《Magical Vacation |teajin》part 11
Advertisement
"هیونگ...مطمئنی نمیخوای بیای عمارت؟؟"
"تو خونه خودم راحتترم...ممنون جونگکوک"
"هیونگ..."
"بله؟؟؟"
"میشه شب بیام پیشت؟؟میخوام پیشت باشم..."
از لحن کودکانه جونگکوک خندش گرفت:
"چیه؟؟نترس خودکشی نمیکنم..."
"از چیزی نمیترسم...فقط منم مثل تو دیگه حوصله اون عمارت رو ندارم..."
میدونست تهیونگ به اینجا میاد تا با سوکجین حرف بزنه، برای همین میخواست کنار برادرش باشه...اون صعیفتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردند. سوکجین از ماشین پیدا شد و رو به جونگکوک گفت:
"اگر اومدنت قطعی شد بگو برات لازانیا بپزم..."
غذاهای ایتالیایی و هر چی که ارد داشته باشه، هوش از سر جونگکوک میپرونه...حالا که قرار شد برادرش لازانیا بپزه، حتما میاد:
"من..حتما میام...درست کن برام"
سوکجین لبخندی زد و وارد خونه شد...به محض بستن در، بلاخره لبخند ظاهری روی لبش کنار رفت و تونست خودش باشه...توی اون خونه فقط و فقط صدای تیک تیک ساعت میومد...به عکس روی دیوار که خودش و نامجون بودند نگاهی انداخت. چقدر خوش خیال بود که فکر میکرد اگر عشق نامجون رو پس بزنه، میتونه به عشق تهیونگ برسه...
با بدنی خورد شده و قدم های ارام، به سمت اتاق خوابش رفت....به کمد سفیدش تکیه زد و سُر خورد به سمت زمین. همه چی رو برای داشتن عشق تهیونگ فدا کرده بود...جسمش، زمانش، نامجون، دوستهاش و قلبش...تمام اینها رو برای داشتن تهیونگ فدا کرد و اخرش، تهیونگ به تموم کارهایی که واسش کرده بود خیانت کرد...اگر باز هم تلاش میکرد، خیانت به خودش بود...
سرش رو چرخوند و به نوار کاست و دستگاه ضبطی که روی میزش گذاشته بود خیره شد...چشمهاش با دیدن نوار کاست، شروع به تولید مرواریدهای سفید کرد...خم شد و نوار رو به همراه دستگاهش برداشت. نوار کاست رو داخلش گذاشت.دکمه پلی رو زد و از اولین چیزی که ضبط کرده بود، پخش شد:
نمیدونست کی صورتش خیس از اشک شده، نمیدونست کی چشمهاش بی اجازه شروع به باریدن کردند و با هر کلمهی ضبط شده، بیشتر از پیش از چشمهاش خارج میشوند...شاید هم، اینا تکه های شکسته قلبش هستن که به این واسطه از بدنش خارج میشن...چون اگر بمونن، بیشتر از این بدنش رو زخم میکنند. نوار رو جلوتر زد
کمی جلوتر رفت...دستهاش به خاطر ضعف بدنیش میلرزید:
به هق هق افتاد...دیگه نمیتونست به درد و دلایی که با تهیونگ فرضیه ذهنش انجام میداد گوش بده. دیگه نمیتونست ادامه بده...هق هقش تبدیل به گریههای بلند شد. چرا کسی نبود که بغلش کنه و دلداریش بده؟ چرا کسی دلش برای سوکجینی که از عشق تهیونگ نمیتونست دل بکنه نمیسوزه. حالا که کسی نیست، اشکال نداره...خود سوکجین برای قلب سوختش عزاداری میکنه...خودش مرهم دل بی تابش میشه...
نوار کاست رو با دستهای لرزونش به قسمت انتهایی برد و دکمه ضبط رو روشن کرد.گریه، بهش اجازه نمیداد درست صحبت کنه. هر کاری میکرد، صداش پر از بغض و گریه بود:
دیگه نتونست بغضش رو نگه داره...دیگه گریه هاش رو نتونست کنترل کنه. با صدای لرزان و منقطعش ادامه داد:
اشک امانش رو بریده بود...هق هقش رو ازاد کرد و نفس حبس شدش رو بیرون داد..دوباره شروع به صحبت کرد. لااقل باید اون دستگاه ضبط بدونه چقدر تهیونگ نابودش کرد. باید بدونه حرفایی که شنید، مثل تیغ روی قلبش خط انداخت..
دستگاه از دستش افتاد و صدای گریه های بی وقفش توی خونه جریان یافت...خیلی درد داشت. وقتی کسی رو دوست داری، وقتی وابسته کسی میشی، وقتی همیشه با چشمات کسی رو میپایی...سخته که بگن بازیت داده و تمام مدت، با یه پوزخند به احساساتت میخندید...سخته بگن مثل عروسک های اسقاطی ولت کرد و براش ذرهای مهم نبود چکار کرده...سخته بگن دوست داشت تو بمیری...دوست داشت نابودت کنه...حالش از بودن کنار تو به هم میخورد...سخت بود...برای سوکجینی که هنوزم منتظر نوازشای تهیونگ بود سخته...
Advertisement
گریه کرد...اونقدری که حتی نای بلند شدن نداشت...روی سرامیک سرد اتاقش دراز کشید و چشماش رو بست...شاید این مجازاتش بود...برای بی اجازه عاشق شدن!!
*******************
"سلام پدر..."
"سلام، این چه وضعیه برای صورتت درست کردی؟؟"
سرش رو پایین انداخت...پدرش ادامه داد:
"مهم نیست...سریع لباس بپوش باید بریم شرکت...شنیدی چه گندی زدی؟؟"
سریعا جواب داد:
"اما من باید برم جایی..."
میخواست پیش سوکجین بره...به همین امید سریعا به سئول برگشته بود. اقای کیم با عصبانیت سرش داد کشید:
"این وضعیتو درست میکنی بعدش هر غلطی خواستی بکن...خودم دوباره میام شرکت، تو به درد ریاست نمیخوری"
اقای کیم کتش رو درست کرد و از اتاق بیرون رفت...سر تهیونگ هنوز پایین بود...مگه نمیخواست سهامها رو از سهام دارها پس بگیره...پس باید انتظار همچین لحظهای رو داشته باشه...
ولی الان فقط میخواست سوکجین رو ببینه،و قلبش بهش اطمینان میداد که توی شرکت میبینتش...زیر لب، با خودش حرف میزد و به خودش دلداری میداد:
"سوکجین حتما میاد شرکت...اون منو تو این وضعیت ول نمیکنه..."
جرقه های امید در وجودش زده شد...باید سریعتر به شرکت میرفت و سوکجین رو میدید. شرکت براش ذرهای اهمیت نداشت وقتی میتونست سوکجین رو ببینه. لبخندی زدو کت و شلوار مشکی مارکش رو پوشید. از مادرش خداحافظی کرد و همراه پدرش به سمت شرکت رفت
مذمت های پدرش اذیتش میکرد. دلش میخواست داد بزنه و بگه من اینکار رو نکردم، من نبودم که شرکت رو برشکسته کردم اما چه فایدهای داره...اون ریاست کل رو برعهده داشت و هر اتفاقی میافتاد به اون ربط پیدا میکرد.
به شرکت رسیدند. جلسه اضطراری تشکیل شده بود و همه حضور داشتند. البته الان بحث سر سهامدار ها بود و اون حرومیها، نمیتونستند توی جلسه حضور داشته باشند...به افراد حاضر دور میز نگاه کرد. جیمین و هوسوک هم حضور داشتند...عموش و پدرش هم همینطور. اما سوکجین...سوکجین نبود...
عموش شروع به صحبت کرد:
"سوکجین گفته بود اروم اروم سهامها رو میخریم...چرا بدون فکر و سریع عمل کردید؟؟"
هوسوک به عنوان مشاور سوکجین، شروع به صحبت کرد:
"اگر تک تک میخریدیم، سهامدار ها راضی نمیشدند بفروشند. چون سود خوبی میگرفتند و علاوه بر این میتونستند توی تصمیم گیری دخالت کنند. سهامدارا وقتی دیدند بقیه دارند سهامشون رو میفروشند هول کردند."
پدرش وسط حرف هوسوک پرید:
"سوکجین کجاست؟؟"
هوسوک هول شده جواب داد:
"ایشون این موضوع رو به من سپردند. احتمالا حاضر نمیشن..."
نگاه بی قرار تهیونگ روی هوسوک نشست. هوسوک نیم نگاهی به تهیونگ انداخت و ادامه داد:
"اقای کیم جونگ وو(پدر جنی) کامل سهامشون رو نفروختند و ما مجبور شدیم فقط سهام شرکت سئول رو ازشون بخریم. سهم شرکت المان و کانادا رو هنوز دارند...وقتی فهمیدند دیگه نمیخوایم هلدینگ رو اداره کنیم، با یه سری از سهامدارها، تبانی کردند و به جای سود شرکت، سهمشون رو خواستند"
اقای سانگ که وکیل شرکت بود و کارهای حقوقیش رو انجام میداد، لب باز کرد:
"میتونیم سهمشون رو از شرکت بپردازیم؛ اما برای کارگرا و تولید، پولی نمیمونه...باید به صورت تخمینی سه ماه شرکت رو تعطیل کنیم."
پدر تهیونگ، سرش رو تکون داد و عموش با درماندگی شروع به صحبت کرد:
"چی میگی هونگ...ما یه روز هم تولیدمون بخوابه، کلی از رقبامون عقب میمونیم...سه ماه برشکست میشیم..."
پدر تهیونگ به پسرش نگاه کرد:
"تو میگی چکار کنیم؟؟"
تهیونگ به افراد دور میز نگاه کرد. همه افراد نگاهش میکردند و منتظر جواب بودند. به هوسوک و جیمین نگاه کرد. هر دو منتظر نگاهش میکردند و مثل بقیه منتظر راه حل بودند.انگار کسی قرار نبود به اون کمک کنه. تهیونگ به پدر و عموش نگاه کرد و گفت:
"با سهام دارها حرف میزنم و راضیشون میکنم. منو دختر اقای کیم هنوز با هم نامزدیم و اقای کیم، کاری نمیکنه که به ضرر دخترش باشه...."
Advertisement
عموش با لبخند حرفش رو تایید کرد و پدرش لبخند ماتی روی لبهاش امد...پدرش لب باز کرد:
"پسرم، اگه بتونی سهام دارها رو راضی کنی سهمشون رو نخوان، بهترین..."
در با شدت باز شد و پسری با کت اسپرت، وارد شد...همه افراد با تعجب به جونگکوک که بی ادبانه وارد شده بود و داشت نفس نفس میزد نگاه میکردند. جونگکوک، کتش رو صاف کرد و رو به جمع تعظیم کرد:
"عذر میخوام دیر رسیدم..."
"جونگکوک تو اینجا...."
"از طرف سوکجین امدم..."
جواب پدرش رو داد و روی یکی از صندلی ها، درست رو به روی تهیونگ نشست...لب تهیونگ مثل ماهی بدون اب تکون میخورد. میخواست بپرسه سوکجین کجاست اما نمیتونست...۳۰ جفت چشم روش بود و درست نبود جلوی اونها، احضار دلتنگی میکرد.
جونگکوک بعد از تازه شدن نفسش، شروع به صحبت کرد:
" سوکجین برای نجات از این وضعیت پیشنهادی داد و من اینجام که پیشنهادش رو توضیح بدم..."
"سوکجین کجاست؟؟"
جونگکوک پوفی کرد و رو به عموش گفت:
"میشه فعلا بیخیال اینکه سوکجین کجاس بشیم و به اینکه چه خاکی به سرمون بریزیم تمرکز کنیم..."
کل سالن ساکت شد و به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک به صورت جیمین که لبش رو به دندون گرفته بود نگاه کرد و سریعا حرفش رو تصحیح کرد:
"عذر میخوام...منظورم اینه که بحث خانوادگی رو کنار بگذاریم و در مورد شرکت صحبت کنیم...."
وقتی صورت ارام شده افراد رو دید ادامه داد:
"سوکجین پیشنهاد داد که ۷۰ درصد سرمایه شرکت رو سهامی عام کنیم..."
صورت افراد رو میدید که حالت تهاجمی گرفت، سریعا و مو به مو حرفهایی که سوکجین زده بود رو تکرار کرد:
"شاید فکر کنیم حماقته از دست سهامدارا خلاص شیم و سهام رو به مردم بسپاریم...اما با این کار میتونیم نقدینگی زیادی رو وارد شرکت کنیم. اینجوری مردم هم از شرکت سود میبرند و از طرفی خریدمون هم زیاد میشه. حتی میتونیم حقوق کارگرا رو هم زیاد کنیم؛علاوه بر اون سهم سهام دارها رو کامل میدیم. اما چون کمی طول میکشه؛ مجبوریم...اموالمون رو بفروشیم و با بودجه کارخونه سهم سهامدارها رو بدیم. و طی دو روز به وسیله سهام عام پول شرکت و خودمون برمیگرده...حتی بعد از مدتی میتونیم شرکت رو از سهامی عام خارج کنیم و دیگه سهام داری هم نیست که بخواد روی تصمیم گیریهامون اثر بزاره"
افراد به هم نگاه کردند و به ترتیب مخالفت یا موافقت خودشون رو اعلام کردند. خیلی از افراد مخالف بودند و این پیشنهاد رو ریسک میدونستند. تهیونگ رو به پدرش گفت:
"بابا به نظرم پیشنهاد سوکجین بهترین راهیه که میتونیم شرکت رو نجات بدیم...درسته سهام شرکت، ارزشش خیلی پایین اومده اما میتونیم حجم قابل قبولی سرمایه به دست بیاریم و کارخونه ها به کار ادامه بدهند."
همه فکر میکردند و پیشنهاد های مختلف رو ارائه میدادند. برادران کیم با مشورت و با در نظر گرفتن موارد مختلف، پیشنهاد سوکجین رو با کمی ملاحظه قبول کردند...جونگکوک که از بحث های جدی داخل جلسه خسته شده بود، با جی اون شروع به چت کرد...بعد از تمام شدن جلسه، همه ایستادند اما برادران کیم به تهیونگ و جونگکوک دستور دادند توی جلسه بمانند...جونگکوک با بی حوصلگی گفت:
"چطور این شغل حوصله بر رو دوست دارید..."
"با ادب صحبت کن جونگکوک. اینجا ورزش گاه نیست که هر ادبیاتی بخوای به کار بگیری..."
جونگکوک، اخم ظریفی به پدرش کرد و سرش رو پایین انداخت...پدر تهیونگ، کسی بود که لب هاش به حرف باز شد:
"باید نقدینگی توی کارتهامون رو به حساب شرکت بریزیم. ماشین هاتون رو هم بفروشید.."
تهیونگ و جونگکوک با چشمهای از حدقه بیرون زده، به هم نگاه کردند. پدر تهیونگ ادامه داد:
"همون طور که سوکجین گفت باید عمل کنیم...بعد از مدتی سرمایهمون برمیگرده. ولی جدای از اینها،سوکجین کجاست جونگکوک؟؟چرا خودش نتونست بیاد..."
"چون...سئول نیست..."
پدر جونگکوک با جدیت گفت:
"یعنی چی نیست؟؟چرا من باید الان با خبر بشم. واضح بگو کجا رفته..."
" از...کشور خارج شده بابا...نپرسید کجا چون خودم هم نمیدونم..."
افراد شوک زده به جونگکوک نگاه کردند.تهیونگ ناخوداگاه از روی صندلی بلند شده بود. این پا و اون پا میکرد. جونگکوک با خشم به تهیونگ نگاه کرد...صدای پدرش، تلاقی چشمهاشون رو شکست:
"یعنی چی جونگکوک...کجا رفت سوکجین...چرا به من چیزی نگفتی؟؟"
"به خاطر اینکه نمیخواست کسی بدونه بابا...گفت هر وقت رسیدم زنگ میزنم و میگم کجام.."
حلقه های اشک در چشمای تهیونگ تشکیل شد...سوکجین...رفته؟؟...کجا!!...چرا رفت؟. سرش گیج میرفت و تعادلش به هم خورد. برای جلوگیری از غش کردن روی صندلی نشست و با صدایی تحلیل رفته گفت:
"کجا رفت جونگکوک؟؟...خواهش میکنم...خواهش میکنم بگو...."
جونگکوک پوزخند صدا داری زد و جوابش رو داد:
"به خاطر اینکه ریخت نحس تو رو نبینه رفت...جاش رو بگم؟؟...به تو؟؟حتی اگه بدونم هم نمیگم..."
پدر تهیونگ با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد:
"سوکجین کجا رفته جونگکوک؟؟اون...اون هنوز خوب نشده...هنوز بهش حمله دست میده...کجا رفت؟؟"
"اون تاجره و قراره توی کشورای زیادی زندگی کنه...پسرتون باعث شد تصمیم بگیره از سئول خارج بشه و کارش رو به این روش ادامه بده...در مورد تنها بودنش هم نگران نباشید...تنها کسی که الان تنها شده، منم...نامجون هیونگ دنبالش رفت.."
برادران کیم با ناراحتی به جونگکوک نگاه میکردند..اینکه سوکجین عزیزشون بدون خداحافظی رفته، براشون غیر قابل باور و ناراحت کننده بود...جونگکوک، با اینکه یک ساعت پیش برادرش رو همراهی کرد، باز هم دلش تنگ شده بود و چشمهای دلتنگش، مرطوب شد. اما بدتر از همه، صدای وحشناک برعکس شدن صندلی بود که داخل اتاق اکو شد...تهیونگ بیهوش شده بود و بدن بیجونش، روی دست شکستش افتاده بود...
*************
"پدر، دیگه نمیتونم بمونم...اجازه بدید برم.."
به صورت گریان تهیونگ نگاه کرد...یک ماهی میشد که سوکجین رفته بود. یک ماهی بود که تهیونگ، از اتاقش خارج نمیشد و مثل مردههای متحرک، به جز غذا خوردن کاری نمیکرد. یک ماهی میشد که اقای کیم، شرکت رو اداره میکرد و همه چیز به لطف پیشنهاد سوکجین، مثل روز اولش شده بود. یک ماهی میشد که جیمین، دوست صمیمی تهیونگ از شرکت استئفا داده بود و هیچ کس خبری از تهیونگ نمیگرفت...یک ماهی میشد که اون عمارت مرده بود...اون عمارت بی روح شده بود...
میدونستند سوکجین کجاست و چکار میکنه...همه میدونستند، به جز تهیونگ...نمیگفتند چون سوکجین نمیخواست تهیونگ رو ببینه...نمیگفتند، چون فهمیده بودند تهیونگ با سوکجین چکار کرده...از بازی که با سوکجین انجام داده بود مطلع شدند و از خانواده طرد شد...البته تهیونگ ناراحت نشد چون، دیگه براش مهم نبود. هیچی براش مهم نبود
حالا، روی زمین زانو زده بود و التماس میکرد تا قبل از اینکه بره، توسط پدرش بخشیده بشه و به خاطر سفرش، کمی پول بگیره...جایی که سوکجین زندگی میکرد رو پیدا کرده و میخواست هر طور که شده سوکجین رو راضی به برگشت کنه...
پدرش، بعد از یک ماه دوری، به صورت تهیونگ نگاه کرد...لاغر شده بود و ته ریش در اورده...از همه بدتر، چشم های تو گود رفتش بود. با تهیونگ خوش پوش و زیبایی که میشناخت، از زمین تا اسمون تفاوت داشت...پدرش، روزنامش رو کنار گذاشت و به تهیونگ نگاه کرد:
"برو... اما وقتی برگشتی، باید عوض شده باشی...باید تهیونگی بشی که با الانت فرق داره. من پسری که به خاطر خودش، پسر عموش رو نابود کنه نمیخوام...پسری که من میخواستم اینجوری نیست، پسری که من میخواستم...."
"پسری که شما میخواستید، سوکجین بود نه من...."
تهیونگ سرش رو بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد. پدرش اون رو به این حیوان وحشی تبدیل کرده بود:
"از بچگی بهم گفتید مثل سوکجین راه برو. مثل اون لباس بپوش، مثل اون حرف بزن. مثل اون غذا بخور. مثل اون درس بخون...با خودتون فکر نکردید دارید چه بلایی سرم میارید؟؟.."
"این چرت و پرتا چیه میگی تهی...."
"شما منو نمیدیدید...سوکجین رو میدیدید. همیشه اونو زدید تو سرم و ازم خواستید خواسته های خودمو زیر پا بزارم و کارایی که سوکجین انجام میده رو بکنم. شما من رو تبدیل که حیوانی کردید که به سوکجین حمله کنه. شما کاری کردید که هر شب گریه کنم که چرا شبیه سوکجین نیستم. شما کاری کردید که ارزو کنم سوکجینی تو زندگیم وجود نداشته باشه تا پدرم اونو با من مقایسه نکنه...من، به سوکجین نامردی کردم. من یه عوضیم اما چی باعث شد تبدیل به کسی بشم که دوست نداره پسر عموش پیشرفت کنه...چی باعث شد چشمای قشنگش...که بهم با مهربونی زل میزد رو نبینم و به جاش، چشمم به پدری باشه که انگشت اتهامش رو بهم گرفته و میگه من ایدهآل نیستم..."
قطره اشکی از چشمهام پایین چکید. دیگه از تهیونگ مغروری که گریه نمیکرد خبری نبود...دیگه از تهیونگی که با یه پوزخند بزرگ از همه چی میگذشت و نابودی به بار میورد خبری نبود. تهیونگ ضعیف شده بود، بریده بود...خسته شده بود....ادامه داد، میخواست تمام دق و دلی این ۲۰ و اندی سال رو سر پدرش خراب کنه:
"از بچگی باهاش بودم. یه بار هم ناراحتم نکرد، یه بار هم حرف تند نزد. یه بار هم لبخندشو ازم دریغ نکرد. به نظرت چرا ادم باید با یه فرشته بد شه؟ وقتی بد میشی که شیطان باشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان دور افتاده بشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان، حسرت داشته باشی. حسرت یه من با همهی نقصات دوستت دارم... حسرت یه افرین. حسرت یه اشکال نداره بی نقص باشی..حسرت جملهی کاری که دوست داری رو انجام بده...همه اینها منو تبدیل به شیطانی کرد که پرهای سوکجینت رو بسوزونه..."
سرش رو انداخت و بغض گوله شده توی گلوش رو ازاد کرد:
"و سوخته بشه....."
با پشت دستش چشمهاش رو پاک کرد و به سمت در رفت. براش مهم نبود چقدر از حرفاش رو پدرش شنیده. اون سوکجین رو از دست داد، دیگه چه چیزی تو این دنیا میتونه براش مهمتر باشه؟؟؟اون تو اتش خودش سوخت و کم کم، داشت تبدیل به خاکستر میشد.
************
بحث ازاد💜🥲
هر چی میخواید بگید من حرفی ندارم....
ممنون که میخونید عشقای من💜❤️این فیک با حضور شما قلبش میتپه
Advertisement
- In Serial161 Chapters
My Career is Useless in this World!!
A heartwarming yet bloody story about an alexithymia actress (A person incapable of feeling emotions) reincarnating into another world to restart her life all over again. Unbeknownst to her, there was something else seriously wrong with her body plus this world wasn't peaceful like her former world! What can, she, an actress, do but grit her teeth to become stronger! She can't just die again! On her last breath, she thought, "it wouldn't matter if I died." But when her eyes opened again, a baby clung onto her out of nowhere. They said it was her twin sister!?-Cross that- She became a baby? -Cross that- A whole bunch of clingy family members popped out of nowhere! After her brain started functioning as- per-normal she realised…. ‘My career is useless in this world.’‘What nation’s most beloved actress?’ USELESS USELESS USELESSSS!She’ll be killed if she doesn’t fight! But as the years went by… ‘CAPTAIN! Your younger sister got caught in a minefield!’‘WHATTTTTTTT!!!!!!’ ‘COLONEL! Your brother’s hair is caught on fire!!’‘WATER! WATER! GET WATER!’ But why…Can they not leave her alone!?! Before you read, you can expect: Grammar mistakes, and spelling mistakes in the recent chapters. Also! This version of the book might not be for you if you don't like fluff!
8 245 - In Serial76 Chapters
ANNO: 1623
This is a tale. One of Life, Of Death, And of the unnatural disregard for the rules that govern both. This story arguably begins at this climax, just after the death and reincarnation of a random eccentric. In a turbulent world experiencing a forceful, remorseless revolution, we follow the saga of a possessed young noble and the world around him. Follow Levi, a slightly crazy (Laughs), psychopathic, possibly apathetic yet apt youth... Possessing dual souls, and the memories that come with them, He challenges head-on the complicated political structure and social-economic hurdles that plague a budding, war-stricken civilization. Come along, oh dear traveller... To Anno, a world hiding legendary secrets worthy of your exploration. For it is the year 1623 S.T. The year it all began. ... [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 124 - In Serial13 Chapters
Eczius
In a world of chaos and destruction where despair and the control of the Bonsan dominate, people have lost hope of living a safe life, the increasing of human slaves who were taken by the Bonsan, and the slaughter of the humans they dislike , a group from nothingness called "Orbikus" came out, a group of heroes have supernatural powers Called "Eczius", led by a boy who owns a rare Eczius called "Dioborikita", which can copy anyone's ability by touching him and can go through that force and develop it to reach its maximum power. This group has decided to attack the main base of the Bonsan and kill their leader to finish this bloody age, and they have already succeeded in reaching their leader but he managed to escape and promised to retaliate and to return to dominate them more than ever. This peace and security have lasted for years, generations, centuries, and Orbikus became a global organization and possessed a lot of powerful people where the spread of power became nothing strange with the advancement of technology. But as time passed the heirs of Dioborikita power disappeared and it is no longer inherited. It has not been shown for generations for unknown reasons, as a group of wicked powerful people appeared and became a new enemy next to the basic enemy the Bonsan. The events of this novel will be in the age of our hero "Akihiro"...
8 75 - In Serial13 Chapters
The embodiment of pain, sadness, and hatred
Allan jons only felt pain and sadness his entire life. His parents left him when he was 5forcing him to live with his sister. She abuses him because her job sucks. After entering high school he makes a few friends and has a crush. But after an event he kills himself with hatred added to the mix only to find himself in front of gods and they offer him a job to destroy every human.
8 180 - In Serial11 Chapters
You're an Asshole (but a cute one) [Destiel AU]
Something about that cocky grin and mischievous smirk made Cas glare in fury. Dean had no sense of respect whatsoever, he tries to flirt himself out of trouble (though it has worked a few times on Cas, he must admit), and he's a complete and utter asshole... but he's a cute asshole, so who is he to say no to those taunting green eyes? • this is book one of two [ Destiel AU, ideas from tumblr ]Warning: Bad language (for those not comfortable with profanity)
8 141 - In Serial50 Chapters
The Dark Child Prophecy | Book One
"In the beginning, there reigned two sparring groups of the Children of Darkness... But the battle could be prevented by a single vampire. The Dark Child will restore the Children of the Darkness's great gods to their temples once more. Twice royal, wise, and beloved, the Dark Child shall reign as a living emblem of truth to the Children of Darkness."Eris Mezdor didn't ask to be born into a world where bloodshed was expected every single time the sun set. As the daughter of two elite members of the Shadow Stalker coven, Eris grew up under the mantle of being the heralded Dark Child and knowing she will one day rule all vampire-kind. Named after the goddess of discord, it only seemed fitting she fight the battle for unity once more. Current : #35 in NEW ADULT READSPast: #16 in FIRST PERSON, #129 in PARANORMAL, #912 in VAMPIREFOR READERS WHO LIKE: The Originals, The Vampire Diaries, Reign, True Blood / Charlaine Harris, The Hollows / Rachel Morgan / Kim Harrison, The Queen of the Damned / Interview With A Vampire / Anne Rice, Supernatural, The DaVinci Code, Van Helsing, Dracula 2000BOOKS IN THIS SERIES | The Dark Child Prophecy | Bloodlines | Hex Girl | Half-Blooded | Circle of Darkness | The Sword & The Rose (Prequel) Pinterest Boards | https://www.pinterest.com/callmeblueeyes/thedarkchildprophecy-inspirations/https://www.pinterest.com/callmeblueeyes/erismezdor-inspirations/(**All Rights Reserved. Copycats & thieves will be hunted down & punished.** Based Upon the Original "The Dark Child Prophecy" Story & Characters by M. T. Hart and Nina Rivera. Cover Art made using Canva.com. Photo by Gene Mollica. WARNING: If you are reading this story on any other other than Wattpad you are very likely to be at of a malware attack. If you wish to read this story in its original, safe form, please go to wattpad.com//theMTHart. Thank you!)
8 139

