《" BLACK Out "》|| Season 1 • EP 5 ||
Advertisement
فصل یک ( بخش پنج : دلبر عاشق دیو میشه)
با خوشحالی، بولگوگی ها رو به طرف بک نزدیک کرد، نگاهی از عشق بهش انداخت و با همون لبخند مهربونش گفت :
« اون روز جلوی ورودی نمایشگاه وقتی دیدمش انقدر توی فکر بود که اصلا متوجه من نشد، من هم برای این که اذیتش کرده باشم بهش گفتم، من رو میشناسی؟»
تاند شی این رو در حالی که همه بهش گوش می دادند تعریف می کرد و این حرفش طنین خنده ی گرمی رو به وجود آورد، بکهیون خجالت زده سری تکون داد و در حالی که دستش رو به نشونه ی منفی توی هوا تکون می داد گفت :
« باور کنین این کار من از قصد نبود »
و باز هم شروع به خندیدن کرد ...
« تاند ... لطفا بکو جان رو اذیت نکن، اون عزیز منه »
این رو گفت و بلا فاصله تیکه ی ماهی رو که با دست خودش تیغ هاش رو جدا کرده بود، روی برنج بک گذاشت و ازش می خواست تا اون رو بخوره .
نگاه محبت آمیزی به آجومای رو به روش انداخت و ازش تشکر کرد، و وقتی خواست تا تیکه ای از ماهی رو با چان شریک بشه، آجوما پیش دستی کرد و ماهی دیگه ای رو توی کاسه ی چانیول گذاشت .
« خیلی خوشحالم که دوستت رو هم به اینجا آوردی، این برای ما خیلی ارزشمنده بکوجان »
و بعد نگاه محبت آمیزش رو به طرف چان چرخوند و همون طور که گوشت و مزه دار می کرد و داخل برگ کاهو می پیچید، به سمتِ چان برد تا بخوره.
چانیول شرمنده لبخندی زد و خیلی سریع از سرجاش نیم خیز شد و خواست تا با نهایت احترام این کار رو خودش انجام بده ، اما وقتی با محبت دستش پس زده شد، کوتاه اومد و به دنبالش دهنش رو برای خوردن باز کرد، می شد به وضوح خجالت رو توی صورتش دید.
لقمه رو آروم می جوید و مرتب به نشانه ی تشکر خم می شد.
بک با دیدن لپ های گل انداخته ی اون، توی دلش داغ می شد و این حس وادارش می کرد تا ازش چشم برنداره ...
« اوما ... لطفا چانیول شی رو خجالت زده نکن، بزار راحت باشند »
سوهیون حالا دست هاش رو روی شونه ی مادرش گذاشته بود و همون طور که گرم نوازش می کرد این حرف زد .
سرش رو به اطراف تکون داد و درحالی که چشم هاش لبخند می زدند همون طور که مقابل این آجومای مهربون خم و راست می شد مرتبا تکرارکرد:
« دُ.مُ آریگاتُ ..... آریگاتُ گُزای ماس »
و آجوما از این که چان به ژاپنی ازش تشکر می کرد گل از گلش می شکفت و مشتاق تر اون ها رو به خوردن غذا دعوت می کرد.
بک آروم دستش رو زیر میز برد و توی انگشت های اون قفلشون کرد، با این کار چان سرش رو به طرفش چرخوند و لبخند گرمی روی لب هاش که حالا به خاطر غذا چرب شده بود نقش بست.
نمی دونست چطور باید از این پسری که کنارش نشسته تشکر کنه! اون احساس می کرد باید بهش نشون بده که چقدر، قدردانِ محبت بی اندازه ی اون نسبت به خودش هست .
از این مرد ممنون بود، بابت این که دعوتش رو به خونه ی تاند شی قبول کرد، برای این که انقدر با ملاحظه هست و درست مثل یک انسان کامل رفتار میکنه و توی هر لحظه میتونه بهترینش رو به طرف مقابل نشون بده و مهم تر از همه این ها، چان اینجاست کنارش، و می تونست بک رو هر لحظه عاشق تر کنه .
چاپستیک سوهیون غفلتاً از بین انگشت هاش سر خورد و به زیر میز افتاد، با شرمندگی از اتفاقی که تقریبا هیچ کس متوجهش نشد، خم شد تا اون رو برداره و با یک دونه تمیز عوض کنه، توی همون حال که با انگشتش سعی می کرد تا اون ها رو به سمت خودش نزدیک کنه ، چشم هاش روی دست های بهم قفل شده ی اون دو افتاد و این تصویر لبخند دلنشینی رو به لب هاش آورد.
Advertisement
عذرخواهی کوچیکی کرد و به دنبالش به آشپز خونه رفت ...
« راستش وقتی برای بار دوم دیدمت، میخواستم ازت بخوام تا باز هم برای کریسمس درست مثل هر سال پیش ما بیای، اما ترسیدم برنامه های خودت رو داشته باشی و با این درخواستم تو رو توی شرایط بدی قرار بردم »
« من برای کریسمس همیشه پیش شمام، مگه میشه این روز رو بدونِ خانواده جشن گرفت ؟»
این حرف بک اشک شوق رو به چشم های تاند مهربون آورد، توی دلش بیشتر از قبل اون رو تحسین می کرد، روبه چان در حالی که سعی داشت تا بتونه احساساتش رو کنترل کنه گفت :
« پسرم از این که همراه بک به خونه ی ما اومدی واقعا ازت ممنونم »
چانیول که حالا مورد خطاب قرار گرفته بود، بارِ دیگه خم شد و همون طور که تشکر می کرد خجالت زده گفت :
« درواقع از شما ممنونم که من رو در جمع خانوادگیتون پذیرفتین »
سوهیون حالا از آشپز خونه بیرون اومد و همون طور که سرجاش می نشست، رو به بکهیون کرد و با چشم هایی که می خندیدند گفت :
« اوپا امشب اتاق مهمان طبقه ی بالا رو برای شما آماده کردم ... »
قبل از این که حرفش تموم بشه، تاند با تعجب آشکاری رو به دخترش کرد ...
« ولی، دخترم مادرت دوتا اتاق پایین رو برای بک و چانیول آماده کرده، تو که میدونی اتاق بالا تختش دو نفره هست »
سوهیون خیلی طبیعی سری تکون داد و گفت :
« میدونم پدر ولی بکهیون اوپا اون اتاق رو بیشتر دوست داره »
بعد رو به بکهیون مشتاقانه پرسید :
« اوپا شما با تخت دونفره مشکلی ندارین ؟ اون انقدر بزرگ هست که راحت بتونین روش بخوابین »
بک از دست این دختر خندش می گرفت، خوب می دونست بوهایی برده و این باعث میشد حس خجالت و علاقش به سوهیون توی دلش قاطی بشه، درجواب سوالش به گرمی لبخند زد و سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد.
تاند وقتی رضایت بک رو دید برای اتاق های پایین دیگه اصراری نکرد، و همگی باخوشحالی به خوردن ادامه دادند .
......................................................
چان روی تخت به پشت تکیه داده بود و به کتابی که نظرش رو جلب کرده، با دقت نگاه می کرد، بک حالا لباسش رو عوض کرده بود و مشتاق به سمت چان قدم برداشت و با دیدن عنوان کتاب خنده ای کرد و گفت :
« باورم نمیشه هنوز این کتاب رو نگه داشته باشند »
با علاقه به جلدش اشاره می کنه و میگه ...
« این کتاب محبوب بچگی های من بود، واقعا برام عزیزه »
نگاهش بی اختیار روی جای جای اتاق به گردش درمیاد و غمی توی دلش راه پیدا میکنه اما این بار قبل از این که بک رو سنگین و ناراحت کنه، باحسِ آرامشی به قلبش میشینه، بک بار دیگه نگاهش رو به کتاب توی دست چان میده و زیر لب جوری که انگار برای خودش زمزمه می کرد گفت :
« درست مثل خانواده ی خودم دوستشون دارم و برام عزیز هستند، من تا آخر عمر مدیونشونم »
هنوز سنگینی آخرین کلماتی که از دهن بک بیرون اومده بودند رو، روی زبونش احساس می کرد که درست توی همون حال، چان بازوی بک رو گرفت و اون رو به طرف خودش کشید.
حالا توی بغلش افتاده بود و همون طور که طنین خنده ی گرمش توی اتاق می پیچید، خواست تا بهش حرفی بزنه اما ترجیح داد فقط به صدای نفس های چان که حرمش به لاله ی گوشش می خورد و اون ها رو مرطوب می کرد گوش بسپاره
چان، کمی خودش رو عقب کشید تا بک کاملا توی دست هاش جا بگیره، همون طور که سرش رو به کنارِ گوش بک می چسبوند بوسه ای سبک و گرم به گردنش زد و این باعث شد تا ضربان نبضش رو، روی لب هاش احساس کنه .
Advertisement
« بک تو یک مردی! اما چطور میتونی انقدر خوب تو بغل جا بشی؟ »
« الان این رو باید جای تعریف بزارم ؟»
« الان این رو باید جای دیوونه شدن من بزاری »
تک خنده ی گرمش که از پس دندون های سفیدش مشخص شد، آرمش چان رو به دنبال داشت .
« توی این لحظه فقط یک موسیقی خوب می چسبه»
« صبر کن الان حلش می کنم»
این رو گفت و به دنبالش خواست تا از بغل چان بیرون بیاد که گره دست های چان به دورش بیشتر شد و همون طور که عطر موهاش رو به ریه هاش می رسوند گفت :
« فقط برام حرف بزن همین ... میخوام صدات رو بشنوم »
« دوستت دارم چانی »
صدای تک نفس رها شده از بنده سینه ی چان رو کنار گوشش احساس کرد و حدس میزد لبخند زده ...
« بک من میخوام بیشتر کنارت باشم البته اگه تو باعث ایست قلبیم نشی»
« دوستت دارم چانی »
« واقعا قصد جونم رو کردی ؟ »
« دوستت دارم چا ... »
واژه های بازیگوش وقتی گرمای لب های چان رو احساس کردند شرمگین میون لب های نرمِ بک از خجالت آب شدند و شیرینیش به قلب چان رسوخ کرد، شاید این لب های کوچیک بین لب های چان محصاره شده بودند اما چیزی که اولین بوسشون رو جاودانه کرد عشقی بود که از قلب بک شروع می شد و به جسم چان پرواز می کرد .
اونها همدیگه رو سبک و نرم می بوسیدند و از عطر هم سیراب می شدند، مرز های قابل احترام این عشق، هم جواری لب هاشون رو تبدیل به بوسه ای دلنشین و عاشق کرده بود نه به هیجانی دیوانه و جاهل !
چان چشم هاش رو باز کرد و حالا می خواست تا از این فاصله بتونه ریز به ریز این چهره ی بی اندازه خواستنی رو توی ذهنش بسپاره اما وقتی نگاهش توی یک جفت چشم موشی و معصوم گم شدند، تلاشش بی فایده موند.
« دوستت دارم چانی »
سرش رو به کنار صورت بک برد و توی گردنش جاداد، لحظه ای بعد آروم کنار گوشش زمزمه کرد :
« تو زندگی دوباره ی منی بک پس هیچ وقت خودتت رو از من دریغ نکن »
وقتی دو قلب عاشق باشند ذهنشون به دنبال مرز های جسم نمی گرده و از اون فراتر میره، وقتی دو قلب عاشق باشند میل دارند تا توی هم حل بشند و هر بار از نو برای هم متولد بشند.
هرچیزی میتونه برای اون ها تا سرحد جنون گرم و دلنشین باشه، و این احساسی که اسمِ عشق به روش گذاشته شده، می تونه توی گرمای آغوش، فاصله ی انگشت ها، چشم های گره کرده و لبخند های گرم وگاه و بی گاه، ذوب بشه و معنای جدیدی بگیره ...
عشقی که بتونه آرامش رو به دوعاشق بده و باوقار توی قلب هاشون خونه کنه، یک عشق بالغِ ... به دور از آتیش سوزنده ی جسم و به دور از دیوانگی های افسار گسیخته ی هوس، این چیزی بود که چان و بک هردو احساس می کردند .
« برام حرف بزن بک، میخوام صدات رو بشنوم »
« چان ... »
« هومم »
« تو فیلم عشق و مرگ وودی آلن رو دیدی ؟ »
بخاطر این سوالِ بک تمام هواسش رو بهش داد ...
« آره دیدمش »
« اونجایی که دایان کیتن می خواد به آلیشیا در باره ی عشق بگه قسمت مورد علاقه ی من هست ... * مکث کوتاهی می کنه * یادت میاد اون چی میگفت ؟»
چان با علاقه گوش هاش رو به صدای بک می سپرد و کنجکاو از این که بک میخواد به چی برسه گفت :
« تو برام یاد آوریش کن ... میخوام بشنومت ... »
« عاشق بودن یعنی رنج کشیدن ... اگر کسی نمی خواد رنج بکشه نباید عاشق بشه ... اما بعدش از نداشتن عشق رنج می کشه ... بنابراین عاشق بودن یعنی رنج کشیدن ... عاشق نبودن هم یعنی رنج کشیدن ... رنج کشیدن هم رنج کشیدن ... برای خوشحالی باید عاشق بود ... شاد بودن، بنابر این باعث رنج کشیدن میشه چون بخاطر عشقه ... اما رنج کشیدن باعث میشه آدم شاد نباشه ... بنابر این برای این که یک نفر بخواد شاد نباشه باید عاشق بشه ... یا از شادی زیاد رنج بکشه ... »
بک سکوت کرد و به سقف خیره شد و بعد آروم چشم هاش رو بست ...
« این یک فیلم کمدیه اما ... »
چان کمی گیج شده بود، صدای بک به گوشش سنگین و ناراحت می اومد شاید هم نگران ....
نمیدونست دقیقا می خواد چی رو بهش بگه ولی می تونست حدس بزنه چیزی ذهن بک رو به خودش مشغول کرده ..
« خب الان ما شاد هستیم یا داریم رنج می کشیم بک ؟»
« ما شاد هستیم چان و من هیچ وقت نمی خوام رنج بکشیم »
« چرا همچین فکری می کنی؟ چرا باید رنج بکشیم وقتی بودنت دست کم برای من طعمِ خالص آرامشه ؟ »
« فقط دلم میخواست تا این اطمینان رو با صدای بلند به خودم بدم »
چان بوسه ای به گونه ی بک زد و نفسش رو توی موهاش بیرون داد و باعث شد تا عطر مو های بک رو قوی تر کنه، نمی خواست اون هیچ وقت خودش رو نگران موضوعی کنه، اما خوب که فکر می کرد چیزی پس زمینه ی ذهنش پررنگ می شد و درست مثل صدای زنگوله ای توی سرش زنگ می زد همون لحظه از ذهنش گذشت
* ما هیچ وقت رنج نمی کشیم *
اما حسی توی اعماق قلبش پایین می ریخت و باعث می شد تا خودش هم از این موضوع مطمعن نباشه ...
پلک هاش رو روی هم فشار داد تا از این دل شوره ی مسخره ای که به دلش چنگ زده بود راحت بشه، دل شوره ای که درواقع حقیقتی بود که فقط چان ازش خبر داشت .
« ببخشید اگه با این حرفِ مسخرم ناراحتت کردم چانی ... »
بک حالا همون طور که به چشم های چان زل زده بود این جمله رو به زبون آورد، صدای بک تونست تا چان رو از منجلاب تیره ی ذهنش بیرون بکشه و به زمان حال و دنیای شیرین چشم های بک بکشونه ...
« من دوست دارم وقتی که بی واسطه من و با افکارت شریک میکنی »
چشم هاشون به روی هم خندید و بک اینبار گفت :
« باید استراحت کنی چون دلم میخواد تو رو جایی ببرم، و اگه بتونی سه چهار ساعتی بخوابی خیلی عالی میشه »
چان سعی می کرد تا پتو رو به روی هردوشون بکشه، بک رو بیشتر توی بغل گرفت و همون طور که چشم هاش سنگین می شد گفت :
« دوستت دارم بکی ... »
........................................................
روبه روشون افق پهناور آسمون که حالا توی گرگ و میشِ صبح، میل سرخ شدن داشت.
هر دو چشم انتظار در حالی که روی کاپوت ماشین نشسته بودند، برای بالا اومدن خورشید لحظه شماری می کردند، این چشم براهی وقتی که باعث می شد تا همدیگه رو بغل کنند و به روبه رو خیره باشند لذت بخش تر می شد، هردو کاپشن های بادگیر به تن کرده بودند و خودشون رو حسابی با کلاه و شال پوشونده بودند.
بک دلش می خواست تا کاری رو که یک بار، با پدرش وقتی بچه بود انجام داده رو حالا با چان تجربه کنه، با کسی که هر لحظه عزیز ترین فرد زندگشیش می شد.
سرش رو روی شونه ی چان گذاشته بود و چان دستش رو دور کمر بک حلقه کرد، اما بخاطر جنس لباسش مرتبا دستش سر می خورد و پایین می افتاد .
برای همین چان اون رو توی جیب بک فرو کرد.
« -چان این اولین کریسمسی هست که ما باهمیم »
«+ و این قراره هر سال تکرار بشه »
حالا پرتو های طلائی خورشید آروم و متین از پس ابر ها توی خط افق پدیدار می شد و درست توی همون لحظه بود که بک چشم هاش رو بست و توی دل چیزی رو زمزمه کرد که هیچ کس جز خودش نفهمید .
حالا نصفه ی بیشتر خورشید پیدا شده و پهنه ی آسمون رو گرم تر می کرد، چان به طرف بک برگشت و در حالی که بادستش شال گردن بک رو از روی صورتش پایین می کشید بوسه ی گرمی به گونش زد و گفت :
« کریسمس مبارک مردِ کوچولو »
« کریسمس مبارک چانی »
به دنبالش از روی کاپوت ماشین پایین اومد و قبل از این که چان بخواد حرفی بزنه، با جعبه ی شکلات گیلیان توی دستش برگشت .
با دیدنش چان شگفت زده از کار قشنگی که بک کرده بود انقدر احساسات و میل خواستن توی وجودش زبانه کشید که چشم هاش اشکی شد .
« اشکالی نداره گریه کن من به کسی نمی گم »
بک رو به سمت خودش کشید و محکم بغلش کرد، شال گردنش رو کمی پایین کشید تا صداش واضح تر به گوش برسه ...
« این بخاطر سرماست نه چیز دیگه »
« چطور میتونی از سرما حرف بزنی وقتی من پیشتم؟ »
و از این حرف شونه های بک بخاطر خنده ی ریزش توی بغل چان تکون می خورد...
« دوستت دارم بک ... حتی اگه قرار باشه رنج بکشم »
بک فورا ازش جدا شد و متعجب به چشم های چان نگاه کرد ...
« این دیگه چیه چان؟!! ... اون حرف مسخره ی دیشب من رو فراموش کن خودم هم نمی دونم چرا به زبون آوردمش »
بک نمی دونست چرا ته دل چان می لرزه و نمی زاره تا یک دل سیر عاشقانه هاش رو بخاطر بسپاره در جواب لبخندی زد و فورا جعبه ی شکلات رو باز کرد، اونی که شکل اسب آبی بود رو پیدا کرد و به طرف بک گرفت، جلو اومد و خیلی سریع اون رو توی دهنش گذاشت مشتاق سرش رو تکون داد و از این طعم دلنشین شگفت زده شد.
چان شکل صدف مورد علاقش رو برداشت و بهش چشم دوخت ، بعد درمقابل چشم های منتظر بک اون رو توی دهنش گذاشت.
غم عجیبی سرتا پاش رو احاطه کرد و وزن سنگین و سیاهش رو توی قلب چان انداخت، اون توان نگه داشتن این حس رو نداشت و فورا این سنگینی اشکی شد و از گوشه ی چشم هاش پایین ریخت ...
شکلات شیرین بود اما کام چان از حقیقتی خاک گرفته تلخ ...
قبل از این که بک متوجه احساس سرگردونش بشه فورا بک رو بغل کرد و خواست تا خودش رو پنهان کنه ...
« بک اگه این دنیا هیچ طعمی نداشته باشه، هیچ بویی یا هیچ رنگی ... وقتی تو باشی یعنی زندگی هست ... »
بک اون رو بیشتر توی بغلش فشار داد و همون طور که از شدت ذوق حس می کرد الان میزنه زیر گریه گفت :
« چرا باعث میشی تا مثل یک دختر احساساتی بشم؟ »
و هردو زیر گوش هم با طعم شکلات های شیرین روی زبونشون آروم و گرم خندیدند.
*
*
Advertisement
- In Serial28 Chapters
The Legendary Bard
Gideon Delarue was a world famous assassin *cough* a normal high school student with one ambition. To play the newly released virtual reality game released by the up and coming Rhalith Industries. 'Ethaessa' was a revolutionary breakthrough in the world of virtual reality gaming and was anticipated to be one of the best games of all time. But will Gideon be able to thrive in this new world with a class that has been labeled as the most useless support class. Find out more in the next chapter of...The Legendary Bard
8 202 - In Serial70 Chapters
Gokaiku: I Got Reincarnated, But It Wasn't How I Thought It Would Be!!
When Takeru opened his eyes, all he saw was white and there was nothing else, or so he thought. Suddenly, a hoarse voice echoed throughout the white plains, introducing himself as God. And just like any other novels he had read, that "God" offered him a chance to reincarnate. After careful reconsideration, Takeru took the offer and reincarnated into the world of Merusia, but unlike the ones he had read, it was a cheat-free world! Join our main character as he dives into the world of Merusia and experiences an isekai adventure that wasn't quite what he expected. Disclaimer: This story is a novel for me to practice, it has no real plot whatsoever. I want to make this story a heartwarming slice of life one. I wish this would warm your hearts.
8 114 - In Serial19 Chapters
Earthen Journey
This story is about a man named John Breeze, a mountain man, a lover of earth, and hater of squirrels. His journey in a different world that is coomplete with different races, Gods, magic, and all kinds of stupid OP characters. Will he become one or will he just live in the mountains away from all the noise? This story should contain: Sex Language Comedy Puns magic/something like cultivatingish? Note: If you by chance have read my previous attempt at writing a story you will find some similarities.
8 120 - In Serial26 Chapters
Alien: Tribulation
The Year is 2183, four years after the tragedy at Hadley's Hope on LV-426. On the edge of the Outer Rim Territories, residents of an aging and outmoded sister-station to Sevastopol are embroiled in crisis. Socioeconomic, corporate and political considerations aside, the true threat to Ashkelon Station are dark secrets taking shape as Xenomorphs. Reese Castle and Wade Barrett are partners in crime, smugglers posing as spacecraft repair technicians until they can manage to steal their ship back. Weyland Yutani terminated their lease for the USCSS Casimir, an old M-Class Bison starfreighter, but they'll be damned if they let it get away so easily. A space truckers ship is their home and they're keen to leave the station while they still can. As a series of unfortunate events create a perfect maelstrom of chaos, death and upheaval, Agent Shella Roodt of the Interstellar Commerce Commission (by extension an entity of Weyland Yutani) and Chief Colonial Marshal John Coffee have a mandate to investigate wrongdoing and save lives. When they come face-to-face with the monsters however, there will be only one outcome. A final tribulation of survival of the fittest.
8 187 - In Serial108 Chapters
Overlord: The One Who Stayed
The Butterfly Effect... in Overlord. Nigun's final effort here was not 'an angel' but rather a spell that had an unexpected side effect. Ainz is given a human body. From here, he must navigate his choices with his human mind and emotions intact. Does he tell the guardians, if so, when? Who? How? What choices differ when he has human wants and needs, and where does he go from here? Read on to find out, but know this... whatever his form, where he goes, the world will follow, whether it wants to... or not.
8 192 - In Serial56 Chapters
Whistleblower ✓
A journalism major gets tangled up with the beloved quarterback of her university's football team when she uncovers a scandal involving his coach.*****(Currently free to read, will be published by Wattpad Books in 2021!)Laurel Cates is a people-watcher. She's determined to get through college without stepping on any toes or causing a scene, and so far, it's going pretty well. But when Laurel uncovers a scandal involving the head coach of Garland University's beloved football team, she knows she has to do the right thing.Even if her classmates don't believe her.Even if her boss tries to fire her from the side job she desperately needs.Even if the heart-of-gold quarterback, Bodie St. James, seems hell-bent on hating her for writing the article that got Coach Vaughn put under criminal investigation (a feat which proves difficult when Laurel and Bodie wind up in the same group for a class project in BIO 108: Human Sexuality).(#9 NewAdult, #3 TeenFiction. The Fiction Awards nominee for Best Romance, Best Diverse, and Best Overall. Reader's Choice Award finalist.)© 2020 Kate Marchant
8 198

