《LET ME FOLLOW》♤ 38 ♤
Advertisement
تیلا خیلی سریع با مشاوره های ادوارد روال کار و بدست گرفت , اون دختری با توان مدیریتی بالا بود و خیلی سریع خودشو با شرایط وفق میداد
و همین باعث میشد هری کمتر نگران اوضاع عمارت مورگن باشه
خرید و فروش های گنگ رونق بیشتری گرفته بود و تب و تاب جریان بین استایلز ها و مورگن بعد گذشت دو هفته کمتر شده بود
هری بیشتر وقتشو تو خونه میگذروند و تو مواقع ضروری از خونه بیرون میرفت
کارهایی که نیاز به نظارت داشت و پیتر و کلارک انجام میدادن و زین کم کار تر از همیشه گاهی یادش میرفت که چطور از اسلحه اش استفاده کنه و بیشتر فکرش مشغول چیز دیگه ای بود ... تیلا فورچ .
هری از پشت میز کارش خسته و با عصله های گرفته بلند شد و برگه هایی رو تو دستش گرفت
از اتاق بیرون رفت و دنبال جیک گشت
زین که کنار جیک نشسته بود و داشت چندتا عکس از داخل گوشیش بهش نشون میداد با دیدن هری که از پله ها پایین اومد چشماشو چرخوند
:جیک ?
:بله اقای استایلز ?
:این هارو برای تیلا ببر , بهش بگو هیچ کدوم از قرارهارو عقب نندازه راس ساعت اونجا باشه یه چیزی هم ازش خواستم گفت پیداش کرده اونو هم با خودت بیار
:چشم
جیک از جاش بلند شد و کتشو که اویزون بود پوشید و از خونه بیرون رفت تا کارشو انجام بده و اصلا متوجه نشد که زین تا وقتی سوار ماشین شد از پنجره ی خونه بهش خیره موند
:من از بیکاری دارم تلف میشم چرا منو نفرستادی?
:برای تو یه کار دیگه دارم
چرخید پشت کانتر و یکی از ماگ هارو برداشت و داخلش قهوه ریخت
:هلن چی شد ?
:نمیدونم , هیچ جا نیست هر جا میگردم پیداش نمیکنم ,نمیشه جیک و دنبال هلن بفرستی? من با تیلا بهتر کنار میام
هری پوزخندی زد و ابروهاشو با شیطنت بالا برد
:اووو یکی اینجا مشکوک میزنه
:منظورت چیه , من ...فقط میگم تو پیدا کردن ادما سررشته ندارم بهتره جیک و بفرستی دنبال اون
:اتفاقا تو پیدا کردن ادما انگار سررشته داری , خب تیلا فورچ اره ?
زین که گیج شده بود سمت هری چرخید و بهش اخم کرد
:چی داری میگی?
:داری جیک و دست به سر میکنی که با تیلا باشی? خودم برات جورش میکنم
زین با دهن باز میخواست بخاطر حماقت هری بزنه تو سرش ولی هر بار که میخواست اینکارو بکنه باورش نمیشد هری انقدر تو این موارد گیج باشه
:تو اگه بلدی یه دستی به سرو روی خودت بکش
و از جاش بلند شد تا برای بار هزارم دنبال هلن بگرده اما قبل اینکه از در بیرون بره چرخید سمت هری و انگشتشو با حالت تهدید تکون داد
:اخرین باری بود که جیک و میفرستی اونجا
Advertisement
درو محکم بست و هری و با ماگ قهوه اش تنها گذاشت
اما نه زیاد تنها چون خیلی بلند تر از بسته شدن صدای در , صدای جیغ لویی که همراه با خنده نزدیک و نزدیک تر میشد باعث شد هری لبخندی بزنه
صدای دویدن میومد و لویی خیلی سریع از پله ها پایین دوید و مقابل چشمای هری با پیراهن بزرگی که بدون شک متعلق به ادوارد بود و پاهای لختش دوید سمتش و باعث شد هری از ترس ریختن قهوه اش از جاش بلند شه
لویی پشتش و سفت چسبید و همونطور که نمیتونست خنده اشو متوقف کنه بریده بریده با هری حرف زد
:ن..نذار , منو ...منو بگیره ...وای ... اگه ...ببینیش
با اومدن ادوارد به داخل سالن هری یه هو زد زیر خنده ولی سریع دستشو جلوی دهنش گذاشت و سرشو پایین انداخت
حدسش زیاد سخت نبود که لویی توی خواب این بلا رو سر ادوارد اورده ... شلوارک صورتی نیم تنه ی آبی که تور هاش بلند و تا باسنش اومده بودن و ...
:اوه خدای من اون گل سره ?
و همین ادوارد و بیشتر از قبل تحریک کرد
:بیا این ور لویی
:نه نه ...هری نذار بیاد ...
هر طرف که ادوارد میخواست لویی رو بگیره هری و لویی سمت دیگه میچرخیدن و وقتی قهوه روی پای ادوارد ریخت همه چیز متوقف شد
لویی با ترس از پشت هری بیرون اومد و پای ادوارد و که سرخ شده بود و گرفت
:ادیی? ادی ...متاسفم متاسفم
هری سریع از داخل کابینت پماد و اورد و کنار پای ادوارد روی زمین نشست اما ادوارد پماد و ازش گرفت
:خودم میزنم , چیزی نیست
لب های اویزون لویی که از پایین داشت به ادوارد نگاه میکرد از چشمش دور نموند پس با لبخند پماد و به لویی داد
:بیا لاو , تو بزن
لویی که کم مونده بود گریه کنه لبخندی زد و کنار ادوارد نشست
استیناشو تا زد و شروع کرد به مالیدن پماد روی پای ادوارد
:درد داره ?
:نه لاو من قبلا هم سوختم , نگران نباش
هری که داشت روی زمین و دستمال میکشید نگاهی بهشون کرد و از جاش بلند شد
:جیک رفته بیرون میخواین بریم بیرون برای نهار ?
لویی نگاهی به ادوارد کرد
:بریم ?
:هرچی تو بخوای
:یاییی , من یه جای خوب میشناسم میشه بریم اونجا ?
:خب کاپتان
دستاشو دور کمر لویی گرفت و از رو زمین بلندش کرد
:بیا بریم آماده شیم , باید پامو بذارم بیرون وان و خودت منو حموم کنی
:کاپتان ها مگه دستور نمیدادن ?
ادوارد دونه دونه پله هارو همراه لویی بالا رفت و یه لحظه به هری که بهشون خیره مونده بود نگاه کرد
:نه وقتی عاشقن
لویی مشتی به سینه ی ادوارد زد که انگار فکرش جای دیگه ای بود
:اووو , کی گفته من عاشقتم ?
:ولی تو باعث شدی پام بسوزه پس باید مسئولیتشو قبول کنی
Advertisement
جلوی در حموم لویی رو زمین گذاشت و با دیدن قیافه اش تو آینه از فکر هری بیرون اومد
:خدای بزرگ ... دیگه هیچ وقت این کارو نکن بیبی
لویی با شیطنت خندید و گونه ی ادوارد و کشید
:ولی بهت میاد ادی
در حمام و باز کرد و شروع کرد به تنظیم آب داخل وان تا اینکه ادوارد که داشت از شر لباساش خلاص میشد و دید
:بذار کمکت کنم
لویی چرخید پشت ادوارد و زیپ لباس و باز کرد
:چطور اینو تن من کردی !
:ممنون که پرسیدی , و جواب اینه که واقعا بسختی , باورم نمیشد انقدر خوابت سنگین شده باشه
لباساشو که دراورد داخل وان نشست و پای پماد شده اشو بیرون گذاشت
لویی دست ادوارد و گرفت و جلوی ادوارد داخل وان نشست پشتشو به سینه ادوارد تکیه داد
:هستم
:هوم ?
:عاشقت ... من .. من واقعا دوست دارم ادوارد
ادارد دستاشو دور شونه های لویی کشید و دستاشو جلوی سینه ی لویی بهم قفل کرد سرشو روی شونه اش گذاشت
:تو خودتو به من دادی , تو منو به زندگی برگردوندی , باعث شدی بخندم ...حتی بخوابم , هرکاری بتونم میکنم تا لایق این علاقه باشم
سر لویی رو چرخوند سمت خودش و همونطور که چونه اش تو دستش بود به چشمای لویی نگاه کرد
:دوست دارم لویی
و لباشو رو لبای خیس لویی گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش
..............
ادوارد استیک و تیکه کرد و به سس زد و سمت دهن لویی برد
:زین گفت نتونسته هلن و پیدا کنه , انگار درست حدس زدی
ادوارد لبخندی به لویی که داشت استیکو با مسخره بازی های همیشگیش میخورد زد و دستمالی دور دهن خودش کشید
:بهت گفتم یکی رو بفرست دنبالش ولی چسبیدی به مورگن
:بنظرت کجا ممکنه باشه ?
:جی پی اس ادوارد ...بیب بیب ارور
و لویی بازم خندید و همین برای ادوارد کافی بود
:هری بیخیال بعد مدتها لویی و اوردیم بیرون , لطفا
هری دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا اورد و شروع کرد به خوردن غذاش
:ادی? میشه با هم بریم پیش یه نفر ? میخوام ببینمش
:میدونم کیه
هری گیج شده بود و چیزی نمیفهمید و نگاهشون کرد که از ماشون بلند شدن
:هری ما میریم پایین الان برمیگردیم
:منم بیام
:نه نه نهارتو بخور
و همراه لویی سمت قسمت پشتی رستوران رفتن
:اون موقع اینجا غذای مجانی میگرفتم
ادوارد لویی رو بخودش چسبوند
:تو باهوش بودی بیبی
:اره , از این طرف
:ببخشید اقایون میتونم کمکتون کنم ?
هردو سمت مردی که جلوی در اشپزخونه بود چرخیدن
:اومدیم یه نفر و ببینیم ...
لویی دستشو دراز کرد
:اوه اونجاس
اون مرد همراه ادوارد به جو نگاه کردن که داشت کیسه هارو از سمت دیگه ی اشپزخونه بیرون میبرد
:میشه ?
مرد کنار رفت تا ادوارد و لویی پیش جو برن ,
:جووو ?
جو سرشو بلند کرد و با دیدن لویی کمی فکر کرد و بعد لبخند زد
:لویی? !
نگاهی به سرتا پای لویی کرد و بعد به ادوارد خیره شد
:سلام اقا
:سلام , اومدیم اینجا ببینیمت و من باید ازت تشکر کنم , کاری جز این داری?
به کیسه ها اشاره کرد
:نه بعدش میرم برای نهار
:خوبه
ادوارد کیسه هارو ازش گرفت و بدون معطل کردن درو باز کرد
:مهم نیست چه سطلی بندازمشون ?
:عا ....
نگاه گیجی به لویی کرد و وقتی دید لویی هم دنبال ادوارد رفت فهمید که اونم باید بره بیزون
:اونو بذارین همونجا ...ممنونم , لازم نبود
ادوارد دستاشو بهم مالید
:من بهت مدیونم این چیز زیادی نیست
:من کار خاصی نکردم
کنار دیوار سه تایی نشستن و لویی به ادوارد تکیه داد
:اوضاع چطوره ? وقتی ندیدمت نگران شدم
:اوضاع خیلی خوبه , این مرد اسمش ادوارده ... عام دوست پسرمه
خنده ی خجالتی لویی باعث شد ادوارد اونو محکم تر بغل کنه
:واو تبریک میگم , عام یعنی خیلی بهم میاین
:خواستم برات یه هدیه بیارم اما میدونی مثل یه چیزی که انتطارشو داری و بعد براورده نمیشه نمیخواستم تو ذوقت بزنم پس
پاکتی از جیبش دراورد و به جو داد
:امیدوارم بتونه بهت کمک کنه , تو باعث شدی بیبی من زنده بمونه
:نه ..نه من هیچ کاری نکردم نمیتونم قبولش کنم
:چیز زیادی نیست لطفا قبولش کن
:اما ...
لویی پاکت و محکم به دست جو فشار داد
:لطفا
جو بلاخره پاکت و گرفت و داخل جیبش گذاشت
:ممنونم ازتون ... ولی باور کن چیز خاصی نبود
ادوارد از جاش بلند شد و لویی هم همراهش
:بهتره وقتتو نگیریم باید نهار بخوری ...عام میز سه رو برات رزرو کردیم یه رزرو کامل پرداخت شده پس اگه میخوای به خانوادت هم بگو بیان
جو که باورش نمیشد الان مرده و اینا خوابن یا هنوز از خواب بیدار نشده نمیدونست چی بگه
:خدا نگه دار جوو
:خ...خدا نگه دار لویی ...ادوارد
هردو براش دست تکون دادن و داخل رستوران برگشتن
:هری کجاست ?
ادوارد به میزشون نگاه کرد و بعد رسیدن بهش برگه ای رو دید که کنار بشقابش بود
"زین هلن و پیدا کرد , 233 پیترسون "
:بیبی , باید بریم
:چیزی شده ?
:نمیدونم ولی ... فکر کنم یه چیزی قراره بشه , میبرمت خونه
همراه لویی کنار خیابون رسید و بعد چند دقیقه که جیک جلوشون پارک کرد لویی رو بوسید
:شب میبینمت , فکر کنم طول بکشه پس اگه نیومدم بخواب عزیزم
لویی با نگرانی سرشو تکون داد و لب های ادوارد و بوسید
:عجله نکن , مراقب خودتم باش , باشه?
:میبینمت
:میبینمت
لویی سوار ماشین شد و رفت و ادوارد هم ماشین خودشو روشن کرد و جایی که هری براش ادرس گذاشته بود رفت
.......................
Advertisement
- In Serial56 Chapters
Tome of the Mind
SPOILER WARNING: This is a sequel to Tome of the Body. If you have not read it, please do before reading this story, otherwise, a lot of things will not make sense. It can be found here. ~SYNOPSIS~ Every great story needs an author. Samuel Bragg, now the chosen champion of Arcana, has returned to the world of Ahya after one hundred years of being presumed dead. He awakes in his old home village, tended to by his last living friend, now an old woman. He spends some time enjoying the peace he finds but finds that his time away from the world has weakened him. Struggling with his new purpose in life and the returned boredom of village life, Samuel sets out on a nostalgic trip back to the capital city of Milagre. He is surprised to see that much of the world remains unchanged in the past hundred years, with a few exceptions. Accepted back at the Mage’s College with high honors, Samuel is offered the chance to teach his own class and educate future mages, but declines, deciding he needs more experience. Desperate to learn more about the mysteries of magic, he takes an apprentice and travels to the distant land of Zaban, where it is rumored that mages skilled in unique magic live. He is given a new title and permission to travel from the Royal Family of Gorteau and sets out for the natural nation of Zaban. On his journey, he learns new skills and discovers his talent for teaching. Powered by Arcana and guided by his influence, Samuel returns to the capital city Milagre, to find those small parts of his life that were lost. He encounters his old friends Shigeru and Grimr, each now well-known for their services to the world. But upon connecting with the world as he knows it, he also learns of a terrible war brewing beneath the surface, filling everyone with unease. With a god behind him and a new ally at his side, Samuel steps once more into the unknown. Can he continue to grow as a mage and find triumph again? Read Tome of the Mind, the second book in the Tomes of Ahya series, to witness the truly thrilling tale of a growing legend and the challenges he will face. This story is also available on Scribblehub.
8 142 - In Serial39 Chapters
Aether Academy
Magnus Ward has been chosen as one of the first students of the new Aegis Academy, a school for those talented in the art of binding.With a rare talent for seeing the flows of Aether he sets his sights on graduation and becoming an Aegis operative for the alliance with one goal: To find and rescue his mother. There are some gamelit elements but this is not a true LitRPG (but does draw inspiration from CCGs) [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 210 - In Serial11 Chapters
The Exiles return
Humans in the Holy realm are a fallen race, they are discriminated against, enslaved and are over all, looked down upon. And some of their race, mostly the royalty and nobility, are exiled long ago, to the great void, never to be seen again. But when a transmission from across the great void reaches the ears of the Elven queen, because of her curiosity, she decides to respond to it and invites the ones that are transmitting the signals, to the Elven realm. The transmitters are enthusiastic as they’ve been searching for life outside their galaxy, and with the technology capable of travelling between galaxies recently became possible, they accepted the invitation. A first contact made outside the Milkdromeda galaxy, by the Terran republic, and the Elven realm.
8 146 - In Serial35 Chapters
Book 1: The Forgotten Fighter
Follow a collection of chance encounters turned potential allies as numerous forces work to tear through the fabric of reality. Viamarr, a continent in the world of Rinterria, holds host to our tale and to the city of High Morr, which sits snugly on its frozen island in the middle of a great frostbitten lagoon. When High Morr is suddenly crippled by a series of mysterious sinkholes, our heroes do what they do best. Try to run. Keep up with them to find out where they end up and what exactly is chasing them in return. I hope to publish a new chapter 3 times a week. This is reduced from my previous number, hopefully temporarily, due to an increased workload outside of Royal Road. I welcome any and all feedback to improve my writing, so thank you for taking the time to check out my page.
8 230 - In Serial19 Chapters
different
hyejin meets a girl who isn't head over heels for her.
8 216 - In Serial19 Chapters
Living In Bleach ( Bleach x Reader)
I decided to make another bleach story since I had a great plot come to mind. Also this is an x Reader story, but I don't think you'll fall in love it's more like an adventure like a scenario for you.In this story you end up discovering more things about yourself and what you happen to be (not a soul reaper). This discovery not only helps you develop the truth about what you are, but it also brings new dangers.Posted in 2015, rewritten in 2021: I'm adding more detail to each chapter and fixing up the format. All the chapters will be posted eventually. So far 15 out of 26 are edited and posted.
8 164

