《Paranoia》« نجاتم بده »
Advertisement
کلید در رو انداختم..دستم میلرزه....قلبم میلرزه...تمام تنم داره میلرزه....
در رو باز کردم و با کفش خودمو پرت کردم داخل.
"تهیونگ؟کجایی؟"
و با دیدن وسایل خونه ی قبلیم و جیمین که داشت روی مبل با یه گربه بازی میکرد، روی زانوهام فرود اومدم......
نه...نه...
این اتفاق نباید میوفتاد.
نباید وقتی که تهیونگ به من احتیاج داشت من دوباره برمی گشتم به دنیای اولم.
حالا چیکار کنم خدایا؟
دارم دیوونه میشم.
حالا تهیونگ تنهایی چیکار میکنه؟
متاسفم....متاسفم تهیونگ....
دلم میخواد با صدای بلند بزنم زیر گریه....
اگه براش اتفاق بدی بیوفته چی؟خودم رو هرگز نمیبخشم اونوقت....
شاید اون هنوزم اینجا باشه...میدونم این ممکن نیست...چون الان جیمین دوست پسر منه و همه ی وسایل اینجا، وسایل قبلی منن...شاید اون توی اتاق روی تخت خوابیده باشه و درحالیکه یه دستش رو زخمشه به خودش میپیچه و اسم من رو آروم صدا میزنه....
تصور اینکه الان اون تنها داره درد میکشه مثل فرو کردن شیشه ی خرد شده توی قلبمه....
چه اتفاقی داره برای من میوفته؟
خودم رو رها کردم و طاق باز دراز کشیدم.
بخاطر دویدنم هنوز نفس نفس میزنم و میدونم که صورتم سرخ شده.
جیمین با گربه ی توی بغلش که من قبلا اصلا ندیده بودمش، اومد و بالا سرم ایستاد.
"تو..تو چی گفتی الان؟"
عرق رو از روی پیشونیم کنار زدم.
"هیچی."
"چرا...یه...یه اسمی گفتی....تهیونگ؟"
به جیمین نه...اما به گربه ی توی بغلش زل زدم.
نمیدونم چرا دارم از زیر نگاه های جیمین فرار میکنم، یه جورایی بخاطر این که انقدر بی تاب تهیونگم دارم ازش خجالت میکشم.
"اره..گفتم."
"چ-چرا؟میشه بلند شی؟دارم باهات حرف میزنم"
"نمیخوام بلند شم...نمیدونم باید چیکار کنم جیمین...یه نفر توی اون اتاق هست که منتظر منه ولی من نمیتونم بهش برسم..."
اون روی زانوهاش نشست و گربه رو روی زمین گذاشت.
اون خیلی شبیه خودشه..احتمالا جیمین توی زندگی قبلیش یه گربه ی ملوس بوده.
"جونگکوک تو چته اخه؟کی توی کدوم اتاقه؟ یعنی چی این حرفا؟"
"تو نمیفهمی....هیچکس نمیفهمه...."
از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقی که آیینه ی بزرگ قدی داشت و در رو پشت سرم بستم و صدا زدن های جیمین رو نادیده گرفتم.
به خودم توی آیینه نگاه کردم و منتظرم دوباره مثل اولین بار همه جا تاریک و سرد شه و وقتی میرم بیرون برگردم پیش تهیونگ.
اما اینجا خیلی گرم و روشنه و هیچ اتفاق عجیبی در حال رخ دادن نیست.
اگر یکبار دیگه...فقط یکبار دیگه بتونم برگردم دیگه هیچ آرزویی ندارم.
چی به سرم اومده که ته آرزوم شده فقط یکبار دیگه دیدن تهیونگ؟
دستم رو روی آیینه گذاشتم و سرم رو بهش تکیه دادم.
جیمین پشت در اتاق داره صدام میکنه اما وقتی به گوشم میرسه تبدیل میشه به تن صدای بم تهیونگ....
بجنب اتاق لعنتی...بجنب آیینه ی قراضه...منو ببرید پیش تهیونگ....
چرا فایده نداره و هیچ چیزی تکون نمیخوره؟
چرا تهیونگ نمیاد توی این اتاق و جلوی آیینه مسخره بازی دربیاره تا من رو بخندونه؟
"جونگکوک...نشنیدی؟بهت گفتم همین الان بیا از اونجا بیرون. میخوام باهات حرف بزنم."
من نمیخوام با کسی حرف بزنم جیمین.
نمیخوام از این اتاق بیرون برم.
نمیخوام از جلوی این آیینه تکون بخورم.
زودباش....عوض شو....
"منو ببررررر پیشش عوضییییییییی!"
من با همه ی وجودم داد زدم و مشتم رو به آیینه کوبیدم و جلوی چشمام اون مثل قلبم هزارتیکه شد.
"حالت خوبه؟چیکار کردی؟باز کن این در رو ببینم!"
نمیدونم چند دقیقه شده اما من نمیتونم از بین تیکه های این آیینه ی شکسته برگردم پیش تهیونگ.
پشت این تیکه ها فقط یه دیواره سفیده، نه یه دنیای دیگه....
در رو باز کردم و جیمین با چشمای گرد بازومو گرفت و تکونم داد.
Advertisement
"این چه قیافه ایه گرفتی به خودت؟"
اون کف دستم رو گرفت.
"دستت رو بریدی! اصلا میفهمی داری چیکار میکنی؟"
نگاهش کردم،
اما من جیمین رو نمیبینم.
منو کشوند با خودش و برد آشپزخونه و پشت میز ناهار خوری نشوند.
زیر لب غر میزنه و توی کابینت دنبال چیزیه .
"تو عقلت رو از دست دادی...چه مرگته آخه....سر می اون تو داد میزدی؟کجا میخواستی بری؟"
"اصلا متوجه شدی این اواخر چقدر عجیب شدی؟انگار حواست جای دیگه ست و توی یه دنیای دیگه سیر میکنی"
"حالا که من بهت قول دادم همه چیز رو درست میکنم تو رو خدا همه چیز رو خراب نکن دیگه"
نشست کنارم و من به بتادینی که توی دستش بود نگاه کردم و شنیدم که گفت ممکنه یکم بسوزه.
اون مایع قرمز رنگ روی دستم ریخت و من یاد لکه ی قرمز رنگ روی لباس تهیونگ افتادم.
اوه خدا....این عذاب وجدان من رو میکشه....
"خیلی خب تموم شد...الان میبندمش"
گفت میسوزه؟
پس چرا من هیچی رو حس نکردم؟
چرا به جای دستم، قلبم داره میسوزه؟
این یه تیکه ماهیچه که فقط اندازه ی مشت دسته چرا انقدر توی سینه م داره سنگینی میکنه؟
این چه حسیه؟
اون باند رو روی دستم پیچید و اون رو بالا گرفت و آروم بوسه ای به اون زد.
این کار رو نکن جیمین....
"میخوای بری بخوابی؟خیلی خسته بنظر میای...زیر چشمت گود افتاده"
سرم رو تکون دادم.
"پس بذار یه چیز بیارم بخوری"
سرم رو تکون دادم.
امکان نداره از این بغض چیزی رد شده و پایین بره
"میخوای باهم حرف بزنیم درموردش؟"
در مورد کی؟تهیونگ؟امکان نداره...اون فقط حس کردنیه..همین.
اون با مهربونی به چشمهای خسته م نگاه کرد.
اون دلواپس منه و من دلواپس یه نفر دیگه....
بعضی وقتها فکر میکنم من لیاقت مهربونی های اون رو ندارم، بعضی وقت ها هم فکر میکنم بخاطر این که قراره منو ترک کنه و بره ازش متنفرم.
اما ما هر دومون به یک اندازه منفوریم...چون من هم دوست پسر تهیونگم...
هنوز دستم توی دستشه.
"میدونی جونگکوک...من داشتم فکر میکردم شاید بهتر باشه ما زودتر ازدواج کنیم."
چی؟اون دقیقا چی گفت؟ازدواج؟
دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
"چی داری میگی برای خودت؟"
"خب ما همین الانشم با یه زوج فرقی نداریم...بیا ازدواج کنیم"
"بس کن ازت خواهش میکنم...الان وقتش نیست."
من بلند شدم و خودم رو به در رسوندم.
اون پشت سرم دنبالم اومد.
"چرا نه؟دلیلتو بهم بگ-"
"چون من مطمئن نیستم تو باشی...اونی که میخوام براش بمیرم."
در رو پشت سرم بستم.
در رو به سمت جیمین که یه روزی فکر میکردم با همه ی اشتباه هایی که کرده تا آخر عمرم پاش میمونم بستم.
در رو بستم و بهش گفتم من شک کردم! من به عشق بینمون شک کردم! من به احساساتم شک کردم!
.
.
.
وقتی به راننده گفتم من رو تا راه اهن ببره دارم به این فکر میکنم که چندتا سیگار توی یه روز میتونه یه آدمو بکشه؟
بعد یادم اومد چرا سیگار؟ وقتی که همین عشق برای کشتن کافیه.
بعد پاکت سیگار رو از جیبم درمیارم و به فندک سفیدی که روش نوشته داشت زل زدم.
دردی توی سینه م میپیچه
و من میدونم که درد همه شون با هم مساویه، درد قلبی که پشت این در توی سینه ی جیمین شکست، قلبی که پشت در خونه ی من و تهیونگ زخمی، شکست و قلبی که الان توی سینه ی من که گاهی میزنه و نمی زنه شکست.
در قطار باز شد و با فشار جمعیت داخل رفتم.این خوبه که جای نشستن برام هست.
دستم رو زیر سرم گذاشتم و به بیرون خیره شدم.
دلم میخواد یه موسیقی غمگین گوش کنم اما صدای بم و آشنای یه نفر باعث شد سرم رو به سمت داخل قطار برگردونم.
Advertisement
این...این صدای تهیونگ بود؟
سرم رو میچرخونم و نگاهم رو دیوانه وار بین آدم های مزاحم میچرخونم.
این فقط یه تشابه بود؟یا یه خیال خام؟ یا اینکه واقعا.....تهیونگ با من داخل این کوپه ی قطاره؟
اما این ممکن نیست.من الان توی دنیای دیگه م، پس تهیونگ اینجا وجود نداره.
حتما دچار توهم شدم.
حتی اگر به همین زودی هم برگشته باشم بازم ممکن نیست که اون صدا برای تهیونگ باشه...اون لعنتی با حالی که داشت چند قدم هم به زور برمیداشت.
شونه هام رو بالا انداختم و خواستم که برای بار آخر نگاه سرسری به طول کوپه بندازم و دوباره به بیرون خیره بشم که یکدفعه نگاهم قفل شد روی صورت آشنایی که تا چند ثانیه پیش دنبال صداش میگشتم.
"ت-ت-تهیونگ؟!!!!"
واقعا صداش کردم یا فقط توی ذهنم تصور کردم که صدا ازم خارج شد؟
باید بلند شم از جام...باید برم سمتش و این فاصله ی چند متری رو از بین ببرم...
اوه خدای من...تعادلم رو دارم از دست میدم.
وقتی از جام بلند شدم، اون پشتش رو به من کرد و قطار یک دفعه ایستاد.
من دارم آدمهای مزاحم بینمون رو یکی یکی هل میدم تا بهش برسم اما اینجا خیلی شلوغ و گرمه.
یکدفعه درهای قطار باز شدن و تهیونگ پیاده شد و همزمان جمعیت زیادی به سمت داخل هجوم آوردن.
خدای من نه....
من باید برم بیرون...
باید خودمو برسونم به در....
وقتی فقط یک قدم دیگه مونده بود تا به در برسم اسم تهیونگ رو صدا زدم و اون که هنوز جلوی در بود نامطمئن به سمت منبع صدا برگشت و درست وقتی که نگاهمون بهم گره خورد، در بسته شد و چند ثانیه بعد قطار حرکت کرد و من هنوز با ناباوری به روبه روم زل زده بودم...
.
.
.
.
تا حالا اینجوری سیگار لب دریا بهم نچسبیده بود.
شما نمیدونین وقتی آفتاب داره غروب میکنه و رنگ آسمون به رنگ خون دراومده چه زمان خوبیه....
یه زمان خوب برای خودکشی....
برای اینکه یه زجر رو برای همیشه تموم کنین و به همه ی شک هاتون یه جواب بدین و خلاص شین.
برای اینکه نگاه های ملتسمانه ی تهیونگ رو برای همیشه فراموش کنین.
برای اینکه صدای قلبتون رو که بهتون میگه دیگه حسی به جیمین نداری رو خفه کنین...
من صدای پرنده هارو میشنوم که انگار میخوان من رو از انجام دادن کاری منع کنن.
جیمین اونقدر از من دوره که نتونست از توی چشمهام ته دنیا رو ببینه.
حتی تهیونگ هم وقتی که منو از پشت شیشه ی در قطار دید هم نتونست بفهمه دنیای من به اخر رسیده...
بخاطر همینه که من الان اینجام...ته دنیا....
رو به روی این دریا که رنگ آبیش با قرمزی غروب آسمون ترکیب شده و به رنگ بنفش دراومده ایستادم و آخرین نخ سیگاری که برام مونده رو میکشم و قدم به قدم نزدیک آب میشم.
آب یکم سرده اما دیگه فرقی نمیکنه...تی شرتم رو از تنم درآوردم و روی زمین انداختم.
چه خوب که هیچوقت توی بچگیم نرفتم کلاس شنا.
نمیدونم انتهای این دریا چی منتظرمه....یه زندگی جدید توی یه کالبد دیگه؟
اما نه...من خسته تر از اونم که بخوام دوباره به دنیا بیام...
میخوام صادق باشم، من میترسم که دوباره بدنیا بیام.
این درست تره.
آب تا گردنمه و با موج ها بالا پایین میشم.
نکنه باید برگردم؟
نکنه باید برگردم و برم تا تهیونگ رو پیدا کنم؟
نکنه جیمین وقتی که با چهره ی مشکوکش ازم پرسید که من گفتم تهیونگ یا نه؟ یعنی اینکه جیمین تهیونگ رو میشناسه؟
من میخوام برگردم؟
اره...اره من میخوام برگردم اما ...
اما الان دیگه خیلی دیره...
چون من زیر پام هیچی حس نمیکنم و یکدفعه زمینی که زیرپام بود خالی شد و....
من نمیتونم نفس بکشم!
دارم میمیرم؟
همه چیز تموم شد؟
بدون اینکه رازها رو بفهمم...بدون اینکه یکبار دیگه تهیونگ و خانواده م رو ببینم...بدون اینکه به جیمین بگم که حسم بهش عوض شده؟
این چی بود؟
این....این چیزی که الان من رو گرفت، همون دست گرمی نیست که همیشه به موقع میرسید؟
من بین بیهوشی و هوشیاری ام اما میتونم بفهمم که دارم جا به جا میشم.
وزنم اینجا خیلی سنگینه و اگر من مرده باشم همیشه تصور میکردم که خیلی سبک میشم.
اما من چند لحظه بعد با ضربه ی نسبتا آرومی روی یک سطحی فرود اومدم و دستای یه نفر رو روی سینه م حس میکنم که با فشار بالا و پایین میشه...
چیزی جز سیاهی نمیبینم اما وقتی دهن یک نفر روی دهنم قرار گرفت اکسیژن بلاخره داخل ریه هام برگشت و من با چند تا سرفه آب رو بالا آوردم و چشم هام رو باز کردم.
هنوز زنده ام....
چندبار پلک زدم و اول آسمون که دیگه داشت تاریک میشد رو دیدم و بعد......
"عجب دیوانه ای هستی تو!"
دارم درست میبینم؟این تهیونگه؟اونی که الان با موهای خیس و بالا تنه ی برهنه بالای سر منه تهیونگه؟اون نجاتم داد؟اما....چطوری؟
"داشتی خودتو غرق میکردی که چی؟"
اون عصبانیه...از دندون هایی که داره بهم فشارشون میده و چشمهاش که سرخ شدن کاملا هویداست.
من یه لبخند نامحسوس زدم و دوباره با سرفه هام آب از دهانم خرج شد.
"برای چی داشتی خودکشی میکردی؟"
"چون نمیدونم خودم کی ام...کجام...و بقیه کی هستن...و کجان....و من باید چیکار کنم در قبالشون"
"ببین...تو هر چیزی هم که بگی باز هم اونقدری قانع کننده نیست که بخوای خودت رو از روی زمین پاک کنی."
من به صورتش خیره شدم و تک تک اجزای صورتش رو بررسی کردم.
"تهیونگ...من متاسفم که اونجوری گذاشتمت و رفتم"
صدام رو شنید؟
"صبر کن! تو اسم من رو از کجا میدونی؟!"
اون با تعجب نگاهم کرد و من به شکمش که هیچ اثری از پانسمان و جراحی نبود خیره شدم....
هان؟پس...پس زخمش کو؟
"تو صدامو شنیدی؟پرسیدم اسمم رو از کجا میدونی؟وایسا ببینم...حالا که دارم دقت میکنم..تو-تو همونی هستی که توی قطار هم اسم منو صدا کرد؟"
چشمام رو به هم فشردم.
این شبیه به بازجوییه.
یه بازجویی غمگین... چون من هنوز توی دنیایی ام که جیمین دوست پسر منه اما تهیونگ رو پیدا کردم که نسبتی باهام نداره و من رو نمیشناسه.
"همینطوری...صدات کردم."
"منم باور کردم."
چشم غره رفت و بلند شد و زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.
"چرا نجاتم دادی؟"
نفسش رو بیرون داد و بهم کمک میکرد که از ساحل فاصله بگیریم.
"نمیدونم...خیلی اتفاقی امروز اینجا کشیده شدم و یه تی شرت دیدم که روی ماسه ها افتاده بود و بعد...بعد که دورتر رو دیدم متوجه شدم یه نفر اونجا داره غرق میشه."
من از نزدیکی اون بهم میترسم، از اینکه دستش داره به بدن برهنه م میخوره میترسم، حتی از اینکه توی چشم هام خیره بشه و مثل قبل دونه دونه روی اجزای صورتم تمرکز کنه میترسم...
نگرانم دوباره ضربان قلبم بالا بره و اون صداش رو بشنوه و من توضیحی نداشته باشم براش.
"حالم خوبه...میتونم راه بیام."
سرش رو تکون داد و دستم رو رها کرد.
"ویلای من همینجاست...بیا بریم به چای گرم باهم بخوریم."
نمیتونم پیشنهادش رو رد کنم.
هنوز هوش و حواسم درست سر جاش نیومده و نمیتونم تنهایی برگردم خونه!
اوه...گفتم خونه؟
چجوری باید به اونجا برگردم وقتی اون حرف رو به جیمین گفتم.
سرم درد میکنه و حالا تاریکی شب همه جارو فرا گرفته.
کفش هام رو درآوردم و جلوی در ایستادم.
خونه ی قشنگ و کوچیکیه.
اون سریع داخل اتاق رفت و وقتی که برگشت حوله رو سمتم انداخت.
"بگیر خودتو خشک کن که سرما نخوری."
بعد به آشپزخونه رفت و چایساز رو روشن کرد.
خودم رو خشک کردم و لباسم رو با لباسایی که اون بهم داد عوض کردم و روی مبل ناراحتش نشستم.
"هی غریبه...راحت باش..فکر کن اینجا خونه ی خودته..."
سرم رو تکون دادم و تشکر کردم.
باورم نمیشه این همون تهیونگیه که من میشناختم.
"راستی...اسمت چیه؟"
"جونگکوک"
"اوه..چه اسم قشنگی...کسی تا حالا بهت گفته شبیه خرگوشی؟"
آب دهنم رو قورت دادم و به چشمهاش خیره شدم.
اره...جریان خون داره توی رگهای بالا میره...
نمیدونم از این خوشحال باشم که اون حالش خوبه و حداقل اینجا زخمی نیست و من نباید عذاب وجدانی داشته باشم یا از این ناراحت باشم که اون منو نمیشناسه و باهام مثل یه عاشق برخورد نمیکنه؟
من واقعا دارم اعتراف میکنم از اینکه تهیونگ اونقدر پرستیدنی نگاهم میکرد لذت میبردم؟
شاید.
"اره...یه نفر هست که من رو بانی صدا میزنه..."
شایدم میزد.
"اوه جدی؟اون کیه؟"
توی ذهنم جوابش رو دادم: خودت!
اون لبخندی تحویلم داد و کیف پولش رو از روی میز برداشت و منتظر جواب من نموند.
"من خیلی وقت بود اینجا نیومدم بخاطر همین یخچالم خالیه..میرم بیرون یکم خرید کنم...تو مشکلی نداری اینجا بمونی تنها؟"
من از روی مبل بلند شدم.
"من میرم...حالم الان خوبه....باید برگردم..."
"نه نه...تعارف نکن...بیا امشب دور هم باشیم و خوش بگذرونیم..صبر کن ببینم...."
اون به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
"تا یکم دیگه اون هم میرسه و تو دیگه تنها نیستی تا من بیام...پس راحت باش و بشین تا برگردم. خب؟"
با خجالت باشه ای گفتم و به جای خالیش نگاه کردم.
این جو بینمون رو اصلا دوست ندارم.
من بایدمثل همیشه الان از اون عصبانی باشم که انقدر چسبیده به زندگیم و رهام نمیکنه....اما هیچی مثل اون دفعه ها نیست و الان دلم میخواد التماسش کنم که باهام سرد نباشه.....اما این نشدنیه....
چند دقیقه ای گذشت و من روی کاناپه دراز کشیده بودم و یادم افتاد حتی تشکر ساده هم نکردم که من رو نجات داد، اونم درست وقتی که پشیمون شده بودم از اینکه خودم رو بکشم.
توی همین فکرها بودم که در، بی مقدمه باز شد و یک نفر داخل اومد.
من ارنجم رو روی کاناپه گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم و به صورتش نگاه کردم و اون هم با چشمهای از حدقه بیرون اومده من رو برانداز کرد.
"تو اینجا چیکار میکنی جئون جونگکوک؟!"
اون وکیل نامجونه؟جانگ هوسوک؟!!!
Cover
عذرخواهی اینجانب را جهت دیر شدن پذیرا باشید😅💐
دوستتون دارم و قول میدم دیگه دیر نشه...ماچ به همتون🥀❤️
Advertisement
- In Serial17 Chapters
Ephemeral
After being stolen from his world and deposited on a strange new one Tim is forced to use his strange new abilities to survive. Will constantly shifting powers be enough to overcome the insanity of locusinte?
8 172 - In Serial26 Chapters
Sara Flowers and The Devil's Checkerboard
Sara Flowers wakes up in the land of the dead and is given three choices: She can join the bureaucracy of the Light, be a servant of the random chaos of the Dark, or pick up imaginary weapons and fight to live again. Sara decides to fight.
8 90 - In Serial76 Chapters
Wonderland: Origin Arc [Script]
On a late night on the 15th of June 2018 in the middle of England, a teenage girl died in a hit-and-run. A few months later, her friends have started college. They plan to get over the loss and do something in her memory, but things end up going a bit haywire when guns are pointed at them and they are soon struck by lightning. They try to go home to forget the day but between the discovery of superpowers and the arrival of a serial killer, it appears to be a lot harder than it sounds... This is in a script format. If you read, please enjoy. All I ask.
8 167 - In Serial7 Chapters
[Alternative Recode]
Parallel universes exist. Ten years ago, a terrorist organization called Liroli waged an all-out war against the World Order, bent on obtaining the means to travel between these parallel universes. Although the war ended with the government's victory, it was not without consequences. A poisonous element known as Lorine began leaking from the other worlds, bringing a plague that wiped out a third of humanity — the infamous May Death. Those infected gained strange abilities, in exchange for their certain death in a year. To counter the great plague that threatened humanity's survival, the government launched the World Restoration Project: gathering those infected and sending them into Lorine-polluted parallel worlds to seal the leaks between them. But it isn't that easy a task, as many dangers lurk behind these worlds, while those infected must deal with their own looming deaths. This is the story of Jack Waterfelt, the only human in the world immune to the May Death, and the 43rd Sealing Squad.
8 162 - In Serial6 Chapters
AMARANTHINE: BEYOND THE EVERLASTING
The world in turmoil. everything out of sense as she is just a plain-looking ordinary girl."This is beyond my capabilities.." Don't worry. 'Death' choose her and that's the end of her 'ordinary' San Roel, a teenage girl living in an ordinary world. she will meet her trials to extend her ability, transmigrated to another world, searching for her answer, meeting another creature and culture beyond her ordinary. who will lose first? her original identity or her purpose?something that lies ahead, keep hidden and untouchable, something that eternal. should she go under or above? is there a situation worse than this? should she failed, what penalties waiting for her?.story original by NIEcover; the original photo was taken by NIE and design by NIE.
8 105 - In Serial29 Chapters
pink • yoonmin ✓
park jimin looked sinful tonight and yoongi would have to have a lot of control over his hormones.highest rankings #1 in kpop - 5th january 2021#3 in yoonmin - 19th december 2020#1 in yoonminau -1st november 2020#2 in yoonminau- 30th october 2020#5th in yoonmin - 21st december 2020#8th in yoonmin - 24th december 2020#7th in yoonmin - 25th december 2020
8 293

