《Paranoia》«من میتونم درستش کنم»
Advertisement
"تو پسری به اسم کیم تهیونگ میشناسی؟"
نامجون ابروهاشو تاب داد و اسمی که من گفتم رو یه بار دیگه تکرار کرد و سرشو تکون داد.
"نه..اون کی هست؟"
"نمیدونم...خودمم نمیدونم."
"زده به سرت پسر."
پوفی کردم و به پنجره ی پشت سر نامجون خیره شدم.
"نامجون! اگر دوست دخترت بهت بگه که خیانت بهت نمیکنه اما تو بدونی که اون یه جای دیگه یا توی یه زمان دیگه این کار رو میکنه، چیکار میکنی؟"
نامجون با دهن باز بهم خیره مونده و بعید میدونم بخواد درمورد سوالم حتی فکر هم بکنه.
"من حدس میزنم بین تو و جیمین یه چیزایی پیش اومده."
بعد هر دو با هم همزمان گفتیم.
"مثل همیشه!"
اون خندید و چابستیکشو روی میز گذاشت.
"خودت داری جواب سوال خودت رو میدی، میگی بدونم..خب اگه بدونم و مطمئنم باشم، پس حق با منه دیگه...هرچقدرم که اون بگه خیانت نمیکنه".
"مسئله اینه که...میدونی...مسئله اینجاست که نمیتونی بهش ثابت کنی که داره خیانت میکنه...چون اون اتفاق برای این زمان و مکان نیست."
اوه خدایا..من هرچه سریعتر باید دهنم رو با سیمان پر کنم تا چیزای عجیب غریبی که تجربه کردم رو بیشتر از این براش فاش نکنم و اون منو به تیمارستان نفرسته.
"یعنی چی؟یعنی مثلا قبلا و توی یه کشور دیگه اینکارو کرده؟مربوط به گذشته ست این چیزی که میگی؟"
"نه...یعنی خودمم نمیدونم..."
"ببین جونگکوک...من از چیزی که بین و تو و جیمینه خیلی خبر ندارم اما تو نباید بذاری گذشته ی تو و پارتنرت توی زندگی الان شما تاثیر بذاره...هر اتفاقی که قبل افتاده تموم شده..."
نمیخوام بهش بگم که نمیدونم که این برای قبله یا الان یا حتی آینده ست.
ترجیح میدم درمورد اتفاقی که برام افتاده فعلا با کسی صحبت نکنم.
اصلا از اولشم نباید حتی به اون کیم تهیونگ هم میگفتم.
با اون چشم های غمگینش،
و موهای ابریشمیش
و بدنی که زیر نور برق میزد و...
اوه من چی دارم میگم؟!
اگر اون پسر خواب بوده یا بیداری، توهم بوده یا واقعیت، هر چیزی که بوده تموم شده و الان باید تمرکزم رو فقط روی این بذارم که زندگیم رو بهتر جمع و جور کنم.
.
.
.
زودتر غذارو تموم کردم و به خونه برگشتم.
جیمین هنوز نیومده و کتاب دمیان رو از قفسه برداشتم و شروع کردم به خوندنش، گرچه حواسم کامل جمع نیست، چون چشمم مدام میوفته به قاب های روی دیوار که فقط عکس های من و جیمین اونجان.
نه نامجون، نه تهیونگ و نه هیچکس دیگه ای...
صدای باز شدن در رشته ی افکارم رو بهم ریخت.
جیمین با چند کیسه داخل شد و اونارو توی آشپزخونه گذاشت.
"چه اتفاقی افتاده جیمینی؟ این عجیبه..."
با طعنه گفتم و اون بی تفاوت پشت کابینت ایستاد و نگاهم کرد.
"چی عجیبه؟"
خب..اونقدرام که فکر میکردم بد نیست، توقع داشتم بعد اتفاقی که صبح افتاد باهام حرف نزنه.
"اینکه جیمینی بیاد خونه و بوووووممممم...اون مست نکرده! قمار چی؟این دفعه باید چی مون رو از دست بدیم؟"
با حرص خندیدم و دوباره سرم رو توی کتاب فرو بردم.
فکر کنم مدام دارم گند میزنم به این رابطه ی متزلزل. اینو از لپش که گاز گرفت فهمیدم.
دستاشو مشت کرد و روی کابینت کوبوند. خیلی محکم نبود.
"بهت گفتم همه ی اون پولارو برمیگردونم..انقدر نزنشون تو سرم."
"باشه باشه...فقط میخوام بهت بگم "
کتاب رو بهم کوبیدمو اون رو پرت کردم روی جلو مبلی.
امیدوارم کوبیدنم بلندتر از صدای کوبیدن مشت جیمین به کابینت باشه.
این سکوت احمقانه ای که الان بینمونه دقیقا همون جو ساکت صبح رو داره.
این یعنی اون دوباره ممکنه بذاره و بره؟
کاش نره...
جیمین با حرص نفسش رو بیرون داد و کت چرمیش رو از تنش دراورد.اون کت چرمی توی این هوای بهاری زیادی گرم نیست؟
Advertisement
حالا خم شده و از توی کیسه هایی که با خودش اورده، یکی یکی خوراکی هارو بیرون کرد و توی یخچال گذاشت.
من نمیتونم این حرف نزدنش رو تحمل کنم.پس بلند شدم و رفتم و پشت در یخچال ایستادم.
"چرا تو؟چرا تو باید بری و یونگی رو از بیمارستان برگردونی؟"
من دیدم که یه لحظه ابروهاش بالا پرید اما زود خودشو جمع کرد و دوتا پاکت شیر رو داخل یخچال گذاشت و بعد رفت سراغ جنس بعدی.
"اون قبلا خیلی به من کمک کرده...حتی قبل از دوستیمون.. پس منم فقط خواستم براش جبران کنم"
"من چی؟من هیچ کاری برات نمیکنم؟چرا پس این محبت ها و توجه ها رو به من نمیکنی؟"
اون آهی کشید و بلاخره در اون یخچال مزاحم رو بست تا ما چشم تو چشم بشیم.
"من نمیکنم ها؟پس بهتره برم بگم خونه رو اجاره نده چون هنوز میخوام اونجا بمونم...نظرت چیه؟"
"تو...تو به صاحب خونه ت گفتی خونه رو اجاره بده؟"
من شوکه شدم.
"اره خیلی وقته گفتم بهش ."
"یعنی تو میخوای بیای اینجا؟"
"اره...میدونی...اونوقت دیگه میشه هر دقیقه جنگ اعصاب..قرص مسکن به اندازه ب کافی داری؟"
اون با بی حالی گفت و بعد یه لبخند دلنشین زد.
من نمیتونم هیجانم رو کنترل کنم وقتی که گفت بلاخره قراره باهم زندگی کنیم.این برای من هم هیجان انگیزه و هم به جورایی دلهره آور.
منم یه لبخند واقعی تحویلش دادم و به کابینت تکیه دادم و دست به سینه شدم.
"ببینم نگو که یه قمار دیگه باختی و قراره پول پیش خونه رو-"
"نه جونگکوک نه! من از اون وقتی که بهت قول دادم واقعا سمت قمار نرفتم دیگه...اره الکل خوردم ولی قمار نکردم.پس لطفا این بحث رو دوباره باز نکن."
دستم رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا اوردم و از اینکه شنیدم اون صادقانه اعتراف کرد که سمت قمار نرفته احساس آرامش کردم.
لعنتی!
اون صدایی که صبح مزاحم معاشقه ی ما شد دوباره توی سرم میپیچه:
اون سمت قمار نه، اما سمت چیز بدتری از قمار رفته و اون اسمش یونگیه...
من نمیتونم تصمیم بگیرم که کدومش بدتره...قمار و الکل یا یونگی؟
"ما با اون پول قراره یه کاری کنیم جونگکوک"
"خب؟"
"اون پول خرج تحصیلمون و شهریه دادن میشه...ما دوباره باید برگردیم دانشگاه"
تند تند پلک زدم تا مطمئن شم خواب نیستم.
"چی گفتی؟"
البته که من درست شنیدم و فقط میخوام مطمئن شم.
"ما برمیگردیم دانشگاه جونگکوکییییی"
اون آخر جمله ش رو کشید و من دیگه نتونستم احساساتم رو کنترل کنم و پریدم بغلش.
"دیوونه ای...چرا زودتر اینارو بهم نگفتی؟"
صدای خنده ش توی گوشم پیچید و نتونستم درست حرفی که زد رو بشنوم.
گمونم گفت چون من یه عوضی ام!
شاید هم باشم واقعا.
از بغلش جدا شدم و توی صورتش نگاه کردم.
"این بهترین چیزی بود که این چند روز شنیدم..تو همه درگیریهای ذهنیم رو ازم دور کردی"
اون کیسه های پارچه ای که خریدها داخلش بود رو تا کرد و توی کابینت گذاشت.
"میخواستم وقتی که حالمون خوب باشه بگم، اما اگه بیشتر صبر میکردم فکر کنم اونقدر بد دعوامون میشد که دیگه هیچوقت نمیتونستم بهت بگم...جونگکوک...من میتونم درستش کنم."
من از آشپزخونه ی دلگیر خونه بیرون زدم و روی مبلی نزدیک به اونجا نشستم تا صدای جیمین رو واضح بشنوم. توی سرم کلی فکرهای تازه ست که میان و میرن و من نمیتونم روی هیچکدومشون تمرکز کنم.
"این خوبه که دارم اینو ازت میشنوم...حالا کی پول رو بهت میده؟"
"قول داده توی این هفته..."
"عالیه...باورم نمیشه میتونیم دوباره درسمون رو بخونیم."
هیچوقت به روش نیاوردم اما از اینکه بعد از جدا شدن از خانوادم و اینکه هزینه ی شهریه دانشگاه رو نداشتیم بدیم همیشه ناراحت بودم.
Advertisement
به همین اندازه هم جیمین ناراحت بود که باعث و بانی بیرون اومدن از دانشگاه شده بود و حالا اون داره سعی میکنه همه ی اینارو برای زندگیمون جبران کنه.
شاید حقش نبود که صبح و الان اینجوری باهاش برخورد کنم.
"قهوه میخوری؟"
به قابی که مرکز همه ی عکس ها بود و من توی اون روز عجیب، عکس سلفی خودم با کیم تهیونگ رو داخل اون گذاشته بودم زل زدم و صحنه ای که اون با حوله ی سفید و موهای خیسی که به پیشونیش چسبیده بود نزدیکم اومد و ازم پرسید «به من میخندی؟» جلوی چشمم اومد.
ناخودآگاه لبخند زدم و زیر لب زمزمه کردم.
"آره."
.
.
.
.
گوشی رو با هر دو تا دستم محکم به گوشم چسبوندم، شاید چون استرس دارم یا میخوام اون کامل حرفامو بشنوه.
"گوش میدی چی میگم نامجون؟میگم به تلفنم جواب نمیدن...هیچکدومشون!"
"من میشنوم لازم نیست انقدر داد بزنی...اینکه چیز عجیبی نیست...شماها خیلی کم ارتباط دارین باهم...از ده باری که اونا بهت زنگ میزدن تو یه بارشو جواب میدادی همیشه...یه بارم تو ده بار زنگ بزن"
"دیگه داری چرند میگی...من از قبل اون مسافرتشون باهاشون حرف نزدم تا الان..."
"باشه نگران نباش...من ازشون خبر میگیرم و بهت میگم"
اون با بی حوصلگی گفت.
"منتظرم."
اومدم گوشی رو قطع کنم که دوباره از اونور خط صدا اومد.
"من واقعا نمیدونم دیگه باید باهاش چیکار کنم."
"الو...نامجون؟"
قطع شد.لعنتی!
اون نمیدونه چیو چیکار کنه؟منظورش من بودم؟اون از من بیزاره؟با کی داشت اونور خط حرف میزد؟
ساعت هشت و نیمه جیمین رفته خونه ش تا به مشتری که برای اجاره کردن میاد اونجا رو نشون بده و من وایسادم بالا سر اجاق و منتظرم یه چیزی به ذهنم بیاد تا برای شام بذارم.
اما ذهنم خالیه چون مجبورم به چیز مهمتری فکر کنم و اونم اینه که حداقل خواهرم باید جواب پیامم رو بده اما نمیده.
شاید پاستا بد نباشه!
پاکت پاستا رو از کابینت برداشتم و آب داخل قابلمه ریختم تا جوش بیاد.
وقتی نشستم روی دسته ی مبل و منتظر شدم، به در اتاقی که آیینه ی دیواری داشت زل زدم.
اولین بار که رفتم اونجا و زل زدم به تصویر خودم، همه جا آروم آروم تاریک شد و بعد من از همون اتاق بیرون رفتم اما سر از یه جای دیگه درآوردم.
دو هفته از اون موقع میگذره و بعد از اون من خیلی وارد اون اتاق نشدم یا اگر شدم سعی کردم به آیینه ش نگاه نکنم...نمیدونم چرا...اما شاید میترسم دوباره اون ماجراها تکرار بشه!
صدای زنگ گوشیم اومد و الکس که پشت خط بود اضطراب به جونم انداخت.
نه خدایا..این نباید دوباره تکرار بشه...نباید الکس از بار بهم زنگ بزنه و بگه که جیمین باز مست کرده و من باید برم اون رو برش گردونم.
از این چرخه حالم داره بهم میخوره!
حتما وقتی ببینمش اول از همه عصبانیتم از نادیده گرفتن خونوادم رو سر اون خالی میکنم و اونقدر میزنمش که مستیش بپره و بعد برش میدارم میارم خونه.
اما من نقشه ی دومی هم دارم، چون خودمم انقدر حالم خرابه که شاید بشینم کنار اون و خودمم باهاش مست کنم و اونوقت شماره ی نامجون رو به الکس میدم تا بهش زنگ بزنه و اون به دادمون برسه.
زیر اجاق رو خاموش کردم و به آبی که تازه داشت میجوشید خندیدم و بیرون رفتم.
از اینکه برای رفتن به اون بار باید سوار مترو شم متنفرم. مترو حال من رو بهم میزنه وقتی که شلوغ باشه و تو زیر دست و پای یه مشت آدم نفهم له میشی.
این منو عصبانی تر میکنه و خدا میدونه تا برسم به جیمین چقدر قراره شبیه تر به انبار باروت بشم.
خودم رو به بار رسوندم و در اونجا رو باز کردم و خشکم زد.
این دیگه چه معنی میده؟
چرا هیچکس اینجا نیست و چراغ ها خاموشن؟
دو سه قدم جلو رفتم.
"کسی اینجا نیست؟"
وقتی دیدم جوابی نیومد آروم به سمت میز بار حرکت کردم.الان الکس باید مثل همیشه اونجا می بود و جیمین هم سرش رو روی میز گذاشته بود و از حال رفته بود ولی اینجا خالیه.
"الکس؟!"
این تاریکی و سکوت داره منو عصبانی میکنه، اگر صادق باشم داره میترسونه.
"هی...جیمین؟الکس؟چرا هیچکس اینجا نیست؟"
وقتی فقط سه قدم مونده بود تا به میز بار برسم یکدفعه همه ی چراغ ها باهم روشن شد و صدای بلند موزیک پخش شد و من سرجام میخکوب شدم وقتی از پشت میز چند نفر بلند شدن و شروع کردن به دست زدن و جیغ کشیدن.
ضربان قلبم رفت روی هزار و فقط دیدن اون چهره های آشنا تونست منو آروم تر کنه.
"سوپرایز...تولدت مبارک جونگکوک...."
چه احساسی دارم؟
همزمان عصبانی، وحشت زده و خوشحالم.
توی گلوم هم بغض احساس میکنم.
جیمین از پشت میز بیرون اومد و من رو بغل کرد و من شروع کردم با بغض خندیدن.
"دوست دارم عزیزم."
جیمین توی گوشم زمزمه کرد.
عطرش رو بو کشیدم و توی چشمهاش خیره شدم.
"خیلی دیوونه ای..میدونی با چه توپ پری اومدم؟بخدا قسم که مشتم آماده بود بزنمت."
جیمین خندید و گونه م رو آروم بوسید.
"هییییی...بسه دیگه! مثلا ما هم اینجا آدمیم ها"
نامجون هم به طرفم اومد و بغلم کرد.
"خیلی جلو خودمو گرفتم وقتی بهم زنگ زده بودی چیزی رو لو ندم...تولدت مبارک باشه پسر! "
تشکر کردم و توی ذهنم جمله ی آخرش وقتی تلفن رو داشت قطع میکرد مرور کردم و یه لحظه از فضا دور شدم.
"جونگکوک تو خیلی خوش شانسی...دوست پسرت کل بار رو امشب برات اجاره کرد..."
الکس به جیمین نگاه کرد و بهش چشمک زد.
نامجون دستشو روی سرشونه ی پسر غریبه ای که همراهشون بود گذاشت.
"خب بذار دوستم رو بهت معرفی کنم...اون وکیل و یه جورایی دوست خانوادگی مونه و من ازش خواستم امشب همراهمون باشه."
برای اولین بار به صورت اون پسر دقت کردم و احساس کردم این صحنه ای که داشت اتفاق میوفتاد رو قبلا دیدم.
اون دستش رو دراز کرد و لبخند زد.
"من جانگ هوسوکم"
جیمین آروم با آرنجش بهم ضربه زد و یواشکی در گوشم گفت.
"هی مشکل کجاست؟"
من به خودم اومدم و از نگاه های معذب بقیه فهمیدم انگار خیلی وقت میشه که اون دستش رو دراز کرده و من غرق در فکر خودم به نقطه ای خیره بودم.
با دستپاچگی دستش رو گرفتم.
"اوه ببخشید...خوشبختم."
"بچه ها شما برید بشینید دور اون میز...منم برم نوشیدنی بیارم"
الکس گفت.
جیمین دستش رو پشت کمرم گذاشت و به سمت میز هدایتم کرد.
"تو فکر چی بودی؟"
صندلیم رو جلو کشیدم و خودم رو جیمین نزدیک تر کردم.
"خیلی قیافه ش آشناست...دارم دیوونه میشم...هر چقدر فکر میکنم نمیدونم کجا دیدمش."
صدای موزیک خیلی کم شد و گوشم بخاطر بلندی صدا توی لحظه ی ورودم هنوز داشت سوت میکشید.
جیمین به هوسوک که مشغول حرف زدن بود نگاه کرد و شونه هاشو رو بالا انداخت.
"من که تا حالا ندیدمش"
"هوسوک قراره کمکمون کنه اوضاع مالی شرکت بابام رو راست و ریس کنیم...میدونی که این آخرا خیلی اوضاعشون بهم ریخته شده."
نامجون گفت و هوسوک حرفش رو تایید کرد و شروع کرد به توضیح دادن یه مشت چرت و پرت درباره ی مسئله های حقوقی.
جیمین هم ساکت بود و به ظاهر داشت حرف اون رو گوش میکرد.
اما من میدونم که اونم مثل من حتی یک کلمه از حرفاش رو گوش نمیده و داره توی دلش دعا دعا میکنه که زودتر الکس نوشیدنی هارو بیاره.
"شما هم شنیدین؟انگار یکی داره به در میکوبه"
نامجون با تعجب گفت.
"مگه الکس تابلو نزده که بار بسته ست؟"
هوسوک گفت و داشت از جاش بلند میشد.
"نمیدونم...دست الکس بنده حتما...من میرم ببینم چه خبره."
اینو گفتم و حس کردم رنگ از رخ جیمین پرید.
از بچه ها فاصله گرفتم و صدای الکس رو شنیدم که میگفت «ممنون میشم در رو باز کنی.»
دستگیره ی در رو گرفتم و اون رو باز کردم و به پیکر آشفته ای که زیر بارون و توی تاریکی شب ازش آب میچکید نگاه کردم.
هیچ ابری توی آسمون نبود، پس این بارون شدید از کدوم ابر داره میباره؟
Cover
Advertisement
- In Serial946 Chapters
Zhan Long
Li Xiao Yao left S.W.A.T to become an ordinary security guard. While working, he happened to enter the VIP room and found Lin Wang Er still in the middle of changing. As revenge, she took him on a ride and kicked him out of the car. After hours of walking, Li Xiao Yao finally managed to get back home just to be kicked out of the house. He then got an offer from his previous supervisor to become the bodyguard of the Tian Xi group CEO’s daughter both in game and in reality. But unknown to Li Xiao Yao the girl was actually…
8 4008 - In Serial40 Chapters
Somebody Stop Her
In a world of villains and heroes, the Kilborne family moved to the small town of Saint Mary. Their new neighbors, living in the 1888 Saint Mary cathedral, turned out to be a family of supervillains. Martin Kilborne would find school perfectly mundane if it wasn't for Alexa Terranova who is: constantly bothering him with a pocket raygun, demanding he become her minion and threatening to blow up the principal's office in a series of unnecessarily complicated, wacky plots. The more Martin learns about Alexa, the more dangerous and insane his life becomes as he is dragged into terrible, misfortunate, no good adventures of doom. A wholesome, slice of life, superhero / supervillain sci-fi comedy, sprinkled with elements of horror.Participant in the Royal Road Writathon challenge - 55'555 words in 35 days!Dedicated to my daugher who has an unbendable stubborn spirit and my friends at the Silver Pen server who motivated me to write new things!
8 243 - In Serial87 Chapters
The Black God
An old archmage sees all his lifework destroyed in the flames of zealotry. His friends and fellows are killed, his home destroyed and he is consigned to eternal imprisonment. But its not the end for Gorren An-Tudok. The old mage has a last trick in his sleeve, one that will see him start a journey into a new world of power and possibilities. The research for revenge and survival will see him ascend to heights unheard of and to reach for divinity itself. From humble beginnings, through obstacles, victory and loss, friends and enemies and family. Facing himself, destiny and the world, moving through the mysteries of magic, will he manage to reach what he wish for? The odyssey of the Black God begins.
8 142 - In Serial28 Chapters
Triquetra: A Multi-Class Isekai or How I Learned to Stop Worrying and Accept the End of the Multiverse
Triquetra: An Multi-Class Isekei Adventure I know, I know, you have heard it all before. Yes I was hit by a truck. Yes I ended up in a Fantastical World suspiciously similar to one of my favorite RPG’s. Yes I had access to cheats no one else possessed. Yes it was a world of classes and levels and magic powers. Finally, yes I was an overweight middle-aged loser failing to live up to my potential. Given my eclectic reading habits I should have been better prepared. Unfortunately I was not. Sure I could multi-class with reduced penalties, but my starting class was Scholar! No combat abilities and very limited spellcasting. My HUD interface costs mana to use, and my universal translation seemed to be outsourced to Giggle Translate. I’m supposed to be an OP MC! Not a slice-o- life struggling to survive in the wilderness. Not to mention the Arch-Magus who summoned me, mistimed everything, I arrived 300 years too late, after the fall of the Empire I was supposed to save. The surviving remnants have devolved into Murder Hobos. What’s worse is that the Great Devourer, Ancient Calamity, and Spawn from the Void Beyond Time, Space, and Sanity is now aware of a new world to plunder, a world called Dirt! (Told you this translator sucks) Warning Extra Crunchy Authorial Vebosity! Lots of infodump in the early chapters, but I learn my lesson and it does get better, eventually. I do not own the Cover image, found it on a free image site.
8 171 - In Serial47 Chapters
Stone of Eclipse
A stone of ancient legend. Word has it that this stone is so absurdly powerful, it could grant people anything they wanted. Riches, fame, power, reformation, creation of a new world, you name it! One who obtains this stone will earn such dominance. But such absurdity has its demerits. After all, it is just a legend, right? Who would even believe in the existence of such a miraculous object? Was it even an object? Wasn't it more of an abstract energy existing within mankind? Or was it some form of celestial body that only appears during an eclipse? Where does it even exist? DOES it even exist? As such, the legend of this seemingly magical stone entered the realm of being termed as myth. Anybody stating their dream was to find the Stone of Eclipse would be branded as a laughing stock. Regardless, rumor or not, the whole idea of the stone has been deeply rooted into the history of humanity. Society, culture, kingdoms, governments, religions, cults - all have some form of group whose works are driven based on the stone. Enter, Diavolo Signore and his friends, an ignorant trio who have been sent off from their home island to learn of the world, having seen potential, by their island chief. After getting to know the story of this grand stone, they've together decided to compete between each other to see who finds and obtains it first......even if they have no idea where or how to start. Additional tags and content warnings will be added as the story progresses. Updates every Sundays.
8 106 - In Serial39 Chapters
Reincarnated As the Strongest Ancestor With a System
Reincarnating into another world without having to start from the bottom was certainly a good thing. However, what if the first place you appear is inside a coffin? This is what Qin Yuan experienced. While he had boundless strength, he was already at the end of his age so he had to seal his body. The only thing he could do was to leave with a Spiritual Body whose strength was extremely limited. The good thing is that there is a system that suddenly appears. Ding [Collect Karma Points.] [You can buy anything with Karma Points.] [Use 100 Karma Points to purchase a one week life extension.]
8 90

