《" BLACK Out "》|| Season 1 • EP 8 ||
Advertisement
فصل اول : ( بخش آخر : بهم بگو همه چیز دروغ بود! )
هنوز هم صدای فریاد چان توی گوشش زنگ می زد و می تونست به همون اندازه بدنش رو به لرزه بندازه، تصویر چشم های قرمز و صورت برافروخته ی چان برای یک لحظه هم از مقابل نگاهش کنار نمی رفت- اما به هیچ عنوان ناراحت نبود، از ماشین پیاده شد و به پشت در خونه ی چانیول رسید، نفس عمیقی کشید و با این کار سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه- نمی دونست چرا اما ته دلش استرس عجیبی داشت و باعث می شد تا حسابی روی افکارش تمرکز داشته باشه- هیچ دلش نمی خواست توی این شرایط مثل بچه ها رفتار کنه .
رمز در اصلی رو زد و وارد خونه شد، از میون هال گذشت و به طرف راه پله رفت اما قبل از طی کردن دو سه پله ی آخری با فریاد چانیول توی جا میخ کوب شد
صدا از توی اتاق می اومد و انقدر بلند بود که بک احساس کرد چانیول دقیقا روبه روش ایستاده- نمی دونست چرا ولی قلبش حالا از حالت عادی توی سینه سریع تر می کوبید
« تو دیوونه شدی لوهان؟!! چطور تونستی اون رو با خودت بیاری توی اون جهنم دره ؟!! »
« فکر میکنی خودم نمی دوستم دارم چه گُهی می خورم ؟!! ولی کاری از دستم بر نمی اومد، چطور میتونستم جوری منصرفش کنم که به چیزی شک نکنه ؟!!»
بک نمی تونست قدمی از جا برداره و خودش رو به اتاق برسونه- توی اون لحظه حس میکرد به طور کل راه رفتن از یادش رفته، دقیقا نمی دونست چه اتفاقی افتاده! سنگینی شدیدی به قلبش فشار می آورد و وادارش می کرد تا برگرده خونه.
« وقتی فکر میکنم اگه توی اون لحظه یکی از این کثافت ها پیداش می شد و بک رو می دید- دلم میخواد سرم و بکوبم به دیوار »
« خواهش می کنم جوری رفتار نکن انگار من خیلی از این اتفاق خوشحال می شدم- تقریبا تا به اون خراب شده برسیم تا مرز سکته رفتم- حتی نمی تونی تصور کنی چطور دست و پاهام از شدت استرس می لرزید و در عین حال باید هواسم می بود تا بک به چیزی شک نکنه »
سرش رو میون دست هاش میگیره و فشار میده، بعد به حالت حق به جانبی روبه چانیول بر می گرده
« من بهت گفته بودم تو نباید نقطه ضعف داشته باشی- هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده و تو رسما داری میمیری ... »
با هر جون کندنی بود دوتا پله ی باقی مونده رو هم بالا رفت اما باز هم سر جاش خشک شد، هنوز هم نمی تونست بفهمه چان چرا انقدر از این کارش ناراحت شده! قصد اون فقط احترام به روح پدرش بود و این که دلش می خواست توی بدترین روز های چانیول کنارش باشه .
واقعا نمی تونست جوابی برای خودش دست و پا کنه و از طرفی هم دوست نداشت مثل مجسمه سر جاش بایسته و هیچ غلطی نکنه که باز هم صدای داد و بیداد های چانیول اون رو از فکرای سرگردونش بیرون کشید و تو وحشتی که نمی تونست درست درکش کنه پرتش کرد.
« لو خواهش میکنم دفعه ی دیگه وقتی میخوای خود سر تصمیمی بگیری، قبلش من رو درجریان گند کاریات بزار، دیگه نمی خوام چنین حماقتی ازت سر بزنه »
« تو که انقدر از این بابت می ترسی ؟ چطور میخوای حقیقت رو بهش بگی هان ؟ توقع داری تا آخر عمر ازش پنهان کنی ؟ »
نمی دونست چرا این جمله رو به زبون آورد اما انقدر عصبانی بود که فقط میخواست از خودش دفاع کنه.
درست لحظه ای که بک احساس کرد باید اومدنش رو بهشون اطلاع بده با این جمله میون راه با چشم های گرد شده در حالی که به نقطه ی نامعلومی خیره بود توی جا خشکش زد...
Advertisement
* چانی ... چی رو داره از من پنهان می کنه ؟ *
این سوالی بود که دست کم توی اون لحظه هیچ جوابی براش نداشت-غافل از اینکه امشب قراره برای بک مثل جهنم بشه، چون لحظه ای بعد، حقیقتی رو که به دنبالش می گشت مثل چاقویی توی قلبش فرو رفت.
« چیه لو انگار خیلی مشتاقی تا از اون ماجرای کوفتی باخبر بشه ؟ میدونی هرموقع به صورتش نگاه میکنم این حقیقت گُه گرفته از جلوی چشم هام رد میشه و حس میکنم توی اون لحظه دارم توی اسید نفس می کشم؟ فکر میکنی راحت عاشق کسی باشم که میدونم پدرم خانوادش رو کشته ؟ برای من درست مثل فرو کردن چاقو توی قلبم میمونه ... چرا هر بار این حقیقت کوفتی رو یادم می اندازی ؟»
صدای نعره های چانیول شاید چهارچوب خونه رو به لرزه انداخت ولی جسم بی حس و بی جون بک رو که حالا درست مثل مرده ای که روح از قالبش جدا بود، زیر خودش له کرد و انقدر فشار می آورد تا مطمعن بشه دیگه چیزی ازش نمونده رو- نه.
نه امکان نداره اون قطعا داشت خواب می دید یک کابوس مسخره که از هذیون های فکرش شکل می گرفت- چه جُک مسخره ای چطور ممکنه پدر چان باعث مرگ خانوادش باشه؟!!
اون ها دروغ میگن، قطعا به سرشون زده و از روی عقل حرف نمی زنند آره بهتره همین الان از این کابوس بیدار بشه و بعد در حالی که یک نفس راحت میکشه بخاطر تموم شدن این خواب لعنتی خدار و شکر کنه .
همه ی این افکار از ذهنش رد می شد و بک درست مثل مَسخ شده ها با خودش تکرار می کرد ...
« بیدار شو بک ... بیدار شو ... چشم هات و باز کن لعنتی »
ولی انگار این داستان قرار نبود تموم بشه و دوست داشت انقدر کش بیاد که بک رو همین جا از پا دربیاره ...
« وقتی برای تو انقدر قبولش غیر ممکنه فکر میکنی برای بکهیون چطور میتونه باشه ؟!! هان ؟!! تو نمیتونی باهاش کنار بیای پس مطمعن باش اون زیر بار این حقیقت جون میده ... این رو بفهم »
وقتی به خودش اومد که داشت از پله ها پایین می رفت و پاهاش توی هم گره می خورد -هر بار نرده ها رو محکم می چسبید تا از افتادنش جلوگیری کنه، هرچند حتی دست هاش هم هیچ جونی نداشتند و از شدت ضعف گِز گِز میکردند.
چشم هاش از حس زندگی خالی شده بود و بک مدام مثل احمقا می خندید- با خودش می گفت این فقط یک کابوس وحشتناکه و یکم دیگه وقتی چشم هاش رو باز می کنه خبری ازش نیست - اما خودش هم می دونست که این کابوس مسخره درست داره توی لحظه به لحظه ی عمرش ثبت میشه و تا وقتی جونش بالا بیاد دست بر دار نیست.
با هر جون کندنی بود به در اصلی رسید و خودش رو به بیرون پرت کرد-حتی هوای تازه هم نمی تونست این حس خفگی رو ازش دور کنه هرچی عمیق تر نفس می کشید قلبش بیشتر به درد می اومد ...
لوهان با عصبانیت از اتاق بیرون اومد و به طرف پله ها رفت و درست زمانی که به میونه ی راه رسید متوجه کسی شد که از خونه بیرون زد، شکه چند باری پشت سر هم پلک زد و احساس کرد اشتباه دیده، ولی خوب می دونست امکان این که توهم زده باشه یک در میلیونه.
وحشت زده راه اومده رو به طرف اتاق چان دوید و بی هوا وارد اتاق شد، چان حالا روی صندلی پشت میزش نشسته و در حالی که دست هاش رو ستون قرار داده سرش رو توی چنگ گرفته بود.
با صدای باز شدن ناگهانی در آروم سرش رو بالا آورد و با چهره ی رنگ پریده ی لوهان مواجه شد ...
Advertisement
« چان فکر کنم یک نفر توی خونت بود ... وقتی که از اتاق رفتم بیرون حس کردم یکی از در اصلی بیرون رفت »
اول گیج به قیافه ی لوهان نگاه کرد و خواست بهش بگه حوصله ی توهم های دیداری اون رو نداره که در کثری از ثانیه انگار دستی سطل آب یخ روی سرش بریزه- وحشت زده از سرجاش بلند شد ...
« بکهیون »
و این تنها کلمه ای بود که با بُهت از دهنش خارج شد و به دنبالش مثل دیوونه ها از اتاق بیرون زد .
سراسیمه از راه پله پایین رفت ، مدام سعی می کرد این امید رو به خودش بده و باور کنه کسی که لوهان دیده بکهیون نیست اما خوب می دونست که داره به خودش دروغ میگه .
* از کی اینجا بوده ؟ یعنی تمام ماجرا رو فهمیده ؟حالا باید چیکار می کرد ؟ به همین زودی همه چیز تموم شد ؟ *
و این سوال هایی بود که در لحظه از مغز گُر گرفتش رد می شد و مثل میله ی داغی روی بدنش می چسبید- میون پله ها بی اختیار بلند فریاد زد :
« بکهیون »
اما فایده ای نداشت در هنوز هم نیمه باز بود و چان حتی نمی دونست چطور خودش رو بهش رسوند و بیرون رفت ...
« بکهیون »
مرتبا فریاد می زد اما جوابی نمی شنید، شروع به دویدن کرد، مدام به اطراف می رفت و همه جا رو از نظر می گذروند ولی هیچ کس اونجا نبود ...
« بکهیون »
و این اسم توی هوا می پیچید و در نهایت بدون جواب به گوش های خودش بر می گشت و مثل تیغ توی قلبش فرو می رفت.
دستش رو به هوای گوشی توی جیبش برد اما خبری نبود گیج به طرف خونه دوید که توی راه با لوهان برخورد کرد . بدون حرفی گوشی چان رو به دستش داد و حتی جرات نمی کرد کلمه ای به زبون بیاره .
گوشی رو گرفت و به گوشش چسبوند و با هر بوقی که بی جواب می موند اون رو بیشتر کنار صورتش فشار می داد انگار که با این کار باعث می شد تا فرد پشت خط زودتر جواب بده .
« بر دار لعنتی ... بردار »
ولی فایده ای نداشت بدون توجه به لوهان به داخل خونه برگشت و بعد از برداشتن سویچ به طرف ماشینش رفت، هیچ چیز حالیش نبود اون فقط میخواست بک رو ببینه و باهاش حرف بزنه باید همه چیز رو با دقت و جزئیات می گفت شاید می تونست با این کار دل تنها آدم مهم زندگیش رو به دست بیاره- بکهیون، کسی که چان می تونست بخاطرش به راحتی از جونش هم بگذره ...
.....................................................
ماشین رو کناری زد و مثل احمق ها با دهنی نیمه باز به جاده ی مقابلش خیره شد، نمی دونست باید چکار کنه ؟ با کی حرف بزنه ؟ ازکی جواب بخواد ؟ دلش می خواست دستی با تمام توان زیر گوشش بزنه و اون رو از این خواب کثیف بیدار کنه، بهش بگه همه ی اون حرف هایی که شنیدی چرت بود ... بهش بگه چانیولی که دوستش داری ربطی به مرگ پدر مادرت نداره ...
ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد و بک وقتی به خودش اومد که داشت بی هدف کنار خیابون زیر بارش برف راه می رفت- با قدم هایی سست و بی جون و هر باری که می تونست دستش رو به جایی می گرفت تا روی زمین نیفته - هرکسی از کنارش رد می شد با حالت سرزنش باری بهش نگاه می کرد.
هیچ کس نمی دونست بک به خاطر خوردن الکل نیست که نمی تونه روی پاهاش بند بشه، اون مستِ حقیقت تلخی بود که امشب با قصاوت به خوردش رفت و حالا استخون هاش زیر این بار داشتند خورد می شدند ...
.....................................................................
فورا از ماشین پیاده شد و بعد از زدن رمز وارد خونه بک شد، قلبش داشت از جا در می اومد و فقط میخواست بک رو اینجا ببینه، براش مهم نبود بعدش چه اتفاقی می افتاد- فقط میخواست بدونه بک اینجاست ... جلوی چشمش و بالاخره پیداش کرده .
خونه تاریک بود و چان با این حال باز هم بی اختیار اسمش رو فریاد می زد و هر بار جوابی نمی گرفت. اما این باعث نمی شد تا همه جا رو نگرده، به طرف گالری از پله ها بالا رفت و نبود بک برای بار هزارم مثل آواری روی سرش خراب شد .
گوشی توی دستش زنگ خورد و با اشتیاقی دیوانه وار اون رو بالا آورد اما فردی که داشت بهش زنگ می زد کسی جز لوهان نبود .
« چان پیداش کردی ؟!! »
« قسم می خورم لو ... اگه پیداش نکنم کل سئول و جهنم میکنم »
و لوهان می دونست حرفی که الان از دهن چان بیرون اومد یک شوخی یا یک احساس آنی و هیجانی نیست، اون واقعا توانایی این رو داشت تا بخاطر بک این کار رو انجام بده- با صدایی که از ته چاه می اومد گفت :
« فکر کن ببین کجا ممکنه رفته باشه ... »
و قبل از این که بخواد جملش رو تموم کنه تماس قطع شده بود.
روی صندلی کنار گالری نشست و مشتش رو روی میز کوبوند
« بهت گفتم هیچ وقت خودت رو از من دریغ نکنی لعنتی .... هیچ وقت ... »
....................................................................
با صدای ضربه ای به شیشه ی ماشین از جا پرید و برای یک لحظه گیج به پلیس کنارش نگاه کرد، با اشاره ی اون شیشه رو پایین داد و سوز سردی به صورتش خورد که باعث شد خواب از سرش بپره ...
« به ما گزارش داده شده ماشین شما حدود سه ساعتی اینجا توقف داشته »
حالا کم کم داشت یخِ مغزش آب می شد و موقعیت دستش می اومد ...
وقتی بی هدف دنبال بکهیون توی خیابون ها می گشت- نفهمید چه زمانی کنار زده و پشت فرمون خوابش برده، دستش رو روی صورتش کشید و با این کار ته مونده ی خواب رو از چهرش کنار زد ..
« متاسفم از شدت خستگی اصلا متوجه نشدم خوابم برده»
پلیس همون طور که با دقت چهره ی چان رو از نظر می گذروند سری به نشونه ی تایید تکون داد و این بار برای این که بتونه راحت تر صحبت کنه به سمتش کمی خم شد .
« کنار خیابون جای مناسبی برای استراحت نیست ... لطفا هرچی زود تر حرکت کنید»
این بار نوبت چان بود تا سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون بده- لبخند مصلحتی زد و وقتی پلیس از ماشین فاصله گرفت راه افتاد، درست همون لحظه صدای زنگ گوشیش بلند شد- خطِ ناشناسی که چان هرچی تلاش می کرد نمی تونست کسی رو با این شماره بخاطر بیاره، با این حال تماس رو وصل کرد و قبل از این که خودش رو معرفی کنه صدای آشنایی به گوشش رسید .
« الو چانیول اوپا خودتونین ؟ »
« او... سوهیون سلام عزیزم ... بله خودم هستم »
صدای نفسی که از بند سینه ی دختر آزاد شد نشون از آرامش آنی بود، ولی طولی نکشید که جای خودش رو به نگرانی و اظترابِ توی صداش داد :
« راستش ... بکهیون اوپا اینجاست ... خونه ی ما ... من فکر کردم باید بهتون زنگ بزنم و خبر بدم ... برای این کارمجبور شدم بی اجازه شمارتون رو از گوشی اوپا بر دارم ... شما می تونید خودتون رو برسونین اینجا؟ »
دختر پشت سر هم و تند تند حرف می زد، و چان با شنیدن این که بکهیون رو پیدا کرده حس کرد از آسمون هفتم به زمین اومد، نفسش رو با صدا رها کرد و به دنبالش پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد
« همین الان میرسم اونجا نگران نباش ... ازت ممنونم که بهم خبر دادی »
حالا تماس قطع شده بود و چان به خاطر این حماقت به خودش بد و بی راه می گفت حتی برای یک لحظه هم به ذهنش نرسید که بکهیون خونه ی تاند رفته باشه درحالی که بار ها و بار ها شنیده بود اونها رو خانواده ی خودش خطاب می کرد.
براش مهم نبود وقتی میرسه اونجا چه اتفاقی می افته فقط میخواست بکهیون رو ببینه و از الان خودش رو برای هر چیزی آماده کرده بود .
.................................................
بالای تخت ایستاده، همون تختی که برای اولین شب کریسمس روش خوابیدند و بک بار ها و بار ها بهش گفت که دوستش داره ولی حالا این خاطره به نظرش خیلی دور می اومد انگار برای سال های پیش بود و خیلی وقت می شد که توی ذهنش خاک گرفته .
بکهیون مقابلش به خواب رفته بود و از پَد روی دستش متوجه شد سِرُم زده، بار ها به خودش اعتراف کرده بود دیدن بکهیونی که خوابه براش یکی از جذاب ترین کارهاست و اگه این توانایی رو داشت کاری می کرد تا این زمان کش بیاد و هرچه بیشتر بهش فرصت نگاه کردن بده...
حرف های سوهیون حالا مثل نواری از ذهنش گذشت :
* ساعت دو نصفه شب بود که بهمون از بیمارستان زنگ زدند، گفتند حالش خوب نیست و وقتی ازش خواستند تا با بستگانش تماس بگیرند بکهیون اوپا اطلاعات تماس مارو داده، پرستار می گفت دچار شُک عصبی شده حالش خیلی بد بود و وقتی آوردیمش خونه بخاطر مسکنی که زد خیلی زود به خواب رفت ... آبوجی می گفت اوپا فقط یک بار دچار شک شد اون هم وقتی خبر فوت پدر مادرش رو بهش دادند . من فکر کردم باید با شما تماس بگیرم اوپا ... امید وارم کار درستی کرده باشم *
اون نمی خواسته با چان رو به رو بشه و این فکر مدام توی سرش چرخ می زد- هنوز هیچ چیز نشده با شروع این رابطه فقط داشت به عزیز ترین فرد زندگیش درد می داد، چرا نتونست جلوی خودش رو بگیره و درست مثل ده سال پیش فقط از دور نگاهش کنه؟ چرا وقتی اون روز پا به کافه گذاشت چان دیگه نتونست افسار دلش رو توی دست بگیره و بازهم مثل همیشه رامش کنه تا طرف بکهیون کشیده نشه؟
پالتوش رو بیرون آورد و اون رو روی مبل کنار تخت انداخت، آروم و بی صدا در حالی که نهایت سعیش رو می کرد تا تخت رو کمتر تکون بده زیر پتو خزید و این موجود کوچولو رو از پشت بغل کرد.
طبق عادت باز هم سرش رو توی گردن و موهای بک فرو کرد و نفس عمیقی کشید، قسم می خورد به اندازه ی بیست سال دلش برای بک تنگ شده، حالا دیگه نمی تونست ازش دست بکشه حتی الانی که اون همه چیز رو فهمیده، نمی خواست دیگه از دور شاهد عشقش باشه نه تا وقتی که به عطر تن بک معتاد شده و طعم لب هاش نیاز روزانش بود، حتی اگه بک اون رو پس می زد از هیچ تلاشی برای دوباره به دست آوردنش دریغ نمی کرد .
بک مال اون بود و نمی گذاشت هیچ چیز اون رو از چنگش در بیاره....
سنگین و عمیق نفس می کشید و بدون این که متوجه باشه دستش رو آروم روی بدن بک حرکت می داد نمی دونست چقدر گذشته اما تا زمانی که بیدار بشه کنارش می موند .
با تکون خوردن آروم بک توی بغلش احساس کرد بیدار شده و دستش از حرکت ایستاد، اون چرخی زد و حالا درست توی بغلش جا گرفت، صورتش به سینه ی چان چسبیده بود و آروم و منظم نفس می کشید، ای کاش هیچ وقت اون مرتیکه ی لجن پا به زندگیش نمی گذاشت اون وقت می تونست بدون هیچ ترسی بک رو تا ابد کنار خودش نگه داره .
« بهم بگو همشون دروغ بود »
صدای بک آروم و کش دار بود جوری که برای یک لحظه چان درست متوجه جملش نشد، حس کرد اون داره خواب میبینه چون چشم هاش بسته بود و بعد از گفتن این جمله دیگه هیچ حرفی نزد .
قلب چان سنگین شد، دلش میخواست واقعا همه ی این اتفاق ها دروغ باشه، بهش بگه تمامشون فقط ی کابوس مشترک هست و حالا می تونند از خواب بیدار بشند ولی این توهم هم نمی تونست حقیقت اینکه اون دیوِ توی داستان هست رو تغییر بده، بک حالا خودش رو بیشتر بهش چسبوند و سرش رو روی سینه ی چان فشار داد- چان آروم خم شد و کنار گوش بک زمزمه کرد ...
« دوستت دارم »
و در سکوت به صدای نفس هاش گوش داد
..........................................................................
این عطر دیوونه کننده رو می شناخت هیچ کسی نمی تونست توی دنیا این طور با عطر بدنش عقل و از سر بکهیون بپرونه، اون گرمای این بدن رو زندگی کرده و می دونست نمی تونه لنگش رو توی دنیا پیدا کنه، همه چیز چان براش تک بود، اخم هاش، صداش، آروم بودنش ، گوشش هاش، چال روی لپش، آغوشش، عطر تنش و حس بوسه های گاه و بی گاهش- برای همین بدون اینکه چشم هاش رو باز کنه حظور اون رو کنارش احساس کرد، دلش میخواست تمام اتفاق های دیشب یک کابوس باشه ولی نبود- معدش درد می کرد و بدنش بی حس، بالاخره پلک هاش رو باز کرد و تو یک جفت چشم مشکی و خسته گیر کرد ...
« بیدار شدی ؟ »
آروم زمزمه کرد و بک فقط به چشم هاش خیره شد، چان آروم دستش رو بالا آورد و موهایی روکه روی پیشونی بک ریخته بود رو کنار زد، نمی دونست چی بگه؟ از کجا شروع کنه ؟ اما درست توی همون لحظه با سخت ترین سوال زندگیش رو به رو شد
« بهم بگو تمام اون حرف هایی رو که شنیدم همش دروغ بود »
چان خالی از هر فکر و احساسی به قشنگ ترین چشم های زندگیش زل زد، و بک انگار برای رسیدن به آرامش داشت مثل دیوونه ها دست و پا می زد ...
« چرا چیزی نمیگی ؟ فقط یک کلمه هست ... همه ی اون حرف هایی که شنیدم دروغ بود ؟ »
ولی باز هم جوابی نگرفت، چان احساس می کرد کسی داره ذره ذره جونش رو از بدنش بیرون می کشیه، اون خسته بود خیلی خسته ...
« لعنتی ی چیزی بگو »
حالا یقه ی پیراهنش توی دست های بک چنگ شد و اون سعی می کرد با ته مونده ی جونی که داره چانیول رو تکون بده و کاری کنه تا به حرف بیاد ...
« یعنی انقدر سخته ؟ گفتن این که همشون دروغ بود؟ ... »
« همه ی اون حرف هایی که شنیدی ... حقیقت داشتن »
گفتن این دوتا جمله برای چان مثل خوردن تیغ بود که هرچی بیشتر قورت می داد بدنش از درون بیشتر متلاشی می شد، برای یک لحظه حتی طعم خون رو توی دهنش احساس کرد و شنیدن همین حرف ها برای بک مثل دوباره مردن سنگین و تلخ بود، حس کرد بدنش یخ کرد و الان از شدت سرما استخون هاش توی هم میشکنه، چان که متوجه حال بدش شد، پرسید:
« حالت خوبه ؟ »
« برو بیرون چانیول »
مثل مجسمه خشکش زد و خواست جمله ای که از دهن بک خارج شده رو نادیده بگیره ...
« ما باید باهم حرف بزنیم ...»
« فقط ... برو »
« گوش کن ... سرم داد بزن ... فحش بده ... با مشت بزن توی صورتم ... ولی باید به حرف هام گوش کنی »
« فقط از این اتاق برو بیرون »
صدای فریاد بک بلند شد و به دنبالش چان به وضوح دویدن اشک رو توی چشم هاش دید، ولی می دونست بک مغرور تر از این حرف هاست که بخواد جلوی روش گریه کنه، چطور می تونست بزاره بره ؟ اون میخواست حرف بزنه- باید بهش می گفت حقیقت ماجرارو- هر طوری شده حتی اگه بک بعد از شنیدنش درست مثل الان نخواد سر به تنش باشه- باید باهاش حرف می زد، چطور می تونست اون رو توی این وضعیت ول کنه بره ؟
« برو بیرون ... ازت خواهش میکنم چانی »
و چان احساس کرد دیگه نمی خواد نفس بکشه ....
Advertisement
- In Serial27 Chapters
Blood Tribute Gacha in Another World
Sacrificing a portion of your very life, throwing it to the winds in a vain hope of reward that could be either meager or great based on nothing but the whims of fate - Well that's just like gacha, isn't it? Nirou Tetsugawa, a med school dropout, is suddenly summoned to a world where those seeking power bleed for it. Literally. By tributing a portion of one's own blood and invoking the world's god, one will be granted a gift. This can be anything from a fantastic magical ability to an underwhelming basic everyday tool. To survive, Nirou will have to make use of anything he can get. Because if you try to reroll here, you just might bleed out.
8 209 - In Serial8 Chapters
Cymurai
In a dark future, something ancient and immeasurably powerful walks the mutant wastelands...Kensuke is a lowly ashigaru footsoldier in the Tachiyama Clan, one of the few remaining human settlements in a dark, post-apocalyptic future. Thousands of years in the past, deadly nanomutagens were released across Asia, killing hundreds of millions and transforming billions more over subsequent generations. Those who remained immune soon moved into enclaves. In Japan, the feudal system revolving around the samurai class was revived, and resource wars became common.In the present, the Tachiyama Clan is under attack by the brutal Sasagawa Clan whose goal is nothing less than the total subjegation of all remaining human enclaves. Both sides take to the battlefield with human soldiers, robots, and the powerful Augmented Samurai -- cyborg warriors who do battle by plugging into six-meter-tall mecha.Hard sci-fi samuraipunk action!Posting schedule will be slightly faster in the early chapters as I have most of them ready to go. Later chapters will take more time. That said, the outline is written and finished. I imagine the full work will top 50,000 words.Please note: The first 9000 words of this work were posted recently on Patreon (free) as part of a 30-day writing challenge. The work that will appear here will be complete and may differ in editing and chapter order. IMAGE SOURCE: Illustration 171244302 © Grandfailure | Dreamstime.com (Paid)
8 211 - In Serial21 Chapters
Blood? Suckers!
Hiro is a vampire from another world. After dying by his own hands and getting reincarnated in Japan, he realises he has a lot to learn about what it really means to be human. Blood is for suckers! New chapters twice a week. Story By: AkuaSenpaiCover Illustration By: Vii_SnivyLogo By: YumekawaSakura
8 174 - In Serial78 Chapters
Blaze
What even is a woman? If you look at it objectively, they're just individuals, pidgeon-holed to a certain type of life. In comparison to men, they're equal in many ways. But this girl... She's more than equal... She's much more than she has yet to realize... Follow Serah as she rediscovers her identity in a new world... As she learns of the possibilities, all the good things one can dream of... of how limited her perspective of the world previously was... Some dreams are truly beautiful... As we walk towards them, sometimes they crumble away into the dust they were formed with... But some dreams... They're worth the journey...
8 227 - In Serial41 Chapters
Sage ▸ Stiles Stilinski [Book One]
"You do realize that I'm supposed to tell you when you're throwing yourself into a dangerous situation and that doing this will probably get you killed, right?" "I don't need you to take care of me, Sage." "Says the werewolf that fell into the floor." Sage Connelly was notoriously known for the fire that killed her entire family when she was only ten years old. Granted, that name held importance for an entire year before people eventually forgot about the Connelly's and the other family involved in the fire, the Hale's. Nearly six years later, when the little girl is not so little anymore, Sage comes back with more than just a leather jacket hanging on her shoulders. She comes back with a personality distinctly different from what her old friends remembered, not only stunning Jackson Whittemore into silence but efficiently taking away Scott McCall and Stiles Stilinski's ability to talk about the dead body found in the woods the night before. Even more, the bite on Scott's body that held an importance only two people in town could help him with: Sage, to her dismay, was one of them.When Derek Hale calls upon her help, giving her the title of Scott McCall's personal babysitter, she's inevitably forced to tag along with the boy's trusty side-kick. The introverted and overly, well, intimidating qualities that the blonde had lead Stiles Stilinski into an unfathomable struggle of convincing himself that Sage Connelly was just a crush, and that Lydia Martin would forever be the one holding his heart. That lasted as long as the one-way conversation the boy had with the strawberry blonde in the middle of a hospital. His downward spiral leads him directly into the arms of a stubborn, damn blonde that was confident she didn't need a boy in her life that was still tripping over an elementary school crush. [Season One & Two of Teen Wolf]IN THE SLOW PROCESS OF EDITING. SEQUEL IS NOW PUBLISHED, 'STILL'© Copyright 2016 | vividparacosmCover: @amberIes
8 182 - In Serial30 Chapters
Mr. Professor [A Jeon Jungkook FF]
This story revolves around a normal university student who's pretty good at academics but in practical life, she's a failure. She often gets caught in an unpleasant situation with her newly appointed History Professor. The Professor is usually a kind guy but exceptionally weird towards her. He's had a gray past that made him numb to every emotion.Both of them were not bothered by each other unless their lives took a drastic turn and now, their fates Kare entangled with each other.What's going to happen? Do heavens have ulterior motives? Are their lives going to be shattered or, are they going to heal each other?WARNING- CONTAINS SMUT (18+)YOU CAN GIVE A TRY TO MY STORIES. I'LL TRY NOT TO SHOW YOU REPEATED CONTENTS!
8 216

