《Paranoia》«شب بی پایان»
Advertisement
قبل از اینکه سرش رو بالا بیاره توی دلم فقط دعا کردم که اون کسی که فکر میکردم نباشه.
وقتی کامل سرش رو بالا کرد و توی چشم هام نگاه انداخت، نور رعد و برق برای یک لحظه همه جارو روشن کرد و بعد صدای غرش آسمون اومد.
"مین یونگی...؟"
"جونگکوک...باور کن نمیخواستم اینجوری شه..قسم میخورم نمیخواستم."
چشمهاش قرمزه و از کل بدنش داره آب میچکه...اون چرا انقدر داغون و بیچاره به نظر میرسه؟
"تو رو خدا سریعتر بیا...من ازت معذرت میخوام جونگکوک...من..."
اون داره با صدای بلند گریه میکنه و من احساس خفگی بهم دست داده.
" چی-چیشده؟ این چه وضعیه؟"
"تو رو خدا بیا بریم تا دیر نشده..عجله کن..."
من نمیدونم چه نقشه ای تو سر این شیطان داره میگذره!
چرا دقیقا باید روز تولدم وقتی که جیمین من رو سورپرایز کرده و ما قرار گذاشتیم که همه چیز رو با هم درستش کنیم یکدفعه ای سر و کله ش پیدا بشه و به من التماس کنه که باهاش برم؟
همینه! اون اینجاست تا امشب رو خراب کنه.
"من اصلا نمیفهمم تو چی میگی..از اینجا برو...امشب بار تعطیله"
من در رو روی اون به سرعت بستم و خودم به پشت در تکیه دادم.
صدای گریه ی اون و کوبیدنش به در تموم نمیشه.
"خواهش میکنم جونگکوک...داره دیر میشه...لطفا باهام بیا...اگه نیایی پشیمون میشی...قسم میخورم میشی"
یه نفس عمیق کشیدم و از در فاصله گرفتم و تا به میز برسم با خودم کلنجار رفتم که کدوم قسمتش رو باید براشون تعریف کنم و کدوم قسمتش رو نه.
رنگ پریده ی جیمین وقتی صدای در اومد معما رو برام سخت تر میکنه.
"بچه ها! من نمیدونم چه خبره ولی-"
چی؟!
به میز و صندلی های خالی و گرد و خاک قطوری که روشون نشسته بود زل زدم.
"جونگکوک در رو باز کن...باهام بیا"
نفس هام تند داره میشه و این مضحک ترین چیزیه که من در تمام عمرم دیدم.
هیچکس اینجا نیست...حتی خالی تر از وقتیه که واردش شدم.
من هیچ راه چاره ای ندارم.
هیچی!
به دو برگشتم سمت در و اون رو باز کردم.
یونگی روی زمین خیس و گلی زیر بارون نشسته بود و گریه میکرد..این بار آروم تر.
"گوش کن...بچه ها همشون اینجا نشسته بودن، همینجا بودن...روی اون میز آخری...اما الان که رفتم هیچکس اونجا نبود...یونگی هیچکس نبود و چندسانت گرد و خاک روی همه چیز بود."
من دیوانه وار با حرکت دستهایم شروع کردم به توضیح دادن بهش.
یونگی از کناره ی در گرفت و از جاش بلند شد.همه ی لباساش کثیف و گلی شدن.
"معلومه که کسی اونجا نیست..این بار خیلی وقته تعطیل شده."
من با دهن باز بهش نگاه کردم که دستم رو میگرفت و دنبال خودش کشوند.
این بار لعنتی فقط امشب بسته ست..اون اشتباه میکنه!
"داره میمیره...خواهش میکنم مقاومت نکن..."
"کی داره میمیره؟"
خودم رو به دستش سپردم و اون جلوی یه ماشین سیاه ایستاد.
"اونجاست...بشین تا دیر نشده."
این داره شبیه فیلمهای جنایی پیش میره...من گولش رو میخورم و میشینم اون پشت و یه نفر چاقو...یا نه..در بهترین حالت اسلحه روی سرم میذاره و میگه صدام در بیاد گلوله رو توی مغزم خالی میکنه و بعد از دزدیدن من، یونگی سعی میکنه جیمین رو از چنگم دربیاره...اونم درست توی شب تولد من!
وقتی یونگی در عقب رو باز کرد و من جسم نیمه جونی رو اون پشت دیدم نزدیک بود از ترس جیغ بکشم.
بارون سیل آسا هنوز داره میباره و من هم شدم یکی شبیه به یونگی...موش آبکشیده.
"اون-اون کیه؟"
"فقط بشین جونگکوک!"
Advertisement
یونگی منو به داخل هل داد و خودش پشت فرمون نشست.
من خم شدم روی صورتش و اون رو دیدم...من دیدمش که سرش خونیه و به سختی نفس میکشه..من دیدم که اونم موهاش خیسه و از روی صورتش کنار رفته و پیشونیش داره برق میزنه...من دیدم که انگشت های بلند و کشیده ش خونیه...و پیراهنش...و پیراهنش بخاطر زخمی که توی شکمش بود قرمز شده بود...این دریای خون....همه از بدن نحیف اون بیرون اومده؟
"تهیونگ...چه بلایی سرت اومده؟"
من سرم رو از ماشین بیرون آوردم و به موهام چنگ زدم و کوبیدم به شیشه ی یونگی.
"چیکارش کردی؟ با توام؟ تو چه غلطی کردی باهاش؟"
صداش با صدای بارون قاطی شد.
"بهت گفتم بشین بریم...ممکنه بمیره...تو رو خدا جونگکوک...انقدر مقاومت نکن."
من باورم نمیشه و اگه میتونستم بالای سرم رو ببینم حتما از اون داشت بخار بیرون میومد.
سر تهیونگ رو آروم بلند کردم و روی صندلی نشستم و دوباره سر اون رو روی پاهام گذاشتم.
بلافاصله بعد یونگی حرکت کرد.با سرعت زیاد.
"این چرا این شکلی شده؟تو این بلا رو سرش اوردی؟"
"اره...یعنی نه..از قصد نبود...اول اون بهم حمله کرد و...."
اون به فرمون کوبید و آسمون بخاطر رعد و برق روشن شد.
"بذار برات تعریف میکنم بعدا...الان فقط گوشیت رو بده به من"
"هی...خیابونی که بیمارستان توشه رو رد کردی...برگرد"
"ما بیمارستان نمیریم جونگکوک"
"میفهمی چی داری میگی؟ نمیبینی چه خونی ازش داره میره؟"
گوشی رو از دستم قاپید.
"برای همین اینو خواستم...زنگ میزنم به یه آشنام که دکتره."
من دستم رو از عصبانیت مشت کردم و اگه خودم رو کنترل نکنم تا چند ثانیه ی دیگه این مشت توی صورت بی رنگ یونگی میخوره.
"احمق! یه آشنای دکتر به چه درد میخوره؟این باید بره بیمارستان"
تا این رو گفتم صدای ناله ی تهیونگ بلند شد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم اون آستین لباسم رو محکم گرفته.
خدایا...قلب من طاقت نداره اون رو این شکلی ببینه...دلم داره بهم میپیچه و حس میکنم تهیونگ قلبم رو توی دستای خونیش گرفته و داره فشار میده.
این کار رو با من نکن تهیونگ.
"نمیتونیم بریم بیمارستان...اونا زنگ میزنن پلیس و بعدش دردسر پشت دردسر..."
من به پشت صندلیش کوبیدم و غریدم.
"چطور میتونی توی این شرایط به فکر خودت باشی نادون...تو واقعا یه عوضی هستی..تا حالا کسی اینو بهت گفته؟ هان؟گفته؟"
اون آهی کشید و از توی آیینه تهیونگ رو چک کرد.
فکرم به هیچ جایی نمیرسه و نمیدونم باید چیکار کنم.
توی ذهنم قرار بود کسی که چاقو زیر گلوش میذارن من باشم اما حالا کسی که چاقو به شکمش خورده، روی پای من دراز کشیده و از درد ناله میکنه.
یکدفعه به خودم اومدم و لباسم رو درآوردم و اون رو مچاله کردم و روی زخمش نگه داشتم تا شاید جلوی خونریزی بیشتر رو بگیره. اون از درد جیغی کشید و چشمهاش رو محکم بهم فشرد.
"ببخشید..ببخشید..ولی مجبورم فشارش بدم تا خون کمتری ازت بره...سعی کن تحملش کنی..باشه؟"
تمام مدتی که این رو میگفتم دستپاچه بودم.
تهیونگ آهسته پلک هایش رو باز کرد و نگاهم کرد و سرشو آروم تکون داد.
من به سختی نگاهم رو از اون چشمهای غمگین گرفتم و از توی آیینه به یونگی نگاه کردم.
"خدا لعنتت کنه عوضی!"
از شیشه به بیرون نگاه میکنم و نمیتونم دقیقا بگم خونی که از تهیونگ میره بیشتره یا بارونی که داره از آسمون میاد.
شهر توی سکوت عجیبی فرو رفته، مثل سکوت بار وقتی که از پیش یونگی برگشتم و دیدم هیچکس اونجا نیست...
سریع سرم رو تکون دادم وقتی حس کردم چیزی بدستم خورد.
Advertisement
اون تهیونگه...اون دستای نحیف تهیونگه که سعی داره دستم رو بگیره.
اهمیتی نمیدم که اگه دستش رو بگیرم یونگی چه فکری درباره م کنه، حتی شاید بره به جیمین بگه...اما اینا هیچکدوم مهمتر از زنده موندن این پسر نیستن.
من دستش رو گرفتم و قرمزی خونش دستم رو نقاشی کردن.
"من قول میدم...من...من همه چیز رو.... درست میکنم.... بانی..."
اون بین نفس های بی جونش و با صدایی شبیه به زمزمه گفت و من چشمم سیاهی رفت وقتی جمله ش رو تموم کرد و همزمان صدای جیمین وقتی که عین همین جمله رو بهم گفته بود توی ذهنم پخش شد.
"باشه تهیونگ...حرف نزن برات خوب نیست...بزودی میرسیم...."
دستش رو محکم تر گرفتم و باانگشت شستم روی اون رو نوازش کردم.
این فقط برای اینه که یه آدم زخمی رو آروم تر کنم...هر کس دیگه ای که جای تهیونگ بود من بازم همین کار رو براش میکردم...نمیکردم؟
"داری دیوونه م میکنی...این ماشین قراضه ت تند تر نمیتونه بره؟"
یونگی پاش رو روی پدال گاز محکم تر فشار داد و من میتونم از نگاه های اون به آیینه بفهمم که نگرانه.
بلاخره بعد از چند دقیقه اون ماشین رو نگه داشت و سریع پیاده شد.
قسم میخورم توی همه ی عمرم هیچوقت ندیده بودم همچین بارونی بباره.
در عقب ماشین رو باز کرد و من پیاده شدم.
"اینجا کجاست؟"
"حرف نزن...زودباش ببریمش داخل."
همین که جلوی در رسیدیم یه مرد قد بلند با موهای جوگندمی بلند در رو باز کرد.کنار اون یه زن با موهای مشکی کوتاه و دستهایی که جلوی قفسه ی سینه ش به هم قفل کرده بود ایستاد.
"زیاد تکونش ندین...ببرینش به اتاق سمت چپ"
من و یونگی، تهیونگ رو، روی تختی که ملافه های سفیدش حالا رنگ خون گرفته بود گذاشتیم و من با نگرانی کنارش نشستم.
"تهیونگ...تموم شد..رسیدیم...صدامو میشنوی؟تهیونگ؟"
اون فقط یه انگشتش رو تکون داد.چشمهاش بسته ست و این داره منو میترسونه.
"شماها از این اتاق برین بیرون...سریع تر..."
"اما من میخوام پیشش باشم"
کلمه هایی که الان از دهنم بیرون اومد حتی برای خودمم ناآشناست.
اون مرد سریع دستکش های رو دستش کرد و توی یه کیف بزرگ دنبال چیزی گشت.
"گفتم بیرون!"
زن هم داخل اتاق شد و لبخند نامطمئنی زد.
"اون حالش خوب میشه..نگرانش نباش..لطفا بیرون منتظر بمونید."
من برای بار آخر به تهیونگ که دیگه تکون نمیخورد ،نگاه انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
یونگی چند ثانیه قبل از من بیرون رفته بود.
من همونجا کنار در، تقریبا از حال رفتم و روی زمین نشستم.
نمیدونم چرا اما دلم میخواد گریه کنم چون نگاه های اون دکتر و زن کنارش اصلا مطمئن نبود.
سرم رو به دیوار تکیه دادم.
خدایا...ما همه ی پارکت های خونه شون رو خیس کردیم.این خجالت اوره.
یونگی خم شده و دستش رو به زانوهاش گرفته...اون خیلی شکننده به نظر میرسه.
"بخدا قسم اتفاقی براش بیوفته، یه کاری میکنم هرروز مرگت رو آرزو کنی"
من اینو با صدای خش دار گفتم و توقع نداشتم چنین جمله ای بخاطر آدمی که تازه باهاش آشنا شده بودم از دهنم بیرون بیاد اما...
درست دارم میبینم؟شونه های یونگی دارن میلرزن؟
یه دختر جوون دورگه ی موبور با حوله به سمتمون اومد.
"بگیرید...ممکنه سرمابخورید...من براتون لباس تمیز و خشک توی اتاق اول توی طبقه ی بالا گذاشتم...میتونید اونجا عوض کنید لباساتون رو"
من حوله رو از اون گرفتم و تشکر کردم.
اون نگاه تاسف باری به یونگی کرد و حوله رو روی شونه ی اون گذاشت.
"من میرم شکلات داغ براتون آماده کنم."
من از جام بلند شدم و دستم رو روی شونه ی اون گذاشتم.
"هی...تو داری گریه میکنی؟"
اون سرش رو بالا آورد و با چشمهای خیسش نگاهم کرد.
"من...من معذرت میخوام جونگکوک...نمیخواستم اینجوری شه....من واقعا نفهمیدم چی شد....من...من متاسفم"
اون سرش رو دوباره پایین انداخت.
بی صدا گریه کرد.
حوله از روی شونه ش افتاد.
پوفی کردم و حوله رو از زمین برداشتم و سمتش گرفتم.
"ببین...الان اصلا حوصله ی اشک تمساحای تورو ندارم...پس آروم بگیر..."
اون حوله رو ازم گرفت سرش رو تکون داد.
من نمیخوام بگم بخاطر گریه هاش دلم براش سوخته و میخوام ارومش کنم, چون میدونم اون یه قلب سنگی داره که از آسیب زدن به هیچکس ابایی نداره.
"خونشون رو به گند کشیدیم..من میرم بالا لباسامو عوض کنم."
اون رفت و من به جای خالیش نگاه کردم.
نمیتونم از پشت در این اتاق که تهیونگٍ غرقِ در خون رو اونجا جا گذاشتم و بیرون اومدم، تکون بخورم.
این انتظار که حال اون خوب میشه یا نه داره قلبم رو فشرده میکنه.
تا اومدم گوشیم رو از جیبم دربیارم و به جیمین یا نامجون زنگ بزنم یادم افتاد که اون رو به یونگی دادم و اون هم حتما توی ماشین جا گذاشتتش.
دوباره روی زمین نشستم.
فقط سیگاری که همراهم نیست میتونه آرومم کنه.
به ساعت بزرگ و چوبی که رو به روم بود زل زدم، این عقربه ها تکون نمیخورن اما صدای تیک تیکشون داره مغز من رو میخوره.
اینکه هر یک دقیقه داره مثل یک ساعت میگذره رو هم بقیه حس میکنن؟
وقتی اون دختر که حالا موهاش رو گوجه ای جمع کرده بود به سمتم اومد نگاهم رو از ساعت گرفتم.
"تو چرا هنوز اینجا نشستی؟"
"تا وقتی مطمئن نشم حال اون خوبه نمیتونم از اینجا تکون بخورم"
دستم رو پشت گردنم بردم و با خجالت گفتم.
"خیلی نگران به نظر میرسی"
اون با شیطنت گفت و چشم هاشو نازک کرد.
هیچ نمیفهمم چرا دست و پام رو گم کردم و وقتی که بهش گفتم "چون دوستمه" و یونگی که از پله ها پایین میومد با تعجب نگاهم کرد.
"نگران نباش...به پدرم اعتماد داشته باش..ممکنه کارش طول بکشه...اگه همینجوری اینجا بشینی هیچی توی اون اتاق عوض نمیشه."
یونگی پشت سر اون دختر ایستاد و نگاه غمگینی به در کرد و بعد روی صندلی پشت اپن آشپزخونه نشست و دستش رو توی موهاش فرو کرد.
اون دختر لبخندی از سر دلسوزی زد و به بالا اشاره کرد.
"لباس ها روی تختن."
من سرم رو تکون دادم و حوله رو روی شونه هام انداختم و به سمت پله رفتم.
وقتیکه درست پشت سر یونگی ایستادم با بی میلی چیزی که نیاز بهش داشتم رو گفتم.
"نه جونگکوک...من ندارم"
باشه ای گفتم و نیم نگاهی به دختر که مشغول ریختن هات چاکلت توی لیوان بود انداختم و بالا رفتم.
این اتاقی که الان داخلشم بزرگه و تخت دونفره ای وسطش هست و خودش حمام و دستشویی جدا داره...به لباسای روی تخت نگاه کردم و نفس حبس شده م رو بیرون دادم.
رو به روی پنجره ی بزرگ اونجا ایستادم و به تاریکی شب و بارونی که بی وقفه می بارید زل زدم.
چرا زمان نمیگذره؟ چرا اون جراحی تموم نمیشه؟
جیمین و نامجون و بقیه کجا هستن؟
یونگی و تهیونگ چرا توی همچین وضعیتی بودن؟
خانوادم چرا به تماس هام جواب نمیدن؟
آهی کشیدم که صدای تق تق در رو شنیدم.
"بله؟"
در باز شد و اون دختر داخل شد.
اون دستاش رو داخل جیب پشتی شلوار جینش برد و آهسته به سمت پنجره قدم برداشت.
"شب عجیبیه...نه؟"
من روم رو ازش برگردوندم و دوباره به بیرون خیره شدم.
"نمیدونم تو بار چندمته...ولی برای من سومین باریه که شب ، صبح نمیشه"
اون اینو گفت و من فهمیدم که نگاهش رو ازم گرفت و طرف دیگه ی پنجره ایستاد و مثل من، به بیرون زل زد.
به آسمون ابری و گرفته اشاره کرد.
من هنوز میلی به صحبت با این دختر ندارم ، مخصوصا وقتی که جوری حرف میزنه که انگار خیلی میدونه.
اون دستش رو از جیب پشتیش درآورد و به سمتم گرفت.
به دوایی که بهش نیاز داشتم و بین دستای اون بود نگاه کردم.
"من لی لی ام...گمونم به این نیاز داری..."
سیگار رو ازش گرفتم و با نگاهم بهش فهموندم که یه سیگار بدون آتیش روشن نمیشه!
اون لبخندی زد و با دست دیگه ش فندک سفیدی رو بهم داد.
"بهت نمیخوره سیگار بکشی..."
اون خندید و سرش رو عقب برد.
"چرا؟"
"نمیدونم...زیادی برای سیگار ظریف به نظر میرسی..."
دود رو به سمت پنجره بیرون دادم و شونه هام رو بالا انداختم.
"این فقط ظاهر قضیه ست آقای جونگکوک..."
من خنده ی عصبی ای کردم.
"ببینم بچه..تو مگه بجز سر زانوهات...جای دیگه ت هم زخم شده؟"
اون یه نفس عمیق کشید و بدون توجه به تیکه ای که بهش انداختم ازم پرسید:
"تو چی؟تو تا حالا از این زخما نداشتی؟"
توی فکر فرو رفتم:
"زیاد...اما این زخم آخریه از همشون غیرقابل پیش بینی تر بود...بدجور داره دلم رو میسوزونه"
اون با نگاه پرسشگرش صورتم رو برانداز کرد.
امکان نداره بچه بتونی به جواب سوالت برسی.چون این چیزیه که خودمم بهش شک دارم.
تا به حال این حس رو نداشتم......به این چی میگن؟انسان دوستی؟ترحم؟یا.....؟
"تو چندسالته؟"
من پرسیدم.
"پوسته م یا خودم؟"
"هر دوش."
اون پوک عمیقی به سیگارش زد.
"اولی هفده...دومی...نمیدونم...شاید سی...."
اگر الان توی موقعیت بهتری بودم حتما بدجوری سر به سر این بچه میذاشتم.
چیزهای زیادی وجود داشتن که دلم میخواست بهش بگم و بفهمونم بهش که هنوز هم چیز زیادی از این دنیا و آدماش نمیدونه.
اون نفس عمیقی کشید و ته سیگارشو توی جاسیگاری ای که روی عسلی بود خاموش کرد و درحالیکه به دستم زل زده بود عقب عقب رفت و گفت.
"ترکیب انگشت های بلند خونیت با سیگار توی دستت رو دوست دارم آقای جئون! "
چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت.
من چند ثانیه به در و بعد به دستم که روش خون تهیونگ خشک شده بود نگاه کردم.
سیگار رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم.
توی آیینه ی روشویی به خودم زل زدم که اگه امشب تولدم نبود الان پاستای من آماده بود و با جیمین داشتیم اون رو میخوردیم.
وقتی لباسامو عوض کردم و پایین برگشتم لی لی و یونگی مشغول حرف زدن بودن.
لی لی با دیدن من لبخندی زد.
"بیا اینجا بشین...الان برات نوشیدنی گرم میارم."
اون گفت و من با خشم به یونگی خیره شدم.
"نمیخوای تعریف کنی چه اتفاقی افتاده آقای مین یونگی؟"
اون لبشو گاز و بعد سرش رو پایین گرفت و با استرس پاش رو تکون داد.
این واقعا روی مخه.
لی لی ماگ رو به من داد و اون طرف اپن رو به روی من و یونگی, روی اپن خم شد.
"چرا این دوستت همه ش به تو میگه یونگی؟"
یونگی سرش رو بلند کرد و اول به من نگاه کرد و بعد رو به لی لی آروم زمزمه کرد.
"نمیدونم."
"اولا که من دوست اون نیستم! دوما توقع داری چی صداش کنم؟بیبی؟"
لی لی صاف ایستاد و با حالت خنثی لب زد.
"شوگا"
و بعد رو به یونگی تکرار کرد.
"مگه اسم تو شوگا نیست؟"
وقتی اون سرش رو به نشونه ی تأیید تکون داد یک لحظه تمام وسایل اتاق دور سرم چرخیدن و بعد سر جاشون قرار گرفتن.
ماگ رو روی اپن گذاشتم زودتر تا از دستم ول نشه.
فاک!
آرنج دستام رو تکیه دادم و با شقیقه هام سرم رو ماساژ دادم و زیر لب زمزمه کردم.
"نه...دوباره نه...."
"چی نه جونگکوک؟"
من باید دوباره تیکه های پازل رو کنار هم بذارم.
تولدمه...وقتی هیچ ابری توی آسمون نبود, من میرم بار و جیمین منو توی بار الکس سورپرایز میکنه...یکدفعه صدای کوبیدن در میاد...رنگ جیمین میپره....من در رو باز میکنم و بارون سیل آسا میباره و پشت در یونگیه که کمک میخواد...برمیگردم توی بار اما هیچکسی اونجا نیست و روی همه ی وسیله ها جوری گرد و خاک نشسته بود که انگار مدت هاست هیچکسی اونجا نیومده..یونگی میگه این بار چندساله که تعطیله.....دنبال یونگی میرم و یکدفعه تهیونگ رو زخمی توی ماشینش میبینم و بعد هم سر از اینجا درمیارم.
این معنیش هیچی نمیتونه باشه بجز اینکه.....
من دوباره به اون دنیای عجیب و غریب برگشتم!!!
و این دقیقا زمانی اتفاق افتاده که در رو، به روی یونگی باز کردم.
اما این دقیقا اینجوری نیست.
من در رو، نه به سمت یونگی...بلکه به روی شوگا و تهیونگ و دنیای ناشناخته ای که قبلا یک بار پام رو توش گذاشته بودم باز کردم.
پشت سر هم نفس های عمیق میکشم تا لرزی که به تنم افتاده رو بتونم کنترل کنم.
اما یکدفعه دستای یه نفر رو روی دستهام حس کردم.
"تو حالت خوبه؟داری میلرزی."
به چشمهای عسلی رنگ لی لی نگاه کردم و خودم رو عقب کشیدم.
با خشم به سمت یونگی برگشتم.
"جیمین کجاست؟"
من میدونم که اگر من برگشتم اینجا...پس این یعنی الان جیمین همسر یونگیه و به من ربطی نداره اون کجاست.
اون چشمهاشو توی کاسه چرخوند.
"نمیدونم, ما فکر میکردیم شما پیش همین! "
دلم میخواد از یقه ش بگیرمش ازش بپرسم پس دقیقا داره چه غلطی میکنه؟
اما وقتی لی لی پتو رو روی شونه هام انداخت آروم شدم و به یه نیشخند اکتفا کردم.
"بهم بگو! بگو چه اتفاقی بین تو و تهیونگ افتاده؟"
دندونامو بهم فشردم و شمرده شمرده گفتم.
تا شوگا خواست دهنش رو باز کنه، یکدفعه در اتاقی که تهیونگ داخلش بود، باز شد و دکتر و زنش بیرون اومدن.
Cover
Advertisement
- In Serial244 Chapters
The Demon Lord And His Hero
When Demon Lord, Syryn Nigh'hart, found that he had gone back in time and turned into his child self, he had assumed to do better with his second life. Commit smaller crimes, keep away from burning villages and inciting other demons, contribute to society, abide by most laws, you know? But then the hero, his old friend, had to fall in love with him and ruin his plans.
8 223 - In Serial57 Chapters
The Alchemist's Tale
Some say that being an adventurer doing quests for a living was a wonderful job because of the freedom and exploration that comes with the job. Unfortunately, that kind of life wasn't suited for everyone. A mage who found the life of an adventurer too difficult decides to retire and operate an alchemy store instead. He gains a bit of fame from running one of very few alchemy stores in the world, but things don't go too smoothly for him, as he is once again forced to go on adventures... * Novel also posted on webnovel, at https://www.webnovel.com/book/11168117505282705
8 305 - In Serial70 Chapters
ASTREA - A Game of Different Realities
Just another Virtual Reality Game New World, a game and technology created by the ETHER, boasted to be the second life of humanity. Supposedly they have amazing AI system that is on par with the human mind. Let me try it with my friends while we aim to be the best in this game and maybe, we will discover things we should never have discovered. Is this really a game?
8 147 - In Serial6 Chapters
Chronicles Of The Storylord: 12th Chronicle - Origin
Twelve souls were chosen to expand into the void surrounding the known universe(s), and were given a grace period in which they would experience a relatively safe expansion of their domains. Once that period is up, however, they are free to interact with each other...and what lurks in the depths of the Abyss, the Void, and the Primordial Chaos. I am the 12th soul, but I am not as those others are, for I am merely a shard. My purpose: begin the Tale anew. For I am the Storylord, and I am the Tale. The Tale is all, and all is the Tale, yet the Tale is myself, for I am all in my domain. This is my story, the saga of many, the legend… of the Tale. Just remember this: “This world is but a story, and all the stories are true...” This story is in the same general multiverse as RE: Deity by lightningwarrior21, but will be almost completely separate except in a few chapters. I have permission from him to use his base multiverse, and you should go check out his fiction, it’s really good. http://royalroadl.com/fiction/9597 This ‘fiction’ will be updated sporadically, so don’t expect much of a steady stream of chapters. (I’ll try to do one chapter a week, but no promises.) Suggestions on how to improve this universe helps with the management, so comments are welcome, as are Grammar Nazis. I’ve had this fiction mostly as scattered notes in my google drive, and only recently had enough time to actually put it together, like I promised lightning back in January. (Writer’s block and schoolwork do not mix well.) The cover is not owned by me, I found the image on google images. Anyway, I’ll be back yesterday… or was that tomorrow? (I really need to get that damn causality generator fixed, me-damnit!) See ya!
8 215 - In Serial35 Chapters
Risky Sailing
Gabe was weak.. he was destined to die at an early age... and his clan had discarded him like scrap paper. with only his servant Colin at his side, he has been forced to trek accross the unending face of the world simply to grasp at the hope of survining past 20. But really, there was no hope at all he would make it. that is untill Destiny, chance, and Doom hand deliver a package to his doorstep. a package that should he accept would allow him to lead a better life. who would have thought however that Gabe would not be satisfied with just that, and instead sets his sights on the very heavens themselves, risking everything time and time again to gain what no-one ever thought was posible to gain. And while this young man is stealing his own fate back from the hands of higherpowers, A greater danger is lurking beyond the world he calls home. a danger Gabe will have to colide with one way or another.
8 154 - In Serial12 Chapters
Wishing You A Lousy B-Day
Being abandoned at birth and suffered a life of hardship, the MC has long since developed a twisted and ruthless personality. Upon meeting his birth father by accident, MC decides to take revenge by seducing his father’s partner, a mysterious and affluent young man. Turns out, things are not what they seemed, and bleeding hearts all shattered. A fun exercise in dog blood and heart poison.It hurt so bad, but it feels so good!Let's all suffer together lalala~
8 63

