《LET ME FOLLOW》♤ 3 ♤
Advertisement
لویی جلوی در ایستاد قبل اینکه بره داخل کفشاشو دراورد و کنار درگذاشت , با توجه به اینکه مشروب هارو قبلا جمع کرده بود پس الان وقت جمع کردن آشغالا بود ,قبل اینکه" مسافرا " بیان و اینجا ... بخوابن!
لویی هیچ ایده ای نداشت پس کارتشو جلوی در گرفت و بازش کرد
رو تختی ها کاملا مرتب و تمیز روی تخت ها قرار داشتن , فضا عطر خوشبویی میداد و نور اتاق ملایم و ارامش بخش بود .
لویی نگاهی به اطراف کرد ,بنظر میومد فیلیسیتی چند دقیقه ی پیش اینجا بوده که این اتاق انقدر عالی بنظر میرسه
انگشتاشو تو هم قفل کرد و سرشو خم کرد تا شاید زیر تخت , یا اطرافش آشغالی باشه تا اونو جمع کنه
که ناگهان در بهم کوبیده شد و زن و مردی که انگار داشتنو همو برای وعده ی شام میخوردن وارد اتاق شدن , هردو چشماشونو بسته بودن و غرق در لذت زبون همو میک میزدن , دستاشونو رو بدن هم میکشیدن و هیچ توجهی لویی بیچاره ای که دهنش به انازهی درد گرفتن فکش باز شده نکردن
لویی با ترس و لرز خودشو به در رسوند نه میتونست از اونا چشم برداره نه میتونست پلک بزنه , پیشونیش از شدت گرما داشت میسوخت و شقیقه هاش حس پوچی رو به بدن لویی میدادن
نفس نفس زنان از اون اتاق خارج شد و کفشاشو دستش گرفت بدو بدو سمت اتاق رو به رویی رفت و سریع درو باز کرد وارد اتاق شد و درو بست
به دیوار تکیه داد ,کفشاش از دستش افتادن و دستشو رو سینه اش گذاشت
:خدای بزرگ ...
انقدر نفس نفس زد تا راه گلوش خشک شد , دوست نداشت پلکاشو باز کنه , چون حس میکرد سردردش دوباره برمیگرده
ولی اون برای تمیز کردن اینجا اومده پس , پلکاشو باز کرد و تکیه اشو از دیوار برداشت
این اتاق بنظر کمی فرق داشت , تختش دم در نبود یه دیوار کوچک داشت که اتاق خواب رو از در اصلی جدا میکرد پس لویی اول قسمت جلویی اتاق رو چک کرد
دم پایی های مخصوص اتاق هنوز دم در بودن پس هنوز کسی داخل نیومده
کفاشو رو جا کفشی گذاشت و از دیوار رد شد همینکه فضای تاریک اتاق و تخت بزرگ وسطش و دید سرشو چرخوند تا دنبال کلید برق بگرده
دستشو رو دیوار کشید ولی هیچی عایدش نشد تا ایده صدای چیزی از کنار تخت توجهشو جلب کرد
کلیک , و بعد نور آباژور بالای نایت استن , چشمای لویی رو بخودش فراخوند
لویی از ترس سر جاش خشکش زد , پس یکی اونجاست , که آباژرو روشن کرده و تکون هم نمیخوره
:چرا اونجا وایسادی? تو کی هستی?
صدای دورگه و مخملی ,مردونه وقوی , یه صدایی که باید سالها بخاطرش مشروب بخوری و سنی ازت بگذره و کلی براش خرج کنی تا انقدر عالی بشه
:م..من , من اومدم تا اتاق و تمیز کنم
:بیا جلو تر
لویی با کمی تردید از کنار آویزه های تخت رد شد و وقتی اون پرده رو رد کرد مردی رو تو اون نور کم روی تخت نشسته دید که یه پاشو روی پای دیگه اش انداخته , بوتهاش هنوز پاش بودن و پالتوی بلندی به تن داره
:بب...ببخشید آقا من ...نمیدونستم کسی داخله , من فقط اومدم تمیز..اینجارو تمیز کنم
:از چی میترسی?
:متاسفم
برقی یه چیز فلزی تو دست مرد و بعد محو شدنش تو جیبش لویی رو بیشتر ترسوند , اون چی بود !
:اگه میخوای کارتو نگه داری بهتره بدونی الان زمان تمیز کردن اتاقا نیست , اگه میخوای بمیری ... برو جلو
لویی نمیدونست چی بگه فقط به پاهای مرد نگاه کرد
:چیزی میخوای? مثلا آشغال ?
:چی ?
:برو بیرون
:ب ..بله
لویی سریع سمت در رفت , کفشاشو برداشت
از اتاق بیرون رفت و بلافاصله سمت انبار دوید
در انبار رو بست و کف اونجا نشست
Advertisement
:اینجا چه جهنمیه !
....................
فیلیپ به در ضربه ای زد
:تو چرا هنوز خوابی?
لویی دستشو رو پلکاش کشید
:متاسفم , باید چیکار کنم الان ?
:الان وقت تمیز کاریه , همه رفتن
با یاد اوری کارای اون زن و مرد پلکاشو رو هم فشار داد و خدا خدا میکرد کسی از گند کاریای دیشبش با خبر نشه
از جاش بلند شد
:دوربینا رو همیشه چک میکنین ?
فیلیپ تو سطل یخ ریخت و همراه لویی از انبار بیرون اومد
:چطور مگه?
:فقط ...کنجکاوی , من کی میتونم برم ? پاهام یخ زدن چون نمیتونم کفشامو بپوشم
فیلیپ نگاهی به پاهای برهنه و کبود لویی کرد
:اوه , بعد اینکه کارت تموم شد ,برو هم جوراب بخر و هم کفش ...بدون اونا برنگرد
لویی سرشو تکون داد و سمت اتاقی رفت که دیشب ازش فرار کرد
درشو که باز کرد اتاق هیچ شباهتی به اتاق تمیزی که دید نداشت
تختی که انگار توش یه گاوبازی اسپانیایی روش اتفاق افتاده ... بطری های پخش شده کف اتاق و ...
:این دیگه چیه!
یه پلاستیک زرد رنگ که توش یه چیز خشک شده بود
سرشو تکون داد و کیسه ی پلاستیکیشو وا کرد و اونو انداخت توش , بعد دستمال هایی که رو و کنار تخت ریخته شده بودنو جمع کرد
کیسه رو گره داد و نگاهی به بطری مشروب کرد ,اونو داخل سطل گذاشت و بطری سالم دیگه رو برچسب زد و شماره اشو نوشت تا به فیلیپ اطلاع بده
بعد اینکه کارش تموم شد خواست از اتاق بیرون بره دختری رو دید که وارد اتاق شد
:هی ,تو جدیدی?
:اره
:من فیلیسیتی ام
:لویی
دختر سرشو تکون داد و سبد ملافه هاشو که داخل یه سبد چرخدار بودن به جلو هل داد
لویی از اتاق بیرون اومد و سمت اتاق رو به رویی رفت , جایی که مرد مرموز دیشب رو دیده بود البته ... جز صورتش
تخت مرتب , اتاق مرتب و هیچ مشروبی!
لویی سمت تخت رفت روی تخت نشست و کل اتاق و نگاه کرد
:شاید تنها کسیه که تو این خراب شده برای خوابیدن میاد !
سطلشو برداشت و بقیه اتاق هارو هم چک کرد , درست مثل درون هر آدمی , هر اتاقی شگفتی خودشو داشت , اتاق های شیک و مجلل ولی داخلشون پر بود از گناه و زشتی , بوی سکس و عرق میدادن
از خستگی زیاد بسختی در لاکرشو باز کرد , لباسایی که فیلپ بهش داده بودو داخل گذاشت و از اونجا بیرون اومد
سمت فضای اصلی بار رفت جایی که فیلیپ داشت از یه میز با مشروب پذیرایی میکرد
لویی کنار ستون ایستاد تا فیلیپ برگشت سمت بار
:میتونم برم ?
:کاراتو انجام دادی ?
:اره
:برو , برای ساعت ۷ غروب اینجا باش
لویی سرشو تکون داد و از بار زد بیرون , نور زیاد اون بیرون مثل یه درد شدید تو سر و چشماش کوبیده شد
اما هوای تازه اش , باعث شد حس بهتری داشته باشه , سریع پیچید تو کوچه و از پله ها بالا رفتی ,سراشیبی دیروز حالا یه سربالایی سخت و بد قلق شده بود
وارد خیابون اصلی شد و سمت رستوران همیشگی براه افتاد
پشت رستوران رو سکو نشیت و تو پلیورش خودشو مچاله کرد
هوای سرد دم صبح اصلا شوخی بردار نبود , مخصوصا اگه از اونا باشی که حتی تو تابستونم احساس سرما می کنی .
دستاشو رو بازهاش کشید و پاهاشو بیشتر بخودش چسبوند , چشماش به در پشتی بود و دستاش گاهی جلوی گرمای دهنش بهم سابیده میشدن
نیم ساعت گذشت و لویی حس کرد پاهاش لمس شدن , از بالای سکو پایین اومد و کف پاهاشو به زمین کوبید , حرکت بی اختیار فکش باعث میشد احساس بدی پیدا کنه پس اینبار رو زمین یه گوشه نشست که باد بهش نخوره , اما بدنش بازم میلرزید
نگاهی به اطراف کرد تا جای بهتری برای نشستن پیدا کنه که در پشتی باز شد و لویی سرجاش موند
Advertisement
مرد مثل همیشه دوتا کیسه ی بزرگ دستش بود و داشت سمت سطل های زباله میرفت که لویی رو دید
:فکر میکردم چیزی که اون شب بردی برای چند روز باشه
لویی سرشو تکون داد
:دیشب خونه نبودم , هیچی نخوردم
مرد سرشو تکون داد
:فکر نکنم چیز جالبی توشون پیدا کنی , صبحانه ها معمولا چیزای کمیه ...میدونی مردم پولدار اینجا یه قاشق سس میریزن وسط یه بشقاب دو متری و بهش میگن غذا
لویی لبخندی زد و دونه دونه ظرفارو چک کرد تا اینکه یه چیزی مثل گوشت دید , با دست بالا اوردش
:این چیه?
:گوشت ماهیه
لویی سرشو تکون داد و اونو تو دهنش گذاشت
:میذاریشون تو سطل ? من باید زودتر برگردم
لویی سرشو تکون داد
:ممنونم , حتما این کارو میکنم نگران نباش
مرد لبخندی زد و بدو بدو سمت در رفت و وارد ساختمون شد
لویی یکی از ظرف هارو بیرون گذاشت و هر چیز بدرد بخوری که پیدا میکرد و داخلش میریخت
وقتی ظرف پر شد
هرچی که پیدا کرد و خورد تااینکه حس کرد کاملا سیر شده کیسه هارو با هر زحمتی که بود داخل سطل انداخت
:لعنتی , این سطل ها انقدر بلند هستن که باید براشون پله بذارن
ظرف و برداشت و از اونجا بیرون اومد
صدای قدم هایی پشت سرش باعث شد برگرده و عقب و نگاه کنه , دوتا مرد کت شلواری بودن که بهش خیره شده بودن
وقتی لویی ایستاد , اون دوتا جلو اومدن و ظرف رو از دست لویی گرفتن
:این مال توعه ?
لویی سرشو تکون داد
:همیشه ,این کارو میکنی?
:گاهی , غیر قانونیه? شما پلیسین?
:نه اتفاقا کار خوبی میکنی , کلینتون زندگی میکنی?
لویی که نمیدونست چرا این دوتا دارن انقدر سوال میپرسن ولی سرشو تکون داد
:چطوره به ما آدرستو یاد بدی?
لویی چند بار پلک زد و بعد تنها چیزی که تونست بخاطر بسپره افتادن ظرف غذاش و بلندشدن از رو زمین و یه ون مشکی بود که داخلش دنیای اطرافش سیاه شد
..................
بسختی پلکاشو از هم باز کرد , سرش درد میکرد و مدام تکون میخورد
:چشم قربان , پس میایم اونجا
لویی سریع چشماشو بست , اینکه خودشو بخواب بزنه خیلی بهتر بود تا توی اون ماشین که نمیدونست اون دونفر دارن کجا میبرنش زندگیشو به باد بده
:کجا میریم ?
:برنامه عوض شد باید بریم ساروپا
:با این پسره !
: گفت ببریمش اونجا فکر کنم رئیس برگشته , اوضاع اصلا خوب نیست
:یعنی فهمیده ?
:من نمیدونم ,ولی اگه فهمیده باشه , امروز چند نفرو میکشه تا اروم بگیره , این پسره رو هم میندازیم وسط شاید کمتر به ما گیر بدن
اون دو نفر دیگه چیزی نگفتن ولی هیچ خبر نداشتن اون پسر بیچاره اون پشت چه حالی داره
هیچ راه فراری نبود اونم تو ماشینی که با سرعت داشت میرفت و دو نفر هم که معلومه اصلا ادمای خوبی نیستن بپات باشن
نمیدونست چند دقیقه یا چند ساعت گذشته ولی ماشین متوقف شد و در های ماشین باز شدن
:ببریمش یا ....
:درارو قفل کن , فعلا بریم بالا اگه رئیس گفت میایم میبریمش
درها بسته شدن و لویی بلاخره تونست نفس راحتی بکشه
پلکاشو محکم رو هم فشار داد میترسید بازشون کنه و اون دوتا مرد هنوز پشت شیشه های ماشین منتظر باشن تا مچشو بگیرن
اروم پلکشو باز کرد ولی برخلاف تصورات وحشتناکش هیچ کس اونجا نبود , سرشو از رو صندلی ماشین برداشت نمیشد فهمید دقیقا کجاست ولی اینجا شبیه یه پارکینگ بود
:آخ ... عاییی
سعی کرد مچ دستاشو از چیزی که دورشون پیچیده شده خلاص کنه ولی انگار هیچ فایده ای نداشت
بسختی رو صندلی نشست و کمی فکر کرد که چیکار کنه تا بتونه از اونجا فرار کنه
دستشو به دستگیره ی در گرفت و اونو بالا اورد ولی در باز نشد , گیره ی بالای رو به چپ کشید و باز دستگیره رو کشید اما هیچ فایده ای نداشت , اونجا جوری بود که انگار پشه هم اونجا پر نمیزنه
اطرافشو نگاه کرد , دنبال یه چیزی گشت که اونو به شیشه بکوبه , خودشو از وسط صندلی های جلو خودشو رد کرد , سرشو روی صندلی جلو گذاشت تا دستاشو از پست به داشبورد برسونه درشو باز کرد و دستاشو توش چرخوند , چندتا کاغذ و یه بسته سیگار از توش افتاد رو کفپوش ها ولی چیز خاصی اونجا نبود
خودشو بلند کرد تا دستاشو زیر صندلی ببره و بسته ی سیگارو کاغذهارو برگردونه سرجاشن که چند ضربه به شیشه ی ماشین باعث شد قلب لویی از حرکت بایسته
دستاش شروع کردن به لرزش و بدنش تا تشنج کردن فاصله ای نداشت
سرشو بالا گرفت , تونست سینه ی مردی رو ببینه که یقه ی لباسش باز , بود و بدنش تاتو داشت
منظورش از در زدن چیه وقتی لویی حتی نمیتونه اون در فاکی رو باز کنه !
لویی پشت پنجره رو صندلی نشست و سرشو خم کرد تا مرد و ببینه
و اون مرد بعد چند لحظه دستگیره ی در رو گرفت و درو باز کرد
از ماشین فاصله گرفت و سمت آسانسور رفت
:میای یا همونجا میخوای تلف بشی ?
لویی با هر بدبختی بود از ماشین بیرون اومد و سمت اون مرد دوید , اما بخاطر دستای بسته ای محکم با زانو رو زمین افتاد ولی سریع بلند شد و گریه کنان سمت اسانسور رفت
خودشو داخل اسانسور پرت کرد و به دیواره اش تکیه داد
سرشو به زانوهاش چسبوند و تا تونست گریه کرد , این اصلا مهم نبود که اون مرد کیه , اون خیلی درد داشت دستاش ,زانوهاش کمرش , معده اش و .... دلش , دلی که انگار از این دنیا فقط بدبختیاش رو براش جدا کردن و هر روز یه سطح بالا تر ازشو براش میاره
مرد با خونسردی , دکمه ی آسانسور رو زد و سمت پسر چرخید لویی فکر کرد اون مرد داره بهش نگاه میکنه پس دماغشو بالا کشید و با چشمای اشک آلودش بالا رو نگاه کرد
اما اون مرد فقط به دیوار رو به روش نگاه کرد
:ل..لطفا ... میشه دستمو باز کنین ?
مرد سرشو چرخوند و به پسر نگاه کرد
:درد داره ? فقط به همین دلیل میخوای بازش کنی?
لویی ابروهاشو تو هم برد چون اصلا متوجه حرف اون مرد نمیشد
با توقف اسانسور مرد از اونجا بیرون رفت
:بلند شو دنبالم بیا
لویی با ناچاری از جاش بلند شد و دنبال اون مرد براه افتاد اونجا یه راهرو کاملا تجملی بود !
گچبری های عجیب و پر کار , طلاکاری هایی که توی پس زمینه ی سفید دیوار ها بیشتر چشم رو به دیدن فرامیخوند
پلکاشو بهم فشار داد تا بتونه سردردشو کمتر کنه
مرد پشت در های قهوه ای ایستاد و نوک بوتشو به پایین در کوبید , خیلی سریع درها باز شدن و همراه مرد وارد سالنی شد که سقفش با لوستر های بزرگی پوشیده شده بود و دور تا دور سالن آدم های کت شلواری کوتاه و بلند دست روی دست کنار هم ایستاده بودن
لویی با دیدن دو مردی که اونو دزدیده بودن سرجاش خشکش زد و عقب عقب رفت تا اینکه به در های بسته شده ی تالار خورد
مرد از پله هایی بالا رفت و روی صندلی که اونجا بود نشست , در واقعا اون تنها صندلی داخل تالار بود
صدای هماهنگ اونهمه آدم باعث شد لویی سرشو بالا بگیره
:خوش آمدید ارباب
مرد چیزی نگفت , و لویی برای اولینبار تونست به چشمای اون مرد نگاه کنه , چشمایی که انگار مثل یخ سرد و بی روح بودن , صورتی که انگار هیچ وقت تو عمرش نخندیده !
:جوزف و فرانسیس ! ... شماها بیاین جلو تر
همون دو نفری که لویی رو گرفته بودن از بین جمعیت جدا شدن و اومدن رو به روی اون مرد
:پارکینگ پایین اینو ول کردین ? کی شماهارو استخدام کرد ?
جوزف دستشو سمت مردی که گوشه ی تالار ایستاده بود گرفت
:مارتی ,بیا جلو پیش اینا وایسا
اون مرد که اسمش مارای بود هم جلو اومد و کنار اون دوتا ایستاد
:بله قربان
:جوزف بعد فرانسیس و بعدم مارتی تو یه خط وایسین
اونا هم تو یه خط ایستادن و به مرد نگاه کردن
:حماقت این دوتا , بخاطر حماقت توئه مارتی
مرد که انگار فهمید داره چه اتفاقی میفته سریع رو زانوهاش افتاد
:اربا....
و این اخرین چیزی بود که از اون مرد شنیده شد , وقتی اون سه نفر همزمان با هم روی زمین به خون خودشون افتادن
سرش با تیک هر چند ثانیه ای به چپ پرت میشد و دوباره برمیگشت تا اینکه نفسش تند و تند تر شد چشماش کم کم سمت پشت رفتن و شروع کرد به تکون خوردن , بدنش سفت و محکم به کف اتاق کوبیده میشد و مثل ماهی که از آب بیرون مونده باشه به تشنج رسید
مرد اسلحه اشو برگردوند تو غلافش و پلکاشو رو هم گذاشت
نگاهی به پسر کرد و روی صندلیش نشست
:ببرینش
وقتی دو نفر لویی رو از اونجا بردن مرد رو به جمعیت کرد نفس عمیقی کشید
:there we go
................
🍻
Advertisement
- In Serial99 Chapters
The Tower
Thousands signed up to be part of The Tower. The game was simple: climbs all 100 levels of The Tower. But once all the players were inside, the game trapped them. Ethan and his friends must work with other players if they ever want to go home. Death means starting back at level 1. Volume 2 After recovering from their wipe on the 26th Floor, Ethan and his friends have left the town of Startesgarde to finish their own, unique class quests. Little do they know, one of their own never made it to his destination. An unknown threat stalks them, even as a new recruit changes the dynamic of the Disorder guild. Volume 3 Following the events of Volume 2, Ethan Holliwell is in an absolutely terrible place. Kim Tae-Won is still missing, the woman he had fallen hard for abandoned him, everything that he had been working towards the entire time he has been trapped in the game was taken from him. His remaining friends, David, Miguel and Leah, want to help him, but they don't even know where he actually is. War is coming, can they find and help Ethan in time?
8 170 - In Serial32 Chapters
Ashen Skies
Father. Allfather. He who was crowned twice. It has been ages since you have ascended. Since you were crowned with godhood for a second time. Since you have left an empire for us to dwell in, to defend. I yearn for an answer; why have you forsaken us! With you gone, your people have grown weak, complacent, and proud. Proud of who they are, proud of their blood. That pride blinds their eyes and clouds their minds. They are fools, for they have forgotten the ways of the past. They have forgotten the fears of old. The one you had to bind until the end of the time. They have forgotten the dark beast with red jewels for eyes. The Wargr gnaws the walls of his cage even now as I write. Itching for the taste of blood. I ask for forgiveness, for until a while ago I too was one of them. I thought I saved your children from the foretold doom. I now realize the hordes of foes we buried were just like us. No fearsome beasts, no harbingers of doom. Mortals of different flesh, different kind. But I am awakened from that dream now. I see it. Every time I close my eyes, I see it. The cold descends as the Dark walks the land, And the crimson stars shine beneath, as the ashen storm claims the realm. I hear the beast roar as the chains of Rukh crack, Only then I know. Only then I realize. That it’s the end. Descend to earth one more time. Save the puny souls that are us. If not, if you let my dreams come true; then will all die under an ashen sky. Leol, a son of Vaella
8 133 - In Serial93 Chapters
Storm of the End
"I remember a time when we didn't have to fear waking up. I remember a time when there was hope for tomorrow.A time where we could look forward to the future.A time when there was a future.That time is gone now. And it is never, ever, going to come back." In the near future, after an economic collapse, a devastating storm sweeps across North America leaving behind not only devastation, but also mysterious rumors in its wake. Whispers of bizarre sounds, strange shapes and inexplicable deaths trail behind the storm as it makes its way to Arborline City.Markus, along with his son Aaron and his wife Jessica, do their best to survive in the looming shadows of the storm. Schedule: Usually every day but at the very least Monday, Wednesday, Friday. Full chapters are released early for patrons.
8 1203 - In Serial10 Chapters
Abnormal
A world run by a system of Godhood, rocked by an era of change, one woman must find her way through life, now that her only avenue in her supposed destiny is now closed to her.
8 99 - In Serial28 Chapters
Fallen
I sob deliberately.If this person is what I'm thinking then I have to fiddle the cards or else it will be a pain-pleasure game.I wanted to feel this, deep down I wanted to do this but with the state.What kind of a kink is this?Fifty shades of 365 DNI?I can't control my sobbing, the " Please, I beg you", it came out as a whisper to the breeze." Stay perfectly still my dear" the person finally gave a gender reveal with its sinister commanding voice.I can feel him parting my legs more to accommodate his position." I don't want you to whimper or make any unnecessary movements while I taste you or Else. . . ."
8 202 - In Serial30 Chapters
The hidden warrior
Emma has been known as the nerdy, straight - A student ever since starting high school. She doesn't like to do anything that requires physical activity (well, according to everyone in her school) but she hides a secret. She is a vigilante by night, so when S.H.I.E.L.D and the Avengers show up at her school how will she react? Will she spill her secrets or remain as the weird, nerd? I guess you'll only find out by reading on
8 234

