《LET ME FOLLOW》♤ 7 ♤
Advertisement
🌟
نمیدونست چند ساعته خوابیده ولی سرش سنگینی میکرد , پلکاشو باز و بسته میکرد تا بتونه با خواب الودگیش بجنگه
نه اینکه کسی باشه که معتاد خوابیدنه , نه
وقتی چند روز تو یه انبار رو کفپوش یخ زده اش به دیوار تکیه بدی و هر ساعت یه بار از خواب بپری , اینجا مثل یه تخت با پر قو میشه که فقط تو رویاهات روش دراز میکشی .
خمیازه کشید و دستاشو تو هوا کش داد , سمت در قدم برداشت , از پله ها پایین رفت نگاهی به اطراف کرد , اخمی تو هم برد و لباشو جلو داد
این تعجب اور بود که هیچ خبری از مارک نیست !
قبل اینکه دست و صورتشو بشوره سمت اتاق مارک رفت خواست در بزنه که با ضربه ی اولش در نیمه باز شد
لویی در رو بیشتر هل داد و وارد اتاق شد , اتاق همونجور که صبح دو روز پیش مرتب کرده بود مونده
ابروهاشو بالا برد و پلکاشو مالید
:یعنی کجاست!
از اتاق بیرون اومد , دست و صورتشو شست و نگاهی به داخل یخچال کرد , غذای نصفه ای که برای شام مارک گذاشته بود هنوز اونجا بود !
بیخیال خوردن شد دوید سمت اتاقش و شلوار جینشو پوشید هودیشو از سرش رد کرد , نشست کف اتاق دستشو زیر تخت برد , جوراباشو بیرون کشید , تند تند پاش کرد و کفشاشو پوشید .
پله هارو دوتا یکی پایین میپرید تا اینکه به اخرین پله رسید , دوید داخل کوچه
:هی لویی?
لویی سر جاش ایستاد
:اوه خ خانوم ...میر
:آروم باش بچه جون چرا از من میترسی? پدرت کجاست قرار بود امروز اجاره ی این دو ماه رو بده
لویی من من کنان اطراف و نگاه کرد
:نمیدونم من خونه نبودم و الان نمیدونم کجاست , میرم دنبالش زود برمیگ....
میراندی صاحبخونه ی درشت هیکل و سیاهپوستشون دست لویی رو سفت گرفت
:عااا فکر کردی من احمقم خودتو اون بابای کلاهبردارت میخواین در برین بازم منو ببرین و بیارین که تا ماه بعد غیبتون بزنه
:آخ آییی ... خانوم میراندی قسم میخورم دروغ نمیگم من تو بار آقای فورد کار میکنم میتونین برین بپرسین , شبا نمیذارن برگردم ... عاخ ... دستم خانوم
میراندی با عصبانیت بیشتر دست لویی رو پیچوند
:نه اینبار دیگه نه , با هم میریم دنبال بابات
:باشه ... باشه دستمو ول کنین
میراندی فشارش دور دست لویی رو کمتر کرد و اون بچه رو دنبال خودش سمت ماشینش کشوند
سوار ماشین شد و به لویی نگاه کرد
:خیلی خب آدرسو به میشل بگو
میشل پسر جوونی که ماشین رو روشن کرد از آینه با لویی چشم تو چشم شد
:از این خیابون برید من ... اسم هارو نمیدونم
میشل تا اخر خیابون رو رانندگی کرد و با رسیدن به هر دوراهی یا خیابونی لویی بهشون آدرس میداد تا اینکه به یه ساختمون آجری قدیمی رسیدن
میراندی دماغشو با دستمال گرفت
:اینجا کار میکنه?
لویی سرشو تکون داد و خواست درو وا کنه که میراندی لباسشو گرفت
:کجا کجا
رو کرد به راننده اش
:همینجا وایسا ما برمیگردیم
:بله خانوم
میراندی بدون ول کردن لویی بسختی همراهش از ماشین پیاده شد و سمت در ورودی رفت
میراندی سرشو بالا گرفت و سردر اون ورودی رو خوند
:کارخونه ی بازیافت , آره بایدم آشغالی مثل اون اینجا کار کنه
لویی هیچی نگفت تا اینکه نگهبان اونجا جلو اومد و پشت در وایساد
:با کی کار دارین?
لویی خواست حرف بزنه که میراندی اونو عقب کشید دستمالشو از جلوی صورتش کنار زد
:مارک تاملینسون اینجا کار میکنه?
:مارک... مارک ..آره آره , ولی فکر کنم اخراجش کردن امروز اینجا ندیدمش
میراندی با دهن باز به اون مرد خیره موند , انگار تمام پولی که تو تصورش توسط مارک براش آماده شده بود یک باره بر باد رفت و تمام امیدشو از دست داد
Advertisement
لویی آب دهنشو قورت داد و حس کرد دست میراندی شل شده , تنها چیزی که تو اون لحظه بذهنش رسید فقط یه چیز بود
فرار !
چرخید و با آخرین سرعتش از دست میراندی فرار کرد
مثل تیری که از کمان رها شده باشه از کنار ماشین رد شد و نه داد و بیداد های میراندی براش مهم بود نه صدای ماشینی که حتما میشیل اونو راه انداخته بود چون اون نزدیکا کوچه ی تنگی بود که پیچید داخلش و هیچ ماشینی ازش رد نمیشه
کوچه رو رد کرد و وارد خیابون اصلی شد اطراف و نگاه کرد که فکری بذهنش رسید
سمت بولتون غربی دوید , طولی نکشید که دکه ی بزرگ اونجا رو دید
سریع داخلش دوید و روی زمین نشست
نفس نفس زنان دزدکی بلند میشد و اطراف و دید میزد
:کسی این اطراف نیست بلند شو
لویی با شنیدن صدایی پشت سرش سریع چرخید سمتش ولی از جاش بلند نشد
پیرمرد دماغشو خاروند و دوباره مشغول کارش شد , دل و روده ی یه ساعت رو ریخته بود بیرون و با انگشتای زمختش داشت اونارو سر جاش برمیگردوند
کمی چرم مشکی دور دستش پیچیده شده بود ,موهای نامرتب و سفید و مشکی بلندی رو صورتش ریخته بود , و .... یه چشم بند داشت
:چیه ? چیزی تو صورتم پیدا کردی?
:متاسفم
لویی سرشو پایین انداخت و از جاش بلند شد , نه هنوز به ته راهش نرسیده که بخواد دنبال اون قاتلا راه بیفته
با احتیاط از اونجا بیرون اومد
نمیدونست کجا بره , حتی بار , میراندی حالا دیگه میدونست اونجام کار میکنه و حتما منتظره تا با گرفتنش پولشو نقد کنه
وارد کیوسک تلفن شد
کارتشو کشید و شماره ی پدرشو وارد کرد
بعد چند بار بوق خوردن تلفن قطع شد
لویی با تعجب به تلفن نگاه کرد و دوباره شماره رو گرفت
اما اینبار حتی بوق هم نخورد و تنها چیزی که شنید پیام خاموش بودن تلفن بود
:چی? چرا خاموشش کرد !
تلفن و گذاشت سر جاش و کارتشو بیرون کشید , تو خیابون راه افتاد تا نزدیک خونه
وقتی رسید اونجا پشت دیوار وایساد , با دیدن ماشین میراندی سریع پشت دیوار قایم شد , کمی منتظر موند و باز اونجا رو نگاه کرد که آقای بورمن رو دید
نمیدونست دارن چی میگن اما داد و هوار میراندی رو بلند کرد , طوری که اون زن مثل دیوونه ها سر بورمن داد میزد و بعدم سمت ماشینش شد و از اونجا رفت
لویی کمی منتظر موند تا اونا کاملا از دید خارج شدن
دوید سمت ساختمون و بورمن و صدا زد
:آقای بورمن اقای بورمن
بورمن با شنیدن صدای لویی سمتش برگشت
:لویی تو حالت خوبه پسر ?
چهره ی نگران بورمن باعث تعجبش شد ولی سرشو تکون داد
:دنبال پدرم میگشتم که خانوم میراندی دنبالم کرد , نمیدونم کجاست
:عا..بیا ...بیا بالا تو خونه ی من
بورمن دستشو پشت لویی گذاشت اونو از پله ها بالا برد , وقتی وارد خونه اش شدن لویی روی مبل نشست و بورمن براش یه فنجون قهوه اورد
:ممنونم آقای بورمن
لویی فنجون و گرفت و شروع کرد به خوردن
:خب , میدونی اگه کرایه رو ندین کجا رو داری که بری?
:پدرم به خانوم میراندی گفته پولشو میده
:خب .. خب فکر کن نده , بعدش چی?
:اوم ,... میرم پیشش
:جز این جای دیگه ای تو فکرت نیست ? کجا کار میکردی?
:اونجا ... یه اتفاقی افتاده که فعلا کار نمیکنه
بورمن سرشو تکون داد و دستشو به صورتش کشید
:نمیدونم چطور بگم لویی ولی تو باید بدونی یعنی حقته که بدونی ... یه ساعت پیش به اینجا زنگ زدن
:کی? پدرم ? چرا بهش فکر نکردم ما فقط شماره ی خونه ی شمارو داریم
Advertisement
:نه ... پلیس
لویی فنجون رو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد
:چرا? گرفتنش! پدر من که خلافکار نیست
:میدونم لویی میدونم
بورمن بلند شد و دست لویی رو گرفت
:پ..پدرت و زخمی و یخ زده کنار, کنار ... خیابون بولتون, همین جا پیدا کردن
:پ..پیدا کردن?
:متاسفم لویی پدرت ...مرده
لویی شروع کرد به پلک زدن , چیزی که حس میکرد کوبیده شدن قلبش به سینه اش بود , فشار مویرگای صورتش به گونه هاش , گرمای عجیبی که ذره ذره دور سرشو احاطه میکرد و یخ زدگی انگشتای دست و پاش
صدای بورمن که با صورت رنگ پریده اش صداش میزد !
میدید که اون مرد بلندش کرده و از خونه دوید بیرون , از پله ها پایین بردش و سوار ماشینش کرد
مدام داد میزد میشد فهمید , چون لباش تکون میخورد صورتش ترسیده بود
اما این حس آب و آتش توی سر لویی داشت خفه اش میکرد
مثل این میمونه که دستات یخ زده باشه و بعد اونو تو تشت آب داغ ببری
مثل بریده شدن دست با شمشیر , مثل شکستن استخون تو یخبندون , زدن میله ی آهنی به بلور یخ
.....................
لویی داخل خونه شد و سمت اتاق پدرش رفت , پنجره رو باز کرد و توی بالکن کنار گلدون سفالی نشست شاخ و برگای گل خشک شده رو گرفت و اونو همراه خاک خشک شده ی دورش بالا کشید
دستشو داخل گلدون برد و یه ظرف شیشه ای که مثل یه قوطی بود و بیرون اود و گل و مثل اول سرجاش گذاشت
از جاش بلند شد و سمت اقای بورمن رفت
:این , همه ی چیزیه که من دارم
بورمن شیشه رو تو دستش گرفت و لویی چشمش به دو سِنتی افتاد که یه روزی قرار بود باهاش آبنبات بخره!
سرشو پایین انداخت اون بزرگ شده گریه نمیکنه ,نه بخاطر نداشتن مادر ,نه بخاطر نداشتن پدر ,... بخاطر نداشتن خونه , بخاطر نداشتن پول , بخاطر... کلی حسرت که اگه شروع کنه به شمردن باید تا آخر عمر حرف بزنه
:آم ... من فقط پول درشتای داخلشو ور میدارم و کمی هم خودم روش میذارم تا خرج کفن و دفن پدرت بشه , اگه پول کافی داشتم حتما خودم همه اشو میدادم لویی , متاسفم
:نه ... شما مرد خیلی خوبی هستین , همیشه بهم کمک کردین حتی الان این وظیفه ی شما نیست ... ممنونم اقای بورمن
بورمن سرشو تکون داد و دلار های داخل شیشه رو ورداشت و سکه هارو داخل شیشه جا گذاشت , در قوطی رو سفت بست و اونو به لویی برگردوند
:میخوای بیای?
لویی سرشو تکون داد و شیشه رو تو دستاش گرفت
:من باید , باید ... یه کاری بکنم
بورمن لباشو بهم فشار داد , دستشو رو سر لویی کشید و از بالکن بیرون رفت
اما لویی همونجا نشست میدونست هر لحظه ممکنه میراندی با مستاجر جدید بیاد و بی سرپناهش کنه اما هیچ کاری نمیتونست بکنه .
نه دوستی ,نه خانواده ای , نه فامیل وآشنایی ... هیچ کس .
بعد چند لحظه دستشو رو کفپوش چوبی بالکن گذاشت و از جاش بلند شد
سکه هارو تو جیبش ریخت و سمت اتاقش رفت ساکشو از تو کمد دراورد و لباساشو توش مرتب کرد , کفشای چرمشو از زیر تخت بیرون اورد و داخلش چید
زیپ ساک و کشید و اونو کنار تخت رو زمین گذاشت
تو اتاق پدرش چیز بدرد بخوری پیدا نمیشد حتی لباساش بدرد هیچ کس نمیخورد
قاب عکس خانوادگیشونو ورداشت نگاهی به اتاق کرد , زیر تخت زیر بالش , هر جایی رو گشت شاید اون مرد چیزی از خودش جا گذاشته باشه اما ... نه اون بدبخت تر از این حرفا بود
روی تختش دراز کشید
:اوکی , تا وقتی بندازنت بیرون , اینجا هنوز یه خونه اس
...................
هری از ماشینش پیاده شد که زین سمتش اومد
:ماشینش شناسایی شده , ولی وقتی تعقیبش کردن رفته تو یکی از مسیر های زیر زمینی و بعد غیبش زده
هری تند تند قدم هاشو ور میداشت و در هارو یکی بعد دیگری باز میکرد
وقتی وارد اتاق جلسه شد نگاهی به جیک کرد
:کی دنبال ماشینشون بود ?
جیک با دست به راننده اشاره کرد
:سیمون قربان
هری دستشو بالا اورد و سمت خودش تکون داد تا بهش اشاره کنه که بهش نزدیک بشه
سیمون با ترس افراد کنارشو نگاه کرد و با تردید سمت هری رفت
هری لبخندی زد
:زین اسلحه اتو بده بهش
زین تعجب کرد ولی سریع اسلحه اشو دراورد میدونست اگه چیزی بپرسه این هری ممکنه اسلحه اشو دربیاره و یه گلوله تو مخش خالی کنه
سیمون اسلحه رو با دست لرزونش گرفت , نگاهی بهش کرد و بعد به هری چشم دوخت
:خیلی خب چند دقیقه دنبال اون کامارو بودی?
:ا..از از تقاطع بروکلین تا خروجی 29ام , پی...پیچید تو زیر گذر و بعد وقتی اونجا رفتم ناپدید شد
هری انگشتشو رو لبش گذاشت و بالا رو نگاه کرد
:اگه سرعتت و با رعایت قوانین در نظر بگیرم تو 49 دقیقه دنبالش بودی که البته یه جاهایی اشتباه محاسباتی هست پس من اینو 55 دقیقه در نظر میگیرم
با انگشت رو اسلحه ی دست سیمون کوبید ,دیگه از اون صورت خندون که با تمسخر و بازیگوشی محاسبه میکرد خبری نبود
ابروهاشو تو هم برد و با چشمای سبزش به سیمون نگاه کرد
:15 دقیقه بهت وقت میدم این اسلحه رو غیب کنی
با توجه به حجمش در مقابل یه کامارو زمان منصفانه ایه مگه نه ?
:ق ..قربان , این اینبار دیگه نمیذارم در برن قول میدم قول میدم مثل سایه دنبالشون باشم ...
:پس داری میگی نمیشه اینو غیب کرد ?
سیمون سرشو پایین انداخت و به اطراف تکونش داد , با حالت زاری و التماس بالا رو نگاه کرد
:یه فرصت دیگه فقط یه فرصت
:تو شنیدی من چی گفتم ?
:ب..بله , نمیشه غیبش کرد متاسفم قربان
:خوبه و نمیشه این فاکی رو وقتی جلوی چشم ماست غیبش کنی ولی حدس بزن وقتی من چشمامو ببندم تو میتونی حتی خودتم غیب کنی
سیمون نا خواسته دستاشو رو سرش گذاشت و حالت دفاعی بخودش گرفت اما هری ازش دور شد
:هر دفه که کاری بهتون میدن مطمئن بشید جوری انجامش میدین که انگار این اولین و اخرین فرصتتونه
به جیک نگاه کرد
: نیکلاس رو بفرست همراه سیمون , اگه اینبارم چیزی جلوی چشماش غیب شد حتما بگو از طرف من یه گلوله تو مغز پوکش خالی کنه
زین اسلحه اشو پس گرفت و دنبال هری از اونجا بیرون رفت
:میخوای چیکار کنی? از اون لویی هم که خبری نیست
هری پوزخندی زد از گوشه ی چشم به زین نگاه کرد
:فردا با پای خودش میاد اینجا
:اینجا? اون? مطمئنی!
:پسر عجیبیه , برای همین اطمینان ندارم اما حسش میکنم
:شرط ببندیم ?
:میخوای ببازی?
زین لبشو یه طرف داد و کمی فکر کرد
:پسری که من دیدم یه ترسوی , ریسک گریز و خجالتی بود , چی میتونه اونو به اینجا بیاره ... بذار این کارو بکنید
هری پوزخندی زد و دستکشش رو از دستش دراورد , دستشو سمت زین گرفت
:۶۰ باکس
:واو واو واو , چه خبره , ۳۰ تا
هری سرشو تکون داد
:چیپ ... قبوله
.............................
Advertisement
- In Serial67 Chapters
Quod Olim Erat
The stars were home. Decades ago, Elcy was a battleship, until her recklessness brought her out of the front lines and to forced retirement in a human body. Now she lives a quiet life on a rural backwater planet, keeping the promise made to her last captain, until one day a letter takes her to the stars once more. Available on Amazon under the title "The Elcy Protocol" using this link: https://www.royalroad.com/amazon/B097CVPBBH Listed on Top Web Fiction HERE The story is continued in: The Scuu Paradox and The Cassandrian Theory Cover by ssddx Edited by Aziraphael and Floydien
8 133 - In Serial260 Chapters
Chronicles of a New World
Gamer. Martial Arts enthusiast. Writer. Eric Breeden is these things and a few more, but one thing he is not is a risk-taker. But when he is pulled from his dark apartment in Fairbanks, Alaska, and transported to the world of Ahya by a powerful mage, he soon realizes that risk-taking might just have to become his thing. That is if he wants to survive and make it back home. Thrust into a world he doesn’t understand introduced to skills and a system of combat that is foreign, he tries his best to get his feet under him and get to work. Meeting the stranger who pulled him here goes about as well as can be expected, but he does at least learn his purpose. Can he fulfill it, or will he fall like so many others, to be overtaken by those who come after? Read Chronicles of a New World for a new perspective on the world of Ahya, and to see what happens when the burden of destiny is thrust upon the shoulders of a chronic under-achiever. Chapter Upload Schedule is Mon-Fri @10:00 EST (Eastern Standard Time) For those who want a little more background on The World of Ahya, I suggest you read Tome of the Body and Tome of the Mind, both of which can be found for free on my profile. Discord Link: https://discord.gg/BMXmsQ7vzH Patreon Link: https://patreon.com/cptuck This story is also available on royalroad.com
8 251 - In Serial12 Chapters
The Core, The Recordings of Raan - Fantasy LitRPG Story
The blue screens all around blink like crazy with red letters saying how I'm dead. I rage and wave my hands, but punch nothing but air. Then I remember what I was told, breathe in deeply, trying to steady my mind, smooth my anger, letting the blue vertigo take me with it, letting myself go...Hard-time convicts from a space orbital penitentiary are sent to a hostile planet where odds of survival are minimal. To make things even worse, their memories seemed to be wiped clean. But their killers' instincts are not, and they soon kick in.For a space wars old-timer Raan, it's all different. He remembers everything. And that's a problem. As others fight for survival, he remembers how most of them, himself included, should not even deserve to have a second chance.In a strange new world, as he fights his own demons, he is faced with new ones whose names he does not even know. But giving up is not inside his DNA and fight on he must. For to stop is to die, and to die means he failed, failed himself and all those who still desperately need him.***The Author's Note:This is another in the Core series, the first one being The Wardens of Destiny while there is also a side story The Memoires of Eisen that's exclusive on Patreon for those who would like to support me.The Recordings of Raan occurs after the events in The Wardens of Destiny, and it's a separate thread from the main story. Among other things, I separated it into a new book as it has elements of progressive LitRPG and a fantasy-world setting.Since I'll keep on writing The Wardens of Destiny, this will be one of my side-projects. Eventually in the future, I plan to integrate some of the protagonists in this story with the main storyline.
8 77 - In Serial62 Chapters
A Hidden Secret(Cancelled)
A boy on his revenge journey with the diagnosis of Neurotransmitters Switch Disorder. Version 1: Sets up the characters that will be the main focus. Version 2: Sets up the beginning mindsets of the main focused characters. Version 3: Sets up the character in-depth to explain why the characters are this way. (This will be longer than all the other Versions.) Version 4: Sets up the proper storyline. Version 5: Continues the proper storyline. Version 6: The Beginning Of The Cold Age. (1:This a reboot of the Cold Heart story which I discontinued on.) (2:This story is split into VERSIONS, not VOLUMES, I do my kind of things and VERSIONS are mainly which had parts of the stories be more explained and more focused on.)
8 119 - In Serial20 Chapters
a force bond | anidala au
Luke and Leia were about to turn four years old, and Padmé was desperate to have Anakin back. She was desperate to turn the sad & lonely Darth Vader into the man she once knew as Anakin Skywalker.She wasn't giving up.Padmé was lucky enough to even be alive, Bail Organa and Obi-Wan stored her in frozen carbonite to rejuvenate her health, she only just got out of it recently.highest ranks:#3 in #padme#5 in #leiaskywalker#19 in #anidaladisclaimer;-this was made before that last season of tcw came out, and along with the bad batch, and the mandalorian season. ahsoka's timeline might be iffy.-i personally have not made any characters in this story, they all belong to george lucas, and if i do make one, i'd tell you.-this is an au so some things may be incorrect, but it's alright. ITS AN AU!!-vader's suit is simply just armour, not a life support.. since in this story he did not burn back on mustafar.-padmé is indeed a force sensitive in this story, that's how they have this connection. she may have less than anakin and obi-wan but she still obtains the power. -spelling may be a problem but it'll be checked once it's officially done
8 198 - In Serial66 Chapters
SEA GREEN MEETS GOLD (N.M. & P.J.)
⋱ɪɴ ᴡʜɪᴄʜ ᴛʜᴇ ɢɪʀʟ ᴡɪᴛʜ sᴇᴀ ɢʀᴇᴇɴ ᴇʏᴇs ɪs ʜɪs ᴋɴɪɢʜᴛ ɪɴ sʜɪɴɪɴɢ ᴀʀᴍᴏʀ. 🌌 ⋰Percy used a washable marker to draw pink hearts on the hybrid's cheek, near his eye. "Really, love?" His eyes scanned over her features. Despite what she was doing to his face, he enjoyed the position. She was leaning in close to his face and her hand gently held his neck to keep him steady. "I thought you liked art," Percy grinned. Klaus kept his eyes on her lips. She bit her lip as she concentrated on her masterpiece. He responded to her words, "I don't typically like putting the art on my face, love." The demigod chuckled. "Well, get used to it." ☼☼☼ᴏʀ ɪɴ ᴡʜɪᴄʜ, ᴘᴇʀsᴇᴘʜᴏɴᴇ ᴊᴀᴄᴋsᴏɴ ᴀsᴋs ᴋʟᴀᴜs ᴍɪᴋᴀᴇʟsᴏɴ ᴛᴏ sᴀʏ ʀᴀɴᴅᴏᴍ ᴡᴏʀᴅs ᴡɪᴛʜ ʜɪs ᴀᴄᴄᴇɴᴛ, ᴀɴᴅ ᴛʜᴇʏ ғᴀʟʟ ɪɴ ʟᴏᴠᴇ. ✦sᴇᴇɪɴɢ ʜɪs ᴅɪᴍᴘʟᴇs ᴍᴀᴅᴇ ʜᴇʀ sᴍɪʟᴇ, ʙᴜᴛ sᴇᴇɪɴɢ ʜᴇʀ ᴇʏᴇs ᴍᴀᴅᴇ ᴇᴠᴇʀʏᴛʜɪɴɢ ʜᴇ ᴇɴᴅᴜʀᴇᴅ ᴡᴏʀᴛʜᴡʜɪʟᴇ.✦• ~ • ~ • ~ • Klaus Mikaelson x Percy Jackson (fem) This story takes place in Mystic falls during seasons 2-4 of the Vampire Diaries This is my first story but I hope at least some people don't hate it :)) I'll give you a cookie if you read it.💙 ⋱Maybe Strawberries and Dinosaurs will be our Always. ⋰-[ ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇ ]Feb 3-July 12, 2021 @QueenShayOfFandoms
8 178

