《Paranoia》«حلقه ای که دستت بود.»
Advertisement
از سئول تا بوسان چهار پنج ساعت راهه ولی برام مهم نیست.
میدونم که جیمین اونجاست...همیشه به بوسان فرار میکنه وقتی ازش خبری نمیشه.
از این اخلاقش حالم بهم میخوره اما دلم براش تنگ شده، باید برم اونجا و بهم بگه که همه مزخرف دارن میگن و ما از هم جدا نشدیم،
بعد از هم معذرت خواهی میکنیم و برمیگردیم خونه.
این بهترین سناریو برای چند ساعتی که درپیش داریمه.
شایدم من برم اونجا، اون بگه که ما واقعا جدا شدیم از هم اما هنوز هم رو دوست داریم و میتونیم بهم دیگه برگردیم ، منم همونجا قبول میکنم و چندروز برای اینکه آب و هوامون عوض بشه توی همون ویلا میمونیم و بعد برمیگردیم باهم.
اینم سناریوی بدی نیست اگه اتفاق بیوفته.
ساعت نزدیکه پنجه و من بلاخره رسیدم به ویلا
ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم و به نظرم خونه برام غریبه اومد.
من الان باید کلید اینجارو داشته باشم ولی حتی این لباسایی که تنمه برای من نیست، پس قطعا کلید اینجا هم توی جیبم نیست.
زنگ در رو زدم.
دوباره.
دوباره و دوباره.
"باز کن در رو جیمین...میدونم اونجایی"
زنگ کافی نیست، مثل اینکه باید در رو از جاش دربیارم.
"این در کوفتی رو باز کن بهت گفتم."
کف دستم بخاطر کوبیدنای محکم و پشت سر هم میسوزه و قرمز شده.
از در فاصله گرفتم و سمت پنجره ها رفتم.
همه ی پرده های خونه کشیده شده بودند.
هوا تازه یکی دو ساعت دیگه غروب میکنه پس چراغی هم روشن نیست که بفهمم اون واقعا اونجاست یا نه.
دور و بر خونه رو دید زدم اما اثری از ماشین نبود.
یا اون کلا اینجا نیومده...یا اومده و الان خونه نیست.
میدونم فرضیه اولم غلطه...بی برو و برگرد اون بوسانه
روی پله های پاگرد نشستم و دوباره بهش زنگ زدم اما خاموش بود.
فکر کنم نیم ساعتی گذشت تا با صدای نزدیک شدن ماشینی از جام بلند شدم و به خیابون زل زدم.
ماشین غریبه جلوی خونه نگه داشت و در باز شد و من دیدم که با اون لباس سفید و شلوارک کرم رنگ که صد برابر جذاب ترش کرده بودن از ماشین پیاده شد.
فاک!
اون خیلی خواستنی شده!
از ماشین پیاده شد و رو به روی من ایستاد.
عینکش رو از صورتش برداشت و چشمهاش داد میزد که از دیدن من غافلگیر شده.
"تو اینجا چیکار میکنی؟"
"اومدم دنبال تو...معلوم نیست واقعا؟"
دستش رو گرفتم و دنبال خودم تا خونه کشوندم.
"درو باز کن باید بریم تو"
اون محکم خودش رو سر جاش نگه داشت و دستش رو عقب کشید.
"من با تو هیچ حرفی ندارم...از اینجا برو زودتر"
اون دستش سرده...نگاهش سرده...احساساتش سرده...
من اونو نمیشناسم دیگه!
"اینجوری نکن...من باید حتما باهات حرف بزنم...ببین چقدر داغونم...حالم رو ببین"
"مگه اونموقع که من داغون بودم و التماس میکردم...تو وایسادی حرفامو بشنوی؟"
جیمین حتی نمیدونه که من نمیدونم چی داره میگه!
شاید هیچکس هرگز نفهمه من چی دارم میگم.
این وحشتناکه...حداقل تهیونگ دروغ یا راست بهم گفت که داره باورم میکنه.
"انقدر همه چیز رو ربط نده به اتفاقایی که من روحمم حتی ازشون خبر نداره...تو...تو باید به حرفام گوش کنی جیمین چون..چون من این همه راه رو فقط بخاطر تو اومدم...چون من دارم دیوونه میشم...چون اون پسره به من گفت که من و تو از هم جدا شدیم..."
چشمام پر از اشک شده و صدام میلرزه.
اون چند ثانیه بدون هیچ حرفی بهم نگاه کرد.
"دنبالم بیا..."
من توقع داشتم اون کلیدشو دربیاره و باهم بریم خونه اما اون خلاف جهت حرکت کرد و بعد از چند قدم برگشت سمتم.
"چرا نمیریم خونه؟ من خیلی خسته م..."
Advertisement
اون نگاهشو ازم دزدید.
"نه نه..اونجا نه...بریم لب ساحل"
یه بار دیگه برگشتم و به پنجره نگاه کردم و دیدم که پرده داشت به آرومی تکون میخورد.
چرا؟
اون خونه خالی نیست؟
اگه کسی اونجاست چرا وقتی من دیوانه وار به در کوبیدم اون رو باز نکرد؟
نفسمو بیرون دادم و دنبال جیمین رفتم.
حتما خیالاتی شدم.
شاید باد بوده که باعث شده پرده تکون بخوره،
اما امروز هوا نسبتا گرمه و بادی نمی وزه!
شایدم بخاطر رانندگی زیاد از خستگی چشمهای من اشتباه دیده.
من کفش هام رو درآوردم و توی دستم گرفتم و پوست پام به شن های ساحل برخورد کرد.
من و جیمین رو به روی دریا ایستادیم.
"سیگار داری؟"
جیمین نفس عمیقی کشید و از توی جیبش یه پاکت دراورد.
"الان روزی چندتا میکشی؟"
یه سیگار از توی پاکت درآوردم و گوشه ی لبم گذاشتم.
"نمیدونم...قبلا چقدر میکشیدم؟"
"خیلی..."
زمزمه وار گفت و فندک رو جلوی سیگارم گرفت و یکی هم برای خودش روشن کرد.
"دردت چیه جونگکوک؟ برای چی اومدی دنبالم؟"
نگاهش کردم و دلم میخواد اونم نگاهم کنه. اما نکرد.
"میخوام از زبون تو بشنوم...ما واقعا با هم بهم زدیم؟ دوسال پیش؟"
جیمین به حلقه ی توی دست چپم نگاه کرد.
"چی میگی جونگکوک؟ تو اولین کسی بودی که گفتی دیگه نمیتونیم با هم باشیم...یادت رفته؟"
"اره یادم رفته! "
زیر لب گفتم و اون یه پوک دیگه از سیگارش کشید.
پس این اتفاق واقعا افتاده.
اون کسی که اون حلقه رو هنوز توی دستش داره فقط منم...
اون کسی که هنوز به جیمین نیاز داره فقط منم...
اون کسی که جای خالی جیمین داره عذابش میده فقط منم...
"من یه مشکلی برام پیش اومده...من..."
وقتی دستش رو داشت میبرد پایین چیزی که توی انگشت حلقه ش برق زد تونست زبونم رو لال کنه.
"وات د فاک؟! اون چیه توی دستت؟"
دستش رو گرفتم و نزدیک خودم کردم.
اون یه حلقه دستشه.
یه حلقه که اصلا شبیه حلقه ای که توی دست منه نیست!
جیمین با گیجی نگاهم کرد و حتی سعی نکرد دستش رو عقب ببره.
دست دیگه ش رو روی پیشونیم گذاشت، نگرانی از چهره ش میبارید.
"یامسیح...جونگکوک تو چت شده؟"
اون واقعا ترسیده.
منم ترسیدم.
"من...من خوبم..."
"نه...تو بدنت داغه...داری هذیون میگی جونگکوک..چه بلایی سرت اومده؟"
"بحث رو عوض نکن جیمین...تو...تو ازدواج کردی؟"
"اره...معلومه که کردم...چرا نباید میکردم؟ مگه من حق ندارم بعد از تو توی رابطه برم؟ دوسال گذشته جونگکوک...دو سال کوفتی گذشته...برای چی برگشتی کره؟ برای چی اخه؟"
اون داد میزنه و هر لحظه تن صداش بالاتر میره.
چند نفری که داشتند لب دریا قدم میزدن با کنجکاوی به ما نگاه میکردن و مردد بودن که باید مداخله کنن یا نه.
"بعد دو سال یهو سر و کله ت پیدا شد و مثل دیوانه ها افتادی دنبال من و یه جوری وانمود میکنی که انگار آلزایمز گرفتی و هیچی یادت نیست...تمومش کن! "
هیچی نگفتم چون دارم به حرفاش فکر میکنم.
پس اگه ما بهم زدیم...حتی اگر خیلی همو دوست داشته باشیم هم دو سال زمان ،کافی میتونه باشه برای فراموش کردن...
برای جیمین واقعا دو سال گذشته. اون اگر هر روز هم یکی از خاطره هامون رو میخواست فراموش کنه پس تا الان حافظه ش و قلبش از من خالی و سرد شده اما برای
من یه روز گذشته و من باید توی یه روز همه ی اون خاطراتمون رو فراموش کنم و اون رو ترک...
این اصلا منصفانه نیست.
کاش میتونستم اینو بهش توضیح بدم...کاش میتونستم زمان بیشتری بخرم...کاش لحظه های بیشتری رو باهاش خاطره ساخته بودم...
چشمهامو بستم و جمله بندیم رو توی ذهنم کامل کردم.
Advertisement
صدای نفس نفس زدن اون بخاطر عصبانیتش به گوشم میخوره.
با انگشت شستم دستش رو نوازش کردم.
دلم برای این پوست نرم و درخشان تنگ شده.
"حق با توئه...تقصیر تو نیست که اینجوری شده...تقصیر تو نیست که نمیتونی درکم کنی...حالا هم برو خونه ت...فکر میکنم همسر عزیزت اونجا پشت پرده های پنجره منتظرت باشه"
نمیخواستم تیکه دار صحبت کنم اما در نهایت چیزی که گفتم متلکی بیشتر نبود.
دستش رو رها کردم که برم.
کفش هامو پوشیدم و لبخند تلخی بهش زدم و ازش دور شدم.
صداش رو شنیدم که گفت: لعنت!
از اون دور شدم و ماشینم رو پیدا کردم و سوارش شدم.
حالا باید چیکار کنم؟
بدون هیچ نتیجه ای برگردم؟
این خیلی مسخره ست.
قبل از اینکه جیمین برسه باید راه بیوفتم و از اینجا خلاص شم.
اول توی شهر چرخی زدم و بعد جلوی یه کافه نگه داشتم و یه قهوه بیرون بر سفارش دادم.
ایده ای به ذهنم رسید.
تا قهوه م حاضرشه خودم رو به دستگاه عابربانک رسوندم و کیف پولی که توی کیفم بود رو درآوردم.
لعنت بهش!
چرا این تو فقط یه کارته؟
اونو برداشتم و موجودیش رو گرفتم.
با نگاه کردن به رقم موجودی کارت بلند خندیدم.
چرا باید خالی باشه؟
اگه من یه شرکت دارم پس نباید انقدر فقیر باشم
مزخرررررفه!
به کافه برگشتم و قهوه رو گرفتم.
به ماشین تکیه دادم و توی گوشی دنبال شماره ی تهیونگ گشتم.
"جونگکوک؟"
"سلام...اوم...من زنگ زدم بهت بگم که اگر ممکنه...خب میدونی من نمیدونستم توی کیف پولم هیچی پول ندارم...میخواستم ازت بخوام به کارتم یکم پول بریزی..من برگشتم بهت برش میگردونم..من الان واقعا بهش احتیاج دارم."
"اره حتما...تو کجایی؟ جیمین رو دیدی؟"
"ار-یعنی نه...پیداش نکردم."
"پس کی برمیگردی؟"
"فردا...دیگه نمیتونم رانندگی کنم امشب رو اینجا میمونم.شماره کارتم رو برات میفرستم ممنون"
"دارمش..مواظبت کن از خودت"
گوشی رو قطع کردم و یکم از قهوه نوشیدم.
واقعا سلیقه ی بوسانی ها توی قهوه ساختن مزخرفه!
این آشغالا چیه میخورن.
قهوه رو بیرون انداختم و توی ماشین منتظر نشستم.
.
.
.
.
.
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و داغی بدنم رو حس کردم.
پس جیمین دیروز دروغ نمیگفت و من واقعا تب دارم.
تب دارم اما هرگز هذیون نگفتم.
دوش گرفتم و لباسی که دیشب از فروشگاه خریدم رو پوشیدم که تلفن هتل زنگ خورد.
"آقای جئون..یه نفر توی لابی هتل منتظر شما هستند."
"منتظر من؟کی؟"
"اسمشون رو نگفتن."
"ممنون میام الان."
هنوز دو ساعت تا تحویل اتاقم وقت دارم پس میتونم این دو ساعت رو اینجا چرخی بزنم.
کیف پولم رو برداشتم و توی لابی هتل ایستادم و نگاه سرسری به سالن انداختم تا اینکه دیدم یه نفر از دور برام دست تکون داد و با دو سمتم اومد.
اوه نه...
این اینجا چیکار میکنه؟
"بانی...دلم برات تنگ شده بود."
اون محکم بغلم کرد و سریع برگشت سر جای خودش.
چشمامو چرخوندم.
"محض رضاااای خدااا...تو اینجا چیکار میکنی کیم تهیونگ؟"
"خب...من اومدم اینجا تا آخر هفته رو باهم خوش بگذرونیم...میدونی دو سال سخت کار کردیم...به نظرم وقتش بود و ما یه استراحت توپ به خودمون بدهکاریم."
دهنم باز مونده و هیچ ایده ای ندارم درمورد یه استراحت توپ اونم بعد از دو سالی که به هیچ وجه سخت کار نکردم.
"من اتاقی که تو توش بودی رو رزرو کردم برای امشب هم...کلیدو بده من برم وسایلم رو بذارم بعدش بریم بیرون."
فقط پلک زدم.
دارم به این فکر میکنم که وقتی برگشتم سئول اولین کاری که میکنم اینه که پول این پسر رو بهش برمیگردونم...بعد شراکتم باهاش رو بهم میزنم و کلید خونه م رو ازش پس میگیرم...بعدش هم همه ی عکسهای قاب شده روی دیوار خونه م رو دور میریزم و ازش میخوام دیگه هیچوقت جلوی چشمم آفتابی نشه...هیچوقت!
"یالا دیگه...بده"
با بی میلی کارت رو بهش دادم و روی مبل نشستم تا اون برگرده.
کی از دست این بلای آسمونی خلاص میشم؟
البته اینجوریام نیست که انقدر ازش متنفر باشم...فقط از اینکه این همه یه آدم با من احساس نزدیکی کنه در عین حال که من باهاش هیچ خاطره ای ندارم معذبم میکنه.
بهرحال تا الان اون کسی بوده که جون من رو نجات داد و باعث شد جیمین رو پیدا کنم و شب رو توی پارک نخوابم.
بعد از چند دقیقه بلاخره پیداش شد.
"کجا بررریم؟"
به چشمهاش که لبریز از هیجان بود نگاه کردم.
نمیدونم چرا اما انگار دلم نمیاد بهش بگم که واقعا حوصله ی هیچ جا رو ندارم مخصوصا بعد از اتفاقی که دیروز افتاد اما به سه دلیل نمیتونم اینو بهش بگم,
اول اینکه من بهش دروغ گفتم که جیمین رو پیدا نکردم در حالیکه دیده بودمش،
دوم اینکه شاید بد نباشه خودمم بعد این روزای سختی که گذروندم یکم تفریح داشته باشم و سوم اینکه دلم نمیخواد ذوق توی چشمهاش از بین بره....
"تو تا حالا بوسان اومدی؟"
"نه...فقط یه بار وقتی چهار پنج سالم بوده"
"پس من میگم بریم به یه شهربازی سرپوشیده...شاید یه ربع راه باشه تا اونجا"
اون سرشو تکون داد و سوییچ ماشین رو از دستم گرفت و پشت فرمون نشست.
اما...صبر کن ببینم....
"اگه تو تا حالا بوسان نیومدی چجوری منو پیدا کردی اصلا؟"
اون آیینه ی جلو رو تنظیم کرد و با بی قراری نگاهش رو از شیشه ی جلو به آیینه میداد.
"من...راستش..."
سرفه ی مصنوعی کرد.
"خب من از...آها...از جی پی اس گوشیت پیدا کردمت"
گوشیم رو از جیبم درآوردم.
این حقیقت داره.
"تو چرا این کار رو کردی؟ این مثل جاسوسی میمونه...من واقعا دلم نمیخواد کسی بدونه من کجام! "
پکر شد و توی صندلیش فرو رفت.
الانهاست که بگه معذرت میخواد و دیگه این غلط رو نمیکنه.
"خب تو هم میتونی من رو پیدا کنی...همیشه و هرکجا...این یه قرار بینمون بود"
شونه هاشو رو بالا انداخت و من لب پایینی مو گزیدم.
من نمیتونم از زندگی قبلیم تا این زندگی که الان توش گیر افتادم انقدر عوض شده باشم.
این دیگه چه گوهیه! چرا من باید شریکم یااصلا نه...در بهترین حالت دوستم رو جاسوسی کنم.
"ببین من نمیدونم اون آدمی که تو قبلا باهاش این قرارو گذاشتی خود من بودم یا نه...ولی اگه من الان جونگکوکم...پس اینو آویزه ی گوشت من که من و تو از این به بعد دیگه قرار نیست این گوه رو ادامه بدیم...اوکی؟"
اون یه دستش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا آورد و بعد اون رو روی فرمون کوبید.
من شنیدم که زیر لب فحش داد.
اما اهمیتی برام نداره..دیر یا زود از دستش راحت میشم. برای همیشه.
یه ربع بعد ما رسیدیم و داخل رفتیم.
"بولینگ...بیا با بولینگ شروع کنیم..."
تهیونگ گفت و سمت توپ رفت.
"شرط چی؟"
پرسیدم و ابروهام رو تاب دادم.
"هر کی باخت اون یکی رو ناهار مهمون میکنه...توی یکی از بهترین فست فود ای بوسان"
اون خندید و اولین توپش رو انداخت.
اون عالیه....همه رو انداخت و امتیاز بالا گرفت.
نیشخندی زد و عقب اومد و دستشو باز کرد تا من جلو برم.
آب دهنمو قورت دادم. همین الانشم کلی پول به اون بدهکارم...اگه اینم ببازم وضعم حسابی ناجور میشه.
توپ رو انداختم و سالن پر شد از صدای خنده ی تهیونگ.
"خدای من..تو هنوزم افتضاح بازی میکنی بانی!"
حق با اونه..من گند زدم.
پوفی کردم و نزدیکش رفتم.
"تو چرا به من میگی بانی؟"
خنده ش قطع شد و حالا داره با گوشه ی ناخونش بازی میکنه.
"تا الان خیلی اینو به من گفتی...چرا؟"
اون نفسش رو بیرون داد و دستم رو گرفت و کشید.
"بیا تا بهت بگم چرا!"
وقتی داشت دست منو تا سرویس بهداشتی میکشید تازه فهمیدم که یادم رفته ازش بپرسم چرا اون روز بهم گفت دیگه اون کار رو تکرار نکنم.
خدایا من هنوز کلی سوال درمورد زندگیم از اون دارم درحالی که با خودم قرار گذاشتم از زندگیم بیرونش کنم.
اون از شونه هام گرفت و من رو، رو به روی آیینه چرخوند.
خودش هم درحالیکه هنوز دستاش روی شونه هام بود پشت سرم ایستاد و سرش رو نزدیک گردنم آورد و زیر گوشم زمزمه وار چیزی گفت:
"به خودت نگاه کن توی آیینه...به اون چشمای گردت...بینی کوچولوت...دندونای خرگوشیت....تو واقعا یه خرگوش کوچولویی جونگکوک! "
من به چشمای خودم توی آیینه زل زدم و حس بدی بهم دست داد وقتی اون جا به جا شد و اول بدنش رو تقریبا به تنم و بعد، بینی و لبش رو به گردنم چسبوند و شروع کرد زیر لب یه چیزایی گفتن.
سریع سرم رو توی گردنم جمع کردم و اون رو پس زدم.
"چه غلطی داری میکنی؟"
به چشمهای خمارش نگاه کردم و اون لبشو گاز گرفت و یه قدم عقب رفت.
بعد سرشو تکون داد و از دیوار گرفت.
"من..من متاسفم...منظوری نداشتم."
"منظوری نداشتی؟تو تقریبا داشتی- "
حرفمو خوردم.
"سوییچ رو بده به من! "
"چی؟من که گفتم متاسفم"
اون ترسیده و کاملا بی دفاع به نظر میاد...شایدم من اون لحظه بی دفاع تر بودم....نمیدونم.
دستم رو دراز کردم.
" اون سوییچ لعنتی رو بده به من! "
اون دستاش میلرزید وقتی سوییچ رو توی دستم گذاشت.
نمیدونم کدوممون بیشتر دست درازی کرده...من که دارم با پررویی تمام سوییچ ماشین خودش رو ازش میگیرم یا اون که داشت...
نگاه نفرت باری به سر تا پاش انداختم و از اونجا بیرون رفتم.
تهیونگ پشت سرم دنبالم اومد.
"کجا داری میری جونگکوک؟ من غلط کردم...ببخشید"
هیچی نگفتم و با قدمهای بلند طول سالن رو طی کردم و از در اصلی بیرون زدم و تهیونگ هنوز پشت سرم میومد.
"نرو جونگکوک...خواهش میکنم ازت...من متاسفم"
میخواستم بپیچم و وارد پارکینگ شم که یه ماشین آشنا جلوم نگه داشت و چند لحظه بعد نگاهم به نگاه سرد یک نفر گره خورد.
تهیونگ از پشت بهم برخورد کرد وقتی من ایستادم و به کسی که داشت از پنجره، من و تهیونگ رو نگاه میکرد، زل زدم.
Cover
بهرحال اینم از پارت چهار😄💙
نظرتون درمورد کاورایی که برای هر قسمت میذارم چیه؟بذارم یا نذارم؟
دیگه اینکه مرسی که میخونین...نظر و ووت یادتون نره💫
Advertisement
- In Serial177 Chapters
Apex Predator
Earth is a fairly small place, but it's all Bath has. It's the only home he's ever known for all of his 500-or-so-million years of life. One day, Bath realized his treasured Earth was being drawn into the next mass extinction ahead of schedule. So, fascinated by the humans and their quick rise to power (after all, setting off a mass extinction is a pretty sizable achievement), what's a nearly all-powerful, somewhat bored, morally ambiguous, savagely violent, shapeshifting alien entity to do other than assume the form of a human and do some front-line investigating? Little did Bath know he would soon stumble upon a mysterious human organization with a gate leading to planets eons away. And that's just the beginning... A story with aliens, intergalactic space travel, mind powers, and an abundance of adventure! Author's note: ON HIATUS! Hello and thank you for reading! Constructive criticism and grammar-policing are both appreciated. Parts 1, 2, 3, 4, 5, and 6 are complete at 1271 pages! Part 7 is in progress! If you've ever read any other web serials, you might've noticed that authors get better with time (that is, their art or writing improves). Wutosama of Metaworld Chronicles noted that the first 20 chaps are always a mess. This is also the case with Apex Predator. The first two parts (ranging just under 30 chapters, or 161 pages) are absolutely subpar. While I have edited them as of 7-10-18, they require a rewrite, which is currently in the works but not complete. For a sample that gives insight into what the latter ~80% of the story's writing style is like, check out chapter 56. Vote for Apex Predator on Top Web Fiction! The Apex Predator Discord is here. Cover: original work done by me, the author, caerulex.
8 287 - In Serial56 Chapters
Trails of Ascension
At the top of countless universes that constitute the Great Cosmos, stands the Divine Realm also known as the "Peak of all worlds" where the Gods reigned supreme and all ascension stopped. But the Path is endless, and upon the discovery that there were actually higher realms in the path of ascension, a revolutionary army of ascenders and warriors of many dimensions rose up to overthrow the reign of the so-called Gods. The resulting Cataclysm shattered the Heavens and the death of the majority of powerhouses threw the Cosmos into chaos, but it also granted freedom to all.Upon the destruction of the chains that oppressed them and now that the seal upon the countless worlds has been broken, how will the new ascenders face these challenges and how will their paths intercross each other? This is the story of how new powers rise into existence, heroes and overlords ascend to the higher realms and the new order of the eras is formed, now that the regents of the laws and elements of the multiverse are gone, new paths are created and a future of infinite possibilities opens!
8 153 - In Serial25 Chapters
Paper's Cat
Adam, a cat, but not by choice, follows along Hannah disguised as her faithful familiar. Cursed with next to no hope for a cure, hopping from one human caretaker to the next, this trapped feline's only hope is that the phrase 'time heals all wounds' applies to being polymorphed. Suffering a condition that makes her magically lame, Hannah struggles to pass as a professional mage because of her need for the learning wheels other students her age have long since shed. Determined not to be denied her right to magic owed to her by her witch heritage, she refuses to die until she is recognised as a great, if not, the greatest mage to have ever lived. However success is never easy for the disadvantaged. Black cats and bad luck come hand in hand. And the abandonned Cathedral of the Triolo academy will cast a very large shadow over them all.
8 218 - In Serial19 Chapters
Vegeta Reborn!
Vegeta after living many years becomes a god of destruction, but he gives it up to be with his wife in the afterlife, little does he know that this one act will bring him to a new realm where the powers he once wielded were nothing compared to the people in this new realm, Vegeta is reborn into the body of a baby named Fang Xiaolong and is a decsendant of the Great ape clan! What connections does the great ape clan and the saiyan race hold?
8 87 - In Serial60 Chapters
Just For Fun
Nebel was angry in nearly all good Virtual reality game there are Dark gamers. Gamers who play only to live, fighting each other and everyone esle over each and ever copper, credit or crystal. But this time it will be different... (I personally sit on the side of logic and as such may include adult themes... even violence is one...)
8 164 - In Serial56 Chapters
A Weird Book #1
***THIS IS AN EXPERIMENTAL STORY. I AM NO LONGER WRITING IT.*** In a world ruled by shadowy and mysterious powers; by men who are able to dominate and rule over people as humans do other animals, who view them as nothing more than animals; a world wracked with poverty and desolation; in a world where every sunrise seems a little dimmer than the one that came before it, and all hope has burned down to embers. . . A rogue wizard summons the dungeon. Ben, a young man without a stake in the future helps decide the fate of the world; Melmat, the disciple, carries out his master's will and prepares his final vengence, Dies Irae; Casimer, The Dungeon born in a barren desert two hours north of Las Vegas, seeks a way to survive and establish himself across the earth. This is their story; the story of the pre-apocalyptic world. Author's Warning; This story contains very graphic, highly disturbing, and offensive content. It features multiple view points and shifts from chapter to chapter. I can assure you, this story is not for everyone. You Have Been Warned.
8 118

