《Magical Vacation |teajin》part 14
Advertisement
"ترسیده بودم..."
وقتی سکوت فرد مقابلش رو دید، لبخند تلخی زد و ادامه داد:
"گفته بودی دیگه نمیزارم صورتمو ببینی...راستش، تموم این سال برای اینکه صورتت یادم نره، تصورت میکردم...وحشت کرده بودم"
سوکجین لبخند ماتی زد. نگاهش رو به میز دوخت...زمزمه کرد:
"ما میتونستم با هم باشیم..اما تو خراب کردی..."
به صورت زیبای سوکجین نگاه کرد. کاش به جای حرف میتونست سوکجین رو بغل بگیره و تمام درد و دلاش رو براش تعریف کنه...بزاق تلخ دهانش رو قورت داد و زمزمه کرد:
"راست میگی...همه چی رو خراب کردم...اما اگه بهم فرصت بدی میخوام همه چیز رو درست کنم..."
چشمان بی فروغ سوکجین به تهیونگ دوخته شد و با نوای ارامی لب باز کرد:
"چطوری؟؟ میتونی من رو مثل سوکجین قبلی کنی؟؟"
کنارههای لب تهیونگ بالا رفت...خب راستش، از لحاظ ظاهری میخواست سوکجین مثل الانش باشه...اما دلش میخواست سوکجین سردی که روبهروش نشسته رو دوباره مثل سوکجین قبلی کنه...سوکجین قبلی همیشه یه لبخند مات اما محسوس به دنبالش داشت. سوکجین که از تعلل تهیونگ خسته شد، تکیهاش رو از مبل برداشت و رو بهش لب زد:
"فرصتت داره تموم میشه...."
با شنیدن حرفی که سوکجین زد، سریعا افکار ذهنش رو جمع و جور کرد و شروع به صحبت کرد:
"من...من نمیدونم جنی چی بهت گفته...اما اینو میدونم اون همه کاری ازش برمیاید...پس میخوام یه بار هم، همه چیزو از زبون من بشنویی"
سوکجین سرش رو تکون داد و دوباره چشمهای سردش رو به میز دوخت...تا الان، به نظر تهیونگ اوضاع به خوبی جلو رفته بود...اولین کاری که میخواست بکنه این بود که تمام ماجرا رو براش تعریف کنه...با صداقت!!...با زبانش، لبش رو تر کرد و با لحن مناسبی ادامه داد:
"من، تا یه سال پیش ازت نفرت داشتم...تو برای من، نفرتانگیزترین انسان رو زمین بودی...از کی؟؟...شاید از بچگیم...از وقتی شناختمت ازت متنفر بودم....از وقتی خودم رو شناختم، از تو متنفر بودم..."
به چشمهای تیلهای سوکجین که بلاخره از میز کنده شدند نگاهی انداخت...میدونست حرفایی که میخواد بزنه ازار دهندهاست...این رو میدونست اما چه کار میکرد؟؟میخواست سوکجین درکش کنه...سریعتر از قبل به حرف امد:
"شاید درک نکنی چون جای من نیستی...تو همیشه پدری داشتی که ازت حمایت کنه، بدون دلیل دوستت داشته باشه، به خواسته هات اهمیت بده، بهت اعتماد داشته باشه و خب...تو لیاقتش رو داشتی...لیاقت همهی چیزایی که بهت دادند رو داشتی و قدردانش بودی...اما من، من چیزایی که تو داشتی رو نداشتم...از ۴ سالگیم بود که فهمیدم بابام اصلا منو نمیبینه... مجبورم کرد کلاس مکعب روبیک برم...با اینکه از تکواندو متنفر بودم مجبورم کرد توی اون کلاس ها شرکت کنم...شب تا صبح میگفت مثل سوکجین راه برو...بپوش...بخور...لبخند بزن...صحبت کن...کلاسایی که اون میره رو شرکت کن..."
به چشمهای سوکجین که الان هالهای از تعجب درش دیده میشد زل زد:
"اره تو!!! بابام، از اینکه من با تو فرق داشتم ناراضی بود. ازم میخواست مثل تو باشم...توی سایه تو راه برم...چیزایی که تو دوست داری رو منم دوست داشته باشم...من یه بچه ۱۰ ساله بودم سوکجینا...برای اینکه رضایت بابام رو به دست بیارم، ساکسیفون رو کنار گذاشتم و با تو پیانو یاد گرفتم...میدونی چرا؟؟به خاطر اینکه دست نوازش رو سرم بکشه!!..من در صورتی بابام رو داشتم که...که شبیه تو میشدم"
سوکجین مبهوت شده بود و تهیونگ، تو خاطراتش غرق...تهیونگ آب جمع شده در دهانش رو قورت داد و به میز نگاه کرد.میخواست اگر رنگ دلسوزی در نگاه سوکجین به وجود امد، اون رونبینه...همیشه از ترحم بیزار بود اما...اما در عین حال به ترحم نیاز داشت!!...صدای ارومش دوباره به گوش های سوکجین رسید:
Advertisement
"من بلاتکلیف بودم...همهی ادما وقتی بچهاند، والدینشون حکم خدا رو براشون داره...من مدام دنبال توجه پدرم بودم اما اون تنها کسی رو که نگاه میکرد تو بودی...بعد از مدتی فهمیدم هر چه قدر تلاش کنم تا خودم رو بهشون نشون بدم فایده نداره...باید شبیه تو بشم...اما میدونی چی زندگیم رو سخت تر کرد؟؟...این بود که تو توی اون زمینه ها از من بهتر بودی...خب، طبیعیه...اون موارد چیزایی بودند که تو علاقه و استعدادش رو داشتی و بهتر از من انجام میدادی...از طرفی، مدام نصیحت ها و نوچ نوچای بابام تو گوشم بود...ناامید شدم...بعد از ناامیدی سعی کردم با همه ویژگی هایی که داشتی لجبازی کنم...سعی کردم ادمی بشم که ۱۸۰ درجه با تو فرق داره...تمام تلاشم رو کردم تا دنبال توجه پدرم نباشم...روز به روز تو اعماق کثافت بیشتر فرو رفتم و همیشه تو رو مقصر میدونستم...فکر میکردم تقصیر توئه...توئی که زندگیم رو خراب کردی و اگر تخریبت کنم یا اذیتت کنم، میتونم توی بینقص رو نابود کنم...روزها میگذشت و من نفرتم ازت بیشتر میشد...باید صادق باشم...تو خیلی خوبی و من هیچوقت نمیتونم مثل تو باشم...پس تنها کاری که کردم متنفر شدن از تمام ویژگی های شخصیتیت بود...تو با ادب بودی و من بی ادب، تو عاقل بودی و من احمق، تو خانواده دوست بودی و من عیاش...تمام ویژگی هایی که درون تو بود رو تو خودم کشتم تا نقطه مقابلت باشم
من اینجوری بزرگ شدم، سوکجین...توی ویلا، جنی شرط گذاشت تو رو عاشقت کنم و مدیریت سهاما رو از چنگت در بیارم...من قبول کردم...اره میخواستم نابودت کنم اما از روزی که برات تولد گرفتم..."
با کوبیده شدن در و اوردن سفارش هاشون، حرف تهیونگ قطع شد...هر دو تشکر کوتاهی کردند و در سکوت مشغول خوردن شدند...تهیونگ دیگه ادامه نداد و سوکجین رو تو خماری گذاشت...خاطرات شبی که براش تولد گرفت، توی مغزش دوران پیدا کرد و باعث لبخند تهیونگ شد...سوکجین خودداریش رو از دست داد و با لحن ارومی زمزمه کرد:
"از اونشب چی؟؟"
تازه متوجه شد چقدر خودش رو مشتاق نشان داده...تهیونگ لبخندی زد و ادامه داد:
"از اونشب، مغزم ناخوداگاه خاطرات خوش کممون رو مرور میکرد...میگن نفرت و عشق، یه تار مو با هم فاصله دارن...نفرتی که نسبت به تو داشتم، اروم اروم کم شد و اخر سر منو گرفتار کرد...من عاشق شدم سوکجین، عاشق تو"
دستش رو اروم جلو برد و روی دست سوکجین گذاشت:
"قسم میخورم چیزی از رفتارهام دروغ نبود...قرار بود، عاشقت کنم اما عاشق شدم...قرار بود بازیت بدم اما بازی خوردم...رو قلبت قمار کردم اما اخر سر قلبم رو توی قمار گرو گذاشتم...بعد از مدتی بیخیال هلدینگا شدم...قسم میخورم بیخیالش شدم...تمام حرفام، تمام حرکاتم، تمامش از سر احساسم بود نه اون بازی لعنتی...حتی رابطمون...اون شب...میخواستم داشته باشمت...خودم میخواستم مال من بشی نه به خاطر اون بازی..."
بعد از چند ثانیه کوتاه و نفس گیر، اتصال چشمهاشون توسط سوکجین قطع شد و دستش رو هم اروم عقب کشید...قلب تهیونگ فشرده شد و ضربانی رو جا انداخت...اون سعیش رو کرد...اون سعی کرده بود همه چیز رو توضیح بده...نگاه سوکجین خنثی بود و تهیونگ رو تا لب گور کشاند. بلاخره انتظار تمام شد و سوکجین لب زد:
"الان ازم چی میخوای؟؟"
تهیونگ پلکی زد و لب خشک شدش رو تر کرد. با درماندگی کامل، زمزمه کرد:
"منو ببخش سوکجین..."
سوکجین از روی مبل بلند شد و به ساعتش نگاه کرد...نیم نگاهی به صورت شکستهی تهیونگ انداخت:
"من بخشیدمت...تهیونگ. خیلی وقته!!!"
اگر بخشیده، چرا اینجوری نگاهش میکرد؟پس این رفتار سرد برای چی بود؟سوکجین به سمت در رفت...تهیونگ هم مستاصل از جا برخاست و به سمت سوکجین رفت. چرا اینجوری رفتار میکنه؟ پاهاش چند قدم به سمت سوکجین رفتند و سریعا مچ دستش رو گرفت و لب باز کرد:
Advertisement
"اگه بخشیدیم، چرا اینجوری رفتار میکنی؟؟"
"چجوری؟؟"
"خشک و رسمی...دیگه چرا بهم لبخند نمیزنی، دیگه چرا..."
"من دارم مثل بقیه باهات رفتار میکنم..."
اره، مثل رفتاری که با بقیه داشت عمل میکرد، اما...تهیونگ به این سوکجین عادت نداشت...اون سوکجین مهربون، با لبخند دلنشینش رو میخواست...سوکجین الان مثل بقیه ادما باهاش رفتار میکرد...جدی، خشک و رسمی...برای ثانیهای غمگین شد؛ یعنی دیگه نمیتونست سوکجین رو با نگاه مهربونش ببینه؟؟تودهی بغض کم کم به گلوش فشار اورد. با صدایی گرفته شروع به صحبت کرد:
"سوکجینا...متوجه نیستی؟؟من پشیمونم..."
سوکجین لبخند دلنشینی زد و چشمهای تهیونگ ناخوداگاه روی لبخندش زوم کرد. سوکجینی که میشناخت همیشه، همینقدر مهربان باهاش حرف میزد. سوکجین با دست ازادش، دست محسور شدهاش توسط دست تهیونگ رو ازاد کرد و زمزمه کرد:
"دیره تهیونگ، دیره...."
اب پاکی رو به صورتش پاشید...دیره!!یعنی حتی اگر اسمون رو به زمین بیاره وضعیت به حالت قبل برنمیگرده؟؟چرا همه اینقدر ظالمانه باهاش رفتار میکردند...پدرش، سوکجین، جونگکوک و حتی جیمین...چرا درک نمیکردند چقدر سوکجین رو دوست داره...چرا درک نمیکردند الان، از این دنیا تنها سوکجین رو میخواست و بس...چرا نمیفهمیدند این یک سال لعنتی، فقط به این خاطر زنده بود تا بتونه دوباره سوکجینش رو ببینه...
زبانه های خشم شروع به شعله ور شدن کردند...سوکجین درکش نمیکرد حتی الان که همه چیز رو توضیح داده...به سمت سوکجین حمله ور شد و او را به سمت دیوار هل داد. جسم سوکجین با دیوار اصابت کرد و به ناثیه نکشید که تهیونگ دو دستش رو دو طرف سوکجین ستون کرد...به صورت گیج سوکجین نگاه میکرد. تمام سعیش رو کرد تا عصبانیتش رو کنترل کنه...زبانش برای حرف زدن چرخید:
"از این در بری بیرون...دیگه دنبالت نمیام!!...متوجه شدی...دیگه، نمیام"
صورت ظریف سوکجین از درد کمی جمع شده بود.تهیونگ، دستش رو جلو برد و روی صورتش گذاشت. ادامه داد:
"من دوستت دارم، اما تو...تو نمیخوای قبولم کنی"
اگر میتونست مثل عاشقای روانی سوکجین رو در یه اتاق حبس میکرد تا مجبور شه دوباره عاشقش بشه...اگر میتونست اینکار رو میکرد...حیف که این چشمها، ضعیفش کرد...
دست تهیونگ از روی صورت بی نقصش پایین تر و پایین تر اومد و جاده باریکی به سمت قلب سوکجین درست کرد. میخواست مطمئن بشه مثل ظاهرش، قلبش هم سرد و خشک شده...دستش اروم اروم حرکت میکرد و در ذهنش، تند تند دعا میخواند...دعا میکرد قلبش تند تند بزنه...دعا میکرد قلبش برخلاف صورتش گرم باشه. دستش رو روی قلبش نگه داشت و نگاهش رو روی چشمهای سرکش سوکجین...قلبش تند میزد، مثل یه گنجشک...چیزی توی بدنش ریخت...علت ضربان قلبش، تهیونگ بود؟؟ برای تهیونگ اینجوری به سینه میکوبید؟...تهیونگ چشمهاش رو چند ثانیه بست:
"قلبت تند میزنه...."
سوکجین از موقعیت استفاده کرد و تهیونگ رو هل داد. بدن تهیونگ چند قدم عقب رفت و مجالی شد برای فرار سوکجین...از اتاق خارج شد اما خیلی چیز ها رو اونجا گذاشت...قرارداد، عطرش و قلبش...تهیونگ در جای خود لبخندی زد و به در که دوباره باز شد نگاه کرد. منشی به صورت گنگ تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"اقای کیم، به خدمتکار بگم سفارشات رو ببرند"
"بگذارید اسپرسو باشه..."
"چشم قربان. تا ۵ دقیقه دیگه خدمتکار رو میفرستم"
تهیونگ با لبخند سرش رو تکون داد و منشی از اتاق خارج شد...به سمت مبل حرکت کرد و زیر لب زمزمه کرد:
"هنوز دوستم داره...."
"دوباره به دستت میارم سوکجین...هر جوری که شده."
_____________________
هر روز ساعت هفت و نیم به شرکت میرفت...حالا که انگیزه کار داره میتونه به چیزای غیر از سوکجین فکر کنه...دوباره در پوسته مغرور شدش قرار گرفت و همون کیم تهیونگ معروف شد؛ با این تفاوت که قلبش از نفرت خالی شده بود و پر از عشق بود. همه از سرپا شدن تهیونگ خوشحال بودند...جیمین هم مثل تهیونگ ذوق زده شده بود و برای روند هر چه بهتر شرکت تلاش میکرد...
یک هفته گذشته بود و تقریبا هر روز سوکجین رو میدید...دفعه بعد، برای امضای قرارداد با هوسوک امده بود و روزهای بعدش هم هوسوک به عنوان مشاور همراهش بود. برای تهیونگ مشخص بود که سوکجین کمی ترسیده...اما از چی؟؟از تهیونگ؟؟ از اینکه باز هم در وجودش دنبال سرنخ بگرده و بفهمه تهیونگ رو دوست داره؟؟..همه اینها برای تهیونگ جالب شده بود...و سرگرم کننده...با اینکه سعی میکرد در قالب مغرورش باشه؛ اما گاهی محو خندههای سوکجین میشد و ناخوداگاه لبخند به لب میاورد....زندگیش رنگ گرفته بود، رنگی مثل رنگ ابی...با ارامش اما کمی هیجان...
"جیمینا اولین کالاهای وارداتی کی میایند؟؟"
جیمین به تبلتش نگاه کرد و سریعا جواب داد:
"حدودا ۶ روز دیگه...اقای کیم سفارشات رو دادند اما چون با کشتی فرستاده میشه کمی طول میکشه"
"باید با سوکجین صحبت کنم و بگم کالاها رو با هواپیما بیارن...اونجوری بهتر نیست؟؟"
جیمین لبخند شیطانی زد و لب باز کرد:
"میدونم همش دنبال یه فرصت میگردید که با اقای کیم حرف بزنید اما به نظرم فکر مناسبی نیست..."
"چرا؟؟...اصن اینا رو ولش کن چرا اینقدر لفظ قلم حرف میزنی؟؟"
"چون الان یه کسی داره نگاهمون میکنه"
تهیونگ با چشم ابرو پرسید 'کجاست؟' و چشمهای جیمین دوباره خندان شد...با لبخندی که نمیشد بیخیالش شد به سوکجین اشاره کرد و چشمهای تهیونگ سریعا سمت همانجا کشیده شد...جیمین درست میگفت، داشت به تهیونگ نگاه میکرد. تهیونگ با صورت جدی به سوکجین چشم دوخت اما سوکجین انگار در اعماق افکارش غرق بود. به خیره شدن به الهه زیباییش ادامه داد و بعد از چند ثانیه سوکجین از هپروت بیرون امد...با دیدن نگاه تهیونگ روی خودش معذب شد و سرش رو پایین انداخت...به طبقه دوم امده بود تا گزارشات و اقلام سفارشی رو به تهیونگ تحویل بده اما خاطرات گذشتهی لعنتیش، اون رو به سیاهچال خیال پرت کرده بودند. به سمت تهیونگ امد و تهیونگ مثل تمام روزهای هفته سعی کرد هیجانش رو پنهان کنه...
برخلاف چند ثانیه پیش، سوکجین هرگز نگاهی به تهیونگ ننداخت و تعظیم کوتاهی به نشانه سلام انجام داد...براش دیگه عجیب نبود که تهیونگ تعظیم بیشتر و بلندتری بهش میکنه...به نظرش تهیونگ خیلی عوض شده بود. پوشه رو جلوی تهیونگ گرفت و گفت:
"این لیست اقلام وارداتی هست که سفارش دادم....حدودِ...."
"حدود ۶ روز دیگه میرسه...میدونم..."
سوکجین سرش رو تکون داد و لبخند محوی زد. تهیونگ، مدیر بی نظیری شده!!حلقه داخل دستش رو کمی تکون داد و تعظیم دوبارهای کرد:
"پس من میرم..."
تهیونگ هول شده گفت:
"صبر کن..."
سوکجین سرش رو بالا برد و به سمت تهیونگ چرخید. تهیونگ، سعی میکرد حواسش رو از حلقه لعنتی داخل دستش منحرف کنه...نفس عمیقی کشید اما نتونست لکنت زبانش رو کنترل کنه:
"اممم، امشب...نامزدی جونگکوکه"
سوکجین چند بار پلک زد و بدون حرف سرش رو به معنای اره تکان داد...تهیونگ دوباره نفس گیری کرد و توی ذهنش به قلب هیجان زدش بد بیراه گفت. با لحن ارام اما جدی به حرف زدن ادامه داد:
"اممم، ک_کسی همراهیت میکنه؟؟"
جیمین از پشت کتش رو کشید...گند زده بود؟نباید این سوال رو میپرسید؟؟سوکجین ناخوداگاه دست راستش روی حلقه داخل دستش قرار گرفت و به تهیونگ زل زد:
"نامجون، همراهمه..."
تمام بدنش یخ کرد و قلبش بعد از کوبش شدیدی چند ضربان رو رد کرد...یادش رفته بود شخصی به اسم نامجون توی زندگی سوکجین هست...یادش رفته بود حلقه داخل دستش...با دیدن حلقه درخشان سفید، ناخوداگاه اخمی کرد و نگاهش رو به زمین دوخت...صدای سوکجین که جملهی 'من دیگه میرم...' گفت، رو شنید. جیمین تشر زد:
"دیوونه چرا از من نپرسیدی؟؟من میدونستم..."
تهیونگ تلخ خندید و چشمهاش مرطوب شد. جیمین با دیدن وضعیت تهیونگ سریعا لب زد:
"هی، قوی باش و ادامه بده...ازوقتی سوکجین اومده سئول، اون دو تا جدا دارن توی اپارتمانهاشون زندگی میکنن...فقط گهگاهی هم رو میبینن...این به نظرت عجیب نیست؟؟"
تهیونگ نگاه گنگی به جیمین انداخت و زمزمه کرد:
"تو از کجا میدونی؟؟"
جیمین لبخند کیوتی زد و گفت:
"از جونگکوک...احمق هنوز نفمیدی جونگکوکم طرف توئه؟؟...این یه سال به همه ثابت کردی عشقه تو نسبت به سوکجین، واقعی بوده..."
تهیونگ لبخندی به جیمین زد...نمیدونست توی زندگیش چه کار خوبی کرده بود که جیمین وارد سرنوشتش شد...به اسانسوری که سوکجین سوارش شد رو برگردنداند اما با چیز عجیبی مواجه شد:
"جیمینا..."
"هوم؟؟"
"مگه طبقه پایین، شرکت سوکجین نیست؟؟"
جیمین سقلمهای زد و با خنده گفت:
"تو که خودت بهتر میدونی....اره دیگه!!"
"پس چرا رفته طبقه ده؟؟"
جیمین به اسانسور نگاه کرد و کمی چشمهاش رو تیز کرد:
"راست میگی...چرا رفته اخرین طبقه؟؟"
تهیونگ به سمت اسانسور رفت و رو به جیمین گفت:
"چند دقیقه دیگه میام..."
جیمین سرش رو تکون داد و تهیونگ به طرف اسانسور رفت. کمی تعلل کرد...کار درستی میکنه؟ بعد از کمی دست دست کردن دکمه اسانسور رو زد و اسانسور به سمت پایین امد. این رو از عدد طبقاتی که کم میشد متوجه شد. بلاخره اسانسور ایستاد و در باز شد...وارد اسانسور شد و طبقه ده رو فشرد. بعد از ایستادن اسانسور، از اسانسور خارج شد و تمام طبقه را گشت...حتی وارد دفتر چند نفر از پرسنل شد اما با دیدن اتاقی بدون حضور سوکجین، ناامید شد و در را بست...غیب شده بود و این برای تهیونگ اصلا قابل قبول نبود...باز هم به گشتن ادامه داد. متوجه راه پله های کنار در اسانسور شد...به سمت اونها رفت، به بالا نگاه کرد...یعنی روی پشت بام بود؟؟ گشتن اونجا مشکلی ایجاد نمیکنه، اما پیدا نکردن سوکجین چرا!!
بعد از طی کردن حدود ده پله، به پشت بام رسید و در رو باز کرد...باد نسبتا سردی به صورتش خورد و مجبور شد چشمهاش رو ببنده...با باز کردن چشمهاش و دیدن پالتو نازک سوکجین، لبخندی زد و چند قدم به سمت سوکجین برداشت...اما قدم بعدیش و بعدیش رو اروم تر جلو رفت...حس میکرد قلبش نمیزنه...انگار که یه سطل پر یخ رو روی سرش ریخته باشن...دیدن دود های خاکستری که از دهان سوکجین خارج میشدند و در هوا جریان پیدا میکردند، ترساندش...سوکجینش، سیگار میکشید؟...باور نمیکرد...
اسمش رو صدا زد:
"سوکجینا...."
سوکجین سرش رو به سمت تهیونگ چرخاند. از ابروهای گره خوردهاش، مشخص بود از دیدن تهیونگ راضی نیست...چند قدم بعدی را تندتر برداشت و نزدیک سوکجین ایستاد. سوکجین سیگار رو از کنار لبش برداشت و چشمهای لرزانش رو به ساختمان های رو به رو دوخت...اما تهیونگ، نمیتونست ازش چشم بگیره...با صدای لرزانی پرسید:
"سیگار میکشی؟..."
سوکجین بی حرکت به ساختمان رو به رو نگاه میکرد و سیگار در دستش در حال سوختن...تهیونگ لب زد:
"از کی این لعنتی رو میکشی؟؟"
دستش رو بالا برد و کام دیگری از سیگار گرفت...انگار تهیونگ وجود نداشت...انگار حرفی زده نشده بود..بیخیال در حال کشیدن سیگارش بود...تهیونگ کلافه چنگی به یقه سوکجین زد و بدنش رو به سمت خودش چرخاند...یقهاش رو در دستش فشرد و سوالش رو تکرار کرد:
"جواب منو بده...از کی اینو میکشی؟؟میدونی تا اخر عمرت وابستت میکنه..."
سوکجین هووم کوتاهی گفت و به پایین خیره شد...تهیونگ هر روز این لعنتی رو میکشید اما نمیخواست به سوکجینش اسیبی برسه...یقهی داخل دستش رو بیشتر فشرد و تکون داد و فریاد زد:
"نگو هوووم لعنتی...نگو...بگو اولین باره دارم میکشم، بگو دیگه نمیکشم تهیونگ...بگو این زهرماری تو دستمو نمیکشم..."
سوکجین بی حرف کامی دیگه گرفت و بازدمش رو، سمت زمین بیرون داد. تهیونگ به چشمهای سوکجین که تا الان از نگاه کردن به چشمهاش اجتناب کرده بود، خیره شد...عصبی دستش رو روی فک سوکجین گذاشت و سرش رو با شدت به سمت بالا تکان داد...اینبار سوکجین به جای زمین به چشمهای تهیونگ خیره شد...لبخندی روی لبهای سوکجین جا خوش کرد و گفت:
"بهش نیاز داشتم...."
تهیونگ یقهی داخل دستش رو بیشتر کشید...دیگه نمیتونست اشکهاش رو داخل چشمهاش نگه داره...گریه کردن بد نیست،مخصوصا مواقعی که قلبت درد میگیره...بی رمق، باز هم یقهاش رو تکان داد و لب باز کرد:
"نه...تو همیشه سوکجین قویای بودی که به هیچ زهرماری نیاز نداشت..."
گریهاش شدیدتر شد، بدنش کمی سست شده بود اما یقهی سوکجین هنوز داخل دستش بود.ادامه داد:
"برای...برای بیماریت بده لعنتی. برات بده"
دستش رو روی دست تهیونگ گذاشت و سعی کرد از یقهاش جدا کنه،اما تهیونگ نمیخواست...میدونست اگر ولش کنه دوباره فرار میکنه. با صدای سوکجین خون داخل رگهاش یخ زد...با صدای گرفتهای که قلب تهیونگ رو به لرزه در میاورد گفت:
"برای فراموش کردنت... بهش نیاز دارم..."
دیگه نتونست خشمش رو کنترل کنه...سیگار داخل دست سوکجین رو به گوشهای پرت کرد و دو دستی، یقهی سوکجین رو چسبید...اینبار با خشونت بیشتر یقهاش رو تکون میداد و بدن سوکجین به جلو و عقب پرتاب میشد...حرفهاش از دندان های بهم فشردهاش خارج شد:
"حق نداری فراموشم کنی...توی لعنتی حق نداری...پس من نمیزارم دیگه اون حرومی رو بکشی..."
یقهاش رو کشید و دو دکمه اول پیراهن سوکجین،از جا کنده شد...جمله بعدیش رو با فریاد گفت:
"فهمیدی لعنتی...نمیزارم فراموشم کنی..."
به چشمهای بی گناه سوکجین نگاه کرد و وقتی برق اشک رو داخل چشمهاش دید، اتوماتیک دستهاش از یقهاش جدا شد...با خوردن نور خورشید داخل شیای براق، چشمش به گردن سفید سوکجین سر خورد و گردن بند داخل گردنش رو دید...گردن بندی که براش خریده بود...همون دو قفل به هم چسبیده...داخل گردنش بود...نفس داخل ریههاش حبس شد و دستش ناخوداگاه بالا امد و گردن بند رو در دست گرفت...
با برخورد دستش به پوست سوکجین، کمی بدن سوکجین به لرزافتاد...تهیونگ محو اون گردنبند شده بود...اخه، اون گردنبند، نشونهای بود از عشقشون...لبخندی زد و به چشمهای مرطوب شده سوکجین خیره شد...لب هاش چند بار باز و بسته شد، اما بلاخره حرفش رو زد:
"تو منو فراموش نکردی سوکجین...هیچ وقت فراموش نمیکنی..."
انگشتش رو بالا برد و اشک چکیده شده از چشمهای سوکجین رو پاک کرد...سوکجین چند قدم عقب رفت و با سرعت به سمت در پشت بام راه افتاد. صدای فریاد تهیونگ طنین انداز شد:
"هنوزم دوستم داری سوکجین...."
سوکجین، چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گردنبندش رو داخل پیراهنش کرد...بدون هیچ حرفی و با سرعت، در را باز کرد و رفت...غافل از تهیونگی که الان درپوست خودش نمیگنجید.
___________________
"خوش امدید عمو جان..."
جونگکوک جلوی در ایستاده بود و به همه خوش امد میگفت...مشخص بود که هیجان زیادی داره؛ هر چی باشه جشن نامزدیش با دختر مورد علاقش، لی جی اونه...
تهیونگ وارد شد و اولین کسی که باهاش چشم تو چشم شد جیمین بود. تعظیم کوتاهی به پدر و مادرش کرد و با لبخند گشادی به سمت دوست چندین و چند سالش رفت. جیمین رو به اغوش کشید و با رزی دست داد. سپس کنارش نشست و لب باز کرد:
"کیمِ پر دردسر کجاست؟"
جیمین نیم نگاهی به جمعیت کرد و گفت:
"هنوز نیومده!!عجیب نیست؟ جشن نامزدی برادرشه..."
تهیونگ نگاهش رو بین جمعیت چرخاند و بعد از دیدن جنی کنار نامزدش، به چشمهاش توقف داد. جنی بعد از به هم خوردن نامزدیش با تهیونگ، با پسر یکی دیگه از سهام دارها که الان سهام دار یکی از شرکت های خوردرو سازی، به اسم سوجونه، نامزد کرد...
نیش خندی زد و به بازوی جیمین زد:
"جیمینا ببین کی اینجاست..."
رزی با نفرت و جیمین با خنده به جنی نگاه کرد...در همین حین، جونگکوک داخل اغوش برادرش رفت و با ذوقی که جلوی برادرش دوست نداشت مخفی کنه گفت:
"هیونگ چرا دیر اومدی؟؟امروز اخرین روز مجردیمه میخوام بترکونم..."
Advertisement
- In Serial36 Chapters
The Last Game
Twenty years of fighting, an endless struggle for a better tomorrow. Years of bloodshed to buy humanity just one more day. Decades spent forging himself into a juggernaut of steel and bone. One night that all changed. Suddenly finding himself back at the start, Jack must answer the question, what would you do with a second chance? Would you tread the same path to power, no matter the cost? Would you walk a new path, one full of the unknown? Most important of all, what do you do when the world is set on a timer? Life as you know it will end, no matter what you do, do you let Fate have its way, or do you position yourself to pick up the shattered pieces of civilization? Jack will grasp his chance at redemption, and protect humanity from that which slumbers, undisturbed for ages past. To do so he will have to be strong, and he will need help. Will he trust any with his dark past or will the burdens of a modern Prometheus prove too much to shoulder. As the world changes humanity finds it no longer stands atop the food chain, how will it deal with myth and legend made real? A world of pure potential awaits those with the will to see it. While fates worse than death await those unlucky few that delve too deep into the secrets of the unknown. Six paths to infinite variety. Four days till everlasting fame. Welcome to the last game ever played. Updates on Mondays
8 131 - In Serial30 Chapters
Bloodmoon Destiny
Growing up Haru was exceptionally happy, he had parents that loved him and a sister he adored. The only thing he desired was the ability to make their lives better. Living as commoners Haru had long decided that one day he would become strong, and use that strength to give his parents and sister the kind of life they deserved. Then one day his entire life changes, lies are exposed and everything he knew gets turned upside down. Finding himself in the middle of a war he didn't know was going on, Haru is left with no other choice but to wonder who to trust and what to do. Left with no other choice but to move forward, in a world dominated by humans who hide away in but a small piece of the world. A huge world is left the majority of which is unexplored. Containing magical creatures, diferent beings that evolved differently and a wide array of legacies left behind by creatures once heralded by gods; humanity is about to be pushed forward once again. The world is about to change, and caught in the middle of this and everything else is a young boy named Haru.
8 190 - In Serial31 Chapters
It That Laments
The time waits for no man, so is the case for Selv, who had lost everything. In the stagnant world where everything is standing still, a change occurred. Everything begins when she haunted him. She, who has that face, came to him together with the memories he locked away. The train to the past blew its horn while everything is moving toward the inevitable end. What will he, who was at the center of everything, do when it pushed him from the back line to the center again?
8 165 - In Serial6 Chapters
Pocket Dungeon Lite
Based on the Pocket Dungeon original novel made by Stuckin (I asked for his permission beforehand). I do not know if this could count as a fanfiction as I made up many elements on the go so, for now, I will list this as an original but if Stuckin-sama would like me to change it I will be fine with doing so. This is somewhat of a self-insert but I made sure not to make the MC to OP. Also, the creator of the cover is Vurguy I tried to contact him to ask for permission but couldn't due to technical issues please go support him on Deviant Art and I don't own the picture so if he wants me to take it down than I am completely okay with doing so. As I am an improving author, I am glad to receive any constructive criticism or critical review I just hope that everyone will give me a chance before they yell at me for something or at least tell me what made them angry so I know what the issue is and can figure out how to deal with it. For now, my schedule is 1-2 chapters a week and if I am busy with either work or school 1-3 chapters every 2 weeks. I expect a bunch of chapters at the beginning around 5 or so and for me to continue from there. I will try my best to keep some chapters in storage for any time where I can't write for whatever reason. I will continue to change this part of the synopsis if anything changes in my update schedule. - From a thoughtful Author Pocket Dungeon is a widespread interstellar game that has captivated the attention of many races and civilizations. Nowadays in the 2300s anyone not living under a rock would grow up with a dungeon and learn to manage it over time as they make mistakes along the way. But as all things go there is always an exception and this exception can be found in Nadezhda Ledopad who had an overprotective family that didn't let him interact with anything but those they deemed worthy and safe. This overprotectiveness caused them to forbid him from gaining a pocket dungeon as they knew with his intelligence and specialties in certain fields he would become a strong dungeon master, quickly. This was something his family was very much against as they knew that his competitiveness and duty to maintain the Ledopad family's reputation would push him to win in the competitions that he would inevitably get invited too. This all changed when Nadezh graduated high school and moved to the Celestial Plane capital star as a Prodigal student in planetary conservation (major) and revival of species through DNA transferal (minor). His brother in all but blood Tet schemed to get him into Pocket Dungeons when they got there as no one would keep Nadezh from playing. Nadezh excited to join his peers in this famous game looked forward to doing so. But with this one decision, many futures changed and the Fates laughed as people of strong destinies meet together on this plane. Warning - This will probably contain LGBT+ relationships. You have been warned, I will not tolerate stupidity to the ninth degree in the comment section and I hope that people can be logical enough to GO AWAY if they don't like this kind of thing. If you don't feel comfortable with mature or explicit scenes I will put a warning in the chapters or parts with such and I just wanted all of you to know that this will be a long novel as with most novel I will write in the future so don't expect a deep romantic relationship anytime soon.
8 59 - In Serial10 Chapters
Canticle for the Death Weaver
Two religious cults have very different views on the nature of their world - a superstructure floating above a black sea of ferrofluid. An unlikely disciple of the Noble Silken Faith discovers the truth across this science fantasy tale about savagery, loyalty and zeal.
8 97 - In Serial9 Chapters
Aquaria
A collaboration with Typist Kid. He will write chapters in the perspective of Jett, while I will write in the perspective of Lyvia. Exploring the ocean had always been a dream of mine. Whenever my father took me to see the waters, I was instantly entranced. It was something to do with how it remained mysterious to mankind. So, when my husband decided he wanted to share the same dream as me, I didn't hesitate to try and make it a reality. Thus, my journey into the unknown began. -Lyvia Ha. Been waiting for this since a long time. Screw the city, I got an ocean waiting! Here’s hoping a humongous shark doesn’t swallow us up. -Jett A slice of life story about a couple exploring the ocean on their submarine.
8 213

