《" BLACK Out "》|| Season 3 • EP 4 ||
Advertisement
فصل سوم : ( بخش چهارم * آجوشی * )
نگاهی به بیرون از پنجره انداخت در حالی که تو افکارش فرو رفته بود، ی جور گیر کردن رو نقطه ای که هر وقت بهش می رسید نمی تونست توصیفش کنه، حالتی که اون رو یه احمق تمام عیار جلوه می داد چون ، نه قادر بود از این فکر فرار کنه و نادیدش بگیره، و نه توانش رو داشت تا برای همیشه حلش کنه ...
« ماه دیگه بخاطر یه پروژه ی جدید با پارک چانیول قرارداد دارم، هنوز هم میخوای تو قالب یه شریک بی خطر باهاش ادامه بدم ؟ به نظرم بیا یکم هیجان داستان رو ببریم بالا ... »
سرخوش و شنگول همونطور که سر بطری رو خم کرد و ویسکی برند جانی واکرش آروم روی پودر های سفید رنگ می ریخت به زبون آورد .
پودری که به گفته ی ساقیش لنگش تو آسیا پیدا نمی شد و خیلی ها برای به دست آوردنش سر و دست میشکستن .
اما حال خوشش با فریاد یشینگ اون هم درست قبل از رسیدن ویسکی به لب هاش نابود شد .
« معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ »
متعجب از این برخورد ناگهانی، مشروبِ نخورده رو روی میز گذاشت و خیره به مردی که با عصبانیت به سمتش می اومد نگاه کرد، دهنش پر بود و درست لحظه ای که خواست از خودش دفاع کنه، باز هم مورد خشم لی قرار گرفت :
« آمار مصرفتو دارم کریس، یادم میاد قبلا میگفتی فقط برای تفریح اما احساس میکنم الان یه معتاد جلو روم ایستاده، میدونی اگه اون شب خودتو خفه نکرده بودی، اون دختر الان بجای بیمارستان تو خونش بود؟ »
بی خیال شونه ای بالا انداخت و با اینکه دست کشیدن از نوشیدنی مورد علاقش خلقش رو تنگ می کرد، اما ازش چشم گرفت؛ خودش رو بالا کشید و بعد از اینکه لبه ی بار نشست دست هاشو روی سینه توی هم قلاب کرد:
« نمی دونستم بخاطرش عذاب وجدان داری ... اما خیلی هم بد نشد ... با اینکه برای خودم هم عجیبه که بین این همه آدم تو کره صاف باید با اون تصادف کنم اما، به نظرت این اتفاق تو رو به هدفی که داشتی نزدیکتر نکرد ؟ »
این همه بیخیالی از آدم روبه روش، لی رو وادار می کرد تا برای کنترل خشمش دندون هاش رو بیشتر روی هم فشار بده ...
« مرتیکه میتونی بفهمی چقدر برام خرج برداشت تا گند کاریتو بی هیچ ردی پاک کنم؟ نمیتونی وقتی تو کشور خودمون نیستیم انقدر بیخیال رفتار کنی »
لی کسی رو مخاطب قرارداد که حالا شات دیگه ای برداشته بود و مقابل چشم هاش توی نور تابش میداد ، و وقتی شکست نور رو بین طرح برجسته و کریستالیش دید- انگار موقع ریختن مشروب رسیده باشه، از ویسکی برند قبلی توی لیوان ریخت و به طرف لی که همچنان با عصبانیت باهاش حرف می زد هل داد ...
« فکر نمیکنی زیادی داری سخت میگیری ؟ چه کره ،چه توی کشورمون دست رو هر جایی بزاری آدم فاسد ریخته، باور کن کافیه گوشه ی اسکناس رو بهشون نشون بدی – اون وقت حاضرن حتی از منو تو هم کثیف تر باشن، هر هزینه ای که براش متحمل شدی رو جبران میکنم، پس آروم باش و از این ویسکی محشر مزه کن تا حالتو جا بیاره »
لی بی اهمیت به مشروب مقابلش، کلافه دستی توی موهاش برد و به میزِ بار تکیه زد ...
« نمی فهمم چرا هنوزم عصبانی هستی، بار اولی نیست که از اینکارا می کنیم لی، بنظر من این اتفاق برای نقشه ی تو هم بهتر شد، مگه از همون اول نمی خواستی اون مرتیکه چانیول رو عذاب بدی؟!! خب این ماجرا درست مثل یه تیکه هلو بود پسر، خبر دارم بک این اواخر حتی دیگه چان رو آدم حساب نمی کنه »
Advertisement
و این حرف درواقع همون فکری بود که وقتی بهش می رسید نمی تونست برا خودش معنی کنه، این که چرا حالا که همه چیز طبق نقشه پیش می رفت احساس خوبی نداره؟
درست وقتی فهمید چانیول بالاخره نقطه ضعفی پیدا کرده که باهاش می تونه لذت کامل رو از انتقام شسته رفتش ببره و زندگی چان و عشقش رو به آتیش بکشه ،چرا باید درباره ی بکهیون عذاب وجدان پیدا کنه ؟
نمی خواست بیشتر از این زجرش بده، برای همین هم وقتی بکهیون از کره رفت، احساس پوچی بهش دست داد.
آره باید با خودش صادق می بود، اون باید فقط چان رو عذاب می داد نه بکهیون رو، اون پسر معصوم تر از این بود که بخواد قربانی بازی بین خودش-و چان بشه.
خدا لعنتش کنه آخه واسه چی باید دلش برای معصومیت یکی دیگه بسوزه ؟ مگه وقتی که زندگیش به آتیش کشیده می شد کسی به فکر اون و معصومیت عشقش بود ؟
تمام این سالها صبر کرد تا چانیول عاشق بشه و بعد زندگی هردوشون رو جهنم کنه، این خواسته ی قلبش بود، اما حالا این وضعیت مسخره عذابش می داد؟
« می خوام کاری کنم بک بدون عذاب از چانیول متنفر بشه، دلم می خواد نابود شدن اون عوضی رو تو تنهایی و بی کسی ببینم »
افکار لی آروم به زبونش جاری شد و نگاه خیرش روی آونگ ساعت جلو عقب می شد .
جو بقدری سنگین شد که حالا کریس با لحنی جدی زمزمه کرد :
« چی تو سرته؟ »
« به وقتش متوجه میشی »
و صدای نفس های عمیق لی توی اون سکوت از چیز خوبی خبر نمی داد .
*
*
تصاویر نامفهموم وقتی بیشتر مغزش رو منجمد می کرد که انگار دنیا سکوت کرده تا فقط حرف های کثیف سونگین تو گوش هاش زمزمه بشه، درست لحظه ای که برای بار ده هزارم صدای خورد شدن جمجمه اون حرومزاده تو سرش تکرار شد، با وحشت سرِجا نشست و بالا آورد ...
« حالت خوبه ؟!! »
درسته که از خواب پرید، اما زندگی واقعیش هم دست کمی از کابوس نداشت، به طرف کای بر گشت که به نظر می اومد تازه دوش گرفته چون قطره های آب هنوز از بین موهاش سر می خورد و روی بالا تنه ی برهنش می چکید .
بدون اینکه جواب بده، گیج نگاهی به اطراف انداخت تا یادش بیاد کجاست و داره چه غلطی می کنه ...
« دیشب برگشتیم عمارت ... »
کای که انگار متوجه حالت گُنگ کیونگ شده بود به زبون آورد و به دنبالش، موهاش رو با حوله خشک کرد ...
«چرا هر بار تخت منو با دستشویی اشتباه میگیری ؟ این دومین باریه که توش بالا میاری »
یاد آوری افتضاحی که بارآورده بود باعث شد، فورا پتو رو جمع کنه -خجالت زده سعی کرد بدن سنگین و لَختش رو از رو ی تخت پایین بیاره، هنوز هم ضعیف بود و سرش به شدت گیج می رفت، و همه ی این ها سبب می شد تا درک درستی از موقعیتی که توش هست نداشته باشه .
« کجا ؟ »
از پسر کوچیک و رنگ پریده مقابلش که حالا سعی می کرد پتوی جمع شده رو توی بغلش جا بده پرسید ...
« همین الان تمیزش می کنم ... متاسفم »
اما قبل از اینکه به در خروجی برسه اضافه ی پتو توی پاش پیچید و به دنبالش روی زمین افتاد، با دست پاچگی شروع به جمع کردن دوباره ی پتو کرد که اینبار، کای چنگی زد و همه رو از بغلش بیرون کشید ...
« فعلا همینکه بتونی رو پاهات بایستی کمک بزرگیه »
« چیکار میکنین ؟»
« چیه ؟ نکنه میخوای اثر هنریتو نگه دارم ؟»
با پتوی گوله شده تو بغلش پرسید و به کیونگ که همچنان روی زمین نشسته بود نگاه کرد ...
Advertisement
« خودتون میخواین ببرینش ؟»
« تو خدمه ای تو عمارت میبینی ؟»
پشت کرد تا ازاتاق خارج بشه، ولی کیونگ اینبار همونطور که سعی داشت به سرگیجش غلبه کنه و روی پاهاش بایسته، کای رو مخاطب قرار داد :
« بدینش به من، خودم انجامش می دم »
و برای پس گرفتن پتو چند قدمی به طرف کای راه افتاد، اما درست لحظه ای که رئیسش به حرف اومد، مثل مجسمه سر جا خشکش زد، و حتی وحشت داشت به خودش نگاه کنه ...
« فکر کنم بهتر باشه اول دست و صورتت رو بشوری و لباس بپوشی »
تف بهش بیاد آخه این چه وضعیت داغونی بود؟!! ای کاش کور می شد و این چیزا رو نمی دید، تمام مدت با ی دونه شرت عین احمق ها مقابل این آدم جلون میداده ؟!!
« چرا لباس تنم نیست ؟!! »
و انقدری تو وضعیت آشفته گیر کرده بود که حالا بخواد بی اراده با صدای بلند این سوال رو از خودش بپرسه ...
« باور کن اگه میدونستم آخرش تخت و به این روز میندازی میزاشتم با همون لباس های خونی بری توش »
کای به طرف آویز رفت و بادست آزادش لباس تمیزی رو که از قبل آماده کرده بود _ برداشت و مقابلش روی تخت انداخت . و فقط خدا می دونه تو تمام این لحظات، کیونگ برای بار چند هزارم آرزو می کرد تا زمین دهن باز کنه و اون رو تو خودش ببلعه...
« برو دوش بگیر و بعد اینارو بپوش ... »
گفت و بدون اینکه بخواد به کیونگ نگاه کنه از اتاق بیرون رفت .
کافی بود پاش از در بیرون برسه تا کیونگ مثل فِشنگ لباس ها رو از روی تخت قاپ بزنه و خودش رو تو حمام پرت کنه .
آب با فشار به سرش می خورد اما حتی قدرت اینو نداشت تا افکار مسمومِشو بیرون بریزه، وقتی خوب فکر می کرد به این باور می رسید که زندگیش ی معمای حل نشدنیه، همیشه باید به چراهایی فکر کنه که هیچ درکی ازشون نداشت، سرش رو بالا آورد و حالا دونه های آب با قدرت بیشتری به صورتش سیلی می زد .
با تمام خفتی که تا همین چند دقیقه ی پیش کشید اما نمی تونست ذهن کنجکاوش رو از هجوم چراهایی که عین چرخ و فلک توی مغزش چرخ می زد کنترل کنه :
چرا اونو به خونه ی جک نبرد ؟ چرا باید تو تخت اون بیدار می شد؟ مگه تو اون دوتا قرص زهرماری چی بود که باخوردنش این طور کله پا شد و هیچی یادش نمیاد ؟
اما بالاخره صدای آب و دونه های گرم و دلنشینش افکار کیونگ رو به زانو در آورد و انقدر تن خستش رو مرهم شد _ که انگار این حمام همه ی چیزی بود که میخواسته .
*
*
تماسش تموم شد و وقتی رو صندلی نشست به بکهیون گفت :
« خب انتخاب کردی تا سفارش بدم ؟»
« با ورم نمیشه از بیمارستان منو برداشتی آوردی اینجا تا غذا بخورم... »
« فکر میکنم *سالانگ تنگ* برات بهترین انتخاب باشه »
و با این جواب خیلی واضح غرغر های بکهیون رو نادیده گرفت ...
«هرچی میخوای سفارش بده، برام مهم نیست ...»
تلاش می کرد تا عصبانیتش رو پشت چهره ی جدیش پنهان کنه، حتی اگه سال هم می گذشت باز، عادت کردن به بکهیون جدیدی که حالا مقابلش نشسته غیر ممکن بود، و این مورد عذابش می داد .
به هر حال از غذای پیشنهادیش دوتا سفارش داد، و زمانیکه گارسون ظرف های آماده شده رو مقابلشون روی میز گذاشت، چان بی درنگ از بکهیون خواست تا خوردن رو شروع کنه.
اما پسر مقابلش انگار هیچ میلی برای خوردن نشون نمی داد واین دلیلی شد تا چان ظرف غذا رو بیشتر به سمتش هل بده ...
« بخور »
با اینکه دلش نمی خواست مقابل رئیس بازی های چانیول رام باشه اما، برخلاف تصورش چاپستیک های کنار ظرف رو برداشت و همون طور که سرمای فلز روی پوستش می خوابید تیکه ای گوشت-و تو دهنش گذاشت.
« هنوز رَدی از اون عوضی که سوهیون رو به این روز انداخته پیدا نکردی ؟ »
خیلی وقت بود دلش می خواست این سوالو از چان بپرسه ولی این اواخر با تمام توانش از هرگونه ارتباط کلامی پرهیز می کرد. اما موقعیت فعلی دلیلی شد تا بالاخره به زبون بیاره ...
« هنوز نه »
کوتاه جواب داد و خودش رو مشغول بازی کردن با غذاش کرد...
« گاهی احساس میکنم بالاخره از خواب بیدار میشم و بعد، بخاطر اینکه همه چیز فقط یه کابوس وحشتناک بوده خدارو شکر می کنم اما تهش می فهمم من بیدارم و خودم باعث این زندگی شدم، ولی چیزی که تا مغز استخونمو میسوزونه تقاص دادن عزیزام به خاطر اشتباهای منه »
هردو سکوت کرده بودند، میلش به غذا نمی رفت و کلا این روزها حوصله هیچ چیزو نداشت، با اینکه از چان خواست دیگه به بیمارستان نیاد، اما همیشه خودش رو چشم انتظار اومدنش پیدا می کرد .
همین یکی نبودن حرف و دلش باعث می شد تا احساس ضعف کنه، و حالش ازاین وضعیت بهم بخوره ...
سکوتِ چان و بی میلی خودش برای خوردن _ باعث شد تا نگاهش این بار روی ظرف مرد مقابلش ثابت بشه، انگار چانیول هم میلی به غذا نداشت، چون کاملا دست نخورده به نظر می رسید و بخاری که ازش بلند می شد حالا دیگه از رمق افتاده بود .
تو تمام مدت باهم بودنشون حتی یک بار هم سعی نکرد باهاش ارتباط چشمی برقرار کنه اما، این سکوت وادارش کرد تا سرش رو بالا بیاره و مردی رو ببینه که مقابلش همونطور دست به سینه خوابش برده، حالا می تونست علت این کم حرفی عجیب رو متوجه بشه ...
با اینکه خیلی از غذا نخورده بود اما با این حال چاپستیک هارو آروم کنار ظرف گذاشت و این فرصت طلائی رو برای دیدن صورت مرد مقابلش غنیمت شمرد، به خودش که نمی تونست دروغ بگه در حد جنون دلتنگش بود، برای تمام جزئیات صورتش، حتی برای عادت اخمش توی خواب ...
اما کی می دونست درست زمانی که داشت تو این حس خوب غرق می شد با صدای چانیول درجا لبخند ناخود آگاهش محو بشه ؟
« باید همه غذات رو تموم کنی وگرنه نمی زارم از جات تکون بخوری »
به وضوح ابروهاش بالا پرید و روح از قالبش جداشد، چه خفتی حتی فکرشم نمی کرد بیدار باشه، خجالت و عصبانیت موقعیتو براش شرم آورتر می کرد و حالا با اینکه میلی نداشت بی اختیار مشغول خوردن شد .
« اگه خودت میلی به غذا نداری برا چی منو آوردی اینجا ؟»
چه سوال چرتی ... اما بخاطر گافی که داد حرف دیگه ای برای جمع کردن قضیه به مغزش نمی رسید ...
« چون اونی که بخاطر بی خوابی و غذا نخوردن وزن کم کرده و زیر چشم هاش گود افتاده تویی نه من ... »
هنوز هم چشم هاش بسته بود که جوابش رو داد، و بکهیون درک نمی کرد چرا وقتی بیداره خودش رو به خواب زده !!
« نمی دونم اما فکر میکنم وقتی یکی از عزیز ترین هام مرده وتو فاصله ی یک سال، یکی دیگشون رو تخت بیمارستان بین مرگ و زندگی گیر کرده بازم خوب دارم جلو میرم، البته ممکنه برای تو که این اتفاقات روتین زندگیته خیلی قابل درک نباشه »
اینجا بود که چانیول بالاخره چشم هاش رو باز کرد و به طرف بک نیم خیز شد، جوری بهش زل زده بود که پسر کوچیکتر هر لحظه ممکن بود زیر بارش له بشه، این نگاه رو اولین بار سر مزار اون پست فطرت دید و حالا باز تکرار شد.
« هرچی نگاهت میکنم بیشتر مطمئن میشم حتی خودت هم این قالب جدیدت رو دوست نداری »
خنده ی تمسخر آمیزی از این حرف روی لب هاش نشست و همونطور که از سر جا بلند می شد تکرار کرد ...
« باشه تو راست می گی »
آره متنفر بود، از این رفتار متنفر بود، از خودش متنفر بود ولی این تقاصی بود که باید پس می داد، حقشه بیشتر از اینا حقشه ...
« ممنون بابت غذا اما دفعه دیگه تکرارش نکن، چون قالب جدیدم از این محبتا خوشش نمیاد »
روی صندلی ول شد و رگ های منقبض شده ی پیشونیش حالا نبض گرفته بودند، بکهیون رفت و اون حتی جلوش رو هم نگرفت ، حرفی نزد هیچ کاری نکرد و حتی خودش هم نمی دونست چرا .
انگار یه نیروی دافعه مدام بینشون قدرت می گرفت که چان رو برای انجام هر کاری فلج کرده بود، بک از مقابلش ناپدید شد و حالا روی میز دو تا ظرف دست نخورده بود که بهش دهن کجی میکرد ...
چی شد که همه چیز بهم ریخت ؟ لی ؟ شاید اون باعث به وجود اومدن این همه تراژدی شد اما کسی که باید جلوی همه ی این اتفاق ها رو می گرفت خودش بود، و این یعنی بکهیون راست می گفت انگار واقعا بلد نیست از عزیزاش محافظت کنه ..
*
*
بعد از خفتی که موقع بیدار شدنش کشید، تاجایی که می تونست خودش رو سرگرم هزار و یه کار بی خود و بی دلیل کرد، دلش میخواست از عمارت بره اما نمی دونست چرا پاهاش پیش نمی رفت !
دوست داشت تنها باشه اما حتی از تنها شدن هم می ترسید .
مغزش خالی از هر چیزی انگار قصد داشت فقط اتفاق شب قبل رو تا آخر عمرش تکرار کنه، بدنش ضعف داشت، دلش آشوب بود و بیشتر از همه حس خالی بودن می کرد، و حتی نمی دونست چطور باید از شر این وضعیت خلاص بشه ...
« دوست داری بمیری ؟»
با پرسش ناگهانی کای که مقابلش درست اون سر میز نشسته بود، به خودش اومد و نگاهش گیج تو فضا در گردش بود، بنظر می رسید انقدر تو خودش رفته که حتی درست یادش نمی اومد کجاست ...
« بله ؟!! »
پرسید و به مرد مقابلش که حالا بهش زل زده نگاه کرد ...
« از دیشب تا حالا یادم نمیاد چیزی خورده باشی که دست به غذا نمی زنی »
نگاه کیونگ روی ظرف مقابلش چرخید، و فورا لقمه ای تو دهنش گذاشت، خوب که بهش فکر می کرد دلش برای مین هو تنگ شده بود و دوست داشت اونو ببینه ...
« من بعد از ظهر میرم پیش جک، البته اگه تو عمارت به من نیازی ندارین »
سرش پایین بود که این حرف و زد و دلش نمی خواست نگاهش به چشم های کای گره بخوره .
« میتونی بعد از اینکه غذاتو خوردی بری »
اگه نمی دونست بجز خودش و کای هیچکس دیگه تو عمارت نیست عمرا باور می کرد این حرف از دهن اون زده شد، پس بالاخره سرش رو بالا آورد تا به مردی که حالا از پشت میز بلند شده نگاه کنه، و این جا بود که چشم هاشون بهم قفل شد و بعد از مکثی چند ثانیه، کای دست هاش رو توی جیب شلوارش برد و بی هیچ حرف دیگه ای از سالن نهار خوری بیرون رفت .
و کیونگ درک نمی کرد چرا ؟!! مگه چه اشتباهی مرتکب شد که در جواب باید شاهد این رفتار سرد باشه ؟!! این مرتیکه عادت داشت همیشه جوری برخورد کنه انگار اطرافیانش ی مشت احمقن؟!!
با کلافگی ظرف غذا رو به جلو هل داد و حالا نگاهش روی غذای کای موند که نصفه رهاش کرد و رفت.
.......................................
وقتی بهش زنگ زد که جلوی عمارت ایستاده بود، و کیونگ به شکل عجیبی از اینکه بالاخره قراره اون رو ببینه حس خوشایندی داشت، ساکِ لباسش رو برداشت و از عمارت بیرون زد.
مسیری که به در اصلی می رسید زیاد بود اما کیونگ حس می کرد کسی اونو با اشتیاق به جلو هل میده، درست میون راه روی سنگ فرش های کوچیک و بزرگی که با نظم کنار هم چیده شده بودند صبر کرد و به پشت سر نگاهی انداخت.
نمی دونست چرا اما برای اولین بار عمارت مقابل چشم هاش خالی و تنها می اومد، و این سکوتی که با تمام قدرت همه ی ساختمون رو تو خودش بلعیده بود حالا داشت زیر خاک دفن می شد.
بی اینکه بخواد دلش گرفت و فکر اینکه اون کای احمق باید تک و تنها تو همچین جای خفه کننده ای روز هاش-و سپری کنه مثل زنگ تو سرش به صدا دراومد .
اما وقتی چشم هاش چرخید و روی شیشه ی قدی اتاق کای از حرکت ایستاد خشکش زد چون، اون دقیقا مقابل پنجره در حالی که طبق عادت دست هاش رو توی جیب شلوارش برده بود خیره بهش نگاه می کرد .
حتی تو این وضعیت هم مثل یه رئیس محکم و قوی به نظر می رسید انگار که هیچ چیز تو این دنیا نمی تونه این بشر رو از پا در بیاره، ارادش برای لحظه ای سُست شد و خودش هم نمی دونست چرا حالا با دیدن کای دست و دلش برای رفتن می لرزید.
لعنت بهش آخه چرا اینطوری نگاه می کرد ؟!!
« کیونگ! »
بالاخره صدای گرم مین هو اونو از این وضعیت مزخرف نجات داد و مثل طناب نجاتی به دادش رسید.
چه تضاد عجیبی، این چهره ی گرم با اون لبخند دوست داشتنی، درست مثل پرتوی نور خورشید براش گرم و دلنشین بود.
مین هو با دیدن کیونگ فورا به طرفش اومد و این بار بدونه اینکه بخواد فکرش رو در گیر حاشیه ها کنه کیونگ رو تو بغل گرفت، و چطور می تونست حس شیرین این اتفاق رو تو کلمات بیاره وقتی این آدم انقدر قشنگ چفت آغوشش می شد، اتفاقی که حتی از تصوراتش هم فراتر بود.
اما چیزی رو که اصلا انتظار نداشت حلقه شدن دست کیونگ به دورش بود، هرچند با تردید اما کیونگ این کارو کرد و همین براش درست مثل جونی تازه لذت داشت .
« تو حالت خوبه ؟»
مین هو فورا پرسید و برای شنیدن صدای پسر محبوبش صبر کرد .
« آره خوبم ... چطوری وارد عمارت شدی ؟»
کیونگ آروم زمزمه کرد و انگار از اینکه هنوز تو بغل مین هو بود یکم معذب به نظر می رسید، با این حال پسر عاشق با کله شقی خودش رو به اون راه می زد و حتی وقتی که کیونگ می خواست ازش فاصله بگیره حلقه ی دست هاش رو تنگ تر می کرد...
« نمی دونم من خواستم مقابل ورودی عمارت منتظرت بمونم اما وقتی بهشون نزدیک شدم بدون حرفی خودشون در رو برام باز کردند »
کیونگ بالاخره ازش فاصله گرفت، اما نمی تونست مُنکر این حقیقت که استرسش حالا به نصف رسیده بود بشه .
مین هو دستش رو دراز کرد و ساک رو ازش گرفت، لبخندی زد و همونطور که به جلو هدایتش می کرد کنارش به راه افتاد.
اما کیونگ انگار افسار چشم هاش رو از دست داده بود که قبل از راه افتادن باز هم برگشت و به همون نقطه نگاه کرد، ولی کای دیگه اونجا نبود .
*
*
مدتی می شد از وقتی چشم هاشو باز می کرد تا زمانی که خوابش ببره تمام وقت، اونو از پشت شیشه نگاه می کرد ؟
ای کاش اون بجای سوهیون روی تخت خوابیده بود، راستش وقتی به این فکر می کرد، دلش برای همچین آرامشی پَر می کشید، خوابیدن اون هم بدون اینکه کسی بتونه بیدارت کنه و این تو باشی که تصمیم بگیری میخوای به این خواب ادامه بدی یا نه ...
اما سوهیون _ این دختر دوست داشتنی مستحق چنین چیزی نبود، درواقع هیچ کدوم از عزیزاش لایق این وضعیت نبودن، چقدر راحت و بی فکر زندگی اون هارو نابود کرد و حالا هیچ چیز قابل تغییر نیست، حتی قدرت درست کردنش رو هم نداشت ...
عشق چان درست مثل تیکه ای سُرب ته قلبش نشسته و حالا، سینش از هر وقت دیگه ای سنگین تره
اما واقعا دلش میخواست این سنگینی رو از رو قلبش برداره ؟ نه !
پس شاید باز هم بخواد با صاحب این عشق ادامه بده ؟ ولی باز هم جوابش نه بود ...
دستی روی شونه هاش نشست و باعث شد تا برای لحظه ای ذهنش از این افکار سیاه و عمیق بیرون بیاد، سرش رو بالا آورد و سهون رو دید، حضورش لبخندی شد که روی لب های بک نشست ...
« فکر می کنم باید بیشتراستراحت کنی بک »
سهون همون طور که به دختر روی تخت نگاه می کرد به زبون آورد .
و بک وقتی به چهره ی مرد کنارش دقت می کرد، می دید کسی که اون رو به استراحت دعوت می کنه خودش نیاز مبرم به آرامش داره ...
« هممون احتیاج داریم سهون، این فقط من نیستم ... »
چرخید و پشت به شیشه ای که از تصویر تکراریش خسته شده بود تکیه زد .
« آره اما این وسط یه نفر داره دو برابر همه خودشو خفه می کنه و علتش هم فقط تویی »
بک پرسشگرانه به سهون _ که حالا خیره به نقطه ای نامعلوم چشم دوخته، نگاه کرد..
« خودت خوب میدونی منظورم کیه بک ، چان لجباز تر از این حرفاست، من نمی دونم چه اتفاقی داره میفته اما، اون شبانه روز دنبال مسبب این قضیه هست و خودشو از خواب و خوراک انداخته، حس میکنم اگه به همین روند ادامه بده چند وقت دیگه باید بریم سر قبرش »
دوست نداشت حسی رو که با حرف های سهون بهش دست داد رو جدی بگیره، نمی خواست کوتاه بیاد چون، هیچ دلش نمی خواست دوباره همون بکهیونِ احمق یک سال پیش باشه، رنگ نگاهش به ثانیه ای تغییر کرد و در جواب سهون فقط یه جمله گفت :
« برای پیدا کردن مسبب این اتفاقات کافیه نگاهی تو آینه بندازه »
این بار نوبت سهون بود تا از تصویر مقابلش چشم بگیره، به بکهیون نگاه کرد که هنوز هم اون برق عصبی و کلافه توی نگاهش جا خوش کرده بود .
« تو ... چانیول رو مسبب این اتفاق میدونی؟ »
« من اونو مسبب هر اتفاقی که برای عزیزام تا الان افتاده میدونم »
Advertisement
- In Serial12 Chapters
The Grandmaster of Magic and Alchemy[Discontinue- Rewritten Version will be up soon]
Do you believe in reincarnation? Well, I don't. Why? Because to reincarnate, you must die first. But then, if you didn't die but just suddenly vanished and replace someone else's life? What does this call? This is the story of a woman who lives for so long that she had wished she could just die already, only to mistake the spell [Soul Incarnation] as a spell that could kill her. Instead, her soul and memory were sent into another world that looked down on the weak and the strong walk toward the path of righteous. Her name... is... was... called Megie, the Immortal Grandmaster Magician of Kingdom of Magic. And now, her soul is in the body of a girl who accidentally poisoned herself to death. Her name is called Jenna Loveheart. Now... what will you do, Megie? No, Jenna?
8 271 - In Serial8 Chapters
Beneath No Sky: Chronicles of the Atmospheric Sector
After bringing themselves back from the brink of annihilation, humanity's future seemed bleak. However, it's remnants, throwing aside the old order and donning a new mantle of progress aimed to rise above their ancient disputes and go forward as one. Once the Earth reached it's natural limit, and colonies around Terra and Luna had shown promising results, humanity finally decided to make the move to the stars. Believing this to be the start of a new age, they eagerly poured across the solar system and further beyond, greeting what space had to offer with hope and optimism. It was misplaced, however, for humanity's traditional quarrels soon resurfaced and engulfed a now interplanetary empire of many races.As the Earth Empire burned and an intense depression overtook the once optimistic people, some held out hope. They theorized that their problems were born of an inherent sense of home and, in order to rid humanity, now comprising of the Terrans as well as all the other known species of the galaxy, of this burden, decided to move far away from civilized space, into uncharted depths, to start anew. Some 200 years have passed since then, and those hopeful ones have finally found a place to settle on. Firmly planting their flag in paradise, they called this untouched land "Eden" and declared the beginning of a true new age, the age of After Eden.Trouble, however, seemed to still be hounding them, as barely three years after its founding, Eden finds itself at war with a seemingly uncommunicative and uncompromising enemy that far outclasses the odd pirates they were used to facing. A new era of peace, marked by an immediate conflict. Time will tell if Eden, the Grand Experiment, truly is as great as it's supposed to be. ---------------------------------------- This is a sci-fi, character driven, military space drama. Multiple POV protagonists and lots of unnecessary detail. Somewhat psychological. My first work on this website. Cover is AI-generated, cover font is Salvar Font by Salvar on fontspace (https://www.fontspace.com/salvar-font-f42807).
8 144 - In Serial10 Chapters
The Darkness of the Sun
In the island of Draca, the word Possession has a singular meaning – the Possessed are taken to King Iretsa’s castle, a journey from which no one returns, alive or dead. When Jubi’s beloved father is Possessed, she determines to save him. But her quest is upended when she finds that her father has joined the monsters. He demands that she does the same. If she consents, immortality-in-dribbles will be hers; a refusal will mean deathlessness - of the less enticing kind.
8 180 - In Serial8 Chapters
Lume
Lume brings in visitors from all worlds and for the longest time, Amaris thought herself just one of many. Lacking any memories, she took up a simple life. However, soon fate sought her out, dragging her into an inescapable search for both her past, the truth of the world, and her purpose in it. ON HIATUS - currently working on another story.
8 112 - In Serial11 Chapters
The Crisis on Planet 9
Welcome to the dream colony Planet 9, where the streets are stained by blood and the buildings are filled with human remains. The creatures roaming among the abandoned cars and flying vehicles resemble almost to perfection the mindless cannibalistic zombies born from the fictional nightmares of mankind. The cities were built in the retro style of the 21st century, but the technology of the 24th century is ever present, mostly within the bodies of those mortally challenged monstrosities. After all, what turned them into these things was not an evolved organic virus, an alien disease, or some sort of magical artifact, it was the corrupted and reprogrammed nanobots within their bodies. Originally, they were meant to heal them and help them access the tech around them, but now they were the origin of this disaster. Among the rotting dead and the Nano-Z, as the survivors called them, Kardian Pandora awakens two months after getting bit by one of them. A young teacher at the local Resonance High, foolish and naive in his own way, but now driven by the Sapient AI in the nanobots inside his body to hunt down other Nano-Z and learn how to survive. For now, his only goal is to become strong enough and rejoin his students and fellow colleagues, foolishly hoping to somehow be able to get back to the time when the undead did not rule the streets. Will Kardian be able to survive in this new savage world or will his naive outlook lead him to a dead end? Volume 1 can be bought on Amazon: Resonance High
8 90 - In Serial13 Chapters
Metamorphosis
Metamorphosis is the story of Anna Lebedev. She worked in the military after years of fighting and being a part of a war that was happening between nations, Anna Lebedev died when a light suddenly reached her body; all of her vision was black; she found herself surrounded by the dark; she blinks, and see two figures—one holding her and the other crying while watching her—and she realizes what happened. She had entered another world.
8 137

