《Magical Vacation |teajin》part 4
Advertisement
چند بار توی تختش غلت خورد اما خواب به چشمش نیومد....کلافه توی تخت نشست و دستش رو لای موهاش کرد....به گوشیش نگاه کرد...ساعت ۴ شب بود...
"الان باید باهات چیکار کنم کیم سوکجین؟؟"
اباژور کنار تخت رو روشن کرد.از وقتی این بازی رو شروع کرده، اتاقش رو از جنی جدا کرده و البته از این قضیه بی نهایت خوشحاله....گوشیش رو از روی میز برداشت...خیلی دوست داشت در مورد بیماریش بدونه، پس شروع به سرچ کرد.
"اختلال روانی ترس از دست دادن"
نتایج گوگل اومد و یکی از سایت های مرتبط رو باز کرد.
"ترس از دست دادن که زیر شاخه فومو است، اختلالی است که فرد نگرانی و ترس شدید نسبت به از دست دادن عزیزانش دارد، به گونه ای که افزایش آن باعث حملات پانیک و اختلال هراس میگردد."
تهیونگ شروع به خواندن ادامه مطالب کرد...علت اصلیش طبق حدسی که زده بود به خاطر از دست دادن مادرش توی کودکی بود و سویون با قرصایی که بهش داده بوده باعث اختلال شده....
دلش برای سوکجین سوخت، اون زن واقعا باید شیطان باشه که به یه بچه قرصی بده که میدونه حالش رو بدتر میکنه....اگر کسی در حق خودش این کار رو میکرد، ازش نمیگذشت....حالا داره متوجه دلیل تنفر شدید جونگکوک از مادرش و دوری سوکجین از اون عمارت رو میشه، سویون واقعا ادم خطرناکیه
"علایم آن :
تعرق و افزایش ضربان قلب، لرزش، تنفس دشوار، احساس خستگی و خفگی ، درد و ناراحتی قفسه سینه، تهوع و ناراحتی های شکمی ، گرفتگی شکم ، سرگیجه ، ناپایداری و ضعف ، ترس از دست دادن ، ترس از مرگ؛ احساس سوزن سوزن شدن به ویژه در انگشتان دست و پا ، دیوانگی و از دست رفتن کنترل و ..."
وقتی علایم بیماری رو دید به یاد گذشته افتاد....کارایی که سوکجین میکرد و درک نمیکرد، الان تمامشون علت پیدا کردن، انگار تازه داشت سوکجین رو میشناخت....
*فلاش بک*
تهیونگ و سوکجین توی یه دانشگاه بودن و این قضیه تهیونگ رو کلافه میکرد...اینکه رشته ای رو دوست نداشته باشی و مجبور بشی بخونیش دردناکه، و اگر اون چیزی که باعث شده به این اجبار تن بدی توی همین دانشگاه باشه دردناکتر.....برای همین تهیونگ تا اونجایی که میشد از سوکجین فاصله میگرفت
با اینکه ترم ۲ دانشگاه بود، اما حتی سونبه های دانشگاه هم ازش حساب میبردن و این باعث ظاهر شدن رفتار های جدیدی از تهیونگ شد. قلدری میکرد و برای خودش تیم مافیایی درست کرده بود....هیچ کس از قلدری های تهیونگ در امان نبود به جز سوکجین....اون رو نمیتونست اون رو بزنه اما تا اونجایی که میشد غیر مستقیم اذیتش میکرد...از ادامس چسبوندن به لباساش گرفته تا تحقیر اون جلوی بقیه....اون نمیتونست از سوکجینی که اینقدر بهش اسیب زده بود بگذره....
البته بعضی مواقع که از دستش خیلی شکار بود، براش زیر پایی میگرفت، یا تنه میزد تا بیفته...و جدیدا کاری کرده بود که حتی خبرش به خونشون هم رسیده بود.....توی پله ها تنه زده بود و سوکجین از حدود ۱۵ تا پله افتاد پایین....
با وجود مخالفت های جیمین، تهیونگ بچه های دانشگاه رو اذیت میکرد و این باعث ترس عمومی از تهیونگ شده بود....
"یاااااا.....کدوم احمقی جلوی نیمکت من برگه هاشو ریخته؟؟"
به بچه های کلاس نگاه کرد، همه ساکت بودن و جو معذب کننده ای ایجاد شده بود....جیمین دستش رو روی شونه تهیونگ گذاشت و اروم گفت
"ارووم باش....من میفهمم کی .."
حرف جیمین با داد تهیونگ که رو به جمعیت بود متوقف شد....
"ازتوووون پرسیدم کی خایه داشته جلوی نیمکت منو کثیف کنه....."
یونگی، دوست دیگه ی تهیونگ وارد کلاس شد....سریع متوجه جو شد و گفت:
Advertisement
"تهیونگ اروم باش از این کلاس نبود...."
"پس کی بوده؟؟..."
یونگی به کاغذ های ریخته شده نگاه کرد و گفت:
"از ترم بالاییا بودن، حتما یه پیغامی روی کاغذا هست که بفهمیم..."
استاد وارد کلاس شد و قائله خوابید....تهیونگ روی نیمکت خودش نشست و برگه ها رو جمع کرد....یونگی همیشه راست میگفت، یه نوشته روی برگه ها بود
"بعد ناهار پشت ساختمان ۷....نامجون"
تهیونگ نیشخند زد...نامجون هم کلاسی سوکجین و ترم اخری بود...و کسی توی این دانشگاه نیست که نقطه ضعفش رو ندونه....نامجون سوکجین رو دوست داره و هر وقت اتفاقی برای اون می افتاد، تهیونگ باید با نامجون دست و پنچه نرم میکرد....
بعد از ناهار تهیونگ رو به یونگی و جیمین گفت:
"امروز یه دعوای حسابی داریم...یونگی به بچه ها بگو جمع شن پشت ساختمان ۷....امروز باید یه درس حسابی به نامجون بدیم"
یونگی باشادی دست زد....
"ایول....خیلی وقت بود یه کتک کاری جانانه میخواستم"
جیمین به یونگی چشم غره رفت و گفت:
"بیخود....هیشکی حق رفتن نداره، یادتون نیست تعهد دادیم"
تهیونگ چابستیکشو روی میز گذاشت و گفت:
"منو از این دانشگاه بیرون نمیکنن، به پول بابام احتیاج دارن....در ضمن امسال سال اخریه که میتونم زهرمو به سوکجین بریزم"
تهیونگ به سمت در رفت و یونگی هم با لبخند کجی پشت تهیونگ به راه افتاد....جیمین با کلافگی پاشو روی زمین کوبید و با دستاش صورتشو گرفت....با اینکه توی دعواها شرکت نمیکرد، اما همیشه پاش گیر بود....پس حداقل برای اینکه همو نکشند باید توی صحنه باشه....
"وایسید منم بیام....اخر سر من باید جنازه هاتونو جمع کنم"
سه تایی به سمت پشت ساختمون رفتن و یونگی به بقیه هم خبر داد....بچه های دیگه ای که عاشق دعوا کردن و تلافی در اوردن سر سونبه ها باشن توی دانشگاه کم نبودن...از حیاط اصلی دانشگاه گذشتن، تهیونگ نیم نگاهی به حیاط اصلی کرد و با دیدن سوکجین ایستاد.....سوکجین روی یکی از پله ها نشسته بود و هندزفری هاش توی گوشش بود....چشماش رو بسته بود و داشت از هوای خوب پاییز لذت میبرد....
تهیونگ نیشخندی زد و گفت:
"ههه، دعوا سر اونه، اما خودش بی خبر در حال لذت بردن از زندگیشه"
تهیونگ به جیمین نگاه کرد و گفت:
"یه جوری سوکجینو از دعوا مطلع کن..."
جیمین با چشمای گرد شده به تهیونگ نگاه کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد
"نه تهیونگ....هیچ وقت تو دعوا درگیرش نکردیم الانم نمیکنیم..... بزار با کارنامه سالم از دانشگاه خارج بشه"
جیمین دست تهیونگ رو گرفته بود و با چشماش التماس میکرد، اما تهیونگ توجهی نکرد و رو به یونگی گفت:
"به سوجون بگو به سوکجین یه جوری خبر بده...بریم"
و زیر لب گفت:
"همیشه من نباید کسی باشم که آسیب میبینه"
جیمین دست یونگی رو گرفت و اروم از یونگی خواست اینکارو نکنه...اما یونگی با وجود اینکه به جیمین قول داد اینکار رو نمیکنه، به سوجون چیزی که تهیونگ گفت رو رسوند....
بلاخره به پشت ساختمان رسیدن....تهیونگ با خوشحالی به نامجون نگاه کرد و گفت:
"واااااو، نامجون هیووووونگ....مشتاق دیدار....از اخرین دعوامون خیلی وقته گذشته.....کی بود؟؟؟؟؟......اهان فکر کنم ۴ ماه پیش بود درسته نامجون شی؟؟"
نامجون و دوستاش سر جمع ۶ نفر میشدن، در صورتی که تهیونگ و نفراتش دو برابر اونها میشدن و این برتری نفرات، به تهیونگ احساس قدرت میداد....
نامجون به سر تاپای تهیونگ که با تیپ کژوالش،خیلی شبیه مدل ها شده بود نگاه کرد....پوزخندی زد و گفت:
"تو که وقتی دلت برام تنگ میشه خوب بلدی دلتنگیتو رفع کنی"
پوزخندش رو جمع کرد و با جدیت به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"چرا توی راه پله سوکجینو هل دادی؟؟میدونی لبش پاره شد؟؟؟"
Advertisement
جیمین با نگرانی یک قدم جلو گذاشت و گفت:
"وااای...من نمیدونستم..الان خوبه؟"
نامجون به چهره نگران جیمین نگاه کرد اما صدای قهقه بلند تهیونگ، حواس همه رو به خودش جلب کرد.....جوری میخندید که سرخ شد و از خنده خم شد و دلش رو گرفت و گفت:
"وااااای خداااا...چقدر خندیدم. تو باباشی که اومدی دعوام کنی؟؟یا مثلا میخوای گوشمو بگیری ببری اتاق مدیر بگی من بچتو زدم.....خودش زبون داره نامجون وکیل نمیخواد...."
نامجون جدی به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"شعور داشته باش...."
تهیونگ صورت خندونش جدی شد و با داد گفت:
"ندارم....من با مشت و لگد عرض ادب میکنم!!!"
تهیونگ مشتش رو با شدت به گونه نامجون کوبید و دعوا شروع شد.....جیمین کنار وایستاد و با نگرانی به دعواشون نگاه میکرد و چشمش بین راهرو ساختمان و پشت ساختمان جا به جا میشد.....اگه دوباره نگهبانی پیداشون میکرد، کارش تموم بود.....مستقیم اخراج میشد....
دعوا شدت گرفت، در این بین نامجون و تهیونگ که تقریبا زورشون برابر بود، با هم دست و پنجه نرم میکردن، یه مشت نامجون به صورت تهیونگ میزد و یه مشت متقابلا از تهیونگ دریافت میکرد...یونگی هم که هیجان توی تمام رگاش بود، کسایی که جلوی راهش بودن رو اینقدر میزد که توان بلند شدن نداشته باشن.....
جیمین یکی از بچه های دانشگاه رو دید که به سمت ساختمان میدوه....دهنش رو باز کرد تا به بچه ها بگه دعوا رو تموم کنن اما با نزدیک تر شدن اون فرد، جیمین تونست سوکجین رو تشخیص بده.....
جیمین به یونگی نگاه کرد و زیر لب گفت:
"یونگیِ نامرد...."
به سمت سوکجین دوید و وسط راه نگهش داشت
"کجا میری سوکجین؟؟..."
"از سر راهم برو کنار....."
جیمین بازوهای سوکجینو گرفت و گفت:
"بیخود......برگرد سوکجین"
اما سوکجین قدرتش از جیمین بیشتر بود.....جیمین رو کنار زد و به پشت ساختمان رسید.....صحنه دعوا گیجش کرد،همه هم رو داشتن میزدن و چند نفر روی زمین افتاده بودن....اما اون فقط دنبال یه صورت آشنا بود.....تهیونگ
جیمین به سوکجین رسید و بازوش رو گرفت:
"سوکجین باید از اینجا بری.....خودتو قاطی ماجرا....."
"تهیوووونگ......."
سوکجین به محض دیدن تهیونگ، اسمش رو فریاد زد.....تهیونگ برگشت و به سوکجین نگاه کرد.....کنار لب و ابروش زخم شده بود و به شدت خونریزی میکرد، اما برای تهیونگ، صورت سوکجین در حالی که صورت خونی نامجون رو میبینه براش مهم تر از درد الانش بود.....
سوکجین فقط به صورت غرق خون تهیونگ نگاه میکرد....به وضوح دستاش شروع به لرزیدن کرد و قفسه سینش تنگ شد.....دستش رو مشت کرد و چند بار به قفسه سینش زد..... نمیتونست درست نفس بکشه اما براش مهم نبود....تنها چیزی که برای سوکجین مهم بود این بود که تهیونگ رو نجات بده....
نامجون با دیدن سوکجین که سعی میکرد نفس عمیق بکشه و با دستش روی قفسه سینش میکوبید به شدت نگران شد....دوباره علائم رو داشت نشون میداد و این نامجونو نگران میکرد....باید از اونجا دورش میکرد و اروم دلدادیش میداد...
"جینا...."
اما به محض اینکه میخواست به سمت سوکجین حرکت کنه، با مشت تهیونگ متوقف شد...روی زمین افتاد و تهیونگ شروع به مشت زدن به صورتش کرد، اما نامجون مشت تهیونگ رو با دست دیگش گرفت و مشتی به گونه تهیونگ زد....
سوکجین که داشت این صحنه رو میدید، ناخوداگاه حالش بدتر شد....از سرگیجه و ضعف روی زمین افتاد و نفس تنگیش بیشتر شد.....دستاش به شدت میلرزیدن، روی گوشاش گذاشت و با صدای جیغی که به خاطر تنگی نفس از ته چاه میومد گفت:
"ته...تهیونگ....تو....رو....خخخدا..."
نامجون میخواست تهیونگ رو از روی خودش پرت کنه و به سمت سوکجین بره.....اما تهیونگ سرتق تر از این حرفا بود....از طرفی دیگه؛ جیمین با چشمای گشاد شده و ترسیده به سوکجین نگاه میکرد....تا حالا حمله پنیک ندیده بود....و نمیدونست چیکار کنه، برای همین سعی کرد سوکجین رو بلند کنه که باعث جیغ سوکجین و گریه اش شد....
"ته....ته...تهووون.....ولش...کن...."
سوکجین میخواست از جاش بلند شه اما نمیتونست....کنترل بدنش رو از دست داده بود....با اینحال خودش رو به سمت تهیونگ میکشید....نامجون موهای تهیونگ رو گرفت و با شدت به سمت چپ کشید، خون دهن تهیونگ روی زمین ریخت و باعث شد سوکجین وارد مرحله بعدی حمله پانیکش بشه....ماهیچه هاش قفل کرده بودن و ریه اش نمیتونست بالا و پایین بشه...
صورتش و بدنش کبود شده بود....جیمین داشت تمام اینها رو میدید و نمیتونست کاری بکنه....تنها کاری که میتونست بکنه گریه کردنه....گریه کردن برای کسی که جز خوبی ازش ندیده بود اما اون خواه نا خواه اذیتش کرده بود.....
نامجون بلاخره بعد از کشیدن موهاش تهیونگ، تونست اون رو کنار بزنه ....به محض کنار زدن تهیونگ به سمت سوکجین دوید و سوکجین که کبود شده بود و چشماش رو هم رفته بود رو در اغوش گرفت....سوکجین غش کرده بود و ماهیچه هاش از انقباض در اومده بودن
تهیونگ به محض دیدن صورت سوکجین، متعجب شد....تا حالا پسر عموش رو اینطوری ندیده بود....صورتش کبود شده بود و لباش از کبودی به رنگ سیاه در امده بود....دستاش کبود و ناخناش سفید شده بود....و برای اولین بار پشیمون شد...جیمین راست میگفت، نباید سوکجین رو وارد قضیه میکرد....
تا حالا پسر عموش رو اینطور ندیده بود....وقتی دعوا میکرد، سوکجین زیاد جیغ و داد میکرد اما تا الان، صورت سوکجین رو دوبار اینطوری دیده بود، وقتی توی ۴ سالگیش پاش به شدت زخم شد و امروز.....
نامجون سوکجین رو توی بغلش جا به جا کرد و دست دیگش رو زیر زانوی سوکجین گذاشت و بلندش کرد....بقیه هم دعوا رو تموم کردن....
جیمین با ناراحتی به یونگی نگاه کرد و گفت:
"خیلی نامردی...تو....تو قول دادی!.."
و جیمین صحنه رو ترک کرد....یونگی با صورت ناراحت به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"حالا چیکار کنیم؟"
اما تهیونگ نه متوجه رفتن جیمین و نه ناراحتی یونگی بود و فقط یه سوال توی ذهنش شکل گرفت:
"نامجون اینقدر براش مهمه؟؟؟!!!"
*پایان فلاش بک*
"سوکجین گفت این اختلالش برای عزیزانشه...."
تهیونگ به اتفاقی که توی دانشگاه افتاد باز هم فکر کرد....سوکجین گفت نسبت به پدر و برادرش و عموش و خودش این مشکل پیش میاد، یعنی افراد نزدیک....
"پس اونروز......به خاطر من اینجوری شد؟؟؟"
یاد حرف سوکجین افتاد که گفت رفتارای اون باعث تشدید علائمش شد.....خواب کامل از سرش پرید، سیگاری روشن کرد و پوک عمیقی بهش زد....نیش خندی زد و گفت:
"پس اونروز، من دلیلش بودم؟؟؟"
*************
صبح روز بعد سوکجین مثل همیشه زود از خواب بیدار شد و چون تمام اهالی ویلا خواب بودن، شروع به درست کردن صبحانه کرد....
درحالی که پنکیک درست میکرد، گردنبدی که تهیونگ براش خریده بود رو در دست گرفته بود و لبخند میزد، که صدای با نشاطی توجهش رو جلب کرد.
"جین....واااو چه کردی؟؟"
هوسوک از خواب بیدار شده بود و با لبخند به سوکجین نگاه میکرد....سوکجین بهش لبخند زد و بزرگترین پنکیک رو جلوش گذاشت...
"جایزه ات برای اینکه زود بیدار شدی....نوش جان"
به سمت اجاق گاز رفت و جیهوپ از روی صندلی بلند شد، سمت کابینت کنار گاز رفت و سرش رو نزدیک گوش سوکجین برد.
"توقع داشتم یادت مونده باشه پنکیکو با مربا میخورم"
سوکجین سرش رو به سمت جیهوپ چرخوند و صورتشو جمع کرد...
"واااای ببخشید....یادم رفته بود با مربا عسل دوست داری...به جاش برات سوسیس درست میکنم از دلت در بیاد"
هوسوک دست سوکجین رو گرفت و گفت:
"به جاش به درخواستم اره بگو....میخوام یه روزو کامل با هم باشیم، امروز یا فردا؟؟"
سوکجین از درخواست یهویی هوسوک تعجب کرد.....نمیدونست چی بگه برای همین مردد بود....
"فردا....فردا خوبه"
هوسوک لبخند دندون نمایی زد و سوکجین به این فکر کرد که چقدر لبخند هوسوک شبیه شکل قلبه....شاید برای همینه که جیمین بهش سلطان قلبها میگه
هوسوک در حالی که صورت سوکجین رو رصد میکرد چشمش به گردنبند سوکجین افتاد...به نظرش جدید میومد و اصلا با استایل سوکجین نمیخورد....اما وقتی خواست در مورد گردنبندش سوال بپرسه جیمین خواب الو از اتاق بیرون اومد و گفت:
"ایوووول، صبحونه دست هوسوکو سوکجین بیوفته ۵ ستاره میشه..."
جیمین هم برای کمک به سوکجین و هوسوک به آشپزخونه اومد و صبحانه های متنوعی، به وسیله اونها ساخته شد....کم کم بقیه اهالی هم بیدار شدن، به جز تهیونگ
همگی دور میز نشستن و شروع به خوردن صبحانه کردند....سوکجین به جونگکوک که با حالت هنگ به صبحانه ها زل زده بود نگاه کرد...بعد از خواب مقداری هنگ کردن توی جونگکوک عادیه اما مقدارش از حالت عادی زیاد تر شد....جی اون به جونگکوک نگاه کرد
"اوپاااا، بخور دیگه...."
"چته جونگکوک؟"
سوکجین با نگرانی ازش پرسید....جونگکوک یکی از تخت مرغا رو برداشت و مشغول پوست کندن شد....
"دیشب یه خوابی دیدم، خیلی واقعی بود....اما هر چی فکر میکنم خیلی چرت بود...."
جنی پوزخند زد، بقیه خندشون گرفته بود...رزی کنار جنی ریز میخندید که باعث چشم غره جنی شد....جونگکوک به سوکجین نگاه کرد و گفت:
"خواب دیدم یه سفینه فضایی داره روی زمین فرود میاد، نزدیک فرود اومدنش از خواب پریدم، بعد دیدم تو اسمون روشنه و پر از رنگای مختلفه، رنگ چراغای همون سفینه.....پشمام ریخت هیونگ..."
هوسوک انفجاری خندیدو سمت جونگکوک گفت:
"توهم زدی جونگکوک بخور...."
"نه به جون خودم.....جی اونم شاهده"
جی اون که داشت اب نودل رو سر میکشید ظرف رو کنار گذاشت و با دلخوری سمت هوسوک گفت:
"راس میگه، من بدبختو بیدار کرد گفت ادم فضاییا حمله کردن.....میخواست بره چک کنه من نذاشتم...."
سوکجین پوفی از سر آسودگی کشید....اگر جونگکوک میومد و سوپرایز، مخصوصا از طرف تهیونگ رو میدید، همه چیزو به هم میریخت....
سوکجین دستش رو روی دست برادر کوچکش گذاشت و گفت:
"بخور....به این چیزا فکر نکن"
رزی گفت:
"بچه ها عصرم اختاپوس کبابی مهمون من....ممنون سوکجین صبحانه عالی بود"
جونگکوک سوتی زد و به افتخار رزی دست زد، بقیه هم با خوشحالی دست زدن و ادامه بحث صبحانه در مورد بحث کبابی کردن درست و اصول آن گذشت.....
بعد از صبحانه، وسایل رو جمع کردن و قرار شد ظرفها رو اونایی که توی صبحونه مشارکت نداشتن بشورن...سوکجین، بازوی جونگکوک رو کشید و گفت:
"امروز ظرفا رو نشوره، من کارش دارم"
رزی که مشغول شستن قابلمه بود، از دسته بلندش کرد و گفت:
"بیخود کرده....باید بیای این تابه بزرگه رو بسابی...."
جیمین خندید و سمت رزی رفت تا دوست دخترشو اروم کنه و جنی هم گفت:
"مسخره بازی درنیار....ظرفا رو ما میشوریم، کباب کردن اختاپوسا و سوجو خریدن بر عهده اونو دوست دخترش..."
جونگکوک که بهش به شدت برخورده بود گفت:
"اون به اشیا میگن خانوم سهامدار...."
سوکجین بازوی جونگکوک رو کشید و سمت اتاق برد...در رو باز کرد و جی اون با تعجب به اون دو تا نگاه کرد و گفت:
"میخواید برم بیرون؟؟؟"
سوکجین دستش رو به معنی نه تکون داد....با اینکه دوست نداشت در مورد تهیونگ جلوی جی اون چیزی گفته بشه، اما نمیتونست جی اونی که داشت کرم میزد و کامل کرم رو نزده بود رو از اتاق بیرون کنه....جونگکوک کنار جی اون، روی تخت نشست و سوکجین، به میز رو به روی تخت تکیه داد....
میخواست در مورد رفتار عجیب تهیونگ با برادرش حرف بزنه....هر چقدر فکر کرده بود، نتونست معمای تغییر رفتار تهیونگ رو حل کنه....
"یه چیزی میگم سر و صدا راه نندازید.....دیشب تهیونگ برام تولد گرفت...."
سوکجین نگاهش رو بالا اورد و به جونگکوک و جی اون که انگار یه موجود عجیب غریب دیدن نگاه کرد....جی اون ناخوداگاه گفت:
"وات دِ فاااااک؟؟؟...."
سوکجین از لحن جی اون خندش گرفت اما خودش رو کنترل کرد....جونگکوک دستش رو جلو اورد و گفت:
"ایندفعه واقعا ریخت پشمام...."
جی اون به دست جونگکوک نگاه کرد و دنبال موهای دستش میگشت و جونگکوک هم از فرصت استفاده کرد و گونه جی اون رو بوسید....سوکجین گفت:
"اییییی، بس کنین دیگه... داشتم حرف میزدم یعنی...."
سوکجین دست به سینه ایستاد و ادامه داد...
"اینقدر تغییر رفتار یهویی غیر ممکنه.....به نظرت چی تو ذهنشه"
جی اون از جاش بلند شد و گفت:
"ببخشید بحث خیلی تخصصیه، من میرم بیرون"
بعد از بسته شدن در، جونگکوک رو به سوکجین گفت:
"خودت چی فکر میکنی؟؟؟"
"نمیدونم چی میخواد....اما اگر دلیلش شرکته که به زودی تمام و کمال بهش میدم..."
"هوووم، اره شاید برای شرکته.....الان وضعیت شرکت چطوره؟ سهاما رو خریدی؟؟"
سوکجین سرش رو تکون داد و گفت:
"با چند تا شرکت خارجی صحبت کردم به محض تحویل دادن هلدینگا، میرم توی کاری که دوست دارم"
"هیونگ..."
"جانم؟؟"
جونگکوک نباید اینقدر توی زندگی برادرش دخالت میکرد، اما به شدت نگران بود....
"به تهیونگ اعتماد نکن....اگه...فقط اگه نیت بدی داشته باشه، اگه بهت صدمه بزنه...."
سوکجین کنار جونگکوک نشست و اون رو در آغوش کشید.....جونگکوک، مهمترین دارایی سوکجینه
"حواسم هست....تو که میدونی چقدر دنبال موقعیتی بودم که رابطم رو با تهیونگ درست کنم....حالا نمیدونم چرا، اما اون بهم فرصت داده.....میخوام قدر این فرصتو بدونم...."
جونگکوک دست هایی که دور برادرش حلقه کرده بود رو محکم تر کرد و گفت:
"باشه....بهش فرصت بده....اما اگه دوباره دلتو شکست میکشمش...."
سوکجین و جونگکوک از اتاق بیرون اومدن...هوسوک به سوکجین پیشنهاد بازی شطرنج داد و سوکجین با خوشحالی قبول کرد....بقیه اعضا هم فیلم اونجرز رو گذاشتن و شروع به دیدن کردن....
تهیونگ که تازه از خواب بیدار شده بود، بخاطر سر و صدایی که افراد توی سالن به راه انداخته بودن، زیر لب غر زد....
با وارد شدن به سالن، چشمش فقط یه چیز رو دید....لبخند سوکجین و هوسوک....اخم ریزی روی صورتش نشست...وارد آشپزخانه شد اما فقط خودش میدونه که حواسش فقط و فقط به حرفای سوکجین و هوسوک بود....
"باختی چی بهم میدی؟؟"
هوسوک با خنده گفت و به جین نگاه کرد....جین خندید و گفت:
"یه هودی برات میخرم"
"اگه مثل خودت خوشگل باشه معامله قبوله"
تهیونگ در یخچالو باز کرد و ادای هوسوک رو در اورد....اما باز هم نتونست از مکالمه اون دو بیخیال بشه
جین با خنده گفت:
"الحق که مشاور شرکتی....زبونت آدمو نرم میکنه"
هوسوک میخواست جواب سوکجین رو بده اما داد تهیونگ متوقفش کرد
"گشنممممممممممهههههه..."
همه با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.....تهیونگ مثل بچه ها لب و لوچش اویزون بود و به سوکجین نگاه میکرد....جانگکوک فیلم رو متوقف کرد و گفت:
"زهر مار.....خب یه چیزی درست کن بخور.."
جنی از جاش بلند شد و گفت:
"الان برات رامیون درست میکنم"
"نمیخواااام....."
تهیونگ مثل یه بچه سرتق شده بود که برای خوردن بستنی مورد علاقش بهونه میگیره...تهیونگ با صدای بلند جوری که حواس سوکجین رو از صفحه شطرنج پرت کنه گفت:
"من پنکیک یا گیمباپ میخوام..."
چیزی رو گفت که تخصص سوکجینه، اما به جاش جیمین از جاش بلند شد و نوتلا و نون تست اورد و شروع به مالیدن نوتلا به نون تست کرد....تهیونگ با تعجب گفت:
"چیکار میکنی؟؟"
"برات صبحونه درست میکنم"
بعد از کامل پوشوندن نان تست بوسیله نوتلا گفت:
"تهیونگ بگو آآاااااا"
تهیونگ با حالت منزجر کننده ای به جیمین نگاه کرد، جیمین که لجبازی تهیونگ رو دید رو به جونگکوک گفت:
"جونگکوکا بیا به کمکت نیاز دارم....."
جونگکوک جلو اومد و بدون حرف نان تست نوتلا دار رو گرفت و سمت تهیونگ رفت، لپاش رو فشار داد و ناخوداگاه لبای تهیونگ از هم باز شد و جونگکوک بلافاصله نان تست رو توی دهن تهیونگ رفت....
"جیمین شی بریم بقیشو ببینیم....."
Advertisement
- In Serial79 Chapters
My Quiet Life
In a world where rank, blood-ties and religion are intertwined; Silika Everest lived an idyllic life as the third child of the Marquess of Oblon, spending her time causing trouble for the estate servants and playing with her siblings to her heart's content. Until a fateful day when a game of hide and seek turned into tragedy. When she woke up, her life had turned on its head, everything she had now slipping away from her. That day her quiet life began— an unforgiving life where all odds are stacked against her. **************** Hi there! This is my first webnovel story! I hope you will enjoy it and help me make it better! I try to keep my chapter lenghts between 1,500-2,500 words The story will follow Silika, the young daughter of an aristocratic count who becomes handicapped and must adapt to a world not designed for people in her situation. She will have to struggle through her disability, religion, family, abuse, trauma and politics. The world will not be kind to her, but she will find her place. The tone is a bit darker at times in this story, but not in 'edgy' or 'grimdark' way. They reflect the main character's struggles. There will be happy times, funny times, but also sad times and painful time. The main character will grow and learn in what I hope will be a very interesting experience for you all to read!
8 288 - In Serial149 Chapters
Our Chaoz; Our Reality (Completed)
Everyone has their own reasons, be it past events, personality or simply company. But most at some point divulge themselves into videogaming, be it for entertainment or more compettitive reasons. In this year and age there are many genres of gaming, one specific genre though still holds on tight to the ledge it was pushed to trying to pull itself back up. MMORPGs were once the top of everybody's list, adventure, combat, storytelling and endless grind in one single game. It was a different life for most, as if a parallel world to our own. You could be a knight indulging yourself in combat, a mage expertly crafting spells of mass destruction or creation. A ranger exploring the land and hunting down prey, an assassin completing contracts and hording the spoils. A troll scamming children out of their hard earned 10 gold and making more hardcore players rage quit for the day. Or something else. Kyle was a simple player, he always picked the strangest classes or jobs and his characters almost looked the same. He played for the combat, he played for the grind and he played for his guild but above all he played for the story. Kyle is a roleplayer, one who enjoys the simple parts of this virtual life. Whether his guild was starting a war or ending one he'd always have his drammatic entrence or exit, his decleration of annihalition or demand of surrender. After all that? He divulged himself in the game's story, the interaction with NPCS (Non Player Characters) and their advanced AI. He went through many questlines, many tales of heroics and many more adventurers of legend but one thing always remained true with his character. Kyle absolutely loved to the play the villain. But when game turns reality, what will he and his guild of twisted personalities do?
8 115 - In Serial46 Chapters
Jacob WillBreaker
Jacob lives in your typical fantasy world, apart from the fact that the world is a ticking time bomb and no one seems to know about it. happiness and freedom are replaced by slavery and mind-controlling of the masses. and the only know God is a giant mouth who eats people as a way of reincarnation. Yet Jacob knows none of this as he grows up in the seemingly sheltered life of the church. Until he kills his father figure and discovers he is something he has always been taught to hate. The MC's mental development in unique due to specified circumstances so he will rarely act like an 8-year-old, and he is slightly sociopathic.I have heavy dyslexia along with with some other metal 'uniqueness' so this whole story is a big F you to it but I am sorry for any and all inevitable mistakes. WARNING: This story contains dark and adult (Not sex) themes
8 62 - In Serial7 Chapters
Soul Kiln Saga
Were there was two, hereunto lies but one. Two souls cast into the abyss of the void, forever lost. One stands anew. Shall it be the lesser for it, or rise to heights unforeseen. Here lies his story, one most enthralling. You may have heard of him, but what do you truly know. Come sit by the hearth, pour an ale, and let this bard weave his craft.
8 108 - In Serial19 Chapters
Return Of The Sovereign
|System|Heroes are just villains in disguise! - Chaeus ‘Kai’ IggoExhausted and drained, Thaddeus ‘The Hero’ disappeared after defeating the demons. The mortals won, but ‘The Hero’ became the greatest traitor in the history of human race.......Ten Thousand Years later, thirteen-year-old Kai woke up next to the dead bodies of his parents and recalled his previous life as Thaddeus ‘The Traitor’ in the history books. Looking around, he realized that his entire clan had been massacred overnight, all of them dead. Except him.What an impressive start to his second life!Gifted with a Heavenly Aether Core, capable of summoning divine beasts and weapons, Kai made a promise. “Revenge begets revenge! Let’s live a good life!”But wait!Kai soon realized that this ERA was no longer the world that he knew. Technologies and Limitations hindered his overpowered abilities. But he refused to give up!Once the sovereign in his previous life, Kai would start a journey to know everything about his new abilities. Of course, he started with the mysterious Mushroom System that was attached into his soul.Accompany Kai as he feed his mushrooms coins, hoping it would die one day and finally leave him alone![Summon poisonous mushroom with .002 toxins enough to kill a hundred people. Please pay a hundred coins.][To summon the mushrooms say: Summon!][Malicious Human Detected. Summon Mushrooms that burns malicious mortals. Please pay 100 coins.][To Summon the mushrooms say: Summon!][Jealous Human Detected. Summon Mushrooms that devours jealous mortals. Please pay 100 coins.][To Summon the mushrooms say: Summon!][Otherworldly Beauty Detected. Summon Mushrooms that can mimic the beauty. Please pay 100 coins.][To Summon the mushrooms say: Summon!]What the hell?
8 84 - In Serial13 Chapters
Cosmic Spirits
(This is coming, I'm just trying to upload my little ideas of fiction, I didn't think of a short description yet)
8 140

