《Magical Vacation |teajin》part 11
Advertisement
"هیونگ...مطمئنی نمیخوای بیای عمارت؟؟"
"تو خونه خودم راحتترم...ممنون جونگکوک"
"هیونگ..."
"بله؟؟؟"
"میشه شب بیام پیشت؟؟میخوام پیشت باشم..."
از لحن کودکانه جونگکوک خندش گرفت:
"چیه؟؟نترس خودکشی نمیکنم..."
"از چیزی نمیترسم...فقط منم مثل تو دیگه حوصله اون عمارت رو ندارم..."
میدونست تهیونگ به اینجا میاد تا با سوکجین حرف بزنه، برای همین میخواست کنار برادرش باشه...اون صعیفتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردند. سوکجین از ماشین پیدا شد و رو به جونگکوک گفت:
"اگر اومدنت قطعی شد بگو برات لازانیا بپزم..."
غذاهای ایتالیایی و هر چی که ارد داشته باشه، هوش از سر جونگکوک میپرونه...حالا که قرار شد برادرش لازانیا بپزه، حتما میاد:
"من..حتما میام...درست کن برام"
سوکجین لبخندی زد و وارد خونه شد...به محض بستن در، بلاخره لبخند ظاهری روی لبش کنار رفت و تونست خودش باشه...توی اون خونه فقط و فقط صدای تیک تیک ساعت میومد...به عکس روی دیوار که خودش و نامجون بودند نگاهی انداخت. چقدر خوش خیال بود که فکر میکرد اگر عشق نامجون رو پس بزنه، میتونه به عشق تهیونگ برسه...
با بدنی خورد شده و قدم های ارام، به سمت اتاق خوابش رفت....به کمد سفیدش تکیه زد و سُر خورد به سمت زمین. همه چی رو برای داشتن عشق تهیونگ فدا کرده بود...جسمش، زمانش، نامجون، دوستهاش و قلبش...تمام اینها رو برای داشتن تهیونگ فدا کرد و اخرش، تهیونگ به تموم کارهایی که واسش کرده بود خیانت کرد...اگر باز هم تلاش میکرد، خیانت به خودش بود...
سرش رو چرخوند و به نوار کاست و دستگاه ضبطی که روی میزش گذاشته بود خیره شد...چشمهاش با دیدن نوار کاست، شروع به تولید مرواریدهای سفید کرد...خم شد و نوار رو به همراه دستگاهش برداشت. نوار کاست رو داخلش گذاشت.دکمه پلی رو زد و از اولین چیزی که ضبط کرده بود، پخش شد:
نمیدونست کی صورتش خیس از اشک شده، نمیدونست کی چشمهاش بی اجازه شروع به باریدن کردند و با هر کلمهی ضبط شده، بیشتر از پیش از چشمهاش خارج میشوند...شاید هم، اینا تکه های شکسته قلبش هستن که به این واسطه از بدنش خارج میشن...چون اگر بمونن، بیشتر از این بدنش رو زخم میکنند. نوار رو جلوتر زد
کمی جلوتر رفت...دستهاش به خاطر ضعف بدنیش میلرزید:
به هق هق افتاد...دیگه نمیتونست به درد و دلایی که با تهیونگ فرضیه ذهنش انجام میداد گوش بده. دیگه نمیتونست ادامه بده...هق هقش تبدیل به گریههای بلند شد. چرا کسی نبود که بغلش کنه و دلداریش بده؟ چرا کسی دلش برای سوکجینی که از عشق تهیونگ نمیتونست دل بکنه نمیسوزه. حالا که کسی نیست، اشکال نداره...خود سوکجین برای قلب سوختش عزاداری میکنه...خودش مرهم دل بی تابش میشه...
نوار کاست رو با دستهای لرزونش به قسمت انتهایی برد و دکمه ضبط رو روشن کرد.گریه، بهش اجازه نمیداد درست صحبت کنه. هر کاری میکرد، صداش پر از بغض و گریه بود:
دیگه نتونست بغضش رو نگه داره...دیگه گریه هاش رو نتونست کنترل کنه. با صدای لرزان و منقطعش ادامه داد:
اشک امانش رو بریده بود...هق هقش رو ازاد کرد و نفس حبس شدش رو بیرون داد..دوباره شروع به صحبت کرد. لااقل باید اون دستگاه ضبط بدونه چقدر تهیونگ نابودش کرد. باید بدونه حرفایی که شنید، مثل تیغ روی قلبش خط انداخت..
دستگاه از دستش افتاد و صدای گریه های بی وقفش توی خونه جریان یافت...خیلی درد داشت. وقتی کسی رو دوست داری، وقتی وابسته کسی میشی، وقتی همیشه با چشمات کسی رو میپایی...سخته که بگن بازیت داده و تمام مدت، با یه پوزخند به احساساتت میخندید...سخته بگن مثل عروسک های اسقاطی ولت کرد و براش ذرهای مهم نبود چکار کرده...سخته بگن دوست داشت تو بمیری...دوست داشت نابودت کنه...حالش از بودن کنار تو به هم میخورد...سخت بود...برای سوکجینی که هنوزم منتظر نوازشای تهیونگ بود سخته...
Advertisement
گریه کرد...اونقدری که حتی نای بلند شدن نداشت...روی سرامیک سرد اتاقش دراز کشید و چشماش رو بست...شاید این مجازاتش بود...برای بی اجازه عاشق شدن!!
*******************
"سلام پدر..."
"سلام، این چه وضعیه برای صورتت درست کردی؟؟"
سرش رو پایین انداخت...پدرش ادامه داد:
"مهم نیست...سریع لباس بپوش باید بریم شرکت...شنیدی چه گندی زدی؟؟"
سریعا جواب داد:
"اما من باید برم جایی..."
میخواست پیش سوکجین بره...به همین امید سریعا به سئول برگشته بود. اقای کیم با عصبانیت سرش داد کشید:
"این وضعیتو درست میکنی بعدش هر غلطی خواستی بکن...خودم دوباره میام شرکت، تو به درد ریاست نمیخوری"
اقای کیم کتش رو درست کرد و از اتاق بیرون رفت...سر تهیونگ هنوز پایین بود...مگه نمیخواست سهامها رو از سهام دارها پس بگیره...پس باید انتظار همچین لحظهای رو داشته باشه...
ولی الان فقط میخواست سوکجین رو ببینه،و قلبش بهش اطمینان میداد که توی شرکت میبینتش...زیر لب، با خودش حرف میزد و به خودش دلداری میداد:
"سوکجین حتما میاد شرکت...اون منو تو این وضعیت ول نمیکنه..."
جرقه های امید در وجودش زده شد...باید سریعتر به شرکت میرفت و سوکجین رو میدید. شرکت براش ذرهای اهمیت نداشت وقتی میتونست سوکجین رو ببینه. لبخندی زدو کت و شلوار مشکی مارکش رو پوشید. از مادرش خداحافظی کرد و همراه پدرش به سمت شرکت رفت
مذمت های پدرش اذیتش میکرد. دلش میخواست داد بزنه و بگه من اینکار رو نکردم، من نبودم که شرکت رو برشکسته کردم اما چه فایدهای داره...اون ریاست کل رو برعهده داشت و هر اتفاقی میافتاد به اون ربط پیدا میکرد.
به شرکت رسیدند. جلسه اضطراری تشکیل شده بود و همه حضور داشتند. البته الان بحث سر سهامدار ها بود و اون حرومیها، نمیتونستند توی جلسه حضور داشته باشند...به افراد حاضر دور میز نگاه کرد. جیمین و هوسوک هم حضور داشتند...عموش و پدرش هم همینطور. اما سوکجین...سوکجین نبود...
عموش شروع به صحبت کرد:
"سوکجین گفته بود اروم اروم سهامها رو میخریم...چرا بدون فکر و سریع عمل کردید؟؟"
هوسوک به عنوان مشاور سوکجین، شروع به صحبت کرد:
"اگر تک تک میخریدیم، سهامدار ها راضی نمیشدند بفروشند. چون سود خوبی میگرفتند و علاوه بر این میتونستند توی تصمیم گیری دخالت کنند. سهامدارا وقتی دیدند بقیه دارند سهامشون رو میفروشند هول کردند."
پدرش وسط حرف هوسوک پرید:
"سوکجین کجاست؟؟"
هوسوک هول شده جواب داد:
"ایشون این موضوع رو به من سپردند. احتمالا حاضر نمیشن..."
نگاه بی قرار تهیونگ روی هوسوک نشست. هوسوک نیم نگاهی به تهیونگ انداخت و ادامه داد:
"اقای کیم جونگ وو(پدر جنی) کامل سهامشون رو نفروختند و ما مجبور شدیم فقط سهام شرکت سئول رو ازشون بخریم. سهم شرکت المان و کانادا رو هنوز دارند...وقتی فهمیدند دیگه نمیخوایم هلدینگ رو اداره کنیم، با یه سری از سهامدارها، تبانی کردند و به جای سود شرکت، سهمشون رو خواستند"
اقای سانگ که وکیل شرکت بود و کارهای حقوقیش رو انجام میداد، لب باز کرد:
"میتونیم سهمشون رو از شرکت بپردازیم؛ اما برای کارگرا و تولید، پولی نمیمونه...باید به صورت تخمینی سه ماه شرکت رو تعطیل کنیم."
پدر تهیونگ، سرش رو تکون داد و عموش با درماندگی شروع به صحبت کرد:
"چی میگی هونگ...ما یه روز هم تولیدمون بخوابه، کلی از رقبامون عقب میمونیم...سه ماه برشکست میشیم..."
پدر تهیونگ به پسرش نگاه کرد:
"تو میگی چکار کنیم؟؟"
تهیونگ به افراد دور میز نگاه کرد. همه افراد نگاهش میکردند و منتظر جواب بودند. به هوسوک و جیمین نگاه کرد. هر دو منتظر نگاهش میکردند و مثل بقیه منتظر راه حل بودند.انگار کسی قرار نبود به اون کمک کنه. تهیونگ به پدر و عموش نگاه کرد و گفت:
"با سهام دارها حرف میزنم و راضیشون میکنم. منو دختر اقای کیم هنوز با هم نامزدیم و اقای کیم، کاری نمیکنه که به ضرر دخترش باشه...."
Advertisement
عموش با لبخند حرفش رو تایید کرد و پدرش لبخند ماتی روی لبهاش امد...پدرش لب باز کرد:
"پسرم، اگه بتونی سهام دارها رو راضی کنی سهمشون رو نخوان، بهترین..."
در با شدت باز شد و پسری با کت اسپرت، وارد شد...همه افراد با تعجب به جونگکوک که بی ادبانه وارد شده بود و داشت نفس نفس میزد نگاه میکردند. جونگکوک، کتش رو صاف کرد و رو به جمع تعظیم کرد:
"عذر میخوام دیر رسیدم..."
"جونگکوک تو اینجا...."
"از طرف سوکجین امدم..."
جواب پدرش رو داد و روی یکی از صندلی ها، درست رو به روی تهیونگ نشست...لب تهیونگ مثل ماهی بدون اب تکون میخورد. میخواست بپرسه سوکجین کجاست اما نمیتونست...۳۰ جفت چشم روش بود و درست نبود جلوی اونها، احضار دلتنگی میکرد.
جونگکوک بعد از تازه شدن نفسش، شروع به صحبت کرد:
" سوکجین برای نجات از این وضعیت پیشنهادی داد و من اینجام که پیشنهادش رو توضیح بدم..."
"سوکجین کجاست؟؟"
جونگکوک پوفی کرد و رو به عموش گفت:
"میشه فعلا بیخیال اینکه سوکجین کجاس بشیم و به اینکه چه خاکی به سرمون بریزیم تمرکز کنیم..."
کل سالن ساکت شد و به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک به صورت جیمین که لبش رو به دندون گرفته بود نگاه کرد و سریعا حرفش رو تصحیح کرد:
"عذر میخوام...منظورم اینه که بحث خانوادگی رو کنار بگذاریم و در مورد شرکت صحبت کنیم...."
وقتی صورت ارام شده افراد رو دید ادامه داد:
"سوکجین پیشنهاد داد که ۷۰ درصد سرمایه شرکت رو سهامی عام کنیم..."
صورت افراد رو میدید که حالت تهاجمی گرفت، سریعا و مو به مو حرفهایی که سوکجین زده بود رو تکرار کرد:
"شاید فکر کنیم حماقته از دست سهامدارا خلاص شیم و سهام رو به مردم بسپاریم...اما با این کار میتونیم نقدینگی زیادی رو وارد شرکت کنیم. اینجوری مردم هم از شرکت سود میبرند و از طرفی خریدمون هم زیاد میشه. حتی میتونیم حقوق کارگرا رو هم زیاد کنیم؛علاوه بر اون سهم سهام دارها رو کامل میدیم. اما چون کمی طول میکشه؛ مجبوریم...اموالمون رو بفروشیم و با بودجه کارخونه سهم سهامدارها رو بدیم. و طی دو روز به وسیله سهام عام پول شرکت و خودمون برمیگرده...حتی بعد از مدتی میتونیم شرکت رو از سهامی عام خارج کنیم و دیگه سهام داری هم نیست که بخواد روی تصمیم گیریهامون اثر بزاره"
افراد به هم نگاه کردند و به ترتیب مخالفت یا موافقت خودشون رو اعلام کردند. خیلی از افراد مخالف بودند و این پیشنهاد رو ریسک میدونستند. تهیونگ رو به پدرش گفت:
"بابا به نظرم پیشنهاد سوکجین بهترین راهیه که میتونیم شرکت رو نجات بدیم...درسته سهام شرکت، ارزشش خیلی پایین اومده اما میتونیم حجم قابل قبولی سرمایه به دست بیاریم و کارخونه ها به کار ادامه بدهند."
همه فکر میکردند و پیشنهاد های مختلف رو ارائه میدادند. برادران کیم با مشورت و با در نظر گرفتن موارد مختلف، پیشنهاد سوکجین رو با کمی ملاحظه قبول کردند...جونگکوک که از بحث های جدی داخل جلسه خسته شده بود، با جی اون شروع به چت کرد...بعد از تمام شدن جلسه، همه ایستادند اما برادران کیم به تهیونگ و جونگکوک دستور دادند توی جلسه بمانند...جونگکوک با بی حوصلگی گفت:
"چطور این شغل حوصله بر رو دوست دارید..."
"با ادب صحبت کن جونگکوک. اینجا ورزش گاه نیست که هر ادبیاتی بخوای به کار بگیری..."
جونگکوک، اخم ظریفی به پدرش کرد و سرش رو پایین انداخت...پدر تهیونگ، کسی بود که لب هاش به حرف باز شد:
"باید نقدینگی توی کارتهامون رو به حساب شرکت بریزیم. ماشین هاتون رو هم بفروشید.."
تهیونگ و جونگکوک با چشمهای از حدقه بیرون زده، به هم نگاه کردند. پدر تهیونگ ادامه داد:
"همون طور که سوکجین گفت باید عمل کنیم...بعد از مدتی سرمایهمون برمیگرده. ولی جدای از اینها،سوکجین کجاست جونگکوک؟؟چرا خودش نتونست بیاد..."
"چون...سئول نیست..."
پدر جونگکوک با جدیت گفت:
"یعنی چی نیست؟؟چرا من باید الان با خبر بشم. واضح بگو کجا رفته..."
" از...کشور خارج شده بابا...نپرسید کجا چون خودم هم نمیدونم..."
افراد شوک زده به جونگکوک نگاه کردند.تهیونگ ناخوداگاه از روی صندلی بلند شده بود. این پا و اون پا میکرد. جونگکوک با خشم به تهیونگ نگاه کرد...صدای پدرش، تلاقی چشمهاشون رو شکست:
"یعنی چی جونگکوک...کجا رفت سوکجین...چرا به من چیزی نگفتی؟؟"
"به خاطر اینکه نمیخواست کسی بدونه بابا...گفت هر وقت رسیدم زنگ میزنم و میگم کجام.."
حلقه های اشک در چشمای تهیونگ تشکیل شد...سوکجین...رفته؟؟...کجا!!...چرا رفت؟. سرش گیج میرفت و تعادلش به هم خورد. برای جلوگیری از غش کردن روی صندلی نشست و با صدایی تحلیل رفته گفت:
"کجا رفت جونگکوک؟؟...خواهش میکنم...خواهش میکنم بگو...."
جونگکوک پوزخند صدا داری زد و جوابش رو داد:
"به خاطر اینکه ریخت نحس تو رو نبینه رفت...جاش رو بگم؟؟...به تو؟؟حتی اگه بدونم هم نمیگم..."
پدر تهیونگ با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد:
"سوکجین کجا رفته جونگکوک؟؟اون...اون هنوز خوب نشده...هنوز بهش حمله دست میده...کجا رفت؟؟"
"اون تاجره و قراره توی کشورای زیادی زندگی کنه...پسرتون باعث شد تصمیم بگیره از سئول خارج بشه و کارش رو به این روش ادامه بده...در مورد تنها بودنش هم نگران نباشید...تنها کسی که الان تنها شده، منم...نامجون هیونگ دنبالش رفت.."
برادران کیم با ناراحتی به جونگکوک نگاه میکردند..اینکه سوکجین عزیزشون بدون خداحافظی رفته، براشون غیر قابل باور و ناراحت کننده بود...جونگکوک، با اینکه یک ساعت پیش برادرش رو همراهی کرد، باز هم دلش تنگ شده بود و چشمهای دلتنگش، مرطوب شد. اما بدتر از همه، صدای وحشناک برعکس شدن صندلی بود که داخل اتاق اکو شد...تهیونگ بیهوش شده بود و بدن بیجونش، روی دست شکستش افتاده بود...
*************
"پدر، دیگه نمیتونم بمونم...اجازه بدید برم.."
به صورت گریان تهیونگ نگاه کرد...یک ماهی میشد که سوکجین رفته بود. یک ماهی بود که تهیونگ، از اتاقش خارج نمیشد و مثل مردههای متحرک، به جز غذا خوردن کاری نمیکرد. یک ماهی میشد که اقای کیم، شرکت رو اداره میکرد و همه چیز به لطف پیشنهاد سوکجین، مثل روز اولش شده بود. یک ماهی میشد که جیمین، دوست صمیمی تهیونگ از شرکت استئفا داده بود و هیچ کس خبری از تهیونگ نمیگرفت...یک ماهی میشد که اون عمارت مرده بود...اون عمارت بی روح شده بود...
میدونستند سوکجین کجاست و چکار میکنه...همه میدونستند، به جز تهیونگ...نمیگفتند چون سوکجین نمیخواست تهیونگ رو ببینه...نمیگفتند، چون فهمیده بودند تهیونگ با سوکجین چکار کرده...از بازی که با سوکجین انجام داده بود مطلع شدند و از خانواده طرد شد...البته تهیونگ ناراحت نشد چون، دیگه براش مهم نبود. هیچی براش مهم نبود
حالا، روی زمین زانو زده بود و التماس میکرد تا قبل از اینکه بره، توسط پدرش بخشیده بشه و به خاطر سفرش، کمی پول بگیره...جایی که سوکجین زندگی میکرد رو پیدا کرده و میخواست هر طور که شده سوکجین رو راضی به برگشت کنه...
پدرش، بعد از یک ماه دوری، به صورت تهیونگ نگاه کرد...لاغر شده بود و ته ریش در اورده...از همه بدتر، چشم های تو گود رفتش بود. با تهیونگ خوش پوش و زیبایی که میشناخت، از زمین تا اسمون تفاوت داشت...پدرش، روزنامش رو کنار گذاشت و به تهیونگ نگاه کرد:
"برو... اما وقتی برگشتی، باید عوض شده باشی...باید تهیونگی بشی که با الانت فرق داره. من پسری که به خاطر خودش، پسر عموش رو نابود کنه نمیخوام...پسری که من میخواستم اینجوری نیست، پسری که من میخواستم...."
"پسری که شما میخواستید، سوکجین بود نه من...."
تهیونگ سرش رو بالا گرفت و به پدرش نگاه کرد. پدرش اون رو به این حیوان وحشی تبدیل کرده بود:
"از بچگی بهم گفتید مثل سوکجین راه برو. مثل اون لباس بپوش، مثل اون حرف بزن. مثل اون غذا بخور. مثل اون درس بخون...با خودتون فکر نکردید دارید چه بلایی سرم میارید؟؟.."
"این چرت و پرتا چیه میگی تهی...."
"شما منو نمیدیدید...سوکجین رو میدیدید. همیشه اونو زدید تو سرم و ازم خواستید خواسته های خودمو زیر پا بزارم و کارایی که سوکجین انجام میده رو بکنم. شما من رو تبدیل که حیوانی کردید که به سوکجین حمله کنه. شما کاری کردید که هر شب گریه کنم که چرا شبیه سوکجین نیستم. شما کاری کردید که ارزو کنم سوکجینی تو زندگیم وجود نداشته باشه تا پدرم اونو با من مقایسه نکنه...من، به سوکجین نامردی کردم. من یه عوضیم اما چی باعث شد تبدیل به کسی بشم که دوست نداره پسر عموش پیشرفت کنه...چی باعث شد چشمای قشنگش...که بهم با مهربونی زل میزد رو نبینم و به جاش، چشمم به پدری باشه که انگشت اتهامش رو بهم گرفته و میگه من ایدهآل نیستم..."
قطره اشکی از چشمهام پایین چکید. دیگه از تهیونگ مغروری که گریه نمیکرد خبری نبود...دیگه از تهیونگی که با یه پوزخند بزرگ از همه چی میگذشت و نابودی به بار میورد خبری نبود. تهیونگ ضعیف شده بود، بریده بود...خسته شده بود....ادامه داد، میخواست تمام دق و دلی این ۲۰ و اندی سال رو سر پدرش خراب کنه:
"از بچگی باهاش بودم. یه بار هم ناراحتم نکرد، یه بار هم حرف تند نزد. یه بار هم لبخندشو ازم دریغ نکرد. به نظرت چرا ادم باید با یه فرشته بد شه؟ وقتی بد میشی که شیطان باشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان دور افتاده بشی. وقتی بد میشی که مثل شیطان، حسرت داشته باشی. حسرت یه من با همهی نقصات دوستت دارم... حسرت یه افرین. حسرت یه اشکال نداره بی نقص باشی..حسرت جملهی کاری که دوست داری رو انجام بده...همه اینها منو تبدیل به شیطانی کرد که پرهای سوکجینت رو بسوزونه..."
سرش رو انداخت و بغض گوله شده توی گلوش رو ازاد کرد:
"و سوخته بشه....."
با پشت دستش چشمهاش رو پاک کرد و به سمت در رفت. براش مهم نبود چقدر از حرفاش رو پدرش شنیده. اون سوکجین رو از دست داد، دیگه چه چیزی تو این دنیا میتونه براش مهمتر باشه؟؟؟اون تو اتش خودش سوخت و کم کم، داشت تبدیل به خاکستر میشد.
************
بحث ازاد💜🥲
هر چی میخواید بگید من حرفی ندارم....
ممنون که میخونید عشقای من💜❤️این فیک با حضور شما قلبش میتپه
Advertisement
- In Serial47 Chapters
A Place to Belong - A LitRPG Adventure
Levi was happy with the life he had built for himself. He had a stable job, decent lodgings, and every weekend he alternated between hiking and biking in the mountains outside of town to keep in shape. There might have been downsides, like no real family or friends and an ex-girlfriend he would rather not think about, but he thought his dad would be proud of what he had done with his life. Levi was content with his prefect walled in regimented life, and even if there was a small part of him that wanted more, wanted actual meaningful relationships, he kept that part of him tightly locked away. Those relationships weren’t worth the pain they inevitably caused. But when a powerful supernatural force sweeps through Earth, Levi finds himself forced into a new environment, the social mask he used before no longer valid. With no choice but to survive and grow, he now needs to confront those feelings he thought he locked away for good. He needs to not only figure out how to survive, but how to live, and what exactly it means to have a place to call home.
8 133 - In Serial50 Chapters
Across the Realms [Dropped]
Disclaimer: I'll leave this on here for anyone to read. The last time I uploaded a chapter was nearly a year ago, and to all the readers who still kept their trust in me after I came back from my umpteenth hiatus, I am sorry. I will not carry on writing this; I started off without the correct foundations of a novel, nor commitment to fully finish it and I do not want to lie to you all once again. Maybe one day, I may decide to re-write the novel, with a new basis or at least a comprehensive starting point with many of the narrative errors cleared up; but, till then, this is goodbye. And, once again, thank you for the motivation you gave me. Even now, I see many emails come through with people commenting. Goodbye. A child blessed by the Astral. An unprecedented destiny. Watch his path, as he marches up the stairway of Heaven. A March of a Sovereign. [Adventure, Wuxia, Martial Arts, Fantasy] This is a Qihuan novel; it has eastern and western fantasy elements. More often than not in Xianxia or Xuanhuan there is a severe lack of character development, being a western writer I'm changing that. My characters, from my totally unbiased view, feel fleshed out and actually have emotions. This is my first attempt at a novel, I'm writing as a means to better convey my thoughts. I will, hopefully, steadily improve chapter-by-chapter. I'm very open to feedback and constructive criticism. As one can see this is a cultivation novel, so you know how this goes. I've decided to jump-start the whole rags-to-riches scenario. He is strong from the start and is given the utility to do so. *The cover art is not my own, all rights reserved to the owner. I will take it down if necessary. *The style of the recent chapters is comparatively different than Chapter 1.
8 98 - In Serial13 Chapters
The Glitch Chronicles: Misfit Nation
When video game characters use his television as a portal to the real world, robotics engineer Daniel Petersen expected a technological apocalypse, not a technological romance. Overworked and financially unstable, Daniel decides to take a break one evening and play his favorite video game, Misfit Nation. When the game freezes, the characters, the Misfits begin pushing their way through the screen and into his living room. In the game, their version of Earth was destroyed by a demon army lead by a demon priestess named Sheera. So, they decide to start their life anew with Daniel's help. He is hesitant at first, but his feelings for the newly real Lauren overshadow his reluctance. Daniel is blown away by her beauty. She is sexy and vibrant, but it isn't long before he realizes she is much more than her looks. When Sheera and her army find a way out of the game, The Misfits are forced into a battle to protect their new lives as real human beings. With all the trouble heading their way, they are left wondering whether this new world is any different than the world they came from.
8 118 - In Serial19 Chapters
Devil
A reimagining of history and the world through the point of view of the Devil. The Devil will be based of what I've learned and read about the Devil not going along with a single religion's view on the Devil. The chapters will be around 1000 words, and I will post most days of the week. Please leave a comment to let me know what you like or dislike and how I can improve or how you would like the story to progress.
8 119 - In Serial12 Chapters
How to protect a hero
Why does the hero ever need a guard?Is it because she is a girl?Why does she need me?A knight, joins in the hero party as they go on an adeventure in defeating the demon god. Its a love romance of the battle loving hero and the dense knight as the hero is not the only one after the knight.(This is a little short than the others.)Read my other stories:Hero For HireAssassin from the other worldOr visit my site at:evilarion.wordpress.con
8 95 - In Serial21 Chapters
The Joker's Daughter
Her simile, her blue eyes, her raven hair, her grace. They're all beautiful. I fallen in love with the daughter of the Joker...... Robin has fallen in love with the daughter of the Joker's. She was experimented on and she seems nothing like the joker. In some ways she resembles him. The Joker has tormented her and torture her and robin tries to save her from him and the insanity that built over the years of abuse. If you see or read this story on quotev that's because i'm the same author. I'm just editing and moving it on here too.
8 182

