《Paranoia》«نزدیکم بمون»
Advertisement
هوسوک ساکی که روی دوشش بود رو پایین گذاشت و چند قدم به طرفم اومد.
"من..."
زبونم گرفته و دقیقا نمیدونم چی باید بگم.
بیشتر از اینکه به این فکر کنم که جواب هوسوک چی باید باشه، تو این فکرم که رابطه ی بین هوسوک و تهیونگ چیه؟
اون یه بار دیگه سوالش رو تکرار کرد و سرش رو برای پیدا کردن کسی جز من اطراف خونه چرخوند.
"راستش...خیلی اتفاقی من سر از اینجا درآوردم."
"تهیونگ کجاست؟"
"اون رفت بیرون...ما همدیگرو توی ساحل دیدیم و اون ازم خواست که اینجا بمونم."
هوسوک کلیدش رو از جا کلیدی آویزون کرد.
اون هنوز از دیدن من توی یه شهر دیگه متعجبه، همینطور که منم هستم.
"شماها همدیگرو میشناسین؟"
"نه...یه چیزی پیش اومد که آشنا شدیم."
گرچه من خیلی وقته تهیونگ رو میشناسم.
مطمئن نیستم بخوام همه چیز رو به جانگ هوسوک توضیح بدم..چون ممکنه از طریق اون، نامجون و بعد خانواده م بفهمن که من میخواستم چیکار کنم و اینجوری اوضاع قمر در عقرب میشه.
"چه اتفاقی؟"
اوه.
انتظار این سوال رو نداشتم. از اینکه میخواد همه چیز رو با جزییات بدونه متنفرم.
باید بهش دروغ بگم؟
نه...من مثل جیمین و تهیونگ و نامجون و...اصلا همه ی آدمای دور و برم دروغگو نیستم.
"اون منو وقتی داشتم توی آب غرق میشدم نجات داد."
"اوه خدای من! تو حالت خوبه؟سالمی؟ برای چی داشتی غرق میشدی؟"
نه من حالم خوب نیست و تقریبا مردم.
"خوبم...نمیدونم...فقط شد"
"خدا رو شکر"
اون آهی کشید و ازم خواست که بشینم و استراحت کنم.
خودش هم رو به روم نشست.
"چقدر عجیبه که ما اینجا همدیگرو دیدیم...دنیا خیلی کوچیکه جونگکوک نه؟"
هوسوک به یه نقطه خیره شد و توی فکر رفت.
اما نه...شاید این دنیا برای تو کوچیک باشه...برای من اندازه ی دوتا جهان، بزرگه و در عین حال حوادثی که توشون اتفاق میوفته نفسم رو بند میاره.
با سر تکون دادن اون رو دست به سر کردم.
فقط منتظرم تهیونگ برگرده...اون پناه منه...از همه ی آدم ها و دردها....
"هیونگ...شماها...؟"
ادامه ی حرفم رو خوردم.مطمئن نیستم پرسیدن این سوال درست باشه.
"اوه ما؟ ما دوستیم و معمولا آخر هفته ها میایم اینجا برای استراحت."
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو از لب پایینی هوسوک که داشت گاز میگرفت گرفتم.
"من راستش میخواستم ازت خواهش کنم که از این قضیه ی غرق شدن چیزی به نامجون هیونگ نگی...نمیخوام اون بفهمه و بعد خانوادم بو ببرن."
هوسوک نخ اضافه ی گوشه ی لباسش رو کند.
"خانوادت؟مگه تو-؟"
یکدفعه در باز شد و تهیونگ با کیسه هایی داخل شد و در رو با پشت پاش بست.
"تو اومدی بلاخره !"
هوسوک بلند شد تا به تهیونگ کمک کنه و من در سکوت ادامه ی جمله ی آخر اون رو توی ذهنم میسازم.
مگه من چی؟
مگه من خانواده م برام مهمن؟مگه من جدا از خانواده م زندگی نمیکنم؟مگه من قطع ارتباط نکردم با اونا؟
اون سعی داشت چی رو بپرسه؟
"تو واقعا اون رو وقتی داشت غرق میشد نجاتش دادی؟"
هوسوک ازش پرسید و تهیونگ نگاهی گذرا به من کرد.
"اره"
"خیلی جالبه...من اون رو میشناسم...پسرخاله ی کیم نامجونه...همون خانواده که وکیلشون شدم"
تهیونگ از آشپزخونه خارج شد و رو به روی من ایستاده.
"اون راست میگه؟شما هم رو از قبل میشناسین؟"
"اره...یجورایی..."
و بعد آخرین خاطره ای که با هوسوک داشتم وقتی که توی تولدم دعوت شده بود برام زنده شد.
هوسوک با بسته های نودل توی دستش سمت ما اومد و لب و لوچه ش رو کج کرد.
"کی حوصله ی آشپزی داره اخه...میخواید بریم بیرون غذا بخوریم؟"
Advertisement
چشمهای تهیونگ برق زد.
"اره...من یه جارو میشناسم که غذاهاش حرف نداره..نظر تو چیه جونگکوک؟"
وقتی اسمم رو از زبونش شنیدم تازه هوا رو داخل ریه هام حس کردم.
من داشتم میمردم و الان بخاطر کسی که رو به رومه دارم نفس میکشم.
بخاطر کسی که توی یه دنیای دیگه با یه بدن زخمی به حال خودش رها کردم و الان باید مستقیم توی چشمهایش زل بزنم و بگم که موافقم.
تهیونگ پشت فرمون نشست و آیینه ش رو تنظیم کرد و هوسوک هم صندلی کنارش نشست و اول کمربند خودش رو بست و بعد یکدفعه از روی صندلی بلند شد بسمت تهیونگ. همون لحظه بود که قلب من از تپیدن منصرف شد.
صورتاشون رو از توی آیینه ی جلو میدیدم که فقط چند سانت باهم فاصله داشت.
اون دقیقا چه غلطی داره میکنه؟
جلوی چشمهای من میخواد ازش بوسه بدزده؟
تهیونگ با چشمهای گرد شده تا جایی که میشد عقب رفت و سرش رو به پشتی چسبوند.
"هی..."
تهیونگ معترضانه گفت و هوسوک آروم خندید.
"آروم باش نترس...فقط میخوام کمربندت رو برات ببندم."
کمربند رو کشید و اون رو برای تهیونگ بست و با همون لبخند مضحکش سر جای خودش برگشت و به بیرون نگاه کرد.
تهیونگ خنده ی تصنعی کرد و از توی آیینه به چشمهای من که آتیش ازش میبارید نگاه کرد و وقتی متوجه شد من هم به اون خیره شدم دست پاچه سرفه ای کرد و بعد از چند ثانیه راه افتاد.
این دیگه چی بود؟
من حسودی کردم؟
من از نوک انگشت پام تا سرم داره آتیش میگیره چون یه نفر دیگه خودش رو چسبونده بود به تهیونگ؟
چندتا نفس عمیق تونست یکم حالم رو جا بیاره.
من از پشت شیشه به آسمون خیره شدم که ابرها داشتن جمع میشدن.
این بهار، اولین بهاریه که انقدر بارون باریده.
هوسوک ضبط ماشین رو روشن کرد و همزمان با اون شروع کرد به رقصیدن.
باید اعتراف کنم رقصنده ی خوبیه...حداقل بااین آهنگ.
وقتی رسیدیم من و هوسوک اول پیاده شدیم و داخل رفتیم و بعد از پارک ماشین تهیونگ درحالیکه قطره های بارون روی شونه هاش نشسته بود وارد شد و به ما پیوست.
"شما سفارش دادین؟"
من سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و هوسوک اضافه کرد که منتظر اون بودیم.
ما سفارشمون رو دادیم و حالا تهیونگ به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده و توی فکرش غرق شده.هوسوک هم نگاهش روی تهیونگ قفل شده و من با اخمی که ناخودآگاه روی ابروهام نشسته هر از گاهی مردم و بعد هوسوک رو برانداز میکنم و با خودم کلنجار میرم که این نگاه نمیتونه نگاه یه دوست به دوست دیگه باشه.
تهیونگ دستش رو داخل جیب شلوارش کرد و بلند شد.
"من بیرون میرم سیگار میکشم میام..آجوما نمیذاره داخل کسی سیگار بکشه."
"منم باهات میام."
هوسوک به هردوی ما نگاه کرد و سرش رو تکون داد.
حالا من و تهیونگ بیرون از رستوران و رو به کل شهر ایستادیم و دود سیگار رو به هوا میفرستیم.
"تو از وقتی وارد رستوران شدی حالت انگار عوض شد...چرا هی آه میکشیدی؟"
ازش پرسیدم و اون نگاهم نکرد.
"یاد خاطره هام افتادم..قبلا اینجا با بهترین دوستم خیلی میومدم...دلم براش تنگ شده."
این رو گفت و پک عمیقی به سیگارش زد.
"خب...اون الان کجاست؟"
"نمیدونم...ازش خبر ندارم...ما با هم به مدرسه ی هانیانگ میرفتیم...همه چیز بین ما فوق العاده بود..جوری که انگار یه روحیم توی دو تا بدن....تا اینکه....چیزی که باعث جدایی ما شد خیانت بود...پدر من با مادر اون ریختن رو هم و بعد....فرار کردن...."
اون یه پوزخند زد و مستقیم توی چشمام زل زد...میتونم حلقه های اشک رو توی چشمهایش ببینم.
Advertisement
"باورش برای همه مون خیلی سخت بود...بعد از اون زندگی هر دوی ما بهم ریخت...ما نمیدونستیم باید از هم متنفر باشیم یا دوستیمون رو ادامه بدیم..میدونی...هیچی دیگه مثل قبل نمیشد و این رو هر دومون میدونستیم...بعد از یه مدت اون و مادرش و برادرش برای همیشه از اون شهر رفتن و من دیگه هیچوقت اون رو ندیدم...."
اون آب بینی ش رو بالا کشید و با دستش اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد.
"میدونی...خب اینکه پدرم اون کار رو کرده بود که تقصیر من نبود...بود؟جونگکوک تو فکر میکنی تقصیر من بوده که خواستم خانواده هامونم با هم آشنا کنیم و رفت و آمد داشته باشیم؟"
اون مثل یه بچه شده و تلاشش برای گریه نکردن بی نتیجه ست.
من بی اختیار دستش رو گرفتم و رو به روش ایستادم.
"نه...معلومه که تقصیر تو نبوده...خودت رو سرزنش نکن...اتفاقی که باید بیوفته میوفته!"
من دستم رو روی قطره اشک لجبازی که بلاخره از چشمش سقوط کرد و روی گونش افتاد کشیدم و بعد با انگشت شستم اون رو آروم نوازش کردم.
اب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزون ادامه داد.
"پس چرا همه مخصوصا اون من رو مقصر این ماجرا میدونن؟ دلم براش تنگ شده....آرزوم اینه دوباره ببینمش و با هم خوب باشیم...مثل قدیما...ما حتی از برادر هم بهم نزدیک تر بودیم...لعنت به من که خانواده هامون رو با هم آشنا کردم..."
بغض اون شکست و توی روشنایی نیمه جون شب شونه هاش از گریه لرزیدن...
دیگه مغز و فکر به درد من نمیخوره...باید به صدای احساسم جوش کنم...میدونم از اولم نباید میذاشتم بینمون این همه فاصله بیوفته....
پس دستم رو دورش حلقه کردم و اون رو محکم به سینه م فشردم و زمزمه کردم.
"آروم باش...تو هیچ کار اشتباهی نکردی...."
اون سرش رو روی سینه م رها کرد و وقتی لباسم بخاطر اشک های اون خیس میشدن انگار تکه های الماس رو روی لباسم میدوختن.
دستم رو پشتش میکشیدم تا بتونم اون رو آروم کنم.
اگر چند ثانیه ی دیگه اون همینجوری توی آغوشم بمونه حتما متوجه میشه که قلبم بخاطر اون داره تند میزنه...اما اهمیتی ندارد برام اگه این موضوع رو بفهمه...چون....اتفاقی که باید بیوفته، میوفته!
من حس بدی دارم که اون داره گریه میکنه..اما همزمان فکر میکنم اونقدرا هم بد نیست...چون تصور اینکه این گریه رو توی بغل هر کسی جز من میکرد داره من دیونه میکنه...
لبم رو نزدیک گوشش بردم و آروم لب زدم:
"دیگه گریه نکن و برای امشب، همه ی دردات رو توی آغوش من جا بذار..."
اون سرش رو از روی شونه هام برداشت و وقتی هنوز دست من دورش حصار بود سرش رو بلند کرد و دوباره اون نگاه خاصش اتفاق افتاد.
اون به من که فقط یه آشنای چندساعته براش بودم با دقت نگاه کرد و چشمش رو یکی یکی روی اجزای صورتم قفل میکرد و بااین کارش روح از بدن من آروم آروم جدا میشد.
با صورت خیسش از گریه و صدایی که به وضوح میلرزید لب باز کرد.
"تو...تو واقعا خوشگلی...."
دنیا نباید همینجا بایسته؟
دقیقا توی همین نقطه از زمان و مکان که من به نظر تو زیبا اومدم.
باید ما دوباره از همین جا شروع کنیم.
باید بهت بگم لطفا مال من باش و اجازه بده من هم مال تو باشم.
قول میدم دیگه هیچوقت از خودم نرونم تو رو...قول میدم هیچوقت سرت داد نزنم....هیچوقت وقتی به کمکم احتیاج داری نذارم و برم....
من باید همه ی اینارو بهش بگم اما زبونم توی دهنم قفل شده و انگار که فلج شدم و حتی نمیتونم تکون بخورم.
اون یه لبخند دلربا زد و کف دستش رو روی سمت چپ سینه م گذاشت و یکم ازم فاصله گرفت.
"خوشحالم این قلبی رو که الان داره انقدر تند میتپه، من بودم که نجاتش دادم."
و بعد با همون لبخند روی لبش از من فاصله گرفت و داخل رفت.
من موندم و نفس های یکی در میونم.
من موندم و حرارت دستش که بااینکه رفته بود ولی هنوز حسش میکردم
من موندم و سنگینی رد نگاهش بهم.
میشه یکبار دیگه این لحظه اتفاق بیوفته؟
یکبار دیگه بهم بگه خوشگلم و از اینکه من رو خودش نجات داده خوشحاله؟
این درمانه، این درمانه تموم رنج های بی سر و ته من توی این دنیاهای بی سر و ته.
اون بلاخره فهمید که یه مدتیه که هروقت نزدیکم میشه تپش قلبم بالا میره.
اما این رو تهیونگی فهمید که تا الان من رو نمیشناخت.
اگر همین رو تهیونگی که عاشقم بود و من با بی رحمی تموم پسش میزدم میفهمید چه حالی رو پیدا میکرد؟
میتونست خوشحالش کنه؟
باعث میشد من رو بخاطر بدی هام ببخشه؟
من فقط احتیاج دارم که برگردم پیش اون تهیونگ و از اینکه هرجا که داشتم غرق میشدم نجاتم داد تشکر کنم....
به داخل برگشتم و وقتی پیش اونها نشستم هوسوک حرفی که داشت میزد رو قطع کرد و بلافاصله بعد غذاهارو آوردن.
هوسوک لبخند مهربونی زد.
"بخورید...نوش جونتون."
تهیونگ به من زیر چشمی نگاه کرد و بعد چابستیکش رو برداشت.
"اینجا خیلی برای من آشناست...قبلا تا حالا نیومدما..ولی هرچقدر که فکر میکنم-...اوه...یادم افتاد...توی عکس دیدم...تهیونگ اینجا همون جایی نیست که تو با دوست قدیمیت همیشه میومدی؟اسمش چی بود...جیمین؟"
هوسوک گفت و با چشمهای هیجان زده ش دستش رو توی هوا تکون داد و همون لحظه چابستیک من از دستم افتاد.
من به دهن تهیونگ خیره شدم و اون سرش رو به نشونه ی اره تکون داد و بعد نگاه معناداری به من کرد.
"پ-پارک جیمین؟"
"چی؟"
"اسم اون دوستت...پارک جیمینه؟"
"اره...تو از کجا میدونی جونگکوک؟"
برای یک لحظه تهیونگ و هوسوک دارن دور سرم میچرخن و انگار داخل یه تاریکی شدن و بعد دوباره ظاهر شدن.
هوسوک خم شد و دستاش رو جلوی چشمهای من تکون داد.
"هی...کجا سیر میکنی؟"
"من...همینجام...چیزی نیست."
تهیونگ دستش رو روی دست من گذاشت و با بی قراری ازم پرسید.
"تو اسمش رو از کجا بلدی؟خواهش میکنم بهم بگو جونگکوک"
دلم نمیخواد بهش جوابی بدم...باید چیزی بگم که بپیچونمش اما بی تابی اون این راه رو برام میبنده.
چطور زودتر از قصه ی آشنائی که برام تعریف کرد نفهمیدم که اون دوست قدیمی ای که توی دنیای دیگه تهیونگ با اون دشمنه، کسی نیست جز جیمین؟
و بعد... از واقعیتی که به ذهنم خطور کرد تنم لرزید.
این...یعنی....من....یه خائنم؟
بخاطر تهیونگ، دقیقا همون کسی که جیمین ازش کینه داره ، تقریبا با نامزدم بهم زدم و حتی عاشقش هم شدم؟
نفسم رو بیرون فوت کردم.
چه جوابی باید بهش بدم؟
من عاشقت شدم ولی دوست قدیمی ای که دنبالش میگردی نامزد منه؟
من نامزد دارم ولی وقتی کنار توام قلبم میلرزه؟
این دیگه چه تراژدیه که باید براش تعریف کنم!
حالت تهوع دارم و تنها لقمه ای که به زور پایین فرستادم رو میخوام بالا بیارم.
"من...من باید برم...ببخشید."
"هی..جونگکوک شی...کجا میری؟"
بلند شدم و هر دوی اونا هم با من بلند شدن.
هوسوک دستش رو باز کرد و شنیدم که وقتی از در زدم بیرون گفت اینجا چه خبره؟
جلوی در ایستادم و به آسمون نگاه کردم که باز وحشیانه داشت میبارید.
چند قدم جلو رفتم و میدونستم که تهیونگ باز هم مثل همیشه دنبالم خواهد اومد.
هنوز خیلی دور نشده بودم که یک دفعه چیزی رو بالای سرم حس کردم و دیگه قطره ای روم نریخت.
سرم رو بالا گرفتم و سیاهی چتر رو دیدم.
من ایستادم و روم رو به سمت تهیونگ برگردوندم و دسته ی چتر رو گرفتم و به چشمهای ملتمسش نگاه کردم.
"اسم اون رو از کجا بلد بودی؟"
ترکیب صدای بمش با صدای بارون مثل یه افسانه ی دست نیافتنی میمونه.
اگر صدای تهیونگ قابل لمس بود، دلم میخواست تا ابد ببوسمش.
"فقط...فقط یه آشناست."
کمی نزدیک تر بهم شد. این رو از حرارت بدنم که بالا رفت فهمیدم.
"اگه میشناسیش، منو میبری پیشش؟"
"اگه ببینیش چی میخوای بهش بگی؟"
"نزدیکم بمون..."
اون سرش رو پایین گرفت تا من نتونم اشک های روی صورتش رو ببینم، اما دیر شده بود.
من حسابی درمونده ام و حتی آه کشیدن هم برات مشکل شده.
نمیتونم تشخیص بدم بهتره که اون، جیمین رو ببینه یا نه.
حتی نمیتونم فکر کنم که وقتی برگردم پیش جیمینی که اونجوری باهاش حرف زدم، چه چیزی دارم که بهش بگم چه برسه به اینکه بخوام براش توضیح بدم دوست قدیمیش میخواد ببینتش.
هنوز سردرگم جوابی که باید به تهیونگ میدادم بودم اما وقتی هوسوک رو جلوی در رستوران و توی فاصله ی چند متری پشت سر تهیونگ دیدم که با اخم غلیظی به ما خیره شد بدون فکر لب زدم:
"اون رو میارم خونه ت، منتظرم بمون."
تهیونگ با آستینش صورتش رو پاک کرد و بعنوان تشکر سرش رو تکون داد و لبخند غمگینی زد و روش رو برگردوند تا به رستوران برگرده.
وقتی اون پشتش رو به من کرد به هوسوک نگاه کردم و ناخودآگاه پوزخندی روی لبم نقش بست....
Cover
خیلی مرسی برای کامنتها و ووت هاتون💋
Advertisement
- In Serial46 Chapters
Prehistoric Barbarian
The future became a peaceful utopia in the Core Regions. No crime, no wars, no conflicts, even rude behavior is rare. People became complacent and lazy. The main character isn’t a hero or a typical protagonist. Calling him an… opportunist would be the least offensive probably. In this age, he’s sticking out like a sore thumb. Who would notice a few shady happenings when crime is a foreign concept and there is nobody to catch you? *Book 1 - Done.*
8 198 - In Serial987 Chapters
Hawkin. Bronze Ranked Brewer.
07/11/2022 Update: We're currently at the end of the 7th arc, out of 10. My plan is to continue to publish a chapter at least 4-5x a week for the next few months. Synopsis: Hawkin found his place in the world, far from humans and monsters. He abandoned the adventuring life long ago and left civilization, opting for peace and isolation instead. After ten years out in the northern forests, he befriends a strange creature and his life changes. A traveling trio of monks then show up in Hawkin's woods and share with him the best beer he's ever had. After that beer, Hawkin wants to do nothing but accept the brewer's path and brew. This story is intended to be slow and easy. It involves a slow progression of power and brewing more powerful beers. There is occasional conflict. Thanks for reading, and I really hope this story relieves a bit of stress from your days. Note: I'm behind on Audio, but I hope to catch up soon. Linked Audio is always free. Thanks for the support everyone. If you're into cryptocurrency, I've also got these addresses: BTC: 32chczV9eLgbpHdbRLyptQRZD7pyMxD4UX DOGE: DMRt6x8x2b5Cg7wf4PNVESLLS8WhVDhDnA ETH (ERC-20): 0x22fcaaa6a638fcb5db7a3a74b0c64f371f60e257 SOL: 2fb942xbf35ogTQrUbreTk91Z38U92RHamDEXVjw9Nzh MetaMask: 0xE8A3BEd2b353f53AeA1e1B166EbF9e231ba56647 (Cover by maxxs515 from pixabay; free use)
8 491 - In Serial14 Chapters
Welldark
Welldark University, one of the many schools in the universe specialized in the training of those that know the Dimensional Truth. Those that can, to put it simply, step through the veil where it is weak and travel to other worlds, no matter how far away or no matter in which parallel universe. A freshman at Welldark, Karitas aims to enjoy his university life to the fullest. Although he certainly is looking forwards to studying topics he is passionate about, what he cares most for is the building of his Anomalia - a soulbonded unit of several people that know the Dimensional Truth. It just so happens that this world-travelling ability tends to awaken in the women of the cosmos a lot more commonly then men. Harem-building hijinks ensue. This story is written in the First-Person POV. The series is written in volumes which release in their entirety on my Patreon/SubscribeStar and come to the public one chapter per month.
8 88 - In Serial51 Chapters
The Coach's Daughter
In a town where the high school football team rules the school, Amelia is just another face in the crowd. Sure, her dad is the football coach but Amelia's idea of "Friday night lights" revolves around studying until lights are out. Trying to impress her father who only knows football and her mother's high expectations, Amelia puts her head down and tries her best to satisfy them. After accidentally ending up at a party one night (without her mother's permission of course), Amelia finds herself thrown into the world of the infuriatingly gorgeous yet arrogant Zack Darrington.Zack was never part of a crowd. He's king of the city: the best running back in the state- if not the entire country. Flirtatious, cocky, and a skilled player in all senses, Amelia is not the type of girl he typically surrounds himself with.Everyone knows Zack Darrington. No one knows Amelia Hayes. Football is his world while she wishes it wasn't a part of hers. At first glance, these two couldn't be more different but deep down, they may be more similar than they think.Highest Rankings:#1 in Fiction #10 in Teen Fiction#3 in Sports#10 in DramaBook 1 in THE COACH'S DAUGHTER trilogyCan be read as a standaloneBook 2 OUT NOW
8 88 - In Serial15 Chapters
Re: Corruption
A man gets butchered by a person he considered a friend, when he finally tasted death, he wakes up, thinking it was all a hallucination.He relives the last moments of his life, how he was brutally murdered, for a reason, which is now unknown to him.He slowly loses more and more of his old memory, until he only vague remembers, that he was once a human.Follow him, as he is reborn, reincarnated, as one of the lowest living creatures. And how he is destined to rise again.---------------------------------------Before you think wrong of my choice of race for the mc, I want to inform you that although he starts as a Goblin, he will be nothing like Rou from Re:Monster (which is one of the main inspirations for this).---------------------------------------This is my first fiction, so I would love some feedback or your opinions in general. English isn't my main language either, so if you see any mistakes regarding grammar or anything else, please inform me. I don't plan on ending this fiction anytime soon, but due to school and work I may not have time to write chapters on a frequent base. Btw later on there may be Romance included, so I will put these into the categories, but don't expect anything sexual to happen in the first few chapters.
8 174 - In Serial4 Chapters
The Thong
This story is about the most humiliating thing I had to do when I lost a bet and how I got my revenge.
8 219

