《Magical Vacation |teajin》part 12
Advertisement
*یکسال بعد*
"اقای کیم، مهمونتون رسیدند.."
"راهنماییشون کنید.."
به صندلی تکیه داد و فنجون اسپرسو رو به لبهاش نزدیک کرد. طعم گس و تلخ اسپرسو، تنها چیزی بود که میتونست سر حالش بیاره...در باز شد و قامت کسی که این روزا بیشتر میبینتش اشکار شد...
جونگکوک نزدیکتر اومد و روی مبل نشست:
"چطوری پسر عمو...."
اخرین جرعه نوشیدنیش رو قورت داد و از تلخیش چشماش رو به هم فشرد:
"مثل همیشه...."
"خوبه...مدارک رو بده امضا کنم..."
میدونست جوابی نمیگیره...میدونست قراره دوباره و دوباره توسط جونگکوک تحقیر بشه. اما تنها کسی که از جای زندگی سوکجین خبر داشت جونگکوک بود.لب هاش باز شد و با صدایی که از دلتنگی دلش خبر میداد، به حرف در امد:
"سو_سوکجین، حالش..خوبه؟"
جونگکوک نیشخندی زد و به تهیونگ نگاه کرد:
"تا وقتی تو رو نبینه، حالش خوبه..."
تهیونگ لبخند نصفه و نیمهای زد:
"خدا رو شکر...خوشحال شدم.."
"مدارک رو نمیدی؟.."
برای این که بتونه باز هم با جونگکوک حرف بزنه، سریعا اطاعت کرد و با مدارک، از جا بلند شد. روی مبل روبهرویی نشست و مدارک رو برای امضا روی میز قرار داد. جونگکوک خم شد و شروع به خواندن قراردادها و امضا کردنشون کرد...تهیونگ نیم نگاهی به جونگکوک انداخت و سوال بعدیش رو پرسید:
"الان...کجاست؟"
"کی؟؟"
کلافه جواب جونگکوک رو داد:
"سوکجین...الان کجاست؟"
"با نامجون رفتند ایتالیا...شهرش رو نمیتونم بگم"
تهیونگ زیر لب کلمه 'ایتالیا' رو تکرار کرد و برای ثانیهای، سوکجین رو وقتی توی قایق های ونیز نشسته و داره از غذاهای خوشمزهی اونجا تعریف میکنه تصور کرد. به صورت سوکجین که انگار با پرتوهای خورشید ارایش شده زل زد و لبخند زد، اما صدم ثانیهای بعد، از رویای شیرینش بیرون کشیده شد
"تهیونگ...هوووی!!"
به جونگکوک نگاه کرد. مدارک رو روی میز هل داد و خودکارش رو داخل جیبش گذاشت و از جاش بلند شد. به سمت در رفت و به چهره درهم تهیونگ، که به میز نگاه میکرد و با انگشت اشارهاش روی دستش خط های کوچکی میکشید نگاه کرد. دلش برای تهیونگ سوخته بود، پس برای همدردی هم که شده، شروع به صحبت کرد:
" هی...یکسال گذشته...سوکجین همه چیز رو فراموش کرده و داره زندگی میکنه؛ حتی مطمئنم نسبت به قبل خوشحال تره...پس تو هم همه چیزو فراموش کن و زندگی کن..."
به سمت در برگشت اما با صدای پر حسرت تهیونگ متوقف شد:
"من فقط...یه هفته زندگی کردم...."
غم توی صداش مشخص بود. اصلا نیازی نبود کسی با تهیونگ اشنا باشه تا بفهمه چقدر تغییر کرده. جونگکوک بدون حرف از اتاق خارج شد و تهیونگ رو با کلی سوال و خاطره تنها گذاشت.
بعد از ساعت رسمی شرکت و انجام وظایف روزانش، از شرکت بیرون زد. هر خانوادهای میراثی به جا میگذاره و میراث خانواده کیم هم ثروتش بود؛و تهیونگ باید یاد میگرفت تا میتونست از ثروت خانوادگیشون محافظت کنه.
سوار ماشین شد و بعد از ۴۰ دقیقه رانندگی، به مکان مورد نظر رسید. وارد شد و به خانم سئو سلام کرد.
"سلام..."
"سلام تهیونگ شی، امروز یه کوچولو دیر اومدین..."
"عذر میخوام..."
تعظیم کوتاهی کرد و به سمت کلاسش رفت...بعد از چند ماه نبود سوکجین، وقتی داشت از نبودش نابود میشد؛ مشاورش پیشنهاد داد از چیزایی که مورد علاقش هست استفاده کنه تا به ادامه زندگی امیدوار بشه. و تهیونگ بعد از پرس و جو، آموزشگاهی پیدا کرد که برای آموزش ساکسیفون مربی نداشتند؛ برای همین تصمیم گرفت بین تموم نقطههای تاریک زندگیش یه پرانتز امید باز کنه...برای ادامه به امید نیاز داشت...برای اینکه منتظر سوکجین بمونه، باید دنبال بهونهای برای زندگی باشه...
کاراموزاش بچه های کوچک بودند و همین باعث ذوق بیشتری در تهیونگ میشد. در اتاق رو باز کرد:
Advertisement
"هی بچه ها...چطورید؟"
شاگرداش از روی صندلی هاشون بلند شدند و با ذوق زدگی سمت تهیونگ دویدند و بغلش کردند. تهیونگ با خنده مستطیلی شکلش، در حالی که داشت به سمت صندلیش میرفت گفت:
"منم دلم براتون تنگ شده...اما اگر بخواید همینطوری ادامه بدید از وقت کلاسمون میگذره"
روی صندلی مخصوصش نشست و اموزش جدید رو داد. متوجه ناراحتی دو تا از کارآموزهاش شد و بعد از تدریس، برای تمرین بیشتر صداشون کرد:
"یوجین و کیونگسو بیاید تمرین رو انجام بدید"
یوجین زودتر اومد اما کیونگسو، ارومتر و با نگاه ناراحتی به یوجین قدم برداشت. تهیونگ خودش رو بی اطلاع نشون داد:
"خب، قطعهای که یاد دادم رو بزنید..."
یوجین با اعتماد به نفس شروع کرد و کیونگسو هم با نگاه به یوجین، سعی کرد هماهنگ باهاش بزنه؛ولی طبق نقشه تهیونگ باید قطعه خراب میشد و اون دو نفر مجبور میشدند با هم حرف بزنند. بعد از خراب شدن قطعه، یوجین با ناراحتی به کیونگسو نگاه کرد و گفت:
"مثل همیشه داری خراب کاری میکنی کیونگسو..."
کیونگسو سرش رو پایین انداخت و به ارامی گفت:
"ببخشید...."
حالا تهیونگ باید دخالت میکرد:
"اووممم...مغزم میگه یه خبرایی بین شما هست...شما دو تا که همیشه با هم بودید و قسم خورده بودید دوستای صمیمی هم باشید. پس چرا الان اینجوری با هم رفتار میکنید؟؟"
یوجین سرش رو مثل کیونگسو پایین انداخت و گفت:
"اخه کیونگسو، توی مدرسه منو ول کرد و رفت با کسای دیگهای دوست شد. منم باهاش قهر کردم..."
کیونگسو سریعا جواب داد:
"اما من از اونا جدا شدم و دوباره اومدم پیشت...تو صمیمیترین دوست منی..."
یوجین برگشت و به کیونگسو نگاه کرد:
"اما تو اونا رو به من ترجیح دادی..."
"نه...تو همیشه برام بهترین دوستی، من فقط میخواستم با اونها بیشتر آشنا شم"
یوجین با اخم سرش رو سمت مربیش برگردوند. کیونگسو نزدیکتر اومد و دست یوجین رو گرفت:
"هی، من واقعا پشیمونم...میشه منو ببخشی؟؟"
یاد زندگی خودش افتاد. یاد یکسال پیش که به هزار در زده بود تا سوکجین رو باری دیگه ببینه اما پس زده شد. قبل از اینکه در خاطرات تلخش غرق بشه، رو به اون دو پسر کوچولو گفت:
"یوجین، کیونگسو رو برای اخرین بار ببخش"
"اما، اما مربی..."
"هیششش، این کار رو برای من بکن. وقتی کسی اشتباهی میکنه و از ته دل پشیمونه، از صورتش مشخصه. کیونگسو واقعا پشیمونه، پس یه فرصت دیگه بهش بده..."
یوجین ساکت شد و تهیونگ نگاهش رو به سمت کیونگسو کشاند:
"کیونگسو میدونی وقتی دل کسی رو بشکونی، چقدر طول میکشه تا اون ادم حالش خوب بشه؟؟پس قدر فرصتی که یوجین بهت میده رو بدون و دیگه دوستیتون رو به هم نزن"
کیونگسو سرش رو با خوشحالی تکون داد و چند بار گفت'حتما' و بعد کیونگسو، یوجین رو بغل کرد. یوجین نیم نگاهی به مربیش انداخت و وقتی لبخند اطمینان بخش تهیونگ رو دید، تصمیم گرفت کیونگسو رو ببخشه و اون رو در اغوشش سختتر فشرد. لبخند تهیونگ محو شد و به این فکر کرد آیا اون هم فرصتی برای عذرخواهی پیدا میکنه؟
[فلاش بک _ اکتبر ۱ سال پیش]
به سختی تونست بفهمه سوکجین کجاست. ولی بلاخره فهمید...چند دقیقهای بود که از هواپیما پیاده شده بود و داخل تاکسی نشسته بود. به زبان اونها نمیتونست صحبت کنه، به همین دلیل ادرس رو برای راننده تاکسی به انگلیسی نوشت...
میدونست الان به ترکیه رفته و قراره چند ماه اونجا بمونه. و به محض فهمیدن محل زندگیش و اینکه الان در شهر انکارا داره زندگی میکنه، بلیط گرفت و به ترکیه امد...توسط یکی از افرادش از ادرس اپارتمانی که توش زندگی میکنه هم اطلاع پیدا کرد و این برای تهیونگ یعنی نهایت خوششانسی...
ساعت، ۷ رو نشون میداد و خورشید کم کم داشت جای خودش رو به ماه میداد و اسمان رو ترک میکرد. و حال و هوای دل تهیونگ، مثل بچهای بود که از مدرسه میترسید و بلاخره زنگ اخر خورده بود. اشتیاق عجیبی داشت برای دیدن تیله های قهوهای مورد علاقش...
Advertisement
با دوربین جلوی موبایلش به صورت اشفته خودش نگاه کرد. خیلی عوض شده بود...صورتش به شدت لاغر شده بود و رنگ صورتش سفیدتر...نمیخواست سوکجین اون رو اینطوری ببینه اما چه میشه کرد. وقتی قلبت تکه تکه شده غذایی از گلوت پایین نمیره...سعی کرد موهاش رو با دستاش مرتب کنه تا ظاهر اراستهای داشته باشه...
به ادرس رسید و به انگلیسی از راننده تشکر کرد. روبهروی اپارتمان ایستاد و زنگ طبقه مورد نظر رو زد. از جلوی دوربین آیفون کنار رفت...بعد از چند ثانیه، صدایی که مدتها بود در ارزوی شنیدنش بود رو شنید:
"kim o? (کیه؟؟)"
نفسش توی سینش حبس شد...صدای سوکجین بود که میشنید. صدای نرم سوکجین بود که به زبان ترکی حرف میزد...به در تکیه داد تا بیشتر بتونه صدای سوکجین رو بشنوه
"Kiminle Goruşmek istiyorsunuz?(با کی کار دارید؟)"
تکیهاش رو از در گرفت و به ایفون نزدیکتر شد، صدای نفس های تندش شنیده میشد. حتی؛ حتی بوی بدن سوکجین هم به مشامش میرسید. سرش رو به ایفون نزدیکتر کرد و گفت:
"منم سوکجین..."
سوکجین انگار متوجه مرد غریبه پشت در نشد...میخواست دوباره سوالش رو تکرار کنه که صدای اشنای پشت ایفون، دوباره نجوا کرد:
"دلم برات تنگ شده بود نفسم...داشتم بدون تو جون میدادم..."
صدای سوکجین رو نشنید. توقع نداشت به این زودی ببخشتش برای همین خودش شروع به حرف زدن کرد:
"سوکجینا...منو ببخش...من احمق بودم. من نمیدونستم اینقدر دیوانهوار دوستت دارم...من متوجه نبودم چه غلطی دارم میکنم..."
باز هم صدایی از سوکجین نیومد. تهیونگ، جلوی دوربین ایستاد و وقتی نور سفید روشن بودن ایفون رو ندید، مطمئن شد سوکجین دیگه به حرفاش گوش نمیده...
عصبی شد و از پله ها پایین امد...رو به روی پنجرههای اپارتمان ایستاد. نمیدونست کدوم پنجره مالِ اتاق سوکجینه، اما میدونست اگر داد بزنه صداش به گوش سوکجین میرسه. با تمام توان فریاد کشید:
"منو ببین سوکجین...مگه نمیگفتی وقتی آسیب میبینم حالت بد میشه؟...بیا ببین بدون تو چقدر نابود شدم...برام حرف بزن سوکجین...باور کن با صدات اروم میشم...دارم هر لحظه زجر میکشم...به مسیح قسم فقط یه لحظه ببینمت میرم..."
چند نفر توی بالکن هاشون ایستاده بودند و به تهیونگ نگاه میکردند. مطمئنا متوجه حرفایی که به کرهای میگفت نمیشدند...فقط یه نفر بود که میتونست درد و دلای تهیونگ رو بشنوه. فقط یه نفر
با اینکه رمغی تو وجودش نمونده بود ادامه داد:
"تو هنوزم دوستم داری...پس...پس میتونی منو ببخشی...قسم میخورم تموم دقایقی که ناراحت شدی رو جبران کنم...من اشتباه کردم، اما تو اونقدری دوستم داری که منو ببخشی...خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده...حتی اگه مجبورم کنی جلوت زانو میزنم...غلط کردم، منو ببخش..."
در باز شد...بلاخره داد و فریادهاش جواب داد. با تمام ذره های امیدش به در خیره شد اما قامتی که مشخص شد، اصلا شباهتی به سوکجین نداشت. نامجون با پاهای کشیدش به سمت تهیونگ قدم برداشت. پس جونگکوک برای اذیتش این حرف رو نزده بود...نامجون با سوکجین بود..اون...با سوکجین زندگی میکرد!
نامجون جلوتر اومد و هل کوچکی به قفسه سینه تهیونگ داد. تهیونگ گیج و مات به نامجون نگاه میکرد. نامجون یقهاش رو گرفت و کلمات، از بین دندان های به هم چفت شدش بیرون امد:
"اینجا چه غلطی میکنی؟؟چرا آسایششو به هم میریزی؟؟"
"تو...تو اینجا چکار میکنی؟"
یقهاش رو ول کرد:
"دارم باهاش زندگی میکنم...کاری که تو شانسش رو داشتی اما گند زدی..."
صدای اژیر پلیس هر لحظه نزدیکتر میشد؛ اما با رسیدن به در ساختمان، تهیونگ مطمئن شد به خاطر خودش اومدن. مجبور شد...روی زانوهاش خم شد و جلوی نامجون زانو زد. مسلما نامجون، تهیونگ جدید رو نمیشناخت...اون به تهیونگ قلدر و بی احساس عادت کرده بود. تهیونگ با سر پایین افتاده شروع به التماس کرد:
"خواهش میکنم...خواهش میکنم بهش بگو بهم فرصت بده...باید باهاش حرف بزنم نامجون.."
پلیس ها نزدیکتر میشدند و تهیونگ التماسش رو بیشتر میکرد:
" هیونگ...برو راضیش کن...یه لحظه هم ببینمش کافیه...خواهش میکنم"
به انگلیسی پلیس ها ازش خواستند بلند شه اما تهیونگ چموش تر از این حرفا بود. پارچه شلوار نامجون رو گرفت و التماسهاش رو بیشتر کرد. حتی گریه کرد...حاضر بود برای دیدن سوکجین کارهای بدتر از این هم بکنه. اما با فشاری که به کتفش اورده شد، مجبور به تسلیم شدن شد...
توسط دو پلیس، دو بازوش رو گرفته شد و به سمت ماشین پلیس کشیده شد...برای اخرین بار نگاهش رو به پنجره ها داد...مردم با ترحم به تهیونگ نگاه میکردند؛ ولی دیگه ذرهای اهمیت نداشت. نگاهش رو بین مردم چرخاند اما چهره آشنایی ندید. نگاهش بیشتر به کاوش پرداخت و سایه ای پشت پرده ها دید. حتی از سایهاش هم میشناختش. از پشت پردهها داشت نگاهش میکرد...همینطور که به سایه پشت پرده نگاه میکرد فریاد زد:
"من بدون تو میمیرم لعنتی..."
باز هم صدایی نیومد. به زور وارد ماشین شد اما امتداد چشمهاش به سمت همون سایه مبهم بود.
[پایان فلاش بک]
***************
زندگیش مثل یه فیلم تکراری شده بود...شرکت، اموزشگاه، خونه، مست کردن و از زور مستی خوابیدن...فرداش دوباره با سردرد بیدار شدن و دیر به شرکت رسیدن...این زندگی بود که هر روز به اجبار میگذروند.
گوشیش رو در اورد و شماره جیمین رو گرفت.۴ ماهی میشد که جیمین بخشیده بودش و مثل قبل، به شرکت برگشته بود. صدای جیمین داخل گوشی پخش شد:
"سلام...چیه؟"
"نمیخوای یکم با لحن بهتری صحبت کنی؟"
"ساعت رو نگاه کن...."
ساعت، ۱۲ شب رو نشون میداد.جیمین، با اعتراض لب باز کرد:
"توقع داری چجوری باهات صحبت کنم؟"
"عذر میخوام...میخواستم بپرسم فردا جلسه ساعت چنده؟"
"مگه منشی نداری؟!!"
"هوووف...دارم، اما الان نمیتونم زنگ بزنم بهش...بگو دیگه..."
"ساعت ۱۱ فردا..."
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد و به ماشین، گاز محکم تری داد...حالا که میتونست فردا کمی بخوابه، بهتر نبود کمی خودش رو از خاطراتش جدا کنه و به دست فراموشی بده؟!
بعد از عوض کردن لباسهاش، به سمت میز اتاقش رفت و بطری سوجو رو برداشت...طبق همیشه، اونقدری خورد تا مست بشه و بتونه برای یه دقیقه هم شده، سوکجین رو فراموش کنه...اما این ترفند، هیچ وقت براش کارساز نبود، هیچ وقت...
تلو خوران به سمت کمدش رفت...برای حفظ تعادل، به کمد تکیه داد و جعبه انگشتر داخلش رو بیرون کشید. باید با نهایت احتیاط با انگشترش رفتار میکرد. به ارامی در جعبه رو باز کرد و به انگشترش نگاه کرد...گل سفیدی که سوکجین بهش داد و مثل انگشتر داخل انگشتش کرد، هر بار یکی از گلبرگاش کم میشد...تهیونگ با دیدن انگشترش، که اخرین گلبرگش هم خشک شد و افتاده بود، ناخوداگاه به گریه افتاد...
اخرین گلبرگ رو برداشت و نگاهش کرد...این میتونه نشونهای برای پایان عشقشون باشه؟ این گلبرگ میتونه نشانهی تموم شدن علاقه سوکجین به تهیونگ باشه؟؟ از وقتی که دنبالش رفت و اونجوری پس زده شد، دیگه نتونست ردی از جای سوکجین پیدا کنه...و خب، اگر هم پیدا میکرد چیزی تغییر نکرده بود...سوکجین نمیبخشیدش
انگشتر رو کامل از جاش در اورد و بهش نگاه کرد...خاطرات توی ذهنش جولان میدادند و صورت خندان سوکجین از جلوی چشمهاش محو نمیشد...اما صداش...خاطراتش صدا نداشتند، هر چی تلاش میکرد صدای ارام بخشش رو به یاد بیاره، نمیتونست...
رو به انگشتر، جوری که انگار با سوکجین حرف میزنه، زمزمه کرد:
"هر کاری میکنم، صداتو به خاطر نمیارم..."
"میخوام صداتو بشنوم...."
میخواست صداش رو بشنوه.به قدری دلتنگش بود که اگر تا صبح هم گریه میکرد، باز هم اشکی برای ریختن داشت...نفرتی که توی یه هفته، تبدیل به عشق شده بود، داشت ذره ذره تمام زندگیش رو تصاحب میکرد...
تکیهاش رو برداشت و تلو تلو خوران به سمت در خروجی رفت...دستش رو به دیوار میگرفت تا تعادلش رو از دست نده...به اتاق کار پدرش رسید و در نیمه باز رو گشود...دفتر کار پدرش، جایی که قاب عکس خانوادگیشون وجود داره و میتونست صورت سوکجین رو به یاد بیاره...
به سمت میز رفت و قاب عکس رو برداشت...به صورت خندان سوکجین نگاه کرد...قطره اشک سمجی که باعث تاری دیدش شده بود رو کنار زد و تک تک اجزای صورتش رو از نظر گذراند...قاب عکس رو جلوتر برد و صورت سوکجین رو بوسید...توی این یک سال دوری، اینجوری دلتنگیش رو رفع میکرد...
مثل کسایی که بچشون رو از دست دادند و با سنگ قبرش حرف میزنند، تهیونگ هم شروع به درد و دل با اون قاب عکس کرد:
"هنوزم همینقدر خوشگلی؟؟ کاش میشد نخندی...اخه وقتی میخندی همه بهت خیره میشن..."
"خندههاتو یادمه... اما صداشو یادم رفته..."
"این چه عذابیه که روز به روز داره بیشتر میشه...هوووم؟؟سوکجینا...چرا صدام نمیکنی؟؟ایندفعه قول میدم با عصبانیت نگم اسممو صدا نکن...قول میدم...بگم جانم"
اشکهاش پی در پی و یکی پس از دیگری ریخته میشد. قاب عکس رو بار دیگه بوسید و تصمیم گرفت به جای قبل برش گردونه...اما با دیدن شی مشکی روی میز، هوش و حواسش از بین رفت و برای برداشتنش، تعادلش رو از دست داد...
کنار صندلی چرخدار فرود امد و قاب توی دستش، همراه باهاش به زمی افتاد و شکست...براش اهمیتی نداشت چون گوشی پدرش رو تونست از روی میز برداره...با این چشمهاش تار بود و سرگیجه، تاریش رو بیشتر کرده بود، وارد مخاطبین موبایل پدرش شد و دنبال شماره سوکجین گشت...دستش با تاخیر شروع به سوزش کرد و از بریدگی روی دستش خبر میداد..
تهیونگ وقت کافی نداشت...باید سریعا به سوکجین زنگ میزد. خدا خدا میکرد شماره سوکجین وجود داشته باشه و بلاخره، ردی مات از اسم سوکجین رو دید...روی زنگ تماس زد و با دست زخمیش، گوشی رو روی گوشش قرار داد...
ثانیه ها به قدری کند جلو میرفتند که هر کدام به اندازه یک قرن بودند...اولین بوق ازاد، دومین و سومین...همین که زنگ میخورد برای تهیونگ کافی بود. این یعنی امکان برداشتن تلفن وجود داره.
اشکهاش، سر هر بوق ازاد، برای التماس به پایین میچکیدند...میخواست برای یک ثانیه هم که شده صداش رو بشنوه...حتی حاضر بود معامله کنه...کل شرکت در ازای شنیدن یک ثانیه از نفس کشیدنش...
زمانی که کاملا ناامید شد چشمهاش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد؛ ولی همیشه در انتهای ناامیدی، کور سوی امیدی پیدا میشه...صدای سوکجین رو شنید:
"الو...عمو جان، چقدر خوشحال شدم با من تماس گرفتید!!"
صدای ذوق زده سوکجین، باعث شد اینبار چشمهاش اشک شوق بریزه..اینبار صدای نگرانش توی بلندگوهای گوشی پخش شد:
"عمو...عموجان؟!!...حالتون خوبه؟؟چرا نفس نفس میزنید؟؟"
میترسید صحبت کنه...میترسید مثل دفعه پیش ازش فرار کنه و سهمش بشه یه جدایی وحشتناک...دستهاش رو روی دهانش قرار داد که صدای نفس هاش رو نشنوه...سوکجین ساکت شده بود و بعد از مدتی، صدای جدیش رو شنید:
"چرا بهم زنگ زدی؟؟"
جای تعجب نبود...سوکجین سریعا فهمید عموش پشت خط نیست...تهیونگ دستش رو از روی دهانش برداشت و تمام تلاشش رو برای دور کردن بغضش کرد:
"فقط...میخواستم صدات رو بشنوم..."
صدای نفس هایی که با عصبانیت میکشید، شنیده میشد...لبخند کوچکی روی لبهای تهیونگ جا خوش کرد:
"خواهش میکنم قطع نکن...همین که صدای نفسهات رو بشنوم برام کافیه..."
میدونست زمان زیادی برای ضبط کردن صداش نداره...باید مغزش رو هوشیار کنه تا بتونه صداش رو به خاطر بیاره...چشمهاش رو بست تا بتونه صورت سوکجین رو وقتی اینجوری کنارش نفس بکشه تصور کنه...اما صدای بوق قطع شدن تلفن، جاش رو به صدای نفسهای سوکجین داد...
انگار داخل خلا دست و پا میزد...تکیهاش رو از دیوار نگرفت و گذاشت چشمهام کاری که دوست دارند رو انجام بدهند...بعد از گذشت زمان، وقتی که کم کم تونست افکارش رو جمع و جور کنه، تکیهاش رو از دیوار برداشت و نیم خیز شد...خون های دستش خشک شده بودند و زخم سطحی روی دستش ایجاد شده بود..چشمش به کتابی افتاد که به خاطر از دست دادن تعادلش، روی زمین افتاده بود...از زمین بلندش شد و کتاب رو برداشت...
قطعه عکسی از بین کتاب افتاد...با کلافگی پوفی کشید و خم شد تا عکس رو برداره...به تصویر عکس نگاه کرد. عکس سیاه و سفید از دختری بود که روی نیمکت نشسته بود و به دوربین لبخند میزد...اون زن براش به شدت اشنا بود، اما نمیدونست کجا دیدتش...عکس رو جلوتر برد و با دقت به زن داخل عکس نگاه کرد...
هر چقدر مغزش جستجو کرد، به یاد نیاورد اون زن رو کجا دیده...از جاش بلند شد و تصمیم گرفت عکس رو لای کتاب بگذاره، اما متوجه نوشته های پشت عکس شد:
"My love
1980/11/6"
گیج شده بود و مستی، بیشتر گیجش میکرد. عکس رو بین کتاب گذاشت و از اتاق خارج شد.
***********
"سوکجینا بستنی نعنایی یا شکلاتی؟"
"مگه کسی هست طعم نعنایی رو ترجیح بده؟؟"
نامجون لبخند کجی زد:
"راست میگی...اما من فکر کنم جزو 'مگه کسی' هستم."
سوکجین خندید و با مشت به بازوی نامجون کوبید:
"تو از اولش ادم عجیبی بودی...هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم، تو جشن هالوین دانشگاه لباس باب اسفنجی پوشیدی..."
"خب میخواستم متفاوت باشم..."
" انتخاب خوبی بود چون واقعا متفاوت شده بودی...بین این همه ظاهر ترسناک یه صورت کیوت زرد توجه جلب میکنه..."
نامجون خندید و از روی صندلی بلند شد. به سمت بستنی فروشی رفت تا بستنی های خودش و سوکجین و مهمانی که قراره تا چند دقیقه برسه رو سفارش بده...
سوکجین، به مرغای دریایی کنار اسکله نگاه کرد. ایتالیا، مثل کره جنوبی، کشوریه که راههای دریایی زیادی داره. هوای نیمه شرجی اون، به بوسان شباهت داشت...چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید. بوی شکلات داغ به مشامش رسید. شیرینیش، اون رو یاد عطر کسی انداخت که اصلا دوست نداشت به خاطر بیاره...چشمهاش رو باز کرد و با دیدن کسی که با لبخند براش دست تکون میداد، لبخند دندون نمایی زد.
از روی صندلی بلند شد و به سمتش دوید:
"عمو جورج، بلاخره اومدی!!!"
جورج اغوشش رو باز کرد و پسر موقهوهایش که دلش براش یه ذره شده بود رو در بغل گرفت:
"بهت گفته بودم که، اگه بخوای مثل چند سال گذشته بری و پیدات نشه، میام دنبالت ایتالیا و تو باید ضرر کافهام رو بدی..."
سوکجین از بغل جورج بیرون امد و به سمت کافه کوچیک کنار اسکله، راهنماییش کرد. جورج پس از نشستن، شروع به صحبت کرد:
"واقعا راست میگن مدیترانه دریای عاشقاست...اخه منطره رو ببین، مگه میشه کسی اینجا عاشق نشه..."
سوکجین لبخندی زد و سرش رو تکون داد. با چشمش، حرکات پسری که داشت با دوستاش بازی میکرد رو میپایید. پسری که وقتی میخندید، به شدت اون رو یاد تهیونگ مینداخت:
"عمو..."
"بله؟"
"میشه برام ترجمه کنی این چیزی که این پسر بچه میگه چیه؟؟"
"داره میگه 'Avrei voluto restassi con me'... به دوستش میگه دوست دارم باهام بمونی"
سوکجین لبخند نصف و نیمهای زد و سرش رو پایین انداخت. جورج نیم نگاهی به سوکجین کرد و دست به سینه به صندلی تکیه داد:
"تو چرا باهاش نموندی؟"
سوکجین لبخند معذبی زد و خط های نامعلومی روی میز کشید. جورج که حتی سوکجین چیزی نگه، حال و احوالش رو میفهمید ادامه داد:
"معلومه چرا به اون پسر بچه زل زدی...تو رو یاد اون میندازه..."
سوکجین لبخندی زد و در حینی که به نامجون با بستنی های در دستش نگاه میکرد، به صندلی تکیه داد:
"همه چی منو یاد اون میندازه..."
نامجون به میز رسید و با خوشحالی گفت:
"بفرمایید...اینم از بستنی ها..."
Advertisement
- In Serial51 Chapters
A Girl and Her Fate
Avien Shepard heralded change with his arrival. Not only was he born on the dawn a solar eclipse, three meteors lit up the sky on the day of his birth. Seven sages visited across seven years to gift him with knowledge of the seven legal schools of magic, and a deceased outlaw fought his way up from the hells to grant knowledge of the tabooed eighth on the next. On his eleventh birthday, a sword fell from the sky and landed in a very important chair. Soldiers from far and wide traveled to attempt to extract the sword from the queen’s throne, but none could shift the blade, until Avien. When he was fourteen, Avien learned of a prophecy that foretold of his decade long battle with the Demon Prince of Invea. But this isn't his story. Avien is kind of a chump. This is the story of Amber Jewel, a girl who has only been Chosen as another Chosen one’s wife. Updates Thursday, & Sunday.
8 185 - In Serial19 Chapters
Journey of a Mage
Mantira, the world that never stands still and where the God's word is law. Milleniums have passed and every race living on Mantira have at one point broken this law and strode out into the unknown and either discovered things beyond their wildest dreams or faltered under the weight of heaven's decree. Even so, few dared to mess with the taboo which was the void. For no-one; even the God's, had come back from looking unto the void and learning the secrets that lay within. Except for one. Who's blind devotion to learning the secrets of the void, drew him farther and farther down the wheel of destiny and onto a path that would change the course of history. But unlike the events that were to ensue, the whole thing started with a small, unnoticeable grey cylinder.
8 182 - In Serial21 Chapters
Rocket Riders of the 27th Century (Omnibus One)
Rocket Riders of the 27th Century is a science fiction book series that follows the adventures of Captain Harridor Tarsik and the crew of the rocketship Honshu as they make their way in a turbulent and highly competitive universe. The series was crafted to be reminiscent of early science fiction serials, but with modern sensibilities, humor, and dialogue. This omnibus contains the first three books of Rocket Riders of the 27th Century compiled into one volume along with a collection of short stories that expand the universe, as well as reference materials and additional artwork. Book 1: No Time Like the FutureThe Honshu visits a secure installation inside a mysterious spatial phenomenon that renders FTL travel useless and encounters an old enemy with a grudge to settle. Book 2: Where the Stars FallCatapulted through both space and time the crew find themselves shipwrecked on an impossible world. They will race against time to save themselves from savage wildlife and a cataclysmic historical event. Book 3: The Yesterday DilemmaWith their lives in disarray and reality shattering around them the crew must track down the one responsible for it all while being hunted themselves by a phantom warship. It will take a renewed sense of teamwork, as well as the help of old friends and foes alike, to save the inhabitants of an entire world and to put time and space right again.
8 218 - In Serial33 Chapters
Hating Old People ~ Kakashi's Daughter Naruto Fanfiction
I really hate old people, like, more than I hate mushrooms. They're shifty and very misleading. An elderly person can look at you with a kind smile and warm eyes, but underneath, they're scheming and conniving and can make you agree to things before you even realise what the hell happened. I really wasn't ready for this...After making a promise to try and find her family, Kida travels to the Hidden Leaf Village in search of her father. You can probably guess from the picture who the father is, and lets just say, their meeting did not go as planned...
8 228 - In Serial39 Chapters
Redeeming the Lost (A Comforter's Tale)
Life is always fun when you never get into trouble for causing mischief. Julie is a pro at keeping her packmates on their toes with her innocent fun. It's a perk of being a Comforter and never losing her puppy-like appearance. Admittedly, there are times when her skills are needed, and she takes her job quite seriously then.She isn't a fighter, but rather, is one who cares for others' hearts. A Comforter. After all, who doesn't want to hug a puppy? ---------------------What do most werewolf books have in common? They either focus on mates or on fighting. I decided to try a more unique route. No romance will be found here - this book focuses on the ties of friendship and hope.Thank you to Christine Leonardi from DeviantArt for the cover, and to @JimenaVivancoo for polishing it into an ebook cover!
8 143 - In Serial26 Chapters
Javon Walton Imagines
Short Imagines of my boy Javon Walton.Feel free to request something you'd like to see
8 128

