《Paranoia》«تو و من، بیشتر از دوستیم»
Advertisement
Music: I know you by Skylar Grey
من به فاصله ی یک انگشتی بین لبهامون خیره شدم و صدای تپش دیوانه وار قلبم با صدای تهیونگ که گفت فقط مرگه که باعث میشه من تو رو تنها بذارم توی گوشم طنین انداخت.
نمیدونم چرا نفسم رو حبس کردم، اما وقتی که اون رو بیرون دادم فهمیدم که تهیونگ دیگه بهم نگاه نمیکنه و دوباره سرش رو شونمه.
چشمهای نافذش دیگه روی من نیست اما قلبم آروم نمیشه...این دیگه چه کوفتیه؟
اگه صداش رو بشنوه چی؟
اوه خدایا اونوقت چه فکری درمورد من میکنه؟
خفه شو احمق...آرومتر بزن....خفه شو....
باید زودتر جلوی فاجعه رو بگیرم.
"خ-خب...حالا...کجا ب-بریم؟"
"چرا زبونت گرفته؟"
اون آهسته خندید.
بخاطر تو.
ذهنم جواب داد و زبونم چیز دیگه ای گفت:
"خونه ی تو کجاست؟"
"ندارم."
"پس حالا کجا باید بریم؟"
با این که صدای ضربان قلبم زیاد بود اما تونستم صدای قورت دادن آب دهن اون رو بشنوم.
"خونه ی تو."
"فکرشم نکن کیم تهیونگ..تو قرار بود دیگه جلوی چشم من پیدات نشه اونوقت من باید تو رو ببرم به خونه م؟دوباره؟"
پوفی کردم و روم رو به پنجره کردم.
اون سرش رو از روی شونه هام برداشت و من احساس کردم بخشی از وجودم، ازم کنده شد.
"خب...ما قرار گذاشتنه بودیم بعد اینکه از آمریکا برگشتیم یه مدت من پیشت بمونم تا خونه پیدا کنم."
به راننده که از توی آیینه داشت چپ چپ من رو نگاه میکرد زل زدم.
"هووف...دیگه دارم دیوونه میشم...من که نمیدونم کی این قرار رو گذاشتیم...خودمم دیگه خودمو نمیشناسم...فقط کاش از اینکه نمیدونم دور و برم چه خبره سو استفاده نکرده باشی....آقای راننده لطفا برید به خیابون بی شونزدهم."
راننده باشه ای گفت و ضبط ماشین رو روشن کرد.
"صداش رو زیاد کنید لطفا."
راننده از توی آیینه ی جلو رو به تهیونگ سرش رو تکون داد و صدای آهنگ رو بلند تر کرد.
حالا من صدای ضعیف و بم تهیونگ رو میشنوم که داره با آهنگ لب خونی میکنه و زیر چشمی من رو نگاه میکنه...
I believe I believe there's love in you
باور دارم,باور دارم که درونت عشقی هست
Grid locked on the dusty avenues
Inside your heart, just afraid to go
ولی(اون عشق) در خیابانهای کثیف (قلبت) اسیر شده,از اینکه بره میترسم
i am more , i am more than innocent
من بیشتر از , من بیشتر از یک پاکدامن هستم
But just take a chance and let me in
ولی این شانس رو قبول کن و بذار بیام تو
And I'll show you ways that you dont know
و من راه هایی رو به تو نشون میدم که از وجودشون هیچ اطلاعی نداری
Dont complicate it
بیا و انقد پیچیدش نکن
Dont let the past dicate
بیا و مثل قدیما نباش
Yeah
آره
I have been patient, but slowly i'm losing faith
صبور بودم ولی دیگه دارم ایمانم رو از دست میدم
So please , I know you baby
پس خواهش میکنم , عزیزم من تورو میشناسم
I know you baby
عزیزم من تورو می شناسم
I believe , I believe you could love me
باور دارم,باور دارم که می تونستی عاشق من باشی
But you're lost on the road to misery
ولی تو در جاده بدبختیا گم شدی
And what I gave to you
و من چیزی رو بهت دادم
I could never get back
که هرگز نتونستم پسش بگیرم
Don't complicate it
انقدر پیچیدش نکن
Don't drive yourself insane
خودت رو دیوونه نکن
Yeah
آره
Say what you will but I know that you want to stay
هرچی می خوای بگو ولی من که میدونم دوست داری بمونی
So please , I know you baby
Advertisement
پس خواهش میکنم , عزیزم من تورو میشناسم
I know you baby
عزیزم من تورو میشناسم
Chemicals rushing in
عشق داره من رو در بر میگیره
I know it’s you that I belong to
میدونم این تو هستی که بهش تعلق دارم
I’m burning like a cannonball in the air
دارم مثل یه گلوله توپی تو هوا آتیش میگیرم
Crashing into who I belong to
و به فردی اصابت میکنم که بهش تعلق دارم
I have been patient, but slowly I’m losing faith
صبور بودم ولی دیگه دارم ایمانم رو از دست میدم
please, I know you baby
خواهش میکنم، عزیزم من تور ومیشناسم
I know you baby
عزیزم من تورو میشناسم
(The shadows of your heart are hanging in the sweet, sweet air)
سایه های قلبت در هوایی شیرین آویزونه
I know you baby
عزیزم من تورو میشناسم
(I know you baby)
عزیزم من تورو میشناسم
So please, I know you baby
پس خواهش میکنم، عزیزم من تور ومیشناسم
(The secrets that you hide, control us and it’s just not fair)
رازهایی که مخفی میکنی، مارو کنترل میکنن و این انصاف نیست
I know you baby
عزیزم من تورو میشناسم
نمیدونم چرا اما انگار تهیونگ داره این آهنگ رو برای کسی میخونه....
.
.
.
بهش کمک کردم تا روی تخت دراز بکشه.
تی شرتی که خودم تنش کرده بودم رو بالا زدم و نگاهی به پانسمانش انداختم.
"باید پانسمانت روعوض کنم و توی خونه هیچی نداریم، یه سر داروخونه میرم و سر راه یه چیزی برای خوردن هم میگیرم"
اون سرش رو تکون داد و وقتی به پهلو چرخید آهی کشید.
توی پیاده رو قدم زدم و سعی کردم با تنفس های طولانی آرامش رو به خودم برگردونم.
باید همه ی اطلاعاتی که دارم رو توی ذهنم طبقه بندی کنم و دونه دونه اتفاقات رو تحلیل کنم.
من نباید احمق باشم و میدونم که توطئه ای پشت ایناست....یک یا چند نفر دارن اینجا دروغ میگن...
وقتی به خودم اومدم رو به روی اتاق بودم و گاز استریل و باند توی دستم بود.
آروم وارد اتاق شدم و به تهیونگ که چشمهاش بسته بود نگاه کردم.
مغزم داره از سوت میکشه...
"بیداری؟"
"اوهوم."
وقتی گفت چشمهاش رو باز کرد.
"بلند شو باید پانسمانت رو عوض کنم...تا بلوزت رو دربیاری و آماده شی میرم یه سیگار بکشم "
پاکت سیگاری که از مغازه خریده بودم رو درآوردم و یه نخ سیگار از توش برداشتم.
"فندک داری؟"
جیب پشت شلوارم رو گشتم بااینکه میدونستم چیزی همراهم نیست.
"توی کشوی میز کنسوله"
از اتاق بیرون رفتم و ....
چی؟!
چرا اون باید بدونه که فندک توی خونه ی من کجاست؟
جواب این سوال رو وقتی گرفتم که فندک سفید رو دیدم.
ته دلم خالی شد وقتی اون رو دستم گرفتم و نوشته ی روش رو خوندم
سرم داره گیج میره و نوشته های روی فندک مدام دارن جلوی چشمام میرقصن.
پس شکی که داشتم بی مورد نبود، پس من توهم نزده بودم...
فندک رو توی دستم فشردم و به اتاق رفتم.
تهیونگ روی تخت نشسته بود و با دستبند توی دستش بازی میکرد. وقتی فندک رو توی دست من دید دهنش باز موند و اه کوتاهی ازش خارج شد.
با صدایی که از خشم و ترس میلرزید شروع کردم به داد کشیدن
"یه سوال ازت میپرسم...ازت خواهش میکنم این یه بار راستش رو بگو...ما فقط دوست معمولی نیستیم نه؟!"
اون لباشو بهم فشار داد و بخاطر این روی چونه ش چروک های خوشگلی بوجود اومدن اما هیچی نگفت.
"هه...حالا جواب سوالامو یکی یکی دارم میگیرم!
تو خونه ای نداری چون اینجا خونه ی تو هم هست!
همه با تعجب ازم پرسیدن چرا شب رو پیش تو نخوابیدم چون ما هر شب پیش هم میخوابیم!
Advertisement
عکسهای تو روی اون دیوار لعنتیه چون......"
من بغض، عصبانیت یا هر چیز دیگه ای که توی گلوم بود و نمیدونستم چیه رو قورت دادم و مثل بادکنکی که بادش خالی شده باشه با بی حالی ادامه دادم.
"چون تو دوست من نیستی کیم تهیونگ...تو دوست پسر منی!"
تهیونگ دستش رو روی باندش گذاشت.
"نه جونگکوک..داری اشتباه میکنی ما-"
"بسه لعنتی...دروغ بسه......"
اون لبه ی تخت نشست و دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
"چرا همون اول بهم نگفتی؟چرا گذاشتی مثل احمقا بنظر بیام؟"
"چون من نمیخواستم از دستت بدم...چون تو وقتی اون اتفاقات عجیب برات افتاد به اندازه ی کافی درگیری ذهنی داشتی و هیچ حسی بهم نداشتی و اگر میفهمیدی رابطمون چیه همه چیز بینمون بهم میخورد...من خودم میخواستم کم کم اینو بهت بگم....."
رنگش داره مثل گچ دیوار سفید میشه و من میترسم تا چند دقیقه ی دیگه نامریی بشه.
"اره من از اینکه هی از یه دنیا وارد یه یه دنیای دیگه میشم و نمیفهمم تو اون مدتی که نبودم چه اتفاقاتی افتاده ممکنه ضعیف به نظر برسم...اما اینو هم بدون که تو هم به اندازه ی من ضعیفی....تنها فرقمون اینه که تو یه دروغگوی خوب هم هستی!"
نیشخند زدم و جمله ی آخر رو با تاکید گفتم.
اون سرش رو پایین گرفت و دستش رو لبه ی تخت گذاشت..انگار که چشمهاش سیاهی رفته باشه، سرش رو به طرفین تکون داد و به سختی کلماتش رو به زبون آورد.
"خواهش میکنم درکم کن جونگکوک...."
"چرا من همه ش باید درکتون کنم؟ لعنتیا هیچکدومتون نمیفهمید من دارم چی میکشم و چه حسی دارم وقتی تنهایی باید عذاب این جابه جایی های غیر قابل توضیح رو بکشم."
دستم رو کلافه به موهام کشیدم و شروع کردم توی اتاق قدم زدن.
نمیخوام به تهیونگ نگاه کنم و ببینم که جوریه که انگار لحظه به لحظه داره آب میشه و توی زمین فرو میره....
من یه جورایی از ناپدید شدن اون میترسم.
"آروم باش..من ازت معذرت میخوام عزیزم...من فقط میخواستم نگهت دارم و نمیدونستم براش باید چیکار کنم."
اون با صدای بم و آرومش ازم خواست که آروم باشم و من بدون اینکه خودم بخوام حس آرامش ناآشنایی از گوشم وارد تمام تنم شد....
به جسم نحیفش که حالا توی خودش از درد جمع شده بود نگاه کردم.
دیگه نمیتونم این صحنه رو نگاه کنم...دیگه نمیتونم اینجا بمونم...
"میدونی چیه؟تو با دروغای خوشگلت نه تنها نتونستی من رو نگه داری...بلکه جوری از دستم میدی که حتی فکرررشم نمیکنی!"
من آهی کشیدم و اشکی که از توی چشمم فرار کرده و داشت روی گونه م سقوط میکرد رو پاک کردم و به سمت در پذیرایی رفتم.
"جونگکوک صبر کن..."
اون پشت سرم دنبالم اومد.
مثل اولین بار که توی پارتی شوگا دیدمش...
مثل وقتی که توی بیمارستان با جیمین بودم...
مثل وقتی که رفتم بوسان دنبال جیمین...
اون همه جا دنبالم اومد و بهم کمک کرد، حتی بدون اینکه من ازش بخوام...
پس من چه مرگمه؟
از چی دارم فرار میکنم؟
جلوی در ایستادم و برگشتم سمتش و توی چشمهاش که مثل یه لبخند ناراحت به نظر میرسید زل زدم.
"تنها کاری که باید میکردی این بود که باهام صادقانه رفتار کنی..الآنم من میرم و این خونه با همه ی خاطره هایی که باهم داشتیم و من حتی یادم نمیادشون، مال تو..."
در رو پشت سرم کوبیدم و به سرعت از ساختمون خارج شدم.
اوه نه..درست دیدم؟لباس اون خونی شده بود...؟
.
.
.
.
از وقتی نشستم اینجا، توی یه کافه ی نه چندان شیک...یک لحظه هم تصویر اون لکه ی قرمز روی لباسش و انگشتان باریکش که چنگ زده بود به اون، از جلوی چشمهام کنار نمیره.
من چیکار کردم؟
سر یه آدم مریض و بی حال داد کشیدم و اون رو اونجا ول کردم؟
اه...به درک....اون فقط منو نداره....حتما زنگ میزنه تا کسی بیاد سراغش.
جرعه ای از قهوه ی تلخ نوشیدم.
باید برم سراغ شوگا و گوشیم رو پس بگیرم..از اینکه اون عوضی رو یکبار دیگه ببینم حالت تهوع دارم اما چاره ای نیست...حداقل باید وقتی برم که همسر عزیزش پیشش نباشه و فکر نکنه من باز اونجام تا زندگی عاشقانه ش رو بهم بزنم.
باورم نمیشه دارم این حرفارو درمورد جیمین میزنم.
زندگی واقعا غیرقابل پیش بینیه.....
یادم اومد که اون شب لی لی شماره ش رو بهم داده بود، از جیب شلوارم کاغذ رو بیرون آوردم و بعد خوردن آخرین جرعه از قهوه به سمت پیشخوان رفتم و خواستم که بهم اجازه بدن تلفن بزنم.
از لی لی خواستم تلفن و آدرس محل کار شوگا رو بهم بده و بعد تاکسی گرفتم و به سمت آدرسی که گرفته بودم راه افتادم.
وارد استادیو شدم و از مرد مو قرمزی که انگار تازه مواد زده بود خواستم تا شوگا رو صدا کنه.
اون داخل یه اتاق رفت و چند دقیقه بعد شوگا ظاهر شد. از جیب کتش گوشی رو درآورد و سمتم گرفت.
"اومدی دنبال این؟"
گوشی رو از دستش قاپیدم.
"هم این...و هم دنبال جواب سوال هام...."
شوگا اشاره ای به مرد مو قرمز کرد و اون با گیتار برقی که دستش بود مارو تنها گذاشت.
"چه سوالی؟"
"تو یه دروغگوی عوضی هستی...تو از کجا میدونستی من توی اون بار بودم و اومدی دنبالم؟مگه نگفتی هیچکدومتون از من و جیمین خبر نداشتین؟"
چشمهاشو بست و سینه ش بخاطر نفس عمیق بالا رفت.
"من...من وقتی شیشه رو توی شکمش فرو بردم..خدای من..هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دستم میلرزه...همون لحظه گوشیش زنگ خورد و من از جیبش درآوردم و جواب دادم اما تو قبل از اینکه من بتونم چیزی بگم شروع کردی به تند حرف زدن...من اون لحظه ترسیده بودم و نتونستم حرفی بزنم گیج و مبهوت از اتفاقی که افتاده بود بهت گوش میدادم و تو گفتی، اون یعنی تهیونگ باید هر چه سریعتر بیاد به مغازه ای که خریدینش..بعد هم سریع گوشی رو قطع کردی...خب من قبلش از الکس شنیده بودم که تو قراره اونجا رو بخری....گفتی باید بیاد و درمورد یه چیزی...یا یه کسی نمیدونم...بهت توضیح بده...گمونم یه اسمی رو گفتی جیدوب...جیهوپ..جی موو..نمیدونم یه همچین چیزی...."
حداقل این بار راست میگفت چون دستاش واقعا داشتن میلرزیدن.
اون هر چقدرم بد باشه آدم کش نیست..این روشنه برام...حداقل جسم آدمهارو نه..ولی شاید روحشون رو بکشه.
"تو..تو میدونی اون کیه؟"
"من از کجا باید بدونم؟"
اون غر زد و دوباره سمت دری که ازش اومده بود رفت.
"جواب سوالتو گرفتی...حالا برو..."
از پله های استودیوی آهنگسازی شوگا آروم آروم پایین رفتم و زیر لب تکرار میکردم.
جیموو..جیدوپ...جیهوپ...این دیگه کیه؟من باید برگردم پیش تهیونگ؟باید برگردم و ازش بپرسم که این فرد کیه و چیشده بوده که من ازش خواسته بودم بیاد و درموردش بهم توضیح بده!
نزدیک اینم که دیونه بشم.
از در اصلی ساختمون خارج شدم و یکدفعه باد شدیدی شروع کرد به وزیدن و کیسه های پلاستیکی رو با خودش جا به جا میکرد.
کورکورانه قدم برمیدارم و سعی میکنم دستام رو جلوی صورتم بگیرم تا گرد و خاک واردش نشه...اما من احساس میکنم دیگه نمیتونم راه برم چون تموم خیابون با ساختمون ها و ماشین ها دارن با هم میچرخن...پس توی پیاده رو لبه ی جدول نشستم.
.
.
.
.
.
*اما چند ثانیه بعد دستی از بازوم گرفت و بلندم کرد و آهسته از پیاده رو من رو به سمت صندلی جلوی ماشینی هدایت کرد.
یه نفر خم شد سمتم و برام کمربند رو بست.
هنوز چشم هام رو بستم...نمیخوام بازشون کنم...میترسم باز کنم و تهیونگ رو غرق در خون رو به روم ببینم...میترسم ببینمش که روی زمین، جلوی در، زانو زده و منتظره که من برگردم و باندش رو براش عوض کنم.
لعنت به اون چشمهای غمگینت تهیونگ....
اون ادم جای راننده نشست.
بعد چند ثانیه صدای باز شدن در اومد و یه نفر دیگه هم وارد ماشین شد.
بدون هیچ حرفی....
بوی عطرش آشناست اما نمیخوام بدونم کیه...
استارت رو زد و ماشین روشن شد و راه افتاد...با سرعت کم...
خوابم میاد اما نمیتونم بخوابم...فقط میخوام چشمهام رو همینطور بسته نگه دارم و به آهنگ آشنایی که داره پخش میشه گوش بدم.
من تا حالا این آهنگ رو نشنیدم اما دارم زیرلب میخونمش......
این همون آهنگه....همونی که تهیونگ داشت زیر لب میخوندتش...
چطور ممکنه آهنگی که فقط یکبار شنیدمش رو حفظ باشم؟
چطور همچین چیزی ممکنه؟
تهیونگ....
تهیونگ الان داری چیکار میکنی؟
هنوزم درد داری؟ پانسمانت رو عوض کردی؟داروهات رو خوردی؟
حالت خوبه؟
هنوزم لبت بخاطر گریه ای که دیدم و ندیدمش داره میلرزه؟
هنوزم نقاشی خونت روی بوم لباست هست؟
وقتی دوباره بیام پیشت میخوام اون رو قاب کنم بزنم به دیوار به عنوان یه اثر هنری...
بعد بشینم رو به روش و ساعت ها زل بزنم بهش تا از بار گناهام کم کنه...
من باید بیام پیشت...باید بیام و بگم که میخوام معذرت خواهیت رو قبول کنم.
همین الان باید برگردم و داروهات رو بهت بدم و پانسمانت رو خودم با دستهای خودم عوض کنم....
باید لباست رو از تنت دربیارم و یه پیرهن سفید تنت کنم تا مثل فرشته ها بشی و دوباره صدام کنی بانی.......
من کجام؟اینجا کجاست؟میخوام برگردم خونه....پیش تهیونگ.....*
.
.
.
.
.
از روی جدول بلند شدم و پیاده دویدم...دویدم تا خونه....
نفسم بالا نمیاد دیگه اما اگر من تو رو تنها گذاشتم همون بهتر که بالا نیاد...
من یه هیولام....
من یه هیولام....
کلید در رو انداختم..دستم میلرزه....قلبم میلرزه...تمام تنم داره میلرزه....
در رو باز کردم و با کفش خودمو پرت کردم داخل.
"تهیونگ؟"
و با دیدن وسایل خونه ی قبلیم و جیمین که داشت روی مبل با یه گربه بازی میکرد، روی زانوهام فرود اومدم......
های های😍
اون قسمتی که با ستاره شروع شد و با ستاره تموم شد و مبهم بود و اینا...رو گوشه ی ذهنتون داشته باشیدش و فعلا خیلی خودتون رو درگیر نکنید .
بعدا باهاش حسابی کار داریم.
میدونم تیکه ی اخر گیج کننده بود😄 اما خیالتون راحت باشه😅❣️
مرسی میخونید و ووت میدید...بوس
Advertisement
- In Serial16 Chapters
Dark Base written by Travis Willier
A black government military operation kidnaps four individuals and brings them in a deep military underground facility for military operation experimentation and deep mind memory analysis. Little did they know this base would become their Hell
8 124 - In Serial71 Chapters
The subtle World of Terraria
Evan Langford, wakes up one day to find himself in the game world of Terraria. Confused with no understanding on how he got there, he slowly brings himself up and swears that if there is a way how he got into this place, then there must be a way on how he can get out of this place. He already knows all the inn's and out's of Terraria, how hard can it be? He then realizes that all is not what it seems since there are skills, stats, different races, a working community and many more things that aren't present in Terraria. Which begs the question. Is he really in Terraria? Note: 1) Cover art was made by a friend of mine for this story and I have his permission to use it. Thank you, @centryNEL2) I wrote this story a long time ago when I was still an aspiring writer but it was really bad so I'm re-writing it here.3) While this is a fanfiction about a game, you don't need to know anything about the game to enjoy this story as almost everything is explained in a simple way that even those who have not heard of Terraria will enjoy this story.
8 189 - In Serial43 Chapters
Zeroth Knight re: Dawn
Isekai, fantasy, with the core themes of Identity and Fate. Story contains a, mostly, lesbian cast. Updated twice a day. Evangeline Sayagawa makes the ultimate choice at the cost of the ultimate sacrifice: She decides to leave her world that she fought so hard to return to, and return to Arsea in hopes of saving everyone. Little was she aware of just how bad things had gotten. The world she was returning to was cast into chaos and on the precipice of being destroyed. She awakens in this new kind of Arsea, after having witness the end of a dear friend. The world now belonged to the monstrosities of old, the Beta, and their corrupted human warriors, the Eld. With her fake identity, that which defined her in this world, being stripped from her, she now has to navigate a darkness in which not even the women she loves recognize her. This is book 2 of the Evangeline Sayagawa "Zeroth Knight" story, with book 1 being found here. The first "chapter" posted here is a hyper-condensed version of volume/book 1, in case anyone needs a generalized refresher of events, or for those who wish to start with this book instead as it is faster paced and more action-packed than the first one. Suffice to say, but most of the details from book 1 are lost by doing this; however, enough of the more-important information is present to allow one to understand the general idea of what is going on. This book features a mostly lesbian cast and deals more so with fate and crises of identity more than anything else. However, there is much more action in this one than any of my other stories thus far and brings about the end of Evangeline Sayagawa's story arch... sort of. I have another story up, a short story drama with light yuri and supernatural themes: "Escape The KNIGHT" Share the story if you think it's good. And please rate some stars and leave reviews guys. It will help encourage other people to take a chance with the story and get to know this wonderful journey with us. Also, a friend has made a Discord for the "Zeroth Universe" if anyone wants to join and hang out to talk about the stories, theories, or just general fun chats with us! https://discord.gg/f3Bc4TR Follow me on Twitter @Ozefen0 to stay up to date on my stories and what have you.
8 148 - In Serial10 Chapters
Another Vampire Story
Nox remembers nothing All He knows that he is thristy Can he Control it? I Dont know Will He Remember? Read The Story (Hmmmm)
8 218 - In Serial62 Chapters
Apathy
14 year old Damien Reyes was an ordinary kid living in New York City with everything any kid could've asked for. He had a family, a sister, a best friend, and (maybe) even a girlfriend! All that changed, however, when the virus came. A disgusting plague capable of turning any human into a monster based on a emotion picked at random. You could turn if you feel too happy. You could turn if you feel too sad. Join in on the adventure of a lifetime where your own emotions become a liability in this pre apocalyptic universe. Updated Weekly: Friday, 8pm. EASTERN STANDARD TIME.
8 206 - In Serial62 Chapters
lord of pride
the sin of pride, the sin of self-confidence. it was something Aero possed for many years, many people said he should swallow it and he said no in a very rude way. now after having to swallow it for the first time in his life some weirdo had appeared.
8 393

