《LET ME FOLLOW》♤ 21 ♤
Advertisement
ادوارد کنار تخت نشست و دمای بدن لویی رو چک کرد
ساعت ۳ صبح بود و تب عجیبی که از نیمه های شب سراغ لویی اومده بود از بین رفته و ادوارد پارچه ها و کیسه ی یخ رو از داخل اتاق جمع کرد
وقتی به آشپزخونه رسید یه پارچ آب و لیوان برداشت و از پله ها بالا رفت
پارچ و لیوان و کنار تخت لویی رو نایت استن گذاشت
رو صندلی کنار لویی نشست و کتابی که از سر شب مشغول خوندنش بود و از سر گرفت
طولی نکشید که حس خستگی وجودشو گرفت , لبخندی زد و پتوی لویی رو بیشتر رو بدنش بالا اورد
:ببین چیکار کردی که بعد مدتها بدنم بهم هشدار میده که چشمامو رو هم بذارم
از اونجا بیرون اومد و داخل اتاق مشترکش با هری شد
نگاهی به هری که روی تخت خوابیده بود کرد و درو رو بست و از در مخفی کمد داخل رفت
نگاهی به تخت کرد و نفس عمیقی کشید , رو به سقف روی تخت دراز کشید
به ساعت نگاه کرد رو نشون میداد پس چشماشو بست و دعا کرد مثل بقیه بتونه ...فقط بخوابه
گرمای هوا لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد حس چسبیدن لباس خوابش به پوست بدنش داشت اذیتش میکرد
انگشتاشو رو گردنش کشید و خیسی عرقی که روی گردنش براه افتاده بود باعث شد چینی به پیشونیش بندازه ولی خواب اونقدر عمیق بود که این احساسات آزار دهنده به این راحتی ها پلکاشو وا نمیکرد
تا اینکه دستی روی شونه اش اونو تکون داد
:ادواردووو , ادواردووو
صدایی مثل نسیم بهار که حتی خوشبو تر از گل های دشت های ولز بود صورتشو نوازش کرد و پلکاشو اروم اروم از هم باز کرد
:ادواردو پسر شیرینم , بیدار شو بیدار شو
ادوارد با صورتی که بین دستای مادر ترسیده و پریشونش بود چشماشو وا کرد , دود تنها چیزی بود که توی فضای اتاق خواب دیده میشد
:ماما ? چی شده ?
:عجله کن ادواردو , خونه اتیش گرفته باید بریم ,عجله کن
ایزابل دست ادوارد رو سفت گرفت و اونو از تخت پایین اورد , ادوارد با پاهای برهنه دنبال مادرش دوید تا اینکه الواری بالا روی راهپله پایین اومد و اونجارو به آتیش کشید
ایزابل سریع ادوارد و عقب کشید و توبغلش گرفت
:نترس ادواردو نترس پسرم
ادوارد با بدن لرزونش آب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد
ایزابل نگاهی به اطراف کرد و با دیدن راه باریکی کنار پله ها پلکاشو بهم فشار داد
:همینجا بمون ادواردو
ادوارد سرشو تند تند تکون داد و به مادرش نگاه کرد که برگشت داخل اتاق خواب و ملافه ی کوچیکی با خودش اورد , هر دوشون بشدن سرفه میکردن و دود آتیش روی پوستشون نشسته بود
:پسر شجاع من , پسر باهوش من تو باید بری
ادوارد نذاشت مادرش ادامه بده پس تند تند سرشو به چپ و راست تکون داد
:نه نه با هم ماما با هم میریم
ایزابل دستاشو رو شونه ی ادوارد گذاشت و موهای بلند وخیس رو صورتشو کنار زد
:من از اونجا رد نمیشم ادواردو , اما تو میتونی ....بری و کمک بیاری باشه ? تو میخوای هردومون اینجا بمیریم یا
با دیدن تکه چوبی که باز روی راهرو افتاد با جیغ دست ادوارد و گرفت و به دیوار اتاق خواب تکیه داد
:اگه دیر بجنبی هردومون میمیریم , عاقل باش و برو کمک بیار من تو اتاق خواب میمونم تا تو برگردی باشه ?
ادوارد با چشمای گریون سرشو تکون داد
:رد میشی ماما من بدون تو نمیرم , تو برو کمک بیار من نمیرم
ایزابل اینبار سر ادوارد داد زد و تکونش داد
:چشماتو وا کن ادواردو , احمق نباش و زودتر برو میخوای یه پسر بد باشی و به حرف مادرت گوش ندی? برووو
ادوارد سفت پیراهن ایزابل رو گرفته بود و با اشکایی که از صورتش میومدن مدام توسط ایزابل هل داده میشد
Advertisement
فقط سرشو تکون میداد اما ایزابل بهش توجهی نکرد پارچ آب داخل اتاق خواب و رو ملافه ریخت اونو رو سرو شونه ی ادوارد گرفت
دست ادوارد و از لباسش جدا کرد و با شنیدن صدای ترکیدن چیزی تو اتاق خواب فهمید دیگه وقتی نمونده و از پشت هم خونه کامل آتیش گرفته پس ادوارد و از راه کوچیک کنار پله ها هل داد پایین و با اشک به پسرش نگاه کرد
:برووو
با نفسی که مثل یه بشکن ناگهانی از سینه اش بیرون اومد پلکاشو سریع از هم وا کرد
به گردنش دست کشید و عرق سرد روی بدنش اونو به لرزه آورد تپش قلبش حالا که بیدار شده بود داشت منظم تر میشد
آهی کشید و دستاشو دور بدنش حلقه کرد قبل رفتن به حموم نگاهی به ساعت انداخت
لبخند تلخی رو لبش نشست
:فقط پنج دقیقه
هری کنار در ایستاد
:زین برگه هارو پخش کرد وقتشه بری و به تیم ها خبر بدی
هلن از رو صندلی بلند شد
:اوه زین چه شجاع شده
:نمیدونست جریان چیه
هلن ابروشو بالا برد و به دیوار کنار هری تکیه داد
:واو , دیگه به زین هم اهمیت نمیدی? اگه تو پاکت هارو وا میکرد چی?
:بحث سر اهمیت دادن نیست زین بلد نیست نقش بازی کنه پس مجبور شدم بهش چیزی نگم
:روز به روز عجیب تر میشی هری وقتی حتی به زین هم رحم نمیکنی , برای من
یقه ی هری رو گرفت و به لباش نگاه کرد
:برای من چه نقشه ای کشیدی?
هری بوسه ی کوتاهی رو لبای هلن گذاشت و چشماشو چرخوند
:پای زین و وسط نکش اون فقط چیزی نپرسید منم چیزی نگفتم , برو و به کارت برس هلن
هلن دستشو به حالت سلام نظامی کنار سرش گذاشت و بعد تکونش داد
:چشم قربان ولی من زین نیستم بهتره برای خلاصی از من نقشه ی قشنگ تری بکشی که به هوشم بر نخوره لاو
و بعد فرستادن یه بوسه از اتاق هری بیرون رفت بعد چند لحظه جیک دوید داخل اتاق
:ق..قربان , همه چی آماده است
هری ساعتشو به مچش بست و یقه ی لباسشو مرتب کرد
:گفتم سریع بهم خبر بده ولی نگفتم نفس خودتو ببری جیک , ادوارد و خبر کن تو اتاقش نیست برو ببین کجاست و بیارش اینجا وقتشه آتیش بازی کنیم
:بله آقا , ولی مطمئنید تو خونه هستن ? من اصلا ندیدمشون
:خونه اس , فندکش و پالتوش تو اتاقه
جیک سرشو تکون داد و از اتاق بیرون اومد
سری به سالن ورزشی زد که معمولا ادوارد و اونجا پیدا میکرد
اما تو هر سه طبقه اثری از ادوارد پیدا نکرد تا اینکه خواست به آشپزخونه بره و بهش زنگ بزنه که با دیدن اتاق لویی رو پیشونیش زد
:چطور انقدر احمق شدم
برگشت سمت اتاق لویی و به در ضربه زد بعد چند لحظه آروم درو باز کرد که دید ادوارد داره سمت در میاد
:صبح بخیر قربان
:صبح بخیر جیک , هری?
:بله , ازتون خواستن برید به اتاقشون انگار وقتشه
ادوارد سرشو تکون داد
:دکتر چند دقیقه ی دیگه میاد , بیارش به اتاق لویی و کنارش بمون اگه میشه بیدارش کن و مجبورش کن یه چیزی بخوره
:چشم ولی فکر کنم تو عملیات به من احت...
:کارتو بهت گفتم , مجبورم نکن چیزیو تکرار کنم باشه?
:بله , من اینجا میمونم
ادوارد سرشو تکون داد
.......................
ادوارد و هری کنار هم تو ماشین نشستن و ادوارد اسلحه هاشو تو غلاف برد
:زین قراره کی بفهمه ?
:فعلا تا اخر این عملیات اون منو نمیبینه پس بهش چیزی نگو چون ممکنه تا دوساعت هنگ کنه
ادوارد پوزخندی زد
:here we go
بعد طی کردن یه مسافت طولانی هری از هامر پیاده شد و رو به روی ماشین های بیشماری که افراد مسلح بودن ایستاد
:گروه اول ما نصف شب تو جاهای خودشون مستقر شدن , هدف من اینه با کمترین کشته کاخ الساندرو رو بگیریم پس طبق نقشه پیش برید
Advertisement
با بلند شدن صدای فریاد هری سمت هامر دیگه ای رفت که الک اونو هدایت میکرد و گروه های اونجا از دو مسیر جدا براهشون ادامه دادن که یکی دنبال هامر ادوارد و اون یکی دنبالر هامر هری راه افتادن
با به صدا در اومدن بی سیم ادوارد دکمه رو فشار داد
:بله هری?
:چه حسی داری که امروز اسمتو صدا میکنن ?
:بهشون گفتی الساندرو مال منه ?
:اره ادوارد کسی به شکارت دست نمیزنه
ادوارد بی سیم رو سرجاش برگردوند و به جاده نگاه کرد
:علامت بده ما از جاده ی فرعی میریم بگو دنبال ماشین برمبر راه بیفتن
رابرت سرشو تکون داد و پیام و با بی سیم به سردسته ی بعدی مخابره کرد و داخل زیر گذر از بقیه جدا شد
.........................
الساندرو چونه ی لینکن رو گرفت و تا جایی که قدرت داشت فشارش داد
:احمق , پس تو حواست کجاست ?
:م..من
الساندرو هلش داد عقب و سریع سمت گاوصندوق رفت
:همسر و پسرمو فرستادین ?
:بله قربان اونا با هلیکوپتر رفتن
:به جاناتان بگو جتو آماده کنه و بعد ببینید چندتا از این احمقا تو دسته ی استایلز رفتن
:خبر رسید دارو دسته ی جلی فیش و کارواندی بهش ملحق شدن
الساندرو مدارک و تو کیفش چید
:لعنتیا , همون موقع که خبر رسید لوفنگ اسلحه آورده باید میفهمیدیم یه اتفاقی قراره بیفته
الساندرو کیفشو برداشت و همراه چندتا از بادیگارد هاش سمت تونل ها دوید
:به مورگن زنگ بزن بگو از پناتاگون نیرو بخواد , باید جلوی این احمق هارو بگیرن
لینکن سریع شماره ی مورگن رو گرفت و الساندرو گوشی رو از لینکن قاپید
:هی مورگن ... احمق چرا جواب نمیدی? .... نه من وقت بحث کردن ندارم , روز استفاده رسیده جناب نماینده ی مجلس سنا , .... استایلز متحد جمع کرده و هرلحظه ممکنه به اینجا برسه سریع از قدرتت استفاده کن و نیروهای دولتی رو بفرست اینجا ..... چی ? .... ای احمق من دارم میگم اونا هر لحظه ممکنه منو بکشن ..... تو داری چی میگی فقط.... الو ...الو ? ....
الساندرو با ناباوری به گوشی نگاه کرد و اونو محکم کوبید رو زمین
:هری استایلز ...با دستای خودم میکشمت
:چی شده قربان ?
الساندرو سوار ماشین شد و راننده تو تونل تاریکی که فقط با نور چراغ ماشینش اونجا رو روشن کرده بود براه افتاد
:عکس های خواهر زاده ام که با جکی خوابیده بود رو میخوان آپلود کنن , لیست مهماتی که به اسم مورگن از اورلاندو دزدیدیم رو دارن اون کثافتا انبارامونو خالی کردن و حالا تهدید کردن اگه مورگن بهمون کمک کنه همه رو علنی میکنن مورگن هم گفت هیچ کمکی از طرفش بهمون نمیرسه
لینکن با شگفتی که از روی صورتش پاک نمیشد به رو به روش نگاه کرد و خواست چیزی بگه که با ترمز وحشتناکی که گرفته شد سرش محکم به صندلی جلویی خورد و سریع اساحه اشو بالا اورد وسر الساندرو رو پایین نگه داشت
:اینجا چه خبره ?
با باز شدن در تونل و دو جیپ پر از افراد مسلح راننده سریع دنده عقب گرفت و مسیر اومده رو برگشت و چون تونل جای پیچیدن نداشت مجبور بود عقب عقب برگرده اما با اومد یه جیپ دیگه از پشت سر ماشین از حرکت ایستاد و هیچ راه فراری نداشت
.....................
ادوارد از پشت ستون بیرون اومد و به رابرت اشاره کرد
:ساعت پنج
و رابرت ادوارد و پوشش داد و به مردی که پشت ستون قایم شده بود شلیک کرد
ادوارد سریع وارد خونه شد و دو نفر از افراد الساندرو رو کشت سریع به دیوار پشتش تکیه داد و خشاب هر دو اسلحه اشو همزمان عوض کرد و با تکون دادنش تو هوا خشاب و سرجاش برد
مچ دستشو چرخوند تا رو به روشو پوشش بده و دست چپشو کنار بدنش قرار داد
با شنیدن صدایی داخل گوشیش نگاهی به اطراف انداخت
:همکف پاکه
:دریافت شد
ادوارد سرجاش ایستاد و وقتی مطمئن شد صدای پا شنید رو پله ها نشست پالتوشو دراورد و با نوک اسلحه اش کمی اونو بیرون برد که با شلیک گلوله سرشونه اش سوراخ شد ادوارد تو همون لحظه بلندی اسلحه ی دست چپشو به دیوار گذاشت و اسلحه ای که پالتورو به هاش آویزون کرده بودو بیرون کشید و رو نوک اسلحه ی رو دیوار جلو برد و شلیک کرد
اروم سرشو از پشت دیوار بیرون آورد و با دیدن جنازه ای روی زمین که گلوله توی گونه اش خورده بود سری تکون داد
:چقد کوتاه
رابرت نگاهی به جسد کرد و پشت سر ادوارد براه افتاد وقتی تمام اتاق هارو چک کرد دستشو رو گوشش گرفت
:طبقه ی سرم پاکه
نگاهی به ادوارد کرد که از یکی از اتاق ها بیرون اومد
:چطوری زدیش?
:فقط اندازه ی پالتومو حساب کردم و با اسلحه یه سرو گردن بالا تر حسابش کردم
:شاید دستشو پایین گرفته بود !
:زاویه ی تیر مستقیم بود پس دستش تو راستای شونه هاش بوده
رابرت با تعجب سرشو تکون داد
:چرا خورد به گونه اش ?
ادوارد که کلافه شده بود سمت رابرت برگشت و سرشو چسبوند به دیوار
:چون مثل الان تو سرش به دیوار نچسبیده بود و منم نمیخواستم دستمو از دست بدم چون اگه یکم دیگه میاوردمش بیرون پنج ثانیه بیشتر طول میکشید و اون شلیک میکرد
سر رابرت و ول کرد ساعت دستشو رو تایمر گذاشت
از پله ها پایین اومد , دستشو رو گوشی داخل گوشش فشار داد
: هری? ... چرا اینجا نیست , بگو کجاست
:بیا پایین برادر
ادوارد تماس و قطع کرد و از بین افرادشون که تو کل ساختمون بودن دوید و سمت تونل ها رفت
وقتی به اونجا رسید تایمر رو قطع کرد
هری رو دید که با گروه زیادی از افرادش رو به روی پنج تا از افراد گروه گلن جانسون وایسادن
:خدای بزرگ باورم نمیشه
صدای باچلر باعث شد هری برگرده و رابرت و ادوارد و ببینه که دارن بهشون نزدیک میشن
:من که دیروز به همه یه پاکت فرستادم و توضیح دادم که برادرم زنده است
باچلر که هنوز دهنش وا مدنده بود سرشو تکون داد
:ولی دیدنش یه چیز دیگه است ... واو ادوارد ?
ادوارد سرشو تکون داد و با چشماش دنبال الساندرو گشت و اصلا علاقه ای به بحث اونها نداشت
الک هم وارد تونل شد و قبل اینکه ادوارد حرفی بزنه شروع کرد به گزارش دادن
:تمام انبار ها در اختیار ما هستن , افرادی که خودشونو تسلیم کردن دارن به اینجا منتقل میشن , گروه اقای اورلاندو بخش جنوبی رو کامل تو دست دارن قربان
هری سرشو تکون داد
:ما بعد گرفتن قسمت های اسکله ی باتلر , زیرزمین های متروپولیت اومدیم اینجا , زین و گلن الان اونجا هستن
باچلر سرشو تکون داد ولی چشم از ادوارد برنمیداشت
ادوارد دستاشو مشت کرد و سعی کرد خودشو آروم کنه
:الساندرو کجاست هری?
هری به پیتر اشاره کرد , کسی که رو به روی افراد گلن بود
:براش توضیح بده
پیتر گلوشو صاف کرد و با فاصله رو به روی ادوارد ایستاد
:قبل اینکه ما اینجا برسیم تیم گلن وظیفه داشتن جلوی تونل رو بگیرن اما وقتی ما رسیدیم
انگشتشو سمت پنج نفری که جلوی اونها ایستاده بودن دراز کرد
:اونا گفتن هیچ کسی از تونل رد نشده
ادوارد نفس عمیقی کشید و از کنار هری و باچلر رد شد و کنار پیتر رو به روی اون پنج نفر ایستاد
:چه ساعتی دم تونل بودین ?
لحن آروم و چهره ی خونسرد ادوارد فقط دو نفر و ترسوند که اونو میشناختن پس جرات بیشتری به اون پنج نفر داد و یکیشون جلو اومد
:راس ساعت هشت اینجا بودیم
ادوارد نگاهی به تایمرش کرد و بعد به پیتر نگاه کرد
:با ماشیمنت چقدر طول کشید برسی به ته تونل ?
:فکر میکنم ۱۰ دقیقه
ادوارد لبخند کوتاهی زد butterfly knife پیتر رو از کمرش جدا کرد و تو دستش چرخوند
و یه قدم جلو گذاشت
هری خواست کاری بکنه اما با فاصله ای که داشتن فقط دستاش تو هوا موند و به ادوارد خیره شد
ادوارد با دست چپش یقه ی یکی از اونها رو گرفت و با دست راست چاقو رو بالای شکم یکیشون زد و تا پایین کشیدش و بعد مچ دستشو چرخوند و از طرف چپ کسی که یقه اشو گرفته بود شکمشو تا سمت راست کامل پاره کرد و بعد به سه نفر بعدی نگاه کرد
: بیست هشت دقیقه ای که با الساندرو تو این تونل خراب شده بودین چه غلطی کردین ?
چاقو رو چرخوند که یکی از اونها خواست فرار کنه و ادوارد اسلحه اشو دراورد و یه گلوله شلیک کرد
و بدون تکون خوردن به اون سه نفر که سر جاشون خشکشون زده بود نگاه کرد
چاقو رو دوباره چرخوند و نگاهی به پیتر کرد
:چاقوی خوش دستیه مرد
و اروم اروم سمت اون سه نفر رفت
:کجاست ?
قبل اینکه اونا دهنشونو وا کنن ادوارد دستشو بالا اورد
:بذارید حالیتون کنم , اگه حرفی جز جواب سوالم بهم بدین مطمئن میشم بدتر از اونا بمیرید
و با انگشت به اون دو نفر که تو خون خودشون غلت میخوردن و هیچ کس بهشون نزدیک نمیشد اشاره کرد
:خب حالا حرف بزنید
یکی از اونها که انگار رئیس اون پنج نفر بود و ادوارد از قصد زنده گذاشتش کمی عقب رفت
:ب ..به ما گفتن گفتن بذاریم برن
ادوارد محکم پلکاشو بهم فشار داد و با چاقو رو دست اون مرد و پاره کرد , مرد دست راستشو رو دیت زخمیش گرفت
:فقط جواب سوال ,
:نمیدونم , نمیدونم لعنتی ...آخخخ , فقط رفتن
ادوارد سمت پیتر چرخید و چاقو رو برگردوند رو کمریش و از کنار هری رد شد
:کجا میری ادوارد ?
ادوارد بدون توقف با صدایی که توی تونل پیچید داد زد
: بنظرت کی میتونه به افراد گلن جانسون دستور بده الساندرو رو ول کنن ?
و دیگه اثری از ادوارد تو تونل دیده نشد
هری پیتر و رابرت و صدا کرد
:برید دنبالش میره سمت اسکله , اونجا افراد جانسون هستن , هر کدومو دیدین بکشید , چندتا جیب از ادمای اورلاندو و خودمونو ببرید به اونا اعتماد دارم
پیتر و رابرت چشمی گفتن و دویدن تا به ادوارد برسن و افرادشونو جمع کنن و هری سریع با زین تماس گرفت که از اونجا بره چون گلن یه خائن بود .
...................
😐
Advertisement
- In Serial64 Chapters
Wildling
Blurb: Silas--a scavenger living off the ruins of humanity--has spent his entire life fighting tooth and nail to provide for himself and his crew. But when a scavenging run goes awry and he's snatched up by an android patrol, he finds himself thrown into a cage and priced to sell as a pet. And when a suitor comes calling, he fears the worst: that he'll be turned into a Domestic, a human lapdog brainwashed into total obedience. Instead, he discovers an equally disturbing truth: that the creatures who stole his world have created a videogame the likes of which Earth has never seen; a sprawling, game-like theme park where humans are the Avatars and androids are the players who control them. And to make matters worse, his android guide is as hopeless as they come, having gotten all of her previous Avatars killed in record time. So if Silas wants to regain his freedom, he'll not only have to fight his way through a world that was specifically designed to murder him in brutal fashion--he'll also have to convince his android guide that he should be the one calling the shots. FAQS: Q: Who are you, handsome stranger? A: I'm Kyle Kirrin, the author of Shadeslinger, book 1 of The Ripple System, published by Portal Books, and I write crunchy LitRPG. Q: What is Wildling? And is it complete? A: Wildling is a crunchy LitRPG mash up of Fantasy and Science Fiction. And yup, Wildling is already complete at 64 chapters, or about 120,000 thousand words. You're looking at something like a third draft here--it's fairly polished, but it hasn't been picked over by a copy editor yet nor has my developmental editor seen it. Q: Upload schedule? A: 5 initial chapters today (2/15/2021) and one chapter a day for the next month. After that I'll probably slow down to 2 or 3 chapters a week until the story is complete. Q: How crunchy is it? A: It's pretty crunchy. I'd put it on the same tier as Ascend/The Land/RSSG, but it might be a bit crunchier than those three? Q: Is this the first book in a series or a web novel or what? And what are your plans for it? A: It's currently a standalone with series potential. Full disclosure: this story may head the way of my publisher eventually, but will be available on RR for quite a while no matter what. Likely several months after it's complete with plenty of warning before/if it's taken down. Q: What kind of build does the MC create? A: Sword and board! Q: Crafting? A: Plenty! Crafting isn't as center stage as it is in The Way of the Shaman, but it's close. Q: Base building? A: Two fully separate, distinct bases, both of which play a major role in the story. Q: VRMMO? Portal? Reincarnation or what? A: This one's a bit tricky. Basically an advanced race has created a game-like world that closely resembles a theme park. Think Westworld but with copious amounts of loot. And the MC has to fight his way through that to earn his freedom. Q: Permadeath? A: Nope! The MC gets 3 lives to play through the entirety of the game world, and death is extremely punishing, but not fatal. Q: Harem? Or romance? A: No and no. Q: Cursing? Blood? A: Quite a bit of cursing, yeah. There's blood, too, but it's not a gory book by any means. Q: How can I support? A: Instead of a Patreon/donations etc, I'd ask that you consider giving my debut LitRPG Shadeslinger a chance. It's free on Kindle Unlimited and the audio is already out narrated by Travis Baldree. It's an epic fantasy VRMMO where the main character gets 3 days of exclusive access to a new game plus a snarky, talking axe to guide him through it in exchange for agreeing to become the target of a serverwide manhunt once the Head Start period ends. Q: How's it similar to Wildling? And how's it different? A. The crunch level is very similar, but Shadeslinger is a much lighter, epic fantasy take on the genre. It's also VRMMO, but without any real world components aside from the first chapter. The MC is very different--he comes off as a bit of a jerk early on and can take a bit to warm up to, especially before his backstory is revealed--but he's also got a talking axe that constantly puts him in his place. Shadeslinger's a much more humorous story in general, and it's a great deal more polished as well. Thanks for reading! I hope you enjoy Wildling!
8 346 - In Serial37 Chapters
The Merchant Adventurer
Boltac, an ordinary, money-grubbing Merchant takes on the impossible quest of saving his town and rescuing the woman he loves from a treacherous and powerful Wizard. An artful, satire of dungeon crawls and cRPG's, the Merchant Adventurer is part Princess Bride, part Dungeon Pawn Stars and a rollicking good read.
8 256 - In Serial11 Chapters
Junkyard Scavenger
Junkyard does not discriminate. This place where rejects gather is impartial to your past. Almost completely cut off from the Overworld, its limited resources put the residents at odds, as they struggle for each scrap they can get their hands on. You can decide to live in peace, but poverty, or try for a chance to leave. If you choose to leave, then be prepared to steal, plunder, fight, cripple, and kill if necessary. Gather items and become stronger. Crush your opponents as you take theirs for your own, and roll the weighted dice. Marco has watched for years how humans treat their lives like gambling chips. He saw delusion, confused with hope, and warnings falling on deaf ears. A million believing they are the one. Because don't you just need a few rare items to be unstoppable? Some EXP to dominate? Just a little luck? Surely, if you keep trying, fate will work out in your favor, no? Marco knows better than that. He's learned that patience is a virtue. He hopes others will listen; that they would learn. In time, things could be better. He plans to see to that himself. But when he meets Jeanne, their values clash. They both desire the same, yet their means differ. One would risk it all on a hunch, the other waits until the perfect moment. Does either understand the consequences of their methods? How does patience fare when time is not your ally? Do not hesitate. Doubt will drag you down. Beware of friend and foe. Because Junkyard does not forgive mistakes. A grimdark LitRPG story that's not just LitRPG, and not just grimdark. Updates about twice a week. Please feel free to leave some feedback. I'll appreciate it very much!
8 316 - In Serial16 Chapters
Apollo and Daphne (Modernized)
What happens when the nyphm Daphne got her wish? To be normal again? Does it have consequences? Yeah, and a whole lot of them. Can Daphne ever return Apollo's love? Would Artemis ever succeed in helping her brother? Would the war of the gods have an end?Read Daphne's adventure as she flee's to New York and how Apollo chased her. Again.
8 117 - In Serial200 Chapters
BNHA Memes & Stuff
This book is completed! LINK TO BOOK 2: https://www.wattpad.com/707688655-bnha-memes-stuff-2-1
8 165 - In Serial29 Chapters
Pied Piper | {K.NJ}
Everything was normal. You are a normal student, living a normal life. You live with your brother, who had been raising you his entire life as your parents had passed away in your early childhood days. Studying, hanging out with friends, going on a date with your Boyfriend and sometimes helping your brother with housework. Normal things everyone do.That was until someone moved into your neighbourhood. Right across the corner of your street. Since then, you have been hearing the sound of the flute every single night. It was sweet and lovely to listen to.You became attracted to that sound. You became curious as to who was playing the flute. So, you followed the sound.And you met him.••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••Author's Note: This ff is inspired by BTS - Pied Piper
8 129

