《Hide [Sterek]》[9-New Case]
Advertisement
"نولان میلتون، پسر نوجوون 16 ساله، متهم به قتل عمد همکلاسیش گیب گری در دبیرستان گاردین. دقیقاً دو هفته پیش با ضرب دو گلوله به سمت سر و کتف گیب رو به قتل میرسونه."
پرسی از عقب ماشین در حال توضیح دادن پرونده بود. درک در حال رانندگی بود و استایلز که جلو نشسته بود همچنان داشت با دقت پرونده رو زیر و رو میکرد.
"هر سال تعداد زیادی از این موارد تیراندازی داخل مدرسه ها اتفاق میفته. چرا این یکی باید خاص باشه؟"
درک از آینه به پرسی نگاهی انداخت و چشم غره رفت.
برخلاف انتظارش، هیجان پرسی بیشتر شد و خودش رو جلوتر کشید طوری که دقیقا بین دو صندلی قرار گرفت.
"نکته همینجاست! حدس میزنی ادعای نولان و دلیل دعوای اون دو نفر چی میتونه باشه؟"
"چون گیب کتابش رو پاره کرده و غذاش رو به زور ازش میگرفته؟"
استایلز بدون اینکه نگاهش رو از کاغذ ها بگیره با لحن متعجبی پرسید و باعث شد درک نگاهش رو از جاده بگیره و از کوره در بره.
"میشه برای یه لحظه هم که شده جدی باشی استایلز؟"
"نه دارم جدی میگم این چیزیه که اینجا نوشته شده!"
استایلز از خودش دفاع کرد و به پرونده اشاره کرد.
"دقیقاً. دلیلش انقدر مسخره ست که هیچکس نمیتونه باور کنه."
"شاید نولان دروغ گفته. شاید یه دلیل یا رازی وجود داره و اون نتونسته بهش اعتراف کنه."
درک احتمالاتی که توی ذهنش داشت رو بیان کرد و هنوز قانع نشده بود که دلیل یه قتل انقدر بی ارزش باشه.
"این احتمال هم وجود داره. برای همین قراره امروز برای بازجویی به نولان سر بزنیم... نکتهی دیگه اینه که دبیرستان گاردین آمار خیلی عجیبی داره."
"چطور؟"
استایلز با کنجکاوی پرسید و از آینه نگاهی به پرسی انداخت.
"در طی چهار ماه اخیر میزان خشونت و پرخاشگری دانشآموزان این دبیرستان به طرز نگران کننده ای بالا رفته. هر روز تعداد دعوا و درگیری ها بیشتر میشه، حتی چند مورد جراحت با چاقو و شکسته شدن سر یا دست هم بینشون گزارش شده و دلیل همشون تقریباً به اندازهی همین پرونده بی اهمیت بوده."
"پس چرا زودتر اقدامی نکردن؟"
اینبار نوبت درک بود تا حرف بزنه.
"اولش هیچکس این موضوع رو جدی نگرفته چون فکر میکردن این چیزا برای یه مشت دختر و پسر تینیجر هورمونی عادیه. به علاوه مدیر دبیرستان نمیخواسته اسم مدرسه بی اعتبار و خراب بشه برای همین اهمیتی نمیداده و نمیذاشته کسی بو ببره. اما خب سر قتل گیب، دیگه نتونستن کاری کنن."
"یه جای کار میلنگه."
استایلز در حالی که چشم هاش رو ریز کرده بودو به فکر فرو رفته بود زمزمه کرد.
"اتفاقا من فکر میکنم این پرونده یه جورایی کلیشه ست."
استایلز روی صندلی چرخید و طوری به درک نگاه کرد که انگار بهش توهین کرده بود.
"باورم نمیشه دوباره داری ازین حرفا میزنی!"
"چیه تو چیز خیلی خاصی تو این پرونده میبینی؟"
درک با لحن مغرور همیشگی و ابروهای بالا رفته پرسید.
"یه جوری میگی انگار پرونده هایی که دستت میدادن در حد زودیاک قاتل بوده. حداقل الان مجبور نیستی ده ساعت پشت میز بایگانی بشینی و تازه ما هنوز هیچی رو شرو-"
"گایز متنفرم از این که تو بحثتون دخالت کنم ولی ورودی بعدی به سمت راست ما رو به دبیرستان میرسونه."
حرف پرسی باعث شد بحث اون دو نفر دیگه ادامه پیدا نکنه. بعد از چند لحظه کوتاه که استایلز و درک با نگاهشون به سمت همدیگه خنجر پرتاب میکردن، ماشین جلوی دبیرستان بزرگ گاردین متوقت شد و هر سه مامور بدون هیچ حرف اضافهای پیاده شدن.
به محض اینکه وارد دبیرستان شدن، استایلز دفترچهی مخصوصش رو از جیبش بیرون آورد و سعی کرد حین راه رفتن به هر چیزی که چشمش میدید دقت کنه.
Advertisement
برخلاف اون، درک کاملا به اطراف بیتوجه بود و یکی دو قدم جلوتر از بقیه به سمت دفتر دبیرستان میرفت.
بعد از نشون دادن کارت شناسایی شون به نگهبان، هر سه وارد دفتر مدیر شدن و کاملا مشخص بود که اونا منتظرشون بودن.
"کاراگاه هیل و کارآگاه استیلینسکی، برای تحقیق پروندهی نولان میلتون مزاحمتون شدیم."
درک مودبانه خودش و همکارش رو به مدیر معرفی کرد و بهش دست داد. مدیر بعد از خوشامد گویی با دست به هر دو نفر اشاره کرد تا روی صندلی بشینن.
پرسی همراهشون نیومده بود و بجاش قرار بود گشتی تو دبیرستان بزنه و اوضاع رو بررسی کنه.
استایلز در حالی که نگاهش دور تا دور اتاق میچرخید روی صندلی نشست و بعد به مدیر دبیرستان-آقای دیتن- نگاه دقیقی انداخت.
از سر و وضعش معلوم بود که آدم ثروتمندیه، با در نظر گرفتن کت و شلوار برندش و ساعت لوکس گرونی که دور مچ دستش بود.
و همچنین استایلز متوجه تعداد زیاد مدال ها و تقدیر نامه ها و جوایز مسابقات مختلف توی دفتر شده بود. پس قطعا این دبیرستان موفق و معروفی بوده و الان این موضوع که نمیخواستن گزارش خشونت بچه ها درز پیدا کنه منطقی به نظر میومد.
"چه کمکی از من برمیاد؟"
آقای دیتن با لحن گرم و مودبی جواب داد و نگاهش بین دو کارآگاهی که جلوش نشسته بودن رد و بدل شد.
استایلز به نظر نمیومد متوجه حرف دیتن شده باشه چون زیادی درگیر دقت به اطراف و یادداشت شواهدش بود. درک وقتی دید که همکارش از همین الان داره یه چیزایی تو دفترچهاش یادداشت میکنه و اصلا حواسش به موضوع اصلی نیست، تصمیم گرفت بجاش حرف بزنه و روال کار رو پیش ببره.
"در واقع ما قراره امروز نولان رو ببینیم ولی قبلش باید از شما و دوستهاش، همکلاسی هاش و معلمش تو مدرسه چند تا سوال بپرسیم. امیدواریم این موضوع مشکلی ایجاد نکنه و بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم."
"البته."
"اول از همه میخوایم بدونیم نولان چجور دانش آموزی بود. اخلاقش، سوابق تحصیلیش و هر چیزی که دربارش میدونید."
آقای دیتن قبل از اینکه جوابی بده نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از درک گرفت.
"نولان پسر خوب و بیحاشیهای بود و خانوادهی محترمی هم داشت. من تا قبل از این اتفاق هیچوقت مورد اخلاقی ازش ندیده بودم و میدونم که پسر گوشهگیری بود و دوست های زیادی هم نداشت. به علاوه، وضع درسیش هم قابل قبول و مطلوب بود."
با شنیدن آخرین جمله، استایلز نگاهش رو از اطراف گرفت و یه دفعه تمام توجهاش به سمت دیتن جلب شد.
"میتونم کارنامه و پرونده تحصیلیش رو چک کنم؟"
"چرا که نه."
دیتن از جاش بلند شد تا پروندهی نولان رو پیدا کنه و به دست کارآگاه جوون بسپاره.
در این حین درک مکالمه رو ادامه داد.
"رابطهاش با گیب چطور بود؟"
"خب نمیتونم بگم با همدیگه دوست بودن. مشاور مدرسه تو این مورد بیشتر میتونه کمکتون کنه."
دیتن با قدم های آهسته به سمت استایلز قدم برداشت و استایلز بدون هیچ حرفی تقریباً پرونده رو رو هوا از دستش قاپید و فورا شروع به بررسی کرد.
دیتن برای یه لحظه با تعجب به استایلز که سرش پایین بود نگاه کرد و بعد به صندلی خودش پشت میز برگشت.
درک با خجالت دستی به پیشونیش کشید.
"امم... دربارهی گیب چی؟ اون چجور دانش آموزی بود؟"
دیتن دوباره دستهاش رو بهم گره زد.
"گیب گری... خب اون مثل نولان آروم نبود. چند باری بخاطر درگیری و موارد اخلاقی تنبیه شده بود و وضع تحصیلیش هم تعریفی-"
"میتونم پروندهی تحصیلی گیب رو هم ببینم؟"
استایلز حرف دیتن رو قطع کرد و دیتن که واضحا بهش برخورده بود نگاهی به استایلز انداخت قبل از اینکه از جاش بلند شه و بدون هیچ حرفی پرونده رو به کارآگاه بی طاقت بده.
Advertisement
درک تمام مدت با اخم به استایلز چپ چپ نگاه میکرد اما استایلز حتی برای یک لحظه هم بهش توجهی نکرد و سرش غرق پرونده و دفترچهاش بود.
درک در حالی که احساس میکرد از خجالت گوش هاش داغ شدن، گلوش رو صاف کرد و نگاهش رو به دیتن برگردوند.
"تو پرونده علت اقدام به قتل... دلیل عجیبیه. طبق گزارش نولان کنترلش رو بخاطر اینکه گیب کتاب هاش رو پاره میکرده و... وعده غذاییش رو به زور ازش میگرفته از دست داده."
"اگه نظر من رو بخواید باید بگم دلیل یه قتل نمیتونه همچین چیزی باشه هرچند نولان از زمانی که دستگیر شده حرف زیادی نزده. به نظر من انگیزهی قتل چیزی فراتر از این دلیل بوده. چیزی که شما میگید فقط مثل کبریت زدن تو انبار باروت بوده."
دیتن در حالی که با یکی از مجسمه های روی میزش بازی میکرد به درک جواب داد.
"میخواید بگید گیب برای مدت طولانی نولان رو اذیت میکرده و برای همین نولان یه دفعه از کوره در رفته؟"
درک با ابرو های بالا رفته پرسید.
"منظورم اینه که... این تنها توجیه منطقی به نظر میاد."
"ولی بیشتر شدن خشونت بچه ها چطور؟ برای اون توضیح منطقی دارید؟"
استایلز یه دفعه سرش رو بالا گرفت و پرسید. باعث شد نگاه دیتن و درک به سمتش برگرده.
دیتن اخمی کرد.
"معذرت میخوام؟"
"دارم از گزارش مدرسهی شما حرف میزنم که نشون میده میزان خشونت و عصبانیت بچه ها طی چهار ماه اخیر خیلی بیشتر از قبل شده. چند مورد ضرب و شتم و جراحت با سلاح سرد با دلیل هایی که خیلی قانع کننده به نظر نمیان به پلیس گزارش شده."
استایلز دست هاش رو تو هوا تکون داد و در آخر پوشهای که همراهش بود رو بالا گرفت و به دیتن نشون داد.
دیتن نفس عمیقی کشید تا خونسردیش رو حفظ کنه. شاید هم جواب محکمی برای گفتن نداشت.
"تینیجر های امروزی مثل نسل من و شما نیستن. شما خوب باید بدونید که بچه ها تو این سن از لحاظ روحی و روانی چه چیزهایی رو پشت سر میذارن و هورمون های رشد چقدر روشون تاثیر داره."
"پس یعنی میخواید بگید بچه های مدرسهی شما یه دفعه وارد موج بلوغ شدن و یه سری اختلال هورمونی باعث همچین چیزی شده؟"
استایلز در حالی که ابروهاش رو بالا انداخته بود با لحن تمسخرآمیزی پرسید.
"استایلز!"
درک دیگه نتونست بیشتر از این تحمل کنه و از لای دندون هاش به استایلز هشدار داد.
استایلز نگاه کوتاهی به درک انداخت و بعد دیگه چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت.
"معذرت میخوام."
درک به جای استایلز از دیتن معذرت خواهی کرد اما اینبار نوبت استایلز بود تا به درک چشم غره بره چون هیچ دلیلی برای عذرخواهی نمیدید.
دیتن سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
"ما هم مثل شما هنوز از دلیل اصلی این اتفاقات مطمئن نیستیم ولی بهتون اطمینان میدم داریم روش کار میکنیم. بعد از فاجعهی نولان و گیب تدابیر امنیتی رو بیشتر کردیم و همهی دانش آموزان هر روز چک میشن تا کوچک ترین اثری از چیزهایی مثل مواد و وسایل ممنوعه و سلاح نباشه. به علاوه تعداد نگهبان ها رو بیشتر کردیم تا هر چه زودتر جلوی هر درگیری رو بگیرن."
درک سرش رو تکون داد.
"در آخر باید بگم که ما به فیلم دوربین های مداربسته مدرسه احتیاج داریم. دقیقاً روزی که حادثه اتفاق افتاده، تمام دوربین ها."
"حتما. تا یکی دو ساعت دیگه یه کپی براتون ارسال میکنم."
از نظر درک کارشون اینجا فعلا تموم شده بود. پس از جاش بلند شد و استایلز هم به دنبالش این حرکت رو تکرار کرد. دیتن هم برای احترام و خداحافظی ایستاد.
"از همکاریتون ممنونم."
"امیدوارم کمکی کرده باشم."
درک و دیتن در حال دست دادن به هم بودن که استایلز موضوعی رو یادآوری کرد.
"در ضمن تا زمانی که این پرونده بسته بشه ما قانونا حق داریم هر زمانی که لازم باشه تو مدرسه حضور داشته باشیم و پرس و جو و تحقیقات رو تکمیل کنیم."
"اگه برای تحصیل و آرامش دانش آموزان مشکلی ایجاد نکنه، ایرادی نداره."
به محض این که استایلز و درک از دفتر مدیر مدرسه خارج شدن، درک حتی یه لحظه رو هم برای چیزی که تمام مدت میخواست بگه تلف نکرد.
"میشه بگی اون تو دقیقاً چه غلطی میکردی؟"
استایلز که شونه به شونهی درک راه میرفت سرش رو بالا گرفت و به مرد قد بلند نگاه گیجی انداخت.
"داشتم کارمو انجام میدادم منظورت چیه؟"
"منظورم اون رفتار عجیبت و بی ادبیت نسبت به دیتن بود. تو مثلا قراره به روال پرونده کمک کنی نه اینکه باعث خجالت من بشی!"
استایلز اخمی کرد و از شدت یکه خوردن دهنش باز موند.
"اول از همه، من هیچ کار بدی انجام ندادم و تو هم اشتباه کردی که معذرت خواهی کردی. دوما، از کی تا حالا اینقدر پایبند به اخلاق و ادب شدی؟ اون دیتن فقط یه آدم خودخواه و منفعت طلبه و غیر از ثروت و شهرت مدرسه هیچ چیز دیگه ای براش اهمیت نداره. من نمیتونم با کسی که جون بقیه براش اهمیتی نداره مودب باشم."
درک ابروهاش رو بالا انداخت و قیافهاش فریاد میزد که قراره استایلز رو مسخره کنه.
"اوه جدی؟ همهی اینا رو تو این بیست دقیقه ای که اونجا بودیم فهمیدی؟"
"آره و تمام استنتاج هام رو یادداشت کردم. باید بیشتر دقت میکردی."
استایلز دفترچهی مخصوصش رو بالا آورد و اونو نزدیک صورت درک برد انگار که درک نمیتونست همینجوری بهش توجه کنه.
و بعد بدون اینکه منتظر واکنش درک باشه قدم هاش رو تند تر کرد و جلوتر رفت تا پرسی رو پیدا کنه.
پرسی تو حیاط مدرسه منتظر دو کارآگاه بود. وقتی اونا رو از دور دید سریع خودش رو بهشون رسوند.
"چه خبر؟"
"من با مشاور و چند تا از همکلاسی های نولان و گیب صحبت کردم. همشون تقریباً گفتن که گیب نه تنها به نولان بلکه به بقیه بچه ها زور میگفته و اونا رو اذیت میکرده. تنها چیزی که این وسط برام عجیب بود، این بود که بعضی هاشون گفتن نولان قبل از این حادثه بشدت از گیب میترسیده و حساب میبرده و سعی میکرده خیلی سر راهش نباشه."
"دقیقاً همونطور که حدس میزدم"
درک زیر لب گفت و نفسشو با حرص بیرون داد چون از پرونده های آبکی متنفر بود.
" یه چیزی این وسط درست نیست."
اما استایلز مثل همیشه قصد داشت دقیقا نقطهی مخالف درک باشه.
"پس چرا من فکر میکنم که همه چیز با عقل جور در میاد و تا دو سه روز دیگه میتونیم پرونده رو ببندیم؟ فقط باید ببینیم خانوادهی گیب رضایت میدن یا نه."
درک با لحن از خودراضی به استایلز جواب داد و شونه هاش رو بالا انداخت.
استایلز یه دفعه ایستاد، باعث شد پرسی و درک هم دست از قدم زدن به سمت ماشین بردارن و به سمت کارآگاه جوون برگردن.
"تو واقعا دقت نمیکنی نه؟ اینکه نولان یه دفعه سر همچین بهونهی مسخرهای گیب رو با دو تا گلوله به سر و کتفش بکشه با عقل جور در نمیاد چون نولان حتی عضو چندین المپیاد علمی بوده درک! اون یکی از بهترین دانش آموزان مدرسه بوده."
استایلز با چشم های ریز شده و کلافگی گفت و دست هاش رو تو هوا تکون میداد. با هر جمله صداش بلند تر میشد اما در عوض درک خونسرد و پوکر بهش خیره شده بود.
"و من هیچ چیز بد و منفی از دوستاش نشنیدم. در واقع اونا همشون نگران نولان بودن و میگفتن نولان حقش نیست که تو زندان باشه."
پرسی در ادامه طرف استایلز رو گرفت و درک رو به هر دو تا پسر چشم هاش رو تو حدقه چرخوند.
"خوب بودن نولان چیزی رو توجیه نمیکنه. کی میدونه نولان چقدر تحت فشار بوده؟ حتی بهترین آدم ها هم بعضی اوقات کنترلشون رو از دست میدن. به علاوه ما هنوز از نولان بازجویی نکردیم و دوربین ها رو هم چک نکردیم."
هیچکس چیزی نگفت. استایلز نفس عمیقی کشید و سرش رو چرخوند و پرسی انگار داشت همهی اطلاعات رو بررسی میکرد.
"خب... اینم حرفیه."
"پس بهتره وقت رو تلف نکنیم و بریم سراغ نولان."
استایلز از مواقعی که باید اعتراف میکرد حق با درکه متنفر بود. پس با عجله در حالی که به سمت ماشین میرفت حرف زد و درک و پرسی رو نادیده گرفت.
رانندگی تا ایستگاه پلیس در سکوت کامل طی شد. استایلز هر از چند گاهی ورقه های زیر دستش رو زیر و رو میکرد و خودش رو برای بازجویی آماده میکرد.
یه چیزی این وسط درست نبود. و استایلز باید اینو ثابت میکرد.
***
خب سلام سلامممممممم
بعد از مدت ها🥲
گایز بهتون گفتم که من دیدم نمیتونم به نوشتن ادامه بدم بخاطر کنکورم و میخواستم بوک رو پاک کنم یا آن هولد نگه دارم ولی نیلو لطف کرد و گفت تنها ادامه میده پس اگه درمورد بوک سوالی دارین میتونید ازش بپرسین چون اون الان نویسنده هاید محسوب میشه نه من. اینم آیدی نیلوئه:
امیدوارم از این پارت لذت برده باشین💙
-siloo-
Advertisement
- In Serial604 Chapters
Bitter
The story of a girl who finds her life is not what she wanted. So she gets another one. Schedule: Story has been completed. Book One is available free on Amazon and EPUB. Books Two to Five are out now. Final Book out soon. Chapters will be around 500-1000 words. This will not change so if you don't like reading very short chapters wait till the end of the week or even end of the month. This many chapters a week isn't easy to pull off so please bear that in mind. This is a VRMMORPG story, but the ones I've read tend to use VR as an excuse to get into a fantasy world and then don't really play up the game aspect other than pulling up a status screen every now and then. To me, MMOs are about more than the fantasy setting. Bugs, exploits, devs who don't understand their own game, OP classes, over the top nerfs, p2w, ridiculous RNG, cash shop fiasco, lockboxes, raging players, broken mechanics, limited bag space, tedious crafting and above all that, a company trying to squeeze money out if its playerbase while pretending they're just in the business of having fun. Of course, then there's the orcs and elves. This story is about finding yourself in a completely immersive fantasy game, but it's also about what a game like that would really be like.
8 199 - In Serial31 Chapters
Unnecessary Evil
(It's a slowburn. Contains 18+ scenes. There will be also smut later...) Vladimir D. Svoboda. A hailed, but troubled genius from the planet Earth. The first person who made teleportation reality. The Rotshields, a mysterious family that ruled from the shadows, couldn't leave it just like that and wanted it for themselves. Needless to say, the operation went terribly wrong. After that our hero, Vlad, finds himself in an extremely hostile metallic city, Koul'E. The capital of orcs, devilish wizards (quite literally) and enslaved goblins. Decadency, greed and brutality rules in their society; even gods steer clear from them. Odds stacked against him, cancer slowly eating him from the inside, he will raze his way through the impossible situation and beings that vastly outclass him. However, he is not completely without friends and alone. An unlikely being decides to help him even though they went through a rocky start. They form a bond that will shake the whole city, and maybe the world. Magic, technology and all the other esoteric powers are just a stretch of an arm away. Editor, cover creator and overall great person: BlancChapters around 2.2K words long.
8 95 - In Serial6 Chapters
Fireborne: Lineage
The Fireborne dynasty has survived numerous wars and assassinations. Now they rule prosperous cities and look forward to unifying the world under their banner. This plan changes, however, when unexpected events combined with powerful adversaries threaten their very existence as an empire.
8 62 - In Serial6 Chapters
The Kings Mate
Clara Jacobs didn't like being in the spotlight, she actually tried her hardest to stay out of it. She had a few issues such as abandonment issues, the fear of talking to anyone she wasn't familiar with, she sounds so confident right? She always assumed she'd just be a side character to everyone's life, she was never going to have an important role in society so it was acceptable for her to be that way....or so she thought. It turns out she had one of the most important roles in society, she was the kings mate which made her the queen. Not something she ever thought would happen for her to be honest. She gets thrown in at the deep end and somehow has to navigate her way through her new life, with her mates help of course. Just when she thinks it's all going smoothly, people from her past throw a spanner in the works sending her life in a spiral once again. Follow her story to see how it really is, to be The Kings Mate.Completed on: NovelCat, Hinovel, VolcanoEbook, GoodNovel and InkittIncredible Cover Created By Scarlett1243
8 364 - In Serial42 Chapters
Anima Academy
Casimir Toomes has been pretty successful as an adventurer... until he wasn't. With his team shattered and the surviving members scattered to the four winds, he went back to his home country of Anima, and at his Master's behest, became a teacher at the Academy of High Magic. Sure, his Master keeps bugging him to take on some personal students of his own, but he's not in this teaching gig for good, it's just a temporary thing, as a favor. There's absolutely no way he'll get attached to any of the brats. Updates on Monday.
8 216 - In Serial24 Chapters
Hero of Naught
The future is here. A century after the human-A.I. wars, the two races have settles together in a country of peace. From their mutual cooperation, science has exploded once again into a revolution. At the forefront is the newest and most advanced game to ever exist, Everlife. Plat was a senior in the academy when he first began his adventures into the game world. After years of suffering from his betters, he now had a chance to shine in a world where everyone was equal. Unless, his troubles follows him into the world. And Everlife isn't just what it was advertised to be. Will Plat survive in both the real world and the game world as he struggles against his oppressors? Or will he fall into corruption and take back what is owed him?
8 85

