《LET ME FOLLOW》♤ 3 ♤
Advertisement
لویی جلوی در ایستاد قبل اینکه بره داخل کفشاشو دراورد و کنار درگذاشت , با توجه به اینکه مشروب هارو قبلا جمع کرده بود پس الان وقت جمع کردن آشغالا بود ,قبل اینکه" مسافرا " بیان و اینجا ... بخوابن!
لویی هیچ ایده ای نداشت پس کارتشو جلوی در گرفت و بازش کرد
رو تختی ها کاملا مرتب و تمیز روی تخت ها قرار داشتن , فضا عطر خوشبویی میداد و نور اتاق ملایم و ارامش بخش بود .
لویی نگاهی به اطراف کرد ,بنظر میومد فیلیسیتی چند دقیقه ی پیش اینجا بوده که این اتاق انقدر عالی بنظر میرسه
انگشتاشو تو هم قفل کرد و سرشو خم کرد تا شاید زیر تخت , یا اطرافش آشغالی باشه تا اونو جمع کنه
که ناگهان در بهم کوبیده شد و زن و مردی که انگار داشتنو همو برای وعده ی شام میخوردن وارد اتاق شدن , هردو چشماشونو بسته بودن و غرق در لذت زبون همو میک میزدن , دستاشونو رو بدن هم میکشیدن و هیچ توجهی لویی بیچاره ای که دهنش به انازهی درد گرفتن فکش باز شده نکردن
لویی با ترس و لرز خودشو به در رسوند نه میتونست از اونا چشم برداره نه میتونست پلک بزنه , پیشونیش از شدت گرما داشت میسوخت و شقیقه هاش حس پوچی رو به بدن لویی میدادن
نفس نفس زنان از اون اتاق خارج شد و کفشاشو دستش گرفت بدو بدو سمت اتاق رو به رویی رفت و سریع درو باز کرد وارد اتاق شد و درو بست
به دیوار تکیه داد ,کفشاش از دستش افتادن و دستشو رو سینه اش گذاشت
:خدای بزرگ ...
انقدر نفس نفس زد تا راه گلوش خشک شد , دوست نداشت پلکاشو باز کنه , چون حس میکرد سردردش دوباره برمیگرده
ولی اون برای تمیز کردن اینجا اومده پس , پلکاشو باز کرد و تکیه اشو از دیوار برداشت
این اتاق بنظر کمی فرق داشت , تختش دم در نبود یه دیوار کوچک داشت که اتاق خواب رو از در اصلی جدا میکرد پس لویی اول قسمت جلویی اتاق رو چک کرد
دم پایی های مخصوص اتاق هنوز دم در بودن پس هنوز کسی داخل نیومده
کفاشو رو جا کفشی گذاشت و از دیوار رد شد همینکه فضای تاریک اتاق و تخت بزرگ وسطش و دید سرشو چرخوند تا دنبال کلید برق بگرده
دستشو رو دیوار کشید ولی هیچی عایدش نشد تا ایده صدای چیزی از کنار تخت توجهشو جلب کرد
کلیک , و بعد نور آباژور بالای نایت استن , چشمای لویی رو بخودش فراخوند
لویی از ترس سر جاش خشکش زد , پس یکی اونجاست , که آباژرو روشن کرده و تکون هم نمیخوره
:چرا اونجا وایسادی? تو کی هستی?
صدای دورگه و مخملی ,مردونه وقوی , یه صدایی که باید سالها بخاطرش مشروب بخوری و سنی ازت بگذره و کلی براش خرج کنی تا انقدر عالی بشه
:م..من , من اومدم تا اتاق و تمیز کنم
:بیا جلو تر
لویی با کمی تردید از کنار آویزه های تخت رد شد و وقتی اون پرده رو رد کرد مردی رو تو اون نور کم روی تخت نشسته دید که یه پاشو روی پای دیگه اش انداخته , بوتهاش هنوز پاش بودن و پالتوی بلندی به تن داره
:بب...ببخشید آقا من ...نمیدونستم کسی داخله , من فقط اومدم تمیز..اینجارو تمیز کنم
:از چی میترسی?
:متاسفم
برقی یه چیز فلزی تو دست مرد و بعد محو شدنش تو جیبش لویی رو بیشتر ترسوند , اون چی بود !
:اگه میخوای کارتو نگه داری بهتره بدونی الان زمان تمیز کردن اتاقا نیست , اگه میخوای بمیری ... برو جلو
لویی نمیدونست چی بگه فقط به پاهای مرد نگاه کرد
:چیزی میخوای? مثلا آشغال ?
:چی ?
:برو بیرون
:ب ..بله
لویی سریع سمت در رفت , کفشاشو برداشت
از اتاق بیرون رفت و بلافاصله سمت انبار دوید
در انبار رو بست و کف اونجا نشست
Advertisement
:اینجا چه جهنمیه !
....................
فیلیپ به در ضربه ای زد
:تو چرا هنوز خوابی?
لویی دستشو رو پلکاش کشید
:متاسفم , باید چیکار کنم الان ?
:الان وقت تمیز کاریه , همه رفتن
با یاد اوری کارای اون زن و مرد پلکاشو رو هم فشار داد و خدا خدا میکرد کسی از گند کاریای دیشبش با خبر نشه
از جاش بلند شد
:دوربینا رو همیشه چک میکنین ?
فیلیپ تو سطل یخ ریخت و همراه لویی از انبار بیرون اومد
:چطور مگه?
:فقط ...کنجکاوی , من کی میتونم برم ? پاهام یخ زدن چون نمیتونم کفشامو بپوشم
فیلیپ نگاهی به پاهای برهنه و کبود لویی کرد
:اوه , بعد اینکه کارت تموم شد ,برو هم جوراب بخر و هم کفش ...بدون اونا برنگرد
لویی سرشو تکون داد و سمت اتاقی رفت که دیشب ازش فرار کرد
درشو که باز کرد اتاق هیچ شباهتی به اتاق تمیزی که دید نداشت
تختی که انگار توش یه گاوبازی اسپانیایی روش اتفاق افتاده ... بطری های پخش شده کف اتاق و ...
:این دیگه چیه!
یه پلاستیک زرد رنگ که توش یه چیز خشک شده بود
سرشو تکون داد و کیسه ی پلاستیکیشو وا کرد و اونو انداخت توش , بعد دستمال هایی که رو و کنار تخت ریخته شده بودنو جمع کرد
کیسه رو گره داد و نگاهی به بطری مشروب کرد ,اونو داخل سطل گذاشت و بطری سالم دیگه رو برچسب زد و شماره اشو نوشت تا به فیلیپ اطلاع بده
بعد اینکه کارش تموم شد خواست از اتاق بیرون بره دختری رو دید که وارد اتاق شد
:هی ,تو جدیدی?
:اره
:من فیلیسیتی ام
:لویی
دختر سرشو تکون داد و سبد ملافه هاشو که داخل یه سبد چرخدار بودن به جلو هل داد
لویی از اتاق بیرون اومد و سمت اتاق رو به رویی رفت , جایی که مرد مرموز دیشب رو دیده بود البته ... جز صورتش
تخت مرتب , اتاق مرتب و هیچ مشروبی!
لویی سمت تخت رفت روی تخت نشست و کل اتاق و نگاه کرد
:شاید تنها کسیه که تو این خراب شده برای خوابیدن میاد !
سطلشو برداشت و بقیه اتاق هارو هم چک کرد , درست مثل درون هر آدمی , هر اتاقی شگفتی خودشو داشت , اتاق های شیک و مجلل ولی داخلشون پر بود از گناه و زشتی , بوی سکس و عرق میدادن
از خستگی زیاد بسختی در لاکرشو باز کرد , لباسایی که فیلپ بهش داده بودو داخل گذاشت و از اونجا بیرون اومد
سمت فضای اصلی بار رفت جایی که فیلیپ داشت از یه میز با مشروب پذیرایی میکرد
لویی کنار ستون ایستاد تا فیلیپ برگشت سمت بار
:میتونم برم ?
:کاراتو انجام دادی ?
:اره
:برو , برای ساعت ۷ غروب اینجا باش
لویی سرشو تکون داد و از بار زد بیرون , نور زیاد اون بیرون مثل یه درد شدید تو سر و چشماش کوبیده شد
اما هوای تازه اش , باعث شد حس بهتری داشته باشه , سریع پیچید تو کوچه و از پله ها بالا رفتی ,سراشیبی دیروز حالا یه سربالایی سخت و بد قلق شده بود
وارد خیابون اصلی شد و سمت رستوران همیشگی براه افتاد
پشت رستوران رو سکو نشیت و تو پلیورش خودشو مچاله کرد
هوای سرد دم صبح اصلا شوخی بردار نبود , مخصوصا اگه از اونا باشی که حتی تو تابستونم احساس سرما می کنی .
دستاشو رو بازهاش کشید و پاهاشو بیشتر بخودش چسبوند , چشماش به در پشتی بود و دستاش گاهی جلوی گرمای دهنش بهم سابیده میشدن
نیم ساعت گذشت و لویی حس کرد پاهاش لمس شدن , از بالای سکو پایین اومد و کف پاهاشو به زمین کوبید , حرکت بی اختیار فکش باعث میشد احساس بدی پیدا کنه پس اینبار رو زمین یه گوشه نشست که باد بهش نخوره , اما بدنش بازم میلرزید
نگاهی به اطراف کرد تا جای بهتری برای نشستن پیدا کنه که در پشتی باز شد و لویی سرجاش موند
Advertisement
مرد مثل همیشه دوتا کیسه ی بزرگ دستش بود و داشت سمت سطل های زباله میرفت که لویی رو دید
:فکر میکردم چیزی که اون شب بردی برای چند روز باشه
لویی سرشو تکون داد
:دیشب خونه نبودم , هیچی نخوردم
مرد سرشو تکون داد
:فکر نکنم چیز جالبی توشون پیدا کنی , صبحانه ها معمولا چیزای کمیه ...میدونی مردم پولدار اینجا یه قاشق سس میریزن وسط یه بشقاب دو متری و بهش میگن غذا
لویی لبخندی زد و دونه دونه ظرفارو چک کرد تا اینکه یه چیزی مثل گوشت دید , با دست بالا اوردش
:این چیه?
:گوشت ماهیه
لویی سرشو تکون داد و اونو تو دهنش گذاشت
:میذاریشون تو سطل ? من باید زودتر برگردم
لویی سرشو تکون داد
:ممنونم , حتما این کارو میکنم نگران نباش
مرد لبخندی زد و بدو بدو سمت در رفت و وارد ساختمون شد
لویی یکی از ظرف هارو بیرون گذاشت و هر چیز بدرد بخوری که پیدا میکرد و داخلش میریخت
وقتی ظرف پر شد
هرچی که پیدا کرد و خورد تااینکه حس کرد کاملا سیر شده کیسه هارو با هر زحمتی که بود داخل سطل انداخت
:لعنتی , این سطل ها انقدر بلند هستن که باید براشون پله بذارن
ظرف و برداشت و از اونجا بیرون اومد
صدای قدم هایی پشت سرش باعث شد برگرده و عقب و نگاه کنه , دوتا مرد کت شلواری بودن که بهش خیره شده بودن
وقتی لویی ایستاد , اون دوتا جلو اومدن و ظرف رو از دست لویی گرفتن
:این مال توعه ?
لویی سرشو تکون داد
:همیشه ,این کارو میکنی?
:گاهی , غیر قانونیه? شما پلیسین?
:نه اتفاقا کار خوبی میکنی , کلینتون زندگی میکنی?
لویی که نمیدونست چرا این دوتا دارن انقدر سوال میپرسن ولی سرشو تکون داد
:چطوره به ما آدرستو یاد بدی?
لویی چند بار پلک زد و بعد تنها چیزی که تونست بخاطر بسپره افتادن ظرف غذاش و بلندشدن از رو زمین و یه ون مشکی بود که داخلش دنیای اطرافش سیاه شد
..................
بسختی پلکاشو از هم باز کرد , سرش درد میکرد و مدام تکون میخورد
:چشم قربان , پس میایم اونجا
لویی سریع چشماشو بست , اینکه خودشو بخواب بزنه خیلی بهتر بود تا توی اون ماشین که نمیدونست اون دونفر دارن کجا میبرنش زندگیشو به باد بده
:کجا میریم ?
:برنامه عوض شد باید بریم ساروپا
:با این پسره !
: گفت ببریمش اونجا فکر کنم رئیس برگشته , اوضاع اصلا خوب نیست
:یعنی فهمیده ?
:من نمیدونم ,ولی اگه فهمیده باشه , امروز چند نفرو میکشه تا اروم بگیره , این پسره رو هم میندازیم وسط شاید کمتر به ما گیر بدن
اون دو نفر دیگه چیزی نگفتن ولی هیچ خبر نداشتن اون پسر بیچاره اون پشت چه حالی داره
هیچ راه فراری نبود اونم تو ماشینی که با سرعت داشت میرفت و دو نفر هم که معلومه اصلا ادمای خوبی نیستن بپات باشن
نمیدونست چند دقیقه یا چند ساعت گذشته ولی ماشین متوقف شد و در های ماشین باز شدن
:ببریمش یا ....
:درارو قفل کن , فعلا بریم بالا اگه رئیس گفت میایم میبریمش
درها بسته شدن و لویی بلاخره تونست نفس راحتی بکشه
پلکاشو محکم رو هم فشار داد میترسید بازشون کنه و اون دوتا مرد هنوز پشت شیشه های ماشین منتظر باشن تا مچشو بگیرن
اروم پلکشو باز کرد ولی برخلاف تصورات وحشتناکش هیچ کس اونجا نبود , سرشو از رو صندلی ماشین برداشت نمیشد فهمید دقیقا کجاست ولی اینجا شبیه یه پارکینگ بود
:آخ ... عاییی
سعی کرد مچ دستاشو از چیزی که دورشون پیچیده شده خلاص کنه ولی انگار هیچ فایده ای نداشت
بسختی رو صندلی نشست و کمی فکر کرد که چیکار کنه تا بتونه از اونجا فرار کنه
دستشو به دستگیره ی در گرفت و اونو بالا اورد ولی در باز نشد , گیره ی بالای رو به چپ کشید و باز دستگیره رو کشید اما هیچ فایده ای نداشت , اونجا جوری بود که انگار پشه هم اونجا پر نمیزنه
اطرافشو نگاه کرد , دنبال یه چیزی گشت که اونو به شیشه بکوبه , خودشو از وسط صندلی های جلو خودشو رد کرد , سرشو روی صندلی جلو گذاشت تا دستاشو از پست به داشبورد برسونه درشو باز کرد و دستاشو توش چرخوند , چندتا کاغذ و یه بسته سیگار از توش افتاد رو کفپوش ها ولی چیز خاصی اونجا نبود
خودشو بلند کرد تا دستاشو زیر صندلی ببره و بسته ی سیگارو کاغذهارو برگردونه سرجاشن که چند ضربه به شیشه ی ماشین باعث شد قلب لویی از حرکت بایسته
دستاش شروع کردن به لرزش و بدنش تا تشنج کردن فاصله ای نداشت
سرشو بالا گرفت , تونست سینه ی مردی رو ببینه که یقه ی لباسش باز , بود و بدنش تاتو داشت
منظورش از در زدن چیه وقتی لویی حتی نمیتونه اون در فاکی رو باز کنه !
لویی پشت پنجره رو صندلی نشست و سرشو خم کرد تا مرد و ببینه
و اون مرد بعد چند لحظه دستگیره ی در رو گرفت و درو باز کرد
از ماشین فاصله گرفت و سمت آسانسور رفت
:میای یا همونجا میخوای تلف بشی ?
لویی با هر بدبختی بود از ماشین بیرون اومد و سمت اون مرد دوید , اما بخاطر دستای بسته ای محکم با زانو رو زمین افتاد ولی سریع بلند شد و گریه کنان سمت اسانسور رفت
خودشو داخل اسانسور پرت کرد و به دیواره اش تکیه داد
سرشو به زانوهاش چسبوند و تا تونست گریه کرد , این اصلا مهم نبود که اون مرد کیه , اون خیلی درد داشت دستاش ,زانوهاش کمرش , معده اش و .... دلش , دلی که انگار از این دنیا فقط بدبختیاش رو براش جدا کردن و هر روز یه سطح بالا تر ازشو براش میاره
مرد با خونسردی , دکمه ی آسانسور رو زد و سمت پسر چرخید لویی فکر کرد اون مرد داره بهش نگاه میکنه پس دماغشو بالا کشید و با چشمای اشک آلودش بالا رو نگاه کرد
اما اون مرد فقط به دیوار رو به روش نگاه کرد
:ل..لطفا ... میشه دستمو باز کنین ?
مرد سرشو چرخوند و به پسر نگاه کرد
:درد داره ? فقط به همین دلیل میخوای بازش کنی?
لویی ابروهاشو تو هم برد چون اصلا متوجه حرف اون مرد نمیشد
با توقف اسانسور مرد از اونجا بیرون رفت
:بلند شو دنبالم بیا
لویی با ناچاری از جاش بلند شد و دنبال اون مرد براه افتاد اونجا یه راهرو کاملا تجملی بود !
گچبری های عجیب و پر کار , طلاکاری هایی که توی پس زمینه ی سفید دیوار ها بیشتر چشم رو به دیدن فرامیخوند
پلکاشو بهم فشار داد تا بتونه سردردشو کمتر کنه
مرد پشت در های قهوه ای ایستاد و نوک بوتشو به پایین در کوبید , خیلی سریع درها باز شدن و همراه مرد وارد سالنی شد که سقفش با لوستر های بزرگی پوشیده شده بود و دور تا دور سالن آدم های کت شلواری کوتاه و بلند دست روی دست کنار هم ایستاده بودن
لویی با دیدن دو مردی که اونو دزدیده بودن سرجاش خشکش زد و عقب عقب رفت تا اینکه به در های بسته شده ی تالار خورد
مرد از پله هایی بالا رفت و روی صندلی که اونجا بود نشست , در واقعا اون تنها صندلی داخل تالار بود
صدای هماهنگ اونهمه آدم باعث شد لویی سرشو بالا بگیره
:خوش آمدید ارباب
مرد چیزی نگفت , و لویی برای اولینبار تونست به چشمای اون مرد نگاه کنه , چشمایی که انگار مثل یخ سرد و بی روح بودن , صورتی که انگار هیچ وقت تو عمرش نخندیده !
:جوزف و فرانسیس ! ... شماها بیاین جلو تر
همون دو نفری که لویی رو گرفته بودن از بین جمعیت جدا شدن و اومدن رو به روی اون مرد
:پارکینگ پایین اینو ول کردین ? کی شماهارو استخدام کرد ?
جوزف دستشو سمت مردی که گوشه ی تالار ایستاده بود گرفت
:مارتی ,بیا جلو پیش اینا وایسا
اون مرد که اسمش مارای بود هم جلو اومد و کنار اون دوتا ایستاد
:بله قربان
:جوزف بعد فرانسیس و بعدم مارتی تو یه خط وایسین
اونا هم تو یه خط ایستادن و به مرد نگاه کردن
:حماقت این دوتا , بخاطر حماقت توئه مارتی
مرد که انگار فهمید داره چه اتفاقی میفته سریع رو زانوهاش افتاد
:اربا....
و این اخرین چیزی بود که از اون مرد شنیده شد , وقتی اون سه نفر همزمان با هم روی زمین به خون خودشون افتادن
سرش با تیک هر چند ثانیه ای به چپ پرت میشد و دوباره برمیگشت تا اینکه نفسش تند و تند تر شد چشماش کم کم سمت پشت رفتن و شروع کرد به تکون خوردن , بدنش سفت و محکم به کف اتاق کوبیده میشد و مثل ماهی که از آب بیرون مونده باشه به تشنج رسید
مرد اسلحه اشو برگردوند تو غلافش و پلکاشو رو هم گذاشت
نگاهی به پسر کرد و روی صندلیش نشست
:ببرینش
وقتی دو نفر لویی رو از اونجا بردن مرد رو به جمعیت کرد نفس عمیقی کشید
:there we go
................
🍻
Advertisement
- In Serial113 Chapters
Zombie Magus
[Royal Road Writathon challenge completion] Update schedule: (8/19 update, the story is on a break as I prepared for a rewrite and plan for its future. If you want to help me in this process, please feel free to send me a message and tell me what you think of the story.) Rana was supposed to be dead and returned to nothingness. That didn't happen. She died, but what awaited her was not peace. After spending 100 years in the embrace of a violent torrent of pain, she awoke and found herself as a zombie without any memory. She must now traverse a land plagued by a war that should've ended in order to regain her memories and uncover the mystery of her death, and her only clue was the unknown reason for her intimate knowledge of the System that governed the world. Author Notes: constructive criticism is greatly appreciated and thank you for your readership.
8 259 - In Serial17 Chapters
A Virtual Invasion
An invasion from another dimension is shut down by an Empire's traitor and the world has a scant few decades to build the strength to resist a multidimensional Empire. How will the world fair when no one even knows its doom is one barred gate away? Fortunately, the traitor has a plan. Maybe with a bit of luck and planning, he can build a force to defend the world without anyone realizing it. Author's Thoughts: What is litRPG (From wikipedia) - LitRPG, short for Literary Role Playing Game, is a literary genre combining the conventions of MMORPGs with science-fiction fantasy novels.[1] LitRPG is a literary genre where games or game-like challenges form an essential part of the story. A LitRPG work simultaneously narrates the story of characters inside and outside of the game-world. At least some of the characters in a LitRPG novel therefore understand that they are playing a game: they are 'meta-aware'. So, while Tolkien's Lord of the Rings is a fantasy novel, a book about people creating avatars and interacting in a Lord of the Rings MMORPG would be a LitRPG novel.Why do I read them? You know, I am not too sure. I love MMOs. I played them, quit them, joined up and repeated the cycle. They are fun! They are a massive waste of time but so are most games. Do I want to read about someone else playing them? Sort of?The advent of VR and the possibility of VR someday becoming so immersive that you can't tell them from reality sets the imagination on fire. What if this could be life? But most stories fall short. At the end of the day the protagonist hangs up his VR helmet and goes to have dinner with his mom and dad or other family and it becomes meaningless. It's like the story that ends because the main character woke up and nothing you read matters.There have been some books that explore the concept of the intersection of reality and total immersion VR. Enders Game is a classic. There were a few others that escape me but they exist, however, the cross between the game and reality is weak.So what if the game was real? The technology needed for total immersion VR is so advanced that by the time we reach that goal technology should have naturally evolved to include several items. You must have direct neural input. You simply can't have a total immersion (all senses and perfect presence) experience without this basic prerequisite. If you have direct neural access, you can probably do neat things like feed knowledge and skills directly to that person. You can undoubtedly do many horrible things as well. Muscles are controlled by the brain. If you control the brain why would you let the body just sit there and rot? A person that sits unmoving for 24 hours a day will have their body whither away just like a coma patient. However, if you control the brain you could control the muscles. On a basic level, this would be isometric impulses, working muscle group against muscle group to avoid atrophy. Taken to its logical conclusion you would be able to gain muscle mass and program muscle memory. The flip side is that you could remote control their body... but let's not go there. So what would people do if it were real? Well, they would probably limit and regulate it since the drawbacks are very obvious. Even if you look at the basic aspects of this you can see some negative possibilities. Look at the Sword Art Online anime. Personally, I think they missed the boat by putting a bomb in the VR helmet. Do you really need a bomb when you have direct access to the brain?So what kind of events would you need to have a situation where the obvious drawbacks haven't been explored? Maybe a society where the advancement of technology has so far outstripped the explorations of its applications that ignorance was truly bliss? Okay, so I had to put in an alien invasion to kickstart the premise, but that was just one of the possibilities.
8 128 - In Serial9 Chapters
Labyrnith of Lies
Feagrim is haunted by nightmares of monsters flooding out from the labyrinths, eating or trampling everything in their path. His search for answers takes him away from everything he has known but those whose life he changed don’t let go so easily. The quest plunges him in over his head as the reality of the nightmares is thrust upon him. Strength from the past rekindles a light in the darkness and together they escape through the Sages’ threshold.
8 143 - In Serial37 Chapters
The Nerd Revenge [REVISING]
[Highest Ranking Achieved:#13 in Teen Fiction]Paano kung ang isang babaeng nagmahal ng tapat ay ginamit lang.Paano kung ang tanga ay matuto.Paano kung ang dating nilalait lait niyo ay hinahangaan niyo na ngayon.Gumawa siya ng isang plano upang ibalik lahat ng sakit at hirap na ipinaramdam sa kaniya. Hindi physically but emotionally.Lahat ng paghihirap na nagpatatag sa kaniya ang siyang nagtulak sa kaniya upang maghiganti.Pagsisihan mo lahat ng ginawa mo, lahat ng ginawa niyo.Hintayin mo ako, hintayin niyo ako.Hintayin mo ang pagbabalik ko.At sisiguruduhin kong matitikman niyo ang sakit at hirap na pinaranas niyo.-Nerd
8 160 - In Serial34 Chapters
Miraculous Reveal One Shots / Shorts
This is a compilation of short reveal scenarios i've imagined as i watch mlb :) there are some short stories as you go through but mainly cute reveals :)hope you enjoy 👍disclaimer: i do not claim any rights to the mlb characters this is simply some fan fic :) all credits go to the miraculous team :)*i do not own the artwork used**COVER ART BY Czashi-Draws9 ON PINTREST*
8 203 - In Serial14 Chapters
you don't know how much i was a day (a title sponsored by AUTOCORRECT)
⌜ • ° + ° • ¡ spam book ! ° • + • ° ⌟*・゜゚・ hehe the title is a randomizedkeyboard autocorrect suggestion lmao anyway get to know me as i spam this book when i remember it exists :) ・゜゚・*~ pg. 13 : includes explicit language
8 179

