《Paranoia》«ما تموم شدیم»
Advertisement
این لحظه برام مثل یه خواب خوش کوتاه بود،
یه خواب خوش که حتی با بال زدن پروانه هم میتونست در هم بشکنه.
تمام مدتی که لب هاش روی لبم بود و چشمهام رو بسته بودم، باز تصویر اون رو میدیدم...حتی توی تاریکی....
وقتی طعم شیرین لباش ازم جدا شد، چشم هام رو باز کردم و دیدم که اون مضطرب شده.
"این...من میدونم این درست نبود...تو نامزد داری و....من نتونستم خواهش تو چشمات رو نادیده بگیرم..."
سعی داره کاری که ما کردیم رو توجیه کنه اما نمیدونه که من اصلا برام اهمیتی نداره و گوش نمیدم...من هنوز از طعم لبای اون مستم و نمیدونم کی دوباره هوشیار میشم.
"من دیگه میرم."
اون داشت میرفت اما من دستش رو محکم گرفتم.
"نرو...لطفا...."
اون چند لحظه با بی تابی اول به ساعتش و بعد دوباره به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد و برگشت سرجاش و با آهی، نفسش رو بیرون فرستاد.
"به نظرت اون منو میبخشه؟"
"ها؟ کی؟"
با تعجب پرسید.
"همونی که دلتنگشم."
"نمیدونم."
"تو اگه جای اون بودی میبخشیدی؟"
"من گناهت رو نمیدونم...اما...من زیاد آدم بخشنده ای نیستم...امیدوارم اون مثل من نباشه."
اما اون دقیقا مثل توئه تهیونگ.
خیره م به لب های زیباش و حتی کلمات بی رحمانه ای هم که گفت باعث نشد یک ذره از زیباییش بکاهه...در عوض شک ندارم رنگ من مثل گچ سفید شده.
لطفاً حرفت رو پس بگیر و بگو که اگر کسی رو خیلی دوست داشته باشی میبخشیش.
تو کیم تهیونگی که من میشناختم نیستی.
هستی....اما الان و اینجا نیستی.
تو منو اندازه ای که توی دنیای دیگه دوست داشتی، دوست نداری.
رازم و سختی هایی که کشیدم رو نمیدونی و حتی ذهنت خالی از خاطره های مشترک با منه.
تو منو جای کسی که باید این کار رو میکرد بوسیدی بدون اینکه حسی به من داشته باشی و در عوض من غرق عطر تنت شدم وقتی نزدیکم شدی.
من دارم هر لحظه بیشتر گیج میشم و این عذاب داره من رو به جنون میرسونه....
"چی بیشتر از هرچیزی عذابت میده؟"
اون چند لحظه غرق فکر شد.
"اینکه به آرزوم نرسیدم...من از بچگیم دلم میخواست خواننده و رقاص بشم...تو چی؟"
تمام مدتی که ادای فکر کردن به سوالش رو درمیاوردم، درواقع صدای آواز خوندن تهیونگ رو توی اون روزی که داخل تاکسی بودیم و اون سرش رو روی شونه م گذاشته بود تصور میکردم...اون اگر خواننده میشد و روی صحنه میرفت ، همه توسط اون طلسم میشدن.
"میدونی...این خیلی عذاب آوره....جیمین داره با یکی دیگه توی یه دنیای دیگه به من خیانت میکنه و منم چندلحظه پیش، با تو به اون خیانت کردم...."
و مستقیم توی جفت چشمهاش خیره شدم و ادامه دادم:
"و از کجا معلوم تو هم یه جای دیگه به من خیانت نمیکنی؟"
اون تند تند پلک زد و آب دهنش رو قورت داد.
میتونم ذهنش رو بخونم که هیچ ایده ای برای چرت و پرتهایی که من گفتم نداره.
"من از حرفات هیچ سردرنمیارم جئون جونگکوک...تو یه جورایی ترسناکی!"
نگاهش رو ازم دزدید...من یه خنده ی کوتاه کردم و یه سیگار دیگه روشن کردم.
"بسه دیگه...ترکش کن..چقدر میکشی"
به سیگار بین لبهام اشاره کرد.
"من هیچوقت اینو ترک نمیکنم...حداقل نه تا زمانی که برگردم و به اون یه نفر بگم که دیگه هیچوقت ترکش نمیکنم...اونه که فقط جایگزین آرامشی که سیگار بهم میده ست."
تهیونگ سرش رو به طرفین با گیجی تکون داد. روحشم خبر نداره آدمی که مدام دارم درموردش حرف میزنم خودشه.
احساس تو خالی بودن میکنم.اینکه هر چیزی که توی فکرمه رو نمیتونم بهش بگم، چون نمیفهمه...چون اون الان کسی نیست که باید بفهمه....
Advertisement
نمیدونم چقدر گذشته اما تکون های آروم و صدای ناله ی خودم باعث شد از خواب بپرم.
"چیزی نیست..تموم شد...کابوس میدیدی..."
اطرافم رو برانداز کردم، من توی اتاق تهیونگم...روی تختش خوابیدم و اون الان کنارمه و روی یه دستش تکیه داده و داره از خواب بیدارم میکنه.
خودم رو بالا کشیدم و نشستم و توی تاریکی چشمم رو چرخوندم تا چراغ خوابی رو پیدا کنم. قبل از اینکه من چیزی بگم خود تهیونگ آباژور رو روشن کرد و اون هم مثل من نشست و به صورتم نگاه کرد.
من هنوز بلند نفس نفس میزنم و با گوشه ی لباسم عرق روی پیشونیم رو پاک میکنم..من یه خواب بد دیدم و هر چقدر بیشتر میگذره جزییاتش بیشتر از خاطرم میره.
"آروم باش...صبر کن برات یه لیوان آب بیارم."
اون بلند شد و رفت و من تازه متوجه شدم که اون هیچ تی شرتی تنش نداره و این باعث شد من دوباره یاد تهیونگ خودم بیوفتم....شبی که بخاطر حرفای من مست کرده بود و من اون رو روی تخت خودم خوابوندمش و چون گرمش بود لباسش رو از تنش درآوردم و اون ازم آب خواست و زیبایی حیرت انگیزش باعث شده بود تا یادم برم برای چی وارد آشپزخونه شده بودم...کاش الان هم اون باعث شه این کابوس از خاطرم محو بشه.
دارم همزمان توی ذهنم به خوابم و اتفاقات قبل از خوابیدنم فکر میکنم.
اینکه من از پشت بوم پایین اومدم و اتاق تهیونگ خوابیدم اما تا وقتی که من خوابم ببره اون اصلا وارد اتاق نشد و حالا من اواسط شب از خواب می پرم و میبینم که اون درست کنارم خوابیده بوده.
هرچقدر بیشتر هوشیاریم رو بدست میارم قلبم بخاطر این موضوع تندتر میزنه...یعنی تن نیمه برهنه ی تهیونگ، تمام این مدت درست کنار من بوده؟
اون توی چهارچوب در ایستاد و نور آفتابی رنگ آباژور روی بدنش رقصید.
بعد از یه مکث طولانی نزدیکم شد و لیوان رو دستم داد و دوباره روی تخت نشست و منتظر به من نگاه کرد تا لیوان آب رو سر کشیدم.
"چه خوابی دیدی؟"
"یه دشت بزرگ بود...پر گلای زرد رنگ...انتها نداشت...آدمهایی که دوستشون داشتم کنارم بودن...اما تا شروع کردم به سمتشون رفتن...همشون از من فرار میکردن و هرچقدر تند تر میرفتم فاصله شون ازم بیشتر میشد...خیلی دویدم اما نتونستم بهشون برسم....هرچقدر صداشون میکردم نمیشنیدن....شاید میشنیدن اما به روی خودشون نمی آوردن...."
یه دستش رو روی شونه هام گذاشت و فشرد و گرماش تا استخونم نفوذ کرد...
"فقط یه خواب بد بوده...فراموشش کن."
حتما باید فراموشش کنم...چون الان چیزهای بهتری در کنارم هستن که باید روشون تمرکز کنم...مثل خط فک تهیونگ...بینی خوش فرمش...چشمهای خمارش...لب های برجسته ش و موهای بهم ریخته ی ابریشمیش...
من تا ابد میتونم وجب به وجب از اون رو ستایش کنم و هیچوقت از این کار خسته نشم.
"کی صبح میشه...؟"
اون آروم زمزمه کرد:
"به زودی...."
.
.
.
جیمین صندلی عقب نشست و در ماشین رو محکم کوبید و غرید.
"چرا وقتی من گفتم نمیخوام با تهیونگ صحبتی کنم شماها انقدر اصرار میکردین؟اصلا نمیفهمم"
"شماها دوست قدیمی همین...این کینه تا کی ادامه میخواست پیدا کنه؟"
یونگی کمربندش رو بست و اشاره کرد که منم ببندم.
چند لحظه بعد ماشین روشن شد و من برای بار آخر از پشت شیشه، پنجره ی ساختمون تهیونگ رو نگاه کردم و یونگی راه افتاد.
"دوست قدیمی؟ ما هیچ رابطه ی کوفتی ای باهم نداریم و حالم از اینکه اونو دوست من خطاب میکنین بهم میخوره."
"ببین جیمین...اون اتفاقا که تقصیر تهیونگ نبوده...حداقل باید بهش فرصت حرف زدن میدادی."
"بسه لطفا مین یونگی...دیگه نمیخوام چیزی درموردش بشنوم."
Advertisement
وقتی مکالمه ی مزخرف اون دو نفر تموم شد به بیرون اشاره کردم.
"همینجا نگه دار...من پیاده میشم...میخوام برم پیش خانواده م."
"چی؟"
یونگی گفت و سردرگم از آیینه ی جلوی ماشین به جیمین نگاه کرد.
"محض رضای خدا جونگکوک...الان وقتش نیست."
جیمین ناله کنان گفت.
"وقت چی نیست؟ من خیلی وقته ازشون بی خبرم و حتی خواهرمم جواب تلفنامو نمیده...فکر کنم دیگه تا الان از مسافرت باید اومده باشن."
یونگی دوباره از آیینه با جیمین حرف زد.
"اون چی داره میگه؟"
جیمین کلافه سرش رو تکون داد و خودش رو جلو کشید و لبه ی صندلی نشست و نزدیک من شد.
"جونگکوک...ما الان باید بریم تکلیف اون خونه ی داغون شده رو مشخص کنیم."
اون باز داره من رو حرصی میکنه...جیمین خودش تنهایی میتونه بره و هر کاری که دلش میخواد با اون خونه انجام بده...
اون یادش رفته آخرین بار که اونجا بودیم چی بهش گفتم؟
یا خودش رو زده به اون راه؟
من دارم آرامشم رو از دست میدم.
"تو برو و بعد اینکه من بهشون سر زدم، یه ساعت بعد میام."
یونگی با دهان نیمه باز نگاهش رو از مستقیم به من میداد و هر از گاهی پشت اون لب های باریکش پوزخند مسخره ای هویدا میشد.
"یونگی..لطفا فقط برو آپارتمان ما."
جیمین روی شونه ی یونگی زد و تند گفت.
"فاک! اگه همین الان نگه نداری مین یونگی هر بلایی سر شیشه ی ماشینت اومد تقصیر خودته"
"هیییی..چته تو روانی!"
"نگه دار ماشینتو!"
چند ثانیه بعد ماشین یونگی کنار خیابون پارک شد و من ازش پیاده شدم و جیمین هم پشت سر من اومد.
"تو چرا پیاده شدی؟مگه نمیخواستی بری خونه؟ "
با عصبانیت گفتم و اون دستش رو جلوی صورتش سایه بون کرد.
"منم باهات میام."
"میدونی که اونجا جای تو نیست.برگرد..."
من آروم تر گفتم.
"میام باهات...اصلا شاید وقتی شنیدن ما بهم زدیم خوشحالم بشن."
سر جام میخکوب شدم و اون با قدمهای بلندش از من جلو زد.
"ما بهم زدیم؟"
وقتی گفتم به احساساتم شک دارم، جیمین این حرف رو به معنی بهم زدن گرفته؟
معلومه که میگیره.
"صبر کن...تو چی گفتی الان؟"
"گفتم بهم زدیم."
"مگه ما بهم زدیم؟"
"معلومه که اره...به خودمون نگاه کن جئون جونگکوک...کدوم صبحی چشمهامون رو باز کردیم و تا شب که بخوابیم با هم دعوا نکردیم؟تعداد چیزایی که توشون باهم تفاهم داریم چقدره؟ چند وقته حتی یه بوسه ی ساده با هم نداشتیم؟"
"من..."
"فکر میکنی نشنیدم صداتون رو؟"
"صدای چی رو؟"
من با تعجب پرسیدم.
"صدای ماچ و بوسه تون رو....تو....توی لعنتی نامرد با بهترین دوستم بهم خیانت کردی!"
"ولی...."
"ولی؟ولی چی؟انکارش نکن لطفا...تو و اون عوضی تر از خودت....واقعا...واقعا خجالت آورین...."
صدای اون برعکس من که آرومتر میشه، بلند تر و وحشی تر شده.
جیمین به من اجازه ی یک لحظه حرف زدن نمیده و من بقیه ی جمله م رو توی ذهنم کامل میکنم و هیچوقت به زبونش نمیارم:
نمیتونم انکارش کنم، چون این اتفاق واقعا افتاد....و نمیتونم تاییدش کنم، چون اون اصلا شبیه چیزهایی که جیمین تعریف کرده نبود....
چطور ممکنه یه نفر از یه طبقه پایین تر یه ساختمون صدای بوسه ای که حتی خود من هم نشنیدمش رو متوجه شده باشه؟
نکنه توی اتاق......؟
من دقیقا چیزی یادم نیست....وقتی از خواب پریدم و تهیونگ بالا سرم بود.....نکنه اون شب اتفاق های دیگه ای بین ما افتاد؟
نه...این امکان نداره....من همچین چیزی رو بخاطر نمیارم....اما یادمه که تشنه ی یه بوسه روی بدن لخت و درخشان اون بودم...
من تونستم جلوی خودم رو بگیرم؟
من حتی به خودمم شک دارم!
نفسم رو بیرون دادم و نزدیک جیمین شدم.
"اینجوری که تو فکر میکنی نبود"
دستش رو توی هوا تکون داد.
"نمیخوام چیزی بشنوم...من گریه هام رو دیشب کردم و الان فقط میخوام وسایلم رو از خونه ی نحس تو بیرون ببرم."
تازه متوجه چشمهای بادکرده ش شدم...آره...اون تمام شب رو گریه کرده بخاطر من....
بخاطر من گریه کرده چون بهش خیانت کردم و تهیونگ رو بوسیدم و بین این گیر کردم که ممکنه اتفاقهای دیگه ای بجز اون بوسه بین ما افتاده باشه یا نه؟
میخوام ازش معذرت بخوام اما نمیتونم....
میخوام بهش بگم هم ناراحتم از اینکه بهم زدیم هم خوشحال اما نمیتونم....
میخوام بهش بگم هنوزم دوستش دارم اما نه به اندازه ی عشق جنون واری که به تهیونگ پیدا کردم
در عوض بیشتر نزدیک شدم و آروم مچ دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.
"برگردیم خونه..."
.
.
.
جیمین گوشی شکسته ش رو از روی زمین برداشت و با تأسف نگاهش کرد.
"فکر نکنم حتی تعمیر هم بشه!"
"با پول پیش خونه ت، میتونی یکی دیگه بخری!"
با پام تکه های شکسته ی گلدون رو به گوشه ای هل دادم.
"خوب شد یادم انداختی...باید به آقای جانگ زنگ بزنم ببینم خونه م رو اجاره داده یا نه؟"
"نگران نباش...تو میتونی تا هروقت که خونه پیدا کنی با خیال راحت همینجا بمونی."
من با ناراحتی و صدای آروم گفتم.
"اوووه...کاش اونموقع که با هم بودیم انقدر مهربون بودی باهام جئون جونگکوک."
اون نیشخند زد و قاب عکس کج شده ی روی دیوار رو صاف کرد و به عکس دوتایی مون خیره شد.
"بیا یه امروز تیکه نندازیم بهم...بهرحال من توی حرفی که زدم جدی بودم."
"نه من مزاحم تو و دوست پسر عزیزت نمیشم."
"اون دوست پسر من نیست."
"باااااشه."
اون نگاهش رو از عکس گرفت و به من نگاه کرد..جوری که انگار بخواد حقیقت رو از توی چشم هام بخونه...اما من دیگه نمیتونم مستقیم به چشمهاش نگاه کنم...من ازش خجالت میکشم...این اولین باره که من از جیمین خجالت میکشم و هیچ کاری نمیتونم کنم تا این حس بد از بین بره.
"کمکت میکنم خونه رو جمع و جور کنی."
سرم رو تکون دادم...نمیخوام اون با کمک به من بیشتر باعث شرمندگیم بشه، اما انقدر عذاب وجدان دارم که حس میکنم اگر بهش بگم لازم نیست کاری کنه، حس کنه که این خونه دیگه برای اون نیست..اگرچه که واقعا نیست.
هر دو لباسمون رو عوض کردیم و جمع و جور کردن اونجا تا بعدظهر وقت مارو گرفت.
هربار که به اون اتاق مرموز وارد میشدم، امید داشتم که تهیونگ رو پشت در اتاق ببینم....اما نه...این اتفاق نیوفتاد و من دلهره دارم که نکنه که من دیگه هیچوقت نتونم به دنیای دیگه برگردم؟
جیمین از خونه بیرون رفت و من توی افکارم غرقم و وقتی یه خودم اومدم دیدم که ساعت هاست دارم بی هدف خیابونهارو قدم میزنم.
شاید این پنجمین باره که گوشیم زنگ میخوره و من بلاخره اون رو نگاه کردم تا ببینم کی اونور خط یک لحظه هم انگشتش رو از روی اسم من برنمیداره و چی بدتر از اینکه اون یه نفر یونگی باشه؟
"چی میخوای؟"
"چرا اون تلفن فاکیت رو برنمیداری؟مردم علاف تو نیستن"
"فرمایشت؟"
"برو جیمین رو جمع کن...از بار بهت زنگ زدن جواب ندادی و بعد به من زنگ زدن..من جایی ام نمیتونم برم دنبالش."
اوه خدای من.
دوباره و دوباره این فیلم تکرار شده.
من خسته م...واقعا خسته م و از بازی کردن توی این دایره ی بی انتها بریدم.
گوشی رو روی یونگی قطع کردم.
حتی وقتی من با جیمین بهم زدم هم باید دنبالش باشم.
.
.
.
رو به روی الکس ایستادم.
"کجاست؟"
"روی میز ته سالن خوابش برده...وقتی اومد اینجا خیلی داغون بود..اتفاقی افتاده جونگکوک؟"
"نه..یعنی آره...اما نمیخواد تو نگران باشی..مرسی که زنگ زدی."
الکس با نگاه نگرانش بدرقه کرد.
صندلی رو به روی جیمین رو عقب کشیدم و نشستم.
دو تا دستم رو زیر چونه م تکیه دادم و نگاهش کردم که چشمهاش بسته بود و ناله میکرد.
توی حالت مستیش انگار که متوجه حضور من شده باشه..آروم آروم چشمهاش رو باز کرد وقتی من رو دید یه لبخند ملایم زد.
"اومدی؟...میدونستم میای حتی اگه دیگه دوستم نداشته باشی..."
"جیمین...."
"جونگکوک...بگو که ولم نمیکنی؟بگو که منو از خونه ت بیرون نمیکنی؟"
اون لبخند سرد محو شد و آروم آروم چشمهای خمار جیمین خیس شد.
"من بدون تو نمیتونم...من میمیرم اگه تو پیشم نباشی...بخدا قسم تمام مدتی که باهم بودیم من یکبارم به یونگی بجز یه دوست معمولی فکر نکردم"
اشک هاش روی گونه ش غلتیدو بغض راه گلوی من رو بست.
"جیمین...احساسات ما بهم تغییر کرده...حتی خودتم اینو میدونی...لطفا..."
"این....این کار رو با من نکن جونگکوک...من میبخشمت...حتی اگه بهم خیانت کردی میبخشمت...خواهش میکنم برگرد پیشم..."
من ماتم برده و با هر قطره اشکی که از صورت اون میچکه، یه قطره هم روی گونه ی من میریزه.
"تو..تو مستی جیمین...اینجوری نگو..."
"نه...قسم میخورم حرفم توی مستی و هشیاری یه چیزه.."
اون لحظه ای سرش رو پایین گرفت و بعد دستای من رو توی دستش گرفت.
خیلی سرده...دستای اون...و احساسات من.
"التماس میکنم جونگکوک..."
نمیخوام دیگه این صحنه ی غم انگیز رو ببینم..اینکه جیمین تا این حد خودش رو بخاطر من تحقیر کرده قلب من رو از وسط به دو نیم میکنه.
من آدم رقت انگیزی م...تکلیفم با خودم و احساساتم معلوم نیست و فقط باعث عذاب اطرافیانمم...کاش اون شب توی دریا غرق شده بودم...کاش آب منو با خودش برده بود تا همه ی کسایی که بخاطر من اشک میریزن از دستم راحت بشن...
دستم رو از دستای لرزون اون بیرون کشیدم.
"کافیه...اگه بازم ادامه بدی میرم جیمین...بخدا میرم..."
"نه...جونگکوک...تو نمیتونی همینجوری بذاری بری...تو نمیتونی منو اینجوری رها کنی..."
دستاش توی هوا دنبال دستام گشتن اما من از جام بلند شدم و برای بار آخر نگاهش کردم...سعی کردم تمام جزییات این صحنه رو یادم بمونه...میز و صندلی چوبی رنگ و رو رفته...انعکاس نور بنفش روی صورت جیمین...دستهای لرزون و انگشترهای رینگش...پیرهن سبز اقیانوسی که سر اولین قرارمون تنش کرده بود و بعد اون دیگه هیچوقت ندیده بودم بپوشتش...حالت موهای بهم ریخته ش که پیشونیش رو پوشونده و چشم های خمار و مستش که ازم میخواد رهاش نکنم.....
این تصویر رو قاب گرفتم و گوشه ی ذهنم نگه داشتم و حالا دارم آروم آروم از این صحنه دور میشم و پیکر خمیده ی جیمین که از گریه تکون میخوره از نظرم ناپدید شد.
از بار بیرون زدم و بی وقفه اشکام دارن میریزن.
من میدونم دارم اشتباه میکنم و با این همه، حاضر نیستم برگردم پیشش.
یه بوق...دوتا بوق....سه تا بوق....گوشی رو بردار لعنتی!
"جونگکوک؟"
"برو-برو دنبال جیمین"
"چی؟اما من نمیتونم...من سر یه قرارم...تو چرا نرفتی؟"
من داد زدم.
"من نمیرم چون باهاش بهم زدم"
"چرا بهم زدین؟...الو؟...تو داری گریه میکنی؟"
"چون من یه آشغالم که اون شب با تهیونگ بهش خیانت کردم...حالا فهمیدی عوضی؟"
"چی؟..تو با تهیونگ...؟یعنی اونی که اونشب با تهیونگ بود تو بودی؟"
من از حرص گوشه ی خیابون ایستادم و پام رو محکم به دیوار کوبیدم.
اون عوضی مثل یه خبرنگار داره من رو سوال پیچ میکنه جای اینکه بره پیش جیمین.
"آره من آشغال بودم...حالا خیالت راحت شد؟زودتر گورتو گم کن جیمینو از اونجا بیار بیرون."
"باشه میرم ولی آخه...این امکان نداره...من تقریبا مطمئنم اون شب، اون صداهای بوسه بین تهیونگ و اون پسری که نصفه شب خونه اومد بود."
"چی؟"
وقتی جمله ش رو تموم کرد، دستم شل شد و گوشی از دستم روی زمین افتاد و سیلی از فکرهای بی سر و ته به ذهن خسته م هجوم آوردن.....
.
.
.
Cover
***********
خبر خوب اینکه برای جبران دیر اومدنم پارت بعدی هم شسته و رفته آماده ست که فردا آپ بشه.
مرسی میخونید و ووت میدین و کامنت میذارن...از ته ته ته قلبم خوشحالم برای بودنتون🌠❤️
Advertisement
- In Serial10 Chapters
Eating Gods, Becoming Beasts
Over countless lifetimes, Bu Bian has always squandered his potential on drunken schemes and foolhardy attempts to become rich. Only his endless ability to kiss up to the almighty judge of the afterlife has kept him from being thrown into hell. When his latest reincarnation ends in another disaster of his own making, the judge sets him an ultimatum -- redeem his thoroughly filthy karma in a single lifetime, or be sentenced to ten-thousand years of suffering, Alas, Bu Bian might well be incurable, and his attempts to do good can only lead to even worse disasters.
8 161 - In Serial20 Chapters
Your Happy Place
Life keeps moving on... no matter what happens; thus, the people playing their parts must endure any role they are given because, like they say, the show must go on. This is the definition of living. For Nira, her part is of an insignificant and lonely soul that is trapped as a servant in the clutches of a cunning king, doing whatever heinous tasks he wishes. But this is not the part she was born with. It is the one she was forced into. There was a place she could call home before she was captured. A place where she had family and friends. A place she wants a piece of back. That’s all she has ever wanted after being taken. Despite all the cruel cards that have been dealt to her, opportunity has finally arrived to get that piece of home; all she needs is a little coin. However, there is a time limit. If she is unable to get the money she needs in two days, there may never be a second chance, and life will keep moving on. In the midst of the big tales and legends shifting the tides of this world, Nira finds herself seeking to keep a little bit of her happy place. (There are 19 Chapters + 1 Epilouge. If chapter has 1000 words, I will upload day after. Enjoy and please leave a constructive review so I can improve!)
8 189 - In Serial9 Chapters
Gods and Men: A litRPG Adventure
Hi, my name's Bart but you can call me whatever you want. Anyway, I don't want you to click away from this. Yeah, that's right, follow the sound of my voice and continue reading. Bet you want to know how I got stuck inside of the internet don't you. Well, it is a long and tragic tale that starts very simply. With the release of a game. Not just any game mind you, it was the release of the first ever full dive VRMMORPG, cliche sounding I know but bear with me as I thought the same thing. Any explanation on how it was released is beside the point just know that it was and I, just as any self-respecting gamer would be was extremely fucking hyped for it. The game was called 'Legend Has It' and the allure was that you would get to play as a god or spirit and interact with a vibrant world of NPC's. So I began to play, eager to experience this for myself, little did I know my life would change forever. So sit back, relax and let me regale you on how I got myself stuck in this predicament, for it starts with a boy, a game and a battle between gods. Ominous I know, let's get started.
8 131 - In Serial23 Chapters
Smells Like Winter
"Don't touch me, your hands are cold."Maddy Wesley was your typical 16-year-old high school student, a wallflower with excellent grades, a good taste for vanilla ice cream and a normal, somewhat dull life.Until a virus broke out. A virus that brought winter back in the heart of London.And there she is now, stuck in detention for the first time in her entire life because she was late to school on the very day the students were supposed to get vaccinated.Yes, vaccinated. But there's something menacing about the way the school nurse shoves the pointy syringe in each student's skin, something that makes Maddy's hair stand on edge. Something that tells her to run."Run."
8 283 - In Serial216 Chapters
Chronicles of a Dungeon Core
A young man awakens to find himself in what he is told is the depths of a dungeon. He is told he will have a month to train before setting out on his own to make his own dungeon. Most dungeons cores are born with all the knowledge they are required to survive, but for some reason this young man has trouble adjusting. The story follows the life of dungeon core #212 while he discovers just what it means to be a dungeon core.
8 94 - In Serial13 Chapters
Wandering Immortals
Immortal space 'pirates' wake up after a 7 millenia slumber, 2,000,000 years in the future. What sort of adventures will people with tech from a forgotten age get into when the chips are stacked in their favor. Especially since these particular immortals like to take things at their own pace, as immature as it may be.
8 203

