《" BLACK Out "》|| Season 2 • EP 9 ||
Advertisement
فصل دو : ( بخش نه : فقط همین ی بار )
سر خوش آینه ی کوچیکش رو از توی کیف بیرون آورد و خودش رو نگاه کرد، بعد از این که حس کرد همه چیز عالیه ذوق زده دست هاش رو بهم کوبید و به طرف کیونگ که آروم و ساکت کنارش راه می اومد گفت :
« این جایی که میخوایم بریم بهترین توی توکیوعه یعنی فقط آدم های کله گنده میتونن برن اونجا ... مثلا یکی مثل رئیس خودمون »
انقدر ذوق و اشتیاق توی صداش موج می زد که انگار بلیط لاتاری رو برده، با این حال اما کیونگ دست هاش رو بیشتر توی جیب کاپشنش فرو برد و بی حس به جلو خیره شد ...
گوگو کلافه از این همه سکوت با دست به شونه ی کیونگ زد و بار دیگه شانسش رو امتحان کرد ...
« هی سایلنت با توام ... دارم میگم میخوایم بریم جایی که تو دنیا مثلش نیست»
خوب می دونست اگه جوابش رو نده گوگو دست از سرش بر نمی داره برای همین سعی کرد جوری به نظر برسه انگار واقعا کنجکاوه ...
« اگه اینجایی که میگی انقدر گرونه پس ما رو چطور راه میدن ؟»
انگار منتظر بود تا کیونگ این سوال رو ازش بپرسه و وقتی به مرادش رسید، بادی به قپ قپ انداخت و در حالی که سرش رو کمی بالاتر می گرفت گفت :
« چی فکر کردی من هم آدم های خودمو دارم »
و این جواب و حالت غرور احمقانه ای که به خودش گرفته بود باعث شد تا برای اولین بار از وقتی که همدیگه رو دیدند تا به الان، کیونگ ناخود آگاه لبخند بزنه،
اتفاقی که از شدت ناگهانی و غافلگیر کننده بودنش باعث شد تا دختر بیچاره فکر کنه توهم زده ...
« حالا این جایی که قراره بریم کجا هست ؟»
و این درواقع دومین سوالی بود که گوگو بی نهایت منتظر شنیدش بود، وقت رو تلف نکرد، بی اختیار از سر ذوق دست هاش رو به هم کوبید و گفت :
« کلاپِ بچه اعیونا »
و همین جواب کافی بود تا قدم های آهسته و کلافه ی کیونگ این بار از حرکت بایسته و متعجب به مسیر پیش روش نگاه کنه ...
کلمه ی کلاپ براش درست مثل شوخی بود، تا به الان حتی یک بار هم پاش رو این جور جاها نگذاشته، نمی تونست درک کنه چرا آدم ها باید به همچین مکان هایی برن؟!!
و وقتی موسیقی مسخره و کر کننده ای داره پرده ی گوششون رو جر میده توی هم بِلولند و پشت سر هم شات خالی کنند که چی؟! - مثلا میخوان یک شب هیجانی رو داشته باشند؟!!
بعد هم نصفیشون گوشه خیابون ها یا توی توالت ها- مابقیشون هم توی تخت باکسی که هیچ شناختی نسبت بهش ندارن از شدت مستی بیهوش بشند و صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدن به این فکر کنند که عجب شب توپی رو تجربه کردند...
و حالا کسی که خودش از این جور جاها متنفر بود، مثل گوسفندی احمق داشت دنبال به دنبال این دختر راه میفتاد تا آخر هفتش رو این طوری بگذرونه؟!! ...
گوگو که حالا چند قدمی ازش دور شده بود، همچنان داشت با ذوق از کلاپ تعریف می کرد و درست لحظه ای که خواست برگرده و از کیونگ ری اکشن بگیره متوجه نبودنش شد، پس فورا به پشت سر نگاه کرد و دید اون مثل مجسمه سرجاش خشک شده ...
« خودت تنها برو ... »
و این جمله ای بود که کیونگ محکم و قاطع به زبون آورد...
« چی ؟!! چی گفتی ؟!! »
متعجب و گیج چند قدمی که طی کرده بود رو به سمت کیونگ برگشت و احساس کرد اشتباه شنیده- اما کیونگ قبل از اینکه دوباره حرفش رو تکرار کنه، کلاه هودیش رو روی سرش کشید و پشت به گوگو به راه افتاد ...
Advertisement
« هی ... کجا داری میری ؟!! »
دختر بیچاره که انگار همه ی ذوقش کور شده بود دنبال کیونگ راه افتاد و وقتی بهش رسید مقابلش از حرکت ایستاد ...
« گوگو من مناسب این جور جاها نیستم ... مطمعن باش اگه باهات بیام اصلا بهت خوش نمی گذره، پس من و مجبور نکن کاری رو انجام بدم که ازش متنفرم »
توی اون لحظه واقعا دلش می خواست همه رو به باد فحش بگیره اول از همه هم اون رئیس عوضی رو که هر بار با این ادا اصولاش میرید به اعصاب کیونگ.
یکی نیست بگه مرتیکه توی اون عمارت خراب شده پونصد تا جا هست که میتونی خودت و دوستت گمشین توش و هر غلطی میخواین بکنین بدون اینکه کسی بفهمه، چرا باید بخاطر این دستورای مزخرف تو این طوری گند بشه به اعصاب من؟ ...
گوگو حالا با شنیدن این حرف از طرف کیونگ سرش رو پایین انداخت و بغض گلوش رو گرفت، فکرش رو می کرد کیونگ پسر آروم و سردی باشه اما نه دیگه تا حدی که بخواد چنین خوش گذرونی های توپی رو از خودش دریغ کنه ...
جدا حالش گرفته شد، حتم داشت به هیچ طریغی نمی تونه اون رو از تصمیمش منصرف کنه، در اصل تو یک لحظه همه ی برنامه هاش نقش بر آب شد، تلی رو که با مروارید تزئین شده بود و اون رو با کلی ذوق و دقت بین موهاش زده بود رو با سرخوردگی بیرون کشید، درحالی که سعی می کرد جلوی گریش رو بگیره به چشم های پسر مقابلش زل زد...
« من هرگز دوستی نداشتم، چشم باز کردم کلفت بودم ... از بچگی فقط باید اوامر این و اونو انجام میدادم ... هیچ وقت زمانی برای خودم نداشتم، اون روز وقتی توی عمارت دیدمت احساس کردم مثل همیم دلم میخواست برای ی بارم که شده بدونم دوستی چطور میتونه باشه ؟ حس کردم بالاخره یکی پیدا شده تا بخوام باهاش زندگی رو جور دیگه ای تجربه کنم ... ولی انگار مُهرِ بی کسی از روز تولدم رو پیشونیم خورده، اگه باهم به این کلاب میرفتیم هیچ اتفاقی نمی افتاد- فقط باعث می شد بدونم واقعا دوستمی»
بعد از گفتن حرف دلش پشت به کیونگ در جهت مخالف به راه افتاد اما تصورش رو هم نمی کرد جمله ی آخرش درست مثل انفجار یک بمب چطور قلب و روح کیونگ رو متلاشی کرد، اگه می دونست حرف آخرش چه خاطره ای رو به یاد کیونگ آورده مطمعنان خیلی محتاط تر از این ها به زبون می آورد.
قدم به قدم ازش دور می شد و کیونگ قدم به قدم توی خاطره ای که یک مرتبه به یادش اومد فرو می رفت ...
* اوپا دفعه ی بعد برای دل خوشی من هم که شده بیا و سر این چیزا باهام ذوق کن باور کن اتفاقی نمی افته فقط باعث میشه بدونم واقعا برادرمی*
چرا ؟!!چرا الان ؟!! چرا باید توی این لحظه ی لعنت شده این جمله از دهن گوگو بیرون می اومد ؟ که چی رو بهش ثابت کنه ؟ که فقط ی برادر پست بود ؟!! که هیچکس به جز خودش براش مهم نبود؟!!
چی رو می خواست با این حرف به کیونگ ثابت کنه ؟ آشغال بودنش رو ؟ عوضی بودنش رو ؟ چی رو ؟!! چی رو می خواست ثابت کنه ؟!!
وقتی به خودش اومد که مثل احمق ها داشت دنبال گوگو می دوید، در حالی که با هر قدمش وقتی محکم به روی زمین می خورد تقه ای می شد و بغضش رو به ته حلقش میفرستاد تا از چشم هاش بیرون نریزه ...
حس عجیبی داشت چیزی که خودش هم نمی تونست بفهمتش، تنها جوابی که توی اون لحظه می دونست این بود که یک اشتباه رو دوباره تکرار نکنه ... شاید هم یک حسرت رو ...
Advertisement
بالاخره بهش رسید و دستش رو روی شونه ی گوگو گذاشت و اون رو به طرف خودش چرخوند، بین نفس نفس زدن هاش، و نگاه گیجِ گوگو فقط یک جمله گفت :
« باهات میام »
گوگو بی هیچ حرفی با چشم های اشکی، متعجب به صورت کیونگ زل زد و این بار بی اختیار پلکش باز و بسته شد، همین کافی بود تا کاسه ی پر چشم هاش رو خالی کنه و قطره های اشک روی گونه-اش پایین بریزه ...
« فقط همین ی بار »
کیونگ این رو دنباله روعه جمله ی قبلش فورا به زبون آورد، مُچ دست گوگو رو توی دست گرفت و بی توجه به حالت دختر بیچاره به همون سمتی که تا چند دقیقه یپیش می رفتند، راه افتاد ...
*
*
حتی دو ساعت هم از رسیدنش به عمارت کای نگذشته بود که خبر بهش رسید بکهیون مورد اصابت گلوله قرار گرفته، همین که ژاپن رو زیر و رو نکرد جای شکرش باقی بود، قطعا حظور کای توی اون لحظه واقعا تاثیر گذار بود ...
در حقیقت این اولین باری بود که کای، چانیول رو مثل دیوونه ها می دید، هیچ چیز - توی تمام این سال ها هیچ چیز نمی تونست حتی تو بدترین شرایط اون رو بهم بریزه، چانیول در کمال خونسردی کسی رو که مزاحمش می شد رو از سر راه بر می داشت، اما فقط کافی بود تا از بین لب های محافظ شخصیش اسم بکهیون بیرون بیاد تا اون بخواد کل عمارت رو ویران کنه ...
حالا متوجه نگرانی لوهان می شد،چان نقطه ضعف بدی رو پیدا کرده بود و همین باعث می شد تا توی این حرفه ی لجن گرفته واقعا آثیب پذیر بشه و این کای رو ناراحت می کرد چون دلش می خواست چان درست مثل همیشه سرد و بُرنده باشه ....
تقریبا تا بخواد به محوطه ی اصلی و جت شخصیش برسه براش اندازه سال ها طول کشید، قدم های محکم و عصبیش رو طوری روی زمین می کوبید که باعث می شد همه ی کسایی که اطرافش رو ساپورت کرده بودند حتی جرات نفس کشیدن هم نداشته باشند ...
بالاخره رسید و از پله ها بالا رفت، به محض وارد شدن کلت کمریش رو بیرون کشید و اون رو روی سر مرد هیکلی و کچلی گذاشت که حالا از ترس جلوی پاش زانو زده بود، به وضوح می شد رگ های پیشونیش رو که از شدت عصبانیت بیرون زده رو دید، سکوت مرگ کل فضا رو در بر گرفت و صدا از ندای هیچ کس بیرون نمی اومد که بالاخره نعره ی چانیول هوا رو شکافت ...
« من به تک تک شما کثافت ها تاکید کردم که به هیچ عنوان ... به هیچ عنوان نباید از خونه بیرون بره ... »
مرد بیچاره حالا از شدت ترس عرق سرد رو پیشونیش نشست و آب دهنش خشک شده بود، اما بالاخره به حرف اومد و همون طور که سعی می کرد تو چشم های چان نگاه نکنه گفت :
« قربان ما بهشون دستور شمارو ابلاق کردیم اما گفتن باید هرچه سریع تر به دیدن کسی برن چون کار ضروری براشون پیش اومده ... خیلی اسرار داشتند، ما مجبور شدیم اجازه بدیم... اما باور کنین تمام مدت حتی یک لحظه هم چشم ازشون برنداشتیم ... اصلا نفهمیدیم چطور بهمون شبیه خون زدند »
« شما گه خوردین که سر خود تصمیم گرفتین گوساله ها فکر میکنین چون اومدم ژاپن هرغلطی که میخواین میتونین بکنین؟ چرا قبلش با من هماهنگ نکردین ؟ ی مشت کثافت دور خودم جمع کردم ؟ آره ؟ »
چان جوری نعره می کشید که هرآن ممکن بود پرده ی گوش همه پاره بشه مهمان دار های بیچاره با هربار فریاد چان بی اختیار قدمی به عقب میرفتن و هرلحظه نزدیک بود بزنن زیر گریه ...
چان لوله ی کلتش رو بیشتر روی پیشونی اون مرد فشار داد جوری که سرش به عقب رفت و درد شدیدی توی گردنش احساس کرد اما با همه ی اینها جرات ناله کردن نداشت ...
می خواست بهش بگه وقتی به من خبر دادند که قراره برای انجام کاری آقای بیون رو بیرون ببرند شما توی جلسه با رئیس کای بودین و نمی شد ازتون کسب اجازه کرد، یا همه چیز انقدر سریع رخ داد که فرصت فکر کردن رو از من گرفته بود، اما تنها چیزی که از شدت وحشت به ذهنش می رسید رو به زبون آورد ...
« ق..قر..بان ب..بهتون اطمینان میدم ... جناب بیون ه..هیچ آثیبی ندیدن ... همه ی اون تیر ها مشقی بوده ... »
و این درواقع آخرین جمله هایی بود که از دهنش بیرون اومد چون حالا مغزش کف زمین پاشیده شد، و این کار دلیلی بود تا صدای جیغ دو مهمانداری که هرلحظه ممکن بود از ترس سکته کنند بلند بشه، چان با حرص دستش رو میون موهاش برد و کلافه چرخی زد ...
« همتون گمشین بیرون ... همتون »
و همه جوری از اون هواپیما بیرون زدند که حتی گردشون هم توی هوا دیده نمی شد ...
چان روی صندلی ول شد و سرش رو میون دست هاش گرفت حتی دوساعت هم نشد که پیش کای موند و این اتفاق لعنتی افتاد، از این که هنوز نمی دونست کدوم حیوونی از جونش سیر شده که اینطور داره باهاش بازی میکنه میخواست سرش رو توی دیوار بکوبه ... به پشت صندلی تکیه داد و دستش رو بالا برد و به دنبالش محافظ شخصیش فورا کنار صندلی حاظر شد ...
« لاشه ی این بی مصرف رو جمع کن، یکی دیگه آماده کن با این پرواز نمی کنم ... حالا دیگه بوی گُه میده »
و بعد از گفتن این حرف از سرجا بلند شد و به سمت خروجی حرکت کرد ...
بادیگارد شخصیص برای آماده کردن هوا پیما ی دیگه فورا دست بکار شد، خوب می دونست اگه همین الان چان رو توی خاک کُره نگذاره فاتحه همشون خوندست
.....................................................
توی کمترین زمان هواپیمای دیگه ای براش آماده کرده بودند و همه چیز برای پرواز آماده بود، چانیول روی صندلی نشست و چشم هاش رو برای لحظه ای روی هم گذاشت- تمام مدت سعی می کرد به این فکر کنه که تا چند ساعت دیگه کنار بکهیونه و دیگه خطری تحدیدش نمی کنه .
درست لحظه ای که خواست تلفن همراهش رو خاموش کنه پیامِ روی گوشی توجهش رو جلب کرد، شماره کاملا محافظت شده بود و نمی تونست چیزی ازش بفهمه فورا پیام رو باز کرد و متن رو خوند ...
متن پیام :
* سلام چانی- امید وارم بخاطر این شوخی که کردم خون کسی رو نریخته باشی ... من فقط میخواستم یکم با اون جواهر کوچولوت بازی کنم همین *
حتی آخرین کلمه ها رو هم نخونده بود که به دنبالش گوشی رو محکم به زمین زد و هر تیکش جایی پرت شد، از اینکه می دید بازیچه دست کسی شده که هنوز در موردش چیزی نمی دونه تا مرز جنون می رسوندش ...
صدای بر خورد گوشی باعث شد تا مهماداری که قرار بود براش مشروب سرو کنه از شدت ترس سر جا خشک بشه و جرات جلو رفتن رو پیدا نکنه ...
« منتظر چی هستی ؟؟ هرچی زود تر این آهن پاره رو بشون توی سئول ... »
صدای فریاد چان تنها چیزی بود که سکوت رو شکافت و بار دیگه مو به تن تمام افراد و خدمه داخل هواپیما راست کرد، قسم می خورد به محض فهمیدن هویت این عوضی کاری کنه که هر روز برای مردنش التماس کنه ...
*
*
مطمعن بود خبر سوء قصد به جون بک حتما به گوش چان رسیده، بهتر می دید الان هیچ تماسی باهاش نداشته باشه چون قطعا چان توی بدترین حالت ممکن قرار داره، باید هرچی زود تر آشغالی رو که هوس بازی با خانواده ی یانکی ها به سرش زده رو پیدا می کرد اما قبل از اون باید بکهیون رو میاورد پیش خودش چون طرف مقابلشون خیلی باهوش تر از این حرف هاست و بعید نیست محافظ های چان رو خریده باشه – هر لحظه امکان داشت حرکت احمقانه ی دیگه ای ازش سر بزنه.
روی تخت نشست و سعی داشت تا اوضاع بکهیون رو کنترل کنه، اینکه تمام گلوله ها مشقی بودند فقط یک معنی می تونست داشته باشه مسخره کردن چان و دست انداختنش اون هم جلوی تمام خانوادش ... باید هرچی زود تر خودش شخصا دنبال بک می رفت و امنیتش رو تضمین می کرد قبل از این که چان به سئول برسه و خاک اینجارو به توپ ببنده ...
لوهان در حالی که وصایلش رو آماده می کرد وارد اتاق شد و سهون رو دید که بی توجه به دست زخمیش و خونی که ازش می رفت سرش توی گوشی بود و مدام به این و اون زنگ می زد، حالش بهم می خورد از اینکه حتی توی این شرایط هم دست بر دار نیست ...
برای همین وقتی بهش رسید بی هوا گوشی رو از دست هاش بیرون کشید و اون رو کمی دور تر از سهون روی تخت پرت کرد.
متعجب خواست تا اعتراض کنه که لوهان این اجازه رو بهش نداد و فورا در بطری الکل رو باز کرد و اون رو روی بازوی سهون خالی کرد تا ضد عفونیش کنه ...
می تونست مثل همیشه با پنبه الکلی این کار رو بکنه و سعی کنه شرایط روحی بیمارش رو بالا نگه داره و تمام تلاشش رو بکنه تا کمترین سختی رو بکشه، اما اینجا بیمارستان نبود و سهون هم بیمارش نیست، پس هر طور که دوست داشت رفتار می کرد، و این موضوع بی نهایت سر حالش می آورد ...
با ریخته شدن الکل، سهون که دهنش پر بود تا به لوهان تشر بزنه فورا ابروهاش از شدت سوزش توی هم رفت و ساکت شد ...
آقای دکتر حالا در نزدیک ترین حالت ممکن با بیمار منحرفش قرار داشت، سهون خوب می دونست این اتفاق ممکنه هر صد سال یک بار رخ بده و از این که عطر خنک لوهان بهش می خورد به راحتی می تونست بیخیال سوزش و دردی بشه که داشت مغزش رو می خورد و ی دل سیر عطر دکتر محبوبش رو ببلعه و انقدر گیجش کنه که عقل از سرش بپره ...
« من اینجا وصایلم کامل نیست پس باید تحمل کنی تا درش بیارم ... »
صدای لوهان اون رو از فکر بیرون کشید و تک خنده ای کرد ...
« خودت خوب میدونی که اینجا از بیمارستانت هم مجهز تره ... تو فقط از این کار لذت می بری عزیزم ... »
لوهان بدون توجه به حرف سهون مشغول تمیز کردن زخم شد ... و براش مهم نبود اینجا از بیمارستان کامل ترهست یا نه، هدفش این بود که این موقعیت ناب رو از دست نده و تا می تونه تلافی تمام کار های سهون رو در بیاره ...
« من حتی ورژن پستت رو هم دوست دارم دکتر کوچولو »
و تا خواست حرف دیگه ای از دهنش بیرون بیاد لوهان زخمش رو باز کرد و گلوله رو گرفت، درد شدیدی رو توی بازوش احساس می کرد اما با این حال بدون هیچ حرفی تنها اخمِ بین ابروهاش عمیق تر می شد ...
لوهان وقتی دید قرار نیست به این راحتی اون رو به زانو در بیاره پنس رو توی زخمش پیچ داد و با این کار بالاخره صدای آخ سهون بلند شد، درواقع این چیزی نبود که بتونه درمقابلش سکوت کنه چون همین الانش هم درد زیادی رو تحمل می کرد.
لوهان که حالا به هدف خودش رسید لبخند فاتحانه ای روی لب هاش نشست که از نگاه سهون دور نموند پس فورا به خودش مسلط شد و همون طور که سعی می کرد قافیه رو نبازه گفت :
« مشکلت چیه لعنتی بیارش بیرون دیگه ... »
« مگه ورژن پست منو دوست نداشتی ؟ به همین زودی نظرت عوض شد؟ »
درسته که درد امونش رو بریده بود اما باز هم بخاطر این رفتار لوهان لبخندی روی لب هاش نشست، چون این پسر واقعا سرکش و رام نشدنی بود، به صورت دکتر عزیزش خیره شد و این کار باعث شد تا لو یک بار دیگه صدای آه سهون رو بلند کنه ...
« چته تو ؟ »
« هیچی فقط می خواستم دست از این کول بودنت برداری و اگه درد داری مثل بچه آدم ناله کنی، اینجا کسی بجز منو تو نیست، پس قهرمان بازی در نیار و با صدای بلند داد بزن مستر اوه، نترس چیزی از مردونگیت کم نمیشه ... »
این رو گفت و بالاخره اون گلوله ی لعنتی رو بیرون کشید و توی ظرف انداخت بار دیگه زخم رو تمیز کرد و این بار آماده ی بخیه زدن شد ... روی بازوش خم شده بود که حالا صورتش کاملا به سهون نزدیک بود جوری که نفسش رو احساس می کرد، اما لوهان بدون توجه به افکار شیطون و عاشق سهون کاملا روی کارش تمرکز کرده بود و نمی تونست لبخند جذاب سهون رو ببینه ...
« می خوام بدونم دکتر کوچولو هم میتونه مثل بچه ی آدم ناله کنه ؟ ... باید شنیدینی باشه »
کار بخیه زدن تموم شده بود که سهون این حرف رو زد، و لوهان بدون اینکه بخواد وقت رو تلف کنه در جواب حرفش فقط دستش رو روی زخم تازه بخیه کرده-اش گذاشت و اون رو فشار داد ... و همین باعث شد تا دوباره صدای آخ سهون به گوش برسه ...
فکر کرد چرا یادش رفته بود لوهان کسی نیست که بخواد کم بیاره و وابده، اون وحشی بود، ی وحشی خواستنی که هرکارش باعث می شد هوش از سر سهون بپره حتی این کرم ریزی های شیرینش ...
درست بعد از ناله ی سهون لو که به هدفش رسیده بود همون طور که سعی می کرد جای زخم رو پانسمان کنه با لحنی مغرورانه زمزمه کرد :
« فعلا بزار با صدای ناله ی تو خوش باشیم مستر اوه »
اما تا سهون خواست جوابش رو بده گوشیش زنگ خورد و اون برای جواب دادن وقت رو تلف نکرد ...
« بله... »
« الو سهون ...»
« بکهیون!! ... حالت خوبه ؟... رسیدی خونه ی چانیول؟؟ »
صدای سهون سنگین بود و جدی اما براحتی می شد نگرانی رو توش احساس کرد صدای بک اما خسته بود ی جوری که انگار برای حرف زدن نفسش ته می کشید و حس گردوندن زبونش رو توی دهن نداشت ...
« آره ... همونجام »
سهون از سر آسودگی نفسش رو بیرون داد ...
« همونجا بمون تا بیام دنبالت به هیچ عنوان از کنار بادیگارد ها جم نمی خوری بکهیون، اونا وظیفه دارن حتی توی دست شویی هم همراهت بیان پس باهاشون راه بیا چون من بهشون دستور دادم شدیدا مراقبت باشن ... فهمیدی چی گفتم ؟ »
« آره ... فهمیدم »
قبل از تموم شدن مکالمش لوهان رفته بود، سهون سووییچ ماشینش رو برداشت و از اتاقی که توش بود بیرون زد تا به طبقه ی بالا بره ...
همون طور که با خیال راحت برای خودش توی آشپزخونه قهوه درست می کرد متوجه سهون شد و بدون حرفی فقط بهش نگاه کرد ...
« میرم دنبال بک تا بیارمش اینجا »
دستش رو بالا برد و انگشتش رو به نشونه ی تاکید به طرف لوهان تکون داد
« اگه به هر دلیلی لوهان پات رو از این جا بیرون بزاری خودم جفت قلم های پات و خورد میکنم فهمیدی .... »
لوهان کلافه از این رفتار های سهون چشم هاش رو گردوند و بی اهمیت به تهدید سهون فقط در جواب، انگشت فاکش رو نشون داد و دوباره مشغول درست کردن قهوش شد، همین رفتار کافی بود تا سهون مطمعن بشه اون به حرفش گوش میده ....
*
*
Advertisement
- In Serial103 Chapters
End's End
Crow Tempora is an optimistic country bumpkin who knows very little of life in the heart of the world's cities, however behind his easy smile is a stony determination to achieve his goal of accomplishing the impossible- one that he can only reach by winning the Sieve, the largest competition of young Mystics the world has ever seen. Famous across the entire world and loved almost as widely, Gemini Menza has never known a single day of anonymity in her short life. Like most magical prodigies she has spent her years on guard against powerful Immortals attempting to use her as a tool, unlike most she is uniquely gifted and burdened with the position of being the single most magically prodigious individual of her generation- perhaps throughout all of history. Entering the Sieve not to work for victory, but to collect it as a boring chore, she soon finds herself shocked by the difficulty of her tasks, both inside the contest and out. After all, she was also given the privilege of joining at a younger age than anyone else. Machiavellian manipulator Unity Eden is growing tired of the tasks forced onto him by those who control him, unfortunately he also happens to be controlled by the leaders of the largest empire the world has ever seen. While he has little hope of wriggling his way out of it, he intends to make his entry into the Sieve as damaging to them as he can. While most are fixated on the events of the Sieve's stages, intently watching the young and talented as they go head to head to find out who holds the title of strongest, Karma Alabaster has her eyes on the powers behind the curtains- the endless machinations of the Immortals and their servants. Caught between enough crisscrossing schemes to form a spiderweb, she must use every ounce of her not inconsiderable mind to keep herself from playing into another's hands... all while solving a mysterious and seemingly impossible murder. The winds of change are blowing in Bermuda, and only one person will shape them. Cover art by: Nova @no_no_nova on tiktok @no_no_no_nova on ig THREE NEW CHAPTERS POSTED EVERY SINGLE WEEK.
8 84 - In Serial9 Chapters
Radioactive Evolution
The world as humanity knew it was gone. In its place was a radioactive wasteland, scorched by nuclear furnaces. The third millenium passed unmarked and uncelebrated by those in the safezones. The rich took to the oceans, and to the skies, leaving everyone else behind. Stranded in the isolated "safe zones", with no knowledge of the worlds above their heads.Igor Jonovich changed everything.Nanotechnology, long thought to be impossible, flourished under his genius. Even as the walls of their radioactive cage closed in, humanity pushed back, harnessing Jonovich's creations to explore the radioactive wastelands. To challenge the twisted creatures that lurked in the ashes of their former glory. Humanity thought they, at least, knew this scarred earth.It turns out even that was a lie.Yesterday Jared found a message hidden within Professor Jonovich's greatest work that changed everything.
8 160 - In Serial7 Chapters
Guide to Reincarnation: What NOT To Do
I am Aria Dwestella Monfonte De’Pelier. For both our sakes, let’s keep it to my maiden name, Aria Johann. I created this book so if you ever get reincarnated, you won't make my mistakes. I have lived many lives, but this book focuses on my life in a fantasy world. Some of my tips include how not to deal with dragons, why you shouldn't reveal you have magical talent, and why royals are stupid. I have fun with my friends, become hated by the gods, and become (to-be) empress of the entire world. Oh yeah, and everyone gets tortured. That's what, tip number 47? Keep your loved ones close and your sanity closer.
8 171 - In Serial115 Chapters
ALWAYS TOGETHER
After combating homelessness and finding a new home, Jack and Angela are living a life of normality. Seeming as life has gotten better for one of the siblings, Jack's still having and experiencing these unbound supernatural occurrences, notably the girl in his dreams who continues to push this devoted promise he supposedly told her. Still fearing the past, Jack has done everything he can to ensure a life of safety for his sister so a certain doctor won't have a chance on ever finding her again. Yet despite in trying, things just grow and reveal more complexities for the two. Can Jack get an answer to this question the girl in his dreams keeps repeating? Or will more complications come his way and potentially lead him down a darker path.
8 143 - In Serial15 Chapters
Held in the Quiet Night
When events begin to change the world for the worse, the exiled daughter of an ancient clan seeks to secure the aid of one former warrior she holds close..... And initiates a series of conflicts that will define the phrase; "Over my dead body." ------------------------------------------------- Caution: This story will contain topics that are not for the faint of heart or those under the age of 18, including high detail violence and sexual intercourse. Reader discretion is advised. ------------------------------------------------ Please give detailed comments should you see any issues within the chapters. I will work quickly to fix them.
8 170 - In Serial65 Chapters
NCT 19th Member
The description is in the title :) If you have any suggestions on chapters make sure to let me know!
8 143

