《LET ME FOLLOW》♤ 21 ♤
Advertisement
ادوارد کنار تخت نشست و دمای بدن لویی رو چک کرد
ساعت ۳ صبح بود و تب عجیبی که از نیمه های شب سراغ لویی اومده بود از بین رفته و ادوارد پارچه ها و کیسه ی یخ رو از داخل اتاق جمع کرد
وقتی به آشپزخونه رسید یه پارچ آب و لیوان برداشت و از پله ها بالا رفت
پارچ و لیوان و کنار تخت لویی رو نایت استن گذاشت
رو صندلی کنار لویی نشست و کتابی که از سر شب مشغول خوندنش بود و از سر گرفت
طولی نکشید که حس خستگی وجودشو گرفت , لبخندی زد و پتوی لویی رو بیشتر رو بدنش بالا اورد
:ببین چیکار کردی که بعد مدتها بدنم بهم هشدار میده که چشمامو رو هم بذارم
از اونجا بیرون اومد و داخل اتاق مشترکش با هری شد
نگاهی به هری که روی تخت خوابیده بود کرد و درو رو بست و از در مخفی کمد داخل رفت
نگاهی به تخت کرد و نفس عمیقی کشید , رو به سقف روی تخت دراز کشید
به ساعت نگاه کرد رو نشون میداد پس چشماشو بست و دعا کرد مثل بقیه بتونه ...فقط بخوابه
گرمای هوا لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد حس چسبیدن لباس خوابش به پوست بدنش داشت اذیتش میکرد
انگشتاشو رو گردنش کشید و خیسی عرقی که روی گردنش براه افتاده بود باعث شد چینی به پیشونیش بندازه ولی خواب اونقدر عمیق بود که این احساسات آزار دهنده به این راحتی ها پلکاشو وا نمیکرد
تا اینکه دستی روی شونه اش اونو تکون داد
:ادواردووو , ادواردووو
صدایی مثل نسیم بهار که حتی خوشبو تر از گل های دشت های ولز بود صورتشو نوازش کرد و پلکاشو اروم اروم از هم باز کرد
:ادواردو پسر شیرینم , بیدار شو بیدار شو
ادوارد با صورتی که بین دستای مادر ترسیده و پریشونش بود چشماشو وا کرد , دود تنها چیزی بود که توی فضای اتاق خواب دیده میشد
:ماما ? چی شده ?
:عجله کن ادواردو , خونه اتیش گرفته باید بریم ,عجله کن
ایزابل دست ادوارد رو سفت گرفت و اونو از تخت پایین اورد , ادوارد با پاهای برهنه دنبال مادرش دوید تا اینکه الواری بالا روی راهپله پایین اومد و اونجارو به آتیش کشید
ایزابل سریع ادوارد و عقب کشید و توبغلش گرفت
:نترس ادواردو نترس پسرم
ادوارد با بدن لرزونش آب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد
ایزابل نگاهی به اطراف کرد و با دیدن راه باریکی کنار پله ها پلکاشو بهم فشار داد
:همینجا بمون ادواردو
ادوارد سرشو تند تند تکون داد و به مادرش نگاه کرد که برگشت داخل اتاق خواب و ملافه ی کوچیکی با خودش اورد , هر دوشون بشدن سرفه میکردن و دود آتیش روی پوستشون نشسته بود
:پسر شجاع من , پسر باهوش من تو باید بری
ادوارد نذاشت مادرش ادامه بده پس تند تند سرشو به چپ و راست تکون داد
:نه نه با هم ماما با هم میریم
ایزابل دستاشو رو شونه ی ادوارد گذاشت و موهای بلند وخیس رو صورتشو کنار زد
:من از اونجا رد نمیشم ادواردو , اما تو میتونی ....بری و کمک بیاری باشه ? تو میخوای هردومون اینجا بمیریم یا
با دیدن تکه چوبی که باز روی راهرو افتاد با جیغ دست ادوارد و گرفت و به دیوار اتاق خواب تکیه داد
:اگه دیر بجنبی هردومون میمیریم , عاقل باش و برو کمک بیار من تو اتاق خواب میمونم تا تو برگردی باشه ?
ادوارد با چشمای گریون سرشو تکون داد
:رد میشی ماما من بدون تو نمیرم , تو برو کمک بیار من نمیرم
ایزابل اینبار سر ادوارد داد زد و تکونش داد
:چشماتو وا کن ادواردو , احمق نباش و زودتر برو میخوای یه پسر بد باشی و به حرف مادرت گوش ندی? برووو
ادوارد سفت پیراهن ایزابل رو گرفته بود و با اشکایی که از صورتش میومدن مدام توسط ایزابل هل داده میشد
Advertisement
فقط سرشو تکون میداد اما ایزابل بهش توجهی نکرد پارچ آب داخل اتاق خواب و رو ملافه ریخت اونو رو سرو شونه ی ادوارد گرفت
دست ادوارد و از لباسش جدا کرد و با شنیدن صدای ترکیدن چیزی تو اتاق خواب فهمید دیگه وقتی نمونده و از پشت هم خونه کامل آتیش گرفته پس ادوارد و از راه کوچیک کنار پله ها هل داد پایین و با اشک به پسرش نگاه کرد
:برووو
با نفسی که مثل یه بشکن ناگهانی از سینه اش بیرون اومد پلکاشو سریع از هم وا کرد
به گردنش دست کشید و عرق سرد روی بدنش اونو به لرزه آورد تپش قلبش حالا که بیدار شده بود داشت منظم تر میشد
آهی کشید و دستاشو دور بدنش حلقه کرد قبل رفتن به حموم نگاهی به ساعت انداخت
لبخند تلخی رو لبش نشست
:فقط پنج دقیقه
هری کنار در ایستاد
:زین برگه هارو پخش کرد وقتشه بری و به تیم ها خبر بدی
هلن از رو صندلی بلند شد
:اوه زین چه شجاع شده
:نمیدونست جریان چیه
هلن ابروشو بالا برد و به دیوار کنار هری تکیه داد
:واو , دیگه به زین هم اهمیت نمیدی? اگه تو پاکت هارو وا میکرد چی?
:بحث سر اهمیت دادن نیست زین بلد نیست نقش بازی کنه پس مجبور شدم بهش چیزی نگم
:روز به روز عجیب تر میشی هری وقتی حتی به زین هم رحم نمیکنی , برای من
یقه ی هری رو گرفت و به لباش نگاه کرد
:برای من چه نقشه ای کشیدی?
هری بوسه ی کوتاهی رو لبای هلن گذاشت و چشماشو چرخوند
:پای زین و وسط نکش اون فقط چیزی نپرسید منم چیزی نگفتم , برو و به کارت برس هلن
هلن دستشو به حالت سلام نظامی کنار سرش گذاشت و بعد تکونش داد
:چشم قربان ولی من زین نیستم بهتره برای خلاصی از من نقشه ی قشنگ تری بکشی که به هوشم بر نخوره لاو
و بعد فرستادن یه بوسه از اتاق هری بیرون رفت بعد چند لحظه جیک دوید داخل اتاق
:ق..قربان , همه چی آماده است
هری ساعتشو به مچش بست و یقه ی لباسشو مرتب کرد
:گفتم سریع بهم خبر بده ولی نگفتم نفس خودتو ببری جیک , ادوارد و خبر کن تو اتاقش نیست برو ببین کجاست و بیارش اینجا وقتشه آتیش بازی کنیم
:بله آقا , ولی مطمئنید تو خونه هستن ? من اصلا ندیدمشون
:خونه اس , فندکش و پالتوش تو اتاقه
جیک سرشو تکون داد و از اتاق بیرون اومد
سری به سالن ورزشی زد که معمولا ادوارد و اونجا پیدا میکرد
اما تو هر سه طبقه اثری از ادوارد پیدا نکرد تا اینکه خواست به آشپزخونه بره و بهش زنگ بزنه که با دیدن اتاق لویی رو پیشونیش زد
:چطور انقدر احمق شدم
برگشت سمت اتاق لویی و به در ضربه زد بعد چند لحظه آروم درو باز کرد که دید ادوارد داره سمت در میاد
:صبح بخیر قربان
:صبح بخیر جیک , هری?
:بله , ازتون خواستن برید به اتاقشون انگار وقتشه
ادوارد سرشو تکون داد
:دکتر چند دقیقه ی دیگه میاد , بیارش به اتاق لویی و کنارش بمون اگه میشه بیدارش کن و مجبورش کن یه چیزی بخوره
:چشم ولی فکر کنم تو عملیات به من احت...
:کارتو بهت گفتم , مجبورم نکن چیزیو تکرار کنم باشه?
:بله , من اینجا میمونم
ادوارد سرشو تکون داد
.......................
ادوارد و هری کنار هم تو ماشین نشستن و ادوارد اسلحه هاشو تو غلاف برد
:زین قراره کی بفهمه ?
:فعلا تا اخر این عملیات اون منو نمیبینه پس بهش چیزی نگو چون ممکنه تا دوساعت هنگ کنه
ادوارد پوزخندی زد
:here we go
بعد طی کردن یه مسافت طولانی هری از هامر پیاده شد و رو به روی ماشین های بیشماری که افراد مسلح بودن ایستاد
:گروه اول ما نصف شب تو جاهای خودشون مستقر شدن , هدف من اینه با کمترین کشته کاخ الساندرو رو بگیریم پس طبق نقشه پیش برید
Advertisement
با بلند شدن صدای فریاد هری سمت هامر دیگه ای رفت که الک اونو هدایت میکرد و گروه های اونجا از دو مسیر جدا براهشون ادامه دادن که یکی دنبال هامر ادوارد و اون یکی دنبالر هامر هری راه افتادن
با به صدا در اومدن بی سیم ادوارد دکمه رو فشار داد
:بله هری?
:چه حسی داری که امروز اسمتو صدا میکنن ?
:بهشون گفتی الساندرو مال منه ?
:اره ادوارد کسی به شکارت دست نمیزنه
ادوارد بی سیم رو سرجاش برگردوند و به جاده نگاه کرد
:علامت بده ما از جاده ی فرعی میریم بگو دنبال ماشین برمبر راه بیفتن
رابرت سرشو تکون داد و پیام و با بی سیم به سردسته ی بعدی مخابره کرد و داخل زیر گذر از بقیه جدا شد
.........................
الساندرو چونه ی لینکن رو گرفت و تا جایی که قدرت داشت فشارش داد
:احمق , پس تو حواست کجاست ?
:م..من
الساندرو هلش داد عقب و سریع سمت گاوصندوق رفت
:همسر و پسرمو فرستادین ?
:بله قربان اونا با هلیکوپتر رفتن
:به جاناتان بگو جتو آماده کنه و بعد ببینید چندتا از این احمقا تو دسته ی استایلز رفتن
:خبر رسید دارو دسته ی جلی فیش و کارواندی بهش ملحق شدن
الساندرو مدارک و تو کیفش چید
:لعنتیا , همون موقع که خبر رسید لوفنگ اسلحه آورده باید میفهمیدیم یه اتفاقی قراره بیفته
الساندرو کیفشو برداشت و همراه چندتا از بادیگارد هاش سمت تونل ها دوید
:به مورگن زنگ بزن بگو از پناتاگون نیرو بخواد , باید جلوی این احمق هارو بگیرن
لینکن سریع شماره ی مورگن رو گرفت و الساندرو گوشی رو از لینکن قاپید
:هی مورگن ... احمق چرا جواب نمیدی? .... نه من وقت بحث کردن ندارم , روز استفاده رسیده جناب نماینده ی مجلس سنا , .... استایلز متحد جمع کرده و هرلحظه ممکنه به اینجا برسه سریع از قدرتت استفاده کن و نیروهای دولتی رو بفرست اینجا ..... چی ? .... ای احمق من دارم میگم اونا هر لحظه ممکنه منو بکشن ..... تو داری چی میگی فقط.... الو ...الو ? ....
الساندرو با ناباوری به گوشی نگاه کرد و اونو محکم کوبید رو زمین
:هری استایلز ...با دستای خودم میکشمت
:چی شده قربان ?
الساندرو سوار ماشین شد و راننده تو تونل تاریکی که فقط با نور چراغ ماشینش اونجا رو روشن کرده بود براه افتاد
:عکس های خواهر زاده ام که با جکی خوابیده بود رو میخوان آپلود کنن , لیست مهماتی که به اسم مورگن از اورلاندو دزدیدیم رو دارن اون کثافتا انبارامونو خالی کردن و حالا تهدید کردن اگه مورگن بهمون کمک کنه همه رو علنی میکنن مورگن هم گفت هیچ کمکی از طرفش بهمون نمیرسه
لینکن با شگفتی که از روی صورتش پاک نمیشد به رو به روش نگاه کرد و خواست چیزی بگه که با ترمز وحشتناکی که گرفته شد سرش محکم به صندلی جلویی خورد و سریع اساحه اشو بالا اورد وسر الساندرو رو پایین نگه داشت
:اینجا چه خبره ?
با باز شدن در تونل و دو جیپ پر از افراد مسلح راننده سریع دنده عقب گرفت و مسیر اومده رو برگشت و چون تونل جای پیچیدن نداشت مجبور بود عقب عقب برگرده اما با اومد یه جیپ دیگه از پشت سر ماشین از حرکت ایستاد و هیچ راه فراری نداشت
.....................
ادوارد از پشت ستون بیرون اومد و به رابرت اشاره کرد
:ساعت پنج
و رابرت ادوارد و پوشش داد و به مردی که پشت ستون قایم شده بود شلیک کرد
ادوارد سریع وارد خونه شد و دو نفر از افراد الساندرو رو کشت سریع به دیوار پشتش تکیه داد و خشاب هر دو اسلحه اشو همزمان عوض کرد و با تکون دادنش تو هوا خشاب و سرجاش برد
مچ دستشو چرخوند تا رو به روشو پوشش بده و دست چپشو کنار بدنش قرار داد
با شنیدن صدایی داخل گوشیش نگاهی به اطراف انداخت
:همکف پاکه
:دریافت شد
ادوارد سرجاش ایستاد و وقتی مطمئن شد صدای پا شنید رو پله ها نشست پالتوشو دراورد و با نوک اسلحه اش کمی اونو بیرون برد که با شلیک گلوله سرشونه اش سوراخ شد ادوارد تو همون لحظه بلندی اسلحه ی دست چپشو به دیوار گذاشت و اسلحه ای که پالتورو به هاش آویزون کرده بودو بیرون کشید و رو نوک اسلحه ی رو دیوار جلو برد و شلیک کرد
اروم سرشو از پشت دیوار بیرون آورد و با دیدن جنازه ای روی زمین که گلوله توی گونه اش خورده بود سری تکون داد
:چقد کوتاه
رابرت نگاهی به جسد کرد و پشت سر ادوارد براه افتاد وقتی تمام اتاق هارو چک کرد دستشو رو گوشش گرفت
:طبقه ی سرم پاکه
نگاهی به ادوارد کرد که از یکی از اتاق ها بیرون اومد
:چطوری زدیش?
:فقط اندازه ی پالتومو حساب کردم و با اسلحه یه سرو گردن بالا تر حسابش کردم
:شاید دستشو پایین گرفته بود !
:زاویه ی تیر مستقیم بود پس دستش تو راستای شونه هاش بوده
رابرت با تعجب سرشو تکون داد
:چرا خورد به گونه اش ?
ادوارد که کلافه شده بود سمت رابرت برگشت و سرشو چسبوند به دیوار
:چون مثل الان تو سرش به دیوار نچسبیده بود و منم نمیخواستم دستمو از دست بدم چون اگه یکم دیگه میاوردمش بیرون پنج ثانیه بیشتر طول میکشید و اون شلیک میکرد
سر رابرت و ول کرد ساعت دستشو رو تایمر گذاشت
از پله ها پایین اومد , دستشو رو گوشی داخل گوشش فشار داد
: هری? ... چرا اینجا نیست , بگو کجاست
:بیا پایین برادر
ادوارد تماس و قطع کرد و از بین افرادشون که تو کل ساختمون بودن دوید و سمت تونل ها رفت
وقتی به اونجا رسید تایمر رو قطع کرد
هری رو دید که با گروه زیادی از افرادش رو به روی پنج تا از افراد گروه گلن جانسون وایسادن
:خدای بزرگ باورم نمیشه
صدای باچلر باعث شد هری برگرده و رابرت و ادوارد و ببینه که دارن بهشون نزدیک میشن
:من که دیروز به همه یه پاکت فرستادم و توضیح دادم که برادرم زنده است
باچلر که هنوز دهنش وا مدنده بود سرشو تکون داد
:ولی دیدنش یه چیز دیگه است ... واو ادوارد ?
ادوارد سرشو تکون داد و با چشماش دنبال الساندرو گشت و اصلا علاقه ای به بحث اونها نداشت
الک هم وارد تونل شد و قبل اینکه ادوارد حرفی بزنه شروع کرد به گزارش دادن
:تمام انبار ها در اختیار ما هستن , افرادی که خودشونو تسلیم کردن دارن به اینجا منتقل میشن , گروه اقای اورلاندو بخش جنوبی رو کامل تو دست دارن قربان
هری سرشو تکون داد
:ما بعد گرفتن قسمت های اسکله ی باتلر , زیرزمین های متروپولیت اومدیم اینجا , زین و گلن الان اونجا هستن
باچلر سرشو تکون داد ولی چشم از ادوارد برنمیداشت
ادوارد دستاشو مشت کرد و سعی کرد خودشو آروم کنه
:الساندرو کجاست هری?
هری به پیتر اشاره کرد , کسی که رو به روی افراد گلن بود
:براش توضیح بده
پیتر گلوشو صاف کرد و با فاصله رو به روی ادوارد ایستاد
:قبل اینکه ما اینجا برسیم تیم گلن وظیفه داشتن جلوی تونل رو بگیرن اما وقتی ما رسیدیم
انگشتشو سمت پنج نفری که جلوی اونها ایستاده بودن دراز کرد
:اونا گفتن هیچ کسی از تونل رد نشده
ادوارد نفس عمیقی کشید و از کنار هری و باچلر رد شد و کنار پیتر رو به روی اون پنج نفر ایستاد
:چه ساعتی دم تونل بودین ?
لحن آروم و چهره ی خونسرد ادوارد فقط دو نفر و ترسوند که اونو میشناختن پس جرات بیشتری به اون پنج نفر داد و یکیشون جلو اومد
:راس ساعت هشت اینجا بودیم
ادوارد نگاهی به تایمرش کرد و بعد به پیتر نگاه کرد
:با ماشیمنت چقدر طول کشید برسی به ته تونل ?
:فکر میکنم ۱۰ دقیقه
ادوارد لبخند کوتاهی زد butterfly knife پیتر رو از کمرش جدا کرد و تو دستش چرخوند
و یه قدم جلو گذاشت
هری خواست کاری بکنه اما با فاصله ای که داشتن فقط دستاش تو هوا موند و به ادوارد خیره شد
ادوارد با دست چپش یقه ی یکی از اونها رو گرفت و با دست راست چاقو رو بالای شکم یکیشون زد و تا پایین کشیدش و بعد مچ دستشو چرخوند و از طرف چپ کسی که یقه اشو گرفته بود شکمشو تا سمت راست کامل پاره کرد و بعد به سه نفر بعدی نگاه کرد
: بیست هشت دقیقه ای که با الساندرو تو این تونل خراب شده بودین چه غلطی کردین ?
چاقو رو چرخوند که یکی از اونها خواست فرار کنه و ادوارد اسلحه اشو دراورد و یه گلوله شلیک کرد
و بدون تکون خوردن به اون سه نفر که سر جاشون خشکشون زده بود نگاه کرد
چاقو رو دوباره چرخوند و نگاهی به پیتر کرد
:چاقوی خوش دستیه مرد
و اروم اروم سمت اون سه نفر رفت
:کجاست ?
قبل اینکه اونا دهنشونو وا کنن ادوارد دستشو بالا اورد
:بذارید حالیتون کنم , اگه حرفی جز جواب سوالم بهم بدین مطمئن میشم بدتر از اونا بمیرید
و با انگشت به اون دو نفر که تو خون خودشون غلت میخوردن و هیچ کس بهشون نزدیک نمیشد اشاره کرد
:خب حالا حرف بزنید
یکی از اونها که انگار رئیس اون پنج نفر بود و ادوارد از قصد زنده گذاشتش کمی عقب رفت
:ب ..به ما گفتن گفتن بذاریم برن
ادوارد محکم پلکاشو بهم فشار داد و با چاقو رو دست اون مرد و پاره کرد , مرد دست راستشو رو دیت زخمیش گرفت
:فقط جواب سوال ,
:نمیدونم , نمیدونم لعنتی ...آخخخ , فقط رفتن
ادوارد سمت پیتر چرخید و چاقو رو برگردوند رو کمریش و از کنار هری رد شد
:کجا میری ادوارد ?
ادوارد بدون توقف با صدایی که توی تونل پیچید داد زد
: بنظرت کی میتونه به افراد گلن جانسون دستور بده الساندرو رو ول کنن ?
و دیگه اثری از ادوارد تو تونل دیده نشد
هری پیتر و رابرت و صدا کرد
:برید دنبالش میره سمت اسکله , اونجا افراد جانسون هستن , هر کدومو دیدین بکشید , چندتا جیب از ادمای اورلاندو و خودمونو ببرید به اونا اعتماد دارم
پیتر و رابرت چشمی گفتن و دویدن تا به ادوارد برسن و افرادشونو جمع کنن و هری سریع با زین تماس گرفت که از اونجا بره چون گلن یه خائن بود .
...................
😐
Advertisement
- In Serial465 Chapters
Beneath the Dragoneye Moons
Elaine is ripped from this world to Pallos, a land of unlimited possibilities made real by a grand System governing classes, skills, and magic. An ideal society? What is this, a fantasy novel? Adventures? Right this way! A Grand quest? Nah. Friends and loot? Heck yes! Humans are the top dog? Nope, dinosaur food. Healing and fighting? Well, everything is trying to eat her. Join Elaine as she travels around Pallos, discovering all the wonders and mysteries of the world, trying to find a place where she belongs, hunting those elusive mangos, all while the ominous Dragoneye Moons watch her every move. Hey! Beneath the Dragoneye Moons is my first writing effort, so please be kind, but don’t hesitate to point out the flaws. The story starts off slowly, more like a slice of life than action-adventure, but it gets there! I’m going to be posting M-W-F I do know how the story ends, and I promise if it ever gets dropped, or I stop doing this, I will post the ending. There will be no random “this is the last chapter” out of the blue. [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 444 - In Serial43 Chapters
How to Survive a Summoning 101
Do you dare visit Sangraal? Death was supposed to be the end for Rigel. Unfortunately, he caught the interest of a vile god. Ripped away from his world and all that he held dear, Rigel is thrust into the ruthless world of Sangraal, where gods walk amongst mortals. Rigel must gather all his wits and dirty tricks to survive this brutal and unforgiving world. Meanwhile, his inner darkness threatens to twist him into something he doesn’t want to be. To navigate the quagmires of lies and betrayal, Rigel needs power. But power comes at a price. For Rigel, that price might be too high. Rated 'D' for Dark! ( Cover Art: Sleeping Soul In The Sky)
8 225 - In Serial12 Chapters
Sorcerer of the City
In the capitol city, Keystun, a political struggle begins to unfold in the city and the poison spans out to the very edges of the northern mountains where the elves dwell to the thick forests to the west and the dry deserts of the south. Rania, a mercenary-for-hire and an elf wielding magic, is pulled into the struggle when she helps a collection of bandits. On her own personal mission to discover what had caused her village to be attacked by trolls as a child, she is briefly forced to protect the bandits and help them all get to safety in the most unlikely of places - Keystun. With the bandits and an elven apothecary merchant with uncertain loyalties, Rania must not only assist in resolving the political corruption in Keystun, but discover the corruption of Nature that had begun in her village and has spread throughout the kingdom. In this, she believes she will find the truth of what happened with her people - and the truth behind elven magic. Cover Credit: https://www.deviantart.com/emkun
8 293 - In Serial13 Chapters
In Loving Memory of My Brother (My Green Guardian) ✓
|4X FEATURED AND SPOTLIGHT STORY| To learn to cope with death is one of the hardest obstacles any of us have to face, especially if that death was unexpected. When your whole world has changed, what do you do in order to overcome grief and keep your loved one's memory alive? ***I never knew how much trauma can affect a person until after my older brother died unexpectedly August 17th, 2021. I came out of the experience as not the Victoria I was used to, but the Victoria who now had a huge hole in her heart. I come from a long line of fighters. My family and I pulled off different strategies to help us move on from such a devastating death-strategies that I am going to share in this book. Sometimes the best way to overcome grief is to write about it. After all, writing is an escape to a different world-a world where I still have my Green Guardian.These pieces and pictures I'm going to share with you are not meant to depress anybody, but to illustrate just how wonderful a person Matthew was. His story is sad, but it's a story of hope. His legacy remains in my heart today, and I want to share it because I know I'm not the only person who has lost somebody so unexpectedly. ***Ovid (on when his brother died):"iamque decem vitae frater geminaverat annos, cum perit, et coepi parte carere mei."("And he had just doubled ten years of his life when he died, and with him, a part of me.")*Cover by @Nightfall_21!*Word Count: 7,000-8,000⭐ Featured on @StoriesUndiscovered || Change in Reality Reading List (May 1st, 2022).⭐ Featured on @nonfiction || Personal Struggles, Essays, and Coping Reading Lists.⭐ Featured on @nonfiction || Our #NonFicSpotlight (May Spotlight) Reading List.⭐ Featured on @nonfiction || Past Spotlights Reading List.
8 67 - In Serial29 Chapters
Opal
"Did you miss me?"He glares, an expression so fierce I shrink away."I missed you as much as I would miss a lung, I could hardly even breathe without you." ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾❂ ☾ Opal has been through a lot in her life, many things that left her feeling broken and shattered. The only thing that kept her together was her best friend, Keifer. She knew deep down that Keifer was her mate, and that he would always be there for her, that is until he's taken away.Ever since Keifer was adopted, he knew that he was different from the other lycans. He didn't know how to channel his anger or his pent up frustration, so he did what any teenager does. He rebelled. But, Keifer took his shenanigans too far when he almost killed the person he loves most. He's sent away to a military camp for the troubled, separated from his family and mate for years as he learns to control himself.Keifer's resentment grows.Opal's strength dwindles.Both of them are tested when Opal takes things to the extreme and decides to run away, on the hunt to find her mate and mend her heart, no matter what the cost.
8 261 - In Serial11 Chapters
This World Just Got A Whole Lot More Confusing | MCD and MyStreet Crossover
A crossover between MCD and MyStreet. A lot less plot line driven than some of the others I've done. Prepare for Lizzie to earn the catchphrase 'My brain hurts.'Yes, I use Lizzie. Again. Fite me.I do not own any of the characters aside from Lizzie and maybe a few side ones I'll throw in. The rest belong to Aphmau.
8 199

