حرف رو به معنی بهم زدن گرفته؟
معلومه که میگیره.
"صبر کن...تو چی گفتی الان؟"
"گفتم بهم زدیم."
"مگه ما بهم زدیم؟"
"معلومه که اره...به خودمون نگاه کن جئون جونگکوک...کدوم صبحی چشمهامون رو باز کردیم و تا شب که بخوابیم با هم دعوا نکردیم؟تعداد چیزایی که توشون باهم تفاهم داریم چقدره؟ چند وقته حتی یه بوسه ی ساده با هم نداشتیم؟"
"من..."
"فکر میکنی نشنیدم صداتون رو؟"
"صدای چی رو؟"
من با تعجب پرسیدم.
"صدای ماچ و بوسه تون رو....تو....توی لعنتی نامرد با بهترین دوستم بهم خیانت کردی!"
"ولی...."
"ولی؟ولی چی؟انکارش نکن لطفا...تو و اون عوضی تر از خودت....واقعا...واقعا خجالت آورین...."
صدای اون برعکس من که آرومتر میشه، بلند تر و وحشی تر شده.
جیمین به من اجازه ی یک لحظه حرف زدن نمیده و من بقیه ی جمله م رو توی ذهنم کامل میکنم و هیچوقت به زبونش نمیارم:
نمیتونم انکارش کنم، چون این اتفاق واقعا افتاد....و نمیتونم تاییدش کنم، چون اون اصلا شبیه چیزهایی که جیمین تعریف کرده نبود....
چطور ممکنه یه نفر از یه طبقه پایین تر یه ساختمون صدای بوسه ای که حتی خود من هم نشنیدمش رو متوجه شده باشه؟
نکنه توی اتاق......؟
من دقیقا چیزی یادم نیست....وقتی از خواب پریدم و تهیونگ بالا سرم بود.....نکنه اون شب اتفاق های دیگه ای بین ما افتاد؟
نه...این امکان نداره....من همچین چیزی رو بخاطر نمیارم....اما یادمه که تشنه ی یه بوسه روی بدن لخت و درخشان اون بودم...
من تونستم جلوی خودم رو بگیرم؟
من حتی به خودمم شک دارم!
نفسم رو بیرون دادم و نزدیک جیمین شدم.
"اینجوری که تو فکر میکنی نبود"
دستش رو توی هوا تکون داد.
"نمیخوام چیزی بشنوم...من گریه هام رو دیشب کردم و الان فقط میخوام وسایلم رو از خونه ی نحس تو بیرون ببرم."
تازه متوجه چشمهای بادکرده ش شدم...آره...اون تمام شب رو گریه کرده بخاطر من....
بخاطر من گریه کرده چون بهش خیانت کردم و تهیونگ رو بوسیدم و بین این گیر کردم که ممکنه اتفاقهای دیگه ای بجز اون بوسه بین ما افتاده باشه یا نه؟
میخوام ازش معذرت بخوام اما نمیتونم....
میخوام بهش بگم هم ناراحتم از اینکه بهم زدیم هم خوشحال اما نمیتونم....
میخوام بهش بگم هنوزم دوستش دارم اما نه به اندازه ی عشق جنون واری که به تهیونگ پیدا کردم
در عوض بیشتر نزدیک شدم و آروم مچ دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.
"برگردیم خونه..."
.
.
.
جیمین گوشی شکسته ش رو از روی زمین برداشت و با تأسف نگاهش کرد.
"فکر نکنم حتی تعمیر هم بشه!"
"با پول پیش خونه ت، میتونی یکی دیگه بخری!"
با پام تکه های شکسته ی گلدون رو به گوشه ای هل دادم.
"خوب شد یادم انداختی...باید به آقای جانگ زنگ بزنم ببینم خونه م رو اجاره داده یا نه؟"
"نگران نباش...تو میتونی تا هروقت که خونه پیدا کنی با خیال راحت همینجا بمونی."
من با ناراحتی و صدای آروم گفتم.
"اوووه...کاش اونموقع که با هم بودیم انقدر مهربون بودی باهام جئون جونگکوک."
اون نیشخند زد و قاب عکس کج شده ی روی دیوار رو صاف کرد و به عکس دوتایی مون خیره شد.
"بیا یه امروز تیکه نندازیم بهم...بهرحال من توی حرفی که زدم جدی بودم."
"نه من مزاحم تو و دوست پسر عزیزت نمیشم."
"اون دوست پسر من نیست."
"باااااشه."
اون نگاهش رو از عکس گرفت و به من نگاه کرد..جوری که انگار بخواد حقیقت رو از توی چشم هام بخونه...اما من دیگه نمیتونم مستقیم به چشمهاش نگاه کنم...من ازش خجالت میکشم...این اولین باره که من از جیمین خجالت میکشم و هیچ کاری نمیتونم کنم تا این حس بد از بین بره.
"کمکت میکنم خونه رو جمع و جور کنی."
سرم رو تکون دادم...نمیخوام اون با کمک به من بیشتر باعث شرمندگیم بشه، اما انقدر عذاب وجدان دارم که حس میکنم اگر بهش بگم لازم نیست کاری کنه، حس کنه که این خونه دیگه برای اون نیست..اگرچه که واقعا نیست.
هر دو لباسمون رو عوض کردیم و جمع و جور کردن اونجا تا بعدظهر وقت مارو گرفت.
هربار که به اون اتاق مرموز وارد میشدم، امید داشتم که تهیونگ رو پشت در اتاق ببینم....اما نه...این اتفاق نیوفتاد و من دلهره دارم که نکنه که من دیگه هیچوقت نتونم به دنیای دیگه برگردم؟
جیمین از خونه بیرون رفت و من توی افکارم غرقم و وقتی یه خودم اومدم دیدم که ساعت هاست دارم بی هدف خیابونهارو قدم میزنم.
شاید این پنجمین باره که گوشیم زنگ میخوره و من بلاخره اون رو نگاه کردم تا ببینم کی اونور خط یک لحظه هم انگشتش رو از روی اسم من برنمیداره و چی بدتر از اینکه اون یه نفر یونگی باشه؟
"چی میخوای؟"
"چرا اون تلفن فاکیت رو برنمیداری؟مردم علاف تو نیستن"
"فرمایشت؟"
"برو جیمین رو جمع کن...از بار بهت زنگ زدن جواب ندادی و بعد به من زنگ زدن..من جایی ام نمیتونم برم دنبالش."
اوه خدای من.
دوباره و دوباره این فیلم تکرار شده.
من خسته م...واقعا خسته م و از بازی کردن توی این دایره ی بی انتها بریدم.
گوشی رو روی یونگی قطع کردم.
حتی وقتی من با جیمین بهم زدم هم باید دنبالش باشم.
.
.
.
رو به روی الکس ایستادم.
"کجاست؟"
"روی میز ته سالن خوابش برده...وقتی اومد اینجا خیلی داغون بود..اتفاقی افتاده جونگکوک؟"
"نه..یعنی آره...اما نمیخواد تو نگران باشی..مرسی که زنگ زدی."
الکس با نگاه نگرانش بدرقه کرد.
صندلی رو به روی جیمین رو عقب کشیدم و نشستم.
دو تا دستم رو زیر چونه م تکیه دادم و نگاهش کردم که چشمهاش بسته بود و ناله میکرد.
توی حالت مستیش انگار که متوجه حضور من شده باشه..آروم آروم چشمهاش رو باز کرد وقتی من رو دید یه لبخند ملایم زد.
"اومدی؟...میدونستم میای حتی اگه دیگه دوستم نداشته باشی..."
"جیمین...."
"جونگکوک...بگو که ولم نمیکنی؟بگو که منو از خونه ت بیرون نمیکنی؟"
اون لبخند سرد محو شد و آروم آروم چشمهای خمار جیمین خیس شد.
"من بدون تو نمیتونم...من میمیرم اگه تو پیشم نباشی...بخدا قسم تمام مدتی که باهم بودیم من یکبارم به یونگی بجز یه دوست معمولی فکر نکردم"
اشک هاش روی گونه ش غلتیدو بغض راه گلوی من رو بست.
"جیمین...احساسات ما بهم تغییر کرده...حتی خودتم اینو میدونی...لطفا..."
"این....این کار رو با من نکن جونگکوک...من میبخشمت...حتی اگه بهم خیانت کردی میبخشمت...خواهش میکنم برگرد پیشم..."
من ماتم برده و با هر قطره اشکی که از صورت اون میچکه، یه قطره هم روی گونه ی من میریزه.
"تو..تو مستی جیمین...اینجوری نگو..."
"نه...قسم میخورم حرفم توی مستی و هشیاری یه چیزه.."
اون لحظه ای سرش رو پایین گرفت و بعد دستای من رو توی دستش گرفت.
خیلی سرده...دستای اون...و احساسات من.
"التماس میکنم جونگکوک..."
نمیخوام دیگه این صحنه ی غم انگیز رو ببینم..اینکه جیمین تا این حد خودش رو بخاطر من تحقیر کرده قلب من رو از وسط به دو نیم میکنه.
من آدم رقت انگیزی م...تکلیفم با خودم و احساساتم معلوم نیست و فقط باعث عذاب اطرافیانمم...کاش اون شب توی دریا غرق شده بودم...کاش آب منو با خودش برده بود تا همه ی کسایی که بخاطر من اشک میریزن از دستم راحت بشن...
دستم رو از دستای لرزون اون بیرون کشیدم.
"کافیه...اگه بازم ادامه بدی میرم جیمین...بخدا میرم..."
"نه...جونگکوک...تو نمیتونی همینجوری بذاری بری...تو نمیتونی منو اینجوری رها کنی..."
دستاش توی هوا دنبال دستام گشتن اما من از جام بلند شدم و برای بار آخر نگاهش کردم...سعی کردم تمام جزییات این صحنه رو یادم بمونه...میز و صندلی چوبی رنگ و رو رفته...انعکاس نور بنفش روی صورت جیمین...دستهای لرزون و انگشترهای رینگش...پیرهن سبز اقیانوسی که سر اولین قرارمون تنش کرده بود و بعد اون دیگه هیچوقت ندیده بودم بپوشتش...حالت موهای بهم ریخته ش که پیشونیش رو پوشونده و چشم های خمار و مستش که ازم میخواد رهاش نکنم.....
این تصویر رو قاب گرفتم و گوشه ی ذهنم نگه داشتم و حالا دارم آروم آروم از این صحنه دور میشم و پیکر خمیده ی جیمین که از گریه تکون میخوره از نظرم ناپدید شد.
از بار بیرون زدم و بی وقفه اشکام دارن میریزن.
من میدونم دارم اشتباه میکنم و با این همه، حاضر نیستم برگردم پیشش.
یه بوق...دوتا بوق....سه تا بوق....گوشی رو بردار لعنتی!
"جونگکوک؟"
"برو-برو دنبال جیمین"
"چی؟اما من نمیتونم...من سر یه قرارم...تو چرا نرفتی؟"
من داد زدم.
"من نمیرم چون باهاش بهم زدم"
"چرا بهم زدین؟...الو؟...تو داری گریه میکنی؟"
"چون من یه آشغالم که اون شب با تهیونگ بهش خیانت کردم...حالا فهمیدی عوضی؟"
"چی؟..تو با تهیونگ...؟یعنی اونی که اونشب با تهیونگ بود تو بودی؟"
من از حرص گوشه ی خیابون ایستادم و پام رو محکم به دیوار کوبیدم.
اون عوضی مثل یه خبرنگار داره من رو سوال پیچ میکنه جای اینکه بره پیش جیمین.
"آره من آشغال بودم...حالا خیالت راحت شد؟زودتر گورتو گم کن جیمینو از اونجا بیار بیرون."
"باشه میرم ولی آخه...این امکان نداره...من تقریبا مطمئنم اون شب، اون صداهای بوسه بین تهیونگ و اون پسری که نصفه شب خونه اومد بود."
"چی؟"
وقتی جمله ش رو تموم کرد، دستم شل شد و گوشی از دستم روی زمین افتاد و سیلی از فکرهای بی سر و ته به ذهن خسته م هجوم آوردن.....
.
.
.
Cover
***********
خبر خوب اینکه برای جبران دیر اومدنم پارت بعدی هم شسته و رفته آماده ست که فردا آپ بشه.
مرسی میخونید و ووت میدین و کامنت میذارن...از ته ته ته قلبم خوشحالم برای بودنتون🌠❤️
Advertisement
- In Serial30 Chapters
Contract Summoner
Earth. The planet many of us call home. Here we live our lives as normal as possible. For one human known as Mathew McGonald, he too, calls this place home. Specifially in the great state of Virginia. He currenly lives life as a divorce attorney, and is content with his life. One day, Mathew was leaving his office, a successful squabble ended, and his client kept most of his possessions from his ex-wife. When he went to step into the hallway, instead he ended up in a grey void with a blue box hovering in front of him. Earth now converted by an entity known as 'The System' must now defend its self from portals that lead to other wordly areas known as 'Dungeons'. As of 08OCT2020, this story is put on Hiatus due to lack of motivation to keep writting. I plan to write a new story, and the future might hold a continuation of this one, Thank you all to my readers, commenters, and reviewers for allowing me this oppurtinity. I have learned a lot from this story, and plan to apply it all to my next one. Update: 31MAR2022, I am a huge doofas, never said to check out the REVISED version here in the description. Just in case anyone doesn't see that one...for some reason...yea. It's way past this one. Go TO MY OTHER STORY. Just click on my profile and go to my stories, you can find it there.- GlacialDawn
8 96 - In Serial20 Chapters
My not so Peaceful Dungeon Life
My name is Shiro. Or it was. Now it is Core #293. I'm quite fond of my new name. After dying I became a dungeon core. These humans keep trying to disturb my NEET lifestyle though! I don't care if you want to go on an adventure do it in someone elses house! Art by AnubisBVS https://www.deviantart.com/anubisbvs/art/Shiro-798386994
8 194 - In Serial26 Chapters
Borrowed Time
When his laboratory is attacked, Rory, a young researcher, manages to escape with the help of a curious new device reverse-engineered from alien technology. Four hundred years later, he finds himself neither in Utopia nor in a desolate wasteland, but an entire medieval-esque society. With knowledge and technology at his side, he attempts to reconstruct human civilization—but he's running on borrowed time.
8 189 - In Serial43 Chapters
The Thread Bearer
Mersault Star had everything he wanted out of life before modernity through the mega-corp Zambezi took his livelihood away. Craving purpose, Star is reborn in another world. Now with a new set of abilities, he will navigate a fantasy world for a second chance at his dream; to be a world-class tailor. The story, all names, characters, and incidents portrayed in this story are fictitious. No identification with actual persons (living or deceased), places, buildings, and products is intended or should be inferred. This story and other ones that I post on RoyalRoad are strictly made for my own amusement and experience. If you are paying for this, you are getting duped and receiving no extra content.
8 112 - In Serial11 Chapters
Not Another Fantasy Story!
So my first time writing a story so bear with me . About a mage named Xare and give or take a few thousand years I'm a bit as old as the earth since I've almost literally been around since the world started forming and this is is my recollection of how I got dragged unto the most stupid adventure of all time. Guys ignore the first two chapter 5 the third one is the more or less finished project.
8 152 - In Serial23 Chapters
Coming Soon | Jam Festival
A new festival is in the works. Please stay tuned.Writing a novel alone can be difficult, even for seasoned writers. Jam Festival is designed to help you track your progress, set milestones, connect with other writers in a vast community, and participate in an event that is designed to help you finish your novel.
8 156

