《LET ME FOLLOW》♤ 9 ♤
Advertisement
■□■□■□■
لویی داخل سویت رو نگاه کرد سمت اتاق خواب رفت و ساکشو زیر تخت هل داد
در کمد رو باز کرد , چندتا حوله ی کوچیک و بزرگ سفید رنگ اونجا بود , دستشو روشون کشید و بخاطر لطافتش لبخند زد
نگاهی به لباسا کرد , ژاکت هلویی که به چوب لباسی اویزون شده بود توجهشو جلب کرد
دستشو سمتش برد ولی وسط راه دستشو کشید
:با این دستا
لویی نگاهی به دستای کثیفش کرد از اتاق بیرون رفت و داخل سرویس بهداشتی شد
اونجا برای لویی از الان مکان مورد علاقه اشه
کاشی های براق و پر از طرح و نقش , اونجا خیلی قشنگ بود !
کمی از مایع رو روی دستش ریخت دستاشو بهم کشید و خواست شیر آب و باز کنه ولی هیچ دسته یا پیچی برای چرخوندن نداشت کمی اطرافشو نگاه کرد اما اون فقط یه میله ی فلزی بود که از داخل سنگ روشویی بیرون اومده بود !
:ها! یعنی چی? ... نکنه نیمه کاره اس!
از تو روشویی بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفت , شیر آب و باز کرد و دستاشو شست
بوی خوبی میداد !
این گناهه اگه الان خوشحال باشه! از داشته های الانش هرچند موقت لذت ببره!
لبشو گاز گرفت و سمت اتاق خواب دوید , با خوشحالی ژاکت رو برداشت شلوار خونگی گشادی که کنارش بودو هم از داخل کمد بیرون اورد
اونارو روی تخت گذاشت , یه حوله ورداشت و سمت حمام رفت
نگاهی به داخل حمام انداخت ورودی اونجا دیواره ی چوبی مانندی بود که چند تا قفسه ی مربع شکل داشت
حوله رو تا کرد و داخل قفسه گذاشت لباس هاشو دراورد و برای اینکه خیس نشن اونارو هم توی همون قفسه ها مرتب چید
نگاهی به وان کرد , به اینکه همه چی اونجا سفید و براق بود
کاشی ها حس سرما رو بهت منتقل میکردن اوما اونجا هوای گرم و مطبوعی داشت
لبخندش هر لحظه پررنگ تر میشد , با فکر اینکه بدون هیچ عجله ای میشه برای مدتی توی اون وان آب گرم دراز بکشه
..........................
با باز شدن درها وارد سالن خونه ی بزرگش شد هدفونش رو دراورد و داخل جیبش گذاشت
:سال نو مبارک
سرشو چرخوند و نگاهی به جیک کرد
:سال نو تو هم مبارک
جیک نگاهی به هری کرد که از ورزش صبحگاهیش برمیگشت , عادت همیشگی حتی اگه اون بیرون دو متر برف باریده باشه
:بیرون برای ورزش کردن زیاد سرد نبود ?
هری از پله ها بالا رفت و جیک هم دنبالش بود
:چیزی در مورد تولید گرمای بدن موقع سوزوندن کالری شنیدی? ... اون پسر بیدار نشده?
:الان چک میکنم
:بار آخرت باشه منتظر میمونی من وظایفتو بهت یاداوری کنم , میرم دوش بگیرم میدونین که باید کجا ببرینش
:بله آقا
هری دیگه چیزی نگفت و سمت اتاقش حرکت کرد
جیک برخلاف مسیر هری راهرو رو سمت اتاق لویی طی کرد
جلوی در ایستاد و چند ضربه به در زد
طولی نکشید که لویی با یه شلوار جین و ژاکتی که داشت به لباس مورد علاقه اش تبدیل میشد رو به روش وایساد
:سلام آقا
جیک با تعجب به ساعتش نگاه کرد و بعد به لویی
:عالیه , زود بیدار شدی , کاراتو که انجام دادی بیا پایین
دستشو دراز کرد و مسیر رو نشون لویی داد
:همین راهرو رو تا انتها بیای میخوره به پله های اصلی , بیا پایین اونجا منتظرتن
:چشم آقا
جیک سرشو تکون داد و از همون مسیری که گفته بود پایین رفت
لویی درو بست و سمت میز صبحانه ای که آماده کرده بود دوید
یه عالمه مربای تمشک رو روی نون هایی که تست کرده بود ریخت و شروع کرد به گاز زدنش
پاهاشو تکون میداد و از لذت مزه ی عالی اون غذا صداهایی که هیچ ایده نداشت چقدر میتونن تو درد سر بندازنش و بیرون میداد
وقتی کاملا سیر شد لیوان آب میوه اشو سر کشید و وسایل رو جمع کرد آستیناشو بالا داد و ظرف هارو توی سینگ که پر آب گرم کرده بود گذاشت , دونه دونه شروع کرد به شستنشون
Advertisement
سمت سینک رفت , تند تند دندوناشو مسواک زد , آبی تو دهنش گرفت و با دستمال دهنشو پاک کرد تو آینه نگاهی به دندوناش انداخت و بعد دوید سمت آینه ی جلوی در پیشبندشو دراورد و لباسشو مرتب کرد , آستیناشو پایین اورد
کنار در کفش های سفید اسپورتی که حالا مال خودش بودن و پوشید , انقدر نرم و راحت بودن که حس میکرد حتما مرده وگرنه این حجم از خوشبختی برای اون زیادیه
در اتاق و باز کرد و تو همون مسیری که جیک بهش گفته بود رفت , از پله ها پایین دوید و وقتی هلن و جیک رو دید که مشغول حرف زدن هستن آروم تر از پله ها پایین رفت
:اوه ...هی لویی
لویی به هلن لبخندی زد و رو به روش ایستاد
:سلام خانوم واکر
:صبح بخیر سویت هارت , آماده ای?
:بله خانوم
هلن به جیک دست داد و همراه لویی از ساختمون بیرون رفت
:چرا داریم از اینجا میریم?
:اینجا مسیر مخفی ساختمونه , هیچ کس نباید بین تو و اقای استایلز رابطه ای پیدا کنه
:ما کجا میریم ?
داخل پارکینگ سوار یه ماشین شدن که راننده اش یه مرد بود , بدون اینکه آدرسی از هلن بگیره به محض بسته شدن در ها , ماشین و بحرکت دراورد
:میریم به یه ساختمون که توش باید آموزش ببینی
:هیچ کس به من نگفت قراره چیکار کنم
:اونجا همه چیز رو میفهمی لویی , این کار سختی نیست
لویی سرشو تکون داد و به انگشتاش که با آستینش ور میرفتن نگاه کرد
:بذر آخرت چیه خانوم واکر ?
هلن ابروهاشو بالا برد و نگاهی به لویی کرد
:نمیدونم لویی! ولی میتونم برات تو گوگل سرچش کنم
هلن گوشیشو از تو کیفش بیرون اورد و مرورگرشو وا کرد
با سرچ کردن اون کلمه لبخندی زد
:بیا ,بخونش
لویی سرشو تکون داد
:خو ..خودتون بخونیدش
هلن گوشیشو از لویی دور کرد و جلوی روی خودش گرفت
:خب انگار توی سیبری یه مرکزی هست که ساختمونش جوری ساخته شده که اگه جنگ جهانی سوم با بمب اتم رخ بده و همه چیز و نابود کنه اونجا خراب نمیشه و بذر هایی توش نگه داری میشه تا اگر کسی زنده موند بتونه دوباره حیات رو روی کره ی زمین با کاشتن اونها احیا کنه ...بذر آخرت , ذخیره ی قیامت , اینو کجا شنیدی?
:آقای ...استایلز
:باید حدس میزدم راستش اگه میخوای گیج نشی بهتره از کتابایی که تو اتاقت گذاشتم استفاده کنی و اینکه سوالاتو از خودش بپرس اون جواب میده
لویی سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت , بعد اینکه بازم وارد یه پارکینگ دیگه شدن همراه هلن از آسانسور ساختمون به طبقه ی دهم رسیدن
هلن تو کل مسیر دستشو پشت لویی نگه میداشت تا بدون تلف شدن وقت لویی رو به جایی که باید برن برسونه
خانومی که دم در بود کارت هویتی هلن رو چک کرد و بعد بهشون اجازه ی ورود داد , تو مسیر به اتاق بزرگی که اونجا بود منشی آقای فیشر بهشون اجازه ی ورود داد و بعد در های اون اتاق بزرگ باز شدن
اقای فیشر از جاش بلند شد و سمت هلن اومد , اینکه انقدر چاپلوسانه برخورد کرد یا جز اخلاقش بود یا حرف هایی که زین بهش زده بود !
:خوش اومدن خانوم واکر
:ممنونم , لویی کسیه که قراره آموزش ببینه
فیشر پسر رو نگاه کرد و شونه هاشو گرفت , بهش چرخی زد و بعد لبخند زنان به هلن نگاه کرد
:فکر نمیکنم اماده کردنش سخت باشه بدن عالی و خوش فرمی داره
:شب میایم دنبالش , تا ساعت ۲۲ در اختیار شماست , تا سه روز آینده طبق توافق
:هرچند سه روز خیلی کمه ولی حتما تمام سعیمونو میکنیم
:پس روزتون بخیر اقای فیشر
لویی اصلا از این وضعیت خوشش نمیومد , تنها موندن تو جایی که اصلا نمیدونه کجاست , دوست نداشت هلن از اونجا بره , ناخواسته دستشو به لباس هلن گرفت و بهش نگاه کرد
Advertisement
هلن لبخندی زد
:هی سوییتی پای مشکلی هست ?
لویی با صدای خیلی پایینی تو گوش هلن صحبت کرد
:منو تنها نذار
:به محض تموم شدن کارت من میام دنبالت , هیچ کدوم از سوال های عجیبشونو لازم نیست جواب بدی مگه اینکه به اموزشت مربوط بشه , اینجا همه از اقای استایلز میترسن پس نگران نباش اگه بخوان کاری بکنن از ترس جونشونم که شده منصرف میشن
متوجهی ...ذخیره ی آخرت?
لویی سرشو تکون داد و دستشو پس کشید , این دومین روز از ۱۷ سالگیشه و درست مثل یه بچه رفتار کردن اصلا چیزی نیست که دوست داشته باشه اما دست خودش نبود ... همه اونو تنها میذارن !
با رفتن هلن فیشر یکی از مربی هاشو خبر کرد و لویی رو سمت اتاق های آموزشی بردن
یه گروه چند نفره که همه پسر بودن رو اونجا دید , همه ی اون پسر ها موهای بور و چشم های آبی داشتن , بدن های سفیدی که با شوک زیاد برای لویی کاملا لخت بودن !
لویی دستشو جلوی چشماش گرفت و چرخید تا اونارو نبینه اما پشت اون در های شیشه ای گروه دیگه ای بودن که موهای مشکی و بدن های لختشون بازم لویی رو شوکه کرد
:اینجا چه خبره?
مربی کارتابلش رو پایین آورد و نگاهی به اطراف کرد
:من استن مورای مربی آموزشی تو هستم , اینجا کلاس های آموزش جنسیه پسر جون پس چشماتو خوب باز کن , چون تو این سه روز تو هم مثل اینا لخت میگردی برو تو رختکن و تمام لباساتو در بیار , اینجا همه پسرن
لویی گیج شده بود سمت رختکن رفت و به این فکر کرد که چرا باید آموزش ببینه! چه سودی از این راه نصیب استایلز میشه که داری این کار هارو میکنه !
لباس هاشو دراورد و مرتب توی یکی از کمد های خالی اونجا گذاشت نگاهی به باکسرش کرد
این واقعا خجالت اوره از یه طرف از اینکه مثل بقیه ی پسرا این کار براش راحت نیست اذیت میشد از طرف دیگه از اینکه لخت بره اونجا و همه قضاوتش کنن , پاشو با عصبانیت زمین کوبید پوست لبشو با دندون کند و بعد با شنیدن صدای فریادی ناآشنا سریع از تو فکر و خیال بیرون اومد , باکسرشو پایین کشید و اونم روی لباساش گداشت , در کمد رو بست و دستاشو رو دیکش گرفت و سمت سالن رفت
وقتی برگشت داخل سالن با دیدن اون مردهای هیکلی که تو گروه پسر های مو مشکی بودن دهنش خشک شد
اونا پشت پسر هایی وایساده بودن که رو به جلو خم شده بودن پاهاشونو باز کرده بودن و از ریمینگ شدن با آه و ناله لذت میبردن
:وات د ...
لویی دندوناشو بهم فشار داد و پنجه ی پاهاشو جمع کرد سرشو پایین انداخت
استن سمت لویی برگشت و جلوش وایساد
:برو اونجا بشین اون مردی که اونجاست اسمش دنیزه , آموزش های رفتاری رو بهت یاد میده
لویی حس کرد چشماش داره سیاهی میره , این جا چه جهنمیه!
حتی نمیتونست بپرسه , چون اصلا متوجه نمیشد , اونقدر فضا گنگ بود که نمیتونست به نتیجه برسه
وارد اتاقک شیشه ای شد که دنیز اونجا بود
:س..سلام
دنیز نگاهی به لویی کرد
:واو ... خیلی خوش اندامی , اسمت چیه?
:ل..لویی !
:بشین لویی
لویی روی صندلی نشست و سعی کرد با بهترین حالت ممکن خودشو بپوشونه
:میدونی چرا اینجایی?
لویی سرشو تکون داد
:نه
:تو قراره برای لذت جنسی استفاده بشی , که میتونه راه های مختلفی داشته باشه , به من گفتن تو یه سفارش دهنده ی خاص داری پس لازم نیست این دست و اون دست بشی , چند بار سکس داشتی ?
:چی? لذت جنسی? یعنی منو چیکار میکنن?
:کامان بوی ... سفارش دهنده میتونه هر کاری بکنه , اینا طبقه بندی نمیشن ولی کسی حق شکنجه نداره مگه اینکه خودت موافقت کنی
:میشه ..میشه واضح حرف بزنی? من .. یعنی
نفس های لویی تند تر و تند تر شدن وهمین باعث شد دنیز از جاش بلند بشه
:فکرشو میکردم , چرا شماهارو میفرستن ?متوجه نمیشم
کپسول اکسیژن رو از اتاق کناری اورد و ماسک رو روی صورت لویی گذاشت
:منظم ...منطم تر ,۱۰۰۱ ..۱۰۰۲ ...۱۰۰۳ ... اوکی , بهتره بهتره ... خوبه لویی , میتونی راحت نفس بکشی?
لویی بعد چند لحظه ماسک رو برداشت و سرشو تکون داد
:بهتره این عادت و ترک کنی لویی تکون دادن سر همیشه باعث عصبانیت سفارش دهنده ها میشه , خب شروع کنیم ?
:با من چیکار ...میکنن?
:بستگی به سلیقه ی طرفت داره , بعضی ها فقط دوست دارن آهنگ بذارن و کسایی با بدن تو براشون برقصه , بعضیا فقط لباس تنت میکنن , خیلیا نگات میکنن تا خودتو بفاک بدی و حتی بهت دست هم نمیزنن , اما
خودکارشو به کارتابل کوبید
:خیلی هام ممکنه بلوجاب بخوان , محض اطلاعت دهنتو بفاک میدن , خیلی ها ... میشه پاهاتو بهم نشون بدی
لویی کف پاهاشو بالا اورد
:خوبه عالیه ,بعدا ارزیابی بدنی میشی و بهت نمره میدن ولی حتما تورو به مرکز میکرو میبرن تا با مواد اونجا پوستتو نرم کنن , به هر حال , هر سوراخی که داری مال اوناس ... نگفتی قبلا سکس داشتی یا نه
لویی صورتشو مچاله کرد و خواست سرشو تکون بده اما یاد حرف دنیز افتاد پس آروم زمزمه کرد
:نه
:چی?! چند سالته? ۱۴ ? ۱۳?
:امروز دومین روز از ۱۷ سالگیمه
دنیز با دهن باز به لویی خیره موند
:هیچ کس اینو باور نمیکنه پسر جون , راستشو بگو ۱۴ سالته درسته?
لویی سرشو بالا اورد
:قسم میخورم راستشو گفتم
:اوک..اوکی ! واو عام خب این عالیه بنظرم حالا که فهمیدی چرا اینجایی میشه بریم سراغ اموزش ?
..........................
زین با دیدن هری از جاش بلند شد
:کجا بودی?
:باید به تو جواب پس بدم ?
:ن ..نه , میگم این ۳۰ تای شرط
هری نگاهی به پول ها کرد
:بدش به جیک , چیزی دیگه ای هست?
:شنیدم بابای لویی مرده !
:خب?
:اگه نمیمرد اون بازم میومد اینجا?
:اره میومد
:از مردن باباش پس ... چیزی نمیدونی?
هری از حرکت وایساد و سمت زین برگشت
:امروز یه چیزی کشف کردم , وقتی دستمو رو سر یکی میذارم افکارشم میتونم بخونم
دستشو رو سر زین برد
:اوه اینجا یه مغز معیوب داریم ...اوه میگه بخاطر بردن ۳۰ تا هری رفته بابای لویی رو کشته , اوه اینجا رو اون فکر میکنه من نقشه کشیدم تا حتما این کارو انجام بدم
هری سر زین و به عقب هل داد و دستشو پس کشید
: از اسلونی که برگشتم تو خیابون بولتون دیدمش دنبالش رفتم و از اینکه مقصدمون یه جاست تعجب کردم , بعد اینکه دیدم داره مشروب های اتاق هارو خالی میکنه از متیو و جنی خواستم اونو بفرستن سمت اتاق من , وقتی وارد اتاقم شد اونقدر وحشت زده بود که منو نشناخت , تو بار فورد دیدمش و مطمئن شدم این همون پسریه که لازمش داریم , لهجه بریتیش , خنگ , معصوم , دستپاچلفتی و البته اون بدن و صورتی عالی داره
در اتاقشو باز کرد و بدون بستنش وارد اتاق شد
:پدرش از کارخونه اخراج شد و به جیک گفتم بهش بگه با یه مبلغ توافقی پسرشو به ما بده اما اون مرد مثل دیوونه ها سمت خیابون دوید و یه ماشین بهش زد و بعدش ... جنازه اش کنار خیابون افتاد
زین آب دهنشو قورت داد
:م... متاسفم
:اگه بخاطر قولی که به پدرت دادم نبود بخاطر چرندیاتی که تو سرته قطعا میفرستادمت پیش پدرش تا خودش برات مرگشو توضیح بده
زین چیزی نگفت , سرشو پایین انداخت و منتظر موند تا ببینه هری چی میخواد
:فردا یه ملاقات داریم با لوفنگ
:همون مرد گنده چینیه?
:اره , روس ها دیگه به این ایالت اسلحه نمیفروشن , میخوام با اون وارد معامله بشم
.......................
کمی بعد از بیرون رفتن زین از اتاق هری لویی همراه هلن وارد اتاقش شد
:فردا هم ساعت هفت پایین باش
:چشم خانوم
:لویی ما با هم صحبت کردیم , تو قبول کردی این کارو بکنی
:این ...این , من نمیدونم چی درسته
:داشتن یه زندگی خوب درسته لویی , به هر قیمتی تو از کسی دزدی نکردی کار خلافی انجام نمیدی , بدن تو تنها سرمایه ایه که داری و ازش استفاده میکنی
:باید ,... یه چیزی رو بهتون بگم
هلن با کنجکاوی منتظرحرف لویی موند
:من , صبح بخاطر ادب گوشیتونو پس ندادم ... من تو خوندن کلمات , مشکل دارم
:یعنی چی?
:من ... یعنی پدرم پول نداشت و سال سوم منو از مدرسه بیرون اورد
:آوه سویت هارت , متاسفم
لویی واقعا درک نمیکرد چرا اما هر بار که اون زن با الفاظ شیرینی اونو خطاب قرار میداد دوست داشت اونو بغل کنه و اشک بریزه
کاری که همین الانشم داشت انجامش میداد
:من با اقای استایلز صحبت میکنم , حتما این مشکل و حل میکنیم , پس نگران هیچی نباش , باشه سویت پای?
لویی سرشو بالا گرفت
:بله خانوم
هلن لباشو بهم فشار داد و دستشو چند بار به پشت لویی کوبید
:خوب استراحت کن هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره , از وقتی از اونجا اوردمت تا اینجا فقط برات توضیح دادم پس بایدکامل متوجه شده باشی که این فقط یه سکسه و قرار نیست بمیری پس بفکر بعدش باش ,جایی که اقای استایلز به خواستش برسه و هرچیزی که الان ازش استفاده میکنی مال تو میشه بعلاوه ی حساب بانکی که درموردش حرف زدیم
لویی دستاشو رو صورتش کشید
:ممنونم ...هلن
هلن گونه ی لویی رو کشید
:خدای بزرگ تو قلب منو آب میکنی , من دیگه باید برم پسرم
لویی نگاهی به هلن کرد ,شاید برای بقیه شنیدن کلمه ی پسرم هیچ معنایی نداشته باشه اما برای لویی یه انقلاب بود , جوشش حس داشتن افرادیکه کنارتن و مراقبت
وقتی هلن از اتاق بیرون رفت لویی جلوی آینه رفت نگاهی به خودش انداخت , بیاد تمام اتفاق هایی که توی مرکز اموزشی افتاده بود نمیدونست چرا اما دستشو سمت لباسش برد اروم اونو از سرش باز کرد و روی تخت انداخت دستشو رو بدنش کشید
انگشتشو رو نوک سینه اش تکون داد
:عاممم
دستشو بر داشت و چند بار پلک زد از جلوی اینه کنار رفت و از داخل کمد یه حوله برداشت تا شاید با حمام کردن عقلشو سر جاش بیاره
..................
هلن نگاهی به هری کرد
:نقطه ضعفشو درست حدس زدی , اون واقعا بخاطر داشتن یه نفر کنارش به هر کاری دست میزنه , وقتی رفتم دنبالش توی رختکن داشت گریه می کرد ,کلی باهاش حرف زدم تا اینکه راضی شد انجامش بده
هری پوزخندی زد
:پس ادامه بده بذار بهت عادت کنه , همیشه همراهش باش ازش فاصله نگیر هر وقت لازمت داشت اونجا باش
:باشه , من دیگه میرم
هری چیزی نگفت ولی همراه هلن از اتاقش بیرون اومد
نگاهی به راه پله ها کرد جایی که هلن کم کم داشت ازش پایین میرفت و از دید خارج میشد
نگاهی به انتهای راهرو کرد و سمت اتاق لویی رفت
به در صربه زد ولی صدایی نشنید پس درو باز کرد و وارد اتاق شد
................
"
Advertisement
- In Serial91 Chapters
Requiem of Souls
Did you ever wonder that there might be another world? a world where magic exists? A world where dragons, devils, gods and more. Well, our Mc thought that those worlds were but the fantasy of crazed writers, and would only read about them in books and stories.However, he was transported to such a world, he and his classmates. A world where the laws made by men were easily bent, where life itself was not worth the pebbles on the roads.Betrayed by his classmates and offered as an unholy sacrifice, Daiki finds himself in hell, bound to eternal torment and destitution, forced to undergo hideous torments for sins he has yet to commit, Daiki swears to bring down the ones responsible over his demise. The story 'truly' starts with the journey to hell and its seven circles, it is but the beginning of an event that will shake the heavens. "I shall bring the divine to their knees and call upon the requiem...For it is my task...and my revenge." (World mythology is included in this story, from Christian: like the fallen angels. The four horsemen the princes of hell, even Celtic, Indian, African, Greek, Hebrew, Egyptian and more. A lot of mythologies have been included within this story to add to its complexity and beauty, I hope you are a fan of old myths, this story is filled with them) Before you start reading the reviews i advise you to read for yourself first, positive or negative reviews might give you a wrong pre based idea on the story, many great stories in this website have horrible reviews and many poor stories have positive ones, you are the judge of your choice don't let others make you refuse a story just because their opinion of it is different of yours. Btw I am a non-native speaker and have self-taught myself English. So if you find mistakes please help me with proofing. Edit : currently editing early chapters (7/17/2017) (Book cover is not mine...) Oh by the way i just joind the LITRPG group if any of you want to read more work you can head there and enjoy the content My name Is Boucetta Amr, owner of this work, and i only allowed Royal Road, Amazon and Webnovel to publish this work on their pages. Any other copy of this work seen in any other website is stolen or being used without my permission, if you were asked to pay to read this anywhere other than amazon, you are being scammed.
8 224 - In Serial45 Chapters
The Mystifying Diviner
Content warning, there is cursing in the story and there will be some pretty heavy sexual innuendos in it also. I don’t really plan to write gore, but there will be fight scenes. Fair warning to readers, it is a slow start. But hopefully it is enjoyable for you to read. Follow the story of an old chef who was lucky to be selected to become a system host. Well maybe not so lucky, because gaining the system killed him. He will be given a system that might not be the best match for him. While also having to deal with a snarky system monitor who might not be that helpful most of the time. He will also use his new found powers to enjoy life in a new younger body. What you can expect from this story is bad writing, poor grammar, and slow pacing maybe. Food, cooking, comedy, slice of life, fighting, exploring, tournaments, scamming and probably face slapping. I mean who doesn’t like a good face slapping? This is my take on a cultivation story, a lot of Eastern stuff will be crammed into with a mix of Western. This story started as a goal for myself to write 60,000 words in a month for NaNoWriMo. I was able to do it even with taking days off and not writing. I plan to keep writing the story, but at a slightly slower pace. I am aiming for 2-3 chapters a week now with about 4-7k words written. This is only posted on RoyalRoad currently, and I have no plans to change that for now. Cover art is by Jack0fheart [Participant in the 2021 Royal Road Writathon Challenge for the month of November 2021]
8 76 - In Serial7 Chapters
Reborn Into My Novel
What if you lived in the world of your own creation? As fate would have it, our dear amateur novelist, Ellie, was reborn into the world of her fantasy novel after falling asleep at her computer. Bewildered as she was, the first person that she met was the protagonist of her novel. To add salt to the wound, it was right before the tragedy that decimated his village as per his backstory. Will Ellie save the village (and herself) to risk changing the fundamentals of her novel? Will she instead let the story run its course and leave everyone in the village to their deaths? Disclaimer: This novel is a work in progress and will be updated hopefully at least once a week. Expect minor mistakes (maybe some typos and punctuation errors) since this is the very first draft. The author suffers from perfectionism and impostor syndrome and therefore attempts to use this as sort of a therapy to break away from perfectionism and self doubt. Basically, the author employs a “I don’t care anymore and screw this trash work” mindset just to get stuff rolling and not set any expectations. Basically, basically, the author just wants to write something and not care about planning and quality and all those nice things about writing a GOOD novel since it’s counterproductive. Kthxbye. ps: Thanks for even reading this trash work pps: You’re not trash for reading this trash work btw ppps: Thanks I love y’all so much Shout out! Check out my friend Sosin’s novel!: https://www.royalroad.com/fiction/32568/couple-that-cant-touch Credits Cover made with Canva. Cover art from https://pixabay.com/images/id-160326/ Buy me a coffee! https://ko-fi.com/celestewriting
8 80 - In Serial7 Chapters
Soul Kiln Saga
Were there was two, hereunto lies but one. Two souls cast into the abyss of the void, forever lost. One stands anew. Shall it be the lesser for it, or rise to heights unforeseen. Here lies his story, one most enthralling. You may have heard of him, but what do you truly know. Come sit by the hearth, pour an ale, and let this bard weave his craft.
8 108 - In Serial83 Chapters
Dungeon Man Sam
Dungeon Man Sam is a character-focused slow burn dungeon-building litRPG with elements of crafting Real Time Strategy. It updates 6 days a week, with a break on Saturdays. Dungeon Man Sam Vol. 1, Dungeon Man Sam and the Orphaned Core is now available on Amazon and Kindle Unlimited! Official Dungeon man Sam Discord! Drop by and say hello! We're still tiny, but if you wave to me I'm always happy to wave back and chat! --------------- In a world where dungeons function as the backbone of national economies, dungeon construction is big business. Wealthy nations spend millions to have the best dungeon builders construct labyrinthine edifices full of the most dangerous traps and planted with the strongest dungeon cores in the hope of luring powerful adventurers in to retrieve the treasures generated deep within. Samuel Tolliver works for his father, who runs the finest construction crew on the continent. It is a good life, one that keeps him close to family and that earns him enough money to pursue his inventions when he has a free moment. He even has something of a talent for fixing things and keeping the various bits of equipment running. It should have been the best job in the world. There's just one problem. Sam hates dungeons and wants to destroy them all some day. And he's got the plan to do it, too. But life has a way of throwing curveballs at you. When a series of disastrous events that he himself set in motion culminates in Sam winding up dead, he thought that was the end of it. Until a voice came to him and offered him a deal, one he simply couldn't refuse. Now Dungeon Man Sam has returned to life as the guardian for a strange new dungeon core, one that will turn everything he knows about the world upside down and force him to set aside his hatred of dungeons. For the sake of himself, his friends, and his family, Sam must construct a dungeon like the world has never seen before and defend it against all comers, be they monstrous or adventurous. If he succeeds, he'll get to see his family again. If he fails, everyone he knows will fall into the grave. And somewhere beyond the range of his knowledge, something ancient and terrible stirs and takes notice. Dungeon Man Sam: When all you have is a hammer, you build. --------------- This Is A Work In Progress: This isn't the final form of Dungeon Man Sam, there's gonna be some typos, and things may change between chapters as I realize "crap, I didn't set that up nearly as well as I thought I did". I'll let you know if anything like that happens, and if you notice anything that you think is worth pointing out, feel free to let me know! Hope you enjoy the story!
8 286 - In Serial11 Chapters
Ask or Dare The Old Countries and The Soviets!
ask Me or My Darker Version (Shattered Glass Soviet) any question you think is necessary or personal. No face Reveals, I also except dares. Be careful with My Darker Version, and DO not make him trigger-happy. That is all. (Update: I am going to add the older countries to the ask and maybe make this an ask or Dare the old countries and Me and Shattered. Hope you enjoy!)
8 168

