《" BLACK Out "》|| Season 3 • EP 5 ||
Advertisement
فصل سوم بخش پنجم : (حقیقت بالاخره روشن شد)
سوهیون از اولش هم یه جشن خانوادگی میخواست، و خب بکهیون خیلی دوست داشت به عنوان سوپرایز باغ کوچیک-و رویایی که سراغ داشت رو واسه عروسی بهش هدیه کنه. اما همه آرزوهاش نقش بر آب شد، اون هم زمانی که چانیول خیلی ناگهانی موقعی که همه دور میز شام جمع بودند- خونه ی خودش رو پیشنهاد کرد.
جالبه که سوهیون خیلی سریع واکنش نشون داد و با آغوش باز قبولش کرد. اتفاقی که اصلا به دهن بکهیون خوش نیومد، چون مطمعن بود اگه این دختر میدونست چه جهنمی رو برای روز عروسیش انتخاب کرده قطعا انقدر ذوق نمی کرد. ولی چطور میتونست مخالفتش رو اعلام کنه وقتی جشنِ اون بود و باید همه چیز طبق میلش پیش میرفت؟ این شادی حق سوهیون بود.
روز ها مثل باد سپری شد، اما فکر برگشتن دوباره به عمارت پارک چانیول حتی برای یک لحظه هم از ذهن بکهیون بیرون نرفت، برعکس هرچی به روز جشن نزدیک تر میشد پررنگ تر از قبل توی ذهنش تکرار میشد و کامِش رو تلخ می کرد.
« شب جشن »
چانیول سنگ تموم گذاشت، اون رسما خونش رو تبدیل به تیکه ای از بهشت کرده بود. از تزئینات فرانسوی داخل باغ گرفته تا دریاچه مینیاتوری که درواقع جایگاه عروس و داماد، همراهِ خانوادهاشون به حساب می اومد. همه ی این ها دلیل قانع کننده ای میشد تا هرکس وارد باغ میشه با دیدن صحنه ی مقابلش بی برو برگرد با دهنی نیمه باز اطراف رو از نظر بگذرونه.
بین اون همه سرو صدا و خوشحالی که همه جا موج میزد، بکهیون تو خودش ماتم گرفته بود، شاید لبخند می زد، به مهمون ها خوشامد میگفت، و گاهی صدای خنده ی بلند و مردونش تو فضای باغ می پیچید اما هیچ کدوم دوامی نداشت، نه تا وقتی که پارک چانیول تو تاکسیدوی مارکِ مشکی رنگش، مدام مقابل چشم هاش این طرف و اون طرف می رفت.
کاری به اینکه چقدر امشب جذاب شده نداشت چون، اصلا براش مهم نبود یا سعی می کرد نباشه، درواقع موضوعی که اعصابش رو بهم میریخت فکر باختن از چانیول بود.
ولی حتی نمی دونست توچی؟ اون حتی دلش نمی خواست چانیول پاش رو توی مراسم بگذاره، چه برسه به اینکه حالا کل مهمونی تو ملک شخصیش برپا بشه...
آره... خوب که فکر میکرد علت عصبانیتش همین بود، و نمیتونست راحت ازش بگذره چون مهم نبود چقدر تلاش میکنه تا خودش رو از گذشته دور کنه، انگار همه چیز بهش زنجیر شده.
با اوقاتی تلخ، تنها رو صندلی نشسته بود و سعی میکرد از دور مراقب پُم که حالا مشغول غذا دادن به ماهی های قرمزِ توی دریاچه شده، باشه .
جشنی که باید نهایت لذت رو ازش میبرد به لطف اون مرتیکه ی دراز کوفتش شده بود، سعی کرد یکم تنها باشه تا اینطوری غفلتا خشمش رو سر آدم اشتباهی خالی نکنه اما درست لحظه ای که دیگه پُم رو مقابلش ندید تمام افکارش مثل تیکه سنگی پایین افتاد و ضربه ای که بهش زد باعث شد تا گیجی از سرش بپره.
صاف سر جاش نشست و سعی کرد با سرک کشیدن به اطراف، اون وروجکِ شیطون رو پیدا کنه، اما حتی روحش هم خبر نداشت که دختر کوچولوش رو بغلِ مسبب تمام مشکلاتش ببینه و این اتفاق براش درست مثل جرقه ای توی انبار کاه، اعصابش رو به آتیش کشید .
حدس اینکه پُم چقدر برای چانیول شیرین زبونی میکنه که لبخند روی لبهاش مدام پرنگ تر و عمیق تر میشه سخت نبود. علتی که باعث می شد تا چشم هاش مدام بین صورت اون دوتا در رفت و آمد باشه.
*اه چقدر بچگانه... الان برا چی باید واسه موضوع بی ارزشی مثل این عصبانی باشم؟!!
Advertisement
پُم بغلش هست که باشه، مگه اینکه دوباره به خونه ی پارک چانیول برگشتم مهمه؟!! تا آخر عمر که نیست... امشب هم بالاخره تموم میشه و همه چیز برمیگرده به روال سابقش. با این حساسیت نشون دادن هام بیشتر دارم خودمو شبیه به دلقکی احمق جلوه میدم تا برادر عاقل و بالغ عروس!*
خودش رو مدام توی ذهن شماتت کرد تا بتونه رفتارش رو کنترل کنه، اما زمانی که از جاش بلند شد و به طرف اون دوتا قدم تند کرد، فهمید براش مهم نیست شبیه احمق ها باشه، یا یه احمقِ واقعی؛ چه اهمیتی داره چطور به چشم بقیه بیاد وقتی میخواد از عزیزاش در مقابل این مرد محافظت کنه؟
قدم به قدم نزدیک تر میشد و توی راه سعی می کرد بهترین حرف ها رو برای کوبوندن اون مرد آماده کنه، چرا وقتی بهترین شبِ زندگیش زهرمار شده واسه جناب پارک نشه؟
اما درست لحظه ای که بیشتر از چند قدم با چانیول فاصله نداشت و حسابی خودش رو برای چِزوندن این آدم آماده کرده بود، بازوش توسط سوهیون گرفته شد، و به دنبالش خیلی گرم بکهیون رو صدا زد:
«اوپا!»
مثل کسایی که قبل از وارد شدن به رینگ مبارزه، بازی رو به حریف واگذار کرده باشن، با چهره ای متعجب و آویزون به طرف صاحب صدا برگشت...
«اوپا... چقدر تند راه میری؟ میدونی چقدر سخت بود با این کفشا و لباس بهت برسم؟!»
سوهیون سر خوش به زبون آورد، وحالا که بخاطر تند راه رفتن گونه هاش گل انداخته از هر وقت دیگه ای خوشگلتر به چشم میرسید، همین اتفاق باعث شد تا امشب برای دومین بار، بی اختیار با اخم هایی گره کرده به طرف پسری که حالا قانونا همسر سوهیون شده نگاه کنه.
*آرزوم دیدنش تو لباس عروس بود اما نمی دونستم امشب قراره از هر جهت کوفتم بشه*
فورا از ذهنش گذشت و در مقابلِ حرف سوهیون خجالت زده موهاش رو به عقب هل داد...
از فرصت استفاده کرد و بعد از اینکه نفسش تازه شد، دست پشت کمر پسر ظریف و جوونی گذاشت که تا اون مدت پشتش تقریبا قایم شده بود، پسری نوزده ساله که چهره ای درست مثل شخصیتِ مانگا های ژاپنی داشت، همون اندازه بی نقص و بی نهایت شیرین، به حدی که باعث شد تا بکهیون بی اختیار برای درک موقعیت چندباری پلک بزنه.
«اوپا میخواستم هاروکی رو بهت معرفی کنم، اون سال پایینی من توی دانشگاهه، داستان دوست شدنمون خیلی جالب و جذابه و حتما ازش بخواه سر فرصت برات تعریف کنه، اما قبل از اون میخوام بدونی که اون رسما عاشقته»
با این حرف رنگ خجالت روی گونه های پسر بیچاره دوید و مجبورش کرد تا فورا سرش رو زیر بندازه، اتفاقی که بی نهایت پیش چشم های بکهیون دلنشین اومد.
در حالی که این جمع سه نفره مشغول صحبت بودند، چانیول که درست پشت به بکهیون با فاصله ی چند قدمی ایستاده بود به راحتی می تونست حظورشون رو احساس کنه و با این که دلش نمی خواست با بی ادبی به صحبت هاشون گوش بده اما خیلی وقت میشد که حواسش به موضوع جمع شده بود.
«اوپا هاروکی یه فن پرو پاقرصه، حاظرم قسم بخورم دعوت جشن رو فقط بخاطر حظورِ تو قبول کرد نه من *گرم میخنده* از اول جشن تا الان هرچی خواستم بهت معرفیش کنم مانع شده، این بار به زور متوصل شدم...»
صحبت سوهیون تقریبا نصفه نیمه رها شد چون حالا همسرش اون رو برای گرفتن عکس صدا می زد، دختر بلافاصله به طرفش برگشت و بعد بی اینکه حرف اضافه ای بزنه گوشه ی دامنش رو توی مشت گرفت تا بتونه راحت تر راه بره، و با نزدیک شدن به بکهیون گونَش رو گرم بوسید و کنار گوشش خوشحال زمزمه کرد:
Advertisement
«اوپا... مراقب دوست کوچولوم باش»
لحظه ای بعد انگار اصلا اونجا حظور نداشت.
بکهیون به پسر مقابلش نگاه میکرد، و این همه ظرافت و زیبایی، اون رو به تحسین وا میداشت.
در مقابل، هاروکی در حالی که همچنان خجالت زده سرش رو پایین انداخته بود، برای آروم کردن خودش مدام با زنجیرِ نقره ای که از الماس ظریف زیر یقه ی لباسش آویزون بود بازی می کرد، لحظه ای بعد جرات به خرج داد و سرش رو بالا آورد تا کسی رو که درست مثله الهه میپرستید نگاه کنه؛ و دقیقا همون لحظه با لبخند شیرین و جذابِ بک مواجه شد.
«دوست داری بشینیم و باهم صحبت کنیم؟»
بکهیون گرم به زبون آورد و سعی کرد با صحبت کردن به ژاپنی استرس این بچه رو کمتر کنه...
این طرف اما چانیول تنها بود چون، پُم خیلی وقت پیش از بغلش رفت، درست لحظه ای که جرات به خرج داد و خواست برای دیدن بکهیون و طرفدارش به پشت سر نگاه کنه، با حرف سهون که بهش نزدیک می شد رسما منصرف شد.
«پشت سرت نیست، بی خود تلاش نکن»
با همون لحن بی حسش به زبون آورد و گفتنش همراه شد با خالی کردن جام مشروبی که تو دست داشت...
«زیادی بالا دادی عزیزم داری پرت و پلا میگی»
به سمتش چرخید و سهون رو می دید که حالا با رد شدن مهمانداره سینی به دست، فورا جام خالیش رو با یه دونه جدید عوض کرد.
«احمق نشو حتی یه بچه هم میتونه حدس بزنه توی مغز و ذهنت چی میگذره»
همون طور که به نشونه ی تشکر از پسر جوون، کمی جامش رو بالا می آورد، در جواب چان تکرار کرد.
«بهم بگو توی مغز و ذهن تو چی میگذره که داری این چرت و پرت هارو تحویلم میدی؟»
چان گفت و قبل از اینکه سهون جام مشروب رو به لب هاش نزدیک کنه ازش گرفت و لاجرعه سرکشید. درست روبه روی سهون ایستاده بود و همین باعث شد تا لوهانی که به دنبال چانیول می گشت، با تصور اینکه با یکی از مهمون ها مشغول به صحبته بهش نزدیک بشه.
«فکر نمی کردم تو این چیزا هم سلیقه داشته باشی»
قبل از رسیدن، درست تو فاصه یک قدمی با چان این جمله رو به زبون آورد، و کافی بود چان به طرفش برگرده تا لوهان متوجه بشه کسی که خیال می کرد باید یکی از مهمون ها باشه درواقع اوه سهونه.
بی اختیار آب دهنش رو قورت داد و مردمک چشم هاش با دیدن چهره ی مرد مقابلش که حالا بی توجه به نقطه ای نامعلوم خیره بود و همراه با موسیقی زنده آروم سرش رو تکون می داد، لرزیدند.
«چرا این حرف-و میزنی؟»
چان پرسید اما خبر نداشت لوهان حتی یادش نمی اومد الان کجاست.
«برای سوهیون که شاهکار کردی چان، دیگه خیالم از بابت جشن بعدی راحته، باید اونجور که لایق دکتر کوچولوعه براش جشن بگیریم»
بدونِ تغییر تو جهت نگاهش به زبون آورد اما این بار نیشخند تمسخر آمیزی چاشنی لب هاش کرد.
بعد از یک سال سهون رو می دید و حتی یک ذره هم تغییر نکرده بود فقط انگار هر بار دهن جذابیت رو جر می داد که حالا انقدر تو این تاکسیدوی زرشکی رنگ می درخشید .
با خوردن لبه ی جام هاشون بهم و بلند شدن صدای جرینگ ظریفی، از افکارش بیرون اومد، دیدن سهون اون هم درست مقابلش باعث شد تا فورا نوشیدنی تو دستش رو قبل از افتادن سفت بچسبه.
«به سلامتیت»
همه چیز مثل خواب کوتاه و غیر قابل فهم به نظرمی اومد چون تا چشم باز کرد و خواست موقعیت رو درک کنه، سهون رفته بود و حالا گیج از ضربه ای که خورد، بدون اینکه پلک هاش رو بهم بزنه تو شوک حرفی که شنید رفت.
با نگاهی سامت رونقطه ای نامعلوم این بار سوال چانیول باهاش کاری کرد تا حس کنه تعادلش رو از دست داده و قبل از افتادن بی اختیار لبه ی میز کنارش رو چنگ زد.
«معنی این کار چیه؟»
«چی؟!!»
سعی کرد دست-و پاش رو جمع کنه و به خودش مسلط باشه، پس در حالی که مستقیم به چشم های چان نگاه می کرد آروم به زبون آورد.
«خودت خوب میدونی دارم از چی حرف میزنم *به حلقه ی لوهان اشاره کرد * جریان این چیه؟»
نفسش رو بیرون داد و خیلی دلش می خواست تا بیشتر از این با گیج و مات بازیاش مثل احمقا جلوه نکنه، نگاهش روی حلقه ی طلایی و براقی که فردای همون شب کریس بعد از جواب مثبتی که گرفت بهش هدیه کرد نشست.
«به نظرت برای چی باید تو انگشت دست چپم حلقه بندازم؟»
این جوابی بود که صدای تک خنده ی چان رو به دنبال داشت، اما بیشتر از اینکه حس خوشحالی داشته باشه، خشم وعصبانیت رو به صورت لوهان کوبوند...
«میدونی داری چیکار میکنی؟»
«چیه؟ حالا نوبت موعظه های تو شده؟ این جای تبریک گفتنت به نامزدی منه؟»
قبل از اینکه کلمه ی آخر از دهنش بیرون بیاد چانیول درست مقابلش ایستاده بود، و وقتی از از فاصلش مطمعن شد با تمام جدیتی که سراغ داشت خم شد و کنار گوش لوهان زمزمه کرد:
«اگه کسی به جز من هم اعتراضی داشته، پس بهتره بیشتر به تصمیمی که گرفتی فکر کنی لوهان»
و انقدری از دستِ دوست دوران بچگی که فرقی با برادر خونیش نداشت عصبانی بود که بخواد قبل از گرفتن جواب از لوهان، فورا اونجارو ترک کنه.
*
*
دست گوگو رو شونه هاش نشست و قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده، به طرف چهره ی متحیرش چرخید؛ کافی بود چشم هاشون به هم بیفته تا با صدای خفه شده تو هیجانی که از قالب جسمش زیادی میکرد، بالاخره دهن باز کنه و حرف بزنه:
«باور کن دارم خواب می بینم این امکان نداره دی.او...»
دست پسری که متعجب و گیج رفتارش رو دنبال می کرد بالا آورد و توی هوا تکون داد:
«یالا... بزن تو گوشم... این طوری شاید بفهمم خوابم یا بیدار»
کیونگ به آرومی دستش-و پس کشید؛ نگاهی به ورودی آشپزخونه انداخت و وقتی مطمعن شد خبری نیست کلافه تکرار کرد:
«اینکارا چیه می کنی؟ چه خبر شده؟»
و حتی روحش هم خبر نداشت سوالش همون چیزی باشه که دختر مقابل بی صبرانه منتظر شنیدش بود تا بالاخره حرفی که چند لحظه ی پیش فهمیده رو براش فاش کنه.
«خودت دیدی بعد از صبحانه رئیس از ارباب خواست به اتاقش بیاد»
اینجا بود که ضربان قلب کیونگ به بالاترین حدش رسید، جوری که می خواست سینش-و بشکافه و بیرون بزنه. سونگین بعد از مرخص شدن از بیمارستان به مسافرت رفت و بالاخره بعد از این همه مدت، دیشب به عمارت برگشت، خبری که باعث شد تا پسر بیچاره از آینده ای که بی خبر انتظارش رو می کشید وحشت داشته باشه.
تمام دیشب رو کابوس دید و حتی برای یک لحظه نتونست با خیال راحت پلک هاشو روی هم بگذاره، وحشت اینکه سونگین چه نقشه ای براش کشیده دیوونش می کرد و خب مطمعن بود که در هر دو حالت حکمش مرگه.
چون، یا با برملا شدن هویتش کای اون رو میکشت، و یا باید برای حفظ رازش، مطیعِ حیوون پستی مثل سونگین می شد، که در این صورت خودش به زندگی خاتمه می داد.
«... خلاصه رئیس یه مرتبه کوبو رو احظار کرد، حتی یک ربع هم از رفتنش به دفتر رئیس نگذشته بود که بیرون اومد، اون لحظه قیافش واقعا دیدنی بود، وقتی ازش پرسیدم چه خبر شده، باورت میشه چی بهم گفت؟»
انقدر تو افکار خودش پرت بود که متوجه جمله های قبل نشد اما مهم هم نبود، چیزی که تا سر حد مرگ میترسوندش آخرین کلماتی بودند که قرار بود از دهن گوگو بیرون بیاد، کلماتی که مرگ و زندگیش رو مشخص می کرد.
ته مونده ی آب دهنش رو به سختی قورت داد و در مقابل، گیج سرش رو تکون داد تا دختر به حرف زدن ادامه بده...
«خدایا حس میکنم دارم خواب میبینم بخدا این خوابه... اون بهم گفت رئیس ارباب رو از عمارت برای همیشه بیرون کرد... میتونی بفهمی؟ سونگین همین الان به دستور رئیس داره اینجارو ترک میکنه *محکم دستاش-و روی دهنش فشار میده تا صدای جیغش بیرون نره*»
درمقابل، پسری که مخاطب قرار داده بود با شنیدن خبر تقریبا برای یک لحظه تا اون دنیا رفت و برگشت...
انتظار هزار و یک حرف رو داشت بجز این!! چطور ممکنه؟!! سونگین چرا باید از اینجا بره؟ تا جایی که یادش میاد صاحب اصلی عمارت، پدر سونگین بوده...
یعنی واقعا اون عوضی داره اینجارو ترک میکنه؟ چرا چی شده؟ چطور باور کنه اون سگِ پست حتی یک کلمه در مورد هویتش به کای نگفته باشه؟
بی اینکه متوجه باشه با چشم هایی گشاد و قلبی که همچنان خودش رو به سینه می کوبید از مقابل نگاه های مشتاق گوگو کنار رفت و به طرف راه پله ی اصلی سَرسَرا قدم تند کرد، حتی نمی فهمید چرا اینکارو میکنه اما تو این لحظه بدن و عقلش از هم پیروی نمی کرد.
مقابل راه پله های مارپیچ سرسرا ایستاد، جایی که پله ها از دو طرف به هم میرسید و یکی میشدن، و حتی فکرش هم نمی کرد رسیدنش، درست با دیدن سونگین توی پا گرد عریض و سنگی یکی بشه.
حالا حتی بیشتر از قبل احساس وحشت داشت، چهره ی سونگین براش یادآورِ همه ی اون اتفاق های زجر آور بود که الان، درست مثل فیلم از مقابلش میگذشت، لرز خفیفی رو تو پاهاش احساس کرد، و انگار همزمان کسی تو مغزش آتیش سوزی راه انداخت.
با همه ی اینها ولی هنوز هم نمی دونست چطور سر پا ایستاده.
دونه دونه پله هارو پشت سر گذاشت، و مستقیم به چشم های پسر کوچیکِ مقابلش زل زده بود، کسی که حالا دست کمی از مرده نداشت. زمانی که بهش رسید، نفس گرمشو روی صورت کیونگ پخش کرد و با همون لبخند کثیفش آروم تکرار کرد:
«مشتاق دیدار»
خبر نداشت هنوز هم قلبش میزنه، و اینکه چیزی به اسم اکسیژن تو شش هاش وجود داره یا نه، اما از یه چیز مطمعن شد، اینکه واقعا آدم جون سختی هست که هنوز هم سر پا ایستاده...
«بازم که رنگت پریده! این حالتت دیگه حالمو بهم می زنه ؟»
کیونگ: «...»
«کوچولوی حروم زاده، جوری مظلوم نمایی میکنی انگار این تو نبودی که منو به این روز انداختی »
درست بعد از به زبون آوردنش به کیونگ نزدیک شد و بغلش کرد، اتفاقی که باعث شد تا گوگو حتی جرات نکنه قدمی نزدیک بشه واین پسر بدبختو از اون وضعیت نجات بده.
از طرفی کیونگ درست مثل عروسکی بدونِ روح و اراده تو بغل سونگین جا گرفت و حتی فکرش رو هم نمی کرد، این عوضی چه چیزی براش آماده کرده:
«رازت *مکث میکنه و آروم میخنده* پیش من محفوظه ولی... قرار نیست تا ابد نگهش دارم پس *لبهاش رو روی گوش کیونگ میکشه* منتظرم باش عزیزم»
سرش گیج رفت و بالاخره سنگینی بدنش پاهاش رو به زانو در آورد، چشماش برای لحظه ای سیاهی رفت و قبل از افتادن روی زمین حس کرد کسی بازوش رو چنگ زد و نگهش داشت:
«هنوز که اینجایی... کوبو خیلی وقت منتظرته»
آروم اما مثل همیشه با اطمینان حرف می زد، این صدا درست مثل ریختن آب رو آتیش، در لحظه می تونست طوفان رو آروم کنه.
با دیدن کای، سونگین بی حس به چهره ی مرد مقابلش نگاه کرد و وقتی عینک دودیشو روی چشم هاش میگذاشت خطاب بهش فقط یه جمله گفت که به خاطر جَو موجود، مثل ناله ی بچه گربه ای مقابل گرگ، مزحک و خنده دار به نظر رسید.
«از این کارت پشیمون میشی»
پشت کرد و لحظه ای بعد از عمارت بیرون رفت.
بازوی کیونگ هنوز هم توی دستش بود، سر چرخوند و با دیدن صورت بی حال و بدن ضعیف کیونگ تکرار کرد:
«امروز از کار مرخصی»
جوری این جمله رو به زبون آورد انگار وضعیت آب و هوا رو گزارش میداد، خشک، و خالی از هر احساسی، که همه ی اینا مقابل اون چشم های نافظش موقعیت رو وحشتناک تر میکرد.
گوگو فورا به طرف کیونگ دوید و زمانی که خواست برای راه رفتن کمکش کنه، با یک دندگی خواستش رد شد.
پسر کوچیکتر حالا بی اختیار نگاهش به طرف کای چرخید اما قبل از اینکه حرفی بزنه مردی که رئیس خطابش می کرد پشت بهش، از پله ها بالا رفت.
*
*
هنوز هم آثار شادی بعد از تموم شدن جشن توی جای جای این عمارت به چشم می خورد، با اینکه رسوندن آجوما به خونه بهترین بهونه بود تا هرچه سریع تر از اینجا فرار کنه، اما وقتی لوهان پیش دستی کرد این موقعیت ناب رو از دست داد.
و حالا وسیله به دست، به دنبال پُم توی باغ رفت.
صدای خنده های سرخوش دختر کوچولوش، راهنمای خوبی بود تا اون دوتا رو کنار دریاچه پیدا کنه.
با این که میدونست باید شاهد چنین صحنه ای باشه، اما هر دفعه دیدن چان خُلقش رو تنگ می کرد.
امشب زیادی به خودش فشار آورده و بیشتر از این دیگه نمی تونست تحمل کنه، هر چی زود تر باید خودش رو نجات میداد و مثل بقیه مهمون ها فورا از اینجا می رفت.
پُم با دیدن بکهیون به سمتش دوید و خوشحال فریاد زد:
«اوپا ما میخوایم با آجوشی همه ی گل های باغ رو بچینیم، اون بهم اجازه داد هرچقدر گل میخوام بردارم، تو هم با ما میای دیگه؟ مگه نه؟»
بکهیون مقابلش رو پا نشست و با لبخندی به لب متعجب تکرار کرد:
«تو خسته نیستی فسقلی؟ خوابت نمیاد؟»
دختر کوچولو سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و این بار دست بکهیون رو گرفت و همونطور که به سمت چانیول اشاره می کرد سرخوش فریاد زد:
«دست گلِ هرکی قشنگ تر باشه اون برندس»
چانیول، مقابلشون ایستاده بود و با اینکه سعی میکرد خودش رو مشغول به کاری نشون بده اون دوتا رو زیر نظر داشت.
خیال محالی بود اما ته دلش امید داشت این پسرِ یه دنده به خاطر پُم هم که شده از خر شیطون پایین بیاد، ولی چطور می تونست به چنین آرزویی دل ببنده وقتی میدونست اون چقدر لجبازه؟!
درست زمانی که پُم رو توی بغل گرفت، جوری که انگار مخاطبش مرد مقابلشون باشه تکرار کرد:
«باشه برای بعد...»
و همین جمله آخرین روزنه ی امید چان رو از بین برد.
به وضوح خُلق دختر بچه تنگ شد و به سمت مردی که همین چند دقیقه ی پیش کلی برای خوش گذرونی با هم نقشه کشیده بودند غمگین نگاه کرد:
«اما من واقعا دلم میخواد گل بچینم»
بکهیون سعی کرد اون چشم های مشکی رو که با التماس نگاهش می کردند نادیده بگیره، بلاتکلیف این بار پُم رو روی زمین گذاشت و دستش رو گرفت، سعی کرد لبخندی بزنه تا بشه باهاش این وروجک-و به رفتن راضی کرد...
«باشه برای بعد...»
«آخه... بعدا این گُلا دیگه نیستن»
لحظه ایکه بک با تمام توانش سعی می کرد آخرین تلاشش رو برای نگه داشتن خشمی که از سر شب تاحالا بهش فشار میاورد کنترل کنه، صدای چانیول همه چیز رو بهم ریخت.
«بک، فردا خدمه همه ی این گلها رو می برن، لجبازی رو بزار کنار و اجازه بده این بچه یکم باهاشون بازی کنه»
کافی بود تا این حرف از دهن چانیول، کسی که مسبب تمام احساسات گیج وسردرگمش بود بیرون بیاد تا پُم به خودش اجازه بده و به خیال بچگی، برای اینکه اوپای عزیزش _واسه موندن_ خلع صلاح بشه بار دیگه اصرار کنه...
«بمونیم اوپا... خواهش میکنم... لطفا»
«محض رضای خدا پُم، یه حرفو صد بار تکرار نمی کنم... تا همین الانش هم بیشتر از یک ساعت میشه که خالت رو منتظر گذاشتیم، برو سوار ماشین شو... همین الان»
این اولین بار بود ...
اولین بار که سر پُم فریاد کشید، اولین بار که دعواش کرد، اولین بار بود که اینطور احساسات دختر کوچولوش رو نادیده میگرفت؛ و لعنت به پارک چانیول که مسبب همه ی این اولین ها شد.
برای لحظه ای شوکه به صورت خشمگینِ بکهیون نگاه کرد، انگار زمان می خواست تا صدای فریادی که شنید رو توی گوشهاش دفن کنه، طولی نکشید که حلقه ی اشک به چشم های معصومش دوید اما بدون کلامی به سمت بک راه افتاد و بعد از گرفتن کیف دستی کوچیکش، به طرف ماشین قدم تند کرد.
بعد از رفتن پُم، نفسِ خشم آلودش رو با صدا از سینه بیرون داد و حالا خودش رو از آشغال هم پست تر میدید، چطور تونست؟ تمام شب جلوی خودش رو نگرفته بود که حالا بخواد سر پُم کوچولو خالیش کنه، لعنت بهش... لعنت به همه چیز...
حس میکرد از شدت فشار، دونه دونه رگ های عصبش پاره شدند، باید فورا گورشو گم میکرد. روی دوپا چرخید و خواست هرچی زود تر از این مکان نفرین شده بیرون بره، که همون لحظه با حرف چانیول، مثل مجسمه سرجا خشکش زد.
«خیلی بچه ای بکهیون...»
از سر خشم لب هاشو به دندون گرفت و لبخند پرحرصی زد که صداش به گوش چان هم رسید، این دینامیت خیلی وقت بود که از باروت پرشده و فتیلش برای سوختن بی تاب بود، و چان دقیقا همون جرقه ای شد که انتظارش رو می کشید.
«تروخدا دست بردار چانیول *بی اراده باز هم لبخند پر حرصی میزنه* نکنه میخوای صبر و تحمل منو آزمایش کنی؟»
«نه... فقط میخوام بهت بگم نه تنها بچه ای، که ترسو و بُزدل هم هستی»
برخلاف بُشکه ی باروت مقابلش، چانیول اما آروم و مطمعن حرف می زد، و این چیزی نبود که به دهن بکهیون خوش بیاد...
Advertisement
- In Serial74 Chapters
Seaborn
Domenic is a sailor who just wants a life at sea. A brewing war between nations turn the already dangerous seas into something perilous. Domenic is forced into an untenable position, one he escapes with his life – though there is a greater cost he’ll have to pay after his deal with the devil.Join Domenic as he explores the meaning and cost of both servitude and freedom!
8 400 - In Serial2472 Chapters
The Records of the Human Emperor
Forcefully brought over from the modern world to an alternate world, Wang Chong felt detached and lived his life aimlessly. However, when calamity struck and he saw his family and everything he cared for being torn apart, he felt regret. Thus, he stood up and eventually became the Grand Marshal of the Central Plains, leading an army against those who seek to destroy all he cherished. Yet, despite all his efforts, it was already too late to reverse destiny. But before his death, a shooting star, the same one which brought him to this world, appeared before him, and he was given another chance to undo his regrets.
8 249 - In Serial47 Chapters
Sweet Minds
"No one can see it, some can feel it, and only the few can use it. We belong to the few." Marith Merryfield felt anything but merry that morning. She found herself waiting for a delayed train on a deserted platform, in the freezing cold of the Dutch autumn. Just when the strangeness is making her consider turning around and going back home an empty train rolls into the station. For reasons unclear to this day she decides to get onboard. An unlikely, and quite impossible, train accident is about to hurtle her into a world she had always suspected existed. It was a dark and absurd place she had rejected and suppressed when she was young. Now she would need that dormant part of herself to survive. After a brief hospitalization she must choose between two continents and finds herself reluctantly boarding a plane to Oregon to be reunited with her shadows. She returns to the town she grew up in, which is where her father still lives and her childhood memories linger. By the end of the week the mysterious train accident turns out to be the least of her problems. Her life was never supposed to become this serious this fast. Through an improbable and unfortunate series of events she is soon introduced to a motley crew of characters that appear to be carrying the same struggles through life. They possess a familiar sense of inadequacy and insecurity. Marith realizes that for the first time in her life she has found herself a tribe, or, as they prefer to call it, a Chain. She is introduced to a world of Prophets, Runners and Mages led by an Oracle and a Watchmaker. Over the course of several weeks Marith learns that, together with her Chain, she is expected to save this fabric of reality, by fighting a mysterious and immortal creature and his aggressive pet. In order to have a chance at overcoming this force of nature she has to revisit the darkest and most desolate corners of her mind. ***** The total word count of the first 12 chapters amounts to about 85.000 words. The total word count of the first 30 chapters will amount to about 225.000 words. My chapters range, roughly, from 5.000 to 10.000 words. I post with irregular intervals, on random days and at different times. I hope you will enjoy the story! English is not my first language and I am very much open to constructive criticism. Disclaimer: I regularly use impressionistic or abstract language on purpuse, when I think it might benefit the story.
8 153 - In Serial13 Chapters
The Fall
The fate of the lone human named Shade affects the world and its inhabitants, as he battles his destiny while waging war on the world he was born in.(My first fan fiction so I am waiting for some criticism and opinions, hope for honest replies so my work can become better.)
8 71 - In Serial17 Chapters
Heathens in Us (First Draft)
Have you ever lost control? Had a moment where you acted purely on impulse? When the devil on your shoulder whispers in your ear, it can be hard to ignore. What if it was real? Detective Scott Hanes is out to find the truth after a bloody rage caused the death of his wife. Now he has to uncover the truth while blurring the lines of reality. Follow him as he clears his name. Or damns it.
8 165 - In Serial15 Chapters
The Circus Ruckus! || Popee X Reader!
Have you ever been to a circus nothing like any other? A circus filled with non-stop surprises which you might find weird or random. You haven't? Good to know! Well dear Reader, it's your lucky day. Hold on tight, cause who knows this circus might cause your demise haha... seriously no kidding.(( DISCONTINUED ))[edit] - this book is discontinued. Sorry about that folks, I'm really sad to have this project marked as complete despite the description saying otherwise lol. Although it's pretty cringe, this is one of the first books I made and it genuinely makes me proud. Story Started// April 18 2020Story Ended// June 6 2020===[AUTHOR'S NOTE]=== Hi! This is my first PopeeXReader book haha, in fact this is my first XReader book! I'm really sorry if you find this book unsatisfactory and about the grammar errors lol. But please do enjoy! I really am sorry if I didn't got to update, but I'll try my best to proceed on to the stories by updating as much and as soon as possible! Also, I do not own the characters featured in this book nor is the show itself. They rightfully belong to Ryuji Masuda and his wife Wawako Masuda. I just really love their projects, I can't bear to not make my own fanfic revolving around these funny people despite my horrible writing skills lmao!
8 147

