《Magical Vacation |teajin》part 11
Advertisement
"هیونگ...مطمئنی نمیخوای بیای عمارت؟؟"
"تو خونه خودم راحتترم...ممنون جونگکوک"
"هیونگ..."
"بله؟؟؟"
"میشه شب بیام پیشت؟؟میخوام پیشت باشم..."
از لحن کودکانه جونگکوک خندش گرفت:
"چیه؟؟نترس خودکشی نمیکنم..."
"از چیزی نمیترسم...فقط منم مثل تو دیگه حوصله اون عمارت رو ندارم..."
میدونست تهیونگ به اینجا میاد تا با سوکجین حرف بزنه، برای همین میخواست کنار برادرش باشه...اون صعیفتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردند. سوکجین از ماشین پیدا شد و رو به جونگکوک گفت:
"اگر اومدنت قطعی شد بگو برات لازانیا بپزم..."
غذاهای ایتالیایی و هر چی که ارد داشته باشه، هوش از سر جونگکوک میپرونه...حالا که قرار شد برادرش لازانیا بپزه، حتما میاد:
"من..حتما میام...درست کن برام"
سوکجین لبخندی زد و وارد خونه شد...به محض بستن در، بلاخره لبخند ظاهری روی لبش کنار رفت و تونست خودش باشه...توی اون خونه فقط و فقط صدای تیک تیک ساعت میومد...به عکس روی دیوار که خودش و نامجون بودند نگاهی انداخت. چقدر خوش خیال بود که فکر میکرد اگر عشق نامجون رو پس بزنه، میتونه به عشق تهیونگ برسه...
با بدنی خورد شده و قدم های ارام، به سمت اتاق خوابش رفت....به کمد سفیدش تکیه زد و سُر خورد به سمت زمین. همه چی رو برای داشتن عشق تهیونگ فدا کرده بود...جسمش، زمانش، نامجون، دوستهاش و قلبش...تمام اینها رو برای داشتن تهیونگ فدا کرد و اخرش، تهیونگ به تموم کارهایی که واسش کرده بود خیانت کرد...اگر باز هم تلاش میکرد، خیانت به خودش بود...
سرش رو چرخوند و به نوار کاست و دستگاه ضبطی که روی میزش گذاشته بود خیره شد...چشمهاش با دیدن نوار کاست، شروع به تولید مرواریدهای سفید کرد...خم شد و نوار رو به همراه دستگاهش برداشت. نوار کاست رو داخلش گذاشت.دکمه پلی رو زد و از اولین چیزی که ضبط کرده بود، پخش شد:
نمیدونست کی صورتش خیس از اشک شده، نمیدونست کی چشمهاش بی اجازه شروع به باریدن کردند و با هر کلمهی ضبط شده، بیشتر از پیش از چشمهاش خارج میشوند...شاید هم، اینا تکه های شکسته قلبش هستن که به این واسطه از بدنش خارج میشن...چون اگر بمونن، بیشتر از این بدنش رو زخم میکنند. نوار رو جلوتر زد
کمی جلوتر رفت...دستهاش به خاطر ضعف بدنیش میلرزید:
به هق هق افتاد...دیگه نمیتونست به درد و دلایی که با تهیونگ فرضیه ذهنش انجام میداد گوش بده. دیگه نمیتونست ادامه بده...هق هقش تبدیل به گریههای بلند شد. چرا کسی نبود که بغلش کنه و دلداریش بده؟ چرا کسی دلش برای سوکجینی که از عشق تهیونگ نمیتونست دل بکنه نمیسوزه. حالا که کسی نیست، اشکال نداره...خود سوکجین برای قلب سوختش عزاداری میکنه...خودش مرهم دل بی تابش میشه...
نوار کاست رو با دستهای لرزونش به قسمت انتهایی برد و دکمه ضبط رو روشن کرد.گریه، بهش اجازه نمیداد درست صحبت کنه. هر کاری میکرد، صداش پر از بغض و گریه بود:
دیگه نتونست بغضش رو نگه داره...دیگه گریه هاش رو نتونست کنترل کنه. با صدای لرزان و منقطعش ادامه داد:
اشک امانش رو بریده بود...هق هقش رو ازاد کرد و نفس حبس شدش رو بیرون داد..دوباره شروع به صحبت کرد. لااقل باید اون دستگاه ضبط بدونه چقدر تهیونگ نابودش کرد. باید بدونه حرفایی که شنید، مثل تیغ روی قلبش خط انداخت..
دستگاه از دستش افتاد و صدای گریه های بی وقفش توی خونه جریان یافت...خیلی درد داشت. وقتی کسی رو دوست داری، وقتی وابسته کسی میشی، وقتی همیشه با چشمات کسی رو میپایی...سخته که بگن بازیت داده و تمام مدت، با یه پوزخند به احساساتت میخندید...سخته بگن مثل عروسک های اسقاطی ولت کرد و براش ذرهای مهم نبود چکار کرده...سخته بگن دوست داشت تو بمیری...دوست داشت نابودت کنه...حالش از بودن کنار تو به هم میخورد...سخت بود...برای سوکجینی که هنوزم منتظر نوازشای تهیونگ بود سخته...
Advertisement
گریه کرد...اونقدری که حتی نای بلند شدن نداشت...روی سرامیک سرد اتاقش دراز کشید و چشماش رو بست...شاید این مجازاتش بود...برای بی اجازه عاشق شدن!!
*******************
"سلام پدر..."
"سلام، این چه وضعیه برای صورتت درست کردی؟؟"
سرش رو پایین انداخت...پدرش ادامه داد:
"مهم نیست...سریع لباس بپوش باید بریم شرکت...شنیدی چه گندی زدی؟؟"
سریعا جواب داد:
"اما من باید برم جایی..."
میخواست پیش سوکجین بره...به همین امید سریعا به سئول برگشته بود. اقای کیم با عصبانیت سرش داد کشید:
"این وضعیتو درست میکنی بعدش هر غلطی خواستی بکن...خودم دوباره میام شرکت، تو به درد ریاست نمیخوری"
اقای کیم کتش رو درست کرد و از اتاق بیرون رفت...سر تهیونگ هنوز پایین بود...مگه نمیخواست سهامها رو از سهام دارها پس بگیره...پس باید انتظار همچین لحظهای رو داشته باشه...
ولی الان فقط میخواست سوکجین رو ببینه،و قلبش بهش اطمینان میداد که توی شرکت میبینتش...زیر لب، با خودش حرف میزد و به خودش دلداری میداد:
"سوکجین حتما میاد شرکت...اون منو تو این وضعیت ول نمیکنه..."
جرقه های امید در وجودش زده شد...باید سریعتر به شرکت میرفت و سوکجین رو میدید. شرکت براش ذرهای اهمیت نداشت وقتی میتونست سوکجین رو ببینه. لبخندی زدو کت و شلوار مشکی مارکش رو پوشید. از مادرش خداحافظی کرد و همراه پدرش به سمت شرکت رفت
مذمت های پدرش اذیتش میکرد. دلش میخواست داد بزنه و بگه من اینکار رو نکردم، من نبودم که شرکت رو برشکسته کردم اما چه فایدهای داره...اون ریاست کل رو برعهده داشت و هر اتفاقی میافتاد به اون ربط پیدا میکرد.
به شرکت رسیدند. جلسه اضطراری تشکیل شده بود و همه حضور داشتند. البته الان بحث سر سهامدار ها بود و اون حرومیها، نمیتونستند توی جلسه حضور داشته باشند...به افراد حاضر دور میز نگاه کرد. جیمین و هوسوک هم حضور داشتند...عموش و پدرش هم همینطور. اما سوکجین...سوکجین نبود...
عموش شروع به صحبت کرد:
"سوکجین گفته بود اروم اروم سهامها رو میخریم...چرا بدون فکر و سریع عمل کردید؟؟"
هوسوک به عنوان مشاور سوکجین، شروع به صحبت کرد:
"اگر تک تک میخریدیم، سهامدار ها راضی نمیشدند بفروشند. چون سود خوبی میگرفتند و علاوه بر این میتونستند توی تصمیم گیری دخالت کنند. سهامدارا وقتی دیدند بقیه دارند سهامشون رو میفروشند هول کردند."
پدرش وسط حرف هوسوک پرید:
"سوکجین کجاست؟؟"
هوسوک هول شده جواب داد:
"ایشون این موضوع رو به من سپردند. احتمالا حاضر نمیشن..."
نگاه بی قرار تهیونگ روی هوسوک نشست. هوسوک نیم نگاهی به تهیونگ انداخت و ادامه داد:
"اقای کیم جونگ وو(پدر جنی) کامل سهامشون رو نفروختند و ما مجبور شدیم فقط سهام شرکت سئول رو ازشون بخریم. سهم شرکت المان و کانادا رو هنوز دارند...وقتی فهمیدند دیگه نمیخوایم هلدینگ رو اداره کنیم، با یه سری از سهامدارها، تبانی کردند و به جای سود شرکت، سهمشون رو خواستند"
اقای سانگ که وکیل شرکت بود و کارهای حقوقیش رو انجام میداد، لب باز کرد:
"میتونیم سهمشون رو از شرکت بپردازیم؛ اما برای کارگرا و تولید، پولی نمیمونه...باید به صورت تخمینی سه ماه شرکت رو تعطیل کنیم."
پدر تهیونگ، سرش رو تکون داد و عموش با درماندگی شروع به صحبت کرد:
"چی میگی هونگ...ما یه روز هم تولیدمون بخوابه، کلی از رقبامون عقب میمونیم...سه ماه برشکست میشیم..."
پدر تهیونگ به پسرش نگاه کرد:
"تو میگی چکار کنیم؟؟"
تهیونگ به افراد دور میز نگاه کرد. همه افراد نگاهش میکردند و منتظر جواب بودند. به هوسوک و جیمین نگاه کرد. هر دو منتظر نگاهش میکردند و مثل بقیه منتظر راه حل بودند.انگار کسی قرار نبود به اون کمک کنه. تهیونگ به پدر و عموش نگاه کرد و گفت:
"با سهام دارها حرف میزنم و راضیشون میکنم. منو دختر اقای کیم هنوز با هم نامزدیم و اقای کیم، کاری نمیکنه که به ضرر دخترش باشه...."
Advertisement
عموش با لبخند حرفش رو تایید کرد و پدرش لبخند ماتی روی لبهاش امد...پدرش لب باز کرد:
"پسرم، اگه بتونی سهام دارها رو راضی کنی سهمشون رو نخوان، بهترین..."
در با شدت باز شد و پسری با کت اسپرت، وارد شد...همه افراد با تعجب به جونگکوک که بی ادبانه وارد شده بود و داشت نفس نفس میزد نگاه میکردند. جونگکوک، کتش رو صاف کرد و رو به جمع تعظیم کرد:
"عذر میخوام دیر رسیدم..."
"جونگکوک تو اینجا...."
"از طرف سوکجین امدم..."
جواب پدرش رو داد و روی یکی از صندلی ها، درست رو به روی تهیونگ نشست...لب تهیونگ مثل ماهی بدون اب تکون میخورد. میخواست بپرسه سوکجین کجاست اما نمیتونست...۳۰ جفت چشم روش بود و درست نبود جلوی اونها، احضار دلتنگی میکرد.
جونگکوک بعد از تازه شدن نفسش، شروع به صحبت کرد:
" سوکجین برای نجات از این وضعیت پیشنهادی داد و من اینجام که پیشنهادش رو توضیح بدم..."
"سوکجین کجاست؟؟"
جونگکوک پوفی کرد و رو به عموش گفت:
"میشه فعلا بیخیال اینکه سوکجین کجاس بشیم و به اینکه چه خاکی به سرمون بریزیم تمرکز کنیم..."
کل سالن ساکت شد و به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک به صورت جیمین که لبش رو به دندون گرفته بود نگاه کرد و سریعا حرفش رو تصحیح کرد:
"عذر میخوام...منظورم اینه که بحث خانوادگی رو کنار بگذاریم و در مورد شرکت صحبت کنیم...."
وقتی صورت ارام شده افراد رو دید ادامه داد:
"سوکجین پیشنهاد داد که ۷۰ درصد سرمایه شرکت رو سهامی عام کنیم..."
صورت افراد رو میدید که حالت تهاجمی گرفت، سریعا و مو به مو حرفهایی که سوکجین زده بود رو تکرار کرد:
"شاید فکر کنیم حماقته از دست سهامدارا خلاص شیم و سهام رو به مردم بسپاریم...اما با این کار میتونیم نقدینگی زیادی رو وارد شرکت کنیم. اینجوری مردم هم از شرکت سود میبرند و از طرفی خریدمون هم زیاد میشه. حتی میتونیم حقوق کارگرا رو هم زیاد کنیم؛علاوه بر اون سهم سهام دارها رو کامل میدیم. اما چون کمی طول میکشه؛ مجبوریم...اموالمون رو بفروشیم و با بودجه کارخونه سهم سهامدارها رو بدیم. و طی دو روز به وسیله سهام عام پول شرکت و خودمون برمیگرده...حتی بعد از مدتی میتونیم شرکت رو از سهامی عام خارج کنیم و دیگه سهام داری هم نیست که بخواد روی تصمیم گیریهامون اثر بزاره"
افراد به هم نگاه کردند و به ترتیب مخالفت یا موافقت خودشون رو اعلام کردند. خیلی از افراد مخالف بودند و این پیشنهاد رو ریسک میدونستند. تهیونگ رو به پدرش گفت:
"بابا به نظرم پیشنهاد سوکجین بهترین راهیه که میتونیم شرکت رو نجات بدیم...درسته سهام شرکت، ارزشش خیلی پایین اومده اما میتونیم حجم قابل قبولی سرمایه به دست بیاریم و کارخونه ها به کار ادامه بدهند."
همه فکر میکردند و پیشنهاد های مختلف رو ارائه میدادند. برادران کیم با مشورت و با در نظر گرفتن موارد مختلف، پیشنهاد سوکجین رو با کمی ملاحظه قبول کردند...جونگکوک که از بحث های جدی داخل جلسه خسته شده بود، با جی اون شروع به چت کرد...بعد از تمام شدن جلسه، همه ایستادند اما برادران کیم به تهیونگ و جونگکوک دستور دادند توی جلسه بمانند...جونگکوک با بی حوصلگی گفت:
"چطور این شغل حوصله بر رو دوست دارید..."
"با ادب صحبت کن جونگکوک. اینجا ورزش گاه نیست که هر ادبیاتی بخوای به کار بگیری..."
جونگکوک، اخم ظریفی به پدرش کرد و سرش رو پایین انداخت...پدر تهیونگ، کسی بود که لب هاش به حرف باز شد:
"باید نقدینگی توی کارتهامون رو به حساب شرکت بریزیم. ماشین هاتون رو هم بفروشید.."
تهیونگ و جونگکوک با چشمهای از حدقه بیرون زده، به هم نگاه کردند. پدر تهیونگ ادامه داد:
"همون طور که سوکجین گفت باید عمل کنیم...بعد از مدتی سرمایهمون برمیگرده. ولی جدای از اینها،سوکجین کجاست جونگکوک؟؟چرا خودش نتونست بیاد..."
"چون...سئول نیست..."
پدر جونگکوک با جدیت گفت:
"یعنی چی نیست؟؟چرا من باید الان با خبر بشم. واضح بگو کجا رفته..."
" از...کشور خارج شده بابا...نپرسید کجا چون خودم هم نمیدونم..."
افراد شوک زده به جونگکوک نگاه کردند.تهیونگ ناخوداگاه از روی صندلی بلند شده بود. این پا و اون پا میکرد. جونگکوک با خشم به تهیونگ نگاه کرد...صدای پدرش، تلاقی چشمهاشون رو شکست:
"یعنی چی جونگکوک...کجا رفت سوکجین...چرا به من چیزی نگفتی؟؟"
"به خاطر اینکه نمیخواست کسی بدونه بابا...گفت هر وقت رسیدم زنگ میزنم و میگم کجام.."
حلقه های اشک در چشمای تهیونگ تشکیل شد...سوکجین...رفته؟؟...کجا!!...چرا رفت؟. سرش گیج میرفت و تعادلش به هم خورد. برای جلوگیری از غش کردن روی صندلی نشست و با صدایی تحلیل رفته گفت:
"کجا رفت جونگکوک؟؟...خواهش میکنم...خواهش میکنم بگو...."
جونگکوک پوزخند صدا داری زد و جوابش رو داد:
"به خاطر اینکه ریخت نحس تو رو نبینه رفت...جاش رو بگم؟؟...به تو؟؟حتی اگه بدونم هم نمیگم..."
پدر تهیونگ با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد:
"سوکجین کجا رفته جونگکوک؟؟اون...اون هنوز خوب نشده...هنوز بهش حمله دست میده...کجا رفت؟؟"
"اون تاجره و قراره توی کشورای زیادی زندگی کنه...پسرتون باعث شد تصمیم بگیره از سئول خارج بشه و کارش رو به این روش ادامه بده...در مورد تنها بودنش هم نگران نباشید...تنها کسی که الان تنها شده، منم...نامجون هیونگ دنبالش رفت.."
برادران کیم با ناراحتی به جونگکوک نگاه میکردند..اینکه سوکجین عزیزشون بدون خداحافظی رفته، براشون غیر قابل باور و ناراحت کننده بود...جونگکوک، با اینکه یک ساعت پیش برادرش رو همراهی کرد، باز هم دلش تنگ شده بود و چشمهای دلتنگش، مرطوب شد. اما بدتر از همه، صدای وحشناک برعکس شدن صندلی بود که داخل اتاق اکو شد...تهیونگ بیهوش شده بود و بدن بیجونش، روی دست شکستش افتاده بود...
*************
"پدر، دیگه نمیتونم بمونم...اجازه بدید برم.."
به صورت گریان تهیونگ نگاه کرد...یک ماهی میشد که سوکجین رفته بود. یک ماهی بود که تهیونگ، از اتاقش خارج نمیشد و مثل مردههای متحرک، به جز غذا خوردن کاری نمیکرد. یک ماهی میشد که اقای کیم، شرکت رو اداره میکرد و همه چیز به لطف پیشنهاد سوکجین، مثل روز اولش شده بود. یک ماهی میشد که جیمین، دوست صمیمی تهیونگ از شرکت استئفا داده بود و هیچ کس خبری از تهیونگ نمیگرفت...یک ماهی میشد که اون عمارت مرده بود...اون عمارت بی روح شده بود...
میدونستند سوکجین کجاست و چکار میکنه...همه میدونستند، به جز تهیونگ...نمیگفتند چون سوکجین نمیخواست تهیونگ رو ببینه...نمیگفتند، چون فهمیده بودند تهیونگ با سوکجین چکار کرده...از بازی که با سوکجین انجام داده بود مطلع شدند و از خانواده طرد شد...البته تهیونگ ناراحت نشد چون، دیگه براش مهم نبود. هیچی براش مهم نبود
حالا، روی زمین زانو زده بود و التماس میکرد تا قبل از اینکه بره، توسط پدرش بخشیده بشه و به خاطر سفرش، کمی پول بگیره...جایی که سوکجین زندگی میکرد رو پیدا کرده و میخواست هر طور که شده سوکجین رو راضی به برگشت کنه...
پدرش، بعد از یک ماه دوری، به صورت تهیونگ نگاه کرد...لاغر شده بود و ته ریش در اورده...از همه بدتر، چشم های تو گود رفتش بود. با تهیونگ خوش پوش و زیبایی که میشناخت، از زمین تا اسمون تفاوت داشت...پدرش، روزنامش رو کنار گذاشت و به تهیونگ نگاه کرد:
"برو... اما وقتی برگشتی، باید عوض شده باشی...باید تهیونگی بشی که با الانت فرق داره. من پسری که به خاطر خودش، پسر عموش رو نابود کنه نمیخوام...پسری که من میخواستم اینجوری نیست، پسری که من میخواستم...."
"پسری که شما میخواستید، سوکجین بود نه من...."
تهیونگ سرش رو بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد. پدرش اون رو به این حیوان وحشی تبدیل کرده بود:
"از بچگی بهم گفتید مثل سوکجین راه برو. مثل اون لباس بپوش، مثل اون حرف بزن. مثل اون غذا بخور. مثل اون درس بخون...با خودتون فکر نکردید دارید چه بلایی سرم میارید؟؟.."
"این چرت و پرتا چیه میگی تهی...."
"شما منو نمیدیدید...سوکجین رو میدیدید. همیشه اونو زدید تو سرم و ازم خواستید خواسته های خودمو زیر پا بزارم و کارایی که سوکجین انجام میده رو بکنم. شما من رو تبدیل که حیوانی کردید که به سوکجین حمله کنه. شما کاری کردید که هر شب گریه کنم که چرا شبیه سوکجین نیستم. شما کاری کردید که ارزو کنم سوکجینی تو زندگیم وجود نداشته باشه تا پدرم اونو با من مقایسه نکنه...من، به سوکجین نامردی کردم. من یه عوضیم اما چی باعث شد تبدیل به کسی بشم که دوست نداره پسر عموش پیشرفت کنه...چی باعث شد چشمای قشنگش...که بهم با مهربونی زل میزد رو نبینم و به جاش، چشمم به پدری باشه که انگشت اتهامش رو بهم گرفته و میگه من ایدهآل نیستم..."
قطره اشکی از چشمهام پایین چکید. دیگه از تهیونگ مغروری که گریه نمیکرد خبری نبود...دیگه از تهیونگی که با یه پوزخند بزرگ از همه چی میگذشت و نابودی به بار میورد خبری نبود. تهیونگ ضعیف شده بود، بریده بود...خسته شده بود....ادامه داد، میخواست تمام دق و دلی این ۲۰ و اندی سال رو سر پدرش خراب کنه:
"از بچگی باهاش بودم. یه بار هم ناراحتم نکرد، یه بار هم حرف تند نزد. یه بار هم لبخندشو ازم دریغ نکرد. به نظرت چرا ادم باید با یه فرشته بد شه؟ وقتی بد میشی که شیطان باشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان دور افتاده بشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان، حسرت داشته باشی. حسرت یه من با همهی نقصات دوستت دارم... حسرت یه افرین. حسرت یه اشکال نداره بی نقص باشی..حسرت جملهی کاری که دوست داری رو انجام بده...همه اینها منو تبدیل به شیطانی کرد که پرهای سوکجینت رو بسوزونه..."
سرش رو انداخت و بغض گوله شده توی گلوش رو ازاد کرد:
"و سوخته بشه....."
با پشت دستش چشمهاش رو پاک کرد و به سمت در رفت. براش مهم نبود چقدر از حرفاش رو پدرش شنیده. اون سوکجین رو از دست داد، دیگه چه چیزی تو این دنیا میتونه براش مهمتر باشه؟؟؟اون تو اتش خودش سوخت و کم کم، داشت تبدیل به خاکستر میشد.
************
بحث ازاد💜🥲
هر چی میخواید بگید من حرفی ندارم....
ممنون که میخونید عشقای من💜❤️این فیک با حضور شما قلبش میتپه
Advertisement
- In Serial276 Chapters
Rise of the White Dragon
June 15 of the year 2010, the third awakening happened. Several smaller worlds had returned to connect with the main world as living beings of different races started to appear and some people managed to connect with the origin and gain control of various powers: control of fire, of water, of wind, of air, and of earth... In the midst of all these confusions, towers that gave unimaginable powers began to appear in all corners of the world, where those who already had powers could upgrade and become more powerful or even those who did not have powers could receive powers through tests of the tower. And because of these towers, conflicts started to happen in all corners of the world by those wanting to monopolize these towers.Luan Dimas was betrayed by one of the people he trusted most. However, in his final moments before being killed, he was transported back to four months before the third awakening that started the apocalypse on earth. Being a man who lived for a thousand years and had accumulated several techniques, he now had a new chance to correct some of his early mistakes. Luan decided to make the most of this new chance that the heavens had given to him.
8 1184 - In Serial67 Chapters
A Witch's World
Being outed as a witch is a fate worse than death. It is a problem young thief Iveriani never dreamed of having to think about. She has other things on her mind, like where her next meal will come from. So when she awakens as a witch on the eve of the most horrific event of her life, she not only has to escape from the men who slaughtered her friends, but also figure out how to navigate a world that reviles what she is. With the church’s paladins an ever present threat within Atrican city where she grew up, she has but one choice: to run. But not even on the rural outskirts far outside of Atrican is she safe from the witch hunters. Returning home she finds solace in a kind, fellow witch while leading a double life honing her powers by working for the most notorious criminal leader of the city. Now she has to decide what kind of person she wants to be. Safely hide amongst the people who would stone her if they knew the truth about her, or make something more of herself and push back against a cruel world that hates her through no fault of her own? Little does she know, behind it all lies an even darker secret.
8 604 - In Serial65 Chapters
Emperor of Soul Pets
The World of Ilvirin is host to millions of soul monsters. The brave men and women who seek out, Subdue, and train these monsters are called Soul Trainers. The ultimate goal of every soul trainer is to rise up the ranks, defeat countless soul monsters and trainers, and one day be acknowledged as...The Emperor of Soul Pets!!!Follow Rao Wu, a young beastman on his quest to become the Emperor of Soul Pets. Laugh and cry with the many companions he makes along the way, and watch as he uncovers the terrible history of the Ilvirian World.Can Rao Wu stay true to his heart during his climb, or will he, like countless before, be corrupted by the path. Stay tuned to find out. Released on: Mondays, Wednesdays and Fridays.Patreons: Minimum of Five Chapters Ahead
8 125 - In Serial21 Chapters
Apprentice's Ascension
Geruke is a legendary warrior turned blacksmith apprentice. He is best friends with a girl called Lyrassa. A monster attacked her. She survived, but Geruke found out that the monster poisoned her. His best friend was about to die, and he didn’t know what to do. That was until he found out that there was an antidote that could save her. He wanted to buy it, but it was too expensive. So he took out a loan from a religious order of knights. They were called the Templaga. He didn’t have the money to pay them back. So he went into debt. The interest increased. He had to suffer monthly, and sometimes weekly, beatings from them, demanding that he pay them back. One day, they came to his home. They threatened to arrest him in a week’s time if he didn’t cough up the money he owed. Will Geruke let himself get arrested and killed? Or will Geruke get his hands bloody by fighting for his survival? Find out by checking out Chapter 1, and giving this a follow if you enjoy!
8 124 - In Serial14 Chapters
A Bard's Song: Lore
When all the songs left in the world are hunted out of fear, You stand up high and sing out loud so everyone can hear. When all the people that you see have eyes to give you pain, You hold your tune and understand, A Bard's Song will Remain Magic is moulded in many ways, be it the intricate knowledge and study of the Wizards, the sworn pacts of the Warlocks, or the pious faith of the Clerics. The Bards however, manipulate magic through their passion, be it through music, gladatorial combat, or stealing the secrets of others for copious wealth. These factors combine to make them one of the most universally enjoyed, yet at the same time, reviled people in history. When tensions boil over, and the world chooses sides, and Jonatan is caught squarely in the middle, he is pulled in every direction against his will, and must decide which side he must join.
8 387 - In Serial13 Chapters
The Realm Reborn: Small Closed Demo (LitRPG)
One of the world’s top competitive gamers, Theo Robinson, has been invited to demo The Realm Online, Radical Interactive’s second attempt to delve into the VRMMORPG industry. Their first attempt had critics cringing at blocky graphics and less than realistic NPC interactions. Now, after over twenty years of marrying virtual reality and medical technology, Radical Interactive is ready to try again, and they have something really big in store.But Theo Robinson has no interest in The Realm Online. A MOBA player, RPGs have never been his thing. The only reason he accepted the invitation was because of another secret project that Radical Interactive has been working on. Word has it they have been trapping people with brain injuries inside of The Realm Online. When Nancy Shelton, YouTube's most famous female Let's Player (and Theo's best friend online), got into a car accident and ended up in a coma, it was suspected that her consciousness had been ported into the game. Theo's quest isn't to demo The Realm Online but to try to find his friend. But will he even be able to look for her when the immersion is so intense that he forgets who he is?
8 211

