《Magical Vacation |teajin》part 10
Advertisement
"منم باید باشم؟؟"
جنی به جونگکوک نگاه کرد و جوابش رو داد:
"من با سوکجین کار دارم، اگر نمیخوای باشی برو"
"خیلی خوب جنی، باهام چکار داشتی؟"
جنی نیشخندی به سوکجین زد و کمی بدنش رو از تکیه مبل جدا کرد:
"خب، باید از کجا شروع کنم...مثلا از یه روز قبل از اومدنتون به ویلا خوبه؟"
جونگکوک نیم نگاهی به برادرش انداخت و زمزمه کرد:
"چی میگه؟؟"
به جای سوکجین، صدای جنی بود که در پذیرایی ویلا پیچید:
"الان میگم...نگران نباش، تک تک اتفاقاتی که افتاده و شما ازش خبر ندارید رو میگم"
برادران کیم ساکت شدند. یعنی چه اتفاقی توی این ویلای لعنتی افتاده بود که این دو نفر خبر نداشتند...جنی با کنجکاو شدن آنها، خوشحال شد و دوباره به مبل تکیه داد و یکی از پاهاش رو روی پای دیگرش انداخت:
"خب، بزار از زمانی شروع کنم که منو تهیونگ وارد ویلا شدیم. تهیونگ هنوز چمدونها رو پایین نگذاشته بود که، بغلم کرد و بردم تو اتاق خواب...تا جایی که شد از همدیگه لذت بردیم. باورت نمیشه چقدر تهیونگ بدنم رو دوست داره حتی..."
"اگه قراره این چرتو پرتا رو بگی بریم صبحانه بخوریم"
سوکجین با عصبانیت و در حالی که ایستاده بود گفت...جونگکوک هم نیم خیز شد تا از برادرش طبعیت کنه که صدای خنده جنی رو شنیدند. جنی راضی از عصبانی شدن سوکجین، خندش رو با حرص بیرون داد:
"پس عجله داری برم سر اصل مطلب؟؟باشه...اگر اینطور دوست داری...."
سوکجین پوفی کرد و تصمیم گرفت دیگه به حرفای جنی گوش نده...نمیخواست به خزعبلات جنی، مخصوصا الان که با تهیونگ کات کرده و ممکنه برای خالی شدن حرصش اینا رو بگه بشنوه. اما جنی انگار، زودتر ذهن سوکجین رو خواند و شروع به صحبت کرد، جوری که سوکجین سر جاش خشک شد:
"همه چی از یه بازی شروع شد...خودت میدونی، تهیونگ چقدر ازت متنفره و توی هر موقعیتی، سعی کرد بهت حمله کنه... وقتی جونگکوک به جیمین زنگ زد و گفت توی راه ویلایید، تهیونگ دوباره تبدیل به تهیونگ عصبی شد و شروع کرد به زمین و زمان فوش دادن که چرا سوکجین لعنتی باید بیاد؟چرا تعطیلاتمونو به گه کشید!...حالم از قیافه نحسش به هم میخوره وخب، خودت بهتر میدونی دیگه چه چیزایی میتونست گفته باشه"
سوکجین توی جاش خشک شده بود، اما قلبش برعکس جسمش، فشرده شد...حال و هوای دلش، دقیقا مثل هوای بارونی که چند ثانیه پیش شروع به باریدن کرد، هوس باریدن داشت و صدای شکستن قلبش، مثل صدای رعد و برقی که از اسمون نواخت به گوش های کوچکش رسید...میخواست، قوی باشه و نشان نده که میدونه تهیونگ چقدر باهاش بد حرف میزده...برای همین خونسرد به جنی نگاه کرد و روی مبل نشست...دستش رو روی شانه جونگکوک که اگر مهارش نمیکرد، تا چند ثانیه دیگه به جنی حمله میکرد گذاشت و رو به جنی با جدیت گفت:
"اگر خالی میشی ادامه بده...چون حرفایی که میزنی ذرهای منو ناراحت نمیکنه"
جنی به صورت جدی و مصمم سوکجین نگاه کرد و وقتی اثری از ناراحتی ندید، مقدار زهر توی حرفاش رو بیشتر کرد:
"وقتی اومدید، تهیونگ تمام تلاشش رو کرد جوری بهت ضربه بزنه که راهی بیمارستان بشی و شَرِت رو از سرش کم کنه...اما تو متاسفانه قویتر از این حرفایی و تهیونگ برای اذیت کردنت اتشی تر شد. داشتم اذیت شدن عشقم رو میدیدم. هر وقت سر و کلت پیدا میشه، اونقدری به تهیونگ فشار روانی وارد میشه که نمیتونه راحت بهم عشق ورزی کنه، نمیتونه یه نفس راحت بکشه و کنارم بخوابه، همش فکر اذیت کردن توئه تا شاید از محوطهای که توش تو نفس میکشی راحت بشه...و من همه این چیزا میدیدم....پس وقتی تو و جونگکوک کنار ما نبودید و ما با ارامش شروع به بازی کردیم، تصمیم گرفتم به تهیونگ کمک کنم...تهیونگ باخت و طبق همیشه که بازنده باید شرطی رو انجام بده، براش شرط گذاشتم...اینکه، سهاما رو از چنگت در بیاره و مال خودش کنه"
Advertisement
سوکجین گنگ نگاهش میکرد، پوزخند جنی کشیده تر شد...حالا نوبت این بود که با کمی تغییر توی اتفاقی که افتاده، سوکجین رو خورد کنه:
"اما انگار تهیونگ فقط به اینکه سهاما رو ازت بگیره راضی نبود...میخواست به قدری نابود شی که دیگه نتونی بلند بشی...میخواست شکسته شدنت رو ببینه...میخواست تو کاملا نیست و نابود بشی، جوری که حتی خاکسترتم نتونی جمع کنی...پس گفت کاری میکنه که تو عاشقش بشی و وابستش بشی، نقش بازی میکنه و وقتی تو حسابی عاشقش شدی مثل حیوان ولت میکنه...."
"خفه شو عوضی..."
جونگکوک با بدن در حال لرزش و صدایی که رگه های عصبی درش مشهود بود گفت، باورش نمیشد با برادرش اینکار رو کرده باشن...برخلاف جونگکوک، سوکجین ساکت روی مبل افتاده بود. تمام بدنش احساس سردی میکرد و انگار از اتفاقاتی که دور و برش اتفاق میافته، چیزی نمیفهمه. حتی توی ذهنش هم چیزی نمیگذشت...فقط داشت به جنی نگاه میکرد...جنی، به صورت ناگهانی نگاهش به پشت جونگکوک افتاد و با صدای بلندی گفت:
" همینطور نیست، جیمین؟؟؟"
جونگکوک برگشت و به صورت مبهوتِ جیمین که همراه با موهای شلخته از اتاقش اومده بود بیرون، نگاه کرد...صورت جیمین کم کم حالت ناراحت گرفت و سرش رو پایین انداخت...جنی با صدای بلندتری صحبت کرد، به طوری که رزی رو هم از اتاق، به بیرون کشاند:
"چرا چیزی نمیگی جیمین؟؟میخوای از دروغای تهیونگ حمایت کنی!؟....مگه سر سوکجین قمار نکردیم...مگه تهیونگ نگفت، عاشقش میکنم و تمام سهاما رو از چنگش بیرون میکشم...بعد ولش میکنم و میزارم به پام بیوفته...نابودش میکنم جوری که نتونه از جاش بلند بشه...مگه نگفت؟؟"
'مگه نگفت"رو با صدای بلندتر و شبیه جیغ گفت...تهیونگ که در طبقه بالا از خستگی ناشی از دیشب به خواب عمیقی رفته بود، با صدای جنی و رعد و برقی که از آسمان میامد بیدار شد...
جیمین از تهیونگ پرسیده بود...گفته بود اگر سوکجین رو دوست داشته باشی، تا اخرش مثل دوست حمایتت میکنم و پیشت میمونم...کاری که دوستها برای هم میکنن همینه دیگه...اما تهیونگ بهش گفته بود اشتباه میکنه. حتی جیمین هم از بازی خوب تهیونگ،رو دست خورده بود. برای همین بیشتر از این بخواد همه چیزو کتمان کنه، سوکجین بیشتر اسیب میبینه...سرش رو بالا اورد و به سوکجین که به مبل تکیه داده بود نگاه کرد:
"جنی...درست میگه سوکجین...تهیونگ بازیت داد"
قطرهی اشکی از چشم راست سوکجین پایین چکید...از چیزهایی که میشنید، انقدر شکه بود که تنها سلاحش اشکهای چشمهاش بود...حتی زبانش هم سنگینی میکرد و نمیتونست چیزی بگه...جونگکوک به برادرش نگاه کرد و سریعا، قطره اشکهای روی صورت سوکجین رو پاک کرد...خودش هم حال و روز بهتری نسبت به سوکجین نداشت...دست سوکجین رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد...حتی چشمهای اون هم شروع به باریدن کردند:
"هیونگ...اینجا دیگه جای ما نیست باید بریم"
دست سوکجین رو گرفت، اما بدن برادرش همراهیش نکرد...جنی که الان حس پیروزی داشت، لبخند زد...بلاخره تونست سوکجین رو سر جاش بشونه. خوب یادشه که پدرش میخواست، جنی نامزد سوکجین بشه، حتی جنی چند بار سوکجین رو دیده بود و قلبش براش تپیده بود...هیچ وقت یادش نمیره چقدر اون شبها، عکس سوکجین رو توی اینترنت سرچ میکردو ساعتها نگاه میکرد...اما با پر شدن خبر همجنسگرا بودن سوکجین، پدرش ازش خواست با تهیونگ ازدواج کنه...و اون مثل عروسکی که دست به دست شدند، فقط اطاعت کرد و مجبور به تحمل تهیونگی بود که هر بار باید از بغل دختر و پسرای مختلف، جمعش میکرد....جنی ادامه داد، الان میتونست، تمام ناراحتیش رو سر سوکجین خالی کنه:
"منو تهیونگ جلوی شما کات کردیم. اما اونموقع که تو از عشق تهیونگ داشتی میسوختی، منو تهیونگ با هم بودیم...حتی چند بار با هم خوابیدیم و وقتی بهش اعتراف کردی دوسش داری اون داشت مسخرت میکرد...همش میگفت وقتی مجبوره لمست کنه زجر میکشه...وقتی مجبوره بهت حرف عاشقانه بزنه، دلش میخواد زبونش رو بِبُره...وقتی مجبوره از من دور بشه برای اینکه پیش تو باشه و اظهار دلتنگی کنه، چقدر دلش میخواست تو بمیری...."
Advertisement
"خفه شو کثافت....خفه شووووووو"
جونگکوک با تمام وجودش فریاد کشید تا جنی رو متوقف کنه...اون دختر از شیطان هم بی انصاف تره...چطور میتونه صورت رنگ پریده و خیس از گریه سوکجین رو ببینه و ادامه بده...نمیفهمه هر حرفش مثل چاقو به قلب برادرش میخوره و اون رو رنگ پریده تر میکنه!!!.نمیفهمه با بی انصافی تمام، داره به یه ادم بی دفاع حمله میکنه؟؟
تهیونگ با صدای داد جونگکوک، بیخیال پوشیدن بهترین لباسش شد و به سمت پله ها دوید...نکنه اتفاقی برای سوکجین افتاده باشه!...تموم احتمالات ممکن از مغزش عبور کرد به جز منظرهای که جلو چشماش داشت میدید...اینکه جنی پیشنهاد رو قبول نکنه و همه چیز رو بگه...و از صورت سوکجین معلومه که، همه چیز تموم شد!!!
رزی نزدیک سوکجین امد و با انزجار تمام رو به جنی گفت:
"خیلی حیوونی کثافت...تو عوضی حتی حق نفس کشیدن هم نداری..."
دست سوکجین رو گرفت تا بیرون از ویلا ببره و بهش شربت بده...بدن خمیده سوکجین دیگه نمیتونست حرفای این افریته رو تحمل کنه...با صدای تهیونگ، رزی ایستاد و به سمت منبع صدا چرخید...برخلاف سوکجین که انگار، مسخ پایهی مبل شده بود و چشمهاش، قرارداد بسته بودند ثانیهای یک اشک پایین بریزند
"سوکجین...دروغ میگه... باورش نکن"
جیمین با تعجب سرش به سمت صدای تهیونگ چرخید و چشمهاش بین جنی و تهیونگ در نوسان بود. جنی با عصبانیت به تهیونگ نگاه کرد و ناباورانه شروع به خنده کرد:
"من دروغ میگم یا تو...تهیونگ بسه فیلم بازی کردن، حالا وقتشه همونطور که گفتی، مثل دستمال کاغذی بندازیش دور"
چشمهای تهیونگ به جز نیم رخ سوکجین چیزی نمیدید. لرزان یه قدم به جلو برداشت و بدون تکان دادن نگاهش، لب باز کرد:
"دروغ میگه...دروغ میگه باورش نکن"
سوکجین بلاخره طلسمش شکسته شد و صورتش رو تکان داد.سمت تهیونگ چرخاند و لبهاش اروم از هم فاصله گرفت...اما قبل از خارج شدن صدایی از حنجرهی سوکجین، صدای ضبط شده تهیونگ از گوشی جنی پخش شد:
صدای خنده بلند تهیونگ از تراک ضبط شده امد:
صدای جیمین پخش شد و جیمین با نفرت به جنی نگاه کرد، اون تمام مکالمشون رو ضبط کرده بود...اون دخترهی پس فطرت
تمام حرفهایی که تهیونگ جلوی جنی زده بود، به صورت حرفهای کنار هم قرار گرفته بودند و پخش شدند...در تمام این مدت سوکجین و تهیونگ به هم نگاه میکردند. سوکجین با هیچ حسی و صورت رنگ پریده به تهیونگ خیره شده بود و فقط قطره های اشک بودند که از حال عجیبش خبر میدادند و تهیونگ،حالا با عذاب وجدان و چشمانی که از اشک، مرطوب شده بودند، به سوکجین نگاه میکرد...سرش رو به چپ و راست تکان داد و یه قدم جلو به سمت سوکجین حرکت کرد. چشمهاش فقط سوکجین رو میدید. جیمین، سریعا سمت سوکجین، که دیگه نمیتونست روی پاهاش بایسته رفت و دستش رو ستون بدنش کرد.و با دست دیگش سوکجین رو به سمت در برد:
"سوکجین شی بیا بریم بیرون..."
جونگکوک مات گوشی روی میز شده بود و مثل برادرش اشک میریخت...کی گفته اسلحهست که فقط میکشه...این فاجعه بارترین جرم بشره...اینکه با حرف، قلب یه ادم سرزنده رو بکشی. با صدای برادرش، به سمت سوکجین سرش رو برگرداند
"جونگکوک...بیا...از اینجا...بریم"
جیمین سرعتش رو بیشتر کرد و رو به سوکجین حرف زد. میدونست چقدر حالش ممکنه بد شده باشه:
"سوکجین داریم میریم بیرون، جونگکوکم میاد...دوتایی میرید خونه...تموم این روز نحسو فراموش میکنی..."
جیمین به کمک رزی در رو باز کرد و همراه رزی مهربونش، بدن سوکجین که از ناراحتی میلرزید رو حمل کرد و داخل ماشین جونگکوک گذاشت...جنی با رضایت به وضعیت ممکن نگاه میکرد، اما با حمله جونگکوک به سمت تهیونگ، به خودش لرزید
"میکشمت اشغال..."
جونگکوک سمت تهیونگ رفت و با قدرت روی زمین انداختش. تهیونگ بی دفاع تر از همیشه، فقط به جایی که سوکجین چند ثانیه پیش اونجا قرار داشت و الان نیست چشم دوخته بود...حتی وقتی ضربه های پی در پی جونگکوک به بدنش شروع شد...
جونگکوک با تمام قدرتش به پهلو و بدن تهیونگ ضربه میزد و بهش ناسزا میگفت...اما تهیونگ نه چیزی میشنید و نه چیزی از درد میفهمید، فقط با گریه به جایی که دیگه سوکجین نبود نگاه کرد...حتی زمانی که دهنش پر از خون شد، حتی زمانی که با برخورد لگد جونگکوک به دستش، دست چپش شکست و درد وحشتناکی به بدنش وارد شد. این درد در مقابل دردی که دیگه نفس نمیکشه چیزی نبود... این درد در مقابل دردی که توی چشمهای سوکجین دید چیزی نبود...
جونگکوک به قدری دیوانه شده بود که با دیدن جا به جا شدن استخوان دست تهیونگ، باز هم به ضربه هاش ادامه داد...براش مهم نبود، باید تک تک استخوانهاش رو میشکست تا حالش خوب میشد...روی بدن تهیونگ نشست و شروع به ضربه زدن به صورتش کرد...تهیونگ بادست سالمش، سعی میکرد از خودش دفاع کنه، اما کی میتونست در مقابل شدت اون مشت ها مقاومت کنه:
"گفتم....فکتو....میشکونم...عوضی"
ضربهی سهمناکی زد و تهیونگ لق شدن دو تا از دندان هاش رو حس کرد...دیگه تسلیم شده بود. راضی بود جونگکوک اونقدر بزندتش که بمیره...سوکجینی که رفت روبعید میدونست بتونه برگردونه...روح اون هم باهاش رفت و دیگه جسمی که قراره زنده بمونه چه فایده داره!!!اون هم باید بمیره
با صدای جیغ جنی و رزی، جیمین تازه متوجه وضعیت تهیونگ شد و جونگکوک رو از پشت گرفت:
"جونگکوک کشتیش....خواهش میکنم ولش کن....ولش کن"
داد میزد و با تمام قوا بازوهای جونگکوک رو گرفته بود. با دیدن تهیونگ وحشت کرد...تا به حال اینجوری تهیونگ رو خونین ندیده بود...قدرت صداش دوبرابر شد:
"جونگکوک بخدا کشتیش...ولش کن احمق...نفس نمیکشههههه"
جونگکوک رو از روی بدن تهیونگ هل داد و به سمت جسم غرق خون تهیونگ رفت...رزی سریع صورت جونگکوک رو سمت خودش برگردوند. میدونست توی مواقعی که کسی عصبانی باشه باید چکار کنه. سعی میکرد واضح حرف بزنه تا جونگکوک متوجه بشه:
"برادرت سوکجین تو ماشینه....حالش خوب نیست برو پیشش"
جونگکوک سرش رو سمت تهیونگ چرخوند اما رزی دوباره سمت خودش کشید:
"برو جونگکوک. مگه بخاطر سوکجین عصبانی نیستی؟؟برو پیشش و حالشو خوب کن"
جونگکوک کم کم هاله های خشمش کم میشد و به سمت در دوید، باید الان پیش برادرش باشه...دست خونیش رو با لباسش پاک کرد و توی ماشین نشست...برخلاف تصورش سوکجین به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود. جونگکوک، دستش رو روی دست برادرش گذاشت:
"هیونگ..."
"چیزی نگو...فقط برو"
جونگکوک، سرش روتکون داد و سریعا ماشین رو راه انداخت...
جیمین به دست شکسته تهیونگ نگاه کرد:
"یا خدا دستت شکسته...."
تهیونگ شروع به سرفه کرد و خون های توی دهنش، روی سرامیک های سفید ویلا ریخت:
"جی_جیمین...باید...با سوکجین، حرف بزنم"
جنی، که از قبل میدونست این اتفاق میافته، اروم به تهیونگ نزدیک شد و وقتی نگاه تهیونگ، روی خودش افتاد، تب لبتش رو باز کرد و خبری که صبح به دستش رسیده بود رو نشونش داد:
"یادت باشه از این به بعد چیزیو به کسی پیشنهاد بده که از بین نرفته باشه...کمپانیتون برشکسته شده...قدرت سهام دارهاتون رو دست کم گرفته بودید اقای کیم...در مورد ازدواج هم بگم که...من عاشق یه ادم برشکسته نمیشم!!!"
به سمت اتاق خودش رفت...جیمین و رزی از حجم بی شرمی جنی به ستوه اومده بودند...تهیونگ انگار حرفهای جنی براش مهم نبود چون دوباره به جیمین نگاه کرد و التماس وارانه گفت:
"خواهش میکنم کمکم کن...باید با جین حرف بزنم"
جیمین به رزی نگاه کرد:
"بببین تو وسایلمون دو تا تخته چوب صاف داریم؟؟"
تهیونگ، با تمام قوایی که داشت، گوشهی پیراهن جیمین رو تکون داد:
"تو رو خدا جیمین....میخوام باهاش حرف بزنم"
جیمین، موهای پریشون تهیونگ رو کنار زد و گفت:
"اروم باش...حالت خوب نیست"
تهیونگ که دید جیمین قرار نیست کاری کنه، دست سالمش رو ستون بدنش کرد...یکی از چشماش، اینقدر باد کرده بود که نمیتونست جایی رو ببینه:
"باید برم_پیشش..."
جیمین با بلاتکلیفی سر تهیونگ رو به اغوش کشید تموم تلاش تهیونگ برای بلند شدن رو نادیده گرفت:
"اول باید خوب شی دیوونه...با پای داغونو دست شکسته چجوری میخوای دنبالش بدویی؟؟"
جیمین و تهیونگ، هر دو گریه میکردند...تهیونگ، با وجود درد زیادش و زبونی که از سنگینی، با لکنت حرف میزد جواب داد:
"همونطور که....اون... تموم این سالها...با قلب شکسته، دنبالم دوید"
جیمین، و تهیونگ قدرت به اسارت کشیدن چشمهاشون رو نداشتند...اشک بود که از چشمهاشون پایین میریخت. جیمین حتی قدرت رها کردن تهیونگ و رفتن به اتاق جنی رو هم نداشت...دلش میخواست برای اولین بار قتل انجام بده...اگر این دختر عوضی رو میکشت، حتی به بشریت لطف میکرد!!زمین باید از این شیاطین انسان نما پاک بشه...رزی با دو تخته که از جنس پلاستیک فشرده بود برگشت:
"ببین اینا خوبه؟؟"
جیمین سریع تخته ها رو از رزی گرفت و به پارچه توی دستش نگاهی انداخت، با چشم های قدردان به رزی نگاه کرد:
"چقدر تو خوبی..."
رزی لبخندی زد و جیمین دست به کار شد...یکی از تخته ها رو اروم زیر دست تهیونگ برد و به اخ و ناله تهیونگ توجهی نکرد...تخته دیگه رو روی دستش گذاشت و با پارچه، دو تا تخته رو دور دستش فیکس کرد...رزی، چیزی مثل طناب پیدا کرد و به جیمین داد. جیمین هم دور اتل نصف و نیمه که دست تهیونگ رو باهاش بسته بود کشید و پشت گردنش گره زد.کمک کرد تهیونگ بشینه و گفت:
"تهیونگ پاهات رو تکون بده ببین درد نداره.."
با تکون دادن پاهاش، متوجه شد پاهاش سالمه و با نفس کشیدن و بقیه مسائل، وضعیت عمومیش رو چک کرد...تهیونگ از جیمین دوباره درخواستش رو کرد:
"تو رو خدا منو ببر پیشش...باید باهاش حرف بزنم"
"اون رفته تهیونگ"
"مهم نیست، من باید ببینمش"
"باشه بعد از این که بیمارستان رفتیم و فهمیدم کاملا سلا..."
تهیونگ دوباره سعی کرد از جاش بلند بشه، اما جیمین مانعش شد:
"باشه، میبرمت پیشش فقط به خودت فشار نیار"
با کمک رزی، تهیونگ رو روی کولش انداخت و سریع سمت ماشین رفت. رو به رزی گفت:
"سریعا وسایل همه رو جمع کن و از ویلا بیرون بزن...با این زنیکه دیوونه تو ویلا نمون"
رزی سرش رو تکون داد و سریعا سمت در ورودی رفت تا وسایل رو جمع کنه...جیمین، تهیونگ رو روی صندلی عقب گذاشت و مجبورش کرد بخوابه:
"وقتی دیدمشون، کمکت میکنم بلند شی"
سریعا سوار شد و به سمت جاده ثابتی که به خروجی راه داشت رفت...با تمام سرعت حرکت میکرد... مطمئنا جونگکوک و سوکجین وضعیت خوبی ندارن و ارومتر حرکت میکنن...اگر با سرعت میرفت، شاید به اونها میرسید.
با دیدن ماشین سیاه جونگکوک، سرعتش رو بیشتر کرد:
"از جات بلند نشو...دیدمشون"
شروع به بوق زدن کرد...جونگکوک با اینه وسط ماشین به پشت نگاه کرد:
"جیمینه...میخواد چمدونامونو بده؟؟"
وقتی نیم نگاهی به صورت سوکجین که روی پنجره افتاده بود کرد. تصمیم گرفت ساکت شه...برادرش اروم با چشمهای بسته اشک میریخت و لبهاش میلرزید...چشمش رو توی حدقه چرخوند:
"باید میکشتمت تهیونگ عوضی...ببین چجوری داره گریه میکنه"
سوکجین چشمهاش رو باز کرد:
"من خوبم...وایستا ببین چی میگه..."
جونگکوک، مطیعانه به برادرش گوش داد و ماشین رو نگه داشت...داشتبورد رو باز کرد و چند دستمال کاغذی ازش بیرون کشید و به سوکجین داد:
"هر چقدر دوست داری گریه کن...فقط تظاهر نکن حالت خوبه و انگار اتفاقی نیفتاده"
همینطور که حواسش به سوکجین بود، از اینه بغل به اعمال جیمین نگاه میکرد...توی هوای بارونی که الان بارونش به شدت تند شده، چمدونشون اونقدرا هم چیز مهمی نبود...جیمین از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد، و به تهیونگ کمک کرد تا از ماشین بیرون بیاد...جونگکوک با دیدن تهیونگ، سریعا ماشین رو استارت زد:
"عوضی، با چه رویی..."
سوکجین سریعا ماشین رو خاموش کرد و رو به جونگکوک گفت:
"بیرون نمیای...."
"چی میگی هیونگ....میخوای بری با این صورت رنگ پریده و گریون با اون حروم..."
"گفتم بیرون نمیاااای....خودم شروعش کردم....خودمم تمومش میکنم"
تهیونگ توی بارون، در حالی که سعی میکرد تکیهاش رو به ماشین بده تا نیوفته، ایستاده بود...خون گناهکار بدنش، به وسیله قطره های اب شستشو میشدند و پایین میریختند...با پایین اومدن پسری که لباس سفید پوشیده بود، تکیهاش رو از ماشین گرفت و جلو رفت...
سوکجین به سمت تهیونگ اومد...با دیدن صورت و دست شکستش، حالش داشت بد میشد اما توجهی نکرد...الان باید با تمام وجود قوی باشه..توی اون هوای بارونی، چشمهای اشکیش معلوم نبود، اما هر ادمی میتونست حال اون پسر رو از چشمهاش تشخیص بده...
با رسیدن به تهیونگ، دستش بالا رفت و روی گونه تهیونگ فرود اومد...صدای سیلی بین صدای برخورد قطرات بارون، گم شد...از شدت سیلی صورت تهیونگ به سمت مخالف پرت شد، اما بدنش رو سفت گرفت...سوکجین حقش بود...اون باید بیشتر از اینها به صورت تهیونگ ضربه بزنه...تهیونگ صدای لرزان و گرفته سوکجین رو شنید:
"در حقت چه بدی کردم که اینجوری جوابمو دادی؟؟اینقدر...ازم، متنفری؟؟"
تا الان، فقط میخواست خودش صحبت کنه، اما با سوال سوکجین، زبونش جرات به حرف زدن نداشت...اون یه فرشته بود، مگه میتونست به کسی بدی کنه...حتی سیلی که به تهیونگ زد هم از بدیش نبود، تکه قلب سوکجین بود که به گونه تهیونگ خورد...سوکجین جلوتر اومد:
"چرا چیزی نمیگی؟؟چکار کردم که حقم اینه؟؟"
تهیونگ نمیتونست به صورت سوکجین نگاه کنه...با صدایی که از شرمندگی و دلشکستگی، از ته چاه اومد گفت:
"مُ_متاسفم"
سرش رو چرخوند و سوکجین رونگاه کرد...به چشمهای قرمزش و به لبهای گیلاسیش که الان مثل گچ داشت سفید میشد چشم دوخت...
سوکجین که حس میکرد، کم کم حمله عصبیش داره شروع میشه، صحبت رو آغاز کرد:
"آ_آرزو میکنم...عاشق کسی بشی که... ازت متنفره...."
با تموم شدن جملش، قطره های کوچک اشک از دو چشمش پایین ریخت...تهیونگ دستش رو جلو برد تا گونه سوکجین رو نوازش کنه، اما سوکجین چند قدم عقب رفت...لرزش دستهاش داشت شروع میشد اما سعی میکرد با نگاه نکردن به چشم ورم کرده و دست شکسته تهیونگ، حملهاش رو کنترل کنه...تهیونگ لب باز کرد:
"سوکجین متاسفم...من پیشمونم...مَ..."
"دیر شده...خیلی دیر شده"
Advertisement
- In Serial22 Chapters
Arcane Transmogrification (Book Two of the Pentacle Series)
Book Two of the Pentacle Series Danny can only hope that his most recent efforts have saved the caravan he was traveling with, but was the price he paid too great? [Please consider this is an alternate/abridged and free version of book 2. The newly published Amazon version is over twice as long. I added a number of additional adventures, expanded on Danny's personal relationships, and made many revisions to the overall storyline. I apologize, as I have no current plans to add any portions of Book 3 to this website.]
8 98 - In Serial15 Chapters
City of Champions Online
Having found the tragic truth that an art degree is worth less than the paper it is printed on, Jacquelyn Jones is frustrated with her dead end work as a graphic designer for a marketing firm, finding new ways to try and convince people that this week's 50 cent off sale is actually worth driving to the store. She's tried other VRMMORPGs, but they've all been fantasy-based, with a couple sci-fi games thrown in. But she wants something more, something Super. Superhero VRMMOs have had a... subpar reception in the past, in part due to the fact that the nature of most MMOs makes for fairly unheroic tales. After the couple hundredth time blasting the same group of mooks from the same faction on the same street corner of the same city, using the same powerset as everyone else because you only have a few options, it is hard to think of yourself as a hero anymore. But then she heard about City of Champions Online. For the first time, a developer partnered with a tabletop RPG maker to use their system to create a VRMMORPG, and it was one of the systems designed to be used with superhero games! And despite the name, there was no getting stuck in the same city as all the other players. The game world was a detailed replica of the real world, down to having some of the same shops and restaurants in town. She could be whoever she wanted, whatever she wanted. Now, she just has to find a way to become the heroine she's always wanted to be.
8 348 - In Serial10 Chapters
The Crown's Right
Decades have passed after the Artheians dethrone the imperial family of the Kingdom of Artheiaya. Until the day that the Serpent God avenge its children, creating multiple plagues after plagues, killing thousands of people all over the Kingdom. Now, they are forced to search for the lost descendants of the imperial serpent family as to how the Serpent God has commanded them to do so, but multiple challenges faced them as they travel across Kingdoms. They saw how frightening it was outside the walls. REPUBLISHED: WATTPAD AND WEBNOVEL
8 155 - In Serial26 Chapters
BORING.
Izzy is a girl who is well, boring. She has spent her whole life that way, but not anymore, she's fed up with BORING. She wants to be fun! Until fun gets her some where she NEVER wanted to be.
8 178 - In Serial77 Chapters
The Troll of Oium: A Norse Saga
The lands of Midgard have grown cold and choked with ice as freezing mist covers all. Only a sacrifice can bring the warmth of summer, one from each tribe of Germa in their turn until The Vargr Tribe's treachery forces all into war. But in the mitts of battle, something rages beneath a Jarl's skin turning his skin gray, eyes red, and bringing forth a craving for flesh. All the while Odin guides the future, preparing for the visions plaguing him for a millennium. A black-furred wolf, large like a mammoth, and a necromancer with green flames burning in his eyes would come for him. The battle's name would be Ragnarök and will end the world unless he claims victory by any means necessary.
8 228 - In Serial50 Chapters
The Lone Survivor
"You sure he's here?""Yeah, I'm sure. Can't you smell him? And haven't you heard about the young leopard shifter who's been spotted around these parts? Talk is that he's the lone survivor, and he's going to be ours"~~~My name is Fabian Davies, and I am a rogue leopard shifter. But it wasn't always this way.I used to have a family, a leap. We all lived in a huge house in the forest together, and we were one of the strongest leaps of our kind. Now, I live alone, scared to let go of the past or venture far from the house that I used to call my home. My leap disappeared five years ago, leaving me with nothing, no trace of where they went. Not even a note.Zion and Chase. The twins who stumbled upon my home and changed my life for good. They seem to know something about my pack, but without knowing their intentions, how can I possibly trust them?I am a rogue leopard shifter, cast aside by everyone I meet. I am the lone survivor.
8 227

