《Paranoia》«حلقه ای که دستت بود.»
Advertisement
از سئول تا بوسان چهار پنج ساعت راهه ولی برام مهم نیست.
میدونم که جیمین اونجاست...همیشه به بوسان فرار میکنه وقتی ازش خبری نمیشه.
از این اخلاقش حالم بهم میخوره اما دلم براش تنگ شده، باید برم اونجا و بهم بگه که همه مزخرف دارن میگن و ما از هم جدا نشدیم،
بعد از هم معذرت خواهی میکنیم و برمیگردیم خونه.
این بهترین سناریو برای چند ساعتی که درپیش داریمه.
شایدم من برم اونجا، اون بگه که ما واقعا جدا شدیم از هم اما هنوز هم رو دوست داریم و میتونیم بهم دیگه برگردیم ، منم همونجا قبول میکنم و چندروز برای اینکه آب و هوامون عوض بشه توی همون ویلا میمونیم و بعد برمیگردیم باهم.
اینم سناریوی بدی نیست اگه اتفاق بیوفته.
ساعت نزدیکه پنجه و من بلاخره رسیدم به ویلا
ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم و به نظرم خونه برام غریبه اومد.
من الان باید کلید اینجارو داشته باشم ولی حتی این لباسایی که تنمه برای من نیست، پس قطعا کلید اینجا هم توی جیبم نیست.
زنگ در رو زدم.
دوباره.
دوباره و دوباره.
"باز کن در رو جیمین...میدونم اونجایی"
زنگ کافی نیست، مثل اینکه باید در رو از جاش دربیارم.
"این در کوفتی رو باز کن بهت گفتم."
کف دستم بخاطر کوبیدنای محکم و پشت سر هم میسوزه و قرمز شده.
از در فاصله گرفتم و سمت پنجره ها رفتم.
همه ی پرده های خونه کشیده شده بودند.
هوا تازه یکی دو ساعت دیگه غروب میکنه پس چراغی هم روشن نیست که بفهمم اون واقعا اونجاست یا نه.
دور و بر خونه رو دید زدم اما اثری از ماشین نبود.
یا اون کلا اینجا نیومده...یا اومده و الان خونه نیست.
میدونم فرضیه اولم غلطه...بی برو و برگرد اون بوسانه
روی پله های پاگرد نشستم و دوباره بهش زنگ زدم اما خاموش بود.
فکر کنم نیم ساعتی گذشت تا با صدای نزدیک شدن ماشینی از جام بلند شدم و به خیابون زل زدم.
ماشین غریبه جلوی خونه نگه داشت و در باز شد و من دیدم که با اون لباس سفید و شلوارک کرم رنگ که صد برابر جذاب ترش کرده بودن از ماشین پیاده شد.
فاک!
اون خیلی خواستنی شده!
از ماشین پیاده شد و رو به روی من ایستاد.
عینکش رو از صورتش برداشت و چشمهاش داد میزد که از دیدن من غافلگیر شده.
"تو اینجا چیکار میکنی؟"
"اومدم دنبال تو...معلوم نیست واقعا؟"
دستش رو گرفتم و دنبال خودم تا خونه کشوندم.
"درو باز کن باید بریم تو"
اون محکم خودش رو سر جاش نگه داشت و دستش رو عقب کشید.
"من با تو هیچ حرفی ندارم...از اینجا برو زودتر"
اون دستش سرده...نگاهش سرده...احساساتش سرده...
من اونو نمیشناسم دیگه!
"اینجوری نکن...من باید حتما باهات حرف بزنم...ببین چقدر داغونم...حالم رو ببین"
"مگه اونموقع که من داغون بودم و التماس میکردم...تو وایسادی حرفامو بشنوی؟"
جیمین حتی نمیدونه که من نمیدونم چی داره میگه!
شاید هیچکس هرگز نفهمه من چی دارم میگم.
این وحشتناکه...حداقل تهیونگ دروغ یا راست بهم گفت که داره باورم میکنه.
"انقدر همه چیز رو ربط نده به اتفاقایی که من روحمم حتی ازشون خبر نداره...تو...تو باید به حرفام گوش کنی جیمین چون..چون من این همه راه رو فقط بخاطر تو اومدم...چون من دارم دیوونه میشم...چون اون پسره به من گفت که من و تو از هم جدا شدیم..."
چشمام پر از اشک شده و صدام میلرزه.
اون چند ثانیه بدون هیچ حرفی بهم نگاه کرد.
"دنبالم بیا..."
من توقع داشتم اون کلیدشو دربیاره و باهم بریم خونه اما اون خلاف جهت حرکت کرد و بعد از چند قدم برگشت سمتم.
"چرا نمیریم خونه؟ من خیلی خسته م..."
Advertisement
اون نگاهشو ازم دزدید.
"نه نه..اونجا نه...بریم لب ساحل"
یه بار دیگه برگشتم و به پنجره نگاه کردم و دیدم که پرده داشت به آرومی تکون میخورد.
چرا؟
اون خونه خالی نیست؟
اگه کسی اونجاست چرا وقتی من دیوانه وار به در کوبیدم اون رو باز نکرد؟
نفسمو بیرون دادم و دنبال جیمین رفتم.
حتما خیالاتی شدم.
شاید باد بوده که باعث شده پرده تکون بخوره،
اما امروز هوا نسبتا گرمه و بادی نمی وزه!
شایدم بخاطر رانندگی زیاد از خستگی چشمهای من اشتباه دیده.
من کفش هام رو درآوردم و توی دستم گرفتم و پوست پام به شن های ساحل برخورد کرد.
من و جیمین رو به روی دریا ایستادیم.
"سیگار داری؟"
جیمین نفس عمیقی کشید و از توی جیبش یه پاکت دراورد.
"الان روزی چندتا میکشی؟"
یه سیگار از توی پاکت درآوردم و گوشه ی لبم گذاشتم.
"نمیدونم...قبلا چقدر میکشیدم؟"
"خیلی..."
زمزمه وار گفت و فندک رو جلوی سیگارم گرفت و یکی هم برای خودش روشن کرد.
"دردت چیه جونگکوک؟ برای چی اومدی دنبالم؟"
نگاهش کردم و دلم میخواد اونم نگاهم کنه. اما نکرد.
"میخوام از زبون تو بشنوم...ما واقعا با هم بهم زدیم؟ دوسال پیش؟"
جیمین به حلقه ی توی دست چپم نگاه کرد.
"چی میگی جونگکوک؟ تو اولین کسی بودی که گفتی دیگه نمیتونیم با هم باشیم...یادت رفته؟"
"اره یادم رفته! "
زیر لب گفتم و اون یه پوک دیگه از سیگارش کشید.
پس این اتفاق واقعا افتاده.
اون کسی که اون حلقه رو هنوز توی دستش داره فقط منم...
اون کسی که هنوز به جیمین نیاز داره فقط منم...
اون کسی که جای خالی جیمین داره عذابش میده فقط منم...
"من یه مشکلی برام پیش اومده...من..."
وقتی دستش رو داشت میبرد پایین چیزی که توی انگشت حلقه ش برق زد تونست زبونم رو لال کنه.
"وات د فاک؟! اون چیه توی دستت؟"
دستش رو گرفتم و نزدیک خودم کردم.
اون یه حلقه دستشه.
یه حلقه که اصلا شبیه حلقه ای که توی دست منه نیست!
جیمین با گیجی نگاهم کرد و حتی سعی نکرد دستش رو عقب ببره.
دست دیگه ش رو روی پیشونیم گذاشت، نگرانی از چهره ش میبارید.
"یامسیح...جونگکوک تو چت شده؟"
اون واقعا ترسیده.
منم ترسیدم.
"من...من خوبم..."
"نه...تو بدنت داغه...داری هذیون میگی جونگکوک..چه بلایی سرت اومده؟"
"بحث رو عوض نکن جیمین...تو...تو ازدواج کردی؟"
"اره...معلومه که کردم...چرا نباید میکردم؟ مگه من حق ندارم بعد از تو توی رابطه برم؟ دوسال گذشته جونگکوک...دو سال کوفتی گذشته...برای چی برگشتی کره؟ برای چی اخه؟"
اون داد میزنه و هر لحظه تن صداش بالاتر میره.
چند نفری که داشتند لب دریا قدم میزدن با کنجکاوی به ما نگاه میکردن و مردد بودن که باید مداخله کنن یا نه.
"بعد دو سال یهو سر و کله ت پیدا شد و مثل دیوانه ها افتادی دنبال من و یه جوری وانمود میکنی که انگار آلزایمز گرفتی و هیچی یادت نیست...تمومش کن! "
هیچی نگفتم چون دارم به حرفاش فکر میکنم.
پس اگه ما بهم زدیم...حتی اگر خیلی همو دوست داشته باشیم هم دو سال زمان ،کافی میتونه باشه برای فراموش کردن...
برای جیمین واقعا دو سال گذشته. اون اگر هر روز هم یکی از خاطره هامون رو میخواست فراموش کنه پس تا الان حافظه ش و قلبش از من خالی و سرد شده اما برای
من یه روز گذشته و من باید توی یه روز همه ی اون خاطراتمون رو فراموش کنم و اون رو ترک...
این اصلا منصفانه نیست.
کاش میتونستم اینو بهش توضیح بدم...کاش میتونستم زمان بیشتری بخرم...کاش لحظه های بیشتری رو باهاش خاطره ساخته بودم...
چشمهامو بستم و جمله بندیم رو توی ذهنم کامل کردم.
Advertisement
صدای نفس نفس زدن اون بخاطر عصبانیتش به گوشم میخوره.
با انگشت شستم دستش رو نوازش کردم.
دلم برای این پوست نرم و درخشان تنگ شده.
"حق با توئه...تقصیر تو نیست که اینجوری شده...تقصیر تو نیست که نمیتونی درکم کنی...حالا هم برو خونه ت...فکر میکنم همسر عزیزت اونجا پشت پرده های پنجره منتظرت باشه"
نمیخواستم تیکه دار صحبت کنم اما در نهایت چیزی که گفتم متلکی بیشتر نبود.
دستش رو رها کردم که برم.
کفش هامو پوشیدم و لبخند تلخی بهش زدم و ازش دور شدم.
صداش رو شنیدم که گفت: لعنت!
از اون دور شدم و ماشینم رو پیدا کردم و سوارش شدم.
حالا باید چیکار کنم؟
بدون هیچ نتیجه ای برگردم؟
این خیلی مسخره ست.
قبل از اینکه جیمین برسه باید راه بیوفتم و از اینجا خلاص شم.
اول توی شهر چرخی زدم و بعد جلوی یه کافه نگه داشتم و یه قهوه بیرون بر سفارش دادم.
ایده ای به ذهنم رسید.
تا قهوه م حاضرشه خودم رو به دستگاه عابربانک رسوندم و کیف پولی که توی کیفم بود رو درآوردم.
لعنت بهش!
چرا این تو فقط یه کارته؟
اونو برداشتم و موجودیش رو گرفتم.
با نگاه کردن به رقم موجودی کارت بلند خندیدم.
چرا باید خالی باشه؟
اگه من یه شرکت دارم پس نباید انقدر فقیر باشم
مزخرررررفه!
به کافه برگشتم و قهوه رو گرفتم.
به ماشین تکیه دادم و توی گوشی دنبال شماره ی تهیونگ گشتم.
"جونگکوک؟"
"سلام...اوم...من زنگ زدم بهت بگم که اگر ممکنه...خب میدونی من نمیدونستم توی کیف پولم هیچی پول ندارم...میخواستم ازت بخوام به کارتم یکم پول بریزی..من برگشتم بهت برش میگردونم..من الان واقعا بهش احتیاج دارم."
"اره حتما...تو کجایی؟ جیمین رو دیدی؟"
"ار-یعنی نه...پیداش نکردم."
"پس کی برمیگردی؟"
"فردا...دیگه نمیتونم رانندگی کنم امشب رو اینجا میمونم.شماره کارتم رو برات میفرستم ممنون"
"دارمش..مواظبت کن از خودت"
گوشی رو قطع کردم و یکم از قهوه نوشیدم.
واقعا سلیقه ی بوسانی ها توی قهوه ساختن مزخرفه!
این آشغالا چیه میخورن.
قهوه رو بیرون انداختم و توی ماشین منتظر نشستم.
.
.
.
.
.
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و داغی بدنم رو حس کردم.
پس جیمین دیروز دروغ نمیگفت و من واقعا تب دارم.
تب دارم اما هرگز هذیون نگفتم.
دوش گرفتم و لباسی که دیشب از فروشگاه خریدم رو پوشیدم که تلفن هتل زنگ خورد.
"آقای جئون..یه نفر توی لابی هتل منتظر شما هستند."
"منتظر من؟کی؟"
"اسمشون رو نگفتن."
"ممنون میام الان."
هنوز دو ساعت تا تحویل اتاقم وقت دارم پس میتونم این دو ساعت رو اینجا چرخی بزنم.
کیف پولم رو برداشتم و توی لابی هتل ایستادم و نگاه سرسری به سالن انداختم تا اینکه دیدم یه نفر از دور برام دست تکون داد و با دو سمتم اومد.
اوه نه...
این اینجا چیکار میکنه؟
"بانی...دلم برات تنگ شده بود."
اون محکم بغلم کرد و سریع برگشت سر جای خودش.
چشمامو چرخوندم.
"محض رضاااای خدااا...تو اینجا چیکار میکنی کیم تهیونگ؟"
"خب...من اومدم اینجا تا آخر هفته رو باهم خوش بگذرونیم...میدونی دو سال سخت کار کردیم...به نظرم وقتش بود و ما یه استراحت توپ به خودمون بدهکاریم."
دهنم باز مونده و هیچ ایده ای ندارم درمورد یه استراحت توپ اونم بعد از دو سالی که به هیچ وجه سخت کار نکردم.
"من اتاقی که تو توش بودی رو رزرو کردم برای امشب هم...کلیدو بده من برم وسایلم رو بذارم بعدش بریم بیرون."
فقط پلک زدم.
دارم به این فکر میکنم که وقتی برگشتم سئول اولین کاری که میکنم اینه که پول این پسر رو بهش برمیگردونم...بعد شراکتم باهاش رو بهم میزنم و کلید خونه م رو ازش پس میگیرم...بعدش هم همه ی عکسهای قاب شده روی دیوار خونه م رو دور میریزم و ازش میخوام دیگه هیچوقت جلوی چشمم آفتابی نشه...هیچوقت!
"یالا دیگه...بده"
با بی میلی کارت رو بهش دادم و روی مبل نشستم تا اون برگرده.
کی از دست این بلای آسمونی خلاص میشم؟
البته اینجوریام نیست که انقدر ازش متنفر باشم...فقط از اینکه این همه یه آدم با من احساس نزدیکی کنه در عین حال که من باهاش هیچ خاطره ای ندارم معذبم میکنه.
بهرحال تا الان اون کسی بوده که جون من رو نجات داد و باعث شد جیمین رو پیدا کنم و شب رو توی پارک نخوابم.
بعد از چند دقیقه بلاخره پیداش شد.
"کجا بررریم؟"
به چشمهاش که لبریز از هیجان بود نگاه کردم.
نمیدونم چرا اما انگار دلم نمیاد بهش بگم که واقعا حوصله ی هیچ جا رو ندارم مخصوصا بعد از اتفاقی که دیروز افتاد اما به سه دلیل نمیتونم اینو بهش بگم,
اول اینکه من بهش دروغ گفتم که جیمین رو پیدا نکردم در حالیکه دیده بودمش،
دوم اینکه شاید بد نباشه خودمم بعد این روزای سختی که گذروندم یکم تفریح داشته باشم و سوم اینکه دلم نمیخواد ذوق توی چشمهاش از بین بره....
"تو تا حالا بوسان اومدی؟"
"نه...فقط یه بار وقتی چهار پنج سالم بوده"
"پس من میگم بریم به یه شهربازی سرپوشیده...شاید یه ربع راه باشه تا اونجا"
اون سرشو تکون داد و سوییچ ماشین رو از دستم گرفت و پشت فرمون نشست.
اما...صبر کن ببینم....
"اگه تو تا حالا بوسان نیومدی چجوری منو پیدا کردی اصلا؟"
اون آیینه ی جلو رو تنظیم کرد و با بی قراری نگاهش رو از شیشه ی جلو به آیینه میداد.
"من...راستش..."
سرفه ی مصنوعی کرد.
"خب من از...آها...از جی پی اس گوشیت پیدا کردمت"
گوشیم رو از جیبم درآوردم.
این حقیقت داره.
"تو چرا این کار رو کردی؟ این مثل جاسوسی میمونه...من واقعا دلم نمیخواد کسی بدونه من کجام! "
پکر شد و توی صندلیش فرو رفت.
الانهاست که بگه معذرت میخواد و دیگه این غلط رو نمیکنه.
"خب تو هم میتونی من رو پیدا کنی...همیشه و هرکجا...این یه قرار بینمون بود"
شونه هاشو رو بالا انداخت و من لب پایینی مو گزیدم.
من نمیتونم از زندگی قبلیم تا این زندگی که الان توش گیر افتادم انقدر عوض شده باشم.
این دیگه چه گوهیه! چرا من باید شریکم یااصلا نه...در بهترین حالت دوستم رو جاسوسی کنم.
"ببین من نمیدونم اون آدمی که تو قبلا باهاش این قرارو گذاشتی خود من بودم یا نه...ولی اگه من الان جونگکوکم...پس اینو آویزه ی گوشت من که من و تو از این به بعد دیگه قرار نیست این گوه رو ادامه بدیم...اوکی؟"
اون یه دستش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد و بعد اون رو روی فرمون کوبید.
من شنیدم که زیر لب فحش داد.
اما اهمیتی برام نداره..دیر یا زود از دستش راحت میشم. برای همیشه.
یه ربع بعد ما رسیدیم و داخل رفتیم.
"بولینگ...بیا با بولینگ شروع کنیم..."
تهیونگ گفت و سمت توپ رفت.
"شرط چی؟"
پرسیدم و ابروهام رو تاب دادم.
"هر کی باخت اون یکی رو ناهار مهمون میکنه...توی یکی از بهترین فست فود ای بوسان"
اون خندید و اولین توپش رو انداخت.
اون عالیه....همه رو انداخت و امتیاز بالا گرفت.
نیشخندی زد و عقب اومد و دستشو باز کرد تا من جلو برم.
آب دهنمو قورت دادم. همین الانشم کلی پول به اون بدهکارم...اگه اینم ببازم وضعم حسابی ناجور میشه.
توپ رو انداختم و سالن پر شد از صدای خنده ی تهیونگ.
"خدای من..تو هنوزم افتضاح بازی میکنی بانی!"
حق با اونه..من گند زدم.
پوفی کردم و نزدیکش رفتم.
"تو چرا به من میگی بانی؟"
خنده ش قطع شد و حالا داره با گوشه ی ناخونش بازی میکنه.
"تا الان خیلی اینو به من گفتی...چرا؟"
اون نفسش رو بیرون داد و دستم رو گرفت و کشید.
"بیا تا بهت بگم چرا!"
وقتی داشت دست منو تا سرویس بهداشتی میکشید تازه فهمیدم که یادم رفته ازش بپرسم چرا اون روز بهم گفت دیگه اون کار رو تکرار نکنم.
خدایا من هنوز کلی سوال درمورد زندگیم از اون دارم درحالی که با خودم قرار گذاشتم از زندگیم بیرونش کنم.
اون از شونه هام گرفت و من رو، رو به روی آیینه چرخوند.
خودش هم درحالیکه هنوز دستاش روی شونه هام بود پشت سرم ایستاد و سرش رو نزدیک گردنم آورد و زیر گوشم زمزمه وار چیزی گفت:
"به خودت نگاه کن توی آیینه...به اون چشمای گردت...بینی کوچولوت...دندونای خرگوشیت....تو واقعا یه خرگوش کوچولویی جونگکوک! "
من به چشمای خودم توی آیینه زل زدم و حس بدی بهم دست داد وقتی اون جا به جا شد و اول بدنش رو تقریبا به تنم و بعد، بینی و لبش رو به گردنم چسبوند و شروع کرد زیر لب یه چیزایی گفتن.
سریع سرم رو توی گردنم جمع کردم و اون رو پس زدم.
"چه غلطی داری میکنی؟"
به چشمهای خمارش نگاه کردم و اون لبشو گاز گرفت و یه قدم عقب رفت.
بعد سرشو تکون داد و از دیوار گرفت.
"من..من متاسفم...منظوری نداشتم."
"منظوری نداشتی؟تو تقریبا داشتی- "
حرفمو خوردم.
"سوییچ رو بده به من! "
"چی؟من که گفتم متاسفم"
اون ترسیده و کاملا بی دفاع به نظر میاد...شایدم من اون لحظه بی دفاع تر بودم....نمیدونم.
دستم رو دراز کردم.
" اون سوییچ لعنتی رو بده به من! "
اون دستاش میلرزید وقتی سوییچ رو توی دستم گذاشت.
نمیدونم کدوممون بیشتر دست درازی کرده...من که دارم با پررویی تمام سوییچ ماشین خودش رو ازش میگیرم یا اون که داشت...
نگاه نفرت باری به سر تا پاش انداختم و از اونجا بیرون رفتم.
تهیونگ پشت سرم دنبالم اومد.
"کجا داری میری جونگکوک؟ من غلط کردم...ببخشید"
هیچی نگفتم و با قدمهای بلند طول سالن رو طی کردم و از در اصلی بیرون زدم و تهیونگ هنوز پشت سرم میومد.
"نرو جونگکوک...خواهش میکنم ازت...من متاسفم"
میخواستم بپیچم و وارد پارکینگ شم که یه ماشین آشنا جلوم نگه داشت و چند لحظه بعد نگاهم به نگاه سرد یک نفر گره خورد.
تهیونگ از پشت بهم برخورد کرد وقتی من ایستادم و به کسی که داشت از پنجره، من و تهیونگ رو نگاه میکرد، زل زدم.
Cover
بهرحال اینم از پارت چهار😄💙
نظرتون درمورد کاورایی که برای هر قسمت میذارم چیه؟بذارم یا نذارم؟
دیگه اینکه مرسی که میخونین...نظر و ووت یادتون نره💫
Advertisement
- In Serial45 Chapters
Land of Ilragorn
Sam Avem goes hangliding for the first time and accidentally spins, causing him to lose control and give the ground a kiss. Luckily, he wakes up, but not in his old world, but in a world filled to the brim with creatures like dragons, behemoths, and krakens. Of all the smart, strong, and bluntly overpowered creatures he could have turned into, he turned into a wild baby chocobo, in the Land of Ilragorn.
8 149 - In Serial21 Chapters
Luck And Chronomancy
Time Magic is the best magic as everyone knows, although there are lots of unique Talents in the world. Most people only remember Haste because it is hard to get to higher Phases of Chronomancy. That is still enough to make the Talent iconic. A lucky enough Aleatory Talent can position you for greatness or leave you languishing in obscurity. The only true equality in the world is when that glowing message pops up at 8 years old. Even if it doesn't activate until you are an adult at 16 you still know. Sure you can find a new dungeon spawn and get another chance at a rare Talent, even this one, but you have to already be ready to delve into the *Far Wilds*, which is far easier with wealth or family power. This is the story of where my good fortune took me and the difference it made, even among a party of 7 others including an Arcanist. It is a journey of magic and monsters but also math, which some think is actually worse. Luckily I was born with Intelligence and Focus as my personal traits, and my parents were scholars. Of course Chronomancy can also be a frontline combat talent. Versitility well beyond other Elder Talents like Gravity, Abstraction, or Arcana. Might could have worked for me, too. I also met a runaway princess. All the best adventures have a princess. She hated being a noble and we didn't get married but it still counts. Besides she really filled out our front line. All that Leadership training came in handy. I still don't know where she's from. Who cares? How well Haste goes with giant hammers is what's important. I never learned much about anyone in the party, except the one I grew up with. I'm not a people person. I just wanted to optimize dungeon clearing time. *******Story Details******* No romance, politics, or traumatizing content, slice of life, or even dialogue. 1st person narration, like a guide/adventure log. 2000-7000 words a day, maybe 40-60% rpgish combat log with some reasoning on combat decisions, with the rest character Talent discussion and progression stuff. 8 person party with a decent variety in roles. Party members usually have 2 primary functions. Told from the support/control Chronomancer's perspective. Each party member will have 6 Basic/Background Traits, then 3 actual Talents with abilities. Capstone from their Educational Institution, Arbritrary as a gift from the temples, and Aleatory which is decided at birth, revealed at 8, and activated after adulthood at 16. Aleatory Traits ignore requirements and are random why is why they are so important. They'll gain new Talents from finding Dungeons to consume in the *Wilds*. Mature dungeons in cities can provide *Challenges* to raise the Phase of a Talent, up to 3 times from 1 to 4. Each character will get to roughly 8 non-Trait Talents. Attributes come exclusive from Talents, are required by Talents, and provide various effects as well. I designed about 220 Talents with abilities, 4 in each of 4 phases. "Traits" are just Attribute stuff. I'm not sure how many will be detailed in the story, more than 100 for sure. I used Talents because I want to be free of the legacy of tabletop. Half those rules are just because of the limitations inherent in a pre-computer ttrpg. This story mostly uses combat Talents, although like 1/3 of the 220 are for crafting and other society and economy stuff. If you really wanted to be a Thief you might take Intuition, Awarness, and Might for Basic Traits and Deftness, Manipulation, and Trickery for Family/Education. Then you'd pick Acrobatics, and Climbing for Educational Capstone and Arbitrary traits. You Aleatory Trait might be Shadow(Light/Dark) Magic, Umbramancy. A Bard might swap Dexterity for Charisma, Music for Acrobatics, and have gotten Illusion(Shadow/Sound(Air/Force)) for their Aleatory Trait.
8 189 - In Serial10 Chapters
Tales of a lonely op girl and an evil op demon
Elsa has two of the heaven defying treasures and Lewis has one of the heaven defying treasures. Thanks to that both of them become extreamely overpowered. Lewis is a demon and he wants all the heavenly treasures. He is greedy, evil and shameless. Elsa is constantly bored and lonely. She also has a mood disorder. What will happen when they eventually cross paths? This is a world of magic. The magic of this world is simple. But there are higher realms of planets and many ways to gain power beside magic.
8 149 - In Serial177 Chapters
The Eightfold Fist
[RoyalRoad April 2022 Writathon Winner] 200 years ago, man attempted to play God and unleashed the mysterious energy field known as the Rddhi, inadvertently ushering in two centuries of warfare in the process. In the present, the successors of the former United States once again spiral into war. Included among the vast resources necessary for the growing war machines are those students of the next generation who can freely manipulate the Rddhi, granting them psychic abilities. Enter Isaac, a student attending the New England Confederation's Rddhi development program to avenge his father's death in the First American War. A chance encounter after school gives him the opportunity of a lifetime. Storm clouds darken over the world. The approaching Second American War will just be one theater in humanity's final conflict. Join Isaac as he ascends the path of the Eightfold Fist and seeks its ultimate prize - Godhood and enlightenment - against a backdrop of technological rediscovery and feuding ideologies. In sum, a progression fantasy-inspired story set in a post-post-post apocalyptic 1930s-esque world. Interlude chapters on August 14th and 29th, then returns in September! Chapters will be between 1500-3500 words. Also publishing on ScribbleHub, where a glossary with a character sheet is currently under-construction. Season 1 - “The Great American Japanimation” (Chapters 1-) Isaac of the New England Confederation unlocks the ability to manipulate the Rddhi, bringing him into the wider world of colorful characters, psychic powers, and political intrigue. Along the way, he and his friends will battle enemies and threats including, but not limited to: spies, smugglers, revolutionaries, serial killers, state security forces, ambitious elites, estranged family members, old flames, mobsters, gangsters, hallucinations, mental health, recreational drug use, a particularly long shojo interlude, lab experiments, international politics, love dodecahedrons, creative differences, overdue VHS tapes, and...Piper.
8 210 - In Serial40 Chapters
Red Harvest
It is nearly time for the Red Harvest, the seeds that have been planted long ago are ready to be picked and aslong as everything goes as planned the world will enter a new age, but things rarely ever go as planned.
8 228 - In Serial6 Chapters
The Lost Boys: Parent Scenarios
Welcome to Santa Carla, where four vampires are just dying to be your new parents.
8 220

