《Hide [Sterek]》[7- Punishment]
Advertisement
قرار بود استایلز بعد از بیست و چهار ساعت به سرکار برگرده. اما به اصرار همکارش، اون دو روز اضافه تر مرخصی داشت تا حالش کاملا خوب بشه.
این دو روز اصلا برای استایلز راحت نگذشت. وقتی تو همون بیست و چهار ساعت حافظهاش به مرور برمیگشت، هیچ چیزی کمتر از شبی که تو کلاب بود حس نکرد.
دو روز تنهای تنها بدون پیش بردن هیچ کاری تو آپارتمانش، سردرد های وحشتناکی که داشت به علاوه اینکه حس میکرد ماموریت بخاطر سهل انگاریش خراب شده و کابوس های وحشتناکی که دست از سرش برنمیداشتن حال استایلز رو حتی نزدیک به خوب هم نمیبرد.
بدتر از همه، چرا استایلز باید خواب بوسه با درک رو میدید؟ و این حس عجیب خیلی براش آشنا بود طوری که تصویر و صداهای محوی توی مغزش در جریان بودن.
استایلز و درک اون شب تو کلاب همدیگه رو نبوسیدن، بوسیدن؟
اصلا چرا درک این چند روز به هیچکدوم از پیام ها و تماس هاش جواب نمیداد؟ استایلز حداقل انتظار داشت درک بتونه با یه پیام ساده حالش رو بپرسه. اما ظاهراً همکار بداخلاقش بابت این فاجعه و بی برنامگی هنوز خیلی عصبانی بود و از زمانی که از بیمارستان مرخص شده بود تا الان هیچ خبری ازش نبود.
مطمئن بود وقتی به سرکار برگرده قراره یه جر و بحث حسابی با درک داشته باشه.
تنها کسایی که تو این مدت نگران استایلز بودن، پرسی و آنا بودن که مدام بهش پیام میدادن و دور از چشم درک گزارش اتفاق هایی که این چند روز افتاد رو به گوش پسر جوون میرسوندن.
حس حماقت استایلز بخاطر مصرف جوکر وقتی کمرنگ شد که آنا بهش اطمینان داد اونا یه مرحله به جلو رفتن، نسخه پیشرفته تری از جوکر پیدا کردن و حالا تیت قراره بهشون کمک کنه.
تیت، استایلز قصد داشت به محض برگشتش یه دیدار خصوصی با اون پسر مکار داشته باشه.
صبح روز سوم استایلز زودتر از همه با انرژی به اداره برگشت. به اینکه نگاه بعضی از همکارهاش بهش عجیب و قضاوتگر بود هیچ توجهی نکرد و کاملا تصمیم داشت یه شروع جدید داشته باشه.
وقتی با قدم های تند تو راهرو به سمت دفتر کارش میرفت، پرسی از ناکجاآباد پیداش شد و جلوی استایلز ایستاد طوری که استایلز جا خورد.
"هی پرسی!"
"هی استایلز! بهتری؟"
"آره، آره کاملا خوب و سالمم. پرونده چطور پیش میره؟"
"در واقع قبل از اینکه به سمت دفتر بری و پرونده رو ادامه بدی باید برای چند دقیقه با من به آزمایشگاه بیای."
پرسی از جواب دادن طفره رفت و ابروهای استایلز بالا پرید.
"این مربوط به پرونده ست؟"
"لطفاً دنبالم بیا، خودت میبینی."
پرسی بدون هیچ حرف دیگه ای به راه افتاد و استایلز هم به ناچار دنبال پسر جوون رفت. رفتار پرسی یه مقداری عجیب بود اما استایلز اهمیتی نداد.
وقتی وارد آزمایشگاه اداره شدن آنا با دیدن استایلز لبخند بزرگی زد و اون رو در آغوش کشید.
"خداروشکر که دوباره حالت خوبه. تو همهی ما رو در حد مرگ ترسوندی."
"ممنون آنا، متاسفم که نگرانتون کردم. کشف جدیدت برای پرونده رو میخوای نشونم بدی؟"
لبخند آنا به سرعت محو شد و نگاه معناداری به پرسی انداخت.
"عام- راستش-"
استایلز نگاه مشکوکش بین آنابث و پرسی چرخید. یه چیزی این وسط درست نبود.
"شما چتون شده؟ چرا این چند روزه هیچی از پرونده بهم نمیگید؟"
"یه سری اتفاقات وقتی نبودی افتاده... که خودت باید از درک بشنوی و باهاش صحبت کنی. حالا میشه آستینت رو بالا بزنی که ازت آزمایش بگیرم؟"
استایلز مات و مبهوت به آنا نگاه کرد و سعی کرد حرفش رو تحلیل کنه.
"آزمایش؟"
"یه آزمایش خون ساده برای اینکه مطمئن بشیم خونت کاملا از جوکر پاک شده."
اخم های استایلز بیشتر از قبل تو هم رفت و حالا کاملا عصبانی بود.
Advertisement
"داری باهام شوخی میکنی؟ آنا تو خودت منو مرخص کردی و گفتی حالم خوبه! چرا باید دوباره آزمایش بدم؟"
آنابث نفس عمیقی کشید و نگاهش رو برای چند ثانیه به زمین دوخت قبل از اینکه با ناراحتی جواب بده.
"ببین این دستور از طرف من نیست و من خودم دوست ندارم همکارم رو اینطوری زیر سوال ببرم. بعد از اتفاقی که برای پرونده شما افتاده اداره فقط خیلی حساس تر شده. اونا فکر میکنن تو ممکنه توی این دو روز بازم چیزی مصرف کرده باشی."
"گودی زیر چشمت فکر نکنم به این مسئله کمکی بکنه."
پرسی بی هوا نظر داد و آنا و استایلز هر دو همزمان به پسر مو مشکی چشم غره رفتن. البته بیشتر به نظر میومد استایلز داره با نگاهش خنجر به سمتش پرتاب میکنه.
"ببخشید منظوری ندا-"
"شما هیچ ایده ای دارید که من توی این دو روز چی کشیدم؟ من حاضرم بمیرم ولی دوباره اسم کوفتی رو نشنوم! چون هر لحظه که چشم هامو میبستم اون کابوس های کوفتی دست از سرم برنمیداشتن و یادآوری تمام خاطرات زندگیم همچین برام خوشایند نبود میدونی؟"
"من واقعا بابت همه چیز متاسفم استایلز. میخوام بدونی که من خودم هم راضی به انجام این کار نیستم چون تو رو میشناسم و بهت اعتماد دارم."
استایلز نفسش رو با حرص بیرون داد و نگاهش رو از آنا و پرسی گرفت. بعد بدون هیچ حرفی آستین دست چپش رو بالا برد.
"فقط زودتر انجامش بده."
وقتی کار آنابث تموم شد، استایلز بدون هیچ حرفی و نادیده گرفتن اون دو نفر به سمت دفتر کارش برگشت. بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد و صحنه ای که دید حتی باعث تعجبش نشد.
درک مثل همیشه پاهاش رو روی میز گذاشته بود و در حالی که یه سیگار گوشه ی لبش بود داشت روزنامه میخوند. انگار این اداره کوفتی هیچ کار و وظیفه ی جالبی برای درک هیل نداره و اون همیشه حوصله اش سر میره.
درک برای چند ثانیه نگاهش رو از متن روزنامه گرفت و به استایلز خیره شد و بعد دوباره به کار خودش ادامه داد.
در واقع استایلز هیچ ایده ای نداشت که دیدارش با درک قراره چطور باشه. اون حتی انتظار داشت درک سرش داد بزنه ولی حالا با این نادیده گرفتن کاملا سورپرایز شده بود.
پنج دقیقه گذشت و اتاق هنوز در سکوت کامل بود. هیچ کدوم از پسرها حتی یه کلمه هم حرف نزدن. استایلز تمام مدت دست به سینه پشت میزش نشسته بود و با چشم های ریز منتظر کوچک ترین حرکتی از سمت درک بود. اما بالاخره طاقتش تموم شد.
"آره روز تو هم بخیر! ممنون که انقدر نگرانمی و حالم رو میپرسی من خوبم به هر حال. خواهش میکنم انقدر نگران نباش."
درک نگاه پوکرش رو به استایلز داد.
"اگه حالت خوب نبود الان اینجا نبودی."
استایلز چند بار دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه اما موفق نشد. از اول نباید انتظاری از درک میداشت. پس نفسش رو با حرص بیرون داد و خودش رو مشغول یادداشت کردن چیزی تو دفترش نشون داد. هر چند در واقع داشت به درک فحش میداد و طرح های خط خطی میکشید.
چند لحظه بعد درک اخمی کرد.
"الان همه چیز رو یادت میاد درسته؟"
ایندفعه نوبت استایلز بود که پوکر بشه و در صدم ثانیه ای لحن و قیافه ناراحتی به خودش بگیره.
"دکترها گفتن یه قسمت هایی از مغزم آسیب دیده و حافظه ام مثل قبل نمیشه. الان مثلا دقیق یادم نمیاد که اون شب تو کلاب منو بوسیدی یا نه."
استایلز طعنه زد و وقتی متوجه تغییر حالت صورت درک به نگرانی و گیجی شد تمام سعیش رو کرد که پنیک نزنه. اون فقط داشت درک رو مسخره میکرد ولی اگه درک واقعا حرفش رو تایید میکرد چی؟
Advertisement
"من تو رو نبوسیدم وات د-"
"واقعا چی فکر کردی احمق؟ معلومه که همه چیز یادم اومده!"
استایلز با عصبانیت جواب داد و ته دلش خداروشکر کرد که اتفاقی بین خودش و درک نیفتاده.
درک روزنامه رو کنار گذاشت و دستش رو لای موهاش برد.
"چرا الان دیگه پیگیر پرونده نیستیم؟ و چرا به جای روزنامه خوندن روند این چند روز رو بهم نمیگی؟"
"اگه پرونده ای وجود داشت."
ابروهای استایلز از روی گیجی به هم گره خورد.
"منظورت چیه؟"
"ما بدون اجازه و مجوز برای ماموریت این پرونده رفتیم کلاب و نتیجه اش رفتن تو تا دم مرگ بود چون انقدر احمق بودی که جوکر مصرف کردی و تمام اداره رو زیر سوال بردی. انتظار داری ازمون تشکر هم بکنن؟"
درک با عصبانیت از لای دندون هاش غرید. استایلز دست هاش رو با حرص مشت کرد.
"اون یه ریسک بود، قبول. ولی ما پیشرفت کردیم. ما الکس- یعنی تیت رو دستگیر کردیم و فهمیدیم جوکر داره تکامل پیدا میکنه. اینا کافی نیستن؟"
درک دست به سینه شد و پوزخندی زد.
"چرا. واقعا لیاقت یه نشان شجاعت رو داشتی. ولی متاسفم چون اونا دیگه پرونده رو از ما گرفتن."
استایلز به قدری جا خورد و عصبانی بود که تقریبا نیم خیز بلند شد.
"اونا چیکار کردن- اونا دقیقا کین؟"
"پیتر شارمن خودش شخصا اختیار پرونده رو از ما گرفته و به گفته خودش این پرونده دیگه الان فقط به بخش اعتیاد و مواد مخدر اداره مربوط میشه. امروز هم با یه بازرس جلسه داریم."
استایلز چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و خودش رو روی صندلیش پرت کرد قبل از اینکه با پاش تند تند روی زمین ضربه بزنه.
"خدای من- چطور تونستن؟ اون اولین پرونده ی من تو این شعبه بود! من تا حالا پرونده نصفه نداشتم!"
"اشکالی نداره کم کم عادت میکنی."
درک با خونسردی کامل گفت و ته سیگارش رو تو سطل زباله کنار میز انداخت.
استایلز در حالی که لپش رو از درون با حرص گاز میگرفت به درک خیره شد و آرزو کرد که میتونست مثل همکارش همه چیز رو تو زندگیش به تخمش بگیره.
"پس تکلیف پرونده چی میشه؟ قراره یکی دیگه ادامه بده یا توقیف میشه؟ تکلیف تیت چی میشه؟"
استایلز در حالی که دستش رو تو هوا تکون میداد پرسید.
"همه ی اینا رو میتونی تو جلسه از بازرس بپرسی. و اگه انقدر نگران اون عوضی هستی میتونی بری ملاقاتش کنی."
درک جمله ی آخر رو با حرص گفت.
"من نگرانش نیستم!"
استایلز اعتراض کرد و درک هیچ واکنشی نشون نداد.
"پرونده ی جدیدی داریم؟ یا اینکه-"
"من هیچی نمیدونم خب؟ انقدر از من سوال نپرس."
درک وسط حرف استایلز پرید.
استایلز یه برگ از دفترچه اش رو که تمام حرصش روی اون خالی شده بود رو کند و مچاله کرد و سعی کرد اونو از راه نسبتا دوری داخل سطل بندازه، که در نهایت موفق نشد و کاغذ روی زمین افتاد.
به هر حال استایلز نتونست دهنش رو بیشتر از دو دقیقه ببنده.
"اگه دچار سکته قلبی نمیشی..."
درک با حرص روزنامه رو روی میز گذاشت.
"جلسه چه ساعتیه؟"
درک نفس عمیقی کشید تا خونسردیش رو حفظ کنه و به ساعت مچیش نگاهی انداخت.
"یه ربع دیگه."
"خوبه. من میخوام زودتر اونجا باشم تا بتونم با پیتر حرف بزنم."
استایلز گفت و همزمان بلند شد تا کتش رو بپوشه اما درک از جاش تکون نخورد.
"ما با پیتر جلسه نداریم،این بازرس جدیده و بعید بدونم بتونی امروز یا هر وقت دیگه ای با پیتر درباره همچین چیزی ملاقات داشته باشی. تو اونو نمیشناسی."
استایلز سرش رو عقب و روی شونه هاش انداخت.
"و بهت توصیه میکنم تو جلسه انقدر برای پس گرفتن پرونده یا توجیه کردن خودت پافشاری نکنی. فقط هر چیزی که بازرس گفت رو قبول کن."
"چرا نباید این کارو بکنم؟ پس اصلا نکته ی این جلسه چیه؟"
استایلز با اخم اعتراض کرد و دست هاشو تو هوا تکون داد.
"چون کسی که این گند رو بالا آورده خودتی. و میگم نباید چون میدونم اصلا دوست نداری شغلت رو از دست بدی."
استایلز دست به کمر روی پاشنه ی پا چرخید، به درک پشت کرد و از اتاق خارج شد. چند دقیقه ی بعد هم درک اتاق رو ترک کرد تا به جلسه ی مهمشون برسن.
تا زمانی که بازرس برسه هیچ کدوم هیچ حرفی نزدن. درک خونسرد و آروم به نظر میرسید اما استایلز ناخنش رو میجوید و پاهاش رو تند تند تکون میداد.
بعد از دو دقیقه و سی پنج ثانیه تاخیر-طبق محاسبات استایلز- بازرس وارد اتاق کنفرانس شد. درک و استایلز برای احترام سرجاشون ایستادن و استایلز با کنجکاوی و دقت تمام به مرد جدید خیره شد.
موهای تیره و کوتاه، چشم های تیله ای که الان یه چیزی بین طوسی و آبی به نظر میرسید، هیکل ورزیده ای که بین کت چرمی مشکی خودنمایی میکرد، به علاوه ی یه نکته ی منحصر به فرد که یکمی باعث جا خوردن استایلز شد.
دست چپ مرد، کاملا فلزی بود. در واقع انگاری دست چپش از شونه قطع شده بود و حالا یه دست فلزی فوق پیشرفته درست مثل ربات ها به بدنش متصل شده بود.
استایلز تا حالا تو تمام عمرش همچین چیزی رو از نزدیک ندیده بود. برای همین الان با دهن نیمه باز و چشم های درشت به بازرس جدید خیره شده بود. چیزی که باعث جلب توجه درک شد.
درک فورا با آرنجش به پهلوی استایلز ضربه زد تا به خودش بیاد و خوشبختانه استایلز خیلی زود خودش رو جمع کرد و گلوش رو صاف کرد.
برعکس بازرس جدید انگار به اینجور نگاه ها عادت داشت و حتی به استایلز کوچک ترین توجهی نکرد. مستقیما در حالی که سرش پایین بود و تو همون دست فلزیش چند تا پوشه رو حمل میکرد به سمت میز کنفرانس اومد.
"روز بخیر آقایون. من مامور ارشد اداره تحقیقات فدرال، جیمز بوکنان بارنز هستم."
استایلز و درک تمام سعیشون رو برای یه لبخند دوستانه انجام دادن و با جیمز دست دادن. بین تمام سابقه ی شغلی استایلز، جیمز بلند مرتبه ترین فردی بود که تا به حال ملاقات کرده بود.
"آشنایی با شما باعث افتخاره آقا. من استایلز-"
"اوه شاید ما همدیگه رو ندیده باشیم ولی من با شما آشنایی کامل دارم آقای استیلینسکی. و همینطور با آقای هیل."
استایلز کاملا احساس حماقت میکرد. کدوم کارآگاه احمقی خودش رو به مامور ارشد اف بی آی معرفی میکنه؟ اون احتمالا از تمام زندگی استایلز خبر داره.
لحن و نگاه جیمز در آخر به سمت درک خیلی دوستانه و خوشایند نبود و درک در جواب چشم هاش رو تو حدقه چرخوند.
وقتی هر سه روی صندلی نشستن، استایلز کاملا عصبی و مضطرب بود اما سعی میکرد خودش رو مثل درک خونسرد نشون بده. چند لحظه طول کشید تا جیمز پرونده ها رو روی میز باز کنه و شروع به حرف زدن کنه.
"حتما در جریان هستید که چرا به این جلسه تقریبا محرمانه دعوت شدید درسته؟"
استایلز آب دهنش رو به زور قورت داد. همه چیز درباره جیمز بارنز یه انرژی منفی خالص بود. جیمز منتظر جوابی نبود چون هر سه جوابش رو میدونستن.
"من شنیده بودم که سنت دنیس یه کارآگاه جوون و جدید داره. ولی قبل از همه چیز باید اعتراف کنم نبوغ و پیشرفت شما تو این پرونده منو شگفت زده کرده آقای استیلینسکی."
جیمز در حالی که یه دستش زیر چونه اش بود رو به استایلز گفت.
استایلز مات و مبهوت پلک زد. حتی درک هم تعجب کرده بود. جیمز بارنز الان از استایلز تعریف کرد؟
" این عام- این- واقعا... نظر لطف شما رو میرسونه جناب بارنز چون-"
"میدونید ما مدت هاست تشنه ی هر اطلاعی از این پرونده بودیم و الان کلی اطلاعات داریم. بعد از سال ها بالاخره دارم دو تا کارآگاه واقعی میبینم."
جیمز دست هاش رو تو هم قفل کرد و با لبخند کمرنگی حرف استایلز رو قطع کرد.
"ما ازتون واقعا ممنونیم. ولی میتونم بپرسم با این وجود چرا پرونده رو از ما گرفتید؟ چون ما هنوز میتونستیم-"
چشم های درک فورا با شنیدن حرف استایلز گرد شد و هیچکدوم فرصت حرف زدن نداشتن چون جیمز دوباره حرف استایلز رو قطع کرد.
"میدونم، میتونست این اطلاعات بیشتر بشه. این حتی میتونست بزرگ ترین شانس و موفقیت زندگیتون باشه، ولی... دور زدن قوانین اداره و مصرف جوکر؟ این واقعا برای یه کارآگاه اداره فدرال ناامید کننده ست."
جیمز چشم هاش رو ریز کرد و با لحن طعنه آمیزی جواب داد.
استایلز نمیتونست ساکت بمونه.
"همین دور زدن قانون و ریسکی که من پذیرفتم تونست شما و این پرونده رو به اینجا برسونه! من متنفرم از اینکه با شما مخالفت کنم چون قانون قانونه و نباید شکسته بشه، درست. ولی به مرور زمان و بسته به شرایط حتما استثنایی وجود داره. شما اینو درک میکنید."
درک فکش رو از روی حرص فشار داد و سعی کرد زیر میز به پای استایلز ضربه بزنه تا خفه بشه اما استایلز برای توجه کردن به همکارش زیادی عصبانی بود.
"اوه البته که درک میکنم. ولی بیاید صادق باشیم، اگه جلوتر میرفتید چه ریسک دیگه ای رو میپذیرفتی؟ ممکن بود واقعا از جونت بگذری؟ ممکن بود حتی به همکار و اداره ات خیانت کنی؟ یا کسی چه میدونه، ممکن بود تمام قوانین و چهارچوب هارو بشکنی فقط برای اینکه به هدف برسی. سازمان اینو نمیخواد."
"من بهتون قول میدم-"
"میدونی اگر الان جواب آزمایشت نبود هیچکس نه حتی من باورش نمیشد که تو به جوکر اعتیاد پیدا نکردی؟ این رسما یه معجزه ست. چون تمام افرادی که جوکر مصرف کردن یا مردن یا اعتیاد شدید و اجتناب ناپذیری دارن."
استایلز پوفی کشید و نگاهش رو از جیمز گرفت. ظاهرا تا آخر عمرش قرار نبود هیچکس این اتفاق رو فراموش کنه.
"حق با شماست جناب بارنز. ما زیاده روی کردیم و بابتش باید عذرخواهی کنیم."
درک با لحن بمی گفت و اینبار نوبت استایلز بود که با نگاهش بهش چشم غره بره. چون هیچ دلیلی برای عذرخواهی نمیدید.
"سازمان به معذرت خواهی شما احتیاجی نداره. باید یه جورایی هم ازتون تشکر کنه و بهتون میگم خیالتون راحت باشه. از اینجا به بعد ما خودمون ترتیب پرونده رو میدیم. اون پسری هم که دستگیر شده تا اطلاع ثانوی تحت کنترل کامل اداره قرار داره و به ما قول همکاری داده."
استایلز و درک نگاه معناداری به همدیگه انداختن. جیمز یکی دیگه از پرونده ها رو باز کرد.
"اما موضوع اصلی جلسه امروز ما این نیست. دوست نداشتم وقت زیادی روش بذارم ولی امیدوارم دیگه هیچ جای بحثی براش نباشه."
جیمز نگاه منتظرانه ای به دو تا کارآگاه انداخت و اونا سرشون رو با بی میلی به نشونه تایید تکون دادن.
"خوبه. و اما موضوع اصلی. هر عملی یه عکس العمل و عواقبی داره. شما با ورودتون به اینجا قسم خوردید که تمام عواقب اعمالتون رو میپذیرید. که یه جورایی اعتبار شعبه سنت دنیس رو زیر سوال بردید-"
"میخواید ما رو جریمه کنید؟"
استایلز با ناباوری و صدای بلندی وسط حرف جیمز پرید و اخم هاش بیشتر از قبل تو هم رفت. درک با دست به پیشونیش کوبید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه.
جیمز نفس عمیقی کشید قبل از اینکه جواب بده.
"امیدوارم بودم بخاطر ریسکت انتظار پاداش نداشته باشی."
جیمز پوزخندی زد. باعث شد فک استایلز قفل بشه.
"معلومه که ندارم ولی-"
"کسی که قانون رو زیرپا میذاره و باعث هرج و مرج میشه باید مجازات بشه وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشه. کجای این حرف من غیر منطقی و غلطه آقای استیلینسکی؟"
استایلز افسوس خورد که هیچ جوابی نداشت. قانون های فاکی!
"بدون مقدمه و کوتاه میگم. تا اطلاع ثانوی هیچ خبری از پرونده ی جدید نیست. شما و همکارتون آقای هیل قراره به این شعبه یه سر و سامونی بدید. تمام فایل ها و پرونده های این شعبه رو از قدیمی ترین تا جدید ترین، مرتب و بایگانی میکنید و هر کدوم که وارد سیستم الکترونیک نشده رو اصلاح میکنید. ازتون یه گزارش کامل میخوام."
"ما کارآگاهیم نه یه کارمند ساده بایگانی."
استایلز با حرص گفت.
"برای همین روی دقت زیادتون حساب میکنم."
جیمز با لبخند جواب داد که باعث شد حتی درک هم اعتراض کنه.
"نمیشه فقط یه مدت پرونده نداشته باشیم؟"
"اونوقت بیکار محسوب میشید و حقوقی ندارید درست میگم؟"
استایلز دیگه اهمیتی به مقام و مرتبه ی جیمز نمیداد و حالا آرزو میکرد که میتونست یه مشت محکم تو صورتش فرود بیاره، اما ته دلش یه جورایی بخاطر دست آهنی جیمز تردید داشت. دلش نمیخواست استخون های صورتش خورد و کبود بشه. ولی حداقل میتونست با زبونش حمله کنه.
"این بی انصافی و بی احترامیه! و هدر دادن وقت و زمان ما-"
"اگه راضی نیستید میتونم همینجا حکم روعوض کنم و بجاش آبدارچی یا نگهبان در ورودی اداره باشید."
جیمز با خونسردی جواب داد و ابروهاش رو بالا انداخت.
درک و استایلز جز پرتاب کردن خنجر با نگاه کاری از دستشون بر نمیومد. جیمز سکوتشون رو به نشونه ی تایید و رضایت در نظر گرفت و ادامه داد.
"عالیه. حالا اینجا رو امضا کنید و گواهی بدید که دیگه همچین خطایی ازتون سر نمیزنه. یه بار اخطار گرفتید و جلسه تمومه."
جیمز دو تا برگه جلوی استایلز و درک گذاشت. استایلز زودتر از درک با حرص تمام و بدون اینکه برگه رو بخونه امضا زد و درک در حالی که نگاه کشنده ای به استایلز مینداخت با بی میلی برگه رو امضا کرد.
"میشه حداقل بدونیم تا چه مدت باید این وضع ادامه پیدا کنه؟"
درک با درموندگی پرسید.
"تا وقتی که کار پرونده های شعبه سنت دنیس تموم بشه. دقیق نمیدونم."
استایلز برگه ی خودش و درک رو به سمت جیمز هل داد و سعی کرد هر جایی رو به جز رو به رو نگاه کنه. درک آهی کشید و پیشونیش رو ماساژ داد.
"از همکاریتون ممنونم. روز خوبی داشته باشید."
"به امید دیدار جناب بارنز."
درک مثل یه ربات بی احساس گفت و اتاق کنفرانس رو ترک کرد.
استایلز بدون اینکه چیزی بگه بلند شد و درست زمانی که دستگیره ی در رو لمس کرد، جیمز دوباره به حرف اومد و باعث توقفش شد.
"من کاملا درکت میکنم استیلینسکی. خودم بار ها تو ماموریت ها قانون رو دور زدم. ولی در عوض مراقب بودم که هیچوقت دستم رو نشه یا اینکه بتونم اونو پوشش بدم میدونی؟ به مرور یاد میگیری چجوری اینجا دووم بیاری. من روحیه ات رو تحسین میکنم ولی زیاد به خودت سخت نگیر."
استایلز حتی برنگشت تا جیمز رو ببینه و در همون حال که پشتش بهش بود یه "روز خوش" ساده گفت و از اتاق بیرون رفت.
***
بچه هام🥺
نظرتون درمورد باکی- بارنز- چیه؟
این پارت با نیلو بود و
امروز هم تولد دوست قشنگه
بهش تبریک بگید🥺❤
Advertisement
- In Serial158 Chapters
My Dungeons Are Popular
This is a strange world where everyone can build Dream Dungeons.
8 1956 - In Serial7 Chapters
Violet Fear: Diary of a Demon Lord
A novel transition of a manga/webtoon that me and my friends made inspired by many games and Japanese manga and novels A rewrite of Violet Fear PS. English isn't my first language so I would really appreciate it if you guys could point out my mistakes/errors be it grammar, spelling or the story thanks! Note: this story is very straight forward and a bit lacking in descriptive words. I hope you guys won't get REKT by my grammar kek. In a world where magic and swords are not just a fantasy, a world where different kinds of races reside in. Join our cleric, who's name isn't even worth mentioning in a world where all view clerics as garbage, in an adventure as he chooses to struggle, train and unknowingly shake the world itself. The Cover was made by yours truly, I used mobile autodesk sketchbook to draw the character design for Fran LOL! I know it sucks but I hope you guys like it. Also you can check the character designs for this novel at my deviant art eyser37!
8 232 - In Serial8 Chapters
Aetherworld
Our world and the the Aetherworld are semi-parallel universes. Every three or four millennia both worlds converge and the ‘crossing’ lasts three years. Jasmine is one such soul who finds herself on the wrong side of the crossing and the wrong side of a king. Release Schedule: TBD but we are BACK IT IS APRIL! I will be releasing a chapter soon, WE'RE BACK! This story does have romance elements but they will not be the main focus of the story. It is tagged psychological and will explore mature themes, violence and its affect on Jazz. I won't be posting specific trigger warnings per chapter. Please check out my website for chapters plus latest updates. Cover Comissioned from Muns11 https://joysins.wordpress.com/
8 208 - In Serial10 Chapters
God Slaying System
Issac was known to be one of the strongest players of Blue Sky City. During the initial stages of the start of The Heavenly Domain, he had already gained a lot of power and was going to become even stronger then the guild leader. But, he was betrayed by the guild leader as he feared he would be more powerful then himself and was killed until he got back to level 0. Heck, they even stripped him of his 'Sword of Heroes' that he got from completing the Diamond Ranked quest and took it away. After all that, he was banished from the guild left with nothing. Now, he could not even compete for being strong as he was. That was the time he found the God Slayer Temple. After this encounter, he was no longer the same as before. The main point is that I got the inspiration to write this novel by reading the novel “Reincarnation of The Strongest Sword God”. So, you may find some minor similarities but, well the story is completely different and the ideas are mine. So, enjoy reading my novel. This novel is also available on Webnovel under the same name. The updates on the novel are a bit faster there.
8 174 - In Serial17 Chapters
Desolate Stars
Human civilisation has at last settled into their place in the galaxy. Trade flourishes and civilisation resurges. Technology is finally catching up to the wonders of days bygone. But that’s only on the surface. Humanity is always a little uglier beneath the skin. A life among the stars. Travelling. Seeing new sights. Is it a good life? Is it a bad life? That depends. Because usually it isn’t that simple. And it’s never the stars you have to watch out for, it’s the people around you. Kik is soon shoved into a position he has no choice but to take. He’s just a tool in the great game of galactic politics. But every tool has their uses, and this particular tool has his own will. This is a science fiction adventure story. I’m attempting to go with gritty realism.
8 96 - In Serial10 Chapters
My Angel (Asanoya)
asanoya smut love storyHi guys! Sorry if this is absolutely terrible. I've never really written one of these before but I'm going to try! Thank you so much!
8 154

