《LET ME FOLLOW》♤ 9 ♤
Advertisement
■□■□■□■
لویی داخل سویت رو نگاه کرد سمت اتاق خواب رفت و ساکشو زیر تخت هل داد
در کمد رو باز کرد , چندتا حوله ی کوچیک و بزرگ سفید رنگ اونجا بود , دستشو روشون کشید و بخاطر لطافتش لبخند زد
نگاهی به لباسا کرد , ژاکت هلویی که به چوب لباسی اویزون شده بود توجهشو جلب کرد
دستشو سمتش برد ولی وسط راه دستشو کشید
:با این دستا
لویی نگاهی به دستای کثیفش کرد از اتاق بیرون رفت و داخل سرویس بهداشتی شد
اونجا برای لویی از الان مکان مورد علاقه اشه
کاشی های براق و پر از طرح و نقش , اونجا خیلی قشنگ بود !
کمی از مایع رو روی دستش ریخت دستاشو بهم کشید و خواست شیر آب و باز کنه ولی هیچ دسته یا پیچی برای چرخوندن نداشت کمی اطرافشو نگاه کرد اما اون فقط یه میله ی فلزی بود که از داخل سنگ روشویی بیرون اومده بود !
:ها! یعنی چی? ... نکنه نیمه کاره اس!
از تو روشویی بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفت , شیر آب و باز کرد و دستاشو شست
بوی خوبی میداد !
این گناهه اگه الان خوشحال باشه! از داشته های الانش هرچند موقت لذت ببره!
لبشو گاز گرفت و سمت اتاق خواب دوید , با خوشحالی ژاکت رو برداشت شلوار خونگی گشادی که کنارش بودو هم از داخل کمد بیرون اورد
اونارو روی تخت گذاشت , یه حوله ورداشت و سمت حمام رفت
نگاهی به داخل حمام انداخت ورودی اونجا دیواره ی چوبی مانندی بود که چند تا قفسه ی مربع شکل داشت
حوله رو تا کرد و داخل قفسه گذاشت لباس هاشو دراورد و برای اینکه خیس نشن اونارو هم توی همون قفسه ها مرتب چید
نگاهی به وان کرد , به اینکه همه چی اونجا سفید و براق بود
کاشی ها حس سرما رو بهت منتقل میکردن اوما اونجا هوای گرم و مطبوعی داشت
لبخندش هر لحظه پررنگ تر میشد , با فکر اینکه بدون هیچ عجله ای میشه برای مدتی توی اون وان آب گرم دراز بکشه
..........................
با باز شدن درها وارد سالن خونه ی بزرگش شد هدفونش رو دراورد و داخل جیبش گذاشت
:سال نو مبارک
سرشو چرخوند و نگاهی به جیک کرد
:سال نو تو هم مبارک
جیک نگاهی به هری کرد که از ورزش صبحگاهیش برمیگشت , عادت همیشگی حتی اگه اون بیرون دو متر برف باریده باشه
:بیرون برای ورزش کردن زیاد سرد نبود ?
هری از پله ها بالا رفت و جیک هم دنبالش بود
:چیزی در مورد تولید گرمای بدن موقع سوزوندن کالری شنیدی? ... اون پسر بیدار نشده?
:الان چک میکنم
:بار آخرت باشه منتظر میمونی من وظایفتو بهت یاداوری کنم , میرم دوش بگیرم میدونین که باید کجا ببرینش
:بله آقا
هری دیگه چیزی نگفت و سمت اتاقش حرکت کرد
جیک برخلاف مسیر هری راهرو رو سمت اتاق لویی طی کرد
جلوی در ایستاد و چند ضربه به در زد
طولی نکشید که لویی با یه شلوار جین و ژاکتی که داشت به لباس مورد علاقه اش تبدیل میشد رو به روش وایساد
:سلام آقا
جیک با تعجب به ساعتش نگاه کرد و بعد به لویی
:عالیه , زود بیدار شدی , کاراتو که انجام دادی بیا پایین
دستشو دراز کرد و مسیر رو نشون لویی داد
:همین راهرو رو تا انتها بیای میخوره به پله های اصلی , بیا پایین اونجا منتظرتن
:چشم آقا
جیک سرشو تکون داد و از همون مسیری که گفته بود پایین رفت
لویی درو بست و سمت میز صبحانه ای که آماده کرده بود دوید
یه عالمه مربای تمشک رو روی نون هایی که تست کرده بود ریخت و شروع کرد به گاز زدنش
پاهاشو تکون میداد و از لذت مزه ی عالی اون غذا صداهایی که هیچ ایده نداشت چقدر میتونن تو درد سر بندازنش و بیرون میداد
وقتی کاملا سیر شد لیوان آب میوه اشو سر کشید و وسایل رو جمع کرد آستیناشو بالا داد و ظرف هارو توی سینگ که پر آب گرم کرده بود گذاشت , دونه دونه شروع کرد به شستنشون
Advertisement
سمت سینک رفت , تند تند دندوناشو مسواک زد , آبی تو دهنش گرفت و با دستمال دهنشو پاک کرد تو آینه نگاهی به دندوناش انداخت و بعد دوید سمت آینه ی جلوی در پیشبندشو دراورد و لباسشو مرتب کرد , آستیناشو پایین اورد
کنار در کفش های سفید اسپورتی که حالا مال خودش بودن و پوشید , انقدر نرم و راحت بودن که حس میکرد حتما مرده وگرنه این حجم از خوشبختی برای اون زیادیه
در اتاق و باز کرد و تو همون مسیری که جیک بهش گفته بود رفت , از پله ها پایین دوید و وقتی هلن و جیک رو دید که مشغول حرف زدن هستن آروم تر از پله ها پایین رفت
:اوه ...هی لویی
لویی به هلن لبخندی زد و رو به روش ایستاد
:سلام خانوم واکر
:صبح بخیر سویت هارت , آماده ای?
:بله خانوم
هلن به جیک دست داد و همراه لویی از ساختمون بیرون رفت
:چرا داریم از اینجا میریم?
:اینجا مسیر مخفی ساختمونه , هیچ کس نباید بین تو و اقای استایلز رابطه ای پیدا کنه
:ما کجا میریم ?
داخل پارکینگ سوار یه ماشین شدن که راننده اش یه مرد بود , بدون اینکه آدرسی از هلن بگیره به محض بسته شدن در ها , ماشین و بحرکت دراورد
:میریم به یه ساختمون که توش باید آموزش ببینی
:هیچ کس به من نگفت قراره چیکار کنم
:اونجا همه چیز رو میفهمی لویی , این کار سختی نیست
لویی سرشو تکون داد و به انگشتاش که با آستینش ور میرفتن نگاه کرد
:بذر آخرت چیه خانوم واکر ?
هلن ابروهاشو بالا برد و نگاهی به لویی کرد
:نمیدونم لویی! ولی میتونم برات تو گوگل سرچش کنم
هلن گوشیشو از تو کیفش بیرون اورد و مرورگرشو وا کرد
با سرچ کردن اون کلمه لبخندی زد
:بیا ,بخونش
لویی سرشو تکون داد
:خو ..خودتون بخونیدش
هلن گوشیشو از لویی دور کرد و جلوی روی خودش گرفت
:خب انگار توی سیبری یه مرکزی هست که ساختمونش جوری ساخته شده که اگه جنگ جهانی سوم با بمب اتم رخ بده و همه چیز و نابود کنه اونجا خراب نمیشه و بذر هایی توش نگه داری میشه تا اگر کسی زنده موند بتونه دوباره حیات رو روی کره ی زمین با کاشتن اونها احیا کنه ...بذر آخرت , ذخیره ی قیامت , اینو کجا شنیدی?
:آقای ...استایلز
:باید حدس میزدم راستش اگه میخوای گیج نشی بهتره از کتابایی که تو اتاقت گذاشتم استفاده کنی و اینکه سوالاتو از خودش بپرس اون جواب میده
لویی سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت , بعد اینکه بازم وارد یه پارکینگ دیگه شدن همراه هلن از آسانسور ساختمون به طبقه ی دهم رسیدن
هلن تو کل مسیر دستشو پشت لویی نگه میداشت تا بدون تلف شدن وقت لویی رو به جایی که باید برن برسونه
خانومی که دم در بود کارت هویتی هلن رو چک کرد و بعد بهشون اجازه ی ورود داد , تو مسیر به اتاق بزرگی که اونجا بود منشی آقای فیشر بهشون اجازه ی ورود داد و بعد در های اون اتاق بزرگ باز شدن
اقای فیشر از جاش بلند شد و سمت هلن اومد , اینکه انقدر چاپلوسانه برخورد کرد یا جز اخلاقش بود یا حرف هایی که زین بهش زده بود !
:خوش اومدن خانوم واکر
:ممنونم , لویی کسیه که قراره آموزش ببینه
فیشر پسر رو نگاه کرد و شونه هاشو گرفت , بهش چرخی زد و بعد لبخند زنان به هلن نگاه کرد
:فکر نمیکنم اماده کردنش سخت باشه بدن عالی و خوش فرمی داره
:شب میایم دنبالش , تا ساعت ۲۲ در اختیار شماست , تا سه روز آینده طبق توافق
:هرچند سه روز خیلی کمه ولی حتما تمام سعیمونو میکنیم
:پس روزتون بخیر اقای فیشر
لویی اصلا از این وضعیت خوشش نمیومد , تنها موندن تو جایی که اصلا نمیدونه کجاست , دوست نداشت هلن از اونجا بره , ناخواسته دستشو به لباس هلن گرفت و بهش نگاه کرد
Advertisement
هلن لبخندی زد
:هی سوییتی پای مشکلی هست ?
لویی با صدای خیلی پایینی تو گوش هلن صحبت کرد
:منو تنها نذار
:به محض تموم شدن کارت من میام دنبالت , هیچ کدوم از سوال های عجیبشونو لازم نیست جواب بدی مگه اینکه به اموزشت مربوط بشه , اینجا همه از اقای استایلز میترسن پس نگران نباش اگه بخوان کاری بکنن از ترس جونشونم که شده منصرف میشن
متوجهی ...ذخیره ی آخرت?
لویی سرشو تکون داد و دستشو پس کشید , این دومین روز از ۱۷ سالگیشه و درست مثل یه بچه رفتار کردن اصلا چیزی نیست که دوست داشته باشه اما دست خودش نبود ... همه اونو تنها میذارن !
با رفتن هلن فیشر یکی از مربی هاشو خبر کرد و لویی رو سمت اتاق های آموزشی بردن
یه گروه چند نفره که همه پسر بودن رو اونجا دید , همه ی اون پسر ها موهای بور و چشم های آبی داشتن , بدن های سفیدی که با شوک زیاد برای لویی کاملا لخت بودن !
لویی دستشو جلوی چشماش گرفت و چرخید تا اونارو نبینه اما پشت اون در های شیشه ای گروه دیگه ای بودن که موهای مشکی و بدن های لختشون بازم لویی رو شوکه کرد
:اینجا چه خبره?
مربی کارتابلش رو پایین آورد و نگاهی به اطراف کرد
:من استن مورای مربی آموزشی تو هستم , اینجا کلاس های آموزش جنسیه پسر جون پس چشماتو خوب باز کن , چون تو این سه روز تو هم مثل اینا لخت میگردی برو تو رختکن و تمام لباساتو در بیار , اینجا همه پسرن
لویی گیج شده بود سمت رختکن رفت و به این فکر کرد که چرا باید آموزش ببینه! چه سودی از این راه نصیب استایلز میشه که داری این کار هارو میکنه !
لباس هاشو دراورد و مرتب توی یکی از کمد های خالی اونجا گذاشت نگاهی به باکسرش کرد
این واقعا خجالت اوره از یه طرف از اینکه مثل بقیه ی پسرا این کار براش راحت نیست اذیت میشد از طرف دیگه از اینکه لخت بره اونجا و همه قضاوتش کنن , پاشو با عصبانیت زمین کوبید پوست لبشو با دندون کند و بعد با شنیدن صدای فریادی ناآشنا سریع از تو فکر و خیال بیرون اومد , باکسرشو پایین کشید و اونم روی لباساش گداشت , در کمد رو بست و دستاشو رو دیکش گرفت و سمت سالن رفت
وقتی برگشت داخل سالن با دیدن اون مردهای هیکلی که تو گروه پسر های مو مشکی بودن دهنش خشک شد
اونا پشت پسر هایی وایساده بودن که رو به جلو خم شده بودن پاهاشونو باز کرده بودن و از ریمینگ شدن با آه و ناله لذت میبردن
:وات د ...
لویی دندوناشو بهم فشار داد و پنجه ی پاهاشو جمع کرد سرشو پایین انداخت
استن سمت لویی برگشت و جلوش وایساد
:برو اونجا بشین اون مردی که اونجاست اسمش دنیزه , آموزش های رفتاری رو بهت یاد میده
لویی حس کرد چشماش داره سیاهی میره , این جا چه جهنمیه!
حتی نمیتونست بپرسه , چون اصلا متوجه نمیشد , اونقدر فضا گنگ بود که نمیتونست به نتیجه برسه
وارد اتاقک شیشه ای شد که دنیز اونجا بود
:س..سلام
دنیز نگاهی به لویی کرد
:واو ... خیلی خوش اندامی , اسمت چیه?
:ل..لویی !
:بشین لویی
لویی روی صندلی نشست و سعی کرد با بهترین حالت ممکن خودشو بپوشونه
:میدونی چرا اینجایی?
لویی سرشو تکون داد
:نه
:تو قراره برای لذت جنسی استفاده بشی , که میتونه راه های مختلفی داشته باشه , به من گفتن تو یه سفارش دهنده ی خاص داری پس لازم نیست این دست و اون دست بشی , چند بار سکس داشتی ?
:چی? لذت جنسی? یعنی منو چیکار میکنن?
:کامان بوی ... سفارش دهنده میتونه هر کاری بکنه , اینا طبقه بندی نمیشن ولی کسی حق شکنجه نداره مگه اینکه خودت موافقت کنی
:میشه ..میشه واضح حرف بزنی? من .. یعنی
نفس های لویی تند تر و تند تر شدن وهمین باعث شد دنیز از جاش بلند بشه
:فکرشو میکردم , چرا شماهارو میفرستن ?متوجه نمیشم
کپسول اکسیژن رو از اتاق کناری اورد و ماسک رو روی صورت لویی گذاشت
:منظم ...منطم تر ,۱۰۰۱ ..۱۰۰۲ ...۱۰۰۳ ... اوکی , بهتره بهتره ... خوبه لویی , میتونی راحت نفس بکشی?
لویی بعد چند لحظه ماسک رو برداشت و سرشو تکون داد
:بهتره این عادت و ترک کنی لویی تکون دادن سر همیشه باعث عصبانیت سفارش دهنده ها میشه , خب شروع کنیم ?
:با من چیکار ...میکنن?
:بستگی به سلیقه ی طرفت داره , بعضی ها فقط دوست دارن آهنگ بذارن و کسایی با بدن تو براشون برقصه , بعضیا فقط لباس تنت میکنن , خیلیا نگات میکنن تا خودتو بفاک بدی و حتی بهت دست هم نمیزنن , اما
خودکارشو به کارتابل کوبید
:خیلی هام ممکنه بلوجاب بخوان , محض اطلاعت دهنتو بفاک میدن , خیلی ها ... میشه پاهاتو بهم نشون بدی
لویی کف پاهاشو بالا اورد
:خوبه عالیه ,بعدا ارزیابی بدنی میشی و بهت نمره میدن ولی حتما تورو به مرکز میکرو میبرن تا با مواد اونجا پوستتو نرم کنن , به هر حال , هر سوراخی که داری مال اوناس ... نگفتی قبلا سکس داشتی یا نه
لویی صورتشو مچاله کرد و خواست سرشو تکون بده اما یاد حرف دنیز افتاد پس آروم زمزمه کرد
:نه
:چی?! چند سالته? ۱۴ ? ۱۳?
:امروز دومین روز از ۱۷ سالگیمه
دنیز با دهن باز به لویی خیره موند
:هیچ کس اینو باور نمیکنه پسر جون , راستشو بگو ۱۴ سالته درسته?
لویی سرشو بالا اورد
:قسم میخورم راستشو گفتم
:اوک..اوکی ! واو عام خب این عالیه بنظرم حالا که فهمیدی چرا اینجایی میشه بریم سراغ اموزش ?
..........................
زین با دیدن هری از جاش بلند شد
:کجا بودی?
:باید به تو جواب پس بدم ?
:ن ..نه , میگم این ۳۰ تای شرط
هری نگاهی به پول ها کرد
:بدش به جیک , چیزی دیگه ای هست?
:شنیدم بابای لویی مرده !
:خب?
:اگه نمیمرد اون بازم میومد اینجا?
:اره میومد
:از مردن باباش پس ... چیزی نمیدونی?
هری از حرکت وایساد و سمت زین برگشت
:امروز یه چیزی کشف کردم , وقتی دستمو رو سر یکی میذارم افکارشم میتونم بخونم
دستشو رو سر زین برد
:اوه اینجا یه مغز معیوب داریم ...اوه میگه بخاطر بردن ۳۰ تا هری رفته بابای لویی رو کشته , اوه اینجا رو اون فکر میکنه من نقشه کشیدم تا حتما این کارو انجام بدم
هری سر زین و به عقب هل داد و دستشو پس کشید
: از اسلونی که برگشتم تو خیابون بولتون دیدمش دنبالش رفتم و از اینکه مقصدمون یه جاست تعجب کردم , بعد اینکه دیدم داره مشروب های اتاق هارو خالی میکنه از متیو و جنی خواستم اونو بفرستن سمت اتاق من , وقتی وارد اتاقم شد اونقدر وحشت زده بود که منو نشناخت , تو بار فورد دیدمش و مطمئن شدم این همون پسریه که لازمش داریم , لهجه بریتیش , خنگ , معصوم , دستپاچلفتی و البته اون بدن و صورتی عالی داره
در اتاقشو باز کرد و بدون بستنش وارد اتاق شد
:پدرش از کارخونه اخراج شد و به جیک گفتم بهش بگه با یه مبلغ توافقی پسرشو به ما بده اما اون مرد مثل دیوونه ها سمت خیابون دوید و یه ماشین بهش زد و بعدش ... جنازه اش کنار خیابون افتاد
زین آب دهنشو قورت داد
:م... متاسفم
:اگه بخاطر قولی که به پدرت دادم نبود بخاطر چرندیاتی که تو سرته قطعا میفرستادمت پیش پدرش تا خودش برات مرگشو توضیح بده
زین چیزی نگفت , سرشو پایین انداخت و منتظر موند تا ببینه هری چی میخواد
:فردا یه ملاقات داریم با لوفنگ
:همون مرد گنده چینیه?
:اره , روس ها دیگه به این ایالت اسلحه نمیفروشن , میخوام با اون وارد معامله بشم
.......................
کمی بعد از بیرون رفتن زین از اتاق هری لویی همراه هلن وارد اتاقش شد
:فردا هم ساعت هفت پایین باش
:چشم خانوم
:لویی ما با هم صحبت کردیم , تو قبول کردی این کارو بکنی
:این ...این , من نمیدونم چی درسته
:داشتن یه زندگی خوب درسته لویی , به هر قیمتی تو از کسی دزدی نکردی کار خلافی انجام نمیدی , بدن تو تنها سرمایه ایه که داری و ازش استفاده میکنی
:باید ,... یه چیزی رو بهتون بگم
هلن با کنجکاوی منتظرحرف لویی موند
:من , صبح بخاطر ادب گوشیتونو پس ندادم ... من تو خوندن کلمات , مشکل دارم
:یعنی چی?
:من ... یعنی پدرم پول نداشت و سال سوم منو از مدرسه بیرون اورد
:آوه سویت هارت , متاسفم
لویی واقعا درک نمیکرد چرا اما هر بار که اون زن با الفاظ شیرینی اونو خطاب قرار میداد دوست داشت اونو بغل کنه و اشک بریزه
کاری که همین الانشم داشت انجامش میداد
:من با اقای استایلز صحبت میکنم , حتما این مشکل و حل میکنیم , پس نگران هیچی نباش , باشه سویت پای?
لویی سرشو بالا گرفت
:بله خانوم
هلن لباشو بهم فشار داد و دستشو چند بار به پشت لویی کوبید
:خوب استراحت کن هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره , از وقتی از اونجا اوردمت تا اینجا فقط برات توضیح دادم پس بایدکامل متوجه شده باشی که این فقط یه سکسه و قرار نیست بمیری پس بفکر بعدش باش ,جایی که اقای استایلز به خواستش برسه و هرچیزی که الان ازش استفاده میکنی مال تو میشه بعلاوه ی حساب بانکی که درموردش حرف زدیم
لویی دستاشو رو صورتش کشید
:ممنونم ...هلن
هلن گونه ی لویی رو کشید
:خدای بزرگ تو قلب منو آب میکنی , من دیگه باید برم پسرم
لویی نگاهی به هلن کرد ,شاید برای بقیه شنیدن کلمه ی پسرم هیچ معنایی نداشته باشه اما برای لویی یه انقلاب بود , جوشش حس داشتن افرادیکه کنارتن و مراقبت
وقتی هلن از اتاق بیرون رفت لویی جلوی آینه رفت نگاهی به خودش انداخت , بیاد تمام اتفاق هایی که توی مرکز اموزشی افتاده بود نمیدونست چرا اما دستشو سمت لباسش برد اروم اونو از سرش باز کرد و روی تخت انداخت دستشو رو بدنش کشید
انگشتشو رو نوک سینه اش تکون داد
:عاممم
دستشو بر داشت و چند بار پلک زد از جلوی اینه کنار رفت و از داخل کمد یه حوله برداشت تا شاید با حمام کردن عقلشو سر جاش بیاره
..................
هلن نگاهی به هری کرد
:نقطه ضعفشو درست حدس زدی , اون واقعا بخاطر داشتن یه نفر کنارش به هر کاری دست میزنه , وقتی رفتم دنبالش توی رختکن داشت گریه می کرد ,کلی باهاش حرف زدم تا اینکه راضی شد انجامش بده
هری پوزخندی زد
:پس ادامه بده بذار بهت عادت کنه , همیشه همراهش باش ازش فاصله نگیر هر وقت لازمت داشت اونجا باش
:باشه , من دیگه میرم
هری چیزی نگفت ولی همراه هلن از اتاقش بیرون اومد
نگاهی به راه پله ها کرد جایی که هلن کم کم داشت ازش پایین میرفت و از دید خارج میشد
نگاهی به انتهای راهرو کرد و سمت اتاق لویی رفت
به در صربه زد ولی صدایی نشنید پس درو باز کرد و وارد اتاق شد
................
"
Advertisement
- In Serial96 Chapters
Undermind
Saskia thought her life was finally getting back on track after the accident. Then she got trolled. Now she's up a tree the size of a planet, and all who meet her either run screaming or attack on sight. If everyone would just calm down and stop trying to kill her for one moment, she might get a chance to explain that this has all been a horrible misunderstanding. Contains light GameLit/LitRPG elements, but no number crunching. Chapters average around 4500 words / 16 pages. Updated weekly. Cover art by Ben J.
8 196 - In Serial37 Chapters
A Journey Away - Book One of The Eternal Flame
Michael Collins, a normal college student living alone, was forcefully stuffed into the body of a dying man by the name of Ruthar Ges Lunar Kinderal III. Ruthar was the son of a conniving noble that had devised a plan to prevent the destruction of the Kinderal Family by the hands of those that would drool over the wealth the family had acquired and hidden. Now, Ruthar, or is it Michael, must survive and navigate through an empire that chases them for their dragon's treasure while his father had moved on to the spirit realm. With only his honor guard, led by two of the most fearsome men on the planet, he is on the run to find a home to call his own.
8 165 - In Serial7 Chapters
Glitch
I always dreamed of being one of the Awakened, one of the heroes that fights back the Insanity on his own terms. They’re always pictured driving the newest cars, wearing the latest clothes, using the best gene-mods and implants. They’re supposed to be more than just human. At least, that’s what I thought until I Awakened. Now my life is a mess of corporate intrigue, shifty politics, cyberzombies and at least one group of revolutionaries whose ideas are sounding better every day. I never wanted to be the punk that brought the system down, but the temptation to just glitch out is growing by the minute. Glitch is a Cyberpunk LitRPG set in a near future where some people are given abilities that allow them to do things that no normal human could ever do. This fiction is written, maintained and owned by Edgar Malboeuf. Copyright 2018
8 226 - In Serial57 Chapters
'Cause it's like you're my mirror (A Justin Timberlake Fan Fiction)
Ava is just an average Timberlaker until she goes to a Justin Timberlake concert. Justin Timberlake is the famous singer,songwriter and actor. Both of their worlds turn upside down all because of a song he sung to her.Any characters that I create are MINE and only MINE!*Completed**I OWN THIS BOOK AND IF YOU WANT TO USE AN IDEA FROM IT PLEASEEE ASK ME FIRST.* *Even if you don't like Justin Timberlake you should read this book!! Just give it a try!!*
8 217 - In Serial42 Chapters
Memoirs of an old traveler:First Rebirth
If life gives you lemons, you make lemonade. Life sometimes gives you handouts and sometimes not, how would you take control of your life or would you let yourself be adrift on the sea. This is my story of rebirth, the start of a journey between the worlds. Will you take heart from the lessons I have learned or will you take without giving and continue the cycle? ___________________________________ A story with my take on reincarnation, expect somewhat of a more serious writing style but still a bit casual. I like to story build, to craft a universe, so don't expect quick action. Can be a bit of a heavy info read at times so if you don't like that best steer away. Chapters are expected to be at least 1 a week perhaps 2 a week depending on response and how much of an inspiration I get. Credits to multiple authors(too many to count/remember) of both web/light novels and the authors here on RRL for inspiration.
8 453 - In Serial13 Chapters
Malicious Arts: Astropolis Memorandum
The Astropolis Memorandum. An ancient artifact that helped kingdoms ban together in order to prevail against the Shadow Lord. After the chosen Hero and his Acolytes used the said artifact to successfully defeatthe Shadow Lord, the world was granted peace. That's until the Hero suddenly turned against the world with the help of Demons and his companions. The story focuses on a pair, Neila and Simonn. With the sudden betrayal of the Hero, the world where they wanted to live a normal life turned upside down. Demons and the Acolytes re-emerge to threaten their livelihood. How will the two survive the threat of Demons and Heroes teaming up against the world?
8 169

