《" BLACK Out "》|| Season 2 • EP 6 ||
Advertisement
فصل دوم : ( بخش ششم : پس دیگه باهم دوستیم نه ؟ )
همون طور که با دست به مرد مقابلش اشاره کرد تا بیرون بره، روی صندلی چرخید و به آسمون خیره شد، پاش رو روی هم انداخت و لبخند رضایت مندی روی لب هاش نشست، سری در جهت تایید تکون داد و حالا به فرد پشت خط گفت :
« خوبه الان همه چیز برای یک معامله ی تمیز آماده شده، با این کار دیگه اون عوضی نمی تونه هر جور که دلش خواست رفتار کنه ... »
« من تعیین محل برگزاری قرار داد رو به عهده ی شرکت مقابل گذاشتم، این طوری توی جلب اعتماد طرف قرار داد تاثیر داره، درثانی دیگه نگران مزاحمت های خانواده ی مِدیچی هم نباش .»
حالا از سر جا بلند شد و به طرف پنجره ای که تا چند لحظه ی پیش از اون به آسمون نگاه می کرد راه افتاد، دستش رو توی جیبِ شلوارش برد و به نقطه ای نا معلوم خیره شد ...
« ازت ممنونم سهون ... »
این حرف درواقع فکری بود که از ذهنش گذشت، اما اون شخصیت مهربون و آرومش، به چان سرد و مغرورِ درونش چیره شد، و وادارش کرد این فکر رو به زبون بیاره ...
« چیه مهربون شدی؟ قبلا از این ریخت و پاش ها نمی کردی!! »
بخاطر حرف سهون تک خنده ای روی لب هاش نشست، حالا که می دونست بک برگشته احساس قدرت داشت، چون دیگه همه چیز رو در باره ی خودش و چان فهمیده بود، و با وجود این که خبر داشت چان حالا جای ناپدریش به عنوان رئیس یانکی ها داره فعالیت می کنه- چشم هاش رو روی این واقعیت بست و باز هم اون رو بخشید و برگشت پیشش، بقدری احساس سبکی داشت که قادر بود با از بین بردن همه ی آدم های دور و برش به هدفی که توی سرش داشت خیلی زود تر برسه!! ...
« خب اگه چرت و پرت گفتن هات تموم شد، آخر این هفته یادت نره به مهمونی کوچیک من بیای »
صدای تک خنده ی سهون از پشت خط به گوش چانیول رسید، و به دنبالش مکث کوتاهی کرد...
چان انقدر خوب سهون رو می شناخت که قادر بود حدس بزنه توی این لحظه داره به چه چیزی فکر می کنه، اما قبل از این که بخواد حدسش رو به زبون بیاره صدای سهون تو گوشش پیچید ...
« به لوهان بگو بیاد دنبالم »
حرف سهون مهر تاییدی بود به تصور چان، نیش خندی زد و فورا درجواب گفت :
« دست از سرش بردار سهون ... »
« چیزی رو که بهت گفتم انجام بده، من برای تمام کمک هایی که برای تو میکنم فقط یک پاداش می خوام، و اگه اجابت نشه خودت میدونی چه اتفاقی میفته ... »
حالا طنین خنده ی مردونه ی چان با این حرف توی فضای ساکت دفتر کارش پیچید ...
« جرات داری این حرف ها رو توی روم بزن »
« یا لوهان رو میفرستی بیاد دنبالم، یا قراردادی رو که انقدر دنبالش بودی رو بهم می زنم چان »
خبر داشت که داره شوخی میکنه، اما در اینکه سهون دیوونه هست شک نداشت. درست پنج سال پیش اون یک ذره عقلی رو هم که نگه داشته بود با دیدن لوهان –برای اولین بار توی دفتر کارِ چان از دست داد ...
بیشتر از صد هزار بار لوهان اون رو پس زد اما هرگز کوتاه نمی اومد، شاید هیچ وقت مستقیم حرفش رو به زبون نیاورد ولی انقدر صریح و بی پرده رفتار می کرد که هر آدم شوتی میتونست تشخیص بده گلوش بدجور پیش لوهان گیر کرده، و خب از همه بیشتر خود لوهان از این موضوع خبر داشت، ولی با سهون درست مثل یک ویروس برخورد می کرد، چیزی که باید هرچی زود تر از بین می رفت و هر سه هم از علت این احساس باخبر بودند...
Advertisement
« سهون اون این کار رو انجام نمی ده ... باور کن حاضره بمیره ولی این کار رو نکنه »
« اگه تو ازش درخواست کنی حتما انجام میده من میشناسمش، ازش بخواه من و اون با هم به مهمونیت بیایم »
« خیلی پستی سهون ... »
« میخوام بدونم وقتی معاملت جوش خورد هم همین حرف رو میزنی ؟»
« قطعا نه ... »
« قبول کن جفتمون پستیم چان ...»
و صدای خنده ی هرد و با هم یکی شد ....
*
*
وقتی فهمید چان چنین درخواستی رو ازش کرده واقعا ناراحت شد، هیچ دلش نمی خواست حتی برای یک لحظه با این آدم روبه رو بشه و با این که صمیمی ترین دوستش از این موضوع اطلاع داشت، اما باز هم اون رو به کاری وادار کرد که از انجامش متنفره...
دلش می خواست برای تلافی کارِچان اصلا به مهمونی امشب نره و این طوری کارش رو جبران کنه که با گذاشتن فنجون قهوه ای مقابلش از فکر بیرون اومد، از سر کلافگی دستی توی موهاش برد و به حالت اعتراض رو به دختر جوون و خوش لباسی که سعی می کرد با لبخند های گاه و بی گاه نظرلوهان رو به خودش جلب کنه گفت :
« خانوم من کی از شما قهوه خواستم ؟ اگه رئیستون وقتش پُره، خب بهم بگین، بیکار نیستم که منتظر ایشون بشینم »
این رو گفت و به دنبالش از سر جا بلند شد، با دیدن قیام لوهان دختر دست پاچه همون طور که سعی می کرد جانب ادب رو رعایت کنه دستش رو جلوی لوهان گرفت و مانع شد ...
« خواهش میکنم صبر کنید ایشون الان جلسشون تموم میشه و می تونید برید داخل »
لوهان کلافه چشم هاش رو توی جا چرخوند، و در حالی که سعی می کرد به اعصابش مسلط باشه باز هم با صبوری سر جاش نشت ...
حالا درست یک ربع این بیرون منتظر تموم شدن اون جلسه ی کوفتی نشسته و از شدت کلافگی حاظر بود با دیدن سهون بدون کوچکترین مکثی با مشت توی صورتش بکوبه تا این کارش رو جبران کنه .
نگاهی به ساعتش انداخت، و وقتی فهمید بیست دقیقه از وقت با ارزشش رو توی این خراب شده تلف کرده، طاقتش تاق شد و قبل از این که منشی بیچاره به خودش بیاد و مانعش بشه، به طرف در اتاق هجوم برد و بازش کرد .....
با این اتفاق همه ی سَر ها به طرف لوهان چرخید و شوکه به صورت برافروخته و عصبانی پسری ظریف و خوش چهره که توی اُورکت بلند و کفش های چرم قهوه ای روشن- با موهای عسلی و خوش حالتش گیرا تر هم به نظر می رسید،خیره موندند.
در این بین اما سهون که راس میز جلسه نشسته بود، وقتی الهه ی زیباییش رو توی چهار چوب در دید، لبخند جذابی گوشه ی لب هاش نشست و در سکوت اون رو برانداز می کرد...
لوهان از این اتفاق استفاده کرد و با تکون دادن سری برای افرادِ دور میز بالاخره بُهت و سکوتِ بوجود اومده رو با جمله ای که به زبون آورد شکست...
« آقایون باید من رو ببخشید »
و بعد با چهره ای که سعی می کرد خالی از هر احساسی باشه، به سهون که حالا توی پیرهن سفیدش در حالی که آستین هاش رو تا ساعد بالا زده و موهای مشکی و براقش یک طرف صورتش ریخته شده بود نگاه کرد، باید اعتراف می کرد این آدم برخلاف شخصیتش واقعا ظاهر جذابی داره ...
« من دارم میرم تو هم میتونی وقتی جلست تموم شد بیای ...»
اما قبل از این که جملش تموم بشه و اتاق رو ترک کنه، سهون همون طور که همچنان لبخندش رو حفظ کرده بود رو به مهمون هاش اعلام کرد :
« آقایون ختم جلسه »
Advertisement
با این حرف، لوهان متعجب و عصبانی بی اختیار بهش خیره شد و یادش رفت که تا چند لحظه ی پیش میخواست از این جهنم دره گورش رو گم کنه.
سهون از روی صندلی بلند شد و به طرفش راه افتاد، در این بین برای اشخاصی که یکی یکی از مقابلش رَد می شدند و بهش ادای احترام می کردند سر تکون می داد...
وقتی به لوهان رسید لبخندش پر رنگ تر شد، و این اتفاق کافی بود تا لوهان رو سر عقل بیاره و یادش بندازه که قرار بود از اینجا بره، پس بدون توجه به حالت سهون، روگرفت و خواست از اتاق خارج بشه اما سهون پیش دستی کرد و فورا ساعدش رو توی دست گرفت، اون رو به سمت خودش کشید و برای آخرین مهمونی که با تعجب بهشون نگاه می کرد سری به نشونه ی خداحافظی تکون داد و بعد از خارج شدنش، مقابل چشم های بی حس لوهان در رو بست .
« همش چند دقیقه منتظر موندی دکتر، این رفتار ها مناسب تو نیست»
« خفه شو سهون خودت خوب میدونی از بد قولی متنفرم و مطمعنم تو از قصد این کارو کردی »
این رو گفت و به دنبالش دستش رو با شتاب آزاد کرد ...
سهون از حالت عصبانیش خنده ای کرد، چون لوهان خبر نداشت هر رفتاری که ازش سر بزنه پیش چشم این آقای جذاب، خواستنی ترمیشه و وقتی این طوری عین پیشی های وحشی پنجه میندازه، برای اذیت کردنش بیشتر ترغیب میشه، پس همون طور که به حالت شوخی دست هاش رو دو طرفش بالا می برد گفت :
« اوه چه خشن!! »
لوهان لب هاش رو روی هم فشار داد و همون طور که از روی تاسف سری تکون می داد با انزجار گفت :
« وقتی می دونی ازت بدم میاد چرا کاری می کنی تا بخوام سر به تنت نباشه؟ برای چی واسه متنفر کردنم نسبت به خودت انقدر حریصی؟»
این رو گفت و به دنبالش دستگیره درو توی جا چرخوند و بازش کرد، غافل از این این بار هم سهون اجازه رفتن بهش نمیده ...
« صبرکن لو، بچه بازی درنیار کار من تموم شده و می تونیم باهم بریم»
بدون اینکه به چشم های سهون نگاه کنه زیر لب زمزمه کرد :
« تو ماشین منتظرم »
« با ماشین من میریم »
جوابی بود که سهون فورا به زبون آورد، احساس کرد از شدت عصبانیت میخواد سرش رو بکوبه تو دیوار چون هیچ دلش نمی خواست تمام مدت بلاتکلیف کنار دست کسی بشینه که ازش متنفره، اگه قرار بود خودش راننده باشه قطعا شرایط خیلی بهتر بود...
« سهون لطفا آدم باش ... »
پس بدون معطلی با جدیت در جواب حرف سهون به زبون آورد.
حالا اون لباسش رو پوشیده بود و بدون این که به لوهان نگاه کنه از مقابلش رد شد :
« همین که من گفتم لو »
و بقدری این جمله رو خشک و جدی گفت، که لوهان در سکوت فقط بهش خیره شد .
سوییچ ماشین رو از منشی تحویل گرفت و به طرف آسانسور راه افتاد، حسابی از این رفتار های رئیس مابانه ی سهون کفری شد، پس برای اینکه حال این آدم رو بگیره، بدون هیچ عجله ای آروم و با حوصله به طرف آسانسور راه افتاد، ولی سهون قاعده ی بازی رو با این پسرِ چَموش خوب بلد بود، و چون می دونست لوهان صد در صد تو فکر تلافی هست، بی توجه به مکث اون سوار شد و دکمه ی پارکینک رو زد .
لوهان سوییچ ماشین رو توی جیب پالتوش مشت کرد و همون طور که بی اراده لبخندی روی لبهاش نشست، فکری از ذهنش گذشت ...
* وقتی خودم ماشین دارم چرا با تو بیام؟ *
پس همچنان آروم و سر حوصله به راه رفتنش ادامه داد و وقتی به آسانسور رسید سوار شد و پارکینگ رو زد .
با خیال راحت به پشت تکیه داد و همراه با ملودی که پخش می شد انگشت هاش ضرب گرفته بودند.
با باز شدن در وقتی وارد پارکینگ شد چیزی رو که دید باور نکرد، مات و مبهوت به جای خالی ماشینش خیره موند و هرجوری حساب می کرد نمی تونست باور کنه ماشینی رو که خودش همین جا پارک کرد سر جاش نیست، سهون حالا پشت فرمون نشسته بود و با دیدن قیافه ی متعجب لوهان لب هاش به نیش خندی فاتحانه باز شد، ماشین رو روشن کرد و جلوی پای لوهان روی ترمز زد و شیشه رو پایین داد ...
« عه دکتر پس ماشینت کو ؟ بد شد که ...»
رودست خورده بود اون هم از این سهون لعنتی، و این حسابی کفریش می کرد .
« خیلی آشغالی سهون، فکر میکنی با این کارت مجبورم میکنی بیام بشینم بغل دست تو ؟»
این رو گفت و همون طور که دست هاش رو توی جیب مشت کرده بود به طرف آسانسور راه افتاد، اما صدای بوقِ ممتد سهون اون رو از جا پروند
« میدونی که می تونم حتی به زور هم که شده تو رو سوار این ماشین کنم پس مثل بچه آدم کله شقی رو بزار کنار و بیا سوار شو دکتر کوچولو »
راست می گفت تا بحال دیده بود سهون وقتی لج میکنه هیچ جوره نمی تونه از پسش بر بیاد و همین باعث می شد تا تو این لحظه با تمام وجود از چانیول متنفر بشه، تا جایی که حتی این مهمونی رو به ماتحتش بگیره و یک راست برگرده خونه ...
« لوهان ... بی خود برای خودت نقشه نکش و کار رو از این پیچیده تر نکن بیا سوار شو »
« ای ریدم تو قبر اول و آخرتون »
پیش خودش با حرص در جواب حرف سهون غرید و اینبار بیشتر مُشتش رو جمع کرد...
..................................................................
حالا درست عین مادر مرده ها تو ماشین کسی که ازش متنفره نشسته و بدبختی زمانی بیشتر به چشم هاش میاد که انگار ثانیه براش قد سال می گذشت ...
سهون خوب می تونست بفهمه چه آتیشی تو مغز دکترِ عزیزش برپاست، برای همین سعی کرد با روشن کردن پخش ماشین کاری کنه تا لوهان فضای شخصی تری رو برای خودش داشته باشه چون واقعا نمی خواست اون رو عذاب بده .
* خودت کار ها رو به جای باریک میکشونی دیوونه ی جذاب، مگه با من اومدن چقدر وحشتناکه لعنتی که باید بخاطرش به هزار و یک نقشه متوصل بشم ؟!! *
« ماشین من و کدوم قبرستونی بردی؟ فردا باید برم بیمارستان »
با پرسش ناگهانی لوهان از فکر بیرون اومد و به طرفش برگشت و نگاهش کرد، خیره سر و بی احساس در حالی که دست هاش روی سینه گره کرده بود به جاده ی مقابلش نگاه می کرد.
« توی پارکینگ خونت »
با لاقیدی به زبون آورد و همین باعث شد تا لوهان بُهت زده برای اولین بار توی اون مدت به قیافه ی سهون نگاه کنه، حتی نمی تونست باور کنه چطور ماشینِ بدون سوییچ رو بردند و مهم تر از همه چطوری وارد خونش شدند؟
« تو چیکار کردی ؟»
حالا که باز هم توجه اون رو جلب کرده بود بازی بین این دو آدم دیوونه شروع شد و سهون بیخیال تر جواب داد :
« چیه ؟ نباید می بردم تو خونه ؟»
دندون هاش رو روی هم فشار داد و چشم هاش رو بست، فقط تلاش می کرد تا آروم باشه ...
« خودت باعث میشی لوهان»
« خفه شو سهون »
صدای تک خنده ی سهون از این تشر توی فضا پیچید و لوهان با تمام توانش سعی می کرد فقط احساس کنه کسی که کنار دستش نشسته روانی بیشتر نیست، مطمعن بود وقتی خواست از مهمونی برگرده حتما آژانس بگیره....
« واسه برگشت هم فکر آژانس گرفتن رو از سرت بیرون کن »
بی اراده باشنیدن این جمله از طرف سهون چند باری پلک زد و شک کرد نکنه بلند فکر کرده که با همچین جوابی رو به رو شد؟ و سهون که می دونست زده تو خال بدون این که چشم هاش رو از جاده بگیره توی افکارش پرید
« با خودم بر می گردی »
*
*
چرخ دستیش رو به کناری هل داد و به طرف کیونگ که داشت از آسانسور بیرون می اومد نگاه کرد، این پسر براش عجیب بود چون حتی اگه سال هم بگذره- تا مجبور به حرف زدنش نکنی امکان نداره زبون باز کنه.
تقریبا هم سن بودند و بار اول وقتی دیدش به شکل عجیبی از حضورش خوشحال شد، اما تصورش رو هم نمی کرد چنین شخصیت ساکت و غیر قابل نفوذی داشته باشه، حس می کرد از نگاه این پسر همه آدم ها، درست مثل پشه ی مزاحمی هستند که بدون مکث باید لهشون کرد، اما باز هم با این تفاسیر، باعث نمی شد تا نخواد بهش نزدیک بشه .
بالاخره چرخ دستیش رو بیرون آورد و برای گوگو،که کنار دیوار منتظر ایستاده بود سری تکون داد و به طرف اتاقِ کابوس زندگیش راه افتاد، ولی درست همون لحظه صدای دختر نظرش رو جلب کرد و باعث شد به پشت سر برگرده ...
« دی او ... مطمعنی میتونی تنهایی اتاق ارباب رو نظافت کنی ؟ گوش کن من میتونم کمکت کنم ... دستم توی کار سریعه، وقتی کارِ تو تموم بشه بر می گردم به اتاق رئیس، و خیلی زود انجامش میدم »
اگه هر وقت دیگه ای بود قطعا درخواستش رو قبول می کرد، اما حالا که می دونست سونگ این عوضی توی عمارت نیست، با خیال راحت می تونست کارش رو انجام بده، برای همین در جواب پیشنهاد سخاوتمندانه ی گوگو لبخندی زد و به نشونه ی منفی سرش رو تکون داد ...
« خودم انجامش میدم جای نگرانی نیست »
بعد در مقابل نگاه های بی قرار دختر، رو گردوند و به طرف اتاق راه افتاد، اما گوگو تا لحظه ای که از تیررسش خارج بشه، منتظر نگاهش کرد به امید این که شاید نظرش رو عوض کنه، ولی وقتی دید کیونگ خیال منصرف شدن نداره سوار آسانسور شد و به طبقه ی سوم رفت.
بالا خره به پشت در اتاق رسید و بدون این که خودش هم متوجه باشه با مکث دستگیره رو توی جا چرخوند، درست همون لحظه بود که احساس کرد اگه دفعه ی بعد مثل این بار شانس بهش رو نیاره و برای نظافت کردن اون سگ هار هم توی عمارت باشه- چطور میتونه با خیال راحت به کارش ادامه بده ؟
می دونست وحشتی که از سونگ این توی دلش راه پیدا کرده، دلهره ی بچه گانه ای نیست، درواقع خشم و انزجاری بود که به خاطر ناتوانی توی بروزش حالا به این ترس تبدیل شده.
درست مثل کسی که بود و نبودش هیچ فرقی نداره توی این قبرستون بازیچه ی دست کسی شده که تعادل روانی درست و حسابی نداشت، هرموقع عشقش بکشه باهاش بازی میکنه و مطمعنا وقتی به هرزگی که دنبالش بود برسه مثلِ تیکه آشغالی پرتش میکنه اون طرف.
همین افکار بود که روح و روان کیونگ رو به بازی می گرفت و حالا با اینکه می دونست اون مرتیکه ی عوضی توی عمارت نیست، باز هم وقتی بوی عطر مسخرش به مشامش می رسید بهش استرس وارد می کرد .
از این ضعیف بودن متنفر بود و انقدر از نظر خشم درونی به حد انفجار می رسوندش که توی خودش می دید اگه یک بار دیگه بخواد اذیتش کنه چشمش رو روی همه چیز بنده و کاری دست خودش و اون روان پریش بده.
چرخ دستی محکم با پا یه ی کاناپه برخورد کرد و صداش باعث شد تا کیونگ رو وحشت زده از افکارش بیرن بکشه، بدون اینکه متوجه شده باشه از سر خشم دست هاش رو مشت کرد و عرق سردی رو پیشونیش نشست، نفسش رو از بنده سینه بیرون داد و برای شروع کار، از نظافت اتاق مطالعه شروع کرد، در حالی که حس می کرد خنده دار ترین مکان برای کسی که بالاخونش رو داده اجاره، مطالعه کردن باشه .
از فکر خودش لبخندی روی لب هاش نشست و آروم مشغول گرد گیری شد، حاظر بود رگش رو گرو بذاره که حتی ذره ای قبار هم جایی ننشسته این اتاق واقعا مشکلی برای نظافت نداشت، با این حال به کُلفتی کردن ادامه داد و برای هزارُمین بار از خودش می پرسید :
* برای چی هنوز هم دارم به این زندگی کوفتی ادامه میدم ؟*
درست یک ساعت گرد گیری و پاک کردن درو دیوار این اتاق زمان برد، این همه وقت برای تمیز کردن چیزی که در واقع اصلا وجود نداشت مسخره به نظر می رسید.کش و قوسی به کمرش داد و خودش رو به اطراف چرخوند، فکر کرد، وقتی نظافت این گُه دونی یک ساعت طول کشیده قطعا کامل کردنِ کل اتاق باید تا خود شب زمان ببره، کفری شد و دستمال گرد گیریش رو به طرف چرخ دستیش کوبید و نفسش رو با حرص بیرون داد ...
همون لحظه خیلی ناگهانی در اتاق باز شد، و وحشت حضور سونگ این بقدری توی دل کیونگ چنگ انداخت که رنگ از رُخش پرید.
تا گوگو وارد اتاق بشه و اون بفهمه کسی که در رو باز کرده اصلا سونگ این نیست- نصف عمرش کم شد.
دختره بی چاره وقتی کیونگ رو اونطور بُهت زده در حالی که صورتش عین گچ سفید شده بود رو دید، دست پاچه فورا به طرفش راه افتاد و با نگرانی پریسید:
« دی او حالت خوبه ؟ چیزی شده ؟ »
خیلی سریع دست و پاش رو جمع کرد و به خودش مسلط شد، دلش میخواست سر این دختر بی فکر داد بکشه و حسابی از اینکه بی خبر وارد اتاق شد از خجالتش در بیاد ولی قبل از اون، از خودش بیشتر عصبی بود، چون وقتی می دید اون مرتیکه روانی تونسته این طور وحشت رو توی دلش بندازه کفریش می کرد، پس بدون این که واکنشی نشون بده در جواب گوگو سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و نفسش رو با صدا بیرون فرستاد ...
« حدس زدم چون بار اولت هست یکم طول بکشه برای همین اومدم کمکت تا باهم تمومش کنیم ... ولی نزار تونی چیزی بفهمه باشه ؟ »
و همین جمله کافی بود تا کیونگ که همین چند لحظه ی پیش می خواست با داد و بی داد خشمش رو سر این دختر بیچاره خالی کنه- از کار نکرده خودش شرمنده بشه ...
« خوشبختانه توی اتاق ها دوربین نیست پس کسی نمی فهمه ... بهت یاد میدم چطور سریع توی یک ساعت کل اینجا رو تمیز کنی هرچی سرعت عملت رو بالا ببری بعدا برای خودت بهتره »
این رو گفت و به طرف چرخ دستی کیونگ رفت تا وسایل مورد نیاز خودش رو جدا کنه. توی این فاصله کیونگ احساس کرد شاید مادرش آجوما و گوگو رو سر راهش قرار داده تا بتونه میون این لجن زار گاهی اوقات نفس راحتی بکشه و زنده بمونه .
به طرف دختر که مشغول جدا کردن بود راه افتاد و درحالی که موذب دستش رو روی شونه های گوگو می گذاشت زیر لب زمزمه کرد :
« از لطفت ممنونم »
ذوق زده برگشت و به کیونگِ همیشه سرد و خاموش نگاهی کرد، لبهاش به خنده ای از سر شادی باز شد و همون طور که وصیله ها رو توی بغل کیونگ هل می داد گفت :
« پس دیگه باهم دوستیم نه ؟ »
و این پرسش غافل گیر کننده و ناگهانی باعث شد تا بی اختیار لُپ های کیونگ از خجالت گل بندازه ،یادش نمی اومد قبلا با کسی دوست شده باشه، راستش تعاملاتش با بقیه، همیشه توی مکانِ خاص خودش می موند و بیرون از اونجا ادامه پیدا نمی کرد، مثلا اگه پاش رو از دانشگاه بیرون می گذاشت جوری برخورد می کرد انگار هیچ کس رو نمی شناسه تا زمانی که باز هم به همونجا برگرده، با این حال نمی دونست چرا سوال این دختر بنظرش دل گرم کننده اومد، پس همون طور که وسیله ها رو توی دستش مرتب می کرد در سکوت به تکون دادن سری بسنده کرد.
پایان بخش شش ...
Advertisement
- In Serial39 Chapters
Dark Lord Saga (Original)
A land large enough to be called its own world, the Endless Continent, encompasses all of the known human race, a population of nearly fifteen billion people. Here, where large beasts roam, adventurers strive to conquer the 138 Dungeon Worlds, and be known throughout the lands as a Hero. Grey, a young boy of only five years, dreams of being a hero, but fate has other plans...
8 134 - In Serial21 Chapters
It's not a game
Where am I? This is not my room. What is this place. If you were transported to another world, to be an RPG protagonist. Just another average weak human being, with nothing but ten copper coins and a crappy sword. Could you defeat demons, monsters and giants? I think not. In a world inhabited by all manner of unspeakable evil, by devils of both monster and man. Could you right wrongs and fix a broken world? I think not. When both your fellow man, demons and the very divines that hold reality together conspire to corrupt, extort and rape this world. When they toy with you and laugh in amusement as you dance in their palms. Could you alter fate? I think not. So when this is the thorny path ahead of our protagonists, why would you expect them to be able to? They’re just human after all, teenagers at that. Nevertheless, join me on an epic journey that will alter the course of history and reality itself as our protagonists show you what it really means to be human... in an inhuman world.
8 180 - In Serial45 Chapters
In Search of a Protagonist
(Book 1 completed. On indeterminate hiatus) An unidentified entity in a new magic world, needs to observe people's daily life to judge and find someone that is worthy of being a protagonist of its own story. Beginning to observe from birth an individual of the race called Efalem, composed of only elf-like-beautiful-women, we will follow this being until its death, which may be premature since the society is a war driven one with high mortality rates even from birth. Chapter 40.5 is a recap (from chapter 1 to 40)
8 207 - In Serial6 Chapters
Friday Night Food Heist
The Friday Night Food Heist is fraught with danger, but some boys will do anything for free pizza. Ross Cameron is sick and tired of boring Friday nights. Of course, with friends like Mac, there's always the chance of a more exciting development. On this occasion, it's the chance of free food at the expense of someone nobody likes. The only problem - Mac's plan requires military precision to pull off and could leave the boys facing the wrath of the most dangerous man in the neighbourhood.
8 73 - In Serial37 Chapters
Enigmatic: Sapphire City Supers
**A Wattpad Featured Story** Kenna Jones isn't a Superhero, and she wants to keep it that way. Though her brother, Sebastien, is a star member of the Sapphire City Super team, Kenna keeps her Super abilities to herself and far away from a celebrity lifestyle she finds selfish and disillusioning. For reasons she'd rather forget, she can't stand most Supers, and uses her mildly famous pen name as a kind of secret identity instead. One evening, fiercely independent Kenna meets the new guy, Enigma, in the most annoying circumstances, and finds him slowly chipping away at her prejudices. Then, with Villains on the loose, threatening to foist a great Evil (with a capital E) on Sapphire City and those she holds dear, Kenna has to ask herself one question: is it time for everything to change?
8 108 - In Serial46 Chapters
Yugioh 5Ds: Lost Memories
Waking up in a creepy place with no memories is scary. Reading people's emotions, seeing their darkest secrets and fears when I look into their eyes, seeing duel spirits, and having amnesia, while waking up in a creepy place is utterly terrifying! Meet... Well... Me. That's not my name though. I've been told my name is Cat Simmons and I live in Domino City, but I don't believe it. Then again what can I believe. Witness my adventure as I meet new people who act like they know me, make enemies that wish they didn't know me, and help save the world while I try to get to know me!!!! Yeah, fun.This story follows some details on the Yugioh 5Ds game and mostly the anime. But there are some differences from both.(Very Cringy in the beginning but gets better later on! Will be editing the first cringy chapters soon!)
8 105

