《" BLACK Out "》|| Season 2 • EP 8 ||
Advertisement
فصل دو: ( بخش هشت : مرخصی لعنت شده )
« راستی بابت قهوه ی امروز ممنونم- خوشمزه بود»
و به دنبالش از اتاق خارج شد- آجوما سینی به دست آروم پشت سرش به راه افتاد و فورا در جواب تعریف کای با دلخوری گفت :
« امروز آخرین روزی هست که ازش خوردی موسوکو جان- چون دیگه قرار نیست کار هایی که مربوط به تو میشه رو به دی او جان بسپارم »
بعد از گفتن این جمله سری به نشونه ی احترام خم کرد و به سمت آسانسور خدمه قدم تند کرد ...
.......................................................
سبزی ها رو از وسط نصف کردو به دنبالش توی آب گوشت ریخت، همون طور که عطر غذا رو بو می کشید با دلمردگی به طرف کیونگ سو نگاه کرد :
« بهم گفت منتظرش نباشم، اما من باز هم براش درست می کنم، بالاخره که می خوره ... امشب نشد فردا »
جوری حرف می زد انگار بیشتر می خواست خودش رو دلداری بده تا اینکه به شنونده احتیاج داشته باشه ...
براش عجیب بود آجوما با اینکه خبر داره رئیسش شب دیر وقت میاد، ولی باز هم داره غذا درست میکنه- در جوابِ لحن ناراحت پیرزن چیزی نگفت و حواسش رو به تمیز کردن لیوان های رو به روش جمع کرد .
حالا شب شده و خدمه برای خواب و استراحت یکی یکی به طرف خوابگاهشون می رفتند، اما آجوما همچنان مسرانه در حال درست کردن غذا واسه اون مرتیکه ی مزخرف بود.
کارش تموم شد و باید مثل همه ی خدمه به طرف اتاقش می رفت تا بعد از این همه جون کندن بالاخره یکم استراحت کنه، اما نمی دونست چرا دلش نمیومد پیرزن محبوبش رو تنها بگذاره، لحظه ای که خواست با تلاشی بی فایده برای هزارمین بار به یاد آجوما بیاره که رئیس گَندِ دماغش امشب برای شام نمیاد، صدای گوگو از پشت سر، نظرش رو جلب کرد ...
« بی خودی زور نزن ... خانم کار خودش رو میکنه »
کلافه سری تکون داد و بی حس گفت :
« منتظر می مونم آشپزیش تموم بشه بعد می خوابم »
گوگو خسته و بی حال همون طورکه سعی می کرد به زور پلک هاش رو باز نگه داره در جواب گیونگ گفت :
« پس بهتره رخت خوابت رو همین جا پهن کنی، چون خانوم غذا درست کردنش که تموم بشه، تا صبح منتظر می مونه واسه برگشت رئیس »
از سر تعجب چشم های کیونگ از حد معمول گشاد تر شد و قبل از این که بخواد چیزی بگه گوگو پیش دستی کرد :
« آره درست شنیدی ... برای ماهم اولین بار این اخلاقش عجیب می اومد اما دیگه عادت کردیم »
و بعد آروم به پشت کمر کیونگ زد و در حالی که خمیازه ی کشداری می کشید و کلامش تقریبا ناواضح شد بود گفت :
« تو هم برو بخواب ... باشی یا نباشی فرقی نداره، خانم تا وقتی رئیس بیاد بیدار می مونه »
این رو گفت و همون طور که سرش رو تکون می داد به سمت خوابگاه راه افتاد فکر کیونگ اما هنوز هم در گیر موندن و رفتن بود، این پیرزن از صبح زود که بیدار شده تا به الان بدون وقفه در حال فعالیت بوده و این حجم از کار برای جسه ی آجومای پیر خیلی زیاد از حده، پس چطور میتونه با این خستگی تا صبح بیدار بمونه ؟ ...
« موسوکو جان چرا نمیری بخوابی ؟ دیر وقته »
با صدای آجوما به طرفش برگشت و حواسش به زمان حال و دنیای اطرافش جمع شد ...
« صبر می کنم تا باهم بریم »
آجوما با شندین جواب بی اراده دستش از هم زدن غذا ایستاد و متعجب بهش نگاه کرد، کیونگ در حالی که خیلی عادی به نظر می رسید، بعد از گفتن حرفش آروم رفت و روی صندلی همیشِگیش پشت میز نشست و با صدای آرومی گفت :
Advertisement
« من هم با شما بیدار می مونم »
« پسرم من صبر می کنم تا رئیس جان بیاد و بعد میرم می خوابم »
جوری حرف می زد انگار قرار بود کای همین الان از در بیاد تو و غذاشو بخوره، جدا براش عجیب بود اون رئیس پست انقدر برای این پیرزن مهربون عزیز باشه، بی اختیار یاد مادرش و شب هایی که مجبور بود برای اتمام پروژه هاش بیدار باشه افتاد.
مادرش هم پا به پاش بیدار بود و مرتب تا زمانی که کارش تموم بشه با خوراکی ها و نوشیدنی، هم پای اون تا صبح بیدار می موند، هرچقدر هم که کیونگ مانعش می شد و ازش میخواست تا استراحت کنه- مادرش گوشش بدهکار نبود و کار خودش رو می کرد، بغضی توی گلوش نشست و نگاهش روی میز ثابت موند اما برای خلاص شدن از این احساس فورا به حرف اومد :
« مگه نگفتین برای شام نمی تونه بیاد پس چرا این کار رو میکنین ؟ »
اما آجوما فقط در جواب لبخند مهربونی بهش زد و دوباره مشغول آشپزی شد
مدتی بعد غذای آماده شده رو با دقت توی ظرف ریخت و جوری اون هارو سرو می کرد انگار الان کسی پشت میز منتظر خوردنشون بود ...
در سکوت کیونگ همه ی رفتار هاش رو زیر نظر گرفته بود، پیر زن بعد از تموم شدن کارش روی صندلی مقابلش نشست، توی اون لحظه اگه هرکسی از بیرون وارد می شد و اون ها رو دور میز غذا می دید که در سکوت بجای خوردن فقط نگاه می کنند- با خودش حدس می زد یا دیونه شدند و یا شاید مراسم سالگرد فوت عزیزاشون رو برگزار می کنند، چون هیچ کس نمی تونست باور کنه اون دوتا برای کسی بیدار موندن که خیلی واضح می دونند به این زودی ها نمیاد و اگه بیاد امکان نداره غذا بخوره ...
پلک های پیر زن کم کم سنگین می شد و بی هوا روی هم می افتاد، کیونگ می تونست تصور کنه وقتی خودش انقدر خسته هست که می تونه اندازه خرس بخوابه- قطعا این موضوع برای پیر زنی که دو برابر خودش سن داره خیلی سنگین تره ... پس از سر کلافگی به سیم آخر زد و رو به آجوما گفت :
« اگه دوست دارین مطمعن بشید که رئیس این غذا رو می خوره من میتونم بجای شما بیدار باشم »
درواقع می خواست با راضی کردنش وقتی مطمعن شد آجوما به اتاقش میره تابخوابه فورا غذا ها رو توی یخچال بگذاره و خودش هم برای استراحت به خوابگاه برگرده، این جوری نیازی نبود تا صبح بخاطر اون آشغال بیدار باشند ...
آجوما مردد نگاهی بهش کرد و زمزمه وار گفت :
« اما احتمالش زیاده ...»
و قبل از اینکه جملش به پایان برسه کیونگ میون حرفش پرید و بار دیگه اسرار کرد:
« من فقط میخوام خیال شما راحت باشه و برید استراحت کنید، می دونم شما صبح ها خیلی زودتر از همه بیدار می شید پس اگه الان نخوابین قطعا فردا نمی تونید به کار هاتون برسین »
تابحال هیچ کس انقدر توجه بهش نشون نداده بود که حالا این پسر تازه وارد از موقعی که اومده همیشه حواسش به همه چیز هست و کمکش می کنه، این رفتار کیونگ بدون اینکه خودش خبر داشته باشه باعث می شد تا بیشتر از قبل توی قلب آجوما جا باز کنه و به این باور برسه که اون قلبی به زیبایی چهرش تو سینه داره ...
پیشنهاد کیونگ واقعا سخاوتمندانه بود و از طرفی چون بهش اعتماد داشت می دونست اون قطعا تا زمان برگشت رئیس بیدار می مونه، همین موضوع بود که اون رو برای رفتن سست کرد ...
کیونگ که مردد شدن پیر زن رو دید بلافاصله اضافه کرد :
« آجوما خیالت راحت من هستم »
Advertisement
و همین جمله آخرین بند تردید رو از پای پیرزن باز کرد و به دنبالش از روی صندلی بلند شد، به طرف کیونگ رفت و همون طور که با دست به شونه-اش می زد قدردان لبخند گرمی روی لبهاش نشست ...
« خوبه که تو به این عمارت اومدی دی او جان »
راستش از این تعریف خجالت کشید و وانمود کرد چیزی نشنیده ...
وقتی از رفتنش مطمعن شد فورا از سر جا بلند شد و خواست تا ظرف های غذا رو توی یخچال بگذاره و خودش هم بره بخوابه، چون دیگه بیشتر از این نمی تونست چشم هاش رو باز نگه داره اما درست تو چند قدمی درِ یخچال، یک مرتبه لبخند پیرزن و جمله ای رو که گفت به خاطرش اومد، همین باعث شد تا از حرکت بایسته، نفسش رو کلافه بیرون داد و درحالیکه از خودش قول می گرفت بیشتر از یک ساعت دیگه منتظر نمی مونه، در سکوت به طرف میز غذا برگشت .
نگاه ثابتش روی ظرف های غذا بود درحالی که از ته دل آرزو می کرد وقتی اون عوضی خواست این هارو بخوره توی گلوش گیر کنه و فورا جونش بالا بیاد چون حتی وقتی هم که حظور نداره باید بخاطرش توی عذاب باشه .
از خیلی وقت پیش می دونست این دنیا قانون جنگل رو داره و هیچی سرجای خودش نیست، مثلا اینکه پدرش باید بمیره چون طبق قانون عمل کرده بود و به دنبالش خانوادش باید نابود بشند برای اینکه عدالت به اجرا در اومد .
و حالا خودش مثل تولسگی رونده شده توی عمارتِ همون جانی هایی که زندگیش رو نابود کردند بردگی کنه چون این طوری جونش در امانه و کسی بهش کاری نداره...
در حالی که همین خلافکار های عوضی که جاشون پشت میله های زندانه تو ناز و نعمت زندگی کنند و به هیچ جای دنیا هم نباشه که عین نقل و نبات خلاف می کنند و برای رسیدن به اهدافشون مثل آب خوردن آدم می کشند.
این دنیا انقدر زیر و روش پر از کثافته که حالا باید مثل خاک بر سر ها منتظر قاتل پدرش باشه تا بالاخره به قبرستونش برگرده و قبل از این که بخواد کپه ی مرگش رو بگذاره، مطمعن بشه این غذایی که از سرش زیاد هست رو کوفت می کنه یانه ..........................................................
وقتی وارد عمارت شد سکوت همه جا پخش بود و این آرامش درست مثل آغوشی گرم کای رو در برگرفت، همیشه شب هارو دوست داشت، درست زمانی که همه چیز ساکت و آروم می شد – درواقع حتی زمانیکه کثیف ترین آدم هم ها هم توی شب می خوابند برای مدتی حضورشون از یاد برده می شد و دنیا می تونست ی نفس راحت بکشه ...
سکوتِ عمارت حتی این قدرت رو داشت تا برای لحظه ای اون میگرن لعنتی رو فراموش کنه و بتونه از شر سَردرد خلاص بشه تا برای یک ثانیه هم که شده رنگ آرامش رو ببینه ...
اُور کتش رو از تن بیرون آورد و مستقیم به طرف آسانسور راه افتاد، خسته و بود و فقط میخواست استراحت کنه ولی درست قبل از داخل شدن فکری از ذهنش گذشت و باعث شد تا فورا به طرف آشپزخونه قدم تند کنه ...
می دونست قطعا اوباسان عزیزش تا الان بیدار مونده، مهم نیست چند بار بهش گوش زد کنه که دیر وقت برمیگرده اون کاری رو که بخواد انجام میده، دلش می خواست به محض رسیدن با جدیت ازش بخواد که دیگه هیچ وقت خودش رو به زحمت نندازه و این عذاب وجدان رو بهش تحمیل نکنه در حالی که می دونست هیچ فایده ای نداره چون این درخواست رو قبلا هزار بار ازش کرده بود .
با نزدیک شدن به آشپز خونه و روشن بودن چراغ، چندین قدم باقی مونده رو با شتاب بیشتری طی کرد و وقتی داخل شد، بجای اوباسان عزیزش، همون پسر تازه وارد و سربه هوایی رو دید،که حالا پشت میز خوابش برده، سرش رو روی دست هاش گذاشته بود و به نظر می رسید خوابش عمیق باشه .
برای ی لحظه گیج به اطراف نگاهی کرد و حدس زد شاید آجوما هم اونجا باشه اما هیچ کسی نبود، درک نمی کرد چرا باید بجای اوباسان اون پشت میز منتظر باشه!؟ کافی بود این سوال از ذهنش بگذره تا حرف هایی که صبح از دهن آجوما شنیده رو به یاد بیاره ...
* قلب گرم و مهربونی داره، چون همیشه توی هر کاری به من کمک میکنه و اصرار داره وقت هایی که کنارم هست اجازه بدم کارها رو خودش انجام بده *
عجیب بود که تک به تک این کلمات تو ذهنش مونده بود و حالا باید مثل دستگاه پخش توی سرش تکرار می شدند .
آروم بهش نزدیک شد و حالا نگاهش روی چهره ی خدمتکار جدیدش چرخی زد رنگ پریده ای داشت و حالا که خواب بود، پیش چشمش مثل بچه ها به نظر می رسید .
باره دیگه ناخواسته حرف های اوباسان درباره ی این پسر توی ذهنش به صدا در اومد و بدون این که حواسش باشه در سکوت خیره به چهرش نگاه می کرد....
همون حین کیونگ بی هوا از خواب بیدار شد و وقتی خواست تا به ساعت نگاه کنه و زمان دستش بیاد، ناخودآگاه نگاهش روی قامت بلند و چشم های نافذ کای که حالا بخاطر میگرن مثل کاسه ی خون شده بود از حرکت ایستاد، آهسته ترسش از این دیدارِ ناگهانی توی چشم های درشتش مشخص شد که از دید کای دور نموند، گیج بود و نمی دونست اون از چه زمانی اینجا ایستاده و عین دیوونه ها زُل زده بهش ...
انقدر غافل گیر شد که حتی یادش رفت باید آداب اولیه برخورد رو بجا بیاره و بدون اینکه از سر جا بلند بشه و ادای احترام کنه بی اراده چشمش روی غذا های یخ کرده ثابت موند، حتما بدون اینکه متوجه باشه دو- سه ساعتی رو تو همین حالت خواب بوده ...
« اینجا جای خواب نیست ... اتاق شخصی برای همین در اختیارتون گذاشته شده »
جمله ی کای درست مثل جرغه ای تو انبار کاه، اعصابش رو به آتیش کشید و باعث شد تا خواب کاملا از سرش بپره، با چشم های براق شده خواست تا دهن باز کنه و هرچی لایقش هست رو بهش بگه، سرش داد بزنه و بگه حیوون منم خیلی دلم میخواد برم تو اتاقم کپه مرگم و بزارم ولی بخاطر توعه نفهم باید عین بدبختها تا الان بیدار باشم، پس گه اضافی نخور و بجاش بتمرگ و این غذا رو کوفت کن
ولی خیلی خوب می دونست تمام این خشونت و فریاد از دیوار ذهنش فراتر نمیره
صدای کشیده شدن پایه های صندلی روی زمین اون رو به خودش آورد و حالا کای رو دید که مقابلش نشسته ...
بهت زده بهش خیره شد که باز هم صدای کای حواسش رو جمع کرد :
« گرمشون کن »
و این حرف باعث شد تا تعجبش چند برابر بشه و درست مثل کسایی که روح دیدند بی حرکت در سکوت فقط نگاهش کنه ...
« نمیخوای دست بجنبونی ؟ به قدر کافی دیر وقت هست »
دست و پاش رو جمع کرد و غذا ها رو از روی میز برداشت تا دوباره گرمشون کنه- در حالی که هیچ خوشش نمی اومد وقتی نگاه های کای روش سنگینی میکنه بخواد کاری انجام بده- ولی با این حال سعی کرد با نادیده گرفتنش به کارش برسه
کای اون رو میدید که آروم و بی صدا جوری وظیفش رو انجام می داد که انگار هیچکس به جز خودش توی آشپزخونه نیست، خوب می تونست بفهمه بین تمام خدمتکار هاش این پسر تنها کسی بود که انگار با رفتارش هم می خواست به کای ثابت کنه چقدر ازش متنفره و این سرکش بودن چیزی نبود که به مزاجش خوش بیاد...
حالا غذا ها رو دونه دونه مقابلش روی میز چید و وقتی کارش تموم شد احترام نصفه نیمه ای کرد و خواست از آشپز خونه خارج بشه، حالا که این مرتیکه داره کوفت میکنه ماموریتش تموم شده و می تونست بره بکپه ...
« کجا ؟ اجازه دادم که بری ؟ »
میون راه از حرکت ایستاد و دست هاش رو مشت کرد، کای بدون توجه بهش در سکوت لقمه ی اولش رو توی دهن گذاشت و به دنبالش کیونگ آروم راه رفته رو برگشت و کنار میز ایستاد .
« بشین ... »
با اکراه همون طور که پلک هاش رو بهم فشار می داد روی صندلی مقابلش نشست
« دفعه بعد هم نیازی نیست بیدار بمونی ... نه تو نه اوباسان »
بدون اینکه به مخاطبش نگاه کنه با همون غرور همیشگیش به زبون آورد ...
در اون لحظه کیونگ دلش میخواست بگه من هم اصلا مشتاق نبودم بیدار باشم ولی مجبور شدم ...
« اوباسان به حرف من گوش نمیده ...»
اما این تنها جمله ای بود که از دهنش بیرون اومد ...
« عه ... پس زبون داری ؟ فکر میکردم فقط دکور باشه »
خیلی خشک به زبون آورد و وقتی داشت آروم غذا رو می جوید برای اولین بار مستقیم بهش نگاه کرد که بخاطر اون میگرن کوفتی سرش تیر کشید و باعث شد چاپ استیک ها رو توی ظرف رها کنه و شقیقه اش رو آروم فشار بده ...
« از روز متنفرم ... از بچگی آرزو داشتم شب ها اندازه ی دو روز کش بیاد و خلاص نشه و تمام این مدتی که همه ی آدم ها خواب هستند، تنها چیزی که جریان پیدا می کنه فقط و فقط سکوت باشه ... »
بی اراده به حرف اومد ... درواقع این جمله هایی بود که از ذهنش می گذشت اما مغزش حالا بخاطر این سر درد جهنمی نمی تونست هذیون های قلبش رو نگه داره و اون هارو پس می زد، برای همین تمام افکارش بلند شنیده شد.
کیونگ نمی دونست باید به این حرف ها چه عکس العملی نشون بده، راستش غافل گیر شده بود و برای لحظه ای احساس کرد اون داره با خودش حرف میزنه، پس سعی کرد جوری رفتار کنه انگار واقعا چیزی نشنیده ...
کای دست از خوردن کشید چون از شدت سر درد همین دوتا لقمه هم زیر دلش می زد و میخواست بالا بیاره، از طرفی فشار آوردن دندون هاش روی هم برای جویدن غذا- نبضی می شد که توی مغزش می کوبید- همون طور که آروم دهنش رو با دستمال پاک می کرد جوری که انگار با خودش حرف میزنه زمزمه وار گفت:
« چرا دارم اینارو به تو می گم؟!! »
از سر جا بلند شد و کیف و اُور کتش رو از روی صندلی کناری برداشت و قبل از اینکه بره رو به کیونگ گفت :
« بعد از این که ظرف هارو تمیز کردی، میتونی بخوابی»
ولی درست قبل از رفتن کای صدای کیونگ به گوش رسید وقتی که گفت :
« اگه نمی خواستین بخورین ... »
درواقع دوست داشت بگه اگه نمی خواستی مرگ کنی همون موقع میگفتی و میزاشتی تا من دست کم نیم ساعت زود تر برم بخوابم و الان اینجا نشینم و به شر و ورات گوش بدم- اما همون جمله ی سانسور شدش هم نصفه رها شد وقتی کای توی حرفش اومد و گفت ...
« مگه واسه خوردن من تا الان بیدار نبودی ؟ »
این رو گفت و همون طور که باز هم آروم پیشونیش رو فشار می داد پسرِ متعجب و بیش از حد آروم رو تنها گذاشت و از آشپز خونه بیرون رفت ...
*
*
بی توجه به گوگو که مقابلش نشسته و بخاطر خبری که شنیده همچنان نیشش باز بود، با آرامش خاص خودش در سکوت ساندویچ هایی رو که برای عصرونه آماده کرده بود رو بعد از نصف کردن توی ظرف مخصوص می چید...
از وقتی گفته بودند امروز رئیس مهمون مهمی رو به عمارت دعوت کرده کارها و فعالیتشون ده برابر شد و به نظر می رسید همه دارن از جون مایه میگذارن ...
شاید این پشتکار توی انجام کار برای این بود که رئیس دستور داد بعد از آماده کردن تمام کارها، همه ی خدمه بجز اوباسان تا آخر شب مرخصی ساعتی دارند - همین هم باعث شده تا حالا درست عین اسب، بدون خستگی فعالیت کنند و همه ی کار هارو بادقت ده برابر قبل به انجام برسونن ...
« گوش کن دی او ... امشب می برمت بهترین جایی که فکرش رو بکنی »
یک مرتبه این جمله رو به زبون آورد، جوری با ذوق حرف میزد انگار کیونگ از اون دست آدم هایی هست که هرچیزی به راحتی می تونست اون رو سر ذوق بیاره و کاری کنه پا به پاش مثل خُل و چِلا دیونه بازی دربیارند و خوش بگذروند ...
گوگو وقتی سکوت کیونگ رو دید احساس کرد متوجه صحبتش نشده و برای اینکه اون رو به خودش بیاره دستش رو مقابل چشم هاش تکون داد ...
کیونگ بدون این که نگاهش کنه تکرار کرد :
« این مهمون کی هست که بخاطرش همه ی مارو از این خراب شده بیرون میکنه ؟»
با این سوال فهمید واقعا با یک قالب یخ طرف شده چون هر آدم دیگه ای بود باید برای این مرخصی ناگهانی،سر از پا نمی شناخت، درواقع چی بهتر از این که بجای منتظر موندن تا پایان ماه-درست آخر هفته این مرخصی ساعتی مثل هلو بیفته تو دامنشون، با خودش فکر کرد هنوز برای عادت کردن به اخلاقیات دوست جدیدش راه درازی رو در پیش داره، با این حال حرف زدن باهاش بهتر از این بود که هیچی نگه حتی اگه موضوع صحبت مورد علاقش نباشه -برای همین خیلی سریع در جواب سوال کیونگ گفت :
« یکی از دوست های نزدیک رئیسه، اون خیلی کم برای دیدن رئیس به ژاپن میاد بیشتر مواقع سعی می کنن همدیگه رو توی کشور دیگه ملاقات کنن اما وقت هایی هم مثل الان که برای دیدن رئیس به عمارت میاد، خیلی نمی مونه – برای همین هم بهمون مرخصی ساعتی داده »
و تیکه ی آخر صحبتش رو با همون ذوق بیش از حدش به زبون آورد...
سرش رو آروم تکون داد، و وقتی آخرین دونه ی ساندویچ رو توی ظرف گذاشت از سرجا بلند شد و برای انجام دادن کار بعدیش به طرف آجوما رفت، انگار نه انگار این دختر بیچاره داشت از ذوق برای برنامه ای که چیده بود از چشم هاش شمع و گل بیرون می ریخت و دل تو دلش نبود در باره ی جایی که قرار بود برند صحبت کنه...
قبل از این که خیلی دور بشه گوگو همون جور که سعی می کرد صداش رو خیلی بالا نبره گفت :
« گوش کن هرچقدر هم که بی تفاوت باشی باز هم باید با من بیای حتی شده به زور »
اما بدون توجه به تهدید گوگو، دی او ازش فاصله گرفت و کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نداد، همین رفتار باعث شد تا گوگو از سر کلافگی نفسش رو با صدا بیرون بده و با این کار چتری های روی پیشونیش بالا بپرن ....
*
*
Advertisement
- In Serial11 Chapters
NOVA INTERIT.US
It's 2063, and the town along with much of the nation are in disarray. The decay started years before the Great Event. Our town still had hope thanks to the five families, who'd created a blockchain based water distribution system for the locals, a valuable secret hidden from the Global Water Commission and their network of mercenaries. Earlier in the mid-2040's, right after the state secessions of Idaho, Montana, and Texas, the Global Council of Water Commissioners made their deals and moved into towns throughout the country. They called it "the integration." The Commission and their contractors integrated with municipal water departments, using their organized network to invade like parasites on local services. It all coincided with the 29th Amendment to the United States Constitution, later referred to as the Regional Trident Plan. Nova is a story about survival, power structures, the turning of relationships, and the networking between people and the systems to which they belong. It’s about A.I. blockchain possibility, and its potential for human betterment versus our detriment. It’s about the question of whether or not we need to be saved from ourselves, and by who or what? The Great Event at the end of the first chapter might just be what actually saves us. The epilogue will take place in 2517. This scene is fully sketched and the full arc of the novel is set. I expect to finish Nova Interitus by summer of 2023. This is realist hard-sci-fi dystopian fiction. I hope you find Nova to be a challenging and consuming story. This is not something I planned to write. It all came to me in a dream and I haven't been able to stop writing it. This Royal Road posting is basically a beta test with chapters and drafts to get some feedback and see if there's any readership for this narrative. For the full experience read Nova on Substack. I will be narrating a podcast version later this year there. https://novainteritus.substack.com/
8 145 - In Serial34 Chapters
Pokemon Untold
A hidden enemy, an ancient order and a war across time and space! What has Atiqo, just a huge Pokemon Fan, gotten himself into?! Our MC shall uncover the hidden mysteries and secrets untold in the Pokemon Lore! Explore this World which has a huge potential yet to be excavated, and re-discover aspects of Pokemon never seen before or ever heard of! "I wanna be the very best, like no one ever was!" .......................................................................... This FanFic is dual hosted on WebNovel. I will update this every now and then on RR. If you want to stay up to date or read ahead, follow my Fan-Fic on webnovel.com:https://www.webnovel.com/book/10993611506227205/Pokemon-Untold Pokemon is owned by Nintendo, Game Freak, and Creatures Inc. I have no connections with Satoshi Tajiri or Ken Sugimori and I am a normal fan of their works. Please support the Official Release. please enjoy and leave constructive criticism and reviews behind so I can improve the story further ;)
8 208 - In Serial35 Chapters
Shinda Kokoro
Based in a Fantasy type VRMMORPG the tales of friends adventuring and fighting their way through numerous beasts and enemies. Loss and love, the hardships of surviving in the wilderness. Action packed full of hand to hand combat and sword fights. Read this please! :)
8 169 - In Serial27 Chapters
The Fall of The Gods
Synopsis: In the year 1966, an army of Orishas led by Sango stormed Amadioha’s palace and razed it the ground, starting a decades-long war between two of Nigeria’s most powerful divine orders. Blinded by the rage of battle, the gods did not detect the rise of a third power, far greater and deadlier than anything they could have imagined. When gods, on both the Yoruba and Igbo sides, begin falling mysteriously to their death, Sango seeks the help of Odion, a Lagos teenager destined to rise from his dark past to become a hero. But can a human hero save the gods from a doomed fate? The Fall of the Gods is an action-packed YA fantasy based on the mythical bond that ties human life with the realm of the divine. It demonstrates the power of stories to change our lives. It also reminds us that Sango and Amadioha are not relics of the past and that, sometimes, what it means to be a hero in today’s world is knowing how to find inspiration in the stories of the gods. PLEASE NOTE: Weekly chapters will be released every friday along with interludes once in a while about Nigerian mythology. I'm a young 17 year old writer and I am new to the site so I will appreciate your comments and reviews. Thank you very much.
8 205 - In Serial14 Chapters
Everythink is grey
A story of a teenage protagonist living in one of the few safe zones in a post apocalyptic world with his friends as they just try to make it day to day.
8 389 - In Serial36 Chapters
Please...
Harry Potter is five years old now, though he does not look it. He looks more like a small four or three year old. But, that's not the end of it.The fact that none of his neighbors know he exists, that he sleeps in a cupboard, even that his parents are dead, is not the end, nor the worst of it. No, the worst, is his uncle. The reason he doesn't speak, look at anyone, barely even breathe. Each night, he hopes for someone to come and save him, but they never come. No matter how hard he wishes, how hard he hopes, it seems he will be stuck there forever, or until his slow, agonizing march to death ends.One night, after hoping and hoping, he starts to realize he will never get saved, helped, even comforted, for his entire life.What if he's wrong, and what if a certain Slytherin can heal this broken child?What if, in turn, this broken child can heal him?THIS IS NOT SNARRY!! If that's your thing that's fine, but HARRY IS FIVE IN THIS FANFIC!! NOT SNARRY!!Do not repost on any other website/account without my permission.
8 128

