《Magical Vacation |teajin》part 5
Advertisement
سوکجین با ذوق روی عقب وانت پرید و نشست... تهیونگ به صورت منزجر کننده ای به وانت نگاه میکرد....به سوکجین که یه شلوارک لی و یه لباس سفید گشاد پوشیده بود نگاه کرد و گفت:
"کثافت از این وانت میره بالا....تو با این لباسای روشن میخوای اینجا بشینی؟؟"
تهیونگ دست سوکجین رو کشید و گفت:
"بیا پایین هر جا خواستی بری با ماشین میریم...."
راننده وانت با لحن عصبانی گفت:
"بپر پایین پسر......این دوستِ تیتیش مامانیت داره به وانت نازنینم توهین میکنه...."
تهیونگ نیش خندی زد و زمزمه وار گفت:
"هر چی ندارتر پروتر....."
سوکجین توی جاش نشست و به مرد تعظیم کرد....تهیونگ از تعجب چشماش گشاد شد....برای چی داره به همچین ادم فقیری تعظیم میکنه در صورتی که تو شرکت هزاران ادم بهش خدمت میکنن!!...
"سوکجی...."
سوکجین توی حرف تهیونگ پرید و گفت:
"عذر میخوام اقا.....دوست من نمیخواست توهین کنه فقط یکم به تمیزی حساسه...اگر اجازه بدید بشینه و ما رو لب همون جایی که گفتم پیاده کنید"
مرد که یکم نرم شد لبخندی زد و پشت ماشین نشست....تهیونگ به سوکجین چشم غره رفت و اروم گفت:
"من به تمیزی حساسم؟؟سریع بیا پایین...."
"میپری بالا یا نه پسر؟؟؟؟"
مرد راننده با داد گفت....تهیونگ که بهش برخورده بود رو به سوکجین گفت:
"من با لباسای مارکم سوار این قراضه نمیشم...."
سوکجین که از سوار شدن پسر عموش ناامید شده بود شونه ای بالا انداخت و گفت:
"هر جور راحتی......اقاااااا، بزن بریم"
مرد ماشین رو روشن کرد....تهیونگ که فکر میکرد سوکجین به حرفش گوش میده و پیاده میشه، از رفتار ناگهانی سوکجین غافل گیر شد....ماشین به راه افتاد....سوکجین به وانت تکیه داد و چشماش رو بست و نفس عمیق کشید....بعد ۵ سال، داره به مکان مورد علاقش میره و کمی هیجان زدس....
"صببببر کن....."
با تعجب چشماش رو باز کرد و به تهیونگ که سمت وانت میدوید نگاه کرد.....مرد راننده ایستاد و گفت:
"چرا اینقدر ناز میکنی....همون اول سوار شو دیگه!!!!"
تهیونگ چشم غره ای رفت و دست سوکجین که به سمتش دراز شده بود رو گرفت و از وانت بالا رفت....وقتی رو به روی سوکجین نشست و راننده راه افتاد گفت:
"دلم میخواست گردن این مرتیکه رو نصف میکردم..."
سوکجین خندید....تهیونگ به سوکجین نگاه کرد، نور خورشید توی صورتش میخورد و چشماش قهوه ای تر از قبل شده بودند.....لبای صورتیش به خنده باز شده بود و باعث شد تهیونگ مثل روزای قبل،صورت سوکجین رو تحسین کنه....
تهیونگ به خودش اومد....خیره شدن به سوکجین چیز خوبی نبود....مخصوصا برای ادمی که به فکر انتقامه....به زیر پاهاش نگاه کرد و هیش بلندی گفت
"اَه....لعنتی..... اینجا کاه میذاره سوکجین.....تازه این لگنش خیلی اروم میره...."
سوکجین به منظره پشت تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"بهتر....."
"چی میگی؟؟؟میخوای زجرم بدی؟"
سوکجین خندید و گفت:
"مگه من مجبورت کردم باهام بیای...در ضمن.."
سوکجین دست تهیونگ رو گفت و سمت خودش کشید و گفت:
"بیا اینجا بشین تا بفهمی چقدر خوبه که اروم میره..."
تهیونگ کنار سوکجین نشست....سوکجین راست میگفت، منظرهی ابی که نور خورشید توش انعکاس پیدا کرده، همراه با گلای کنار جاده، مثل گرونترین پرتره ی باب راس رو به روشون قرار داره....اون دو اونقدر محو دیدن منظره بودند که یادشون رفت دستاشون رو به هم گره زدن....سوکجین به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"قشنگه؟؟؟"
تهیونگ بدون اینکه چشمش رو از منظره رو به روش بگیره لبخند زد و گفت:
"عاااا خیلی خوشگله....اگه میدونستم همچین منظره ای هست، اینقدر توی ویلا نمی خوابیدم"
سوکجین لبخند زد و گفت:
"این منظره رو وقتی داشتی با ماشین به سمت ویلا میومدی هم دیدی، اما بهش توجه نکردی....خیلی چیزا رو وقتی بهشون توجه میکنی، میفهمی چقدر قشنگن...."
Advertisement
تهیونگ به سوکجینی که موهاش به وسیله باد اینطرف و اونطرف میرفت و چشمای قهوه ایش که خیره به منظره بود و با لبخند زیبایی به جلو نگاه میکنه زل زد و گفت:
"اره....راس میگی...."
بقیه راه توی سکوت گذشت، هر دو داشتن از زیبایی محسور کننده طبیعت لذت میبردن...بعد از حدود نیم ساعت، راننده وانت نگه داشت و سوکجین از وانت پایین پرید.....تهیونگ هم از وانت پایین اومد و راننده به راه افتاد....
اینجا کجاست؟؟در حقیقت تهیونگ نمیدونست و تصمیم گرفت سوکجین رو دنبال کنه....بعد از دور شدن راننده کامیون، سوکجین به سمت تهیونگ برگشت و دستش رو گرفت....
"میخوام با یه بهشت اشنات کنم...."
به سمت مزرعه گل افتاب گردون رفتن....تهیونگ اول باورش نمیشداما وقتی دید به وسیله سوکجین داره به همون سمت کشیده میشه سعی کرد دستش رو از دستای سوکجین جدا کنه....
"هیییی هییی، نگو میخوایم بریم تو این مرزعه؟؟ ایندفعه واقعا نابود میشه شلوارم..."
سوکجین لبخندی زد و گفت:
"بهم اعتماد کن قول میدم پشیمون نمیشی...."
تهیونگ توی دلش گفت'تمام پشیمونیای زندگیم به خاطر تو بوده حالا میگی بهت اعتماد کنم؟؟'....اما بر خلاف میل باطنیش تصمیم گرفت به حرف سوکجین گوش بده....
وقتی نزدیک مزرعه شدن سوکجین سرش رو سمت تهیونگ چرخوند و گفت:
"یادته قبلنا سرعتم ازت بیشتر بود؟؟اخخخ همیشه ازم میباختی...."
تهیونگ با خشم به سمت سوکجین برگشت و گفت:
"چرت نگو سوکجین.....تو همیشه تو بازی ها یه بازنده بودی"
سوکجین با بی خیالی شونه هاشو بالا برد و لبخند شیطونی نثار تهیونگ کرد و گفت:
"پس منو بگیر...."
سوکجین شروع به دویدن کرد و تهیونگ هم با جدیت دنبالش کرد.....
"عمرا بزارم ببری...."
سوکجین بلند میخندید و میدوید و تهیونگ هم.....نمیدونست چرا اما مسابقه جدیش با سوکجین، مثل گرگم به هوای دوران بچگیش شد و شروع به خندیدن کرد....سوکجین با خنده گفت:
"نتونی بگیریم قلقلکت میکنم...."
تهیونگ هم با خنده مستطیلیش که دیگه نمیتونست پنهانش کنه گفت:
"نمیذارم قسر در بری....میگیرمت"
هر دو از بین مرزعه گلهای افتاب گردان رد میشدند....تهیونگ سرعتس رو زیاد کرد و خندید، سوکجین هم نیم نگاهی به پشت انداخت و داد کشید که باعث خنده بیشتر تهیونگ شد.....اما تهیونگ سرعتش رو بیشتر از قبل کرد و همزمان با تمام شدن مرزعه آفتاب گردون، پیراهن سوکجین رو گرفت و با خنده گفت:
"گرفتمت...."
اما حواسش از سوکجین به منظره جلوش جلب شد....نیمکتی کنار ساحل بود و چوب های شکلاتیش، به وسیله خورشید میدرخشید...
چون عصر شده بود، خورشید اسمان رو با پرتوهای خودش نقاشی کرده بود....و عجیب تر از همه گلهای رز زردی بودند که دور تا دور نیمکت روییده بودند....
"وااااو....کشورمون اینقدر جاذبه طبیعی داره؟؟"
سوکجین لبخندی زد و گفت:
"این یه قسمتشه....منو جونگکوک جاذبهی طبیعیای نیست که توی کره فتح نکرده باشیم...."
یک لحظه تهیونگ توی دلش به جونگکوک حسادت کرد....دو ساعتیه که با سوکجین میگذرونه، اما اندازه هزاران پارتی و مست کردنای تا صبح و سکس های طولانی مدت لذت برده....الان میفهمه چرا همه سوکجین رو دوست دارن....چون کنارش که باشی، بهت خوش میگذره....
سوکجین جلو رفت و یه چوب برداشت و با خودش بلند حرف زد، انگار کسی رو مخاطب قرار میداد....همینطور که به هانگول اسم تهیونگ رو مینوشت گفت:
"سلام مامان....حدس بزن کی رو اینجا اوردم....باورت میشه تهیونگ باهام به اینجا اومده؟؟!!"
بعد از اسم تهیونگ، اسم خودش رو هم نوشت....تهیونگ به سوکجین نزدیک شد و اسم های روی شن های ساحل رو نگاه میکرد....سوکجین با لبخند رو به تهیونگ گفت:
"بابا میگفت مامانم عاشق اینجا بود.....برای همین با اینکه بیماری و حاملگیش اذیتش میکرد.....از بابا میخواست به اینجا بیارتش، تا غروب افتابو از اینجا ببینه.....شاید به خاطرهمینه عاشق اینجام"
Advertisement
تهیونگ سرش رو تکون داد و به اطراف نگاه کرد....سوکجین اروم اروم داشت تو خودش میرفت و تهیونگ میخواست به عنوان تشکر، حال و هواشو عوض کنه.....یه تریا کوچیکِ ساحلی با فاصله اونجا بود....تهیونگ لبخند مستطیلیش روی لبش اومد و به سوکجین گفت:
"صبر کن....الان میام"
"تهیونگاااا.....پول داری؟؟"
نه نداشت....اینقدر اونموقع نگران سوکجین شده بود که هیچی همراهش نیورده بود....سوکجین از جیبش کارت بانکیش رو در اورد و رمز کارت رو بهش گفت....تهیونگ با سرعت به تریا رفت و دو لیوان قهوه برای خودش و سوکجین گرفت....با اینکه دستش میسوخت اما هر دو رو گرفت و به سمت سوکجین دوید....
سوکجین روی ماسه های نرم ساحل نشسته بود و دستاش رو دور زانوهاش قفل کرده بود....با اومدن تهیونگ، سوکجین چهارزانو نشست و قهوه رو از دست تهیونگ گرفت.....تهیونگ دوست نداشت شلوارش کثیف تر از این بشه، اما دیگه براش مهم نبود و روی ماسه ها کنار سوکجین نشست و پاهاش رو دراز کرد....
"چقدر خورشید این منظره قشنگ تر از بقیه وقتاست...."
تهیونگ با لبخند گفت و سوکجین از اینکه تونسته تهیونگ رو خوشحال کنه لبخند زد....خیلی وقت بود لبخند تهیونگ رو ندیده بود.....تهیونگ ادامه داد:
"یادته تولد ۱۸ سالگیم پیشنهاد دادی به بوسان مسافرت کنیم؟؟اونموقع دلم میخواست خفت کنم چون دورهمی منو دوستامو به هم ریختی......اما بعدش که شهربازی رفتیم نظرم درمورد مسافرت عوض شد، اون سفر واقعا به من خوش گذشت"
سوکجین با لبخند به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ انگشت اشارش رو جلو اورد و گفت:
"البته جونگکوک خیلی رو اعصاب بود...."
سوکجین خندش گرفت و با صدای ارومی خندید و تهیونگ با افتخار به صورت خندون سوکجین نگاه میکرد....باورش نمیشد تونسته سوکجین رو بخندونه....جیمین اگر اینجا بود حتما چشماش می افتاد رو ماسه ها
نسیم خوبی شروع به وزیدن گرفت و تهیونگ چشماش رو بست....واقعا اینجا حس خوبی به تهیونگ میداد....تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت:
"دوست دارم اینجا بمونم....دیگه حال شرکتو ندارم"
"چرا؟؟"
"واقعا شرکت خسته کنندس"
سوکجین مثل تهیونگ پاهاش رو دراز کرد.....خیلی وقت بود میخواست بهش پیشنهادی بده اما مطمئن بود تهیونگ از حرفاش سوء برداشت میکنه....اما الان شرایط فرق میکرد...شاید به حرفش گوش بده...
"تهیونگا، تو هوش عملیت واقعا عادیه....حس میکنم توی پست مدیریت اجرایی بهتر عمل کنی تا مدیریت کل....مدیریت کل باید همش با یه سری اعداد سر و کله بزنن اما مدی...."
تهیونگ پوزخندی زد و حرف سوکجین رو قطع کرد....با هر کلمه سوکجین درجه عصبانیتش بیشتر شده بود و داشت میترکید....با عصبانیت لیوان قهوه رو روی زمین کوبید و از جاش بلند شد....
"خیلی وقیحی سوکجین...فکر نمیکردم به ریاست کل چشم داشته باشی....الان این حرفا رو میزنی که من بگم اره راس میگی و ریاست کلو تقدیم کنم به تو؟؟"
سوکجین سرش رو تکان داد و گفت:
"تهیونگ من هیچ سِمَتی توی شرکت نمیخوام....من فقط میخواستم....."
"هههه جالبه....میگی هیچ سِمَتی توی شرکت نمیخوای و اینقدر سر سهاما حرص میزنی!!....فکر میکنی نمیدونم داری چه غلطی توی شرکت میکنی...."
"تهیونگ من اون سهاما رو به این خاطر میخرم که...."
سوکجین با داد تهیونگ ساکت شد...تهیونگ اینقدر عصبانی شده بود که لیوان قهوه اش رو با پاش پرت کرده بود و هیچ کنترلی روی کاراش نداشت و سر سوکجین فریاد میزد....
"خفففففه شوووو......خفه شوووو عوضی.....کاش میشد این چهرتو به بابام نشون بدم.....منو احمق فرض کردی؟؟"
تهیونگ سمت ساحل رفت و پاهاش رو روی امواج ساحل گذاشت...سوکجین لیوان قهوه به دست جلو رفت.....اما تهیونگ جلوتر رفت اونقدری که پاهاش تا زانو توی اب بود....سوکجین با اینکه میخواست چیزی نگه اما نتونست استرسش رو کنترل کنه...
"تهیونگ....خواهش میکنم از آب بیا بیرون..."
تهیونگ نیم نگاهی بهش کرد و پوزخند زد....یه قدم جلو تر رفت و سطح اب بالاتر اومد....با حالت مسخره ای گفت:
"چیه؟؟؟میترسی؟؟"
سوکجین لرزش دستاش شروع شده بود و پاهاش رو به هم قفل کرده....تهیونگ به لیوان قهوه که تو دستش میلرزید نگاه کرد و نیشخند زد....یک قدم جلوتر رفت....صدای لرزون و اروم سوکجین رو شنید...
"تهیوونگ....بیا بیرون....حالم....داره بد میشه"
سوکجین به آبی که اروم اروم داشت پیشروی میکرد نگاه کرد....تهیونگ برای اینکه صحنه ی دیدنی ضعف سوکجین رو از دست نده، چرخید....حالا بدنش سمت سوکجین بود ،اما دو قدم دیگه عقب تر رفت و گفت:
"بزا توام احساس ترس کنی....چرا فقط من باید این احساسو داشته باشه"
"ته...تهیونگ.....خواهش میکنم....خطر...خطرناکه"
تهیونگ بلند خندید و عقب تر رفت و گفت:
"نه خطرناک نیست....ولی تو خطرناکی...تو..."
تهیونگ حرفاش رو با دادی که سوکجین زد خاتمه داد.....لیوان قهوه از دست سوکجین افتاده بود و سوکجین روی زمین افتاد و دستای لرزونش رو روی گوشاش گذشت...مثل بچه ای که منتظر صدای بلندی باشه....گریه میکرد و با داد صحبت میکرد...
"خوا_هش میکنم.....تهیون...بی-بیا....ب-ب-بیرون....تهیون"
اب تا شانه های تهیونگ رسیده بود اما در مقابل تعجبی که از رفتار سوکجین کرده بود چیزی نبود...اون دلش میخواست ضعیف بودن سوکجین رو ببینه...میخواست اون رو ذره ذره نابود کنه و الان به وضوح قرمز شدن صورت سوکجین رو از نفس تنگی میدید....سوکجین از نفس تنگی سرفه میکرد و با مشت به قفسه سینش میکوبید....
اگر تهیونگ قبل بود، شاید با خنده به منظره مقابلش خیره میشد اما این تهیونگ، بی اختیار به سمت سوکجین دوید و اون رو به بغل گرفت....دلش برای سوکجین سوخته بود؟؟نمیدونست....فقط این رو میفهمید که دیگه مثل قبل از اذیت سوکجین لذت نمیبره....
سوکجین به محض حس کردن جسم تهیونگ، محکم بغلش کرد و به پیرهنش چنگ زد...با گریه حرفی نامفهوم میزد، اما برای تهیونگی که بغل گوشش زمزمه میکرد 'اروم باش'، صدای سوکجین شنیده میشد....
"نرو...ته-تهیون....نرو....تو ک-کابوسامم...اینج-جوری...از دستت دادم"
سوکجین به پهنای صورتش اشک میریخت و تهیونگ سعی در اروم کردنش کرد
"باشه....فقط گریه نکن...سوکجینا ببخش منو.....دیگه این کارو نمیکنم....قول میدم....گریه نکن"
سوکجین رو اروم از خودش جدا کرد و با انگشت اشاره اش اشکاش رو پاک کرد....
"دیگه گریه نکن....هوم؟؟قول بده سوکجین؟؟"
اشکای سوکجین دست خودش نبود...حمله عصبی بود اما سعی کرد به خودش مسلط بشه....سوکجین با آستینش بقیه اشکاش رو پاک کرد اما خجالت میکشید به صورت تهیونگ نگاه کنه...برای همین سرش رو پایین انداخت با انگشت اشارش روی ماسه ها علامت میکشید....
تهیونگ از شدت کیوتی سوکجینی که لب پایینیش رو داخل دهانش کشیده و مثل بچه ها خجالت میکشید لبخند زد و گفت:
"خجالش نداره که......سرتو بگیر بالا.....اصن دستاتو بده منو چشماتو ببند....مثل اونشب"
سوکجین هنوز توی همون وضعیت باقی موند که تهیونگ با شتر و شوخی گفت:
"چشماتو ببند دیگه جین هیونگ"
سوکجین اروم چشمامو بست و تهیونگ دستای سوکجین رو گرفت و عقب عقب سمت ساحل رفت، سوکجین با حس کردن آب زیر پاهاش،چشماش رو سریع باز کرد. تهیونگ با خنده گفت:
"آب که ترس نداره ببین..."
و مشتی اب روی سوکجین ریخت.....سوکجین از آب ننیترسید، اون میترسید آب تهیونگ رو ازش بگیره....سوکجین دستش رو جلوی بدنش برد و با خنده گفت:
"نکن تهیونگ...."
اما تهیونگ با هر دو دستش شروع به اب پاشی کرد و سوکجین هم شروع به پاشیدن اب به تهیونگ کرد......از عصبانیت و ناراحتی چند دقیقه پیش هیچ خبری نبود و قهقهه های بلندشون فضا رو گرفته بود.....
تهیونگ اروم اروم عقب تر میرفت و سوکجین هم همراه اون عقب تر رفت تا زمانی که آب تا کمرشون اومد....تهیونگ هنوز آب پاشی میکرد اما سوکجین دست از بازی برداشت و با نگرانی بازوی تهیونگ رو گرفت....
"تهیونگ بسه خیلی عمیق شده دیگه بیا برگردیم"
اما تهیونگ بازوی سوکجین رو گرفت و به سمت خودش کشید و سوکجین رو محکم بغل کرد و گفت:
"با هم جلو میریم.....هر وقت ترسیدی محکم تر بغلم کن....فقط باید هماهنگ جلو بریم"
چند قدم جلوتر رفتن و سوکجین، تهیونگ رو محکم تر بغل کرد.....تهیونگ سرش رو توی گودی گردن سوکجین کرد و نفس عمیقی کشید که باعث شد سوکجین کمی بلرزه.....
"آروم باش سوکجین من پیشتم...."
دو قدم جلو تر رفتم و حالا اب، تا نزدیک شونه هاشون اومد....سوکجین، محکم تر تهیونگ رو بغل کرد و گفت:
"تهیونگ دارم میترسم بیا بریم...."
تهیونگ چیزی نگفت....اون که از بوی بدن سوکجین داشت دیوانه میشد و بوی بدنش با مرطوب شدن، بیشتر هم شده بود، دیگه نتونست تحمل کنه و سرش رو توی گودی گردن سوکجین کرد و گردنش رو بوسید....
سوکجین شوکه شده بود، ترسش رو یادش رفت....دمای بدنش داشت بیشتر میشد و قلبش تندتر از قبل میزد....از طرفی نیاز به نوازش های تهیونگ داشت و از طرفی میترسید که حرفایی جونگکوک زده بود واقعیت باشه....یاد حرفایی که جونگکوک زده بود افتاد
"هیونگ.....بهش اعتماد نکن...اگه، فقط اگه نیت بدی داشته باشه...."
سوکجین تهیونگ رو هل داد، اما سریع ترسش غلبه کرد و شروع به دست و پا زدن کرد و تهیونگ جلو اومد و بازوی جین رو گرفت و در اغوشش گرفت....تهیونگ در فاصله ۵ سانتی متری از صورت سوکجین، بهش زل زده بود و به نفس های تند سوکجین گوش میداد....لبای سوکجین چند بار باز و بسته شد و همون کافی بود برای خیره شدن تهیونگ به اون لبای قلوه ای
"من برای تو چیَم تهیونگ؟؟؟تو چه احساسی نسبت بهم داری؟"
بوی مست کننده تن سوکجین توی بینی تهیونگ پیچیده بود و صورتِ نزدیک سوکجین باعث شد قلبش محکم توی سینش بکوبه...برای اولین بار تهیونگ متوجه قلب دیوونش شد....به چشمای سوکجین نگاه کرد....آب دهنش رو قورت داد و گفت:
"تو برام مهمی.....خیلی مهمی"
سوکجین براش مهم بود، از خیلی وقت پیش و ذهن تهیونگ بارها این رو انکار کرده بود....به صورت ناگهانی سوکجین، بعد از شنیدن جواب تهیونگ جلو اومد و لبهاش رو روی لبهای نیمه باز تهیونگ کوبید....بوسه کوتاهی زد و صورتش رو فاصله داد....اما نمیدونه با این کار، چه به روز تهیونگ اورد
در سراسر وجود تهیونگ فقط هیجان دیده میشد و.....ضربان قلبی که صداش توی گوشهاش پخش میشد...اون صدا رو دوست داشت چون....شاید بار اولیه که اینقدر محکم اون رو میشنوه....
تهیونگ دستش رو روی گونه سوکجین گذاشت و صورتش رو جلو اورد، سوکجین از استرس چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید و وقتی حس نرمی لبهای تهیونگ رو حس کرد، نفسش رو بیرون داد....
تهیونگ دیوانه وار شروع به مکیدن لب های سوکجین کرد.....بعد از مدتی سوکجین هم همراهی کرد و باعث داغتر شدن بوسه بود....تهیونگ با شدت میبوسید و سوکجین ناله های عمیقی رو توی دهن تهیونگ میزد....تهیونگ بوسه اش رو اروم تر کرد تا بتونه ناله های سوکجین رو بهتر حس کنه....اروم اروم زبونش رو وارد دهن سوکجین کرد و جای جای دهن سوکجین رو شروع به تست کرد....سوکجین تعادل بدنش رو دست تهیونگ داد و تهیونگ بدن سوکجین رو در اغوش گرفت و کمی تن سوکجین رو بالا تر کشید....و تهیونگ به این فکر میکرد که این بوسه، حتی از اولین بوسه زندگیش هم پرشورتره.....
***************
سلام بچه ها....چطورید💝💝
یه اسپویل کوچیک درباره پارت بعد میدم....قراره توی پارت بعد قسمتایی از گذشته داشته باشیم اما ادامه این تیکه از داستان هم داریم.....
تهیونگ کم کم داره میفهمه چقدر در مورد سوکجین اشتباه میکرده و امیدوارم درست تر رفتار کنه....
راستی دیدید چارتی به خرگوشکم چی گفته بود...اخه جونگکوک با تو قرار بزاره!!!....قیافه جین رو اونموقع که به چارلی میگه بیا برو تو کووچِه، بیبی من فقط مال منه رو خریدارم😂
عذر میخوام دوباره رگ کوکجینی بالا زد....امیدوارم از این پارت لذت ببرید، این پارت کوتاه تره چون باید اینجا تموم میشد.....
نظر هم در مورد این پارت بدید و برید😘
خیلی دوستتون دارم، مواظب خودتون باشید❤️
Advertisement
- In Serial7 Chapters
A Slip Of The Force
During the New Sith Wars, The Black Sun, worried about their business goes about investing large resources into a project they dubbed Harbinger; to act as the safe guard against the Jedi, Sith and other syndicates that would be intent on removing them from power, if the opportunity shows itself. As such they created a one of kind killing machine, made up of some of the most dangerous races in the known galaxy. But due to unknown sabotage their plans are ruined and their organisation set back centuries in the many plans. Follow this entity on it's journey through the galaxy, as it stumbles upon one mess after another and tries to find its purpose in this vast galaxy. This is my own little star wars fantasy and wish fulfilment so don't come expecting overly complex plots and fully fleshed out galaxy. Hopefully I will be able to make this fun. Also I won't be decribing the species often, so you're going to have to look them up yourself. There are just too many to constantly be describing them beyond their garb.
8 179 - In Serial42 Chapters
Aas-e-Ishq (Hope Of Love)
Book 1 of Ishq Series.|| Highest ranking: #1 in Cousins on 30 Aug 2020|||| Highest ranking: #1 in spiritual on 23 March 2021||||Highest ranking: # 1 in happiness on 3 September 2021|||| 1st place winner in Indian Legion Awards Phase 3||His grief is long whose hope is short.Hooriya Rehman. A beautiful creation of Allah. She was happy go lucky girl. Great flexibility, willingness and a positive attitude with great communication skills was the key for her to become an event manager. Dig in to see how HOPE OF LOVE made her life upside down in just one night.Zaydan Jahangir. The handsome creation of Allah. He is the first child of Jahangir household. He has the powerfull aura around him which makes everyone intimated by him. All the girls are crazy for his looks but only one girl looked at his heart.Stay tuned to see how only one night took Zaydan Jahangir to break his own rule of never mingling with girls and having HOPE OF LOVE after crushing an innocent heart.They hope. Hope from Allah, to unite their love after series of hardship.Join me in hope that both HOPES colloid with each other and be a reality.Total no. Of chapters : 30Bonus Chapters : 3 (4th coming soon)First Chapter : 16 August 2020Epilogue : 13 November 2020Highest ranking:#1 in cousins from 2.29K stories#42 in sad from 306K stories#1 in happiness from 53.8 K storiesTHIS BOOK'S CHARACTERS BELONGS TO ISLAM. ISLAM IS A PERFECT RELIGION. ITS FOLLOWERS AREN'T.ALL RIGHTS RESERVED. THIS BOOK SHOULD NOT BE PUBLISHED NOR TRANSLATED IN ANY OTHER FORM. IF YOU SEE ANY OF MY WORK ANYWHERE ELSE BEING COPIED, PLEASE REPORT. THE BOOKS/CHARACTERS NAMES OR ANY SCENE IF FOUND SIMILAR SOMEWHERE ELSE IS TOTALLY A CO-INCIDENT. THIS IS MY ORIGINAL WORK.
8 50 - In Serial14 Chapters
Pokemon: Ultimate Generations!
Gan was playing his new pokemon Sword Version until an earthquake suddenly shook the area he lived in. Once it stopped, he went to check on his parents, who were alright. Afterward, he went to bed and woke up in the middle of the night to get some water when he saw a strange light coming from his basement. Gan was naturally curious, so he went to check it out. Disclaimer: Based on the Anime and Games, with a twist.
8 184 - In Serial295 Chapters
The Immortal Calamity
Enshrined in the annals of history, the rule of the empress was absolute. Her power struck fear into the heart of mortal men. It was said that even death itself would bend to her whim. With a single wave of her hand, she could raise the dead to fight at her command. The pale, glowing, green eyes of her shambling undead struck fear into even the most hardened soldiers. For centuries, the empress ruled absolute. Until one day, a great hero rose up to stand against her. Decades later, the empress is reborn into the body of a small child. Presented with the opportunity to start anew once again, will she once again walk the road of revenge and power, or will her new family show her a better path? Will any of them survive long enough to find out? Only time can tell.
8 99 - In Serial59 Chapters
Knights quest
EN, a being of pure immeasurable energy, tired of his lonely existence decided to create multiple universes to fulfill his wanting of love.But as time passed and these worlds advanced they grew to forget about EN....so to fill the void, EN created the nine stars...beings of pure light and with their creation they were each given two universes. As time passed each of the nine stars created five moons each.....these were beings of lesser light.....their task was to enter the universes and spread the Order and teachings of EN....as time passed the moons grew in power, which caused the stars to grow in power. This new found power caused some of the stars to question the strength of their creator,EN, however EN foresaw this, and created a being to rival any of the stars, The Black Sun, is what this being was called, and his sole purpose was to keep the stars in order. As the millenia passed the stars strength kept increasing, eventually the ones who questioned En persuaded the others to rise up against Black Sun, but they were unable to kill him, so they divided his body into six parts keeping them hidden in various worlds. Enraged even further by this, EN, placed the nine stars in a deep sleep, as he could not bring himself to kill his creations.The five strongest moons who were created by Black Sun took this chance to gather and revive The Black Sun, however before they could recover the last piece of him, the remaing moons,forty five in total, stood against them, unable to win they fled to the last remaining world, but they were out of time. So on this last remaining world they decided to spread their essence, which contained their memories and abilities so that someday they may be reborn. Years passed, before the first of the Five Great Moons had been reborn. He had awoken as a decent of one of the lesser Moons, he was known as King, a divine being task with the protection of the Ark. Now reborn as King, he retains his bodies pervious memories, to discover that the last piece of Blacksun's body is being used as the Ark, to give the knights of this world absurdly strong abilities. Hiding in plain sight as King he now waits for his chance to retake the last piece of BlackSun's body and to awake the rebirth of his fallen brothers.
8 117 - In Serial69 Chapters
Malec one shot
My boys malec and my crazy mind
8 190

