《Magical Vacation |teajin》part 5
Advertisement
سوکجین با ذوق روی عقب وانت پرید و نشست... تهیونگ به صورت منزجر کننده ای به وانت نگاه میکرد....به سوکجین که یه شلوارک لی و یه لباس سفید گشاد پوشیده بود نگاه کرد و گفت:
"کثافت از این وانت میره بالا....تو با این لباسای روشن میخوای اینجا بشینی؟؟"
تهیونگ دست سوکجین رو کشید و گفت:
"بیا پایین هر جا خواستی بری با ماشین میریم...."
راننده وانت با لحن عصبانی گفت:
"بپر پایین پسر......این دوستِ تیتیش مامانیت داره به وانت نازنینم توهین میکنه...."
تهیونگ نیش خندی زد و زمزمه وار گفت:
"هر چی ندارتر پروتر....."
سوکجین توی جاش نشست و به مرد تعظیم کرد....تهیونگ از تعجب چشماش گشاد شد....برای چی داره به همچین ادم فقیری تعظیم میکنه در صورتی که تو شرکت هزاران ادم بهش خدمت میکنن!!...
"سوکجی...."
سوکجین توی حرف تهیونگ پرید و گفت:
"عذر میخوام اقا.....دوست من نمیخواست توهین کنه فقط یکم به تمیزی حساسه...اگر اجازه بدید بشینه و ما رو لب همون جایی که گفتم پیاده کنید"
مرد که یکم نرم شد لبخندی زد و پشت ماشین نشست....تهیونگ به سوکجین چشم غره رفت و اروم گفت:
"من به تمیزی حساسم؟؟سریع بیا پایین...."
"میپری بالا یا نه پسر؟؟؟؟"
مرد راننده با داد گفت....تهیونگ که بهش برخورده بود رو به سوکجین گفت:
"من با لباسای مارکم سوار این قراضه نمیشم...."
سوکجین که از سوار شدن پسر عموش ناامید شده بود شونه ای بالا انداخت و گفت:
"هر جور راحتی......اقاااااا، بزن بریم"
مرد ماشین رو روشن کرد....تهیونگ که فکر میکرد سوکجین به حرفش گوش میده و پیاده میشه، از رفتار ناگهانی سوکجین غافل گیر شد....ماشین به راه افتاد....سوکجین به وانت تکیه داد و چشماش رو بست و نفس عمیق کشید....بعد ۵ سال، داره به مکان مورد علاقش میره و کمی هیجان زدس....
"صببببر کن....."
با تعجب چشماش رو باز کرد و به تهیونگ که سمت وانت میدوید نگاه کرد.....مرد راننده ایستاد و گفت:
"چرا اینقدر ناز میکنی....همون اول سوار شو دیگه!!!!"
تهیونگ چشم غره ای رفت و دست سوکجین که به سمتش دراز شده بود رو گرفت و از وانت بالا رفت....وقتی رو به روی سوکجین نشست و راننده راه افتاد گفت:
"دلم میخواست گردن این مرتیکه رو نصف میکردم..."
سوکجین خندید....تهیونگ به سوکجین نگاه کرد، نور خورشید توی صورتش میخورد و چشماش قهوه ای تر از قبل شده بودند.....لبای صورتیش به خنده باز شده بود و باعث شد تهیونگ مثل روزای قبل،صورت سوکجین رو تحسین کنه....
تهیونگ به خودش اومد....خیره شدن به سوکجین چیز خوبی نبود....مخصوصا برای ادمی که به فکر انتقامه....به زیر پاهاش نگاه کرد و هیش بلندی گفت
"اَه....لعنتی..... اینجا کاه میذاره سوکجین.....تازه این لگنش خیلی اروم میره...."
سوکجین به منظره پشت تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"بهتر....."
"چی میگی؟؟؟میخوای زجرم بدی؟"
سوکجین خندید و گفت:
"مگه من مجبورت کردم باهام بیای...در ضمن.."
سوکجین دست تهیونگ رو گفت و سمت خودش کشید و گفت:
"بیا اینجا بشین تا بفهمی چقدر خوبه که اروم میره..."
تهیونگ کنار سوکجین نشست....سوکجین راست میگفت، منظرهی ابی که نور خورشید توش انعکاس پیدا کرده، همراه با گلای کنار جاده، مثل گرونترین پرتره ی باب راس رو به روشون قرار داره....اون دو اونقدر محو دیدن منظره بودند که یادشون رفت دستاشون رو به هم گره زدن....سوکجین به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"قشنگه؟؟؟"
تهیونگ بدون اینکه چشمش رو از منظره رو به روش بگیره لبخند زد و گفت:
"عاااا خیلی خوشگله....اگه میدونستم همچین منظره ای هست، اینقدر توی ویلا نمی خوابیدم"
سوکجین لبخند زد و گفت:
"این منظره رو وقتی داشتی با ماشین به سمت ویلا میومدی هم دیدی، اما بهش توجه نکردی....خیلی چیزا رو وقتی بهشون توجه میکنی، میفهمی چقدر قشنگن...."
Advertisement
تهیونگ به سوکجینی که موهاش به وسیله باد اینطرف و اونطرف میرفت و چشمای قهوه ایش که خیره به منظره بود و با لبخند زیبایی به جلو نگاه میکنه زل زد و گفت:
"اره....راس میگی...."
بقیه راه توی سکوت گذشت، هر دو داشتن از زیبایی محسور کننده طبیعت لذت میبردن...بعد از حدود نیم ساعت، راننده وانت نگه داشت و سوکجین از وانت پایین پرید.....تهیونگ هم از وانت پایین اومد و راننده به راه افتاد....
اینجا کجاست؟؟در حقیقت تهیونگ نمیدونست و تصمیم گرفت سوکجین رو دنبال کنه....بعد از دور شدن راننده کامیون، سوکجین به سمت تهیونگ برگشت و دستش رو گرفت....
"میخوام با یه بهشت اشنات کنم...."
به سمت مزرعه گل افتاب گردون رفتن....تهیونگ اول باورش نمیشداما وقتی دید به وسیله سوکجین داره به همون سمت کشیده میشه سعی کرد دستش رو از دستای سوکجین جدا کنه....
"هیییی هییی، نگو میخوایم بریم تو این مرزعه؟؟ ایندفعه واقعا نابود میشه شلوارم..."
سوکجین لبخندی زد و گفت:
"بهم اعتماد کن قول میدم پشیمون نمیشی...."
تهیونگ توی دلش گفت'تمام پشیمونیای زندگیم به خاطر تو بوده حالا میگی بهت اعتماد کنم؟؟'....اما بر خلاف میل باطنیش تصمیم گرفت به حرف سوکجین گوش بده....
وقتی نزدیک مزرعه شدن سوکجین سرش رو سمت تهیونگ چرخوند و گفت:
"یادته قبلنا سرعتم ازت بیشتر بود؟؟اخخخ همیشه ازم میباختی...."
تهیونگ با خشم به سمت سوکجین برگشت و گفت:
"چرت نگو سوکجین.....تو همیشه تو بازی ها یه بازنده بودی"
سوکجین با بی خیالی شونه هاشو بالا برد و لبخند شیطونی نثار تهیونگ کرد و گفت:
"پس منو بگیر...."
سوکجین شروع به دویدن کرد و تهیونگ هم با جدیت دنبالش کرد.....
"عمرا بزارم ببری...."
سوکجین بلند میخندید و میدوید و تهیونگ هم.....نمیدونست چرا اما مسابقه جدیش با سوکجین، مثل گرگم به هوای دوران بچگیش شد و شروع به خندیدن کرد....سوکجین با خنده گفت:
"نتونی بگیریم قلقلکت میکنم...."
تهیونگ هم با خنده مستطیلیش که دیگه نمیتونست پنهانش کنه گفت:
"نمیذارم قسر در بری....میگیرمت"
هر دو از بین مرزعه گلهای افتاب گردان رد میشدند....تهیونگ سرعتس رو زیاد کرد و خندید، سوکجین هم نیم نگاهی به پشت انداخت و داد کشید که باعث خنده بیشتر تهیونگ شد.....اما تهیونگ سرعتش رو بیشتر از قبل کرد و همزمان با تمام شدن مرزعه آفتاب گردون، پیراهن سوکجین رو گرفت و با خنده گفت:
"گرفتمت...."
اما حواسش از سوکجین به منظره جلوش جلب شد....نیمکتی کنار ساحل بود و چوب های شکلاتیش، به وسیله خورشید میدرخشید...
چون عصر شده بود، خورشید اسمان رو با پرتوهای خودش نقاشی کرده بود....و عجیب تر از همه گلهای رز زردی بودند که دور تا دور نیمکت روییده بودند....
"وااااو....کشورمون اینقدر جاذبه طبیعی داره؟؟"
سوکجین لبخندی زد و گفت:
"این یه قسمتشه....منو جونگکوک جاذبهی طبیعیای نیست که توی کره فتح نکرده باشیم...."
یک لحظه تهیونگ توی دلش به جونگکوک حسادت کرد....دو ساعتیه که با سوکجین میگذرونه، اما اندازه هزاران پارتی و مست کردنای تا صبح و سکس های طولانی مدت لذت برده....الان میفهمه چرا همه سوکجین رو دوست دارن....چون کنارش که باشی، بهت خوش میگذره....
سوکجین جلو رفت و یه چوب برداشت و با خودش بلند حرف زد، انگار کسی رو مخاطب قرار میداد....همینطور که به هانگول اسم تهیونگ رو مینوشت گفت:
"سلام مامان....حدس بزن کی رو اینجا اوردم....باورت میشه تهیونگ باهام به اینجا اومده؟؟!!"
بعد از اسم تهیونگ، اسم خودش رو هم نوشت....تهیونگ به سوکجین نزدیک شد و اسم های روی شن های ساحل رو نگاه میکرد....سوکجین با لبخند رو به تهیونگ گفت:
"بابا میگفت مامانم عاشق اینجا بود.....برای همین با اینکه بیماری و حاملگیش اذیتش میکرد.....از بابا میخواست به اینجا بیارتش، تا غروب افتابو از اینجا ببینه.....شاید به خاطرهمینه عاشق اینجام"
Advertisement
تهیونگ سرش رو تکون داد و به اطراف نگاه کرد....سوکجین اروم اروم داشت تو خودش میرفت و تهیونگ میخواست به عنوان تشکر، حال و هواشو عوض کنه.....یه تریا کوچیکِ ساحلی با فاصله اونجا بود....تهیونگ لبخند مستطیلیش روی لبش اومد و به سوکجین گفت:
"صبر کن....الان میام"
"تهیونگاااا.....پول داری؟؟"
نه نداشت....اینقدر اونموقع نگران سوکجین شده بود که هیچی همراهش نیورده بود....سوکجین از جیبش کارت بانکیش رو در اورد و رمز کارت رو بهش گفت....تهیونگ با سرعت به تریا رفت و دو لیوان قهوه برای خودش و سوکجین گرفت....با اینکه دستش میسوخت اما هر دو رو گرفت و به سمت سوکجین دوید....
سوکجین روی ماسه های نرم ساحل نشسته بود و دستاش رو دور زانوهاش قفل کرده بود....با اومدن تهیونگ، سوکجین چهارزانو نشست و قهوه رو از دست تهیونگ گرفت.....تهیونگ دوست نداشت شلوارش کثیف تر از این بشه، اما دیگه براش مهم نبود و روی ماسه ها کنار سوکجین نشست و پاهاش رو دراز کرد....
"چقدر خورشید این منظره قشنگ تر از بقیه وقتاست...."
تهیونگ با لبخند گفت و سوکجین از اینکه تونسته تهیونگ رو خوشحال کنه لبخند زد....خیلی وقت بود لبخند تهیونگ رو ندیده بود.....تهیونگ ادامه داد:
"یادته تولد ۱۸ سالگیم پیشنهاد دادی به بوسان مسافرت کنیم؟؟اونموقع دلم میخواست خفت کنم چون دورهمی منو دوستامو به هم ریختی......اما بعدش که شهربازی رفتیم نظرم درمورد مسافرت عوض شد، اون سفر واقعا به من خوش گذشت"
سوکجین با لبخند به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ انگشت اشارش رو جلو اورد و گفت:
"البته جونگکوک خیلی رو اعصاب بود...."
سوکجین خندش گرفت و با صدای ارومی خندید و تهیونگ با افتخار به صورت خندون سوکجین نگاه میکرد....باورش نمیشد تونسته سوکجین رو بخندونه....جیمین اگر اینجا بود حتما چشماش می افتاد رو ماسه ها
نسیم خوبی شروع به وزیدن گرفت و تهیونگ چشماش رو بست....واقعا اینجا حس خوبی به تهیونگ میداد....تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت:
"دوست دارم اینجا بمونم....دیگه حال شرکتو ندارم"
"چرا؟؟"
"واقعا شرکت خسته کنندس"
سوکجین مثل تهیونگ پاهاش رو دراز کرد.....خیلی وقت بود میخواست بهش پیشنهادی بده اما مطمئن بود تهیونگ از حرفاش سوء برداشت میکنه....اما الان شرایط فرق میکرد...شاید به حرفش گوش بده...
"تهیونگا، تو هوش عملیت واقعا عادیه....حس میکنم توی پست مدیریت اجرایی بهتر عمل کنی تا مدیریت کل....مدیریت کل باید همش با یه سری اعداد سر و کله بزنن اما مدی...."
تهیونگ پوزخندی زد و حرف سوکجین رو قطع کرد....با هر کلمه سوکجین درجه عصبانیتش بیشتر شده بود و داشت میترکید....با عصبانیت لیوان قهوه رو روی زمین کوبید و از جاش بلند شد....
"خیلی وقیحی سوکجین...فکر نمیکردم به ریاست کل چشم داشته باشی....الان این حرفا رو میزنی که من بگم اره راس میگی و ریاست کلو تقدیم کنم به تو؟؟"
سوکجین سرش رو تکان داد و گفت:
"تهیونگ من هیچ سِمَتی توی شرکت نمیخوام....من فقط میخواستم....."
"هههه جالبه....میگی هیچ سِمَتی توی شرکت نمیخوای و اینقدر سر سهاما حرص میزنی!!....فکر میکنی نمیدونم داری چه غلطی توی شرکت میکنی...."
"تهیونگ من اون سهاما رو به این خاطر میخرم که...."
سوکجین با داد تهیونگ ساکت شد...تهیونگ اینقدر عصبانی شده بود که لیوان قهوه اش رو با پاش پرت کرده بود و هیچ کنترلی روی کاراش نداشت و سر سوکجین فریاد میزد....
"خفففففه شوووو......خفه شوووو عوضی.....کاش میشد این چهرتو به بابام نشون بدم.....منو احمق فرض کردی؟؟"
تهیونگ سمت ساحل رفت و پاهاش رو روی امواج ساحل گذاشت...سوکجین لیوان قهوه به دست جلو رفت.....اما تهیونگ جلوتر رفت اونقدری که پاهاش تا زانو توی اب بود....سوکجین با اینکه میخواست چیزی نگه اما نتونست استرسش رو کنترل کنه...
"تهیونگ....خواهش میکنم از آب بیا بیرون..."
تهیونگ نیم نگاهی بهش کرد و پوزخند زد....یه قدم جلو تر رفت و سطح اب بالاتر اومد....با حالت مسخره ای گفت:
"چیه؟؟؟میترسی؟؟"
سوکجین لرزش دستاش شروع شده بود و پاهاش رو به هم قفل کرده....تهیونگ به لیوان قهوه که تو دستش میلرزید نگاه کرد و نیشخند زد....یک قدم جلوتر رفت....صدای لرزون و اروم سوکجین رو شنید...
"تهیوونگ....بیا بیرون....حالم....داره بد میشه"
سوکجین به آبی که اروم اروم داشت پیشروی میکرد نگاه کرد....تهیونگ برای اینکه صحنه ی دیدنی ضعف سوکجین رو از دست نده، چرخید....حالا بدنش سمت سوکجین بود ،اما دو قدم دیگه عقب تر رفت و گفت:
"بزا توام احساس ترس کنی....چرا فقط من باید این احساسو داشته باشه"
"ته...تهیونگ.....خواهش میکنم....خطر...خطرناکه"
تهیونگ بلند خندید و عقب تر رفت و گفت:
"نه خطرناک نیست....ولی تو خطرناکی...تو..."
تهیونگ حرفاش رو با دادی که سوکجین زد خاتمه داد.....لیوان قهوه از دست سوکجین افتاده بود و سوکجین روی زمین افتاد و دستای لرزونش رو روی گوشاش گذشت...مثل بچه ای که منتظر صدای بلندی باشه....گریه میکرد و با داد صحبت میکرد...
"خوا_هش میکنم.....تهیون...بی-بیا....ب-ب-بیرون....تهیون"
اب تا شانه های تهیونگ رسیده بود اما در مقابل تعجبی که از رفتار سوکجین کرده بود چیزی نبود...اون دلش میخواست ضعیف بودن سوکجین رو ببینه...میخواست اون رو ذره ذره نابود کنه و الان به وضوح قرمز شدن صورت سوکجین رو از نفس تنگی میدید....سوکجین از نفس تنگی سرفه میکرد و با مشت به قفسه سینش میکوبید....
اگر تهیونگ قبل بود، شاید با خنده به منظره مقابلش خیره میشد اما این تهیونگ، بی اختیار به سمت سوکجین دوید و اون رو به بغل گرفت....دلش برای سوکجین سوخته بود؟؟نمیدونست....فقط این رو میفهمید که دیگه مثل قبل از اذیت سوکجین لذت نمیبره....
سوکجین به محض حس کردن جسم تهیونگ، محکم بغلش کرد و به پیرهنش چنگ زد...با گریه حرفی نامفهوم میزد، اما برای تهیونگی که بغل گوشش زمزمه میکرد 'اروم باش'، صدای سوکجین شنیده میشد....
"نرو...ته-تهیون....نرو....تو ک-کابوسامم...اینج-جوری...از دستت دادم"
سوکجین به پهنای صورتش اشک میریخت و تهیونگ سعی در اروم کردنش کرد
"باشه....فقط گریه نکن...سوکجینا ببخش منو.....دیگه این کارو نمیکنم....قول میدم....گریه نکن"
سوکجین رو اروم از خودش جدا کرد و با انگشت اشاره اش اشکاش رو پاک کرد....
"دیگه گریه نکن....هوم؟؟قول بده سوکجین؟؟"
اشکای سوکجین دست خودش نبود...حمله عصبی بود اما سعی کرد به خودش مسلط بشه....سوکجین با آستینش بقیه اشکاش رو پاک کرد اما خجالت میکشید به صورت تهیونگ نگاه کنه...برای همین سرش رو پایین انداخت با انگشت اشارش روی ماسه ها علامت میکشید....
تهیونگ از شدت کیوتی سوکجینی که لب پایینیش رو داخل دهانش کشیده و مثل بچه ها خجالت میکشید لبخند زد و گفت:
"خجالش نداره که......سرتو بگیر بالا.....اصن دستاتو بده منو چشماتو ببند....مثل اونشب"
سوکجین هنوز توی همون وضعیت باقی موند که تهیونگ با شتر و شوخی گفت:
"چشماتو ببند دیگه جین هیونگ"
سوکجین اروم چشمامو بست و تهیونگ دستای سوکجین رو گرفت و عقب عقب سمت ساحل رفت، سوکجین با حس کردن آب زیر پاهاش،چشماش رو سریع باز کرد. تهیونگ با خنده گفت:
"آب که ترس نداره ببین..."
و مشتی اب روی سوکجین ریخت.....سوکجین از آب ننیترسید، اون میترسید آب تهیونگ رو ازش بگیره....سوکجین دستش رو جلوی بدنش برد و با خنده گفت:
"نکن تهیونگ...."
اما تهیونگ با هر دو دستش شروع به اب پاشی کرد و سوکجین هم شروع به پاشیدن اب به تهیونگ کرد......از عصبانیت و ناراحتی چند دقیقه پیش هیچ خبری نبود و قهقهه های بلندشون فضا رو گرفته بود.....
تهیونگ اروم اروم عقب تر میرفت و سوکجین هم همراه اون عقب تر رفت تا زمانی که آب تا کمرشون اومد....تهیونگ هنوز آب پاشی میکرد اما سوکجین دست از بازی برداشت و با نگرانی بازوی تهیونگ رو گرفت....
"تهیونگ بسه خیلی عمیق شده دیگه بیا برگردیم"
اما تهیونگ بازوی سوکجین رو گرفت و به سمت خودش کشید و سوکجین رو محکم بغل کرد و گفت:
"با هم جلو میریم.....هر وقت ترسیدی محکم تر بغلم کن....فقط باید هماهنگ جلو بریم"
چند قدم جلوتر رفتن و سوکجین، تهیونگ رو محکم تر بغل کرد.....تهیونگ سرش رو توی گودی گردن سوکجین کرد و نفس عمیقی کشید که باعث شد سوکجین کمی بلرزه.....
"آروم باش سوکجین من پیشتم...."
دو قدم جلو تر رفتم و حالا اب، تا نزدیک شونه هاشون اومد....سوکجین، محکم تر تهیونگ رو بغل کرد و گفت:
"تهیونگ دارم میترسم بیا بریم...."
تهیونگ چیزی نگفت....اون که از بوی بدن سوکجین داشت دیوانه میشد و بوی بدنش با مرطوب شدن، بیشتر هم شده بود، دیگه نتونست تحمل کنه و سرش رو توی گودی گردن سوکجین کرد و گردنش رو بوسید....
سوکجین شوکه شده بود، ترسش رو یادش رفت....دمای بدنش داشت بیشتر میشد و قلبش تندتر از قبل میزد....از طرفی نیاز به نوازش های تهیونگ داشت و از طرفی میترسید که حرفایی جونگکوک زده بود واقعیت باشه....یاد حرفایی که جونگکوک زده بود افتاد
"هیونگ.....بهش اعتماد نکن...اگه، فقط اگه نیت بدی داشته باشه...."
سوکجین تهیونگ رو هل داد، اما سریع ترسش غلبه کرد و شروع به دست و پا زدن کرد و تهیونگ جلو اومد و بازوی جین رو گرفت و در اغوشش گرفت....تهیونگ در فاصله ۵ سانتی متری از صورت سوکجین، بهش زل زده بود و به نفس های تند سوکجین گوش میداد....لبای سوکجین چند بار باز و بسته شد و همون کافی بود برای خیره شدن تهیونگ به اون لبای قلوه ای
"من برای تو چیَم تهیونگ؟؟؟تو چه احساسی نسبت بهم داری؟"
بوی مست کننده تن سوکجین توی بینی تهیونگ پیچیده بود و صورتِ نزدیک سوکجین باعث شد قلبش محکم توی سینش بکوبه...برای اولین بار تهیونگ متوجه قلب دیوونش شد....به چشمای سوکجین نگاه کرد....آب دهنش رو قورت داد و گفت:
"تو برام مهمی.....خیلی مهمی"
سوکجین براش مهم بود، از خیلی وقت پیش و ذهن تهیونگ بارها این رو انکار کرده بود....به صورت ناگهانی سوکجین، بعد از شنیدن جواب تهیونگ جلو اومد و لبهاش رو روی لبهای نیمه باز تهیونگ کوبید....بوسه کوتاهی زد و صورتش رو فاصله داد....اما نمیدونه با این کار، چه به روز تهیونگ اورد
در سراسر وجود تهیونگ فقط هیجان دیده میشد و.....ضربان قلبی که صداش توی گوشهاش پخش میشد...اون صدا رو دوست داشت چون....شاید بار اولیه که اینقدر محکم اون رو میشنوه....
تهیونگ دستش رو روی گونه سوکجین گذاشت و صورتش رو جلو اورد، سوکجین از استرس چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید و وقتی حس نرمی لبهای تهیونگ رو حس کرد، نفسش رو بیرون داد....
تهیونگ دیوانه وار شروع به مکیدن لب های سوکجین کرد.....بعد از مدتی سوکجین هم همراهی کرد و باعث داغتر شدن بوسه بود....تهیونگ با شدت میبوسید و سوکجین ناله های عمیقی رو توی دهن تهیونگ میزد....تهیونگ بوسه اش رو اروم تر کرد تا بتونه ناله های سوکجین رو بهتر حس کنه....اروم اروم زبونش رو وارد دهن سوکجین کرد و جای جای دهن سوکجین رو شروع به تست کرد....سوکجین تعادل بدنش رو دست تهیونگ داد و تهیونگ بدن سوکجین رو در اغوش گرفت و کمی تن سوکجین رو بالا تر کشید....و تهیونگ به این فکر میکرد که این بوسه، حتی از اولین بوسه زندگیش هم پرشورتره.....
***************
سلام بچه ها....چطورید💝💝
یه اسپویل کوچیک درباره پارت بعد میدم....قراره توی پارت بعد قسمتایی از گذشته داشته باشیم اما ادامه این تیکه از داستان هم داریم.....
تهیونگ کم کم داره میفهمه چقدر در مورد سوکجین اشتباه میکرده و امیدوارم درست تر رفتار کنه....
راستی دیدید چارتی به خرگوشکم چی گفته بود...اخه جونگکوک با تو قرار بزاره!!!....قیافه جین رو اونموقع که به چارلی میگه بیا برو تو کووچِه، بیبی من فقط مال منه رو خریدارم😂
عذر میخوام دوباره رگ کوکجینی بالا زد....امیدوارم از این پارت لذت ببرید، این پارت کوتاه تره چون باید اینجا تموم میشد.....
نظر هم در مورد این پارت بدید و برید😘
خیلی دوستتون دارم، مواظب خودتون باشید❤️
Advertisement
- In Serial10 Chapters
The Skeleton King : Retold
Boy and his whole class got into a serious accident and got killed,but their soul's are summoned into a whole new world by the humans with the help of their Light God to become their champion/heroes in time of dark times. Except for the main protagonist. P.S I'm not that good in story first time so please help me out Not my own pic ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ Hi guys i'm a fan of The Skeleton King by BRabbit (all credits go to him) i just want to retell the story in my own way so please don't be mad am not trying to claim his, I'm just retelling his story because his story is in hiatus I think he stop so idk i'm just retelling his story so please don't be mad thank you.his chapter is only at 10 so after that I'm gonna make 11 it's gonna Be the continuation of chapter 10 it's gonna be good :) maybe while I'm writing this story there will be my own story too idk. Original Novel:By BRabbit {http://royalroadl.com/fiction/4865/the-skeleton-king}
8 119 - In Serial10 Chapters
Blackened Blossoms
Bloodthirsty and cruel to the bone, Tears make it their mission to sow discord and horror everywhere they go. But they weren't always that way, no. Tears used to be the light of the lands, apprehending evildoers and lifting up the helpless. Until someone corrupted their very nature... Newborn and not yet affected by the corruption, one Tear is on a desperate mission to save her sisters. Publishing schedule currently under review
8 210 - In Serial24 Chapters
In Alien Eyes
“This is a collection of 24 short stories with R. Sheckley's and J.L. Borges's vivid plot twist, S.H. Lem's and R.L. Asprin's keen sense of humor and laced with E.A. Poe's thrill and horror.” — Jone JulesInside this book, you will find amazing full-color artwork by Yuri Hill, Roman Guro and Linc U.Enjoy a postmodern blend of philosophy, drama, and humor while exploring settings as diverse as heaven and hell.Meet a couple of bickering angels, and a ghoul trying to do the right thing. Race your demiurge brothers to craft a perfect species.Take a journey to return your beloved one who has vanished into another dimension. Find out what time infection is, and what a virus may be thinking……in this full anthology of Namhar Brahman’s fantasy and science fiction short stories.If you love the works of Stephen King, HP Lovecraft, Haruki Murakami, O. Henry, Neil Gaiman, Ken Liu, Carmen Maria Machado or Franz Kafka, you will probably want a look straight In Alien Eyes!
8 181 - In Serial7 Chapters
Betrayal of the Dead
You've died. For most that would be it. The end. A closed path. But fate seems to have something else in store for you. What if... Through death... You can become... stronger. -System activation complete- -System loading...- -Death's betrayal.- [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 131 - In Serial18 Chapters
Jonny the Fool. :Part of the Legendary Interviews
Manna runs through the Multiverse like water through the mud. When it gets to a new world it is never the same often many lives are lost, some adapt quickly and grow into gods with the new power. Some of those gods have been working hard to help new worlds with the changes that are coming. They watch the worlds and find ways to use those worlds culture as a guide, but even gods make mistakes. This is the interview with one of the fist of world 997188 to be exposed to the mana and system made to help him. (Please note that this serves as an error report due to the anomalous situation this subject has found himself in.) This is the companion to Zane the Mad. I did my best to make it so you didn't need to read both, but you should find things that tie them together.
8 369 - In Serial18 Chapters
Girl crush Monday (GxG)
Jenny O'Brian, Tyler Steve, James O'Brian, Casey Peters and Andrew Timings alone are already too much to deal with on their own. Jenny and Tyler are the best of friends and remain that way throughout their lives. Suddenly, both their lives take a sudden turn when Jenny's Gay brother, James, returns home and a new girl, Casey Peters transfers to their school. New feelings are developed and that's when none other than Andrew Timings decides to come into the mix with an interesting suggestion. "Girl crush Monday", this is a simple game that he came up with. But, is it 'only' a simple game with not strings attached?
8 92

