《" BLACK Out "》|| Season 4 • EP 3 ||
Advertisement
فصل چهارم : بخش سوم (مستر اوه)
کلافه تو جا غلتی زد اما خواب به چشماش نمی اومد ...
بلند شد و به طرف پنجره ی قدی دفتر کارش راه افتاد فاصلش با پسری که روی تخت خوابیده فقط یک در بود اما، احساس می کرد تو دو دنیای متفاوتن ....
صدای در بلند شد و بی اینکه صورتش رو برگردونه گوگو وارد دفتر کار شد .
« قربان قهوتون حاضره »
آروم قدم به جلو برداشت و قهوه رو روی نزدیک ترین میز به رئیس گذاشت و بعد از ادای احترام بیرون رفت ...
چشماش به اختیار خودش منظره ی باغ رو کندو کاو می کرد، اما این وسط افسار مغزش-و از دست داده بود .
بزرگ ترین اشتباهش رو کی مرتکب شد ؟ روزی که دستور ملاقات دو جانه رو داد ؟ اصلا واقعا بزرگ ترین اشتباهش بود ؟ .... شاید باید مثل همیشه خودش تنهایی هدفش روعملی می کرد اون قدرتش رو داشت، می تونست مقابل همه ی مشکلاتی که بعدا قرار بود گریبانش رو بگیره محکمو قوی بایسته ...
پس چرا ؟ ... چرا اون تصمیمو گرفت که حالا هرچی به خودش نگاه می کنه کمتر و کمتر آدمی که قبلا بود رو می تونست به یاد بیاره ؟....
جرعه ای از قهوه خورد و مطمئن بود علت این سردرگمی و افکار مسخره نیمه شبش همون پسر سرتق و یه دنده ای هست که رو تخت خوابیده ...
ساعت ها گذشت بی اینکه مغزِ زبون نفهمش اجازه بده خواب به چشماش بیاد ...
نگاهی به ساعت کرد و متوجه شد چیزی تا طلوع خورشید نمونده ...
فایده ای نداشت از سر جا بلند شد و به طرف اتاقش خزید، آروم دستگیره در رو تو جا چرخوند و وارد شد .
همونطور که فکر می کرد دلیل تمام افکار در همو و برهمش راحت تو تخت خوابیده بود ..
چراغ خواب کنار تختش هنوز روشن و بود کای فکر کرد چطور میتونه با چراغ روشن عمیق بخوابه؟! ولی از اینکه این فرصت رو داشت تا همه چیز رو واضح ببینه خوشحال شد .
بالای تخت ایستاد و بی اینکه بخواد، چشمش به دست کیونگ افتاد که حالا دور مچش کبود شده بود ..
متعجب سعی کرد دست دیگش رو چک کنه و متوجه شد این اتفاق برای هر دو دستش افتاده، و قبل از اینکه بخواد به مغزش فشار بیاره درگیری که صبح باهم داشتن جلو چشماش نقش بست ....
زیر لب زمزمه کرد * احمق *
نباید اون الم شنگه رو راه می انداخت که بخواد به زور متوسل بشه، ولی این آدم حرف حالیش نیست و همیشه آمادست تا با دیدن کای تیغ هاشو به سمت اون پرتاب کنه .
اینبار صورت کبود و ورم کردش بود که چشم های کای رو به طرف خودش کشوند و کلمات بی اینکه بفهمه آروم به زبونش اومدن :
« تو چی هستی ؟ یه پسر مثل همه ی پسر های دیگه، مگه غیر از اینه ؟ پس چرا نمی تونم تفسیرت کنم ؟ چرا باید هروقت که بهت نگاه می کنم برام بزرگ ترین معمایی باشی که همیشه بهم یادآوری میکنه نمی تونم جوابشو پیدا کنم ؟ چرا ازینکه حالا رو تخت من خوابیدی نباید احساس بدی داشته باشم ؟ هیچ میدونی چقدر ازینکه اینجارو با کس دیگه ای شریک بشم متنفرم ؟
ازینکه کاری میکنی تا گیج بشم بدم میاد ....
بدم میاد ازینکه نمی تونم خودمو بفهمم »
خورشید کم کم داشت بالا می اومد و نور کم جونش از پشت پرده های اتاق سرک میکشید ...
دست هاشو تو جیب شلوارش برد و به دنبالش رو صورت پسری که آروم خوابیده خم شد، و انقدر فاصلشو کم کرد که می تونست نفس های منظم و آروم کیونگ که به صورتش می خورد رو احساس کنه، اما درست قبل ازینکه بخواد خودش رو تو گودال احساسی که درکش نمی کرد سرگردون پیدا کنه _ از اتاق بیرون رفت .
Advertisement
*
*
سطل آبی رو به صورت دو مردی که همین اول کار از شدت ترس خودشون رو باخته بودن پاشید، آستین هاشو تا آرتج بالا زد و وقتی از هوشیاری دو تا موش آزمایشگاهیش مطمئن شد سرخوش به زبون آورد :
« صبح بخیر آقایون »
با دیدنش هر دو از وحشت تو جا تکون خوردنو میشه گفت حتی قبل ازینکه چانیول بخواد کارشو شروع کنه روح از قالبشون جدا شد .
آروم به طرف میز مقابل دو مرد راه افتاد و یه جفت دستکش لاتکس مشکی از داخل جعبه بیرون کشید .
« ازونجایی که مرحله ی قبل رو با سربلندی پشت سر گذاشتین، امروز قراره یه کوچولو آپشن های سرگرم کننده براتون آماده کنیم »
نگاهی به سهون که گوشه ی اتاق نشسته بود و سیگار می کشید کرد _ که بااین حرف لبخند جذابی رو لبهاش نشسته بود ...
« ما چیزی نمی دونیم قربان فقط از دستورات پیروی کردیم اگه این حرف حقیقت نداشت الان باید مرده باشیم »
صدای وحشت زدش کل اتاقو گرفت و حالا از شدت التماس کمی به جلو نیم خیز شده بود.
« شما زنده هستین چون، سهون آدم دل رحمیه »
بی اینکه نگاهشو از ابزار های روی میز برداره به زبون آورد. و این آرامش رفتاری محرکی شد تا زبون همون مرد رو دوباره به کار بندازه ...
« قربان باور کنید چیزی که گفتم تمام حقیقت ما...»
چان سرش رو بالا آورد و رو به سهون بی اینکه حتی براش مهم باشه اون مرد چی می گفت، رشته حرفش رو با سوالی که پرسید پاره کرد .
« میدونی این لحظه منو یاد چی میندازه ؟»
مرد با کلامی بریده و چشم هایی از وحشت وا افتاده حس می کرد گلوش درست مثل کویر، خشک شده و این وسط مردمک چشم هاش درست مثل توپی سرگردون بین صحبت های دو مرد دست به دست می شد .
« شایلوک نزول خور و آنتونیوی تاجر »
سیگاری که به آخر رسونده بود رو تو جا سیگاری فشار داد و وقتی پاهاش رو روی هم می انداخت به زبون آورد .
لبخند از این جواب رو لب های چانیول جا خوش کرد. بالاخره ازبین تمام این تجهیزات شکنجه _ انبر کوچیکی نظرشو جلب کرد و همونطور که به طرف مرد پر حرف لحظه ای پیش قدم برمی داشت با حالتی اغراق آمیز به زبون آورد :
« آه ای آنتونیو اگر آماده ای تا دشنه ی شایلوک را بر سینه بپذیری، پس پرده از سینه ات برکن .... این اثر یکی از چهل اثر شاهکارشه میدونی برای کدوم نمایشنامست ؟ »
من من کنان نگاهش بی اختیار هرجایی می گشت اما جرئت دیدن غول رو به روش رو نداشت ...
« خجالت نکش، تو که برخلاف دوستت خیلی پر حرفی »
سری به دو مرد هیکلی که با حالت احترام پشت اون دو ایستاده بودن تکون داد و یکی از اون دو به سمت کسی که چان مقابلش ایستاده بود حرکت کرد .
« نمی دونم قربان ... چیزی به ذهنم نمی رسه ... »
چان نا امید چهره ی محزونی به خودش گرفت و با دلسوزی سرش رو در جهت مخالف تکون داد .
« نچ .. چطور میتونین بدون خوندن چنین شاهکارهایی زندگی کنین ؟ »
و تا وقتی که مرد بخواد به خودش بیاد و بفهمه این جواب چه پیامدی رو به دنبال داره، دستی به زور دهنش رو گرفت و تاجایی که می تونست باز کرد. هرچقدر هم که تقلا می کرد تا بتونه از این وضعیت خلاص بشه امکان پذیر نبود .
کل بدنش به صندلی بسته بود و حالا اختیار سر و دهنش رو هم از دست داد .
« تاجر ونیزی اثر ویلیام شکسپیر ... میتونم کل نمایشنامه رو از حفظ برات بخونم ...حواستو جمع کن من از آدمای کند ذهن خوشم نمیاد، یه امتیاز از دست دادی که باید بهاش رو بپردازی »
Advertisement
دهنه ی انبر رو آروم رو ردیف دندون های مرد کشید.
« فکر می کنم این برای شروع بد نباشه »
فریاد مرد از شدت درد بلند شد و حالا دندون نیشش میون انبر کوچیک چان بود و خون کل دهنش رو پر کرد .
« بهتره حواستو جمع کنی و درست جواب بدی تو که نمی خوای کل دندونا تو دونه دونه حذف کنم »
فکش رها شد و اون بلا فاصله مشتی از خون رو مقابل پاهاش تف کرد و درد درست مثل میله ی داغی از حفره ی خالی دندونش تا وسط مغزش کشیده می شد .
« قسم می خورم ما چیزی نمی دونیم »
به فاصله ی گفتن این حرف با اشاره چان بار دیگه دهنش تو دست گرفته شد ...
« چرا قاعده ی بازی رو یاد نمیگیری ؟ بهت گفتم از آدمای کند ذهن خوشم نمیاد »
آره خوشش نمی اومد چون چان وقتی قرار بود تو قالب رئیس مافیا بره کسی می شد که حتی خودش هم از خودش وحشت می کرد.
صدای زجه و فریاد مرد بار دیگه بلند شد و می تونست چارستون اون جارو به لرزه در بیاره و چان خیره به دندون آسیابی که بین دو انبر گرفته بود شگفت زده به زبون آورد :
« دندونای سالمی داری »
انبرو همراه با دندون بینش روی میز رها کرد و برای خوردن قهوه ای که سهون لحظه ای پیش آماده کرده بود به گوشه ی دیگه ی اتاق رفت .
....................
سهون موهای مردی رو که درست مثل مرده بی جون شده رو تو چنگ گرفت و سرش رو بالا آورد، و وقتی به صحنه ی مقابلش نگاه می کرد نمی تونست اسم صورت روش بزاره چون حالا تقریبا همه چیز با خون و جراحات عمیق قاطی شده بود.
« فکر میکنم این یکی دیگه دووم نیاره »
موهایی که تا همین لحظه ای پیش تو چنگ گرفته بود-و رها کرد و سر مرد درست مثل لاشه ای بی حس روی سینش خم شد و قطعا اگه به صندلی زنجیر نشده بود الان مقابل پاهای سهون دراز به دراز می افتاد .
چان حوله ای به طرفش پرت کرد تا خونی که رو دستاش ماسیده بود رو پاک کنه چون برخلاف خودش سهون علاقه ای به استفاده از دستکش نداشت.
« داری بی عقلی میکنی که چیزی نمیگی »
دو زانو مقابل کسی که حالا دیگه جونی براش نمونده نشست و دستش-و زیر چونش گرفت تا صورتش رو بهتر ببینه ...
خیلی منظره ی جالبی واسه دیدن نبود اما چان به این چیزا عادت داشت...
« در هر صورت ... رئیس تو من-و میکشی ... پس دلیلی نداره دهن باز کنم »
چان خنده ای کرد و از سر جا بلند شد، صندلی رو از پشت میز بیرون کشید و درست مقابل همون مرد وراجی که حالا لغاتش رو هم بریده بریده و نیمه جون به زبون میاورد و فهم کلامش بخاطر دندونایی که از دست داده بود سخت به نظر می رسید نشست .
« درست میگی تو در هر صورت میمیری چون به من خیانت کردی؛ تا همین الانش هم اکسیژن بیخودی مصرف کردی، ولی بزار بهت بگم دلت-و به قولی که از لی گرفتی خوش نکن ...»
با اشاره ی چان یکی از دو محافظ کنار در، گوشی همراهی رو با احترام بهش تحویل داد.
با دیدن تصویر داخل گوشی پوزخندی زد و صفحه رو مقابل چشم های مرد گرفت.
« شیش ماه بی خبری باعث شد تا مادر پیرت حسابی سردرگم و دلواپس بشه برای همین ترتیبی دادم تا امروز اون-و به گردش ببرن »
با شنیدنش، مرد وحشت زده سرش رو بالا آورد و سعی داشت با اون یکی چشم سالمی که براش مونده، از بین ورم و خون، تصویر مادرش-و ببینه .
« این ... این امکان نداره »
« خیلی احمقی، تو یه عمر برای من کار کردی و هنوز نمی دونی هیچ کس نمیتونه به جای من قولی بده، نکنه یادت رفته پدر اون شش خانواده ای که تو این کشور زندگی میکنن منم ... پارک چانیول.
چطور خاطرت جمع شد لی می تونه ازت محاظت کنه؟! تو به من خیانت کردی و بازیچه ی دست اون شدی ... میدونی که ساده از این موضوع نمیگذرم »
مرد ملتمسانه به چهره ی آروم رئیسش نگاه کرد و نالید :
« ق..قربان ولی من مطمعنم شما بهش آسیبی نمی رسونید ... مطمئنم زن ها و بچه ها خط قرمز شماست.. »
صدای تک خنده ی سهون از این حرف تو هوا پیچید و به دنبالش بیخیال تکرار کرد :
« معلومه که نه ... دیوونه شدی ؟ کشتن یه پیرزن فلج چه سودی داره ؟! ولی شنیدم چرخ های ویلچرش دچار مشکل شده و پرستارش امروز به شکل عجیبی سر به هواست »
این بار صورتش از جانب سهون به طرف چان چرخید :
« نه قربان شما اینکارو نمیکنید »
« کثافت تو به حریم من تعرض کردی، با خودت گفتی حالا که رئیس کاری به خانوادم نداره می تونم بهش خیانت کنم، نه ؟... بی مقدار تر از اونی هستی که بخوام اصولمو بخاطر تو زیر پا نزارم »
« التماستون میکنم، خواهش میکنم قربان »
چان به پشت تکیه زد، اخماشو از جمله ای که وانمود می کرد متوجه نشده تو هم کشید و تکرار کرد :
« چی گفتی ؟ میدونی که سخته بخوام حرفاتو تشخیص بدم »
سهون قدمی جلو اومد و از پشت موهای مرد رو تو چنگ گرفت و سرش رو عقب کشید ...
« شاید چون استخونش فکش خورد شده نمی تونه درست حرف بزنه... »
پاهاشو رو هم انداخت و چشماش کلافه دور اتاق چرخید ...
« داری حوصلمو سر میبری چطوره یه حالی از مادر پیرت بپرسیم »
به فاصله ی گفتن این حرف تماس گرفت و بعد از وصل، صدارو رو اسپیکر گذاشت :
مرد به سمت تلفن خیز برداشت اما سهون موهاشو با شتاب کشید و اون-و محکم سر جا نگه داشت .
بی اینکه چان کلامی به زبون بیاره با وصل شدن تماس، صدای پرستار پشت خط واضح به گوش رسید .
« قربان ما دقیقا همون پارکی هستیم که دستور فرمودین ترمز ها رو از کار انداختم و مقابل سرازیری ایستادم، نیروی پشتیبانی از بدو ورودمون به پارک دوربین هارو از کار انداختن بجز ما کسی نیست موقعیت برای اجرای دستور عالیه، ویلچرو رها کنم؟ »
ابروهای چان از هیجان بالا پرید و مشتاق به چشم های مردی که صدای زجه هاش از هروقت دیگه ای بلند تر بود نگاه کرد :
« مرگ هیجان انگیزی میشه نه ؟ »
« میگم ... هرچیزی رو که بخواین فقط خواهش میکنم کاری بهش نداشته باشین »
کلمات با فریاد از دهنش بیرون می اومد و حالا اون بی توجه به فشار های سهون برای ثابت نگه داشتنش قصد داشت زنجیر هارو پاره کنه تا به دست و پای چان بیفته .
« خب حالا دیگه میتونیم یه گپ مفید بزنیم، باید همون اول این کارو میکردی چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه ؟ »
چان گفت و به دنبالش صندلیش رو به مرد نزدیکتر کرد .
حالا که این یکی به حرف اومد، وقتش بود از شر مهره ی سوختشون خلاص می شدن، سهون مرد رو رها کرد و به سمت شریک کناریش که تا اون لحظه حتی یه کلمه هم به زبون نیاورده بود و آروم و بی صدا برای مردن لحظه شماری میکرد رفت، چاقوی ظریفش رو بیرون کشید و تو چشم بهم زدنی شاهرگ مرد و برید، خون درست مثل فواره ی کوچیکی از رگ مرد به صورت و لباس سهون پاشید، کلافه چشماش از این اتفاق تو جا چرخید و اشاره کرد هرچی زودتر این لاشه رو ازاونجا ببرن، و خودش برای خلاصی ازاین وضعیت واسه عوض کردن لباس-و تمیز کردن صورتش از اتاق بیرون رفت .
*
*
هنوز هم با فکر کردن به اینکه چطور اون شب کوبو و گوگو عین عجل معلق سر رسیدن و تمام نقشه هاش-و بهم ریختن عصبانیش می کرد .
ولی با این حال خیلی هم بد نشد اون به خواستش رسید و با یه تیر دو تا هدف رو نشونه گرفت ... نه فقط کیونگ که یه گوشت مالی حسابی به اون مرتیکه ی مغرورِ عوضی داد .
بی اینکه خبر داشته باشه نتیجه ی این افکار، لبخندی شد که رو لبهاش نشست و حالا با غرور بیشتری از مقابل کارمندهایی که تا کمر به احترامش خم می شدن گذشت . کارمندهایی که تا چند ساعت دیگه رئیسشون می شد و بالاخره می تونست به کای نشون بده وقتی بخواد میتونه بهتر از اون بشه .
میا راست می گفت فقط باید سر کیسه رو شل می کرد تا بتونه بدون درد سر رئیس یه کمپانی اسم و رسم دار بشه چیزی تا گرفتن ارثیش از اون کای حروم زاده نمونده و حالا درست مثل بچه از سر شوق دلش می خواست جیغ بکشه ...
همه چیز مثل خواب بنظر می رسید جوری که دوست داشت خودشو نیشگون بگیره تا از واقعی بودنش مطمئن بشه، یعنی بالاخره دنیا از خر شیطون پایین اومده و برای یه بارم که شده می خواست به میل اون بچرخه؟ اول کیونگ و حالا هم رسیدن به منصب ریاست، بهترین ازین نمی شد .
دستی تو موهاش کشید، بادی به بینی انداخت و با نگاهی مغرور به پشت در سالن جلسه رسید، تا لحظه ای دیگه با رای مثبت همه ی سهام دارها میتونست به قلمروی جدیدش حکم رانی کنه .
راضی کردن این پیر مرد های خرفت بیشتر از چیزی که فکر می کرد براش خرج برداشت اما ارزششو داشت .
بدون توجه به دو محافظ پشت در اشاره کرد تا راه رو براش باز کنند که همه چیز خلاف تصورش پیش رفت و اون دو جلوش رو برای ورود گرفتن .
« گمشید کنار، خبر ندارین با این کار دارین فاتحتونو می خونین... »
بلند گفت و دست انداخت بین دو مرد تا راه-و باز کنه که با جدیت پس زده شد .
این بار دیگه خونسرد نبود پس رو به دو محافظ شخصیش کلافه فریاد کشید :
« شما دو تا احمقو برای تزئین دنبال خودم راه ننداختم هرچی زودتر این کثافتارو بندازین کنار »
با دستورش به طرف دو مردی که راه رو سد کرده بودند حرکت کردند، اما درست قبل ازینکه بخواد درگیری فیزیکی بوجود بیاد با حرف یکی از دو محافظِ ورودی، سونگین با چشم هایی گشاد و رگ های متورم از خشم لحظه ای سر جا خشک شد .
« قربان شما اجازه ورود ندارید، دیروز جلسه ی اضطراری برگزار شد و همگی از رای خودشون برای ریاست شما صرف نظر کردند، جلسه ی امروز برای رئیس جدید هست که شما حق ورود بهش رو ندارید »
« کدوم کودن بی مغزی جرات این کارو داشته همین الان گمشد کنار باید وارد این خراب شده بشم »
حتی صدای فریادش هم درست مثل شخصیتش بی بندو بار بود، کم کم داد و بیدادش توجه کارمندها رو جلب کرد و بی اختیار دونه دونه صبر میکردن تا ببینن چه خبره .
« قربان اگه بیشتر از این مقاومت کنید مجبور میشم با حراست تماس بگیرم »
« کودن بی مصرف منو از حراست میترسونی میدونی داری با کی حرف میزنی ؟»
باز به سمت در هجوم برد که توسط چند مرد درشت اندام گرفته شد و بدون توجه به تلاش های سونگین از مقابل تمام کارمند هایی که لحظه ای پیش برای احترام تا کمر جلوش خم می شدن بیرون برده شد .
درست مثل یه تیکه آشغال و این چیزی نبود که آدم وحشی و پرمدعایی مثل سونگین بتونه حضمش کنه .
دندوناشو از خشم رو هم فشار داد و صدای فریادش بلند شد، باید پیدا می کرد اون حروم زاده ای که این بازی رو سرش آورد.
تو یه چشم بهم زدن تمام نقشه هاش به باد رفت و حالا دلش نمی خواست باور کنه اینطور سرش کلاه گذاشته شد .
.......................................
درهای سنگینو بزرگ با شتاب کنار رفت و سونگین درست مثل سگ هاری داخل دفتر شد .
مستقیم به سمت میز کارش قدم برداشت و حتی قبل از رسیدن با چشماش مرد خونسرد و آرومی که مثل همیشه نادیدش می گرفت-و به هزارو یه روش تو ذهنش تیکه تیکه کرد.
به محض رسیدن، هر دو دستش رو روی میز کوبید و فریاد زد :
« پس همش زیر سر تو بود ... آره ؟ »
با قیافه ای متفکر به برگه ی تو دستش نگاه کرد و بعد مقابل چشم های بخون نشسته مرد روبه روش، منشیش رو پیج کرد :
لحظه ای بعد دختر با رنگی پریده و دستایی که به وضوح می لرزید وارد دفتر شد.
« امروز مشکلی برات پیش اومده ؟ این برگه قبلا باز بینی شده چرا باید دوباره رو میز کارم باشه ؟ »
نگاهی به صورت سونگین انداخت و با بی حس ترین شکل ممکن بهش زل زد .
« صبح خیلی واضح بهت گفتم نمی خوام کسی مزاحمم بشه »
صدای تک خندش تو فضا پیچید و درست لحظه ای که خواست جواب دندون شکنی به کای بده دختر، درحالی که از شدت استرش تقریبا داشت انگشتاشو میشکست پیش دستی کرد :
« قربان من هم نمیخواستم اجازه ورود بدم ولی ایشون بزور وارد شدن »
کای اجازه نداد چیز دیگه ای بگه و با دست اشاره کرد تا از دفتر بیرون بره، صدای بسته شدن در همراه بود با خنده های عصبی سونگین که حالا حتی بیشتر از صبح وحشی و افسار گسیخته به نظر می رسید .
« همین الان به اون کمپانی خراب شده خبر میدی تمام اون سهام دارای لاشخورش طبق قراری که باهام گذاشتم جلو برن »
« اگه برای گفتن این چرت و پرتا میخوای وقت منو میگیری مجبورم پرت کنم بیرون، فکر میکنم صبح خیلی واضح و روشن جوابشون رو بهت اعلام کردن »
کای بی توجه به دیگ بخار مقابلش که هر لحظه از سر عصبانیت قرمز تر می شد به زبون آورد، اما درست بعد از سوکت بینشون سونگین عین دیوونه ها شروع به خندیدن کرد، انقدری سرش رو پایین آورد تا درست مقابل صورت کای قرار گرفت و نیش خندش حالا حس انزجار صورتش رو بیشتر نشون می داد .
« چقدر من احمقم، حالا میفهمم تویی که هیچ وقت به برنامه های من علاقه ای نداشتی چرا باید تو کارم موش بدوونی »
یادآوری ماجرای صبح و خفتی که دچارش شد باز هم به ذهنش چنگ زد و سونگین سعی کرد با یه نفس عمیق جلوی خودش-و بگیره ...
« نکنه رئیسمون چون با عروسک مورد علاقش بدرفتاری کردم از دستم عصبانیه و اینطوری خواسته یه حالی از من بگیره ؟ »
بدون اینکه از صورت کای فاصله بگیره این بار آرنجش رو تکیه گاه کرد و صورتش رو کف دست گرفت .
« هیی بیخیال ... بهم حق بده باید ادب می شد چون اون شبی که داشتم تنهایی بهش تجاوز می کردم بدجوری کیفمو خراب کرد »
از قصد کلمه ی تجاوز رو به زبون آورد چون حالا که می تونست دستاویزی برای زجر دادن کسی که همه ی عمر ازش متنفر بود پیدا کنه امکان نداشت این لحظات ناب رو از دست بده؛ نفهمید کی و چطور اما به محض اینکه کلمه ی آخر از دهنش بیرون اومد فکش تو دست های جونگین بود و با شتاب به سمتش کشیده شد.
بدون اینکه حتی کلامی حرف بزنه فقط صورت سونگین رو مقابلش گرفت-و اون مرد دیوونه تقریبا نصف هیکلش رو میز بود.
آروم و شمرده نفس می کشید و هر بار فشار دستش رو بیشتر می کرد .
لبخند کریهی زدو هرچقدر سعی داشت تا احساسش رو پشت این لبخند پنهون کنه اما ابرو های گره کردش به راحتی شدت درد و لو می داد .
« آروم باش بابا قبول دارم اون برای اسباب بازی بودن خیلی چشمگیره ولی .... من پسر عموتم، خسیس نباش می تونیم باهم تقسیمش کنیم »
نگاهش تو یه جفت چشم بی حس و آروم افتاد و بالاخره با شکل گرفتن درد وحشتناکی تو فکش با خنده هایی متعجب که بیشتر حس تمسخر تو خودش داشت نالید :
« چی ؟!! نکنه میخوای بگی دوستش داری ؟!! بیخیال رئیس داری باهام شوخی میکنی دیگه نه ؟!! باور کن هرزه بودن بیشتر بهش میاد، به حرفم گوش کن من امتحانش کردم-و نمیدونی وقتی از شدت ترس خودشو تسلیم میکنه تا هرکاری دلت میخواد باهاش بکنی چه لذتی ... »
ولی دیگه جملش ادامه پیدا نکرد چون سرش با شدت به میز کوبیده شد و حالا فشار و سردی لوله ی اصلحه رو رو شقیقش احساس کرد .
« اگه دیگه نمیخوای تا آخر عمرت زیر سایه ی من باشی و مثل همیشه واسه توجه بیشتر کفشام-و لیس بزنی، جملتو تموم کن تا منم نقطه ی پایانشو تو مغزت بکارم »
سونگین تسلیم شد چون می دونست اونی که الان داره تهدیدش میکنه کایه، رئیس کل یاکوزای ژاپن ... همینطوری هم برای کشتنش دلیل های زیادی داشت نباید بیشتر از این به پرو پای پسر عموی روانیش می پیچید پس دستاش-و بالا آورد و بعد از اینکه اسلحه از رو سرش کنار رفت فورا خودش-و جمع کرد .
خون از کنار پیشونیش غلتید و پایین چکید اما سونگین بی توجه به درد وحشتناکی که مثل طبل تو مغزش می کوبید، به سمت خروجی راه افتاد ولی درست قبل از اینکه بخواد درو باز کنه و قدمی بیرون بزاره رو دو پا چرخید و با خشمی فرو خورده کای رو مخاطب قرار داد .
« شاید برای حروم زاده ای مثل تو پشت کردن به کسی که بزرگت کرد و به اینجا رسوندت کار راحتی باشه. تو حتی وقتی هم زنده بود با تمام عشقی که بهت داشت احترامش-و نگه نمی داشتی، بخاطر وجود عوضی مثل تو من حتی انتخاب دومش هم نبودم با این حال اون پدرم بود و دوستش دارم، پس این-و خوب تو گوشات فرو کن من تا انتقام خونشو نگیرم دست بردار نیستم، پس بهتره سفت عروسکت-و بچسبی »
سرش رو به نشونه ی احترام خم کرد ولحظه ای بعد از مقابل چشم های کای محو شد .
اومدن به دفتر رئیس ارزشش رو داشت، چون می تونست به پایان تراژدیش امیدوار باشه اونم وقتی کای اینطور بی محابا حساسیت نشون داد، مرگ پدرش همچین بیهوده هم نبود وقتی اینطور نقطه ضعف این مرتیکه ی پرمدعا بالاخره خودش-و نشون داد .
Advertisement
- In Serial63 Chapters
Malt the Manslayer
This story does not follow a hero. Malt doesn’t slay dragons with a holy sword nor is he granted immense magical power when he transfers. Unlike his three classmates, he was brought into the new world not as a mythical hero, but with stats comparable if not worse than the average townsfolk. Assaulted by feelings of inadequacy and weakness, he leaves the comfortable castle life that the royalty offered him and decides to help his new country in the only way he thinks he can. By joining the war on the southern border. Not a war against mythical beasts or powerful demons, but against other humans. He thought that he’d finish a single deployment then come back to the castle, proud enough to stand beside his friends again. Little did he know that he’d become one of the most feared fighters on the battlefield, killing so many that he’d earn the moniker, “Malt the Manslayer.”
8 131 - In Serial15 Chapters
Supremacy of the Fallen
Five years ago, Suzuki Satoru lost everything. Banished back to his home world and stripped of his powers, he ekes out a meager existence in the bleak society of the 22nd Century. However, a fateful turn of events leads the exiled Overlord on a path to reclaim all that was lost..... One hundred years have passed since the "Great Vanquishing," and the people of the New World live in a time of relative peace and stability. Yet beneath the veneer of calm, tendrils of darkness encroach upon the kingdoms of man as the remnants of an ancient evil begin to stir. Will the Legend of Ainz Ooal Gown stay forever Fallen? Or will it rise again, to spread the shadow of Nazarick across the New World once more?
8 136 - In Serial32 Chapters
Truck-kun Gets Sacrificed
Driscoll is my own version of a world with a game-like "system" of endless possibilities. MC has his own status, classes, skills, magic, and a living greatswordstaff in a world of monsters, demi-humans of all kinds, and even the supernatural. Sound good? Well, at first for Tru, it was a dream come true(I'm sorry). At least until reality hits him again and again. His quest from God is vague and must be discovered by him along the way. Hopefully, he can figure that out someday but for now, this new world's threats and his potential for power are motivation aplenty. With His new partner by his side, he's ready to embark on his mission of infinite sacrifice, however many lives it takes. The setting is pretty standard for fantasy, with my beginner attempts at writing. Litrpg elements are definitely involved here but It'll calm down as the story progresses and the world's foundation is laid. Judeo/Christian themes and principles take a major role and will be a backbone for much of the story. The fights will paint a picture in the mind rather than just be a bunch of number crunching. While he is meant to be a sacrifice to save all of Driscoll, he needs to gain enough power and influence to be a worthwhile sacrifice, or so he thinks. And so carnage will ensue as he avoids death as best he can while at the same time sacking himself for others. Truck Coon is your average determined, jiu-jitsu practitioner, tax associate that just started his new career. He dies to save kids from a semi-truck(Truck Coon got truck-kun'd, making him Truck-kun) and is transported to another world rather conventionally by God. Upon his arrival, he is quickly confronted with his first conflicts in the wild. Give it a shot and let me know what you think. Chapters are currently between 2300 and 4000 words and I try to post weekly, but also deal with severe limitations that cause late posts often. I have zero actual experience with writing stories and only recently started reading web novels in 2020. If you end up hating it, let me know your thoughts in a detailed comment or review, especially if you love it though :D I want to get better and welcome the feedback, so expect changes to be made with any flaws that y'all point out which I don't already have plans to address in future chapters. That being said, keep it constructive in nature, please. I have no Idea how the formatting and such will go, so if you like or dislike some techniques I try, give me that well-appreciated feedback! Thank you for reading.
8 544 - In Serial15 Chapters
The Silencing of Esteria
Toland is the son of a village smith and lives a quiet, rural life, that is until the Princess of Esteria and her dying Archmage come tumbling through a portal at his feet, fleeing from an assassination orchestrated by her treacherous uncle. When the archmage passes on his book of spells to Toland, he and the Princess Katrina must find a way to take back the kingdom and save its people from tyranny. Perhaps the answer to their problems could lie in the fabled Six Grand Magics.
8 145 - In Serial18 Chapters
Grey's Faith
Set in an alternate Elizabethan Britain, the world of Grey's Faith is one based on historical events, but not held hostage by them. In this world, Angels appear to the faithful, and perform miracles. But those miracles must be paid for with sacrifice, and the price is always rising. Meanwhile, other powers are reviled as witchcraft, their practitioners hunted and killed without mercy. The most feared of all are Blood Witches, their power is to use blood to push their body beyond its natural limits, heal mortal wounds and even lay curses on their victims. Three orphans hiding magical powers are thrust from their dismal but sheltered life in an Elizabethan orphanage and into a secretive world of magic and intrigue. Conscripted as agents of the Crown, they must do their country's dirty work in exchange for their lives. When their powers put them on either side of a magical war, where will their loyalties fall? How far will they go to keep one another safe? Trigger Warning: This story contains graphic scenes of violence, poverty and misery. It features teenagers being put in harms way, being injured, and dying. It is also critical of organised religion and its impact on society, so be aware of that if it is something you might find upsetting. Releases Monday, Wednesday and Friday!
8 153 - In Serial20 Chapters
Spies of the Republic of C
An ordinary civil servant, coincidence returned to 1936, looking for underground organizations, trace Japanese spies, in the magnificent era for the motherland, the liberation and rejuvenation of the nation to contribute their own strength, began his legendary spy sea career
8 173

